(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

همانطور که همه درجریان هستید،دانشمندان یا بهتر بگم اخترشناسان که پیش بینی می کنند که چه سالی مربوط به چه حیوانی است؛آنها چند سالی می شود که پیش بینی هایشان کاملاً با آن حیوانها مطابقت کرده؛ مثلاً یک سال مربوط به میمون بود وآن سال ،البته بلا نسبت آدمها مثل آنها برای انتخاب شغل از این شاخه به آن شاخه می پریدند،یا یک سال دیگه هم بود،که سال سگ بودوهمه به جان یکدیگرافتاده بودند؛ و سالهای دیگرهم به ترتیب سال خوک که آنسال سیل آمدو همه در گل ولای خانه ها وجانشان را از دست دادند؛حال نوبتی هم باشِ نوبت امسال که سال موش هست و همۀ ما از ترس مبتلا نشدن به ویروس کرونا البته گفتم که بلا نسبت مثل موش توخونه هایمان پنهان شده ایم؛البته پنهان،پنهان که نه گه گداری برای خرید مایحتاج خانه از لونه هامون در می آییم وکمی آذوقه در خانه های خود برای روز مبادا که حالا باشد جمع می کنیم ؛البته اینجوری که پیش می رود احتمال اینکه تا آخر سال بدین منوال بگذرد هست ؛خدا بداد همۀ ما برسد،که چه در انتظارمان باشد؛شاید هم آخر زمان شده باشد ،آدم از فردای خودش که خبر ندارد. آخه برای این گفتم آخر زمانِ که این ویروس در تمام جهان پخش شده واینکه بلایای طبیعی هم از قبل بوده وهست وخواهد بود واین تمامی ندارد ؛خدا خودش به ما رحم کند.به امید سالی بی خطروپر برکت وسلامتی کامل برای همۀ مردم جهان.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، طنزک عیدانه، عید، سال، موش،  

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گوشی نودردسرنو)

مدتی بود که گوشی قدیم ام حسابی خراب شده بود مدام باید خرجش می کردم ؛درآخرهم درست نشد،که نشد.

خلاصه تصمیم گرفتم یک گوشی نو بخرم،البته از این جدیدیا که بهش می گفتند،اندروید که هم دوربین داشت وهم باهاش می شد به اینترنت وصل شدوهم تصویری با کسی صحبت کرد ؛با اینکه خیلی برام گران تمام شد ولی کار با آنرا بلد نبودم،بعضی موقعها دوستم وبعضی موقعها هم پسر یا دختر بزرگم ویا حتی همسرم که از قبل از این گوشیها داشتند ،کاربا آنرا به من یاد دادند وآنقدرمشغلۀ فکری وکاری داشتم یادم نمی ماندوهمین شد واسم یک دردسر دیگه.

اوائل که تازه گوشی رو خریده بودم ،تو دفتر کار خودم مشغول کارم بودم که یکهو صدای زنگ گوشی ام به صدا درآمد...اونم چه زنگی با زنگ گوشی قبلی ام زمین تا آسمان فرق داشت ...آخه قبلاً ها صدای آوای نوح بود ولی در این گوشی جدید زنگهائی بود که صداش کم بود ومنهم که گوشم کمی سنگین بود آنها را نمی شنیدم ؛پس پسرم یک آهنگ بابا کرم برام تو گوشی ریخته بود که صداش آنقدر واضح وبلند بود که از دوفرسخی به گوش می رسید.وقتی صدا را شنیدم سعی کردم روشنش کنم وجواب تلفن را بدهم ،منهم که کار کردن با آنرا زیاد بلد نبودم بجای اینکه جواب بدهم دگمۀ رد تماس وزدم وگوشی را دم گوشم گذاشتم وهی می گفتم:الو بفرمائید...چند بار تکرا کردم ولی هیچ صدائی ازآنطرف به گوشم نرسید پیش خودم گفتم:ای بابا این توهم مزاحم تلفنی پیدا می شه؟!...همینطور که داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا بتوانم صدای آهنگش را عوض کنم،که آنهم بلد نبودم...یکهو در باز شد وآبدارچی وارد اتاقم شد وگفت:ببخشید آقای سهرابی یان ...رئیس با شما کار واجبی داشت ؛چرا جواب تلفنش را نمی دهی؟...منهم در جوابش گفتم:خب چرا به تلفن اتاقم زنگ نمی زند؟...آبدارچی :ای بابا انگار حواستون نیست مدتی ست که گوشی تلفن تان خراب شده بود دادند درستش کنند واین یکی گوشی تلفن هم که الآن جلوی روی تان هست که البته به گفتۀ خودتون سیمهاش اتصالی کرده و...دیگه هیچ گوشی اضافی هم نداریم که بهتون بدیم .پس رئیس هم از این به بعد مستقیماً به گوشیتون زنگ می زنه ...که ماشاالله انقدر سرتون شلوغ که وقت نمی کنید به رئیس تون جواب بدهی؟اینطورنیست؟.

منهم دیگه چیزی نگفتم وازش هم تشکر کردم وزود خودمو به اتاق رئیس رسوندم.

رئیس: ببینم جالا کارت بجائی رسیده که برای من رد تماس میزنی؟... پشتت به کی یا چی گرمِ؟...حالا واسه من ((طاقچه بالا میزاری))؟.

منهم با ترسولرز از اوعذرخواهی کردم وجریانو برایش تعریف کردم .اوهم تا حدودی مرا بخشید وبه من گفت:که امروز جلسۀ روئسا اجرا خواهد شد ومنهم باید در جلسه حضور داشته باشم واینکه باید با رئیسها تماس گرفته و آن ها را دعوت به این جلسه مهم بکنم؛ که یکهو صدای زنگ گوشی ام با رنگ باباکرم شروع کرد به صدا کردن و رئیس از زیر عینکش با تعجب به من نگاهی کرد و با اخم به من اشاره کرد که صدای گوشی را خفه کنم؛ بعد نگاهی به گوشی ام کردم اسم زنم را دیدم خیلی آروم گفتم: ای وای وزیر جنگ زنگ زده.

رئیس گوشش را تیز کرد و گفت : چی ؟! ...وزیر جنگ با تو چی کار داره؟

منهم گفتم: ببخشید منظورم اینه که زنم زنگ زده...اگر گوشی رو دیر جواب بدهم ... همچین جنگی به پا می کنه که آن سرش نا پیداس...منم که بلد نیستم با این گوشیا جواب بدم... از صبح تا حالا که ظهر شده... پنج یا شیش بار زندگ زده و منم بلد نبودم جواب بدم رد تماس زدم...خدا به دادم برسه... وقتی برم خونه پوستمو مثل پوست بادمجون خواهد کند.

رئیس خنده ای کرد و گفت: بیار گوشیتو ببینم چطوری کار می کنه.

منهم رفتمو گوشی رو بهش دادم و اونهم دستش درد نکند با خانمم تماس گرفت و گوشی رو داد دستم ، من هم به اشتباه دستم به پخش بلندگوش خورد و گفت: در به در چرا جواب تلفنو نمی دی؟...از صبح تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم ... مگه مردی یا کرد شدی؟... خواستم بگم امشب مادرم اینا برای شام میان خونۀ ما...سر رات داری میای خونه یه مقدار میوه و شیرینی بگیر بیار...خبرت زود تر هم از ادارت جیم شو بیا ... به این رئیس کور شده ات هم بگو ... مهمون از خارجه داریم یا بگو ننه ات (مادر شوهر) مریضِ گور به گور شده افتاده بیمارستان و...

مونده بودم چطوری صدای این ماس ماسک رو خفه کنم و به رئیس نگاهی انداختم دیدیم از عصبانیت صورتش قرمز شده و اگر ((کارد به استخوانش می زدی خونش در نمی اومد))...خلاصه با ترس و لرز زدم روی دگمه خاموش بالاخره گوشی پر دردسر خاموش شد و از رئیس عذر خواهی کردم و رئیس هم محبت کرد و همان روز حقوقم را پیش ،پیش داد و از اداره اخراجم کرد و گفت: حالا باخیال راحت برو وَرِ دل زنت بشین و به مهمون داریت برس تو دیگه از این لحظه به بعد اخراج هستی ... دیگه اینطرفا نبینمت.

منهم باخجالت پولم را گرفتم و رفتم بغل دست وزیر جنگ بشینم . حالا که حسابشو می کنم دیدم رئیسم مقامش از وزیر جنگ هم بالاتر بوده ببین چه به روزم آورد. از فردا باید به دنبال یه کار بگردم اونم تو این اوضاع بی کاری کی حالا به من کار می ده...اونم تو این سنی که باید بازنشسته می شدم ...کارم در اومد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، گوشی، اندروید، بی کاری، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادر فولاد زره )

مادر فولاد زره

منو خانواده ام به تازگی به این محله نسبتاً آرام آمده بودیم.بطوری که دراین محله همسایه هاش مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند؛یعنی محلۀ قبلی همسایه ها تو کارهمدیگردخالت می کردندومدام برای هم اشکال تراشی بوجود می آوردند؛ولی دراین محله اصلاً اینطوری نبود. می شد گفت که همسایه ها به کارهم کاری نداشتند و بقول معروف ((هرکی سرش تولاک خودش بود)).

 بطورمثال درهمین محله جدیدمان اگر همسایه ای دزد به خانه اش میزد وصدایش بلند می شد ویا اگرمریضی ناعلاجی می گرفت ودر آخربه مرگ ختم می شد کسی توجه ای به آن نمی کرد؛به قول پدرم که می گفت :((نه به آن شوری شورو نه به این بی نمکی ))نه اون محله خوب بود ونه این محله،خلاصه هفته ها بداین منوال گذشت وروزها به ماه رسید؛سر یکماه که ازآمدن ما به آنجا می گذشت؛یکروزجمعه که منو خانواده ام درحال استراحت بودیم با سرو صدائی که از کوچه به گوشمان رسید؛با تعجب به یکدیگر نگاهی کردیم وگفتیم:تواین محله هیچوقت ازاین خبرها نبود!!...شاید غریبه ای وارد این محلۀ ما شده وباعث سروصدا شده.همینطور هم بود؛بله یه همسایۀ جدید که دیوار به دیوار خانۀ ما بود که تازه همین امروزبه اینجا اسباب کشی کرده وکارگرها مشغول خالی کردن اسباب واثاثیۀ آنها بودند؛ البته خود کارگرها سرو صدائی نمی کردند بلکه خود صاحب خونۀ جدید بودند؛ چه آقاه وچه خانومه مدام سر،کارگرهای بیچاره داد میزدندو دستور میدادند؛آقاه میگفت:های یارو یواشترچه خبرتِ مبلها وصندلیها رواز بغل دیوار آهسته رد کن، نبادا روی دیوارها واثاثیه خطی بیافته وگرنه از پول خبری نیست وباید خسارتشو تا دینار آخر از حُلقومتون میکشم بیرون. خانومه هم از طرف دیگر میگفت:هی مردک یواشتر چته داخل این کارتونها چینی هست مواظب باشید نشکنِ وگرنه شوهرم (( دمار از روزگارتون در میاره)).

خلاصه که یکی آقاه میگفتو یکی خانومه؛تواین هیروویرییه پسر بچۀ تپل مپل که معلوم بود پسر این دو مردو زن هست ومیشه گفت 13 سالش هم هست؛مدام مثل پدرومادرش به این بنده خداها دستور میداد ودستش را هم از دو جیبش بیرون نمی آورد ؛واز این بابت به خودش افتخار میکرد که بالاخره حرفش پیش بزرگترها خریدار داره ؛ولی نمی دانست که آن بیچاره ها از ترس پدرو مادراوبود که هیچی به او نمی گفتند .پسر مدام فریاد میزد که:هوی با توام مرتیکه کوری یا کری نشنیدی بابام چی بهت گفت:مواظب باش،تازه مال بابات که نیست که هی به درودیوار میزنی!!...میخوای منم تو رو مثل کیسه برنج به درو دیوار بکوبمت وخردو خمیرت کنم ببینی چه مزه ای داره؟...چیه چرا اینجوری نیگاه میکنی؟... مثل((اسبی که به نعل بندش نیگاه میکنه شده)) چیه دعوا داری ؟...بیا جلو تا نشونت بدم ((چند مردِ حلاجم)).

چند لحظه بعد تازه نوبت دخترشون که معلوم بود 9 سالش بود با آن هیکل قناس که بدتر از خانواده اش بود از ماشین پدرش با فیس وافاده پیاده شد؛همانطور که دریک دستش عروسک ودر دست دیگرش یک آبنبا تی که از سرش بزرگتر بود وآمد که او هم حرفی زده باشد وگفت: آهای مردک بی سرو پا چرا مامان وبابامو داداشمو با اون چشمهای از حدقه در اومدت اونجوری چپ،چپ نیگاه میکنی؟...مگه((ارث باباتواز  ما میخوای))؟...سرت به کارخودت باشه حواستو جمع کن!!.

بعد اشوه ای آمدو یک لیس جانانه ای به آبنباتش زد وراهش را کشیدو رفت پیش مادرش که حالا در خانه بود وصدای فریادش گوشِ فلک را کر کرده بود؛پدرو برادرش هم از بیرون به سر کارگرهای بیچاره فریاد می کشیدند.

خلاصه که بعد از دو ساعت سروصدا وسخت کار کردن کارگرها کار به پایان رسیدو کمی آرامش به محله برگشت؛البته این موقتی بود ،خدا بداد ما برسد که ازاین به بعد آنها چه سروصداهائی راه بیاندازند!!... حتماًبرای جابجائی اثاثِ شان سر همدیگر دادوهوار راه میاندازند.

مطمئن ام حتماًاز فردا سرو صدای دعوایشان راهم باید تحمل کنیم ؛حالا خدا کنه به همسایه ها کاری نداشته باشند.چون درمحلۀ قبلی امان یک همچین آدمهائی بودند که مثل اینها سرهرچیزی با هم یا با همسایه ها قشقرق بپا میکردند وحسابی محله رو بهم میریختند؛ویا اینکه به همسایه ها می گفتند:چه خبرتونِ دیشب دعواتون بود ؟...دیشب محله رو گذاشتین رو سرتون!!...مردم آسایش از دست شما ندارندو...

درصورتی که خودشن ازهمه بدتر بودندوهیچوقت ایرادهای خودشونو نمی دیدند؛یا اینکه ماهی یکبار همۀ همسایه هاروتو یک صف ردیف میکرد ومیگفت: که چند تا از آقایون محله را از سرکوچه تا ته کوچه باید آشغالهارو در سطل زباله جمع آوری کنند؛بعضی از خانومها هم همه جارو جارو کنندو بقیۀ خانومها هم تمام کوچه را با آب ومایع شوینده بسابندو بشورند؛البته نظافت خوبه ولی نه دیگه اینجوری هرکس یه وظیفه ای داره ؛درستِ ما باید آشغالها رو درسطل زباله بگذاریم ولی بقیۀ کارها وظیفۀ رفتگر محله هست ؛البته فقط جارو کردن نه اینکه آب وشوستشودرکار باشه .

کاشکی خودشان هم دراین نظافت دسته جمعی شرکت می کردند نه اینکه یک گوشه بایستاندو دستور بدهند ونظاره گر بقیه باشند؛ حالا خدا کنه این همسایه جدیدِ مثل اون نباشه وگرنه دیگه کارمون زار میشه خدا به همۀ ما رحم کنه ...دیگه هیچکدوم از خانوادۀ ما تحمل این کارا رو نداریم.ولی فکر میکنم این خانومه که قیافه اش مثل ننۀ فولاد زره که تو فیلم امیر ارسلان نامدار بود باشه ومثل خود اون بدجنس باشه؛ ولی ما باز امیدمون به خداست که اونجوری نباشه.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مادر، فولادزره، فولاد، زره،  

تاریخ : سه شنبه 8 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(فارسی را پاس بدارید)

سرصف بودیم وطبق معمول داشتیم سرود ملی را می خواندیم؛که یکهو صدای یک پیرمرد دورگرد را که همیشه همین موقعها به آن اطراف  (مدرسه) می آمد را شنیدیم، که توکوچه پس کوچه ها داد میزدومی خواند که:کاسه ،بشقابیییییییِ،نمکیییییییِ،نون خشکیییییییِ...واین کلام رو مدام تکرار می کرد؛بحدی که ما بچه ها که داشتیم سرود ملی رو می خوندیم به اشتباه افتادیموهمه یکصدا همان آهنگ پیرمرد دورگرد را تکرار کردیم؛بعد ناظم که متوجه اشتباه خوانی ما شد؛آمد پشت میکروفن وگفت: ساکت بچه های بی ادب معلوم هست چی دارید میگید ؟!...حواستونو جمع کنید...حالا مجبورید دوباره...(یکهو دوباره صدای آوازِهمان پیرمرد به گوش رسید؛ ناظم حواسش پرت شدو گفت:)بله داشتم می گفتم که از اول باید سرود کاسه بشقابی رو بخونید.

بچه ها با شنیدن این حرف همه زدند زیرخنده ناظم که فهمید چه اشتباهی کرده گفت: ببخشید منظورم اینه که دوباره از اول سرود ملی رو باید بخونید وحواستون فقط به سرود باشه نه به صداهای ناهنجار بی کلاس اطرافتون...تمام دیگه حرفی نباشه.

ما هم به حرفش گوش دادیم وحسابی حواسمونو تمام وکمال به سرود ملی امان جمع کردیم؛بالاخره با هر زحمتی بود برنامۀ صبحگاهی را به اتمام رساندیم وبه سر کلاسهایمان رفتیم.تو کلاس که بودیم طبق معمول بچه زرنگها سرشون تو کتابهاشون بودو بقیه هم درحال شیطنت وسروصدا کردن وموشک کاغذی درست کردن وبهم پرت کردن بودند؛با صدای در کلاس همه ازجامون بلند شدیم،آن ساعت زنگ فارسی بود وما منتظر معلم خودمان بودیم که دیدیم مدیرمدرسه با یک خانوم جوان وزیبائی وارد کلاس ما شد.مثل موقعهائی که مدیر می آمد ومی گفت: بچه ها این شاگرد جدیدِ که ازیه شهردیگه ای آمده به شهر ما ومی خواد تو کلاس شما درس بخونه وباهاش مهربون باشیدو تو درساش کمکش کنید...ولی اینبارمدیرمعلم جدیدی را جای معلم قبلی امان به کلاس آوردو گفت:بچه ها ایشون معلم جدیدتان خانوم نادری هستند که به تازه گی ازخارج آمده اند...البته ایشون ایرانی هستند ومدرکشونو از کشور فرانسه آنهم دررشتۀ ادبیات کسب کرده اند واز امروز به بعد ایشون معلم فارسی شما خواهد بود ومی دانید که معلم قبلی اتان بازنشسته شده اند ودیگه به کارشون نمی تونند ادامه دهند؛ وما هم از یک نیروی جوان وماهرخواستیم استفاده کنیم وکی بهتر از خانوم نادری!!...پس سعی کنید که ایشونو ناراحتش نکنید وخوب به درسها وپندهای ایشون گوش بدهید .

خلاصه پس از سخنرانی مفصل خانوم مدیر،خانوم نادری اول خودش را کامل معرفی کردوبعد نوبت ما بچه ها رسید که خواست با تک، تک ما آشنا شود؛بعد ازمعرفی وآشنائی با هم ،خانوم نادری شروع کرد به درس دادن وایشون همانطور که مدیر گفته بود،خیلی با پرستیژ ویا بهتر بگم با کلاس حرف میزد، ومدام درحرفهایش یک تکه کلام بخصوصی داشت که آنهم این بود که می گفت :( فارسی را پاس بدارید). بعضی مواقع هم ما ازحرف هایش سردرنمی آوردیم وازاو می خواستیم در مورد کلماتی که بکار می برد برایمان توضیحی بدهد واو هم با کمال میل قبول می کرد.

چند دقیقه ای از درس دادن ایشون نگذشته بود که دوباره صدای همان پیرمرد دورگرد به گوش رسید؛خانوم نادری با تعجب گفت:این دیگر چه زبانی هست؟!...یکی از بچه ها که خودش فکر می کرد با مزۀ کلاس هست گفت:خانوم اجازه...ما بگیم؟...این زبون زرگری که چه عرض کنم بیشتر زبون مسگری وکاسب کاریِ.

-        حالا چه چیزی دارد می گوید؟!...

-        والا داره نون خشک یا میخره یا میفروشه وعوضش به آدم نمک میده،بعضی موقعها هم ننه هامون به اونا دمپائی پاره ویا ظرفهای پلاستیکی کهنه میدن جاش یا نمک میگیرند یا پولشو ویا سبد پلاستیکی نومیدن و...

-        چی؟!...نمک ودمپائی وسبد ...یعنی چه؟!...مگر شما از اینها را از مغازه دارها نمی خرید؟!...اینها اصلاً بهداشتی نیستند وبرای بدن شما مضر خواهد بود و...

-        ای بابا خانوم معلم ...این حرفها از ما گذشته تا بوده همین بوده ...تازه بعضی ازهمین دست فروشها هم آهن آلات ومفرق هم از ما میخرند مثل کمد ومیزآهنی وسماور خراب و...در اصل میشه گفت که اینا سمسار،سیارهستند،وبقول بابامون اینا همچیو میخوان مفت از ما بردارند ومیبرند یکجائی گرون میفروشند...حالا کجا ما دیگه نمی دونیم!!...تازه بعضی ازاینا هم درست نمی تونند کلماتشونو ادا کنند وبه نون خشک میگن ؛ننه خشکی یا نعناع خشکی و...ویا آهن ومفرق را میگن ؛آنی ومرفقی و...

-        شاگردان عزیز،می بینید همۀ ما چگونه صحبت می کنیم،برای همین هم هست که می گویم ما ایرانی هستیم وباید(فارسی را پاس بداریم)؛اگراین وضع ادامه پیدا کند حتماً زبان مادری خود را که فارسی هست بزودی فراموش خواهیم کرد واین برای یک ایرانی اصلاً خوب نیست یعنی برابر با مرگ تدریجی واین موضوع غیرقابل تحمل است پس شما سعی کنید که هم خودتان درست صحبت کنید وهم به دیگران درست ادا کردن کلمات را یاد بدهید.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، فارسی، پاس، معلم، ضرب المثل،  

تاریخ : جمعه 27 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سه تفنگ دار)

من تو یک خانوادۀ چهار نفره بدنیا آمدم واز دو برادر دیگرم کوچکتر هستم،البته تفاوت سنی ما پسرها نسبت به هم یکسال اختلاف هست وهمۀ ما درتهران بدنیا آمده بودیم وبه خاطر شغل پدرکه یک کارمند بود به شهراصفهان منتقل شدیم ؛اول قرار بود که 4 سال درآنجا بمانیم ولی به علت هوای سالم آنجا تصمیم گرفتیم که بیشتردرآن شهر سکونت  داشته باشیم وهمۀ با این موضوع مشکلی نداشتیم؛پدرهم به اداره اشان درخواست داد که مدت بیشتری درآن شهر اقامت داشته باشیم وآنها هم با درخواست پدر موافقت کردند.

خلاصه ما وقتی درتهران بودیم برادربزرگترم4 ساله وبرادردیگر3 ساله ومنهم 2 سال بیشتر سن نداشتیم که به همراه پدرومادرمان به اصفهان آمدیم؛تا اینکه همگی بزرگترشدیم وبرادربزرگترم فرشید به مدرسه رفت وآنموقع فرشید 7 ساله وشهاب 6 ساله ومنهم که اسمم سیاوش که 5 ساله، شدیم...ووقتی فرشید به مدرسه رفت منو شهاب که درخانه تنها شدیم وخیلی حوصلۀ مان حسابی سرمی رفت،چون ما سه برادر خیلی بهم عادت کرده بودیم ودوری یکدیگر را نمی توانستیم تحمل کنیم وتا آنروزیک ساعت هم از یکدیگردور نمانده بودیم ومدام بهانه می گرفتیم بطوری که مادرمان از دستمان کلافه شده بود وسر ما داد میزد وماهم وقتی فرشید از مدرسه به خانه آمد پریدیم بغل او وچون همۀ ما یکجورائی ازجسۀ کوچکی برخوردار بودیم بنابراین فرشید نتوانست وزن مارو تحمل کنه وهمه باهم نقش زمین شدیم وهرسه به گریه افتادیم وتازه مادر آمدو مارو از رو زمین بلندمان کرد.

یکروز که فرشید از مدرسه برگشت دیدیم با پول تو جیبی که از پدرهر روزبهش می داد یک بسته پفک خریده ودلش نیامده تنهائی آنرا بخورد ، بنابراین آنرا به خانه آوردوبین همۀ ما تقسیم کرد...حال حساب کنید مگردریک بستۀ پفک چند تا دانه بود،یک موقعها 9 تا وبعضی موقعها هم 10 الی12 تا دربسته بود...اگر 9 تا بود که خب نفری 3 تا واگر هم 12 تا بود نفری 4 تا به هرکداممان می رسید...حال اگر 10 تا بود که دیگر مکافاتی برای ما سه نفر می شد یعنی به هر نفر 3 تا میرسید ویکی هم باقی می ماند که آنهم درآخر آن یکدانه را بین سه نفرمان تقسیم می کردیم.

خلاصه ازآنروز به بعد کار فرشید شده بود همین که هروقت از مدرسه برمیگشت به خانه برای ما میخریدو بین سه نفرمان بطور مساوی تقسیم می شد؛یکبار هم یک بستنی کاسه ای با سه قاشق بستنی خریده بود...روز دیگریک فالودۀ کاسه ای گرفت وروزهای بعد به ترتیب بیسکویت،شکلات تخته ای،آدامس و...ما هم که انگارهرروزجشن گرفته باشیم (گل از گلمون می شکوفت)وفکر می کردیم مدرسه رفتن یعنی همین؛و وقتی هم که تابستان می شدو مدرسه ها تعطیل می شد منوشهاب حسابی دمق می شدیم چون دیگر از پول تو جیبی فرشید وآن خریدهای آنچنانیش خبری نبود وماهم که به اینجور ولخرجی های فرشید عادت کرده بودیم سر مادرمان غُرمیزدیم.

سال بعد فرشید 8 ساله شدو به کلاس دوم رفت وشهاب هم 7 ساله شدو به کلاس اول رفت ومنهم کههنوز وقت مدرسه رفتنم نشده بود و6 سال بیش نداشتم واینبار من تنها البته با مادردرخانه مانده بودیم ومادر سرگرم خانه داری می شدو منهم جز اینکه با اسباب بازیهای خودم تنهائی بازی بکنم چاره ای دیگر نداشتم وکمی هم غُر میزدم .اینبار پدرم هم به فرشید وهم به شهاب پول تو جیبی می داد وآندو هم وقتی از مدرسه برمیگشتند دوبسته خوراکی حال هرچی که باشد بین ما سه نفر تقسیم می شد ومنهم که نخودی بودم واز پول توجیبی خبری نبود واز این بابت راحت بودم واز سال بعد منهم به جمع آنها پیوستم.

این کار ما آنقدرادامه پیدا کرد که حتی درنوجوانی وجوانی هم به این تقسیمات عادلانه عادت کرده بودیم وحسابی سرمون تو حساب وکتاب وتقسیمات گرم می شد،بحدی که همۀ آشنایان از دوستان وهمسایه ها گرفته تا فامیل دور ونزدیک کار ما(زبان زد همه شده بود)ومدام می گفتند:این سه پسرخیلی خسیس شده اند نبادا(تنشون خورده به اصفهانیها) درصورتی که آنها نمی دانستند که ما ازخساستمان نبوده بلکه اقتصادی یا بهتر بگویم عاقبت اندیش بودیم ومی شود گفت:آینده نگرودور اندیش بودیم ؛ولی آنها تأبیردیگری در مورد ما سه برادر می اندیشیدند که از نظر ما اصلاً درست نبود،وهمین کار ما درآینده خیلی به نفع مان شد؛بطوری که هرسه برادر با هم وارد بازار کار شدیم وهرسه به قول معروف(هوای همدیگر را داشتیم)وحتی پدریک مغازه بوتیک برای ما خریداری کرد وهرسه مشغول کار شدیم؛البته روزها به دانشگاه می رفتیم و شبها به سرکارمان می رفتیم وزیاد هم آدمهای ولخرجی نبودیم ونیستیم ودرآینده هم نخواهیم بود.

فرشید در رشتۀ پزشکی وشهاب در رشتۀ حقوق ومنهم در رشتۀ هنر که درآخر کارگردان می خواستم بشوم...هر سه قبول شدیم وازآنروز به بعد هر کدام جداگانه در رشته های مخصوص به خود فعالیت می کردیم؛یعنی هر سه روزها فرشید به مطب وشهاب به دفترکارومنهم به سر صحنۀ فیلمبرداری می رفتیم وشبها دوباره با هم به مغازۀ بوتیک خودمان می رفتیم .

هر روز صبح که ما سه برادر از خانه خارج می شدیم هم همسایه ها وهم کاسب کارهای محل وقتی ما را باهم می دیدند می گفتند: ای وای بازاین سه تفنگدارها پیداشون شد.حال ما هم نمی دانستیم برای چه این چیزهارو می گفتند؟!...اگر بخاطر شر بودن بود که اصلاً ما آدمهای شری نبودیم واگر هم بخاطر زرنگی ویا هماهنگی در راه رفتنمان  بود...که آنهم از بچه گی (تو خونِ مان بوده) بهتر بگویم به قول معروف (ترک عادت موجب معرض است)ما هم از بچه گی عادت کرده بودیم که هرجا برویم باهم برویم...حتی هر سه باهم زن گرفتیم وهرسه در یک زمان ودر یک مکان(تالارعروسی)جشن گرفتیم وباز مردم می گفتند:نه خیر،اینا درست بشو نیستند باز هم خساست بخرج دادند وبخاطر اینکه خرج عروسی شان زیاد نشوددر یکجا ویک زمان جشن گرفتند ...اینها که از خسیسی دست اصفهانی هارو از پشت بستند،شایدهم از زرنگی اشان هست؛که البته از نظر ما سه نفر حرف دومشان بیشتر به دلمان نشست ...بله از زرنگی ودر واقع اقتصادی فکر کردنمان بوده وبس.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، خساست، سه، تفنگ، دار، سه تفنگ دار،  

تاریخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل اجتماعی)

پول،کار،ازدواج...البته اگرهمۀ اینها با هم باشد حرفی نیست؛بلکه خیلی هم خوب وبجاست،ولی موقعهائی پیش می آید که کارهست ولی ازدواج نمی شود کرد؛حالا این موضوع چه برای پسرها وچه برای دخترها فرقی نمی کند باز پیش می آید،اما یک موقعهائی هست که ازدواج جور می شود ولی کار نیست...والا این اصلاًعادلانه نیست آخه یکی نیست بگه خرج زندگی را چه کسی باید بدهد.

حالا یک موقعهائی هم هست که کار وازدواج هردو جفتو جورمی شود ولی 3 یا 4 ماه یا شایدهم بیشتر تأخیرحقوق پیش می آید حتی شده تا یکسال هم طرف حقوقی برای کارش دریافت نکرده ...حال اینو باید چی گفت؟!...

ولی یک موقعهای بخصوصی هم هست که همۀ اینها(پول وکار و ازدواج) بروفق مراد پیش می رود که اینهم خیلی کم پیش می آیدو... می شود گفت:این مورد برای همه کارساز نیست،پس می توان گفت: به قول معروف(آرزوبرجوانان عیب نیست)مگر اینکه این سه مورد(پول وکارو ازدواج)مثل تاس انداختن باهم جوردربیاید،مثل جفت شیش بشود ...البته اگر اینجوری پیش بیاید می گویند یا نصیب و یا قسمت ...این دیگه خواستِ خداست واگرهم جور درنیاید باز هم گردن خدا حساب می شود؛هیچوقت نمی گویند شاید خودمان کم کاری کرده باشیم ویا شاید رئیس مان برای جریمه کردن ما حقوق مان را کم داده و...چون خودشان ازبس بدنبال کار گشتند وبی فایده بوده بگویند:تقدیرمان اینطوری بوده وحتماًحکمتی درکار است...واگر کار پیدا می شد حتماً یک بلائی هم برایم نازل می شد...ویا بهانه های دیگر بیاورند که کار کجا بود؟!...همۀ اونهائی هم که کار دارند پارتی بازی می کنندو کار رو به فکو فامیلای خودشون می دهند...دیگه کاری برای ما بیچاره ها نمی مونه و...

بنظر من باید برای اینکه به هدفمان نزدیکتر بشویم باید بیشتر تلاش کنیم،یعنی اول کار بعد پول فراوان بعد مسکن ودرآخر اگرعمری بود ازدواج...الآن که خوب فکر می کنم بیشتر جوانها همه می خواهند همین راه را پیش بگیرند...ولی کو کار؟!...کوپول؟!...کومسکن؟!...و کوازدواج؟!...حال تا جوانها بخواهند به هدفشان برسند بقول معروف باید (موهاشون مثل دندوناشون سفید بشود)وآنقدر منتظر بمانند که این چند معضل بخودی خود حل شود واین هم چیزی است غیرممکن ؛البته ما که قدیمی ترهستیم وبه فرض مثال(چند پیراهن بیشتراز اونا پاره کردیم)یعنی درزندگی به تجربیات زیادی دست پیدا کردیم؛باید به آنها تا جائی که بتوانیم کمک کنیم تا آنقدرمنتظرنمانند...البته اگر خودمان در زندگی کم نیاوریم ...چون همانطور که همه درجریان امر هستید زندگی برای همه سخت می گذرپس چاره ای جزء تحمل کردن نداریم ...به امید اینکه بتوانیم برای جوانهای آینده سازان مملکتمان کمک حالی باشیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، اجتماعی، معضل، پول، کار، ازدواج،  

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دارا وندار)

همانطور که همۀ ما می دانیم حرف اولو همیشه پول میزنه،می دونید چرا؟!...خب معلوم دیگه اگه پول داشته باشی خوشبختی ،واگر غیر این باشه یعنی پول نداشته باشی معلوم دیگه بدبختی،تازه بعضی ها هم هستند که می گویند(پول خوشبختی نمی یاره)بعضی دیگه هم هستند که می گویند(پول چرک کف دست،میادو میره).

البته اونائی که می گویند (پول خوشبختی نمی یاره)...اینجور آدمها مثل (گربه ای که دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف،پیف بو میده)هستند؛ چون پول ندارند و با این حرف می خواهند به خودشون وزن وبچه اشون دلداری بدهند که اگر من پول نمی تونم دربیارم الآن خوشبختریم ...یعنی اگه پول دار بشیم (دیگه خدارو بنده نیستیم)وآنقدر ولخرجی می کنیم تا پول تمام شود وبه گدائی بیافتیم واز این جور حرفهای پوچ وبی اساس...حال اونائی که می گویند(پول چرک کف دست ،میادو میره)... ایناهم از اون دست آدمهائیند کهحسابی ولخرجی می کنند واگر زن وبچه اشان به آنها بگویند چرا انقدر ولخرجی می کنید؟!...عاقبت پولت تمام می شودوبه گدائی میافتیم!!...وآنها درجواب می گویند:ناراحت هیچی نباش آنقدرشب وروز حسابی کار میکنم تا جای پولهای از دست رفته را برایتان پر میکنم و...حالا این پول چیه؟!...که همۀ دردسرها سر پول ...اگر زیاد باشه یک مکافات دارید واگرهم کم باشه ویا نداشته باشید بازهم یک مکافات دیگه هست.

مثلاًیک آدم ثروتمند رو درنظربگیرید...طرف آنقدردرزندگی روزمرۀ  خود ولخرجی می کند که بالاخره روزی میرسد که پولش تمام شود وآنوقت است که باید(کاسۀ چه کنم،چه کنم بدست بگیرد)ویا بلعکس اگر فقیر باشد آنقدر برای خرج روزمرۀ خود به این دروآن در میزند... یعنی حتی برای ازدواج کند قرض وقوله می کند ؛تازه بعد از آن برای سیر کردن زنش وخودش وبعد ازآن پای بچه به میان می آید بعدبچه بزرگتر شده می خواهد به مدرسه برود...بعد ازآن بچه می خواهد سرو سامانی بگیرد بازهم بدهی پشت بدهی قرض پشت قرض بعد اومیماند  وبدهی های کلانی که روی دستش مانده که باز (کاسۀ چه کنم،چه کنم،بدست می گیرد)پس نتیجه می گیریم که چه پولدار وچه فقیر فرقی نمی کند باید یک برنامه ریزی حساب شده در زندگی اشان داشته باشند که بعدها به مشکل برنخورند... تا پولی که با زحمت بسیار بدست   می آورند ؛بدرستی خرج کنند پس پول خوشبختی میاورد ولی بشرط آنکه بدرستی وبجا خرج شود...به امید آنروز که همه به خوبی پولهاشونو به موقع وبجا خرج کنند تا دیگر آدمی فقیر ومحتاجی تو مملکت خود نداشته باشیم به قول معروف (فقیر وغنی با هم هیچ فرقی ندارند)در صورتی این امر امکان پذیر می شود که برنامه ریزی در زندگی داشته باشیم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ضرب المثل، دارا، ندار، دارا و ندار، پول،  

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بساطی)

تازه دیپلمم را گرفته بودم؛البته بازهم می خواستم ادامه تحصیل بدهم ومدرک بالاتری تورشتۀ معماری بدست بیاورم...ولی پدرم دیگر پولی دربساط نداشت که دیگر بخواهد خرج تحصیلم بکند،بنابراین تصمیم گرفتم درسم رارها کنم وبه فکر یه کاری باشم تا بتوانم ازآنراه پولی دربیاورم وخرج تحصیل خودم را بدهم؛البته اینکار به حرف خیلی آسان بود...ولی درعمل خیلی هم سخت بود آنهم تو این دوره زمانه .

خلاصه ازفردای آنروزدست بکار شدم وبدنبال کار به هرکجا که بگویید رفتم؛ازگشتن درروزنامه ها وسایتهای خبری اینترنتی و...گرفته تا رفتن به ادارۀ کاریابی ،ولی بی فایده بود...هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه ای می رسیدم؛بعد فکری بنظرم رسید که با پس اندازی که مادرم از بچه گی تو بانک برام باز کرده بود...دست بکاری بزنم...پس به بانک رفتم واز موجودیم با خبرشدم؛پیش خودم گفتم:آخه با این چندرغاز چیکار می توانم بکنم؟!...نه می شود خانه خرید ونه مغازه ای ویا حتی نمی شود ماشینی خرید ویا اینکه خانه یا مغازه ای اجاره کرد...تو این فکرها بودم که دوستم سینا را می گویم با من تماس گرفت وحالم را پرسید وحتی پرسید کاری پیدا کردم یا نه؟!...منهم درجوابش گفتم:ای بد نیستم تو چطوری ؟...راستی تو کار پیدا کردی یا نه؟!...

معلوم است دیگراو هم با من همدرد بود اوهم فقط به مدرک دیپلمش اکتفا کرده وبعد تصمیم گرفته مثل من وارد بازار کار بشود؛ ودرنتیجه اوهم مثل من بدنبال کار گشته ونتیجه ای هم ندیده واو هم حساب بانکی اش مانند من بوده وکاری با آن نتوانسته بکند؛او پیشنهاد داد: که بهتر بریم یه تولیدی لباس پیدا کنیم وازآنها مقداری لباس بخریم وببریم گوشۀ خیابونها بساط باز کنیم...چطور؟!.

اولش این پیشنهاد او را به تمسخر گرفتم و گفتم:مثلاً بلا نسبت ما قرار مهندسهای آینده بشیم  بعد این شغل بنظر تو مناسب ما هست؟!...او گفت: اُوووه...کوتا ما مهندس بشیم؟!...(بزک نمیربهارمیاد کمبزه با خیار میاد)اگه بخواهی این فکرهارو بکنی هیچوقت کاسب نمیشی؟!...البته تو فکر میکنی همین مهندسها ودکترها وحقوق دانها وووالبته اونا که پولدارند نه!!...افرادی رو میگم که مثل خود ما هستند...اینکارو نکردند بالاخره از یه جائی شروع کردندو پولی به جیب زدند تا تونستند حالا به درجات بالاتری برسند اینطور نیست؟!... اون بنده خداها که از اول دکتر مهندس که بدنیا نیومدند...بالاخره یه سختی رو تو زندگیشون تجربه کردند...به قول معروف (یه مدت بخور نون وتره بقیۀ عمربخورنون وکره) پس اول سختی بعد راحتی .             بعد که خوب بهش فکر کردم دیدم کاری جزء این نمی توانیم بکنیم ...بنابراین پیشنهادش راقبول کردم وهردو ازفردا رفتیم که دست بکار بشویم وحسابمونواز بانکمون درآوردیم وهمونطور که سینا گفت یه تولیدی لباس را پیدا کردیم وبعدش کار بساطمون رو راه انداختیم.

اوائل کار برامون خیلی سخت بود؛ البته نه اینکه بگم کارسختی بود نه!!...اینطور نبود...بلکه جائی که می خواستیم بساطمونو بزنیم مشکل داشت ،یا جلوی مغازه ها بود که صاحب مغازه ها شاکی می شدند ویا اگر هم جای مناسبی پیدا می کردیم سد معبرعابر پیاده بود واگرهم جائی که پیدا می کردیم ومناسب هم بود آنوقت با صاحب بساطی های دیگر که قدیمی تربودند باید سرشاخ می شدیم و...وآنها میگفتند :اینجا جای ماست شما نباید اینجا بساط کنید؛ انگارکه آنجا را خریده باشند وخلاصه که دردسرتون ندم...با هر مکافاتی که بود منو سینا جای مناسبی برای خودمان پیدا کردیم؛ ولی چه فایده...چند ساعتی که از فروشموننگذشته بود که یکهو بساطی های دیگر خبر دادند مأمور اومده هرچه زودتر بساطا تونو جمع کنید...ما هم باعجله بساط وفروخته ونفروخته جمع کردیمو به خیابانهای بالاتری رفتیم ومنتظر شدیم که (آبها از آسیاب بیافتد).

خلاصه که کارهر روزما از صبح تا شب همین شده بود...بعد که فروخت جنسها تموم می شد ماهی یکباراین بساطو ویعنی فروش لباس روجمع می کردیم وبساط دیگر یعنی فروش عطرو ادکلن ودفعۀ بعد شال وروسری ویا لوازم آرایشی بهداشتی ویا اسباب بازی و...می فروختیم ؛بحدی که از اینکارها یعنی بساط های جورواجور خسته شده بودیمودرآخر گذاشتیمش کناروگفتیم از اینکار پول زیادی در نمی یاد که هیچ حتی به ترسو لرزش هم نمیارزدو...بعد تصمیم گرفتیم مثل کارگرها کنار خیابون منتظر کار بشویم تا اینکه کسی بیادو مارو با خودش سر ساختمونها ببرد ومثل بناها مشغول کار می شدیم...آخه هرچی نباشد اینکار به نفع ما بود چون به رشتۀ درسیمون بیشتر نزدیک بودوما هرچی تو دبیرستان تئوری یاد گرفتیم حالا بصورت عملی کار رویاد می گرفتیم .

بالاخره اگرهم بخواهیم درآینده درسمان را ادامه بدهیم اونوقت دیگه واسه خودمون یه اوستا کارماهر می شویم...این که بهترازبساطی بودن هست...یکی دوسال هم بدین منوال گذشت وما هم حسابی پول جمع کردیموهم کاربلد شده بودیم.بعد که از اینکارپولدار شدیم کار رو رها کردیموبرای ادامۀ تحصیل به دانشگاه رفتیم

خلاصه تو آن مدت 4 سال درس خواندن در دانشگاه مدرک لیسانس را گرفتیم وهردو وارد بازار کار شدیم وروزها به کارگری یا همون بنائی می پرداختیم وشبها هم دوباره بساط عطر وادکلن در خیابونها باز می کردیم ودوباره پس اندازی کردیم اینبار هردو حساب شده عمل کرده وپول زیادی بدست آوردیم وهردو تصمیم گرفتیم از این به بعد کا را دوباره رها کردیم ویک مغازه اجاره کرده وآنرا دفتر کار مهندسی خودمان شراکتی انجام بدهیم ودر اینکار موفق هم شدیم.

خلاصه که از صبح تا شب توی دفتر کار خودمون مشغول کار شدیم ومشتریهای زیادی هم به ما رجوع می کردند...از ساختمان سازی گرفته وساخت پل ویا جاده ها و...تا ساخت فضای سبز ...حسابی سرمون شلوغ شده بود و مثل دکترها باید وقت قبلی ازمون می گرفتند. حسابی تو این کار خبره شده بودیم؛وبه قول معروف(پولمون از پارو بالا می رفت)البته ما هم سختیهای زیادی برای رسیدن به هدفمان متحمل شدیم ولی با صبوری آنرا پشت سرگذاشتیم...حالا هر کدام جدا ازهم مغازه برای خودمان خریداری کردیم ولی هنوزکه هنوز با هم در مورد بعضی از کارهای سخت تصمیم گیری ومشورت می کنیم به قول معروف(یک دست صدا ندارد)با کمک وهمیاری هم بود که به این موقیت چشم گیر نائل شدیم... والآن هم که دارم برای شما این موضوع را تعریف می کنم هر کداممان دارای زن وبچه یا بهتر بگویم خانوادۀ خوشبخت هستیم وهردو از این بابت خیلی هم خوشنود هستیم.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، مشکلات، جامعه، بساطی، بساط، لباس، ضرب المثل،  

تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(سرپیری ومعرکه گیری)

مشت باقر سر زمینش مشغول درو کردن گندمها بود که یکی ازاهالی ده سراسیمه خود را به او رساندوخبرفوت مادرش را بهش رساند...آخه این دم آخری مادرپیرش مریض وزمین گیر شده بود ودکترها هم ازش قطع امید کرده بودند؛وقتی مشت باقر خبر فوت مادرش راشنید کارش را رها کردوسریع بطرف خانه دوید ؛همسایه ها نزدیک خانه اش جمع شده بودند وگریه وزاری سرداده بودند ووقتی او را دیدند بهش تسلیت گفتند.

بنده خدا مشت باقر خیلی شوکه شده بود ونمی دانست چیکارباید کند... خلاصه که به کمک اهالی محل تشیع پیکر مادرش را انجام دادومراسم آبرومندی هم برای مادرش ترتیب دادوهمۀ همسایه ها هم به خانه های خود برگشتند ومشت باقر در خانه تنها ماند وحتی درو مزرعه را هم به امان خدا رها کرد؛او دیگر اصلاًدستو دلش به هیچ کاری نمی رفت.

خلاصه که شب هفت وچهلم وسالش را هم بخوبی برگذار کرد؛همۀ بچه ها هم به او دلداری میدادند ...بعد از یکسال بچه ها منتظر شدند که او بازهم برایشان داستان بگوید ،ولی او حوصلۀ هیچ چیزی را نداشت .

وقتی اهالی محل دیدند که مشت باقربه چه فلاکتی افتاده ،تصمیم گرفتند  که دست بدست هم بدهندو او را از این حالت منزوی بودن در بیاورند ...قرارشد که برای او(آستین بالا بزنند)یعنی او را سروسامانی بدهندو برایش زن بگیرند...ولی بعضی ازآنها موافق این امر نبودند ومدام اشکال تراشیمی می کردند ومی گفتند:کی به این پیرمرد آخرعمری زن میده ویا می گفتند)سرپیری ومعرکه گیری)...

بالاخره رأی با اکثریت همسایه ها پیش رفت وهرروز او را امیدوارتر می کردندوهربار به خواستگاری های زیادی می رفتند وبیشتر جاهائی  که رفتند جواب بی نتیجه ماند،آنهم یا بعلت پیری یا بعلت کم درآمد بودن مشت باقر بود (ایرادهای بنی اسرائیلی)گرفته می شد.

البته بقول بعضی ها :مشت باقر که سنی نداشت ،فقط 40 سالشه که اونهم مشکلی نیست(تازه اول چهل،چلی وجوونیش)؛واین هم برای مردها مشکلی نیست ...حالا اگه دختری به سن 30 سال برسه میگن (پیردختر ترشیده است)...ولی حالا که مردِ بهش می گویند(جوون با تجربه وپخته ایِ)...یعنی سردو گرم روزگارو کشیده وحسابی تجربه کسب کرده واینجور آدمها فکراقتصادیشون هم خوب کار می کنه ودر ضمن خانواده دوست هم هستند...ولی بنظر من اینطور نیست بالاخره هرکسی تو زندگیش یک نقطه ضعفی داره ویکروزی از مشکلات زندگی به نقطۀ جوش خواهد رسیدوصبرش سرانجام به پایان می رسد.

خلاصه که هر طوری بود برای مشت باقر یه دختر 28 ساله ای که آنهم مطلقه بود ویک پسر3 ساله هم داشت برایش گرفتندو گفتند:که این دختر هم سردو گرم روزگاررو چشیده ومی تونه تو رو خوشبخت کنه وهم اینکه پسرش میتونه تو روازاین حالت بیحالی وماتم گرفته دربیاره ...البته همینطورهم شد ؛چون پسر خیلی شیطون وآتیش پاره بود ومدام از (درو دیوار بالا می رفت)وکسی هم جلودارش نبود جزء مشت باقر که به قول خودش قلقش دست خود اوست وبس.

هروز کار مشت باقر شده بود تربیت این پسربچه شیطون یا براش خوراکیهای جورواجور می خرید یا اینکه براش اسباب بازی ویا اینکه اورا به گردش می برد وحسابی خرجش میکرد ودرعوض می خواست که هر کاری رو که او می خواهد پسر انجام بدهد ؛یعنی با همه به خوبی رفتار کند ویا اینکه از کلمات ادبی درجملاتش استفاده کند وبه همه احترام بگذارد ...حال چه همه با او خوب یا بد رفتار کنند اودر هرحال باید خوب باشد ...بطوری که هرجا هم که می رفت پسر هم به همراهش می رفت ودر کارها بهش کمک می کرد وهردو خیلی بهم وابسته شده بودند؛میشه گفت مشت باقر از این بچۀ بی ادب یک بچۀ نمونه ساخته بود بطوری که همۀ اهل محل آرزوی همچین بچه ای را داشتند؛درکل زندگی مشت باقر هم عوض شد وبیشتر دل بکار وخانواده اش می داد ...ودیگر(وقت سرخاراندن راهم نداشت)...دیگر حتی وقت قصه گفتن را برای بچه های اهل محل راهم نداشت وفقط آنهم شبها برای پسر خودش قصه می گفت .




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: مش باقر، قصه، پیری، ضرب المثل، ازدواج، سر، معرکه،  

تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(مال بد بیخ ریش صاحبش)

یکروزهمینطورکه مشت باقر داشت برای بچه ها قصه می گفت ناگهان خر مشت باقر که تا آنموقع ساکت وآرام بود( با طنابی که به اوسارش وصل بود وسر دیگر طناب هم به درخت بسته شده بود)شروع کرد به عرعرکردن و جفتک پرانی...انگارکه ازچیزی یا حیوانی دیده وترسیده

شاید هم گرسنه یا تشنه اش شده بود...خلاصه بعدازکلی سروصدا کردن مشت باقر بطرف خرش رفت تا ببیند چه شده؟!...چند بار دور تادورخرش را حسابی نگاهی انداخت؛ولی هیچ چیز خاصی که باعث رم کردن خرش بشود پیدا نکرد...بعد برای اینکه خیال خرهم راحت باشه یه دست نوازشی به سر خر کشیدو او را آرامش کرد...بعد یکی از بچه ها که همون حسن فش،فشو که در داستان قبل گفتم که بچۀ شری بود ومدام چرت وپرت می گفت روکرد به مشت باقر وگفت:چی شده؟!...مشتی خرت ازت شیر می خواد...حیونکی طفل معصوم بچه عادت کرده بهت...ننه که نداره ...با اینکار خواسته بگه یه دست نوازشی هم سرما بکش...مشتی بد بارش آوردی ها!!...اینجوری لوس بارمی یادها...(از ما گفتن واز شما نشنیدن)...حالا خود دانید.

بعد مشت باقر با عصبانیت گفت: بچه انگارتنت می خاره ها!!...ببینم ازکی تا حالا تو زبون حیونارو می فهمی؟!...نبادا باهاشون فامیلی؟!... والا از تو بعید نیست...(ازتو دم بریده هرچی بگی برمی یاد).

حسن شروع کرد مثل مار فش،فش کردن ؛آخه وقتی عصبانی می شد زبونش میگرفتوبه فش ،فش می افتاد.

اختیارش دارید ش مشت باقرش...تا شماش بزرگتراش هستیدش وبا حیونا ش فامیلش جون ،جونیش هستیدش ...کیش به ماش کوچیکتراش اهمیتش مید ش.

مشت باقر که ازعصبانیت (خونش بجوش آمده بود)بی هیچ حرفی بطرف حسن رفت ویک چک آبدار ویک لگد جانانه ای نثارش کرد وحسن هم طبق معمول (فرار را برقرار ترجیح داد)واز آنجا کمی که دورتر شد دستی برای مشت باقر تکان دادو گفت:مشتی ایشاالله که با خرت خوش باشی وبپای هم پیرشین.

مشت باقرهم دیگر چیزی نگفت وبطرف بچه ها آمدویکی از بچه ها بهش گفت:خب مشتی خرت چه اش شده بود که انقدردادوهوارمی کرد ؟!...گشنه اشِ یا تشنه اشِ یا اینکه از چیزی ترسیده ؟!...شاید هم ماری عقربی چیزی اونو نیش زده؟!.

مشت باقر گفت: نه بابا جون هیچ مرگیش نیست فقط بعضی موقعها دلش برام تنگ میشه...ودلش کمی توجه می خواد وبس.

همون پسر گفت:تازه گیها اینجوری شده یا از اولش هم همینجوری بوده ...شایدهم حال که پیرشده دل نازکتر شده باشه اینطورنیست ؟!.

مشت باقرگفت:نه جانم این ازهمون وقت که کرۀ کوچکی بود با از دست دادنِمادرش وهمینطور دیونه شدنِ پدرش که سر به بیابون گذاشت ودیگه ازش خبری نشد به این روزافتاده...یعنی حسابی تک وتنها موند وجزء من مونسی دیگر نداردوبخاطر همین هم هست که می خواد بهش توجه بشه ومنهم همینکاروبراش میکنم ...به خوردو خوراکش میرسمو جاشو تمیز میکنم وبهش محبت میکنم...خلاصه هر کار که از دستم بربیاد براش میکنم.

بچه ها یاد یه خاطره ای افتادم که در مورد خرم هست الآن براتون میگم خوب گوش کنید؛یکروز که گندمهائی رو که بار همین خرم کردم که ببرم تو بازارشهربفروشم؛وقتی گندمهارو فروختم ...اونهم بعد از کلی چانه زدن به مشتری دادم...بعد که سرمو برگردوندم تا ببینم خرم در چه وضعیتی هست؛(چشمتون روزبد نبینه)دیدم که از خرم خبری نیست...هاجو واج وسط بازار مونده بودم که چه خاکی به سرم بریزم.

سراسیمه تو اون بازار به اون بزرگی بدنبالش گشتم واز هرکسی سراغش را گرفتم ...ولی هیچکس ازاوخبری نداشت حسابی کُفری شده بودم ...دیگه شب شده بود تصمیم گرفتم شب واونجا بگذرونم تا خرم را پیدا نکنم از این شهر بیرون نمی روم...بنابراین به یک مسافرخونه رفتم وشب را با ناراحتی به صبح رسوندم وبعد به بازار رفتم ودوباره سراغ خرم را از کاسبکارهای محل گرفتم ...ولی باز اذحار بی اطلاعی کردند...ومنهم که حسابی ناراحت وناامید شده بودم ؛اومدم کنار دیواری نشستم وسرم را بین دو پایم گرفتم وشروع کردم به گریه کردن وبه خود گفتم:حالا جواب ننه وبابامو چی بدم؟!...اونا نمی پرسند که خرتو کجا بردی؟...یا چه بلائی سرش آوردی؟...یا اینکه بگند نبادا فروختیش؟...اگه اینجوریِ پس کو پولش؟!...تواین فکرها بودم که احساس کردم یک چیزی مثل حیونی پوزه اش رابه سر ودستهایم میمالد وبعد عر،عری هم سردادزود سرمو گرفتم بالا ودیدم خود خرشِ صورتش را نوازشی کردمو اوهم با زبان بی زبانی خودش ازم تشکر کردو بعد هم از خجالتش سرش را به زیر انداخت ...انگار که فهمیده بود که چقدرمنونگران کرده؛بعد دیدم یک جوانی که به همراه خر من آمده بودو اوسارخرم هم دستش بود سرش را از خجالت پائین انداخت وگفت:ببین پسر جون...منوچند تا از دوستام خواستیم با خرت شوخی کرده باشیم وکمی بهش قند دادیم واونهم خوشش اومدو دنبال ما براه افتاد...و وقتی هم که فهمیدیم که دیگردیرشده بودو حسابی ازت دور شدیم ووقتی هم که به همونجا که از اول دیدیمش آوردیمش تو دیگر درآنجا نبودی وسراغتو از کاسبای محل گرفتیم ولی اونها هم نمی دونستند کجا رفتی ولی گفتند که فردا حتماً برمیگردی وما هم تصمیم گرفتیم که صبح به اینجا بیائیم؛بازهم ازتوعذرخواهی میکنیم امیدوارم که مارو ببخشید...اینهم خرت صحیحوسالم تحویل شما...

مشت باقرهم به آنها گفت:البته کاربدی کردید ولی چون اونو بهم برگردوندید می بخشمتون...ولی باید قول بدهید دیگر این کارو با حیونات بیچاره انجام ندهید...چون با اینکارتون هم منو وهم حیونِ بیچاره رو حسابی ترسوندید وهم اینکه خودتونوبه زحمت انداختید... البته همه که مثل من با جنبه نیستند...یه موقع اومدیو هم صاحب خر وهم خود خرِ از این شوخی بیجای شما درجا سکته کردندو...اونوقت خونشون گردن شما ست ها!!...

خلاصه داستان مشت باقر هم همینجا تمام شد تا داستانی دیگر خدانگهدار.




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، قصه، مش باقر، مثل، ضرب المثل، مال، خر،  

تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اهل کجائی؟)

یکروز منوهمسرم باتفاق دوفرزند کوچکمان که اهل تهران بودیم... تصمیم گرفتیم برای اینکه ازهوای آلودۀ تهران بدوربمانیم به شهرستانی که نزدیک تهران باشد مهاجرت کنیم...اولش به شهر کوچک قرچک ورامین رفتیم ؛اوائلش درآنجا که بودیم به آن محیط عادت نکرده بودیم ...ولی نمی خوام بگم به مرور زمان ...چون به علت بعضی ازاتفاقاتی که درآنجا برای منو خانواده ام پیش آمد...حدود3 ماهی بیشتر نگذشته بود که دیدیم چندتا ازهمسایه ها وفروشنده ها مدام درزندگی خصوصی ما دخالت می کنند و بهمون میگن مثلاً دیشب مهمون داشتین؟!...یا چقدرمیوه وسبزی خریدی مگه مهمون دارید؟! و...یا اینکه بهم میگفتند: شما اهل کجائید؟...شما شمالی نیستید؟!...

منهم درجوابشان میگفتم:چرا فکر میکنید که من شمالی هستم؟!.

آنها هم میگفتند:البته ببخشیدها...چون بینی شما شبیه بینی شمالی هاست یعنی خیلی بزرگِ.

منهم ناراحت می شدم ومیگفتم:نه خیرشمالی نیستم بلکه اهل تهران هستم...مگه هرکی بینی اش بزرگ هست شمالیِ؟!.

خلاصه همانطور که گفتم به غیرازاین اتفاقات بدتری هم تو اون مدت کم برامون افتاد...که مجبور به ترک آن شهر شدیم وبعد ازآن به شهر کرج رفتیم؛آنجا هم همین اتفاقات وهمین سوألها ازم شد ومنم همون جوابو دادم...آنهم به علت بینی بزرگم بود وبس!!...آنجا هم حدود5 ماه بیشتر دوام نیاوردم؛بعد به شهر فیروزکوه رفتیم ودرآنجاهم باز همان سوالهل وهمان جوابها برام پیش آمد...منکه خیلی از این بابت کلافه شده بودم دیگر سعی کردم که کمتر از خونه بزنم بیرون...آنجا هم حدود3 سال بیشتر زندگی نکردیم.

به خودم گفتم بهتر برویم شمال زندگی کنیم...حتماً اونجا چون شبیه خودشون بینی ام بزرگ دیگه بهم گیر ندهند...ولی بیفایده بود...درآنجا هم بازم همون سوألها وهمون جوابها پیش اومد...چون من آدم صبوری بودم فقط از حرفهایشان ناراحت می شدم وبس...آنجا هم حدود 2 سال بیشتر دوام نیاوردم و...بعد به شهر سمنان رفتم وباز هم همون سوألها وهمون جوابها...دیگه مونده بودم به کجا بروم که دیگه به من گیرندهند من نمی دونم مگه هرکسی رو از بینی اش باید تشخیص داد که طرف اهل کجاست؟!...مگه بینی برای آدم شخصیت واعتبار میاره؟!...

با خودم گفتم:اینبار میرم بینی ام را عمل می کنم...شاید دیگر حرفی پیش نیاید چند مدتی هم با بینی عمل کرده به اینطرف وآنطرف می رفتم...بازهم ازم پرسیدند اهل کجائید؟!...به قیافه ات نمی خوره که شمالی باشی حتماً اهل تهرانی؟!...

منهم که از حرفشان خوشحال شده بودم به خودم بالیدم که اینبارآنها  درست گفته بودند؛بله من اهل تهرانم...بعد که علت را پرسیدم گفتند:آخه می دونید چیه...بیشتر تهرانی ها برای زیبائی چهره شان بینی شان را عمل می کنند...حال چه دخترباشندو چه پسر فرقی برایشان نمی کند!!...

اینبار دیگه کُفرم درآمده بود وحسابی (از کوره در رفتم)وحسابی با مشت ولگد ...از خودم وتهرونیا دفاع کردم.

آنطرف گفت:همین دیگه وقتی هم که بینی اشان را عمل می کنند زود (ازکوره درمیرند)...چقدر شماها بی اعصابید!!...به شماها هم نمیشه گفت که:(بالای چشمتون ابرو)...منهم سعی کردم هرطوری بود خودمو کنترل کنم (تا کار بجاهای باریکترنکشیده)...وفوری از اومعذرت خواستم...او باز گفت: ای بابا این تهرونیا چرا اینجوریند تعادل روحی ندارند...زود به نقطۀ جوش می رسندو زودهم به نقطۀ انجماد می رسند ...اونا وقتی عصبانی می شوند مثل(اسفند رو آتیش می مانند) ووقتی هم که آرومند زود مثل(آبی که رو آتیش می ریزند)زود خاموش می شوند.

دیگه مونده بودم چی بهشون بگم:بعد نگاهی به آنها کردم وراهمو کشیدمورفتم پی کارم...از دورشنیدم که او گفت:ای بابا اینا اعصاب ندارند !!...نیگاش کن ببین چیکار میکنه...(مثل اسبی که به نعل بندش نیگاه میکنه)وقتی هم که جوابی ندارند بدند خودشونو(به کوچۀ علی چپ می زنند) وراهشونو می کشند ومیروند.

تا اونجائی که می تونستم زود با دوازآنجا دور شدم تا دیگه حرفهایشان را نشنوم وخلاص .




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، کوتاه، عمل، جراحی، بینی،  

تاریخ : جمعه 10 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مدرسه نمونه)

این داستان در مورد مدیرمدرسه ای در دورافتاده ترین مناطق تهران است ؛مدیر این مدرسه دوست داشت مدرسه اش درتمام جهان نمونه باشد وبرای اینکار دست به هرکاری میزد.

یکروزتصمیم می گرفت ازبچه ها در نظافت شهر به رفتگرها کمک کنند ،روزبعد تصمیمش عوض می شد ومیگفت باید برای شرکتی بازاریابی کنند و...درآخر تصمیم جدی گرفت که از کارخانه ای کالاهائی مثل(میوه های خشک شده ،آجیلهای متنوع از جمله پسته، بادام،کشمش،نخودچی و...را گرفته وحتی پلاستیک ها ومارکهای چاپ شده ازکه مخصوص همان کارخانه بود را می گرفت وبه کل شاگردان مدرسه اش داده )وبه آنها میگفت:بچه ها اگر می خواهید هم شاگرد نمونه باشید وهم نمرۀ انظباط تان وهمچنین نمرۀ درسیتان 20 شود و... برای زنگ تفریح کاری مناسب حالتون پیدا کردم و اگراین کار را یاد  بگیرید درآینده منبع درآمدی برای شما می شود وهم اینکه خواهید فهمید که چجوری تو اجتماع برای خودتون کار پیدا کنیدویه فرد مفیدی برای خو وجامعه تان شوید ...البته اول درس بعد کار...اینطوری برایتان هم اشتغال زدائی خواهد شد ووقتتان را بیهوده حدر نمی دهید.

تازه درتابستان هم بیکار نخواهید ماند واز همین کارخانجات همین کارها را انجام میدهید البته در خانه هم می توانید همان کالاها را بسته بندی کنید وازش پول در بیارید؛البته اینکاری که به عهدی شما میگذارم حقوقی هم در نظرگرفته شده ولی این پول خرج خرابیهای مدرسه خواهد شد...ومطمئن باشید که حتی سناری هم تو جیب مبارک من نمی رود...اینو بهتون قول می دهم ،خب دیگه سوألی نیست؟...

یکی از بچه ها از توی صف گفت:ببخشید آقای مدیراگر از اینکار پولی به مدرسه داده بشود...دیگه شما که از ما پولی نمی گیرید؟!... درست آقا؟!...

مدیرگفت:بله دانش آموزان عزیزودلبند من همینطوراست؛البته فقط برای مدرسه پولی از شما نخواهیم گرفت...ولی برای ورقه های کپی شده وهمینطور اردوهای تفریحی وعلمی و...باید پولی پرداخت کنید در این شکی نیست...چون از طرف آموزش وپرورش برای این چیزها پولی به ما نمی دهند؛آنها گفته اند که پولهای مورد نیاز مدرسه تان را از اولیای دانش آموزان بگیرید...ماهم که خیریه باز نکردیم که موارد پیش آمده را از جیب مبارک خودمون پرداخت کنیم...به نظرشما این انصافِ ؟!...با این پول اندکی که اداره در اختیار ما می گذارد... خرج مدرسه کنیم...با این پول حتی نمی تونیم شکم زن وبچه های خودمونو سیر کنیم چه برسه به اینکه بخواهیم مقداری از آنراهم خرج مدرسه کنیم...حتی می خواستم از شما بخواهم که اگر پدرتان کارش نقاشی ساختمان یا بنائی ویالوله کش ی وارد هستند بیایند ومجانی برای ما این خرابیها را به عهد بگیرند...ولی خجالت کشیدم که اینرا بیان کنم.

یکی دیگه از بچه ها آنهم آهسته به بقیه گفت:آره جون خودت تو گفتی وماهم باور کردیم!!...اگر اینطوری باشه پس چرا خودش بجای اینکه اینجا وقتش را تلف کند ،نمی رود تو همین کارخانه ها کار کند؟!...به قول قدیمیها (کار که عار نیست)یکی نیست بهش بگه (اول یه سوزن به خودت بزن بعد یه جوال دوز به دیگران).

یکی دیگه گفت:نه بابا این آقای مدیری که ما می بینیم (ازقلم سنگینتر تا حالا دستش نگرفته)...آقارو چه به این کارها...اون می خواد از ما بیگاری بکشه...فکر میکنه ما حالیمون نیست.

یکی دیگه گفت:چرا خودش اینکارو تو موقع زنگ تفریح اونم تو دفتر کار خودش انجان نمی ده...بعد هم میگه این مدرسه خرابی داره...آخه نمی دونم تو این 3 سال که ما اینجا درس خوندیم هنوز این خرابی ها آباد نشده ...مگه می خواد برج ایفل وبسازه!!...

یکنفر دیگه گفت:ای اباب اون همیشه هر ساله از ما پول میگیره...اگه این پولهارو جمع میکرد می تونست مدرسه را بکبد ودوباره از اول بسازه ...دیگه این چه بازیِ که سر ما بنده خداها درآورده.

یکی از بچه ها در جواب همۀ اونها گفت:اگه راست می گید چرا اینها  رو بلندتر نمی گید تامدیرهم بفهمه وحساب کار خودشو بکنه؟!...چیه ازش می ترسید؟!...پس پشتش غیبت نکنید.

یکی از اونها گفت:ای بابا موضوع ترس نیست فقط احترامِ وبس...تازه اش هم اگه راستشو بهش بگیم فکر میکنی چی بشه؟!...درجواب میگه: این فضولیها به شماها نیومده سرتون تو کارخودتون باشه...من بخاطر خودتون میگم که بعدها سر درگُم نشوید (البته برای کار پیدا کردن).

بعدش هم یه تنبیه بدنی جانانه ای نثارم میکنه وازم می خواد پدر ومادرمو بیارم تا تکلیف منو روشن کنند...معلومه دیگه بعد ازمدرسه اخراجم میکنه همین...و ازشماها هم دوباره سوء استفاده میکنه(روز از نو روزی از نو)باید دوباره هر سال به مدرسه کمک مالی بکنید واینکه برای شماها و اوهیچی عوض نمی شه.

با تمام شدن حرف مدیر وبرنامۀ صبحگاهی ،بچه ها به کلاسهایشان رفتندوهمانطور که مدیر گفته بود؛زنگ تفریح دیگروقت استراحت از بچه ها گرفته شد وبچه ها سخت کار کردند ودیگر وقت بازی ودرس خواندن نداشتند فقط موقع زنگ کلاس به درسهایشان می پرداختند ودیگر رمقی برای هیچکدامشان نمانده بود...مدیر هم خوشحال وخندان در دفتر کار خود مشغول نوشیدن چایش بود وبه فکر اینکه چقدر بابت این کار نصیبش خواهد شد ...وتازه برای اینکه بچه ها شک نکنند بعد از اتمام کار وقتی پول راگرفت کمی از آنرا خرج خرابیهای مدرسه وکمی دیگر را به آبدارچی وفراش مدرسه داد وبقیه را درجیب مبارک خود گذاشت...وازآن به بعد هم فهمید که چجوری باید ازدانش آموزان استفادۀ بهینه برای خودش بکند وهیچ کس هم اعتراضی از این بابت نداشت...چون می دانستند اگر اعتراضی بکنند با چه عواقبی روبرو خواهند شد...ولی همینطور که همه میدانید واز قدیم گفته اند که:(ماه زیرابرنمی ماند)؛درست است ...یکروز یکی از معلمها  که تازه به این مدرسه منتقل شده بود...موضوع را فهمید واعتراض کوبنده ای به مدیر کرد وبعد به مقامات بالاتری اطلاع داد که او از بچه ها بیگاری میکشد وبچه ها از خستگی بیش از حد نمی توانند به خوبی هواسشان را به درس بدهند ونمرات بدی میگیرند...آنها مدام به زنگ تفریح اشان فکر میکنند که اینبار مدیر چه نقشه ای برای آنها کشیده...وبعد از او می خواهند که به درس دادنش ادامه بدهد وزنگ تفریح نمی خواهند ...و وقتی هم که دلیلش را ازآنها می پرسد بچه ها حقیقت را بهش می گویند واو هم تصمیم می گیرد که یک راه چاره ای برای آنها پیدا کند؛ درآخر هم مقامات بالاترازاین کارمدیر ناراحت شده ولغو صلاحیت او را خواستند و او را اخراجش کردند...واین نتیجۀ طمع بیش ازحد مدیر بود ...وازاین به بعدبچه ها از کار کردن منع شدند و با خیال راحت در زنگهای تفریح به استراحتشان پرداختند وبهتر به درسهایشان ادامه دادند و موفقتر از همیشه درزندگیشان بودند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مدرسه، نمونه، مدیر، کلاس،  

تاریخ : پنجشنبه 9 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(عشق یکسره مایه درد سره)

قسمت دوم

یکروز که تو محوطۀ دانشگاه بودم وداشتم کتابها وجزوهایم را می خواندم (البته در حال راه رفتن)...نمی دونم چی شد که با یک دختر (ترگل ور گل)((البته از نظرمن اینجوری آمد؛ولی بقیه میگفتند که او دختر خوبی نیست وهر بار با یکنفر دوست میشه بعد اونو عاشق خودش میکنه وبعد از مدتی که ازش خسته میشه ولش میکنه واز اون(هفت خط های روزگار) که(لنگه اش تو دنیا پیدا نمیشه))) برخورد کردم؛حتماً فکر میکنید که مثل بقیه که دختر کتابش میافته زمین وپسر اونارو براش جمع میکنه شده بودیم...نه اینطور نیست بلکه درمورد من کاملاً برعکس عمل کرد...اینبار من کتابها و ورقهایم به زمین افتاد وپخش وپلا شد ودخترفقط کیفش بروی زمین افتاد...هردو دولا شدیم که هرکداممان اجناس خود را از زمین برداریم که یکهو سرمو بهم خورد وهردو آخی کشیدیم...بعد او با فحش وناسزا گفتن به من کیفش را برداشت وزود ازآنجا دور شد...منهم که از زیرعینک ذره بینی ام داشتم رفتن او را تماشا می کردم...همینطور هاج وواج به زیبائی دختر خیره شده بودم میشه گفت : (با یه نگاه عاشقش شده بودم)منی که تا آنموقع به هیچ دختری نگاه نمی کردم حالا به او دلباخته بودم...چند لحظه ای گذشت و دوستم بهم نزدیک شدودید من به یکجای خالی خیره مانده ام...با صدای او از جام پریدم وبه خودم آمدم وبدون هیچ توضیحی شروع به جمع کردن ورق هام از زمین شدم و دوستم هم بهم کمک کرد تا آنها را جمع کنم دوستم پرسید:آخر نگفتی چی شده؟!... چرا ورق ها پخش زمین شده بود.

گفتم:هیچی پام به یه سنگ خورد وافتادم زمین وتمام ورقهام افتاد زمین فقط همین.

گفت:چی داری میگی پسر مگه (داری با دستۀ کورها معامله می کنی) ؟!... تو این اسفالت داغ اینجا کو سنگ؟!...ما که نمی بینیمش...تازه اگر هم بیافتی باید شلواروپیرهنت پاره وکثیف بشه!!...ولی هیچ اثری از کثیفی وپاره گی دراون دیده نمیشه؟!...

گفتم:چه میدونم بابا...توهم وقت گیرآوردی...من سرم گرم خوندن جزوهام بود ...چه میدونم یهو یه چیزی جلوی پام سبز شد...الآن هم انقدر(روده درازی نکن)باید هرچه زودتر بریم سر کلاس تا استاد نیومده...منکه رفتم ...تو چی نمی یای؟!...

هردو باعجله بطرف کلاس دویدیم ودیدیم استاد زودتر ازما به کلاس اومده بود...

خلاصه آنروز به خیرگذشت وکسی از موضوع عاشقیم خبردار نشد؛روزهای دیگرهمدوباره دختررو دیدم که با دوستهای دیگرش درحال گفتگو با هم بودند...ومنهم با حسرت به آنها نگاه میکردم...ولی جوری نشون نمی دادم که کسی بفهمد که چقدر دوستش دارم...حتی خودش هماز این موضوع بی اطلاع بود.

2 یا 3 سالی ازاین موضوع می گذشت وهم من وهم دختر درسمان تمام شد ومدرکمان راهم گرفتیم...دختر تو این مدت با منو دوستام گرم گرفته بود وبا من ودوستام هم به گردش وتفریح میرفتیم ...البته نا گفته نماند که دوستام منو با او آشنا کردند ...ومنهم با او دوست شدم ولی هیچوقت با او حرف نمی زدم ...شاید از خجالتم بوده ویا شایدهم می ترسیدم لو برم وبفهمه که دوستش دارم ...شاید هم بخاطر اینکه بهم اهمیت نمی داد بود...نمی دونم ...ولی دلم به این خوش بود که منو تو جمعشون راه داده بودند ...همین برام یه دنیا ارزش داشت ...که اونو ببینم...آخه چه لوزومی داشت که او ودوستام بفهمند که من اون دختر رو دوست دارم...جز اینکه اگه بفهمند چقدر منو مسخره خواهند کرد.

تا اینکه یکروزیکی از دوستام بهم گفت که دختر با پدرومادرش می خواهند به خارج کشور بروند وبرای همیشه آنجا زندگی کنند...با شنیدن این حرف تمام بدنم یهو یخ کرد و(دلم هوری ریخت پائین)مونده بودم چی بگم وچیکار کنم...اگه عشقمو بر ملا کنم مورد تمسخر همه بخصوص اون قرار میگیره واگه نگم که او را از دست خواهم داد ... ومن می مونمو حسرت عشق او در دلم وباید تا عمر دارم از دوری عشق خود بسوزم...من مثل شمعی که زره،زره آب میشود می مانم...

بالاخره شب قبل از رفتنش یه جشن(گودبای پارتی) ترتیب دادو منو دوستام وهمچنین آشنایان خودش هم در آن شرکت کردند...آنشب برای اولین بار با او رقصیدم ...البته من آخرین پسری بودم که با او رقصیده بودخواستم در موقع رقص عاشق شدنمو بهش بگم...بنابراین تمام قوایم را جمع کردم که موضوع را بگم...ولی نمی دونم چی شد که انگاراز خجالت دندونهایم بهم قفل شده بود وزبانم یارای حرف زدن را نداشت ...آنقدر دندانهایم را بهم فشار داده بودم که از گوشۀ لبم کمی خون جاری شد ودختر متوجۀ حالاتم شدو گفت: چی شده؟!...اتفاقی افتاده ؟!...از گوشۀلبتون داره خون می یاد!!...میشه دستمو ول کنی؟!... دارم ازت می ترسم...چرا اینجوری میکنی؟!...

با ترسو وحشت بسیار دستش رااز دستم درآورد ومنو به عقب هول داد ...نزدیک بود که به زمین بخورم...ولی هرطوری بود خودم را کنترل کردمبعد دوستام به طرفم آمدندو ازم پرسیدندکه:یهو چت شد؟!...چرا اینجوری کردی؟!...دختر بیچاره رو حسابی ترسوندی؟!...منهم هیچی به اونا نگفتم و...چند ساعتی گذشت ومهمانی تمام شد وهمه از دختر وخانواده اش خداحافظی کردند ومنهم با خجالت تمام از دور با آنها خداحافظی کردم ؛وقرار براین شد که همگی فردا برای بدرقۀ او وخانواده اش به فرودگاه برویم...منهم پیش خودم گفتم:عیبی نداره فردا بهش میگم.

فردای آنروز همۀ دوستان وآشنایانش به فرودگاه آمدند ومنهم به همراه دوستام به آنجا رفتیم؛ولی باز نتونستم بهش بگم که عاشقش شدم و دوریش باعث عذابم می شود...بعد پیش خودم گفتم:اون دختر با اون همه دوست پسرهائی که تو دانشگاه داشت...چرا باید به تو دلببندد... تازه اش وقتی به خارج بره که دیگه بدتر...اونجا انقدر پسرای مو بور وچشم آبی وسبز وخوشگل هست که تو پیشش هیچی...پس بهتر بی خیال اون بشی!!...اگه واقعاً دوستش داری بهترآزادش بذاری بره پی زندگیش ...اینجوری هم واسه تو خوب میشه وهم واسه اون...یعنی نه آبروی تو میره نه اون آبروش میره.

بعد او وپدرو مادرش سوار هواپیما شدند وبرای همه دستی تکان دادند ومنهم با حسرت به آنها طوری که کسی نفهمد برایشان دستی تکان دادم در صورتی که اشک از گوشۀ چشمم داشت روی گونه هایم سرازیر می شد زود رویم را برگرداندم واشک هایم را از زیرعینکم پاک کردم. ولی در آخر هیچکس نفهمید که من چقدر عاشق او بودم...الآن که این موضوع را برایت گفتم حدود20 سالی است که میگذرد والآن منهم ازدواج کردمو 2 تا بچه هم دارم وخیلی با آنها خوشبخت هستم ودیگر حتی به اون دختر هم فکر نمی کنم...چون تو ازم پرسیدی عاشق شدی یا نه برات درد دلی کردم ...بین خودمان بماند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، عاشقانه، عشق، عاشق، یکسره، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 8 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(عشق یکسره مایۀ دردسر)

قسمت اول

اینبار می خوام ماجرائی دربارۀ زندگی یکی دیگر از دوستانم که دراصل واقعیت هم داشت براتون تعریف کنم ؛البته از زبان خود او:

منهم مثل همۀ آدمها عاشق شدم ومثل بعضی ها شکست عشقی خوردم حال براتون میگم که چجوری عاشق وشیدای اون دخترنسبتاً زیبا رو شدم.

تازه امتحان کنکور رو داده بودم ومنتظر جوابش بودم من به خودم اطمینان داشتم که حتماً امتحانم را خوب دادم وقبولیم(روشاخشِ) و بالاخره  بعد ازکلی گشتن تو روزنامه ها(البته قدیمها تو روزنامه ها اعلام می شد)ومثل الآن نبود که تو اینترنت اعلام کنند...باید پول خرج کنی وچند تا روزنامه بگیری وتازه بفهمی که قبولی یا ردی.

خلاصه که بعد از کلی گشتن تو روزنامه های مختلف اسمم را در ردیف قبول شدگان پیدا کردم وبا صدای بلندی یه هورائی جانانه برای خودم کشیدم...بطوری که هر کسی در اطرافم بود با صدای من نیم متر به هوا پرید (البته ازترس)؛وفحشی هم نثارم کردند و...منهم از اونها عذر خواهی کردم ورفتم که مژدگانی را به پدرو مادرم بدهم،تو راه با یکی از دوستانم برخورد کردم وازش پرسیدم که:چی شد؟!...امتحان کنکورتو خوب دادی یانه؟!.

اوهم درجوابم گفت:نه بابا مگه ...به این آسونی هاست!!...همه که مثل تو زرنگ نمی شند که...منکه باید یکسال دیگه دوباره برای کنکور درس بخونم...ما که پولدار نیستیم که بدون کنکور بریم دانشگاه آزاد ...بعد میگن(پول خوشبختی نمی یاره)چرا نمی یاره برای ما بیچاره ها هم خوب می یاره ...ولی کم پول پس باید بریم همون کنکور روامتحان بدیمو بریم دانشگاه دولتی و...حیف باشه تمام امسال وهمه اش داشتم درس می خوندم ،ولی هرچی بیشترمی خوندم کمتر میفهمیدم...ای وای  برمن کلی مغزم پرشده از درسهای کنکور،داره دیونه ام میکنه... راستی تو چیکارکردی؟!...قبول شدی؟!...

گفتم:آره خدا راشکربالاخره قبول شدم...راستی گفتی که هرچی بیشتر می خونی کمترمیفهمی...من اصلاًحرفتو قبول ندارم ...اشتباه تو می دونی کجاست؟...تو سر کلاس مدام درحال بازیگوشی بودی وبا دوست بغل دستیت داشتی شوخی میکردی واستادو مسخره میکردی واصلاً هواست به درس نبود...به نظر من اگه تو کلاس به درسها ئی که استاد می داد خوب گوش میکردی اینقدر برای شب امتحان استرس نداشتی وبهترامتحانت رو می دادی ...والآن مجبورنبودی دوباره یکسال دیگه درس بخونی تا بتونی قبول بشی ...عیبی نداره ناراحت نشو من تا موقعی که دانشگاهم شروع نشده قول میدم باهات کار کنم وهر درسی را که متوجه نشدی میتونی ازم بپرسی تا برات توضیح بدم.

اوهم ،ازاینکه من تو دانشگاه قبول شدم وهم اینکه می خواستم در درسها بهش کمک کنم بسیارخوشحال شد؛او مرا درآغوش گرفت ودو سه دور، دورخودش چرخاند بهش گفتم:دیگه بسِ ...داره سرم گیجی، ویجی میره ...زود منو بذار زمین الآن هردومون نقش زمین می شیم ها!!...

اوهم مرا آهسته زمین گذاشت وچند بارصورتم را بوسید وبهم تبریک گفت وبعد از کلی چاق سلامتی با هم ازیکدیگر خداحافظی کردیم وهرکدام به خانۀ خود رفتیم...آنشب موضوع قبولیم روبه پدرو مادرم گفتم و به بقیۀ دوستانم هم تلفنی اطلاع دادم وهمۀ اونها خوشحال شدند ...البته بعضی از دوستانم قبول شده وبعضی دیگر رد شده بودند.

روزها کارم این شده بود که به خانۀ دوستانم که امتحانشونوبد داده بودند بروم تا با اونها درسشان را مرور کنیم وتا حدودی پیشرفت کرده بودند ومنهم از این بابت خیلی خوشحال شدم که تونسته بودم بهشون کمک کنم؛بالاخره اسمم را در دانشگاه نوشتم ومنتظر باز شدن دانشگاه شدم.

خلاصه آنروز فرا رسیدو منهم خیلی خوشحال بودم.اوائل همیشه خیلی سرم تو درس بود وبه هیچ کس وهیچ چیزتوجه ای نمی کردم...ولی بقیۀ دوستانم مدام(سروگوششان می جنبید)یعنی مدام دنبال شیطنت ودختربازیشون بودند...واز منهم می خواستند که در جمع شون حضور داشته باشمو خودی نشون بدم ...ولی من اهل این برنامه ها نبودم و (سرم تو کار خودم بود)...به نظرم اومد که اونها با اینکارشون داشتند دنبال شریک جرم می گشتند...حتماً می خواهند وقتی گیر افتادند تنها نباشند...منهم که زرنگ بودم هیچوقت(دم به تله نمی دادم) وبعد به خودم میگفتم: ( اگرشریک خوب بود که خدا برای خودش میگرفت)... بنابراین همیشه سعی میکردم با اونها نگردم وگرنه منهم مثل اونها می شدم واز درس و...دور می شدم واین اصلاً خوب نبود...منهم خودم را با درسهایم سرگرم می کردم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، عاشقانه، عشق، نافرجام، عینکی، درس خون،  

تاریخ : سه شنبه 7 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مهمانی شبانه)

یکروزبا یکی ازدوستام تصمیم گرفتیم به یک پارتی که دوست دیگرم ترتیب داده بود برویم؛منو دوستم هم برای آنشب حسابی تیپ زدیم وبه آنجا رفتیم .

خلاصه همۀ اونهائی که درآن پارتی بودند ازخانواده های مرفه ای بودند وهرکدامشان یک ماشین مد بالا زیرپاشون بود...از قدیم گفتند (دارندگی وبرازندگی)دیگه...ولی منو دوستم ازخانوادۀ مرفه ای نبودیم ومیشه گفت خیلی هم(آس وپاس) بودیم وماشینی نداشتیم که به هرکجا که دلمون بخواد برویم و...هرجا که می خواستیم بریم یا با خط11 که همون دوپا مون بود میرفتیم ویا با اتوبوس وکرایه خطی ...

خلاصه که آنشب با هرمکافاتی بود راهی آنجا شدیم و...منودوستم وقتی به آنجا یا همون پارتی وارد شدیم با سروصدای آهنگ ورقص دوستان وهمینطور تاریکی که آنهم با چراغهای رنگی یا همون رقص نور که مثلاً فضای سالن را روشن می کرد روبرو شدیم.

دوستم گفت: وای خدای من اینجا چقدر شُلوغ وپلوغِ ...چشم ،چشمو نمی بینه اینجا دیگه کجاست؟!...حالا چجوریمیزبانو پیدا کنیم و باصطلاح یه (چاق سلامتی)باهاش بکنیم.

گفتم:ای بابا (کی به کیه تاریکیِ)تو هم به چه چیزهائی فکر میکنی ها؟!...حالابریم توببینیم چی میشه؟!...حالا تو این تاریکر چه توقعی داری؟!...آخه تو این شلوغی چجوری می خوای میزبانو پیدا کنی؟!... ولش کن بابا بیا بریم یه جائی پشت یکی ازاون میزها بشینیم...اونجارو   نیگا یه میز خالی اونجاست بریم اونجا.

دست دوستمو گرفتمو(کورمال،کورمال) بطرف اون میزخالی رفتیم...هر چی به دورو برمیز چشم انداختیم اثری از صندلی ندیدیم... آخه میزش ازآن میزهای بلند بود که برای سلف سرویس استفاده می شد بود ،چون بقیۀ میزها هم همینطور بود وباید در کنارشان ایستاد وبرای ما هم که همه اش از این ماشین به آن ماشین پیاده وسوار شده بودیم وکلی هم راه آمده بودیم بسیار سختو خسته کننده بود؛روی هر میزظرفهائی از میوه وشیرینی دیده می شد وما هم که خیلی گرسنه بودیم مشغول خوردن شدیم ... خلاصه که وقتی دیدم همه پشت میزها ایستاده اند ما هم مثل اونها  پشت میز ایستادیم به قول معروف (خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو) ومشغول نگاه کردن (به عده ای که وسط مجلس درحال رقصیدن یا بهتر بگم حرکات موزون بودند که مثلاً به قول خودشون داشتند خارجی می رقصیدند)شدیم؛چند دقیقه ای گذشت که دیدیم میزبان بطرف ما آمدو خوش آمدی به ما گفت وازما خواست که ازخودمان پذیرائی کنیم وبعد ازپیش ما رفت تا به مهمانهای دیگرش برسد...ودوباره مشغول خوردن شدیم.

چند لحظه ای نگذشته بود که با دو دوست دیگرمون روبرو شدیم... اونها ازما خواستند که برویم  ودر رقصیدن به آنها ملحق شویم ومنهم گفتم:نه بابا ما اینکاره نیستیم(خر ما ازکره گی دم نداشت)...

خلاصه که (ازاونا اصرار وازما انکار) ودرآخرهم بهشون گفتم :ای بابا (دست از سر کچل ما بردارین) دیگه (مارو چه به این کارها).

دوستم که تا آنموقع ساکت بود اوهم به حرف آمدو گفت:بر بابا(روزیت و ازخدا بگیر) ببینم شماها (دیواری کوتاهتر از دیوار ما پیدا نکردین) که اینقدر پافشاری میکنین؟!...

یکی ازآنها گفت:خیلی خب بابا شماها چقدراُملید؟!...(خر چه داند قیمت نقل ونبات) .

بالاخره آنها دست از سر ما برداشتند وماهم یه نفس راحتی کشیدیم.

چند لحظۀ بعد دوتا ازپسرها که اصلاً هم نمی شناختیمشون به ما نزدیک شدند و خیلی محترمانه به ما نوشیدنی تعارف کردند...منو دوستم هم ازآنها پرسیدیم اینها چیست؟!...آنها هم گفتند:شربت آلبالوست.

ما هم کمی از آنرا مزه،مزه کردیم و دیدیم که کمی ترش است  و وقتی اطمینان پیدا کردیم که چیز بدی نیست ... کم،کم وجرعه ،جرعه محتویات لیوان را سر کشیدیم ...بعد هم از آنها تشکرکردیم ؛ولی آندو پسر دست بردار نبودند ومدام با ما حرف میزدند؛ منکه کمی سرم گیج رفته بود به دوستم آنهم آهسته  طوری که کسی حرفهایم را نشنود بهش گفتم:ببینم تو مثل من سرت گیج میره؟!...

اوهم گفت:آره ...منم هم سرم گیج میره وهم حالت خواب آلودگی بهم دست داده؟!...نکنِ تو اون شربتِ قرص خواب آور ریخته باشند ؟!... نکنِ خیالای بد در بارۀ ما داشته باشند؟!.

منم فوری دستشو گرفتموگفتم:زودترباید ازاینجا بریم بیرون تا بلائی سرمون نیاوردن.

هردو مثل آدمهای مست...تلو،تلو خوران ازمجلس آنها بیرون آمدیم وزود با تمام سرعت ازآنجا دورشدیم...هرآن میرفت که هردو (کله پا بشیم)...ولی با هر زحمتی بود خودمان را کنترل میکردیم که به زمین نخوریم به قول قدیمیها(فرار را برقرار ترجیح دادیم).

درآنموقع شب ازکجا ماشین گیربیاریم...کمی که از آنجا دور شدیم ... تک، توک ماشینی ازآنجا رد می شد...وهربارمنودوستم برایشان دستی تکان می دادیم تا ماشینی بایستاد؛ولی بی فایده بودآنها بی اعتناء از کنارمون به سرعت می گذشتند...هردو حسابی نا امید شده بودیم.

همانطور که از قدیم گفتند که(درنا امیدی بسی امید است،پایان شب سیه سپید است)...در همین موقع بود که از دور دیدم یک ماشینی بطرف ما میآید ...طبق معمول منودوستم باز دستی تکان دادیم ...یکهو دیدیم که ماشین جلوی ما ترمزجانانه ای کرد وراننده شیشۀ ماشینش را پایین کشید و رو به ما کرد و گفت:شماها این وقت شب اینجا چیکار میکنین؟!...

مارو میگی از دیدن استاد دانشگاهمون هم تعجب کردیمو هم خوشحال شدیم وهم اینکه خجالت زده بودیم مونده بودیم که چی جوابشو بدیم؛بعد سرمونو از خجالت پایین انداختیمو با اصرار استاد وارد ماشینش شدیم ...وماجرا رو برایش تعریف کردیم و او هم طبق معمول ما را نصیح تما ن کرد و او هم زحمت کشیدو هردوی ما را به خانه هایمان رساند وما هم به نوبۀ خودمون ازش تشکرکردیم ودرضمن به او قول دادیم که دیگه به اینجور جاها پا نگذاریم...آنشب به هر نحوی بود از آن بلا جان سالم بدر بردیم ودیگه این (درس عبرتی)برای منودوستم شد که دیگر به اینجور جاها نرویم .




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: ضرب المثل، مهمانی، دیسکو، شبانه، بی هوش، مست، رقص،  

تاریخ : یکشنبه 5 آبان 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 7 ::      1   2   3   4   5   6   7  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات