(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(خوابی که به حقیقت پیوست)

قسمت چهارم و آخر

وقتی منوسیما ازباصطلاحمطب دکتررمال(فالگیر) بیرون آمدیم.تصمیم گرفتیم ازفردا دنبال درست کردن ویزای کشورهای مورد نظرمون برویم؛البته همسرانمان راهم درجریان امر قرار دادیم وآنها هم قبول کردند،ولی با این وصف که خرجش تمامو کمال با خودمان باشد وماهم که ازاین لحاظ مشکلی نداشتیم؛بنابراین قبول کردیم ؛چون خودمان پس انداز کافی برای اینکار داشتیم .درضمن قرارشد که پدرو مادرمان ازاین جریان خبردارنشوند.چون اگر بفهمند یا ما را ازاینکار منصرف می کنند ویا حتی ممکن ما را به تمسخر بگیرند...پس قرار براین شد که تازمانی که هنوز ازکشورخارج نشدیم ؛چیزی به آنها نگوییم؛بعد که همه چی جورشد یکروزجلوتر میرویم ماجرا را هم براشون تعریف میکنیم وهم ازآنها حلالیت می طلبیموخداحافظی می کنیم،چون معلوم نیست آنجا باچه چیزهائی روبرومی شویم وآیا زنده برمی گردیم یانه؟!...ولی بهترتا آنموقع آنها را نگران نکنیم.

البته سفرما فقط 3 هفته طول می کشد؛چون بلیط رفت وبرگشتهواپیما را خواهیم گرفت.حال تواین 3 هفته معما راحل خواهیم کردیانه؟...خدا می داند.

خلاصه ازفردای آنروزمنوسیما بنبال کارهایمان رفتیم وهمه چیزمهیا شد،وهمانطور که گفتم روز قبل ازحرکت به پیش پدرومادرمان رفتیم وآنها را درجریان امر قراردادیم...اول آنها راضی نمی شدند،ولی ماچارهای جزاین نداشتیم وهمه چی برای سفرمان آماده بود ودیگه نمی شد کاری کرد،وآنها هم بناچار قبول کردند،وقرار شد که ازفردا تا مدتی که ما درسفر هستیم پدرو مادرمان به همراه همسرانمان به کارهای خانه وخانوادۀ ما رسیدگی کنند .البته اول ما راضی بزحمت آنها نبودیم؛ولی درآخر به اینکار راضی شدیم.اینطوری خیال ماهم ازبابت خانواده هایمان راحت تر بود.

خلاصه سفر ما شروع شد اول هردو باهم به ترکیه رفتیم ،درآنجا یک هفته ونیم ماندیم وبعد هردو باتفاق هم به پاریس رفتیم ویک هفته ونیم هم درآنجا بسر بردیم.

وقتی به ترکیه رسیدیم اولین کاری که کردیم به یک هتل شیک و بزرگی که آنهم  یک رانندۀ ایرانی به ما معرفی کرد رفتیم .از بعداز ظهرهمان روزمنو سیما تصمیم گرفتیم که برویم بدنبال هویت گم شده امان بگردیم،بالاخره بعد از کلی پرسوجوی بسیارهمان مرد مسنی که درگوی شیشه ای بود را پیدا کردیم ؛او دریک معبد سکنا گزیده بود وبقول مردم آنجا درحال ریاضت کشیدن بود. وقتی ما به آنجا رسیدیم و وارد سالن بزرگ شدیم دیدیم که او جلوی یک مجسمۀ بزرگ که بهش می گفتند بودا نشسته بودو دعائی زیر لب می خواند، که ما اصلاً متوجۀ حرفهائی که داشت باصطلاح با خدای خودش زمزمه می کرد را نمی فهمیدیم...ما هم درگوشه ای از سالن آرام وآهسته به روی زمین نشستیم ومنتظر شدیم تا او دعایش تمام شود.چند لحظه ای بدین منوال گذشت وبالاخره دعایش تمام شد واز جایش بلند وبطرف در همانجا که ما نشسته بودیم آمد، وما هم با دیدن او بطرفش رفتیمو بعد از سلامو احوالپرسی البته به زبان فارسی خودمان برای او ماجرای خواب ورفتن به پیش آن رمال را تعریف کردیم .البته او هم یک کمی (دستوپا شکسته) فارسی را تاحدودی هم می فهمیدوهم کمی حرف می زد.اوما را به یک اتاقکی که انگار خانه اش بود برد.درآنجا از ما یک تست dna گرفت وهمان رویه ای که درگوی شیشه ای روی ما انجام دادرا پیاده کرد؛یعنی با همان گوش پاکن وگرفتن آب ازبزاق دهان ماو...بعد از چند دقیقه جواب آماده شدو باز هم همان حرفهائی که درگوی شیشه ای بود برایمان اتفاق افتاد .بله معلوم شد همۀ آنها واقعیت داشته و...وحتی قبرهای اجدادم را به من نشان داد.معلوم شد که پدر بزرگم پدریم درترکیه بدنیا آمده و مادربزرگم هم ایرانی بوده وآنها بعدها به ایران مهاجرت کردند ودرمورد هویتشان هم حرفی به بچه ها ونوه هایشان نزده بودند.این ازوضعیت ماجرای من بود؛حال بریم سر ماجرای سیما...منو سیما بعد از اتمام کارمان خواستیم برای پیدا کردن هویت سیما به پاریس برویم که باخبرشدیم که مقامات بالای کشور ترکیه ازورود ما وهمچنین برای چه کاری به آنجا آمده بودیم باخبر شده وازمن خواسته بودندکه هرچه زودتر به سفارت آنجا رفته . چون آنها مدتهاست بدنبال وارث اجدادم می گشتند تا ارث هنگفتی که ازآنها به ما رسیده تحویلمان بدهند .ماهم هم خوشحال شدیم که ارثی نصیبمان شده وهم ناراحت از اینکه چرا پدربزرگمان مارا درجریان امر نگذاشتند ...خب مگر زندگی کردن درترکیه اشکالی داشت که درهمانجا نماندندو...ارثی که ازآنها به من رسید پول رایج آنجا آنهم بصورت نقدی دراختیارم گذاشتند.ارث اصلی از این قرار بود؛از املاک وماشین ،کارخانه گرفته تا پول زیادی که دربانکهای آنجا سرمایه گذاری کرده بودند وآنهم همراه با وصیت نامه از پدر، پدر بزرگ پدریم بود.حال بشنوید از سیما که وقتی کار وراثت من به پایان رسید هر دو باهم راهی سفر به پاریس شدیم ومعلوم شد اوهم همین اتفاقها برای اجدادش پیش آمده .البته با این تفاوت که اومادر بزرگ پدریش پاریسی بوده و اوهم با یک مرد ایرانی وصلت کرده وآنها هم برای زندگی به ایران آمده بودند وآنها هم هیچکدام از بچه ها وهمچنین نوه هایشان را درجریان این امر قرارنداده بودند.خلاصه سیما هم صاحب ارث ومیراث فراوانی شد؛ بالاخره هردو با دست پُربه ایران برگشتیم.وقتی خانواده هایمان اصل ماجرا را فهمیدند خیلی خوشحال شدند .ماهم برای اینکه از زحمات پدرو مادرمان برای نگهداری از خانوادۀ کوچک ما به عمل آورده بودند قدر دانی که کردیم ،این بودکه مقداری از ارثیه که پول نقدآنجا بود را دراختیارآنها قرار دادیم که یکروز دیگر برویم وآن را به پول ایرانی تبدیل کنیم.ودیگر اینکه مقداری دیگر راهم برای خودمان وباقی ماندۀ آنرا هم درحساب پس انداز فرزندانمان کنار گذاشتیم...که آنها هم بی نصیب نمانند.فکر کنم این خوابهابرای منوسیما وخانواده هایمان سود آوربود امیدوارم که شماهم از این خوابهای پربرکت ببینید وتمام عمرتان را به خوشی بگذرانید.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما، سیما، خواب، تعبیر، حقیقت،  

تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(بازم همان خواب،فال گیر)

قسمت سوم

همانطور که درقسمت قبل گفتم قرارشد بریم پیش یک فال گیریا رمال.

یک هفته بعدنوبت ما شد چون همانطور که سودابه گفته بود اوسرش خیلی شلوغ بودو باید ازقبل وقت می گرفتیم.

آنروز صبح منوسیما وقتی به کارهای خانه امان رسیدگی کردیم ؛یعنی همسر وفرزندانمان را راهی کارشان کردیم ،(همسرانمان را راهی اداره اشان)و(فرزندانمان راهم راهی مدرسه).باهم به آدرسی که سودابه به ما داده بود رفتیم ...آنهم باچه مشقتی آدرس کذائی آن خانوم رمال را پیدا کردیم.ما اول فکر می کردیم مثل قدیمها رمالها تو یک خانه خرابهای زندگی می کنند،که خیلی تاریکو مخوف وغیر قابل تصور هست که محل کارشان هم حساب می شد؛ولی اینطورنبودانگار این خانوم دفتر کاری داشت همراه با یک منشی خانوم که باید وقت قبلی ازآنها می گرفتیم وخدارا شکر وقتش راهم سودابه برای ما گرفته بود.وقتی به محل مورد نظرمان رسیدیم خیلی تعجب کرده بودیم ؛یک آپارتمان مجلل دربالای شهر تهران(شمیرانات) بود واف،اف تصویری هم داشت وما زنگ را فشار دادیم وچندثانیۀ بعد ازآنطرف اف،اف صدائی شنیدیم وباید خودمان را معرفی میکردیم ماهم گفتیم برای چه کاری آمده ایموبعد درباز شدوما بداخل رفتیم وای خدای من چه دمو دستگاهی منظورماینه که وارد آسانسوری که دو طرفه بود شدیموو رفتیم به طبقۀ 15 البته این ساختمان 30 طبقه بود.وقتی به آن طبقه رسیدیم دیدیم که درآن طبقه 3 واحد بود که سردرِیکی ازواحدها یک تبلوی کوچک طلا کوب شده که رویش نوشته شده بود(دکترای افتخاری= خانوم پروین اِعوضی)من روکردم بهسیماو گفتم:مگه فالگیری هم دکترا داره این یعنی چی؟!...

سیما با اشاره مرا ساکت کردوگفت: هیس ساکت ،نبادا دوربین مداربسته داشته باشند وصدای مارو بشنوند...حالا بهتر زودتر بریم داخل ببینیم چی میشه؟!...راستی اگه دکتر باشه که کارمون درمیاد اونوقت باید ویزیت آنچنانی هم پرداخت کنیم.

خلاصه رفتیم داخل ،وارد یک سالن نسبتاً بزرگی شدیم که حداقل ده تا صندلی شیک دورتادور سالن قرار گرفته بود وفقط دوتای آن خالی بود 8 تا از صندلی ها پربود از خانومها وآقایان ویک میزکه پشتش یک خانوم منشی با آرایش خلیجی نشسته بود؛وداشت با مبایلش باکسی صحبت می کرد.چند لحظه ای ایستادیم تا صحبتش تمام شود.وبعداز معرفی خودمان نوبت گرفتیم ودرانتظار نشستیم تا صدامون کند.بعداز کلی انتظار یعنی 5 ساعت معطلی نوبت ما شد.

وارد اتاق که شدیم فضای اتاق نیمی روشن ونیمی تاریک بود؛آن قسمت که روشن بود بانورهای رنگی که درسقف اتاق تزئین شده بود جلوه ای خاص به آن بخشیده بود،ودرنیمۀ تاریک اتاق یک گوی شیشه ای رنگی که معلوم نبود،چطوری درهوا معلقمانده بود؛به چشم می خوردودر یک گوشۀ اتاق درهمان قسمت تاریک یک خانومی پشت میزش نشسته بود،وقیافه اش اصلاً دیده نمی شد که آیا زشت بود یا زیبا؟...پیراست یا جوان؟...سیاه است یاسفید؟...هیچ چیزی معلوم نمی کرد...ما پیش خودمان فکر می کردیم ؛الآنست که ما را با صدای وحشتناک وبمش بگوید:بیایید جلوتر تابهتر شمارو ببینم...ولی اینطور نبود با همان صدای نرمو لطیفش ما را به پیش خود خواند وماهم مثل دوتا عروسک کوکی وجادو شده آرام وآهسته بطرفش رفتیم؛واوهم ازما خواست در روبروی میزش وهمچنین زیر گوی شیشه ای قرارداشت بنشینیم وماجرا را برایش تعریف کنیم.سیما که کمی گیج شده بودو کمی هم زبانش بند آمده بود به تته ،پته افتاده بود ونمی توانست درست اصل ماجرا را برای اوتعریف کند ؛بنابراین او ازمن خواست که ماجرا را برایش بگویم.

خانوم فالگیر که تا آنموقع ساکت نشسته بود وبه حرفهای من دقیق گوش داده بود...وقتی همه چی رو براش گفتم ...یکهو هردو دستش را همزمان باهم بالا بردوانگار که از دستش نوری را بطرف همان گوی شیشه ای هدایت می کرد؛گوی که تا آنموقع خاموش وساکن درهوا معلق بود با اشارۀ دست او روشن شد وبطور دورانی شروع کرد به چرخیدن به دور خودش وتازه ما قیافل خانوم فالگیر را دیدیم.او آرایشی ملایم داشت وخیلی هم زیبا روبودوزنی بود که می شد گفت سنش درحدود 40 یا 43 سال را داشت وخیلی آرام وبا صدای نرمو لطیفش شروع کرد به وردی زیر لب خواندن که ما هیچی ازش نمی فهمیدیم.درهمان موقع به گوی اشارهای کرد که ما به آن نگاه کنیم...یکهو دیدیم یک شهر زیبا وسرسبزی درآن نمایان شدووقتی دقیقتر بهآن نگاه کردیم همان موزه با همان مجسمه ها که شبیه خودمان بود روبرو شدیم.هردو با تعجب به آن خیره شده بودیم که یک آقائی مسن به پیش منوسیما آمد(البته در داخل همان گوی)ازما مثل یک موش آزمایشگاهی تست dna گرفت .مثلاً یک چیزی مثل گوش پاکن به ما داد که ازآب بزاق دهانمان تستی گرفت وهر کدام را جداگانه درداخل پلاستیک کوچک آزمایشگاهی قرارداد.بعد از چند دقیقه جواب آماده بود وهمان مرد مسن آمدو گفت:شما خانوم هما اهل ترکیه یا همون استانبول هستید، وشما خانوم سیما اهل فرانسه یا همون پاریس هستید.

منو سیما باورمون نمی شد ولی همون مرد حتی اسامی وفامیلی های اجدادمان را به ما نشان داد البته از جوانی تا پیری یشان وحتی مرگ ویا حتی قبرشان را هم به مانشان داد.ماهردو خیلی وحشت کرده بودیم .

وقتی به حال طبیعی مان برگشتیم از خانوم رمال خداحافظی کردیم و ویزیت یکماه همسرانمان را تقدیم او کردیم تا از این خواب کذائی وگذشته وآینده مان آگاه شویم واین برای ما وهمسرانمان خیلی گران تمام شد.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما، سیما، رمال، فالگیر، ترکیه، فرانسه،  

تاریخ : شنبه 19 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هماوسیما)

این قسمت

(آن خواب کذائی)

قسمت دوم

زهره امراه نژاد

صبح که ازخواب بیدارشدم؛هنوز توفکرخواب دیشب بودم،که منوسیما همراه با خانواده هایمان به سفرترکیه رفته بودیم؛همانطور که در تختخوابم غلط می خوردمو به بدنم کشو قوسی می دادم،پیش خودم گفتم:بهترِاول یه تلفن به مادرم بزنمواین خوابوبراش تعریف کنم بعدهم برای سیما تعریف می کنم...شاید تعبیری داشته باشه!!...ناگهان یاد حرفهای همسرم افتادم که هروقت خواب عجیبی میدیدم وتعبیرش را از مادریا سیما می پرسیدم اومی گفت:مگه اونا خواب گذاراعظم هستند،یا پیشگو؟!...فقط یک خوابِدیگه اینکه واقعیت نداره و...ولی بازدلم آرام نمی گرفت وانها (مادرم وسیما)را درجریان می گذاشتم وبعضی مواقع تعبیری که آنها می گفتند درست درمی آمد وگاهی هم نادرست بود.

خلاصه من که خواهری نداشتم که با او درد دل کنم؛آخه مادرم فقط 2 فرزند داشت ؛یکی برادر بزرگترم ویکی هم من ،وهرکداممان را هم حساب کنید تک پسر وتک دختربودیم.پس هیچکداممان هم نمی توانستیم با هم درد دل کنیم.پس من با مادرم ویا سیما درد دل میکردم ،وبرادرم هم با پدر ویا دوست صمیمیش یعنی همان برادر سیما دوست من بود،درد دل می کرد.آخه سیما هم مثل من تک دختر وبرادرش تک پسر بود با این تفاوت که سیما از برادرش بزرگتر بود.

بالاخره تصمیم گرفتم اول به مادرم زنگ بزنم.هما:مامان سلام چطوری خوبی؟!...

مادر:سلام دخترم خوبم تو چطوری؟...شوهرو بچه هات چطورند اوناهم خوبند؟...

هما:ممنون همگی خوبند ،دست بوسند وهمگی سلام می رسانند.راستی بابا چطور؟...قرار بود شما وبابا دیروز برید دکتر؟...بالاخره چی شد؟...

مادر: هیچی می خواستی چی بشه من که قلبمو اِکوکرده وبهم داروهای اضافی هم داده خیلی قبلیها کم بود اینم بهش اضافه شد،بابات هم برای کلیه هاشبهش داروهای دیگه ای هم داد...هیچی دیگه آخرعمری منو بابات باید تا زنده ایم چند کیلو روزانه بخوریم اینم شد غذای ما، ای بابا دیگه خسته شدیم از این همه دارو خوردن.

هما:مامان ناراحت نباش دکتر که بدشمارو نمی خواد حتماً لازم بوده که داده ...مامان جون سرموقع داروهاتونو بخورید ...انشاالله که هرچه زودتر خوب شوید.

مادر:مگه کار دیگه ایهم می تونیم بکنیم ؟!...راضی ایم به رضای خدا تا بالاخره وقتش سربرسه.

هما:خدا نکنه... انشالله که 120 سال هم شما وهم باباعمربکنیدوماهم زیرسایۀ شما باشیم.

خلاصه بعداز کلی حال واحوالپرسی باهم ماجرای خوابمو براش تعریف کردم ومادرم هم گفت:والا چی بگم نه ننمون ونه بابامون ونه جدوآبادمون هیچکدوم ترک نبودند ؛که تو اینجوری خواب نما بشی!!... تازه باباتهم تا اونجا که من می دونم اونهم نه باباش ونه ننه اش ونه جدو آبادش ترک نبودند؛همگی تهرونی اصیل بودیمو، هستیمو،خواهیم بود.

منهم بعداز مطمئن شدن از مادرم وخداحافظی کردن ازاو بسراغ سیما رفتمو یک تماس تلفنی هم با اوداشتم.عجیب اینجا بود که اوهم دیشب وهم زمان با من هردویک خواب را دیده بودیم ولی بااین تفاوت که من درترکیه واو درفرانسه بودیم.تازه اوهم همین چند دقیقه پیش همین سوأل هارو که من از مادرم کردم اوهم از مادرش کرده وبی نتیجه بوده است.منوسیما مانده بودیم که چیکار باید بکنیم.بالاخره هردو تصمیم گرفتیم که به دوست مشترکمان سودابه که قبلاً هم دانشگاهی مان بود تماس بگیریم وآدرس یک فال گیرخوبوازش بگیریم.با اینکه منو سیما هیچوقت آنها را قبول نداشتیم ؛ولی برای پی بردن به این خواب عجیب که هردو به آن گرفتار شده بودیم،بل اجبار مجبور به اینکار شدیم.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: هما، سیما، خواب، مسافرت، ترکیه، فرانسه، پاریس،  

تاریخ : جمعه 18 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(خواب یا بیدار )

قسمت اول

یکروز منو سیما تعطیلات تابستان را خواستیم با هم بگذرانیم و همسران مان راهم راضی کردیم که به یک طرفی برویم؛البته بیشتر شهرهای تفریحی را رفته بودیم ولی اینبارمی خواستیم که به ترکیه برویم وازتفریح گاههای دیدنی های تاریخی آنجا هم دیدن کرده باشیم؛و چون تعریف آنجا را از دوستان وآشنایان خود شنیده بودیم،پیش خود گفتیم: چرا ما به آنجا نرویم؟...ما چی مون از دیگران کمترِ؟...پول نداریم ،که داریم،خونه وزندگی لوکس نداریم،که داریم،ماشین و ویلای آنچنانی نداریم،که داریم،...پس چیزی از آدمهای پولدار کم نداریم ، که اونهم بحمدالله خوبش راهم داریم؛پس ماهم واجب شد که یک سفر به ترکیه داشته باشیم؛که اونهم بزودی خواهیم رفت.

خلاصه روزی که ما می خواستیم آمادۀ سفر بشویم فرا رسید وبجاهای دیدنی آنجا رفتیم وحسابی خوشگذروندیم...البته به یک موزه هم سری زدیم که الآن اسمش رابخاطر ندارم؛درآن موزه از ابزار آلات جنگی گرفته تا ظروف سفالی ومسی وزیورآلات زنانه وهمچنین لباسهای نه چندان حد باستانی محلی وحتی حمامهائی که مانند خزینه ای در دل کوه درآورده بودند و...درآنجا به چشم می خورد.خلاصه همه چیزش مثل موزهای ایران خودمون بود.

همینطور که منو سیما داشتیم جلوتراز همسران وفرزندانمان در موزه قدم میزدیم؛ناگهان چیز عجیبی نظرمان را به خود جلب کرد...آنهم 2 مجسمه که لباسهای محلی پوشیده بودند وکوزهائی هم بردوش داشتند. البته تعجب ما از این بود که ایندو مجسمه قیافه هایشان خیلی طبیعی ومثل منو سیما بود!!...درنتیجه منو سیما تصمیم گرفتیم کمی جلوتر رفتیم ودستی به آنها زدیم که یکهو دیدیم آندو مجسمه زنده شده وبا ما حرف زدندوگفتند: چی شده تعجب کردید؟... ما را نشناختید؟...ما از اجداد شما دونفرهستیم،ودرواقع شما از نوادگان ما هستید...وتازه تو هما در ترکیه بدنیا آمدی وپدرومادرت اهل استانبول است وتوسیما در فرانسه بدنیا آمدی...وپدرو مادرتوهم اهل پاریس هستند؛ولی دلیل اصلی این را هرگز ما نفهمیدیم که چرا آنها به ایران رفتند؛ای کاش شمارا به ایران نمی بردند،وهمینجا درهمین شهر می ماندند،واگر در اینجا می بودند حتماً وضع زندگی یتان بهترازاین می بود که الآن درایران دارید.

ما باتعجب به هم نگاهی کردیم وقتی به پشت سرمان نگاه کردیم نه از همسرانمان ونه از فرزندانمان ونه ازموزه هیچ خبری نبود وفقط منوسیما در صحرای برهوت بودیم...خیلی ازاین بابت ترسیده بودیم وسریع شروع کردیم به دویدن وهرچه بیشتر می دویدیم کمتر به نتیجه ای می رسیدیم؛گرمای خورشید که بالای سرما بودداشت بدنمان را می سوزاند واز تشنه گی زبانمان به سقف دهانمان چسبیده بود ؛مونده بودیم که تو اون صحرای بی آب وعلف چیکاربکنیم. ناگهان دراینموقع بادو خاک وطوفان صحرائی شروع به وزیدن کرد ،وما هم که سرپناهی نداشتیم(( فرار را برقرار ترجیح دادیم)) وبه جائی رسیدیم که درآنجا شنهای روان صحرائی وجود داشت؛دیگر راه فراری نداشتیم.منو سیما دستهای یکدیگر را گرفتیم تا بتوانیم به یکدیگر کمک کنیم ...ولی چه کمکی ،وقتی پایمان در شنها فرو رفت با هر تقلائی که می کردیم بدنمان در شنها بیشتر فرو می رفت...آنقدر این وضعیت ادامه پیدا کرد که فقط صورتمان بیرون بود دیگر از ترس نفس جفتمان بند آمده بود بطوری که از وحشت مردن دراین صحرا ...که یکهو از خواب پریدم ومدام دادو هوارمی کشیدم وکمک می خواستم...بعد همسرم با یک لیوان آب به اتاق آمد وآبی تازه وگوارا درحلقم ریخت وتازه متوجه شدم که همۀ آنها را درخواب دیدم وبس ...وخدا را شکر کردم که همه اش یک خواب بود.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما و سیما، خواب، بیدار، ترکیه، فرانسه، پاریس،  

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(صف نانوائی،نذری آش،حلوا)

یکروزمنو سیما رفته بودیم نانوائی آنهم نانوائی بربری که اونهم دوتا کوچه بالاتراز کوچۀ ما بود؛درصورتی که نزدیکترین نانوائی به ما نانوائی لواشی بود که اونهم سر کوچه امون بود ؛ولی نمی دونم چه حکمتی ویا چه هوسی بود ،که مادران هردوی ما همزمان وباهم ازما خواسته بودند که نان بربری بخریم ؛ماهم قبول کردیم وباتفاق هم به نانوائی بربری رفتیم .البته آنموقعها صف نانوائی هم شلوغ بودوهم اینکه زنانه ومردانه سوا بود؛بطوری که اگر صف کم بود یکی زن میرفتو یکی مرد واگر صف زنها شلوغترمی شد 2 تا زن میرفت ویکی مرد واگر صف مردها زیاد بود ،برعکس می شد 2 تامردو یکی زن ،خلاصه که آنروز چه صف زنها وچه صف مردها خیلی زیاد بود ومعطلی ماهم زیاد شد واینبار بجای اینکه 2 تا یکی بشود ،4 تا مرد میرفت و4 تا زن میرفت.

خلاصه حساب کنید تو این موقعیتها حالا چه زن وچه مرد وقتی میدیدند که باید بیشتر وقتشان تو این صفها تلف بشود باصطلاح خودشان دست به ترفند میزدندو بجای یک یا دوعدد نان 4 یا 8 ویا 10 عدد نان می گرفتند وهم خودشان بیشترمعطل می شدندو هم بقیۀ مردم را اسیر می کردند وهمه هم همین کارو می کردند؛بالاخره ما بچه ها هم ترفند خودمان را داشتیموبا شیرین زبانیهایمان از زنها جلو می زدیموباهر زحمتی بود خودمان را به ردیف سوم یا چهارم میرساندیم واگر هم می خواستیم یک نان بگیریم وقتی معطلی صف را می دیدیم؛نظرمان عوض می شدو بجاش 2 یا 3 تا میگرفتیم البته بیشتراز این برای ما مقدور نبود چون مادرمان به اندازۀ خریدمان به ما پول میدادند وبقیۀ پول برای خرید هله هولۀ ما صرف می شد ؛ولی منو سیما درآخر مجبور بودیم پول هله هوله رو صرف نان خریدن بکنیم .تازه اونجوری پیش مادرهامان هم عزیزتر می شدیم.

خلاصه بعد از کلی وقت تلف کردند همانطور که منتظر نوبت خود شده بودیم از پشت سرمان صدای گفتگوی دوخانوم به گوشمان رسید که داشتند به یکدیگر می گفتند:خواهرشنیدی تو کوچۀ بیدی دارند آش نذری میدند تازه تو همون کوچه البته دوتا خونه آنطرفتر هم دارند حلوای نذری به همه میدند ؛حیف که تا نوبتمان بشود حتماً نذری ها تمام میشه و((سرما بی کلاه می ماند)).اون یکی درجوابش گفت:ای بابا خواهر تو ،تو چه فکری هستی؟... ماتو چه فکری!...قسمت دیگهِ کاریش هم نمی شه کرد،((قسمت یکنفردیگرویه نفردیگه نمی تونه بخوره))نوش جون کسی که قسمتش میشه.

بعداز شنیدن حرف آندومنو سیما که نانمان را گرفته بودیم وقتی اینو شنیدیم باهم تصمیم گرفتیم که به محل مورد نظر برویمو شاید قسمتمون اون نذریها بشود؛اینجوری((با یک تیر دونشان زده ایم))هم نونمونو گرفتیم وهم نذری هامونوگرفتیم.

خلاصه بعد از نانوائی بطرف محل نذری رفتیم ومن به سیما گفتم :توبرو2 تا آش بگیرو بهشون بگو ما دوتا خانواده هستیم که دریک خانه زندگی میکنیم ؛منهم میرم 2 تا حلوا میگیرمو باهم میریم خونه باشه.اونهم قبول کردو رفتیمو بدون هیچ درد سری البته بازم تو صف زیادی ایستادیم تا نوبتمان برسد ؛البته آنموقع که اردر خانه زدیم بیرون هوا روشن بودو حالا پس از کلی معطلی تو صفهای جورواجور دیگه هوا تاریک یعنی شب شده بود.وقتی به سر کوچه مان رسیدیم آنهم با دست پروخوشحالو خندون بودیم هردو دیدیم که مادرهایمان سر کوچه منتظر ما ایستاده بودندو گرم حرف زدن بودند انگار خیلی نگران ما بودند چون قیافه هایشان به این می خورد که آشفته ودلنگران هستند.  منو سیما باترسو وحشت بسیار به یکدیگر نگاهی انداختیم ومثل آدمهای پشیمان سرمونوکج کردیمو قیافۀ حق به جانب بخود گرفتیم .البته حق با ما بود صف نانوائی شلوغ بود .ولی صف نذری دیگه واسه چیمون بود؛ولی زود منو سیما جبهه گرفتیم که پول هله هوله رو دادیم نون اضافه گرفتیم .پس باید برای جبرانش می رفتیم نذری می گرفتیم .منو سیما تا به سر کوچه برسیم خودمونوآماده کرده بودیم همه چی رو راستوحسینی راستشو به آنها بگیم.با این حال مادرهایمان دلشان شور زده بودو هردو آمده بودند دنبال ما توصف نانوائی و وقتی مارو آنجا ندیدند بیشتر دل نگران شدند ودوباره برگشتند بطرف خانه و...

خلاصه که آنشب ما از کتک خوردن قسردررفتیم وآش وحلوا همراه با نان بربری به ما حسابی چسبید ،ولی نانها کمی سرد شده بود ولی باز تازه که بود همین برامون بس بود.ولی بشنوید از اینکه دیگر مادر هامون این وظیفۀ خطیر نان گرفتن را از ما سلب کردندو چقدر خوش بحال ما شد وازآن به بعد یا خودشان ویا پدرامون میرفتند نان بگیرند وماهم از این بابت راحت شده بودیمو بیشتر وقت داشتیم که هم به تکالیفمان وهم به بازی یمان بپردازیم.ولی دیگه نذری در کار نبود ؛البته تو محلۀ ما سالی دوباردوتا از همسایه ها نذری می دهند که آنهم بد نیست بهتراز هیچیِ ؛خدا کنه از این بع بعد نذریها بیشتر بشود اونهم تو محلۀ ما وهمچنین خودما هم باشه بد نیست بقول معروف((کاچی به از هیچی هست)).




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: دفترچخ، خاطرات، هما، سیما، نانوایی، آش، نذری،  

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(شیطونهای مدرسه)

همانطور که قبلاً به عرض شما رساندم منوسیما هردو دربچه گی باهم دوست بودیم وهمکلاسی هم بودیم؛ودرضمن خیلی شیطون وپردردسر هم بودیم؛بطوری که هرکی ما دونفررا باهم می دید میگفت: باز ایندوتا بچه های شیطون سروکله اشون پیدا شد...امان ازدست ایندو...خدا بدادمان برسد؛اینبارچیکار می خوان بکنند،دوباره چه آتیشی می خوان بسوزونندو...

خلاصه که ماهردو بقول بزرگترها از شیطنت((دیوار راست را بالا میرفتیم))البته که این ضرب المثل ولی درواقع همینطورهم بود؛مثلاً یادم می آید ،وقتی تو مدرسه با بچه ها درحیاط مدرسه داشتیم والیبال بازی می کردیم ،ناگهان یکی از بچه هابا یک سرو محکم به زیرتوپ چنان شوتی کرد که توپ به بالای پشت بام افتاد.آنموقعها سقف مدرسه از شیروانی ساخته شده بود ویک هرۀ کوچک هم کنارسقف بود که آبراهی برای آب باران وبرف که آب می شد واز ناودان سقف درحیاط مدرسه سرازیرمی شد بود.

خلاصه که هیچکدام از بچه ها جرأت رفتن به پشت بام را نداشتند البته بجزمنوسیما که دست بکارشدیم؛سیما با دستش قلاب گرفتو ومنهم از روی دستهایش بالا رفتم وسر بام را گرفتم ؛وخودمو با زحمت بسیار به پشت بام رساندم ،وبا ترسو لرز زیاد از روی سقف آهنی که جای پا هم نداشت پام رو رویش سُر دادم ،وهرآن می رفت که ازآن بالا پرت بشوم پایین... تا به هرۀ نزدیک ناودان رسیدم ؛بعد پشت سرم را نگاه کردم دیدم که سیما هم خودش را به من رساند؛بهش گفتم: توچطوری اومدی بالا؟!...سیما گفت:بابای مدرسه (مشت غلام حسین) نردبان را از انباری آورد ومنهم بلافاصله خودمو به تورسوندم دلم طاقت نیاورد؛ تورو تواین موقعیت تنها بذارم.

هردو با زحمت دست همدیگررا گرفتیم وتوپ را پیدا کردیم وازهمانجا پرتش کردیم پایین ومنوسیما همانطور که دست همدیگر را گرفته بودیم با زحمت بسیار آنهم با سلامتی کامل از نردبان آمدیم پایین وبچه ها هم که تحت تأثیر شجاعت منو سیما قرار گرفته بودند؛با دادو فریاد وکشیدن هورا ما را تشویق کردند؛وحتی مدیروناظم ومعلم ورزشمان هم دربین آنها بودند.ولی بعد مدیر که به خودش امده بود برای تنبیه ما آمد جلو وکلی ما را نصیحت همراه با تنبیه کوچک بدنی از ما پذیرائی کرد که((آن سرش نا پیداست))

این موضوع به خیر گذشت تا اینکه هفتۀ بعدکه ورزش داشتیم ومعلم ورزش از مدیر خواست که ازکلوپ ورزشی کنار مدرسه امان استفاده کنیم ؛چون نمی خواست دوباره اون اتفاق یعنی(همون توپی که بالای شیروانی افتاده بود)برایمان پیش بیایدومدیرهم موافقت کردوترتیب کارهارو داد.

اینبار که همۀ ما به کلوپ رفتیم،خیلی برای مان جالب بود ،آنجا خیلی بزرگ بودو سقفش آنقدر بالا بود که اگر توپ هم می انداختیم به آن بالا نمی رسید؛جالبیش اینجا بود که ما بچه ها همیشه اینجور سالنهای ورزشی را در تلویزیون نگاه میکردیم وهیچوقت از نزدیک آنرا ندیده بودیم؛وحالا اینجا هستیمو درحال ورزش کردن وبقول معروف(( از خوشحالی تو پوست خودمون نمی گنجیدیم)).

ما شروع کردیم به بازی کردن که وسط بازی یه اتفاق جالب افتاد اونهم اینکه منکه کاپیتان تیم مان بودم یک اشتباه کوچک که چه عرض کنم بقول معلممون اشتباه جبران ناپذیری انجام دادم وبخاطرش هم جریمۀ نقدی وهم تنبیه بدنی چه از مدیر وچه از خانوادۀ گرامیم شدم وآن این بودکه ناخواسته ساعد محکم آنهم مستقیم بطرف بالای سر خودم به توپ زدم وچنان این توپ به هوا رفت که به مهتابی بالای سقف کلوپ که به آندوری بود برخورد کرد وصدای جرینگ شکسته شدنش گوش فلک را کر،کرد وخرده شیشه هایش بطرف منو دوستانم که در زیر آن قرار داشتیم می آمد ومعلم مان که متوجه شد سریع بدو آمدو مارا ازآنجا دور کرد؛که حداقل آسیبی به ما نرسد.

ای کاش منو نجاتم نمی دادو کتک از مدیر ومادر وپدرم نمی خوردم چون دردش بیشترازمی شد ؛ولی وقتی معلم این جمله را از من شنید مرا نصیحتم کرد وگفت:نه هیچوقت اینرا نگو چون جای کتکها خوب می شود((کتک معلم گل ،هرکی نخورخل)) ولی  اگر آن شیشه ها به سر وچشمت می رفت ممکن بود جونت را از دست بدهی واین اصلاًجبران ناپذیرمی شد.منهم از همه عذرخواهی کردم .

خلاصه ماجرا ی اینبار ماهم به خیر گذشت ولی بدی که برای من در برداشت ؛این بود که من از درجۀ کاپیتانی به درجۀ صفر یعنی در صندلی ذخیره ها باید وبه تماشای بازی بچه ها می نشستم؛واین برای منیکه عاشق والیبال بودم برام خیلی سخت گذشت ولی هنوز در این زمان که بزرگ شده ام ودارای همسر وفرزندانی هستم هنوز هم گه گداری با بچه هایم البته درپارک بازی میکنم ویاد آنموقعها رو زنده می کنم .




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، هما، سیما، خاطرات، والیبال، شیطون،  

تاریخ : دوشنبه 14 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(دنیای آئینه ها)

منو وسیما دو دوست صمیمی وهمسایۀ دیواربه دیواریکدیگرهستیم. منوسیما اززمان بچه گی تا الآن که ازدواج کرده ایم وهرکدام صاحب 2 و3 فرزند هستیم ؛همیشه چه درمحلۀ قدیمی مان درهمسایگی هم بودیم وچه الآن هم درمحلۀ جدیدمان،نمی دونم بگویم این از شانسِ یا اقبال هردویمان که دراین محله هم همسایۀ یکدیگربشویم.

ماحتی ازدوران بچه گی هم دریک مدرسه وحتی دریک کلاس ودر کنار هم درس می خواندیم؛وبعضی اوقات هم می شد که باهم دعوا می کردیم؛ولی مدت قهر مادونفرزیاد طول نمی کشید ؛شاید 10 دقیقه یا بیشتر حدود نیم ساعت بطول می انجامید؛وهردو دریک زمان تصمیم می گرفتیم بدون هیچ واسطه ای باهم آشتی می کردیم؛بچه هاهم همیشه برای همین موضوع ما را مسخره می کردند وچه جلوی رویمان وچه پشت سرمان حرفهای بیهوده میزدند،که:اینها ((نه قهرشون پیداست ونه آشتیشون))اصلاً هیچ کاریشون به آدمیزادها نمی خوره!!...

بنظر ما دونفراتفاقاً اونها نمی دونستند که دوستان واقعی به ما می گویند نه آنها،که دم به دم باهم قهرمیکنندو آشتی هایشان هم غیرعادی هست وحدود یکماه تا یکسال طول می کشد؛ولی منوسیما آنقدر باهم صمیمی بودیم که از دوتا خواهرهم بهم نزدیکتربودیم...حتی یک دقیقه ام نمی تونیم دوری هم روتحمل کنیم.

خب بگذریم از این حرفها داشتم می گفتم:یکروزمنوسیما مثل همیشه تصمیم گرفتیم برای خرید لباس عید اول بچه ها وبعد برای همسرانمان باهم به خرید برویم وآنروز تا خود شب درحال خرید برای بچه ها بودیم وبالاخره تمام شد ؛روز بعد هم رفتیم برای همسرانمان خرید کنیم که آنهم فقط تا ظهر طول کشید چون مردها چیززیادی نمی خواستند بخرند وزود کارمان تمام شد. فردای آنروز نوبت خرید خودمان شدوتا خودشب خرید لباس وکیف وکفش طول کشید ودوباره فردای آنروزفقط مانده بود شال ومانتوولوازم آرایشی بهداشتی برای خودمان بخریم .

خلاصه که تا عصر کارمان طول کشید ودرآخر خواستیم به مغازۀ لوازم آرایشی رفتیم وخریدمان که تمام شد دیگه شب شده بود.همینطور که براهمون ادامه می دادیم وداشتیم باهم حرف میزدیم جلوی ویترین یک مغازۀ آئینه فروشی رسیدیم وآئینه های جورواجوری قدی ونیمه قدی ،دیواری و...درآنجا به چشم می خورد .مخصوصاً آئینه هائی که نمی دونم چی بهش می گفتند،مُدوریا مقعریا مُحدب و...که جلوی مغازه اش بود نظرمون رو جلب کرد.

منی که آدم لاغرمردنی بودم را آنقدرچاق وتپل نشان میدادکه انگار درحال ترکیدن بودم ،وبا دیدن خودم داشتم ((شاخ درمی آوردم)) وسیما هم که آدم چاقی بود را آنقدرلاغرواستخوانی نشان میداد که انگار از لاغری از کمر داره نصف می شود.ماهردواز هیبت خودمان حسابی به خنده افتاده بودیم؛بعد منو سیما جامونوباهم عوض کردیم حالا سیما چاقترازمعمولش شده بودو منهم لاغرتراز معمولم شده بودم.تازه وقتی هم که می شستیمو پامی شدیم،هرکدام قیافۀ مضحکی پیدا می کردیم.بعد هردو به آئینه های کناری رفتیم این یکی منودرازتراز معمول وسیمارو کوتاهترازمعمول نشان می داد.دوباره هوس کردیم جامونوباهم عوض کنیم؛حسابی خنده دار شده بودیم؛یکهو صدای خندۀ مردمو از پشت سرمان شنیدیم که داشتند ما را مسخره می کردند وهم خودشان را تماشا می کردند در همان آئینه ها وچه هیکلی خنده دار نشانشان می دادکه ماهم به خنده افتادیم وحسابی جلوی مغازۀ آئینه فروش از صدای خندۀ مردم شلوغ شده بود؛صاحب مغازه آمدوهمۀ مارا با حترام خاصی دکمان کردوگفت: خانومها وآقایون اگر چیزی مد نظرتان هست بفرمایید در خدمتتان باشم واگر قصد خرید ندارید بفرمایید شرتان را کم کنید البته با احترام.

مردم هم مثل ما معلوم بود که نمی خواهند چیزی بخرند بقول مغازه دار شرمان را کم،کم،کم کردیم ورفتیم پیِ کارمان،البته همگی با لبخندان وچقدر دعا گوی مغازه دار شدیم که آن آئینه ها دل خلق الهی را دراین اوضاع نابسامان شاد کرده بود.

منوسیما هم تاخودخانه باهم درموردآن آئینه ها چقدر حرف زدیمو خندیدیم وموضوع را برای خانواده هایمان تعریف کردیم وقرار شد یکروز باتفاق خانواده هایمان برای دیدن آئینه ها به آنجا برویم وآنها هم آن آئینه هارو امتحان کنندوامیدوارم صاحب مغازه عصبانی نشود وتلافی قبلی هارو سرما درنیاورد.

 




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ماجرایی، خاطرات، آئینه، آینه، هماو سیما،  

تاریخ : یکشنبه 13 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic