(حاجی ویروس یا حاجی فیروز)

امسال عید که بخاطر ویروس کرونا هیچکس برای خرید عید بیرون نمی یادکه نبادا به این ویروس دچار نشوندو این ((مهمان نا خوانده)) را به خانه هایشان راه ندهند.امسال از خانه تکانی که چه عرض کنم؛ می خواستم بگمخبری نیست ؛ولی دیدم...اصلاً باعقل جور درنمی یاد.بلکه امسال بخاطر اینکه این ویروس به خانه ها راه پیدا نکنه،همۀ مردم بدون استثناء مراسم خانه تکانی را مفصلتر انجام می دهند. بطوریکه وارد هر خانه ای که بشوید اول شما را ضد عفونی می کنند وبعد بوی ضد عفونی کننده های قوی یا بهتر بگم،بوی الکل که تو بیمارستانها استفاده می کنند؛حتی قویترش به مشام آدم می خوره،که در جا غش می کنی ومیافتی وسط هال خانه و...حالا((خربیارو باقالا ببر)) وطرف رو باید برداشت برد به بیمارستان ، تازه آنهم به علت حال بدش او را به جای بیمار کرونائی نگیرنش وقرنطینه اش نکنند خوبِ...خدا بداد همۀ ما برسد که خدا نکنه تب ساده داشته باشیم آنوقت ((حسابمان با کرم الکاتبین است)).

همین چند روز پیش رفتم به مغازه ام که وسط بازارهست.البته هرسال این موقعها که می شد سرو کلۀ حاجی فیروزها پیداشون می شد وبا آن صدای خوش خودشان شروع می کردند به آواز خواندن که عید آمده وبهار شده و...من همینطور که منتظر حاجی فیروز بودم وتو فکر فرو رفتم که چرا دیگه از آنها خبری نیست؛نبادا آنها هم از ترس اینکه کرونا بگیرند، الآن گوشۀ خانه هایشان نشسته اندو دارند بخور می گیرند تا به این بلا دچار نشوند؟!...البته بایدهم آنها سالم باشند تا بتوانند ما را شاد کنند.البته بعضی ها به آنها می گویند حاجی ویروس نه حاجی فیروز ...آخه قرارِ اینا به ما نوید سال نکو وخوش را بهند ولی کدام سال خوش وپر برکت؟...بیشتر برکت کرونا زیاد شده که آنهم با مرگ ومیر بسیار روبروشده.اینجوری حاجی ویروسها باید بجای تبریک عید ،تسلیت عید را به همۀ ما بگویند.خدا می دونه ای ویروس کی می خواد ازمملکت ما بیرون برود!!...حالا اگه ما نخوایم این حاجی کرونا رو ببینیم ،چه کسی رو باید ببینیم؟!...فکر می کنم تا این ویروس تا فصلها وعید سال دیگه در مملکت ما خواهد ماند اینطور که پیش میرود حالا،حالاها این زندگی رو به کام همۀ ما تلخ نکنه ول کنِ معامله نیست.پس توصیه می کنم در این موقعیتها بیشتر به فکر خود ودیگران باشید که به این ویروس دچار نشویدبا آرزوی سلامتی برای هموطنان گرامی ام وهمچنین تمام مردم جهان هستی.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کرونا، ضرب المثل، ویروس، حاجی فیروز، ویروس کرونا، حاجی،  

تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(حاجتم روا شد)

یادم میاد یکروز احتیاج مبرمی به پول زیادی برای خرید خانه پیدا کرده بودم وبه هردری میزدم نمی توانستم پول مورد نظر خودم را تهیه کنم...حتی برای گرفتن وام از بانک هم اقدام لازم را انجام دادم،ولی تا ،تاریخِ مقرر وامم حاضر نشد؛ونزدیک بود خانه ای که از قبل قسطی آنرا خریداری کرده بودم ،ازدست بدهم؛افکارم خیلی بهم ریخته بود وهمه اش ازخدا می خواستم که کمکم کند؛حتی نذرو نیاز بیش ازحد هم کردم ولی افاقه نکرد ...بناچار به کتاب انگیزشیِ(چهار اثرازاسکاول شین)پناه بردم؛دریک قسمتی ازکتاب نوشته شده بود،که یک فردی مشابه مشکل من را داشته وبا اعتقاد وبا دل پاک ونیت پاک ازخدا طلب خواسته اش را کرده وچون ایمانش به این جمله(خدا روزی رسان است)زیاد بوده،پس خدا درهمان وقت مقرر پول را توسط یک فرد دیگری دراختیارش گذاشته ومشکلش را حل کرده.

منهم وقتی این موضوع را خواندم ؛پیش خودم گفتم: خب منهم ازخدا کمک خواستم پس چرا خدا کمکم نکرد؟...شاید ایمانم ضعیف بوده؟ ... ویا شاید نیت ودل پاکی نداشتم؟...یا شایدهم به این جملۀ(خدا روزی رسان است)اعتقاد نداشتم؟...شاید زبانم با عملم یکی نیست؟...و هزاران شاید وامّای دیگر.

ازفردای آنروزشروع کردم به تلاش کردن...اول کمی ازاسباب خانه را که زیادهم ضروری نبود مثل (صندلیها ومیز ناهارخوری ومبلها و...)به قیمت پایین به یک سمساری فروختم؛بعد همان مقدار کمی که طلا ازقبل برای همسرم خریده بودم هم بردم تبدیل به پولش کردم،بعد نوبت ماشینم شد که آنراهم به ضرر فروختم ودیگه چیز دیگری برای فروش نداشتم ؛ولی باز این پولها مشکلم را حل نمی کرد...بنابراین دست به دعا برداشتم با اینکه قبلاً هم اینکار را بارها انجام داده بودم باز با اینحال اینبار با خلوص نیت ودل پاک واستغاثۀ بسیار روبه خدا کردمو از خدا خواستم که مشکلم را هرچه زودترحل کند.

چند روز بعد نزدیک به روز مقررقرارداد خانه ام یکی از دوستانم به خانه ام آمد وگفت که از قبل از من برای مشکلش پولی به قرض گرفته ومنهم بهش گفته بودم هروقت داشتی پول را پس می گیرم و اوهم مرا دعا کرده بود وحالا آمده بود که دینش را به من ادا کند وقرض اش را به من بدهد...بعد یادم این جمله افتادم که ازقدیم می گفتند((ارحم ، ترحم))یعنی رحم کن تا خدا بهت رحم کند؛من بطور کل یادم رفته بود که او به من بدهکاراست ؛از این بابت خیلی خوشحال شدم ...دیگه ((سرازپا نمی شناختم)) فوری پریدمو صورتش را بوسیدم وحسابی ازش تشکر کردم که تواین موقعیت بدادم رسیدوشروع کردم به گریه کردن.دوستم دلداریم دادو گفت: اگر مشکلت را به من گفته بودی زودتر از اینها پولت را بهت پس می دادم؛وچقدر از این بابت متأسفم که کمی دیرشد.

خلاصه مشکل منهم با فروش اسباب واثاثیه خانه وهمچنین ماشین وطلای همسرم وهمچنین پولی که دوستم ازمن قرض گرفته وپس ام داده بود حل شد وباز خدا را شکر می کنم که با هر زحمتی بود خانه را خریداری کردم...البته وامی که گرفتم بعد از تاریخ مقرر بدستم رسید ولی دردی ازمن دوا نکرد ،وفقط من را مقروض به بانک کردو بس.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: حاجتم، حاجت، روا، خدا، آمین، خواسته، خانه،  

تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل بیماری جدید)

چند روزپیش توخیابان به دوستم برخورد کردم؛البته طبق عادت دستم را بردم جلو که با او دست بدهم که هم من وهم اوسریع دستمان را بردیم عقب وازیکدیگرعذرخواهی کردیم،وبه همان سلام وعلیک معمولی اکتفا کردیم؛وحالی ازهم وخانواده هایمان پرسیدیم،و وقتی از سلامت همدیگرمطلع ومطمئن شدیم؛با هم قدم زنان بطرف پارکی که درهمان نزدیکی ها بود رفتیم.

خلاصه از کارو زندگی روزمره گرفته تا همین بیماری جدید (کرنا) صحبت به میان آوردیم؛من از اینکه ماسک ودستکش کمیاب شده وهم اینکه چقدر بیمارستان ها از سرماخوردگی معمولی گرفته تا همین کرنا شلوغ شده برای او صحبت کردم؛واوهم که انگار داغ دلش تازه شده باشد برای من تعریف کرد که چه به روزش آمده وگفت:آره جونم برات بگه ،همین چند روز پیش رفته بودم بیمارستان بقول تو انقدر شلوغ بود که نگو ونپرس،بعد از کلی انتظار نوبتم شدو رفتم داخل مطب دکتر ؛این آقای دکتر که پسر جوانی که حدوداً 24 یا25 ساله بنظر می رسید را دیدم که پشت میزش نشسته بود و یک ماسک فیلتردارهم بصورتش زده ویک دستکش طبی هم دستش بود.

من با سرفه وعطسه وارد مطب شدم ،ویک دستمال هم دستم بود وآنرا جلوی دهان وبینی ام را هم گرفته بودم که خدائی نکرده به کسی سرایت نکنه.دکتر تا مرا درآن وضعیت دید انگار که ترسیده باشه روبه من کردو گفت: همانجا که هستی وایسا...جلوتر نیا...از همانجا بگو دردت چیه؟!...

منهم براش توضیح دادم که آب ریزش بینی دارم وکمی هم گلوم درد میکنه...البته اونم بخاطر اینه که من سینوزیت دارم ومدام زمستانها که می شود سرما می خورم.

دکتر گفت:مگه تو دکتری ؟!...تو باید تشخیص بدی یا من؟

 بعد یکدونه از همان چوبها که مثل چوب بستنیِ از جا ظرفی طبی اش برداشت ویک چراغ قوۀ کوچکش را هم از روی میزش برداشت و گفت: ازهمانجا که وایسادی دهانت را باز کن ببینم گلویت در چه حالی هست؟

بعد من هم تا دهانم را باز کردم ...یکهو منشی دکتر سرزده وارد اتاق شدومنهم که پشت درایستاده بودم با شتابی که دربه پشت کمر بندۀ حقیر خورد، چنانبطرف دکتر بینوا پرتاب شدم که دکتر در همان حالی که چوب را روبروی من گرفته بودم ،چوبِ مستقیم رفت تو حلقم وحالم را بهم زدو((چشمتان روز بد نبینه)) نمی دونم چی شد که روی میزولباس دکتر(البته ببخشید اینرا می گویم)بالا آوردم وبقول خودمون گند زدم به بساط آقای دکتر...ودکترهم همینطورهاجو واج به من نگاهی از روی عصبانیتی کرد؛ منو میگی اینقدرخجالت کشیدم که با دست پاچگی چند تا دستمال را که توی جعبۀ دستمال کاغذی که آنهم روی میز او بود را برداشتم واول دهانم را تمیز کردم وبعد چند تا دستمال دیگه برداشتم وخواستم میزش را تمیزکنم که دکترِبهم گفت: بس دیگه آقای محترم... فهمیدم چه مرگته؟...یه سرماخوردگی جزئی هست...حالا زودتر برو بیرون ...شرتو کم کن.

بعد دفترچه ام را ازم گرفت و چندتا قرص وآمپول برام نوشت...حالا حساب کن که با آن حال زار رفتم وداروهایم را از داروخانه گرفتم، ورفتم به همان بیمارستان که آمپولم را بزنند که پرستار که مرد جوانی بودبهم گفت: برو رو تخت بخواب وآماده شو تا من بیام.

منهم رفتمو آماده شدم تا او بیاد همانطور که به اطرافم نگاه می کردم یکهو دیدم همان پرستار از همان راه دور آمپول را نشانه گیری کرده ومثل یک تیر دارت بطرفم پرتاب کرد ومنهم زود سرم را برگرداندم که نبینم چه بلائی می خواد سرم بیاد...بعد با کلی آه وناله ...بالاخره پرستار فوری آمدو محتویاط آمپول را در بدن بیچارۀ من خالی کرد وزود جیم شد.منکه حسابی از این رفتار نابجای پرستار گیج وناراحت شده بودم ،رفتم که با او صحبت کنم وگفتم:چرا اینبار اینجوری به من آمپول زدی؟!...اوهم گفت: مگه از جونم سیرشدم ،که دست به هر مریضی بزنم...شاید کرنا داشته باشه ومنهم از شماها بگیرم...تکلیف من چی میشه؟...بعد کی می خواد برای شماها آمپول تزریق بکنه؟

دیدم بنده خدا راست میگه ((حرف حساب جواب نداره)) بنابراین چیزی نگفتم وراهم رو کشیدم رفتم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، مشکلات جامعه، بیماری، جدید، کرونا، کرنا،  

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بیماری کرنا)

اگر راستش را بخواهید مردم دیگه دل ودماغ داستان خواندن وشنیدن ازبندۀ حقیر را ندارند تا دهان بازمی کنم که چیزی بگویم ؛خیلی رُک به من می گویند...نمی خواد حرف بزنی ماسکت را بذار...وگرنه همه از همدیگه کرنا میگیریم.

من ماندم خیلی آلودگی هوا وصوت کم نبود اینهم بهش اضافه شد ،خدا خودش بدادمان برسد؛چیزی نمانده بود که به من بگویندبرو ((کشکت را بساب))یا بهتر بگویند برو((ماسکت را بساب))آخه نمی گویند کدوم ماسک ،تو این دوره وزمونه کو ماسک ؟...حالا چه ارزان وچه گران وچه رایگان اصلاً پیدا نمی شه!!...

چند روزپیش دیدم همه بدون استثناء ماسک زده اند به جزء من...خب معلوم دیگه همه باید از شیر سلطان جنگل...اِی وای برمن چی گفتم، البته از کرنا سلطان چین باید ترسید.هرکی با کرنا درافتاد ور افتاد. انشاالله که این مریضی نصیب هیچکس نشود.

بله داشتم می گفتم که:وقتی همه را در این وضعیت اسف بار دیدم خدائی خیلی ترسیدم وپیش خودم گفتم:نکنه همه به این بیماری دچار شدند؟... وتنها من سالم موندم،حالا اونا در مورد من چی فکر می کنند؟...حتماً می گویند آخه این بنده خدا به کرنا مبتلا شده که بیخیال ماسک زدن شده؟...بنابراین از ترس اینکه بهم بهتانی ببندند سریع سوار اتوبوس شدم ،تاهرچه زودتر به خانه برگردم...اصلاً یادم نبود که می خواستم برای خرید مایحتاج خانه به بازار بروم؛در اتوبوس هم همه ماسک زده بودند.

بالاخره با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم...دیدم درخانه هم خانواده ام ماسک زده اند؛آخه تو این نیم ساعت که من از خانه خارج شده بودم چه اتفاقی افتاده بود که من ازآن بی خبر بودم،وچطوری واز کجا ماسک تهیه کردند؟...انگار فقط من تنها بودم که ماسک نداشتم؛ دراین هنگام دختر کوچکم دوان،دوان بطرفم آمد ویک ماسک به من داد وگفت:مامان اینو واسی تو نگه داشتم.

گفتم: کی اینو بهتون داده؟...بعد او گفت:مامان جون تا شما از در زدین بیرون بابا هم پشت سرتون رفت بیرون وگفت که می خواد به دیدن دوستش بره...وبعد از چند دقیقۀ دیگه برگشت خونه وبا یه عالمه ماسک ،راستی بعد که اینو به ما داد رفت که به دوستش یه سری بزنه.

منهم ازدخترم تشکر کردم وماسک را به صورتم زدم وبعد رفتم ودستم  را حسابی شستم ومشغول آشپزی ام شدم. همانطور که داشتم کار می کردم رفتم توفکرکه ،آخه یکی نیست بگه حالا در فضای بیرون خونه این بیماری(کرنا) وجود داره ،ولی ماکه داخل خونه هستیم چرا باید ماسک به صورتمون بذاریم؟...تازه چرا هرچی بیماری وارد کشور ما میشه؟...خب دیگه به این میگن((مهمان ناخوانده))،((اگراز دربیرونش کنیم از پنجره میاد تو)) ؛والا تو این سیاه زمستونی که همۀ درو پنجره ها هم که بسته است!!... وتازه همۀ ما هم که سالم هستیم!!...

الآن حدود یک هفته هم هست که تمام مدارس کشور تعطیل شده وآنهم فقط منوشوهرم بیرون میرویم ؛البته شوهرم برای کارش ومنهم برای خرید مایحتاج خانه.فکر کنم همۀ ما تا آخر زمستان تا وقتی که بهار نیاد از درخانه هایمان بیرون نیاییم!!...البته در خبرها اعلام کردند فقط یک هفته ولی اگر کرنا پیشرفت کند ممکن است این تعطیلات تا بعد از عید هم ادامه پیدا کند.امیدوارم که هرچه زودتر همۀ مردم از این بیماری (کرنا) خلاص شوند...منظورم اینه که در امان باشیم نه اینکه بمیریم؛اگر اینجوری پیش برود حتماً همه،چه بچه ها وچه بزرگترها چه آنهائی که در خانه وچه آنهائی که دربیرون از خانه کار میکنند تعطیل شوند و...امیدوارم که اینطور پیش نرود،وگرنه از کجا بیاریم که بخوریم تا نمیریم...اگر ازکرنا نمیریم حتماًاز بی آذوقه ای خواهیم مرد؛خدا بداد همۀ ما برسد.

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کرونا، کرنا، ماسک، بیماری، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلا یای طبیعی)

والا تا اونجا که من یادم می یاد،اززمانی که من جوان بودم ؛هراتفاقی که درکشور ما ایران می افتاد،جزو بلایای طبیعی به حساب می آمد؛ ولی نمی دونم چرا اگرهمین بلاها درکشورهای خارج پیش بیاید جزو فعل وانفعالات زمین وهوا وکوه های آتشفشانهای خاموش و...است؟!.  ولی اگر همین بلا درایران مثل( زلزله یا سیل ویا طوفانهائی) پیش می آمد جزو بلا یای طبیعی به حساب می آید.

اما حالا چی؟...امراض گوناگونی در همین مملکت ما هست مثل (آنفلا نزای مرغی ،جنون گاوی وحالا هم که کُرنا و...خب اینها جزو بلایای طبیعی حساب نمی شود ،بلکه بر اثر بی احتیاطی بعضی از آدمها پیش می آید؛ودر کل هیچ درمانی هم برای آن پیدا نشده. الآن چند سالی می شود که سرطانهای جورواجوری درکشور ما شیوع پیدا کرده وبعضی هم گفته اند که تا حدودی توانسته اند داروی مورد نظر را پیدا کنندو... حالا شما فکر کنید اگر همین امراض در کشورهای خارج پیش بیاید چه خواهد شد؟...معلوم است دیگرافرادی پیدا می شود که درمورد آنها تحقیق وجستجو به عمل آورده وداروی آنرا پیدا خواهند کرد .

البته امیدوارم نگویید که کُرنا هم جزو بلایای طبیعی است و...البته تا اونجائی که ما خبردار شده ایم؛ این بیماری از خوردن خفاش ومارهای سمی بوجود آمده؛ خب اگر حسابش راهم بکنید بعید بنظر نمی رسد ؛ولی چرا این بیماری در ایران دیده شده ؟!...آخه یکی نیست بگه مارو چه بخوردن این جک وجونورا!!...ما تو همین ایران خودمون افرادی هستند که یا گیاه خوارند ویا نیمه گیاه خوار ویا گوشت خوار ...حالا همین افرادی هم که گوشت خوار هستند ،از گوشت نا مکروح (حرام) استفاده نمی کنند، وهمینها را هم با اکراه می خورند ،چه برسد به اینکه بخواهند از اینجور چیزها بخورند !!... ما ایرانی ها وقتی گوشت (البته دررستورانهای خارج)خرچنگ وهشت پا ومارو...جلوی ما می گذارند با دیدن آن یا حالمان بهم می خورد ویا غش خواهیم کرد.

پس اگر می خواهیم به این امراض دچار نشویم، بهترافرادی را که می خواهند به ایران بیایند کنترل بکنند تا امراض دیگری وارد کشور ما نشود ویا حالا که وارد شده ؛همه باید با هم متحد شده و با این مریضی جدید بجنگیم تا ریشه کن بشود واز شما می خواهم که به بهداشت شخصی خود بیشتر اهمیت بدهید تا به این بلا گرفتار نشویم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: کرونا، ویروس، ویروس کرونا، بلایای طبیعی، ایران، زلزله، سیل،  

تاریخ : جمعه 9 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( فرزند کمتر زندگی بهتر)

یکروز دائی ام داشت برای ما بچه ها تعریف می کرد که محله شان یک رفتگری زندگی می کرد به اسم آقا مجتبی این بنده خدا 12 تا بچه قد و نیم قد داشت یعنی 6 تا پسر و 6 تا دختر ، که بچه بزرگش 15 سالشِ و پسر هم بود و دومی هم پسر که او هم 14 سالش بود و به ترتیب دو تا در میان دختر و پسر بودند آن  هم با فاصله یک یا دو سال .

این بنده خدا هر وقت می خواست به مهمانی برود مجبور بود ، خودشو خانوم و بچه هاش کنار خیابان بایستند و منتظر تاکسی آنهم دو تا دربست بگیرند و پسر بزرگ تر با پنج تای دیگه بره و پسر دومی هم با پنج تای دیگه توی یه تاکسی دیگه و خودش و خانومش هم مادام ، موسیو سوار یک تاکسی دیگر بشوند.

خلاصه که خانم آقا مجتبی یعنی همون صغرا خانوم بنده خدا چی می کشید از دست این بچه های شیطون. مدام آنها را کنترل می کرد و به صف می کرد و از بزرگتر تا کوچیک تر به ترتیب می شمارد که نبادا یکی از آنها گم شود به این صورت که : 1و 2 و 3 و4 و پنجمی کو کجا رفتی؟ باز تو پشت داداشات قایم شدی بیا تو صف وایسا ... 6و 7و 8و 9و اِوا خدا مرگم بده دَهُمی کجا رفت . بعد یکی از بچه ها مثلاً می گفت: رفته دستشوئی یا رفته یه چیزی بخور بیاد و... بالاخره دهمی را هم پیدا می کرد و ادامه اش می گفت: کجا بودیم؟!... آهان ...10 و 11 و 12 خب همه حاضرید حالا تو صف بایستید و قدم رو برید جلو و تا نگفتم کسی وای نمی ایسته .

نمی دونید این صغرا خانوم یک سربازی برای بچه هاش ترتیب داده بود که نگو و نشپرس . البته اینجوری هم که آنها را تعلیم می داد، برای بچه ها هم بد نمی شد... البته برای پسر ها بعداً که بخواهند سربازی بروند دیگر سختی معنی نداشت حسابی در حال آماده باش و منظم در یک صف حرکت می کنند. اینجوری هم نظم یاد می گیرند و هم ورزیده می شوند...حتماً می گویید چرا ورزیده؟! ... خب معلوم چون تو همین نظم و انظباط کمی هم نرمش و ورزش به آنها می داد. مثل یک معلم ورزش و هر کسی هم که خطا می کرد جریمه می شد آنهم چه جریمه ای باید یه مسافت کمی طولانی مثلاً 500 متر را کلاغ پر می کرد و بچه ها هم به خاطر اینکه به این جریمه دچار نشوند ، هر چه مادرشان می گفت گوش می دادند از نرمش و ورزش گرفته تا فوتبال و والیبال و... خلاصه که بچه ها را به سیخ می کشید البته با مهربانی نه خشونت.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، فرزند، کمتر، بیشتر، زندگی، بهتر، رفتگر،  

تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آگهی بازرگانی)

زهره امراه نژاد

من یک هنرمند هستم و در آینده می خواهم یک هنرپیشۀ مشهور و موفق بشوم ... وخیلی هم برای اینکه به هدفم برسم تلاش می کنم... و همیشه از همگان البته منظورم از آدم های موفق همان هنرپیشه هاست ، شنیده ام که آن ها گفته اند که : ما پدر و مادرمان یا معلمان مشوق ما بودند که الان به اینجا رسیده ایم و چقدر هم از آن ها ممنون هستیم و...ولی حالا ما رو بگو که بابامون فقط تا دیپلم ما کمک خرج و پشتیبان ما بود و بس . بعد از آن که خواستم ادامه تحصیل بدهم روز ها به سر کار می رفتم و شب ها درس می خواندم تا توانستم اول فوق دیپلم و بعد لیسانس هنرهای زیبا را بگیرم و بعد رد رشته هنرپیشگی را انتخاب کردمو تا حدودی موفق هم شدم ولی من موندم اگه بخواهم به درجات بالاتر راه پیدا کنم چه بلائی سرم خواهد آمدمثلاً کارگردانی فیلم و سریال را به عهده بگیرم و ...

آخه همین چند روز پیش تو آگهی تلویزیون دیدم که هنرپیشه های معروف آمده اند محصولاتی را تبلیغ می کنند...پیش خود گفتم مثلاً من می خواهم در آینده هنرپیشه موفقی مثل اینها بشوم...این یعنی چی در آینده باید برم تو کار تبلیغ محصولات ... این زحمت برای معروف شدن آخرش بشه تبلیغ جنس بونجول مغازه ها ... نه من اینکاره نیستم آخه بیام هنر و هنرپیشگی رو ببرم زیر صفر آخه اینم شد کار...

تازه اش هم این که دیگه احتیاج به درس خواندن و مردک گرفتن و زحمت و پول خرج کردن نداره... یه آدم بی سواد هم می تونه تبیلغ بکنه...

وقتی که داشتم این فکر ها رو بلند، بلند پیش خودم می گفتم بابامو و مادرم اینو شنیدند و گفتند: بیا این هم عاقبت هنرپیشگی آخرش می خوای بشی این... پس خوب شد بیشتر از این پول خرج درسات نکردیم تازه اگر بری تبیلغ این چیزا ما رو پیش فک و فامیل رو سیاه می کنی و برامون حرف درمیارن که (بله دیگه پسرشون با این همه مدرک رفته تبلیغات چی شده)...

بابام: حالا دیدی برای چی موافق با کارهات نبودم پس معلوم می شه این بنده خدا نمی تونند تو هنرپیشگی پول دربیارند، رو میار به تبلیغ بازی کردن این هم عاقبتش ... حالا می خوام ببینم بعد از این می خوای چی کاره بشی؟!...

بعد هم قاه قاه خندید و منو تواین فکر تنها گذاشت و رفت که اخبار تلوزیون را نگاه کنه... 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، طنز، آگهی، بازرگانی، تبلیغ، بازیگری، هنرپیشگی،  

تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سخنرانی کوبنده وتأثیرگذار)

زهره امراه نژاد

یکروز به پیشنهاد دوستم به یک سخنرانی خانمی که معلوم بود اهل سیاست هم بود رفتیم؛درآغازین صحبتش زیاد چنگی به دل نمی زد؛ ولی کمی که گذشت صحبتهایش چنان دل انگیزبود؛ که هر کسی را تحت تأثیرحرفهای خودش قرار می داد.من که از جنس زن بودم بهش حق دادم ؛چون بیشتر حرفهایش در مورد حقوق زنان بود .البته من تنها نبودم که اینطور منقلب شده بودم بلکه بیشتر کسانی هم که درآن مجلس حضور داشتندچه زن وچه مرد تحت تأثیر حرفهایش قرارگرفته بودند،وبعد از هر نطقی که می کرد با دست زدن وهورا کشیدن او را تشویق می کردند.

متن سخنرانیش این بود:البته باید از همۀعزیزانی که بداین جلسه آمده اند اول تشکر ودوم عذر خواهی بکنم ؛آنهم به علت اینکه می خواهم خیلی خودمانی یا بقول جوونا(رک) صحبت کنم.والا طرف صحبتم به آقایون محترم هست .البته نمی خوام بگم خانومها محترم نیستند ها نه اینطور نیست خانومها جایگاه خاص ی در دل همه دارندواحترامشان واجب است؛حالا آقایون بهشون بر نخوره که آنها قابل احترام نیستندها نه بازهم اینطور نیست شما هم به نوبۀ خودتون قابل احترامید؛ولی ...ولی بعضی از آقایون همین باصطلاح محترم هستند؛که همیشه دم از مدی ومردانگی ومرد سالاری می زنند ودر کلامشان آنهم نسبت به خانومها تندو زننده است ،وخودم به عینِ شنیده ام که زنها را با الفاظ بد مثل ضعیفِ،کنیزه زنیکِ خطاب می کنند ؛که البته خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که همسر بنده سوای اینجور مردهاست وهمیشه احترام منو فرزندانش وهمچنین خانومهای دیگر را دارد .البته اینو من تنها نمی گم بلکه هرکس که با او آشنا هست به من گفته؛البته الآن میدونم که همین آقایونی که دراین مجلس هستند پیش خودشان چه فکر در مورد همسر بنده وامسال ایشون هستند می کنند .حتماً پیش خودتان می گوئید این مردک (همسربنده)چاره ای جز اطاعت از حرف زنش نداره وبقول بعضی ها که کم جنبه هستند(زن ذلیل)تشریف دارند .نه اینطور نیست این عمل را به قول ما روانشناس ها تفاهم بین زن وشوهر نام گذاری می شود...نه زن ذلیلی.

خدمت آقایون داشتم می گفتم که شماها که دم از مسلمانی می زنید آیا در اسلام گفته شده که با زنهایتان با خشونت رفتارکنید؟ ویا با الفاظ بد آنها را صدا بزنید؟مگر نه اینست که شخصیت زنها را با فاطمه زهرا (ص)می سنجید واز آنها می خواهید فاطمه گونه باشند؛حال چه از نظر حجاب وچه ازنظررفتارایشان را الگوی خود قرار بدهند؟اگرهم اینگونه باشند پس چرا بازهم با آنها با خشونت رفتارمی کنید؟ آیا شما هم حضرت علی(ع) را الگوی خود قرارداده اید؟وعلی گونه با زنهایتان رفتار کرده اید؟

مگر نه اینکهاین زن مادر بچه های شما هستند وتربیت بچه ها به عهدۀ اوست؟...پس چرا با آنها بد رفتاری می کنید؟...حتی برخی ازمردان هم هستند که نه تنها با الفاظ بد بلکه آنها را مورد ضربوشتم شدید هم که منجر به مرگ هم شده قرار داده اند.من می خواهم بدانم این چجور عدالتی ست که شما باصطلاح مردان مسلمان پیشۀ خود کرده اید ؟کدام دادگاه این اجازه را به شما داده که چون مرد هستیدو قوی هرکاری که دلتان بخواهد بر سر زن بیچاره دربیاورید؟آیا این عدل الهی ست ؟پس انصافاً نه...چون خدا همه را چه زن وچه مرد ،چه سیاه وچه سفید همه را برابر آفریده وهمه حق دارند که دراین دنیا وچه آن دنیا به خوشی زندگی کنند.

خلاصه طرف صحبتم به مردهائی هست که قدر زنهایشان را نمی دانند؛واینگونه با آنها برخورد می کنند.شمائی که می گوئید زنها ضعیفو نفس هستند ...آیا همۀ شما به عینِ درکل جهان هستی ندیده اید؟ که زنها هم پا به پای شما مردان در جامعه حتی سخترازشما کار می کنندو جیکشان هم درنمی آید...یا حتی همین زنها که شما آنها را ضعیف می دانید ورزشکارهای با افتخار وطنمان هستند وبرخی هم سیاستمدارهای قابلی برای کشورشان هستندو...مثلاً همین دردو رنجی که در موقع بارداری ویا حتی زایمانشان تحمل می کنند چقدر سخت است؟...وحتماً شنیده اید که زنهای باردار هنگام زایمانشان با مرگ دستو پنجه نرم می کنند...وحتی بعضی از آنها سرزایمانشان ازبین می روند...البته بعضی از مردها هم هستند که از این حرف ما استنبات غلطی می کنندو می گویند :اگر شما یکبار می زائید ما روزی هزار بار میزائیم منظورشان به کار سختی است که روزانه انجام می دهند ...بله درست است ولی یکی نیست به آنها بگوید که زن با زایمانش هم جسمو هم روحش آسیب می بیند ولی شما ها چی؟فقط روحتان آسیب می بیند وبس.ولی زنها انسانی را بوجود می آورد که به زندگی خودتان روح تازه ای می بخشد وچه بسا در آینده فرد مفیدی برای هم خودش وهم شما وهم جامعه اش باشد.البته بعضی از مردها هم هستند که می گویند ما هم قوی هستیم وهم شجاع ...ولی همین ها فقط کافی دستشان با چاقوی میوه خوری ببرد ،آنوقت است که آه از نهانشان بیرون بیاید همچین قشقرقی به پا می کنند که نگونپرس که انگار ((جُهودهمدانی خون دیده باشد)).

یادم یکروز رفته بودم آزمایشگاه که خونمو بدن برای آزمایش...که یکهو دیدم از قسمت آزمایشگاه آقایون صدای دادو هواری بلند شد ودر این بین آقای پرستاری که داشت ازش خون می گرفت بهش گفت:آقا چته؟چرا انقدردادوهوار راه انداختی؟...فقط یه سر سوزن ازت خون گرفتیم ها ...حالا هرکی ندونه پیش خودش میگه ازش یک کیسه خون گرفتند چه خبرت ...پاشو خجالت بکش برو بزار ما بکارمون برسیم ...تازه دستم بیار پائین خونش بند اومده ...چیه مثل الم یزید گرفتی بالا انگار دستشو قطع کردیم. بعد مرد با ناله گفت :ای بابا سرم داره گیج میره یه آب پرتقالی ؛پسته ای چیزی بدین بخورم تا جایگزینش بشه.

همان آقای پرستار گفت: یه چیزم دستی می خوای!...پاشو برو پیِ کارت امروز گیر چه کسائی افتادیم ها!...بعد میگن خانومها ضعیف اند تو که از اونا ضعیفتری ...حداقل از اون هیکل گنده ات واز اون سیبیلهای چخماقیت خجالت بکش مرد گنده...اسم خودت هم گذاشتی مرد.یکهو نمی دونم چی شد که هردو زدن به تیپوتار همدیگه وحسابی آنجا را بهم ریختند ...انگار این آقاه یادش رفته بود که همین چند ثانیۀ پیش از درد سوزن داشت ناله می کرد ...بالاخره هرطوری بود آندو را ازهم جدا کردندو مریضِ رو ردش کردن رفت پیِ کارش.

خلاصه که سخنرانی این خانوم هم به پایان رسید وهمه خوش وخندان از مجلس بیرون رفتند؛البته امیدوارم که این سخرانیش دل مردها را نرم کرده باشه ودیگر با زنها به خوبی رفتار کنند...به امید آنروزی که در همۀ جوامع به زنها مثل مردها احترام گذاشته شود.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، سخنرانی، کوبنده، تاثیر گذار، مقاله، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پاساژ)

صاحب پاساژ آقای حکمتیان که هروز رأس ساعت 7 صبح ،زودتر از کاسب کارهای دیگربه سرکار می آمدو کرکرۀ پاساژ را بالا می کشید، وتازه ساعت 8 صبح یکی،یکی مغازه دارها پیدایشان می شد؛البته آقای حکمتیان تا دوماه پی بجز مغازۀ پدر که آنهم چون پدر پیر شده بودو حوصلۀ کارکردن نداشت ومغازه را به اوسپرده بود؛وخود آقای حکمتیان ((آه دربساط نداشت))وبعد ازاتمام دانشگاه بدنبال کار میگشت ؛ وچون کاری پیدا نکرده بود پدرمغازه را به اوسپرد. نمی دونم بگم از بخت خوبش یا بخت بدش بود که به او خبر رساندن که تنها عمویش فوت کرده وچون زنش که چندین سال پیش فوت کرده بود وهمچنین بچه یا بهتر بگم وارثی نداشت ؛ وصیت کرده بود که تمام ارثش را ... که شامل خانۀ بزرگ در شمیرانات ودو ماشین شاسی بلند که یکی از آنها برای زنش ودیگری برای خود عمو بود ودو دهنه مغازه ای که در همین پاساژ بود به اوداد شود.

البته 2 سالی بود که عمویش بیمار بود ودر بستر خوابیده بود وپدراقای حکمتیان برایش پرستاری گرفته بود وگه گداری هم خودش وهم آقای حکمتیان به او سری میزدند .عمو 6 سالی از پدرش بزرگتر بود و این دو برادر هیچ فامیلی نداشتند ؛وهمیشه ایندو بودند که چه درجوانی وچه در پیری بداد هم می رسیدند. آقای حکمتیان خیلی عمویش را دست داشت وقتی خبر فوت او به گوشش رسید او درمغازۀ پدر بود ومشغول کار که یکهوبا شنیدن خبر از حال رفت وخدائی آنروز دوستش آمده بود بهش سری بزند وسریع بدادش رسیدوآبی بدهان او ریخت و بهوش آمد؛ومثل یک بچه زار ،زار زد زیر گریه؛ دوستش آرامش کرد.

خلاصه وقتی بهش گفتند که ارثی در کار است او خیلی ناراحت شدو گفت:مگه من چکار مفیدی برایش کردم ...نه قبول نمی کنم.

پدرش با اصرار زیاد او را راضی کرد که:این حق توست اون تو رو مثل بچۀ خودش می دونست پس باید به وصیتش عمل کنی وگرنه روحش درعذاب خواهد بود.

بنابراین او قبول کرد وتشیع پیکر عمویش را به خوبی برگذارکرد،به گفتۀ پدر اول تمام دارائی عمویش را فروخت وتبدیل به پولش کرد؛ بعد آنهم فقط دو مغازۀ عمو  که در همان پاساژبود،وهمچنین مغازۀ پدرکه آنهم درهمان پاساژبود برایش باقی ماند.

خلاصه که به غیراز آن 3 مغازه 10 مغازۀ دیگر هم بود وپدرآقای حکمتیان با مقدار پس اندازی که داشت روی پولهای پسرش که از برادرش به ارث رسیده بود گذاشت وبه پسرش گفت که کل پاساژ را از صاحبش بخرد، واز این به بعد او اجارۀ مغازه ها را به عهده بگیرد.

مغازه ها عبارت بودند ازپیرایش مردانه،بوتیک لباسهای مردانه وزنانه وبچه گانه،گالری کیف وکفش،سوپرمارکت،فروشگاه بزرگ موادغذائی ، داروخانه،لوازم تحریر،مغازۀ عطاری،مغازۀ شال وروسری،مغازۀ عطر وادکلن وآن 3 مغازه که برای پدر بود خرازی یا بهتر بگیم(نخ وسوزن وقیچی و...) و2 مغازۀ عمولوازم اسباب بازی وکلاً سیسمونی بچه درپاساژ بودوهمه یکجورائی مال آقای حکمتیان وخانواده اش بود.

خلاصه که همۀ کاسب کارها وقتی فهمیدند که از این به بعد باید اجاره را به آقای حکمتیان بدهند خیلی خوشحال وراضی بودند .چون دیگر آن صاحب قبلی خیلی آدم بداخلاقی بود وهمیشه با همه بدخلقی می کرد؛ ومدام کرایه ها را بقول معروف((دولا پهنا))حساب می کرد یعنی خیلی گرانترازجاهای دیگرمی گرفت؛ وچون کاسب کارها مشتری ها یشان دراین مدت بیشتر شده بود ؛نمی خواستند ؛آنجا را ترک کنند وبه جای جدیدتری بروند پس همانجا ماندگار شدند.اینجوری برای آنها هم بد نشد...چون دیگر صاحب پاساژآقای حکمتیان شده بود وبا آنها ارزانتر حساب می کرد به قول معروف((نون اینجا وآب اینجا کجا برند بعض اینجا)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، مشکلات، جامعه، پاساژ، ارثیه، ارث،  

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سه تفنگ دار)

من تو یک خانوادۀ چهار نفره بدنیا آمدم واز دو برادر دیگرم کوچکتر هستم،البته تفاوت سنی ما پسرها نسبت به هم یکسال اختلاف هست وهمۀ ما درتهران بدنیا آمده بودیم وبه خاطر شغل پدرکه یک کارمند بود به شهراصفهان منتقل شدیم ؛اول قرار بود که 4 سال درآنجا بمانیم ولی به علت هوای سالم آنجا تصمیم گرفتیم که بیشتردرآن شهر سکونت  داشته باشیم وهمۀ با این موضوع مشکلی نداشتیم؛پدرهم به اداره اشان درخواست داد که مدت بیشتری درآن شهر اقامت داشته باشیم وآنها هم با درخواست پدر موافقت کردند.

خلاصه ما وقتی درتهران بودیم برادربزرگترم4 ساله وبرادردیگر3 ساله ومنهم 2 سال بیشتر سن نداشتیم که به همراه پدرومادرمان به اصفهان آمدیم؛تا اینکه همگی بزرگترشدیم وبرادربزرگترم فرشید به مدرسه رفت وآنموقع فرشید 7 ساله وشهاب 6 ساله ومنهم که اسمم سیاوش که 5 ساله، شدیم...ووقتی فرشید به مدرسه رفت منو شهاب که درخانه تنها شدیم وخیلی حوصلۀ مان حسابی سرمی رفت،چون ما سه برادر خیلی بهم عادت کرده بودیم ودوری یکدیگر را نمی توانستیم تحمل کنیم وتا آنروزیک ساعت هم از یکدیگردور نمانده بودیم ومدام بهانه می گرفتیم بطوری که مادرمان از دستمان کلافه شده بود وسر ما داد میزد وماهم وقتی فرشید از مدرسه به خانه آمد پریدیم بغل او وچون همۀ ما یکجورائی ازجسۀ کوچکی برخوردار بودیم بنابراین فرشید نتوانست وزن مارو تحمل کنه وهمه باهم نقش زمین شدیم وهرسه به گریه افتادیم وتازه مادر آمدو مارو از رو زمین بلندمان کرد.

یکروز که فرشید از مدرسه برگشت دیدیم با پول تو جیبی که از پدرهر روزبهش می داد یک بسته پفک خریده ودلش نیامده تنهائی آنرا بخورد ، بنابراین آنرا به خانه آوردوبین همۀ ما تقسیم کرد...حال حساب کنید مگردریک بستۀ پفک چند تا دانه بود،یک موقعها 9 تا وبعضی موقعها هم 10 الی12 تا دربسته بود...اگر 9 تا بود که خب نفری 3 تا واگر هم 12 تا بود نفری 4 تا به هرکداممان می رسید...حال اگر 10 تا بود که دیگر مکافاتی برای ما سه نفر می شد یعنی به هر نفر 3 تا میرسید ویکی هم باقی می ماند که آنهم درآخر آن یکدانه را بین سه نفرمان تقسیم می کردیم.

خلاصه ازآنروز به بعد کار فرشید شده بود همین که هروقت از مدرسه برمیگشت به خانه برای ما میخریدو بین سه نفرمان بطور مساوی تقسیم می شد؛یکبار هم یک بستنی کاسه ای با سه قاشق بستنی خریده بود...روز دیگریک فالودۀ کاسه ای گرفت وروزهای بعد به ترتیب بیسکویت،شکلات تخته ای،آدامس و...ما هم که انگارهرروزجشن گرفته باشیم (گل از گلمون می شکوفت)وفکر می کردیم مدرسه رفتن یعنی همین؛و وقتی هم که تابستان می شدو مدرسه ها تعطیل می شد منوشهاب حسابی دمق می شدیم چون دیگر از پول تو جیبی فرشید وآن خریدهای آنچنانیش خبری نبود وماهم که به اینجور ولخرجی های فرشید عادت کرده بودیم سر مادرمان غُرمیزدیم.

سال بعد فرشید 8 ساله شدو به کلاس دوم رفت وشهاب هم 7 ساله شدو به کلاس اول رفت ومنهم کههنوز وقت مدرسه رفتنم نشده بود و6 سال بیش نداشتم واینبار من تنها البته با مادردرخانه مانده بودیم ومادر سرگرم خانه داری می شدو منهم جز اینکه با اسباب بازیهای خودم تنهائی بازی بکنم چاره ای دیگر نداشتم وکمی هم غُر میزدم .اینبار پدرم هم به فرشید وهم به شهاب پول تو جیبی می داد وآندو هم وقتی از مدرسه برمیگشتند دوبسته خوراکی حال هرچی که باشد بین ما سه نفر تقسیم می شد ومنهم که نخودی بودم واز پول توجیبی خبری نبود واز این بابت راحت بودم واز سال بعد منهم به جمع آنها پیوستم.

این کار ما آنقدرادامه پیدا کرد که حتی درنوجوانی وجوانی هم به این تقسیمات عادلانه عادت کرده بودیم وحسابی سرمون تو حساب وکتاب وتقسیمات گرم می شد،بحدی که همۀ آشنایان از دوستان وهمسایه ها گرفته تا فامیل دور ونزدیک کار ما(زبان زد همه شده بود)ومدام می گفتند:این سه پسرخیلی خسیس شده اند نبادا(تنشون خورده به اصفهانیها) درصورتی که آنها نمی دانستند که ما ازخساستمان نبوده بلکه اقتصادی یا بهتر بگویم عاقبت اندیش بودیم ومی شود گفت:آینده نگرودور اندیش بودیم ؛ولی آنها تأبیردیگری در مورد ما سه برادر می اندیشیدند که از نظر ما اصلاً درست نبود،وهمین کار ما درآینده خیلی به نفع مان شد؛بطوری که هرسه برادر با هم وارد بازار کار شدیم وهرسه به قول معروف(هوای همدیگر را داشتیم)وحتی پدریک مغازه بوتیک برای ما خریداری کرد وهرسه مشغول کار شدیم؛البته روزها به دانشگاه می رفتیم و شبها به سرکارمان می رفتیم وزیاد هم آدمهای ولخرجی نبودیم ونیستیم ودرآینده هم نخواهیم بود.

فرشید در رشتۀ پزشکی وشهاب در رشتۀ حقوق ومنهم در رشتۀ هنر که درآخر کارگردان می خواستم بشوم...هر سه قبول شدیم وازآنروز به بعد هر کدام جداگانه در رشته های مخصوص به خود فعالیت می کردیم؛یعنی هر سه روزها فرشید به مطب وشهاب به دفترکارومنهم به سر صحنۀ فیلمبرداری می رفتیم وشبها دوباره با هم به مغازۀ بوتیک خودمان می رفتیم .

هر روز صبح که ما سه برادر از خانه خارج می شدیم هم همسایه ها وهم کاسب کارهای محل وقتی ما را باهم می دیدند می گفتند: ای وای بازاین سه تفنگدارها پیداشون شد.حال ما هم نمی دانستیم برای چه این چیزهارو می گفتند؟!...اگر بخاطر شر بودن بود که اصلاً ما آدمهای شری نبودیم واگر هم بخاطر زرنگی ویا هماهنگی در راه رفتنمان  بود...که آنهم از بچه گی (تو خونِ مان بوده) بهتر بگویم به قول معروف (ترک عادت موجب معرض است)ما هم از بچه گی عادت کرده بودیم که هرجا برویم باهم برویم...حتی هر سه باهم زن گرفتیم وهرسه در یک زمان ودر یک مکان(تالارعروسی)جشن گرفتیم وباز مردم می گفتند:نه خیر،اینا درست بشو نیستند باز هم خساست بخرج دادند وبخاطر اینکه خرج عروسی شان زیاد نشوددر یکجا ویک زمان جشن گرفتند ...اینها که از خسیسی دست اصفهانی هارو از پشت بستند،شایدهم از زرنگی اشان هست؛که البته از نظر ما سه نفر حرف دومشان بیشتر به دلمان نشست ...بله از زرنگی ودر واقع اقتصادی فکر کردنمان بوده وبس.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، خساست، سه، تفنگ، دار، سه تفنگ دار،  

تاریخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل اجتماعی)

پول،کار،ازدواج...البته اگرهمۀ اینها با هم باشد حرفی نیست؛بلکه خیلی هم خوب وبجاست،ولی موقعهائی پیش می آید که کارهست ولی ازدواج نمی شود کرد؛حالا این موضوع چه برای پسرها وچه برای دخترها فرقی نمی کند باز پیش می آید،اما یک موقعهائی هست که ازدواج جور می شود ولی کار نیست...والا این اصلاًعادلانه نیست آخه یکی نیست بگه خرج زندگی را چه کسی باید بدهد.

حالا یک موقعهائی هم هست که کار وازدواج هردو جفتو جورمی شود ولی 3 یا 4 ماه یا شایدهم بیشتر تأخیرحقوق پیش می آید حتی شده تا یکسال هم طرف حقوقی برای کارش دریافت نکرده ...حال اینو باید چی گفت؟!...

ولی یک موقعهای بخصوصی هم هست که همۀ اینها(پول وکار و ازدواج) بروفق مراد پیش می رود که اینهم خیلی کم پیش می آیدو... می شود گفت:این مورد برای همه کارساز نیست،پس می توان گفت: به قول معروف(آرزوبرجوانان عیب نیست)مگر اینکه این سه مورد(پول وکارو ازدواج)مثل تاس انداختن باهم جوردربیاید،مثل جفت شیش بشود ...البته اگر اینجوری پیش بیاید می گویند یا نصیب و یا قسمت ...این دیگه خواستِ خداست واگرهم جور درنیاید باز هم گردن خدا حساب می شود؛هیچوقت نمی گویند شاید خودمان کم کاری کرده باشیم ویا شاید رئیس مان برای جریمه کردن ما حقوق مان را کم داده و...چون خودشان ازبس بدنبال کار گشتند وبی فایده بوده بگویند:تقدیرمان اینطوری بوده وحتماًحکمتی درکار است...واگر کار پیدا می شد حتماً یک بلائی هم برایم نازل می شد...ویا بهانه های دیگر بیاورند که کار کجا بود؟!...همۀ اونهائی هم که کار دارند پارتی بازی می کنندو کار رو به فکو فامیلای خودشون می دهند...دیگه کاری برای ما بیچاره ها نمی مونه و...

بنظر من باید برای اینکه به هدفمان نزدیکتر بشویم باید بیشتر تلاش کنیم،یعنی اول کار بعد پول فراوان بعد مسکن ودرآخر اگرعمری بود ازدواج...الآن که خوب فکر می کنم بیشتر جوانها همه می خواهند همین راه را پیش بگیرند...ولی کو کار؟!...کوپول؟!...کومسکن؟!...و کوازدواج؟!...حال تا جوانها بخواهند به هدفشان برسند بقول معروف باید (موهاشون مثل دندوناشون سفید بشود)وآنقدر منتظر بمانند که این چند معضل بخودی خود حل شود واین هم چیزی است غیرممکن ؛البته ما که قدیمی ترهستیم وبه فرض مثال(چند پیراهن بیشتراز اونا پاره کردیم)یعنی درزندگی به تجربیات زیادی دست پیدا کردیم؛باید به آنها تا جائی که بتوانیم کمک کنیم تا آنقدرمنتظرنمانند...البته اگر خودمان در زندگی کم نیاوریم ...چون همانطور که همه درجریان امر هستید زندگی برای همه سخت می گذرپس چاره ای جزء تحمل کردن نداریم ...به امید اینکه بتوانیم برای جوانهای آینده سازان مملکتمان کمک حالی باشیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، اجتماعی، معضل، پول، کار، ازدواج،  

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دارا وندار)

همانطور که همۀ ما می دانیم حرف اولو همیشه پول میزنه،می دونید چرا؟!...خب معلوم دیگه اگه پول داشته باشی خوشبختی ،واگر غیر این باشه یعنی پول نداشته باشی معلوم دیگه بدبختی،تازه بعضی ها هم هستند که می گویند(پول خوشبختی نمی یاره)بعضی دیگه هم هستند که می گویند(پول چرک کف دست،میادو میره).

البته اونائی که می گویند (پول خوشبختی نمی یاره)...اینجور آدمها مثل (گربه ای که دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف،پیف بو میده)هستند؛ چون پول ندارند و با این حرف می خواهند به خودشون وزن وبچه اشون دلداری بدهند که اگر من پول نمی تونم دربیارم الآن خوشبختریم ...یعنی اگه پول دار بشیم (دیگه خدارو بنده نیستیم)وآنقدر ولخرجی می کنیم تا پول تمام شود وبه گدائی بیافتیم واز این جور حرفهای پوچ وبی اساس...حال اونائی که می گویند(پول چرک کف دست ،میادو میره)... ایناهم از اون دست آدمهائیند کهحسابی ولخرجی می کنند واگر زن وبچه اشان به آنها بگویند چرا انقدر ولخرجی می کنید؟!...عاقبت پولت تمام می شودوبه گدائی میافتیم!!...وآنها درجواب می گویند:ناراحت هیچی نباش آنقدرشب وروز حسابی کار میکنم تا جای پولهای از دست رفته را برایتان پر میکنم و...حالا این پول چیه؟!...که همۀ دردسرها سر پول ...اگر زیاد باشه یک مکافات دارید واگرهم کم باشه ویا نداشته باشید بازهم یک مکافات دیگه هست.

مثلاًیک آدم ثروتمند رو درنظربگیرید...طرف آنقدردرزندگی روزمرۀ  خود ولخرجی می کند که بالاخره روزی میرسد که پولش تمام شود وآنوقت است که باید(کاسۀ چه کنم،چه کنم بدست بگیرد)ویا بلعکس اگر فقیر باشد آنقدر برای خرج روزمرۀ خود به این دروآن در میزند... یعنی حتی برای ازدواج کند قرض وقوله می کند ؛تازه بعد از آن برای سیر کردن زنش وخودش وبعد ازآن پای بچه به میان می آید بعدبچه بزرگتر شده می خواهد به مدرسه برود...بعد ازآن بچه می خواهد سرو سامانی بگیرد بازهم بدهی پشت بدهی قرض پشت قرض بعد اومیماند  وبدهی های کلانی که روی دستش مانده که باز (کاسۀ چه کنم،چه کنم،بدست می گیرد)پس نتیجه می گیریم که چه پولدار وچه فقیر فرقی نمی کند باید یک برنامه ریزی حساب شده در زندگی اشان داشته باشند که بعدها به مشکل برنخورند... تا پولی که با زحمت بسیار بدست   می آورند ؛بدرستی خرج کنند پس پول خوشبختی میاورد ولی بشرط آنکه بدرستی وبجا خرج شود...به امید آنروز که همه به خوبی پولهاشونو به موقع وبجا خرج کنند تا دیگر آدمی فقیر ومحتاجی تو مملکت خود نداشته باشیم به قول معروف (فقیر وغنی با هم هیچ فرقی ندارند)در صورتی این امر امکان پذیر می شود که برنامه ریزی در زندگی داشته باشیم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ضرب المثل، دارا، ندار، دارا و ندار، پول،  

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بساطی)

تازه دیپلمم را گرفته بودم؛البته بازهم می خواستم ادامه تحصیل بدهم ومدرک بالاتری تورشتۀ معماری بدست بیاورم...ولی پدرم دیگر پولی دربساط نداشت که دیگر بخواهد خرج تحصیلم بکند،بنابراین تصمیم گرفتم درسم رارها کنم وبه فکر یه کاری باشم تا بتوانم ازآنراه پولی دربیاورم وخرج تحصیل خودم را بدهم؛البته اینکار به حرف خیلی آسان بود...ولی درعمل خیلی هم سخت بود آنهم تو این دوره زمانه .

خلاصه ازفردای آنروزدست بکار شدم وبدنبال کار به هرکجا که بگویید رفتم؛ازگشتن درروزنامه ها وسایتهای خبری اینترنتی و...گرفته تا رفتن به ادارۀ کاریابی ،ولی بی فایده بود...هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه ای می رسیدم؛بعد فکری بنظرم رسید که با پس اندازی که مادرم از بچه گی تو بانک برام باز کرده بود...دست بکاری بزنم...پس به بانک رفتم واز موجودیم با خبرشدم؛پیش خودم گفتم:آخه با این چندرغاز چیکار می توانم بکنم؟!...نه می شود خانه خرید ونه مغازه ای ویا حتی نمی شود ماشینی خرید ویا اینکه خانه یا مغازه ای اجاره کرد...تو این فکرها بودم که دوستم سینا را می گویم با من تماس گرفت وحالم را پرسید وحتی پرسید کاری پیدا کردم یا نه؟!...منهم درجوابش گفتم:ای بد نیستم تو چطوری ؟...راستی تو کار پیدا کردی یا نه؟!...

معلوم است دیگراو هم با من همدرد بود اوهم فقط به مدرک دیپلمش اکتفا کرده وبعد تصمیم گرفته مثل من وارد بازار کار بشود؛ ودرنتیجه اوهم مثل من بدنبال کار گشته ونتیجه ای هم ندیده واو هم حساب بانکی اش مانند من بوده وکاری با آن نتوانسته بکند؛او پیشنهاد داد: که بهتر بریم یه تولیدی لباس پیدا کنیم وازآنها مقداری لباس بخریم وببریم گوشۀ خیابونها بساط باز کنیم...چطور؟!.

اولش این پیشنهاد او را به تمسخر گرفتم و گفتم:مثلاً بلا نسبت ما قرار مهندسهای آینده بشیم  بعد این شغل بنظر تو مناسب ما هست؟!...او گفت: اُوووه...کوتا ما مهندس بشیم؟!...(بزک نمیربهارمیاد کمبزه با خیار میاد)اگه بخواهی این فکرهارو بکنی هیچوقت کاسب نمیشی؟!...البته تو فکر میکنی همین مهندسها ودکترها وحقوق دانها وووالبته اونا که پولدارند نه!!...افرادی رو میگم که مثل خود ما هستند...اینکارو نکردند بالاخره از یه جائی شروع کردندو پولی به جیب زدند تا تونستند حالا به درجات بالاتری برسند اینطور نیست؟!... اون بنده خداها که از اول دکتر مهندس که بدنیا نیومدند...بالاخره یه سختی رو تو زندگیشون تجربه کردند...به قول معروف (یه مدت بخور نون وتره بقیۀ عمربخورنون وکره) پس اول سختی بعد راحتی .             بعد که خوب بهش فکر کردم دیدم کاری جزء این نمی توانیم بکنیم ...بنابراین پیشنهادش راقبول کردم وهردو ازفردا رفتیم که دست بکار بشویم وحسابمونواز بانکمون درآوردیم وهمونطور که سینا گفت یه تولیدی لباس را پیدا کردیم وبعدش کار بساطمون رو راه انداختیم.

اوائل کار برامون خیلی سخت بود؛ البته نه اینکه بگم کارسختی بود نه!!...اینطور نبود...بلکه جائی که می خواستیم بساطمونو بزنیم مشکل داشت ،یا جلوی مغازه ها بود که صاحب مغازه ها شاکی می شدند ویا اگر هم جای مناسبی پیدا می کردیم سد معبرعابر پیاده بود واگرهم جائی که پیدا می کردیم ومناسب هم بود آنوقت با صاحب بساطی های دیگر که قدیمی تربودند باید سرشاخ می شدیم و...وآنها میگفتند :اینجا جای ماست شما نباید اینجا بساط کنید؛ انگارکه آنجا را خریده باشند وخلاصه که دردسرتون ندم...با هر مکافاتی که بود منو سینا جای مناسبی برای خودمان پیدا کردیم؛ ولی چه فایده...چند ساعتی که از فروشموننگذشته بود که یکهو بساطی های دیگر خبر دادند مأمور اومده هرچه زودتر بساطا تونو جمع کنید...ما هم باعجله بساط وفروخته ونفروخته جمع کردیمو به خیابانهای بالاتری رفتیم ومنتظر شدیم که (آبها از آسیاب بیافتد).

خلاصه که کارهر روزما از صبح تا شب همین شده بود...بعد که فروخت جنسها تموم می شد ماهی یکباراین بساطو ویعنی فروش لباس روجمع می کردیم وبساط دیگر یعنی فروش عطرو ادکلن ودفعۀ بعد شال وروسری ویا لوازم آرایشی بهداشتی ویا اسباب بازی و...می فروختیم ؛بحدی که از اینکارها یعنی بساط های جورواجور خسته شده بودیمودرآخر گذاشتیمش کناروگفتیم از اینکار پول زیادی در نمی یاد که هیچ حتی به ترسو لرزش هم نمیارزدو...بعد تصمیم گرفتیم مثل کارگرها کنار خیابون منتظر کار بشویم تا اینکه کسی بیادو مارو با خودش سر ساختمونها ببرد ومثل بناها مشغول کار می شدیم...آخه هرچی نباشد اینکار به نفع ما بود چون به رشتۀ درسیمون بیشتر نزدیک بودوما هرچی تو دبیرستان تئوری یاد گرفتیم حالا بصورت عملی کار رویاد می گرفتیم .

بالاخره اگرهم بخواهیم درآینده درسمان را ادامه بدهیم اونوقت دیگه واسه خودمون یه اوستا کارماهر می شویم...این که بهترازبساطی بودن هست...یکی دوسال هم بدین منوال گذشت وما هم حسابی پول جمع کردیموهم کاربلد شده بودیم.بعد که از اینکارپولدار شدیم کار رو رها کردیموبرای ادامۀ تحصیل به دانشگاه رفتیم

خلاصه تو آن مدت 4 سال درس خواندن در دانشگاه مدرک لیسانس را گرفتیم وهردو وارد بازار کار شدیم وروزها به کارگری یا همون بنائی می پرداختیم وشبها هم دوباره بساط عطر وادکلن در خیابونها باز می کردیم ودوباره پس اندازی کردیم اینبار هردو حساب شده عمل کرده وپول زیادی بدست آوردیم وهردو تصمیم گرفتیم از این به بعد کا را دوباره رها کردیم ویک مغازه اجاره کرده وآنرا دفتر کار مهندسی خودمان شراکتی انجام بدهیم ودر اینکار موفق هم شدیم.

خلاصه که از صبح تا شب توی دفتر کار خودمون مشغول کار شدیم ومشتریهای زیادی هم به ما رجوع می کردند...از ساختمان سازی گرفته وساخت پل ویا جاده ها و...تا ساخت فضای سبز ...حسابی سرمون شلوغ شده بود و مثل دکترها باید وقت قبلی ازمون می گرفتند. حسابی تو این کار خبره شده بودیم؛وبه قول معروف(پولمون از پارو بالا می رفت)البته ما هم سختیهای زیادی برای رسیدن به هدفمان متحمل شدیم ولی با صبوری آنرا پشت سرگذاشتیم...حالا هر کدام جدا ازهم مغازه برای خودمان خریداری کردیم ولی هنوزکه هنوز با هم در مورد بعضی از کارهای سخت تصمیم گیری ومشورت می کنیم به قول معروف(یک دست صدا ندارد)با کمک وهمیاری هم بود که به این موقیت چشم گیر نائل شدیم... والآن هم که دارم برای شما این موضوع را تعریف می کنم هر کداممان دارای زن وبچه یا بهتر بگویم خانوادۀ خوشبخت هستیم وهردو از این بابت خیلی هم خوشنود هستیم.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، مشکلات، جامعه، بساطی، بساط، لباس، ضرب المثل،  

تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلای خانمان سوز)

حتماً پیش خودتون می گوئید...بس است دیگر خودمان همه چیز را می دانیم...پس خدا راشکر که همۀ شما در مورد این چیزها اطلاع کافی دارید؛ولی من حرفم چیز دیگری است.

همانطور که همه می دانید هر چیزی را که درآن زیاده روی بشود، می گویند به آن چیز اعتیاد پیدا کرده اید...حتماًنباید که فقط مواد مخدر مانند تریاک،حشیش یا شیشه و...امثال اینها باشد که...حتی سیگار یا چای وقهوه ویا حتی خوردن مداوم غذاهای مختلف ویا نوشابه های رژیمی وغیررژیمی ویا حتی به قول بچه ها هله هوله و...باشد؛اینها هم اگر بیش از اندازهاستفاده شود اعتیاد آور خواهد شد.

بنابراین باید درمصرف بیش ازحد آنها پرهیزکرد...چون مصرف بیش ازحد باعث می شود که به بدن آسیب جبران ناپذیر برسد.

بعضی ازما می گوئیم آخه وقتی خوشحال یا ناراحت  ویا حتی حوصلۀ مان سر میرود باید بخوریم یا بیاشامیم ویا حداقل کاری انجام بدهیم...به نظر من چرا از وقتمان به نحو احسن استفاده نکنیم؟!...وباید حتماً به هرنحوی که شده به خودمان آسیب برسانیم!!...

چرا از وقتمان برای مطالعه استفاده نکنیم؟!...حتماً می گوئید :آنقدر کار سرمان ریخته که حتی وقت سرخاراندن را هم نداریم؛البته به نظر من این یک بهانه ای است که بیشترونۀ ما آدمها در طول زندگیمان بسیار ازآن استفاده می کنیم...واین اصلاًدرست نیست.

همانطور که همۀ ما می دانیم هرانسانی درطول شبانه روز حداقل 1 یا2 ساعتی وقت هم اضافه می آورد...وبیشتر مردم از این وقت برای استراحت ویا خواندن مطالب(البته بعضی ازآنها بیفایده که هست) آنهم درگوشیهای همراه ...خودشان را سرگرم می کنند؛وقتی هم که به آنها می گوئید الآن که وقت دارید کمی مطالعه کنید...در جواب می گویند:ای بابا شما هم وقت گیرآوردین؟!...ما که چشممان ضعیف هست ونمی تونیم نوشته های کتاب رو بخونیم و...حوصله هم نداریم.

من مونده ام که اگر آنها برای کتاب خواندن چشمشان ضعیف هست یا کم حوصله هستند و...چطوری مطالب آن ریزیِ داخل گوشیشان را مدام چک میکنند؟!...همانطور که می دانید بعضی ازمطالب یا همون نوشته ها قابل بزرگ شدن هم نیستند ...وحتی با عینک هم نمی توان آنرا خواند!!...پس چطوری آنها را می خوانند؟!.

البته درآخر گفته باشم که همین گوشیها وتبلت ها وامثال اینها هم که در اختیارهمگان قرار دارد...اینها هم به نوعی اعتیادآورهست؛وحتی ممکن است باعث اختلال هواس وهمچنین بیماریهائی مثل ضعیف شدن چشم هم به همراه داشته باشد.

حتی بیشترونۀ آدمها هم آنقدر سرشان درآن گوشیهایشان هست که حتی یادشان میرود که گرسنه هستند واینهم باعث بیماریهائی مثل...ناراحتی گوارشی ویا زخم معده وزخم روده و...مبتلا شوند.

پس هر چه زودتر باید یک راه حلی برای آنها پیدا کرد که در هر چیزی زیاده روی شود باعث آسیب رساندن به بدن خواهد شد...با علم به اینکه همۀ این بلاها را می دانیم باز هم در گیرآن هستیم ونمی خواهیم رویۀ خود را عوض کنیم.

به امید اینکه خدا همۀ ما را هدایت کند که از این رفتارهای ناپسند دست برداریم...حتماً پیش خودتان می گوئید...پس چرا این مطالبها را دروبلاگتان می نویسید؟!...شما درست می گوئید...ولی به نظر من اگر این مطالب را هم در کتابی می گنجانیدم ...هیچ کسی آنرا نمی خواند... وبا اینکار خواستم که شما خوانندگان عزیز این مطالب را در گوشیهایتان مطالعه کنید وفکر میکنم موفق هم شدم ممنون از شما.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: بلا، خانمان، سوز، مقاله، گوشی، موبایل، اعتیاد،  

تاریخ : شنبه 11 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل جامعه)

سیگار، قهوه وچای . به نظر من این سه چیز معضل مهمی است که نه تنها در کشور ما بلکه در تمام جهان دیده می شود.

اول سیگار: شما الان هرجا که چشم می اندازید یا مغازه یا دکه سیگار موجود است و این بلای خانمان سوز در بین همه البته بعضی ها... بیشترانه در بین مردم هست حالا چه دختر و چه پسر و چه مرد و چه زن و چه پیر زن و چه پیر مرد ها این رواج پیدا کرده...

وقتی هم که به آنها می گویید : چرا سیگار می کشید؟

می گویند : پول خودمونه، جون خودمونه که به خطر میوفته و...

وقتی هم که ازشون می پرسید: چه وقت هائی هوس می  کنید؟!

می گویند: وقتی خوشحالیم، وقتی ناراحتیم، وقتی استرس داریم وقتی بیکاریم و حوصله مان سر می رود و...

خلاصه که در هر زمان موقعیتش برای آنها جور می شود و...

دوم قهوه: در هر جا و هر مکان مخصوصاً در ادارجات و کافی شاپ ها با آن بیشتر مواجه می شوید از اینجور آدم  ها هم اگر بپرسید چرا قهوه می خورید هزاران دلیل برایتان می آورند : به خاطر استرس ، ناراحتیو خوشحالی ، آرامش و حتی برای کافئینی که در آن هست برای قلب و عرق خیلی خوب است  و یا اینکه خواب را از سر می پراند و اینکه برای هوش و ذکاوت آدمی بسیار خوب است .

سوم چای: عده ای از مزدم هستند که در هر کجا که بتوانند چای می نوشند و چای هم به نوبه خودش به چند نوع دیده می شود چای ترش، چای سبز ، چای لاغری و...

که از هرکسی که چای یم خورد هم اگر بپرسید چرا و چه موقع باید چای خورد می گویند: برای آرامش ، استراحت بعد از یک کار طاقت فرسا و موقع بیکاری ولی به نظر من چای خوب هست ولی به موقع باشد .

یکروز به اداره ای رفتم و می خواستم یک امضا پای پرونده ام بکنند ، ولی از شانس بد من همه افرادی که باید از آنها امضا می گرفتم ، جزء دسته های بالا بودند. اول پیش یک مرد نسبتاً جوانی رفتم و وقتی موضوع پرونده و امضاء آن را پیش کشیدم بهم گفت : کمی صبر کن الان کمی خسته ام و باید سیگاری بکشم بعد جوابتو می دم

خلاصه ما هم کمی معطل شدیم تا آقا سیگارش تمام شود و بعد نگاهی به پروندۀ ما کرد و گفت:باید پیش یکی از همکارام که در طبقۀ هم کف بود بروید حتماً مشکلتان را حل می کند ...

منهم همین کار را کردم رفتم به اتاقی که گفته بود. دیدم در همان موقع آبدارچی آمد داخل برای آقای مسنی که پشت میز درحال چرت زدن بود یک فنجان قهوه و یک لیوان آب روی میز گذاشت منهم جلو رفتم و سلامی کردم و پرونده را نشانش دادم و او با بی میلی نگاهی به پرونده ام کرد و گفت ک این خیلی کار داره باید سر فرصت بهش رسیدگی شود صبر کنید من قهوه ام را بخورم بعد بهت می گم...

خلاصه با کلی معطلی قهوه و آبش را نوش جان کرد و گفت: این پرونده باید پیش همکارم که در بایگانی که در زیر زمین هست بروید اون می تونه کارتو راه بندازه...

منهم رفتم قسمت بایگانی که در زیرزمین بود ناگهان دیدم یک مرد چاقی  که پشت میز و در حال خوردن لیوانی بزرگ از چای بود و کمی آنرا در دهانش مزه ، مزه می کرد و با خودش می گفت: اِه...این چای که یخ کرده دیگه از دهن افتاده و ...

بعد با تلفن به آبدارچی زنگ زد و گفت که یک چای لیوانی داغ برایش بیاورد .

من زود رفتم جلو و سلامی کردم و موضوع را برایش گفتم او نیم نگاهی به پروندۀ ما کرد و گفت: اینکه کاری نداره فقط یک امضاء باید بکنم و یک امضاء هم از رئیس اداره که آنهم در طبقۀ چهارم هست بروید برایتان انجام می دهد...

بعد ناگهان در باز شد و آبدارچی با یک سینی که چند استکان چای و یک لیوان چای بزرگ در آن قرار داشت، وارد اتاق شد و چای لیوانی را به او داد و چای قبلی را با خودش برد . مرد چاق گفت: اول صبر کنید من چایم را بخورم بعد به کار شما رسیدگی خواهم کرد

کمی معطل شدم . مرد چاق لیوان چای را آرام در دست گرفت و جرعه ،جرعه نوش جان می کرد و با هر یک جرعه ای که به دهان می گذاشت یک قند هم باهاش می خورد. فکر می کنم با این چای لیوانی حداقل 7 قند نوش جان کد و بعد از اتمام چایش آهِ گرمی از ته گلو کشید و در آخر به پرونده من نگاهی کرد و خیلی آهسته و آرام امضائی کرد و منهم ازش تشکر کردم و رفتم به طبقۀ چهارم که از رئیس اداره هم امضاء بگیرم.

وقتی وارد اتاق شدم دیدم یک مرد جوانی پشت میزش حسابی مشغول کار بود با دیدن من با احترام خاصی از جایش بلند شد من که حسابی جا خورده بودم سریع رفتم جلو و سلامی گرم بهش کردم و موضوع پرونده را پیش کشیدم و او سریع برایم امضاء کرد ... در صورتی که فنجان قهوه اش حسابی یخ کرده بود بی اعتناء به آن ، به پرونده من رسیدگی کرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: معضل، جامعه، مشکل، مشکلات، سیگار، چای، قهوه،  

تاریخ : جمعه 3 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 3 ::      1   2   3  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات