(بدهکار دیوانه)

چند روزی می شد که سرمای شدیدی خورده بودم وحسابی از این موضوع کلافه شده بودم؛آخه شغلم آزادِ وکلی هم بدهی وقسط و...دارم ومی شه گفت،((به نون شبم هم محتاجم))یعنی اگریکروز به سرکار نروم وپولی در نیاورم نمی توانم بدهی هایم را پرداخت کنم،وهمین امروزوفرداست که طلبکارها بیایند سراغموبه قول معروف((پاشنۀ درو از چاش در بیارند))و منو خفتم کنندو کت بسته منو ببرند تو حُلف دونی (زندان) تا کمی ((آب خنک نوش جان کنم))؛حالا حساب کنید تو این موقعیت کرونا بازارمن باید به سر کارهم بروم...بالاخره یا طلبکارا منو می کُشند ویا کرونا جونم منو بکشتن می دهد.

خلاصه که به گفتۀ دکترها یک هفته باید استراحت مطلق می کردم،ومنهم که مدام در اتاق خودم قرنطینه شده بودم ،البته به لطف مادر مهربانم ؛ آخه هرچی بهش گفتم: مامان جون قربون شکلت برم خودت که اونجا بودی وشنیدی که دکتر گفت :که این فقط یه سرماخوردگی معمولیِ...کرونا نیست ؛ولی مادرم ((گوشش بدهکار این چیزها نبود)) ومدام بهم می گفت::ذلیل شده برو تو اتاقت بگیر بخواب،انقدر این وسط ها راه نرو ،وگرنه همه رو کرونائی می کنی، اگه حرفمو گوش ندی میام دست وپاتو می بندم به تختت...ها،تازه دیدی دکتر چی گفت،حداقل روزی یه بار بری حموم و6 یا 7 باردر روز دستت رو با آب وصابون بشوری تا این ویروسِ چی بود؟...آهان کرونا رو نگیری وبه کسی واگیرش ندی؛منهم گفتم :آخ گفتی ((قربون آدم چیزفهم)) پس من کرونا نگرفتم وفقط سرماخوردگیِ همین ،پس چرا بهم مدام میگی بروتواتاقت کرونائی؟!...حداقل بگو برو سرمائی؛ هی به من تهمت کرونائی می زنی.

مادرم دیگه حرفی نزدو در اتاق را برویم قفل کرد ورفت که به کارهایش برسد،فقط موقع ناهار یا شام دراتاق را باز می کرد ،آنهم چجوری؟...مثل زندان بانی که می خواهد به زندانی ها غذا بدهد،از لای در غذا  ومخلفاتش رو که دریک سینی چیده بود روی زمین می گذاشت وبطرفم هُلش می داد،آنهم چه ماهرانه انگار چند سالِ اینکارِ بوده.بعد همه میگویند ((رفیق بی کلک مادر))؛خب بگذریم...بله داشتم از وضعیت اسف باری که برام پیش آمده بود براتون می گفتم که ...یه موقعهائی هم که دستشوئی لازم می شدم به در ضربه ای می کوبیدم و اوهم می آمد در را برام باز می کرد و بهم می گفت: مثل بچۀ آدم سرتو می اندازی پائین وبه هیچ جائی نه نیگاه می کنی ونه دست می زنی وصاف میری دستشوئی وبرمی گردی ،وگرنه با همین چوب می کوبم تو ملاجت که رَبو رُب تو یاد می کنی،فکر نکن بزرگ شدی...ها عقلت اندازۀ یه نخود بیشتر رشد نکرده.

هیچی دیگه منهم که بچۀ حرف گوش کنی بودم ونمی خواستم آخر عمری آقا والدین(نفرین شدن) بشوم،به حرفش گوش کردم. حدود یک هفته ای شده بود که در خانه توسط مادرجانم قرنطینه شده بودم ؛که یکروز نا غافلانه دیدم مادرم آمدو گفت: مصیبت البته اسمم مصیب بود واو ازاین فیلمهای آموزندۀ تلویزیونی یاد گرفته بودومدام منو اونطوری صدا می کرد ومنهم عادت کرده بودم؛گفت که بیا برو دم در چند تا از طلبکارات با مأمور اومدن با هات کار دارند.منو میگی انقدرترسیده بودم که نگوونپرس ...پیش خودم گفتم:حالا باید ((چه خاکی به سرم بریزم))؟...بعد فکری بنظرم رسید که بهتربگم کرونا دارم یا اینکه خودمو بزنم به دیونگی ...وخلاصه که هر دو را عملی کردم ومثل زامبیا ئی ها شکلم را عجق وجق کردمو دهنموهم کج ومعوج کردمو دستها وپاهایم را هم کج و ماوج کردم ومثل دیونه ها یا جیغ می کشیدم ویا گریه ویا خنده می کردم وبا آن وضعیت ترسناک از اتاقم زدم بیرون ،مادرم با دیدن من با آن حال وروز حسابی باورش شد که من یه چیزیم شده واز من فاصله گرفتو سریع به اتاق خودش رفت ومنهم با همان سرو وضع به دم در خانه امان رفتم ؛وقتی طلبکارها ومأمور بیچاره منو با آن حال دید اول حسابی جا خوردند و منهم که صورتم از تب شدید حسابی سرخ شده بود  بطرف آنها حمله ور شدم؛آنها یقیناً فکر کرده بودند که من هم کرونا وهم دیوانه شده بودم بنابراین سریع از آنجا دور شدند به قول معروف((یه پا داشتندو چهار تا پای دیگه قرض کردند وپا به فرار گذاشتند)) حالا ندو کِی بدو...منهم حداقل تا یکماهی از دست همۀ طلبکارهام راحت شده بودم وصلاح دیدم که در خانه قرنطینه بمانم وحسابی استراحت کنم ؛البته با اینکه سرما خوردگی ام کاملاً خوب شده بود با اینحال دیدم بهتر خوب استراحت بکنموهم از نظرجسمی وهم از نظر روحی روانی کاملاً بهبود حاصل کنم.البته قربون هرچی دیونه وکرونائی بشم من الهی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، دیوانه، بدهکار، کزونا، سرما،  

تاریخ : جمعه 15 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زورگیری)

همانطور که همه درجریان امرکم وبیش هستید،زورگیرها درمملکت ما زیادشده قبلاً ها درکوچه ،پس کوچه ها زورگیری می کردند،ولی الآن درملع عام بدون هیچ ترس یاخجالتی زورگیری می کنند.مثلاً همین چند روز پیش جلوی چشم خودم بود، که درخیابان یه آقائی قلچماق کچل با آن سبیل ازبنا گوش در رفته ای را دیدم که جلوی یه خانومِ چادری راگرفت ومی خواست کیفش را ازش به زوربگیرد...منهم که به رگ غیرتم برخورده بود؛رفتم جلو که جلویش را بگیرم که یارو فهمید وگفت: چیِ داداش ؟...چرا اینجوری به ما نیگا می کنی؟...تا حالا توعمرت آدم حسابی ندیدی؟ منهم درجوابش گفتم: آدم حسابی دیدم ولی آدم ناحسابی مثل تو ندیدم. اوکه خیلی عصبانی شده بود گفت: هی یارو مواظب حرف زدنت باش ها!!...هیچکی نمی تونه به من چیزی بگه من کرونا دارم اگه یه قدم جلو بذاری یه پِخت کنم که ویروس کرونا رو بهت انتقال میدم ...امتحانش مجانیِ راست میگی بیا جلوتا نشونت بدم. منو آن خانومِ وقتی اینو ازش شنیدیم حسابی جا خوردیم و...ترسیدیم ولی من زیاد به روی خودم نیاوردم ،ولی خانومِ از ترسش کیف وزیورآلاتی که همراش بود را بطرف یارو پرت کرد وزود ازآنجا دور شد .بقول معروف((علی موندو حوضش)) بله من موندمو اون یارو . بعد پیش خودم گفتم: آخه مرتیکه به توچه مربوطِ که تو کار مردم دخالت می کنی؟...آخه ((توسرپیازی،ته پیازی))توروچه به اینکارا؟...آخه طرف بخشیدو رفت پیِ کارش مثل این شده که((شاه می بخشه،وزیرنمی بخشه))؛اگر برم جلو بخوام حق طرف وازش بگیرم که از این یاروِ کرونا گرفتم...اگرهم جا بزنم کهطرف فکر میکنه ازش ترسیدم!!...فوری فکری به ذهنم رسید پیش خودم گفتم :((سنگ مفت، گنجشک هم مفت))حالا ما یه پلتیکی بهش میزنیم یا میگیره یا نمی گیره امتحانش مجانیِ .گفتم: چی داداش مارواز چی می ترسونی؟... ((بالاتر ازسیاهی که رنگی نیست))...((مرگ یه بار،شیون هم یه بار))...من خودم همین چند لحظۀ پیش صد درصد کرونای خالص گرفتم و داشتم می رفتم پیش دکترکه قرنطینه بشم...حالا دیر که نمیشه ؛بیا جلو یه دست دوستانه ای به همدیگر بدیم...هرچی نباشه هم درد که هستیم،اینطور نیست؟!...از اون دست دادنها ودیده بوسی های کرونائی که ازخوشحالی آدم همنوعش را میبینه وذوق زده بالا وپایین می پرن ها...جون تو خیلی وقتِ دست به کسی ندادم دلم لک زده برای یه دست دادن ودیده بوسی جانانه...بیا داداش چرا معطل می کنی؟ بعد یواش، یواش رفتم بطرفش ودستم را دراز کردم برای دست دادن؛که یکهو دیدم...مردک با آن هیکل غول پیکرش کیف وزیورآلاتی که ازآن خانوم دزدیده بود با ترس ودادو فریاد بسیار آنها را بطرفم پرتاب کرد و((فرار رابرقرارترجیح داد)).

خلاصه که منهم فهمیدم که یارو دروغ گفته بود که کرونا داره وبا این کلک معلوم نیست چند نفر رو تلکه کرده بوده؛ آمدم جلو وتمام وسائلی که او دزدیده بود را از روی زمین برداشتم زیورآلاتش را داخل کیف گذاشتمو به دنبالِ آدرسی ،شماره تلفنی گشتموبالاخره به یک شماره که معلوم شد برای همسر خانومِ بوده زنگی زدمو آدرسِاداره اش را گرفتمو رفتم وسائلش را به همسر خانوم تحویل دادم ورفتم پیِ کارم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، زورگیری، طنز، خنده دار، سرقت، دزدی، خلاف،  

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شوخی با کرونا)

آقا رحیم یه جوان خوش تیپ و باکلاس وهمچنین آدم شوخ طبعی بود که مدام سعی می کرد باغ همه آنهم با ادب خاصی که در او سراغ می شد داشت برخورد می کرد و هیچ کس هم از او ناراحت نمی شد و با حرفهایش کلی همه را می خنداند.

یکروز تو صف بانک بودم که او آمد و با هم چاق سلامتی کردیم و بعد از کلی تو صف بانک معطل شدن چون رحیم خیلی عجله داشت و می خواست زدتر به سر کارش برود فکری به کله ا زد که خیلی شنیدنی و دیدنی بود ... البته چون من از قبل یعنی از بچه گی با خصوصیات اهپخلاقی او اشنا بودم و وقتی می دیم او آدم عجولی هست و اصلاً هم طاقت توصف وایسادن را نداشت بهانه ای می تراشید و می گفت: برید کنار رنگی نشوید و ویا برید کنار نفتی نشوید و همه زود خود را کنار می کشیدند و او هم با این ترفند می رفت جلی صف و به کارش رسیدگی می کرد و اینبار هم همینطر شد وقتی تو صف وایساده بود سریع مردم را کنار می زد و می گفت : ببخشید، برید کنار کرونائی نشید من کرونا دارم .

و تا این را گفت همه کنار رفتند وکلاً از بانک خارج شدند و حسابی آنجا را برای آقا رحیم قُرغ کردند و...حالا بشنوید از کارکنان بانک آنها هم از ترس از همان طرف یک در مخفی داشت و سریع از آنجا خارج شدند و منو اقا رحیم مونده بودیم که حالا چیکار کنیم ما موندیمو کارهای نا تمام بانکی ... بعد از چند دقیقه معطلی در بانک دیدیم و شنیدیم ماشین پلیس و ماشین آمبولانس آمد و جلوی بانک ایستادند انگار با یک جنایتکار رو برو باشند با بلندگو اعلام کردند که : دستهایتان را پشت سرتان بگذارید و بیایید بیرون ... و اطراف در محاصرۀ پلیس است. لطفاً به حرف ما گوش دهید و بدون هیچ خشونتی بیاید بیرون وگرنه...

هیچی دیگه با این شوخی آقا رحیم منهم گیرافتادم و به حرف آنها گوش دادیم و امد بیرن تمام اسلحه ها به طرف ما هدف گرفته شده بود ، مارو میگی  هرجفتمان رنگمان مثل گچ سفید شده بود و دیدیم دو نفر که ماسک و دستکشو لباسهای دکتری به تن داشتند آمدند جلو و ما را به قول خودشان دستگیر کردن و سوار امبولانس کردند و بردند به بیمارستانی که آدم های کرونائی قرنطینه بودند و از ما دو نفر آزمایشاتی گرفتند و فهمیدن که ما خیلی هم  سالم هستیم و به قول معروف هیچ مرگی امان هم نیست وبعد سریع ما رو آزاد کردن و ما هم از آنهم عذرخواهی کردیم و گفتیم : فقط خواستیم شوخی کرده باشیم و آنها هم ما را نصیحت کردند که تو این موقعیت دیگه شوخی نباید کرد و ما هم چون بچه های حرف گوش کنی بودیم قول دادیم دیگه شوخی نکنیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کرونا، شوخی، خنده دار، خنده، بانک،  

تاریخ : جمعه 23 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( صاحب اصلی)

همینطور که داشتم تو پیاده رو قدم می زدم  ناگهان جلوی پایم یک کیف جیبی مردانه پیدا کردم ... با خود گفتم: آخه این دیگه مال کدام بیچاره ای است . حتماً خیلی هم دنبالش می گردد ... تصمیم گرفتم صاحبش را پیدا کنم ... ولی تو این شلوغی تهران چطوری باید صاحبش را پیدا کرد... تو این فکر ها بودم که یهو یاد یه کتابی افتادم که یکماه پیش خوانده بودم. آن کتاب این بود(چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) در آن چیزهای زیادی برای خوب فکر کردن و خوب عمل کردن و خوب پولدار شدن و... نوشته شده بود. یک نکته اش درباره این بود که فردی فقیر پولی پیدا کرد و آنرا خرج کرد و یعنی هم شکمش را سیر کرد و هم خانه ای برای خود خرید و بعد با مقدار دیگرش کاسبی راه انداخت . و از آن راه ثروتمند شد. پس نتیجه می گیریم اگرپولی پیدا کردی دنبال صاحبش نگرد . چون خدا خواسته این پول جلوی پای تو بیافتد، پس چرا این پول جلوی پای دیگران نیافتاده پستو محتاج تر از دیگران هستی و خواست خداوند بوده که این پول را تو پیدا کنی و با خیال راحت خرج کن . همینطور که داشتم به این چیز ها فکر می کردم یکهو یادم افتاد پارسال هم کیف پولی پیدا کردمو و چقدر هم پول زیادی بود و یک صبح تا شب فقط به دنبال صاحبش گشتم و با هزار مکافات پیدایش کردم و وقتی کیف را به او دادم ... خیلی خوشحال شد و سریع داخلش را نگاه کرد و شروع کرد به شمردن پول هایش که کم نشده باشد و من هم راهم را گرفتم که بروم ... که ناگهان همان صاحب کیف مرا صدا کرد و گفت: وایسا داداش...

من فکر کردم می خواهد ازم تشکر کند و مبلغ کمی از آن پول را به من بدهد برگشتم که بگم قابلی نداره ما این کارو برای رضای خدا کردیم و هیچ چشم داشتی به پول شما نداریم که ایشان گفت: ببین داداش 10 دسته 1000 ازش کم شده ... آخه نامسلمون این چه کاری بود کردی؟!و...

منو میگی از این بابت آنقدر ناراحت شدم که نگو و نپرس بهش گفتم : حالا بیا و خوبی کن...ببین داداش من از صبح تاحالا که که پاسی از شب هست من کارو زندگی ام رو ول کردم بخاطر جناب العالی که شما را پیدا کنم ... این جای تشکرت ... بابا تشکر نمی خوایم ... حداقل به ما تحمت نزن داداش ... خوبیت نداره و ...

خلاصه آنشب ایشون از من شکایت کرد و من هم یک شب در بازداشتگاه بسر بردم چون (( اومدم ثواب کنم کباب شدم))... بالاخره با شاهد ها یعنی همون کاسبکارهای محل موضوع را درمیان گذاشتیم و همه هم حق را به من دادند و معلوم شد این آقا کار همیشه اش اینست که با این کارهاش مردمو تَلَکِ می کنه و از آنها به ناحق پولی هم می گیرد و حسابی از این راه کاسبی می کند و مردم بینوا اگر شاهد نداشته باشند و پولی هم برای پس دادن نداشته باشند باید برودن آب خنک بخورند(زندانی بشوند)...

خلاصه که این قضیه اینجا تمام شد و یکبار هم یادم میاد که همین امسال یعنی 6 ماه پیش هم که کیف پر پول پیدا کردم ولی اینبار آنرا برداشتم برای خودمو حسابی باهاش خوشگذروندم آنهم بعد از 3 روز این خوشی تبدیل به مکافات شد یعنی خودمو خانواده ام مریضی سختی گرفتیم که علاجی نداشت ، بعد مادر من و مادر زنم برایمان دعا و نماز و نذر و نیاز پیش خدا کردند ... که نمی دونم اسمشو چی بذارم ؟! ... معجزه یا شفا...هرچی بود به خیر گذشت و از آن به بعد تصمیم گرفتم اگر پولی پیدا کردم به آن دست نزنم و همانجا رهاش کنم بره... ((این پولها خوردن نداره))...اینجور چیزها برای خارجی ها خوبِ نه ما مسلمانها که اعتقاد به خدا و پیغمبر داریم...

خلاصه کیف پول را روی زمین انداختم و رفتم پی کارم نه ثروت می خوام نه نفرین و نه زندانی شدنش را همین زندگیمعمولی و سالم برایم بس است.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، کیف، پول، پیدا، صاحب،  

تاریخ : جمعه 16 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل بیماری جدید)

چند روزپیش توخیابان به دوستم برخورد کردم؛البته طبق عادت دستم را بردم جلو که با او دست بدهم که هم من وهم اوسریع دستمان را بردیم عقب وازیکدیگرعذرخواهی کردیم،وبه همان سلام وعلیک معمولی اکتفا کردیم؛وحالی ازهم وخانواده هایمان پرسیدیم،و وقتی از سلامت همدیگرمطلع ومطمئن شدیم؛با هم قدم زنان بطرف پارکی که درهمان نزدیکی ها بود رفتیم.

خلاصه از کارو زندگی روزمره گرفته تا همین بیماری جدید (کرنا) صحبت به میان آوردیم؛من از اینکه ماسک ودستکش کمیاب شده وهم اینکه چقدر بیمارستان ها از سرماخوردگی معمولی گرفته تا همین کرنا شلوغ شده برای او صحبت کردم؛واوهم که انگار داغ دلش تازه شده باشد برای من تعریف کرد که چه به روزش آمده وگفت:آره جونم برات بگه ،همین چند روز پیش رفته بودم بیمارستان بقول تو انقدر شلوغ بود که نگو ونپرس،بعد از کلی انتظار نوبتم شدو رفتم داخل مطب دکتر ؛این آقای دکتر که پسر جوانی که حدوداً 24 یا25 ساله بنظر می رسید را دیدم که پشت میزش نشسته بود و یک ماسک فیلتردارهم بصورتش زده ویک دستکش طبی هم دستش بود.

من با سرفه وعطسه وارد مطب شدم ،ویک دستمال هم دستم بود وآنرا جلوی دهان وبینی ام را هم گرفته بودم که خدائی نکرده به کسی سرایت نکنه.دکتر تا مرا درآن وضعیت دید انگار که ترسیده باشه روبه من کردو گفت: همانجا که هستی وایسا...جلوتر نیا...از همانجا بگو دردت چیه؟!...

منهم براش توضیح دادم که آب ریزش بینی دارم وکمی هم گلوم درد میکنه...البته اونم بخاطر اینه که من سینوزیت دارم ومدام زمستانها که می شود سرما می خورم.

دکتر گفت:مگه تو دکتری ؟!...تو باید تشخیص بدی یا من؟

 بعد یکدونه از همان چوبها که مثل چوب بستنیِ از جا ظرفی طبی اش برداشت ویک چراغ قوۀ کوچکش را هم از روی میزش برداشت و گفت: ازهمانجا که وایسادی دهانت را باز کن ببینم گلویت در چه حالی هست؟

بعد من هم تا دهانم را باز کردم ...یکهو منشی دکتر سرزده وارد اتاق شدومنهم که پشت درایستاده بودم با شتابی که دربه پشت کمر بندۀ حقیر خورد، چنانبطرف دکتر بینوا پرتاب شدم که دکتر در همان حالی که چوب را روبروی من گرفته بودم ،چوبِ مستقیم رفت تو حلقم وحالم را بهم زدو((چشمتان روز بد نبینه)) نمی دونم چی شد که روی میزولباس دکتر(البته ببخشید اینرا می گویم)بالا آوردم وبقول خودمون گند زدم به بساط آقای دکتر...ودکترهم همینطورهاجو واج به من نگاهی از روی عصبانیتی کرد؛ منو میگی اینقدرخجالت کشیدم که با دست پاچگی چند تا دستمال را که توی جعبۀ دستمال کاغذی که آنهم روی میز او بود را برداشتم واول دهانم را تمیز کردم وبعد چند تا دستمال دیگه برداشتم وخواستم میزش را تمیزکنم که دکترِبهم گفت: بس دیگه آقای محترم... فهمیدم چه مرگته؟...یه سرماخوردگی جزئی هست...حالا زودتر برو بیرون ...شرتو کم کن.

بعد دفترچه ام را ازم گرفت و چندتا قرص وآمپول برام نوشت...حالا حساب کن که با آن حال زار رفتم وداروهایم را از داروخانه گرفتم، ورفتم به همان بیمارستان که آمپولم را بزنند که پرستار که مرد جوانی بودبهم گفت: برو رو تخت بخواب وآماده شو تا من بیام.

منهم رفتمو آماده شدم تا او بیاد همانطور که به اطرافم نگاه می کردم یکهو دیدم همان پرستار از همان راه دور آمپول را نشانه گیری کرده ومثل یک تیر دارت بطرفم پرتاب کرد ومنهم زود سرم را برگرداندم که نبینم چه بلائی می خواد سرم بیاد...بعد با کلی آه وناله ...بالاخره پرستار فوری آمدو محتویاط آمپول را در بدن بیچارۀ من خالی کرد وزود جیم شد.منکه حسابی از این رفتار نابجای پرستار گیج وناراحت شده بودم ،رفتم که با او صحبت کنم وگفتم:چرا اینبار اینجوری به من آمپول زدی؟!...اوهم گفت: مگه از جونم سیرشدم ،که دست به هر مریضی بزنم...شاید کرنا داشته باشه ومنهم از شماها بگیرم...تکلیف من چی میشه؟...بعد کی می خواد برای شماها آمپول تزریق بکنه؟

دیدم بنده خدا راست میگه ((حرف حساب جواب نداره)) بنابراین چیزی نگفتم وراهم رو کشیدم رفتم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، مشکلات جامعه، بیماری، جدید، کرونا، کرنا،  

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آگهی بازرگانی)

زهره امراه نژاد

من یک هنرمند هستم و در آینده می خواهم یک هنرپیشۀ مشهور و موفق بشوم ... وخیلی هم برای اینکه به هدفم برسم تلاش می کنم... و همیشه از همگان البته منظورم از آدم های موفق همان هنرپیشه هاست ، شنیده ام که آن ها گفته اند که : ما پدر و مادرمان یا معلمان مشوق ما بودند که الان به اینجا رسیده ایم و چقدر هم از آن ها ممنون هستیم و...ولی حالا ما رو بگو که بابامون فقط تا دیپلم ما کمک خرج و پشتیبان ما بود و بس . بعد از آن که خواستم ادامه تحصیل بدهم روز ها به سر کار می رفتم و شب ها درس می خواندم تا توانستم اول فوق دیپلم و بعد لیسانس هنرهای زیبا را بگیرم و بعد رد رشته هنرپیشگی را انتخاب کردمو تا حدودی موفق هم شدم ولی من موندم اگه بخواهم به درجات بالاتر راه پیدا کنم چه بلائی سرم خواهد آمدمثلاً کارگردانی فیلم و سریال را به عهده بگیرم و ...

آخه همین چند روز پیش تو آگهی تلویزیون دیدم که هنرپیشه های معروف آمده اند محصولاتی را تبلیغ می کنند...پیش خود گفتم مثلاً من می خواهم در آینده هنرپیشه موفقی مثل اینها بشوم...این یعنی چی در آینده باید برم تو کار تبلیغ محصولات ... این زحمت برای معروف شدن آخرش بشه تبلیغ جنس بونجول مغازه ها ... نه من اینکاره نیستم آخه بیام هنر و هنرپیشگی رو ببرم زیر صفر آخه اینم شد کار...

تازه اش هم این که دیگه احتیاج به درس خواندن و مردک گرفتن و زحمت و پول خرج کردن نداره... یه آدم بی سواد هم می تونه تبیلغ بکنه...

وقتی که داشتم این فکر ها رو بلند، بلند پیش خودم می گفتم بابامو و مادرم اینو شنیدند و گفتند: بیا این هم عاقبت هنرپیشگی آخرش می خوای بشی این... پس خوب شد بیشتر از این پول خرج درسات نکردیم تازه اگر بری تبیلغ این چیزا ما رو پیش فک و فامیل رو سیاه می کنی و برامون حرف درمیارن که (بله دیگه پسرشون با این همه مدرک رفته تبلیغات چی شده)...

بابام: حالا دیدی برای چی موافق با کارهات نبودم پس معلوم می شه این بنده خدا نمی تونند تو هنرپیشگی پول دربیارند، رو میار به تبلیغ بازی کردن این هم عاقبتش ... حالا می خوام ببینم بعد از این می خوای چی کاره بشی؟!...

بعد هم قاه قاه خندید و منو تواین فکر تنها گذاشت و رفت که اخبار تلوزیون را نگاه کنه... 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، طنز، آگهی، بازرگانی، تبلیغ، بازیگری، هنرپیشگی،  

تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قسط درقسط)

زهره امراه نژاد

من الآن یک مهندس معمار هستم وخیلی هم درزندگی ام موفق بودم وهستم وخواهم بود. البته تا آنجا که یادم می آید؛ من موقعی که جوان بودم،زندگی ام  را از صفرشروع کردم؛یعنی من در رشتۀ معماری فوق دیپلم گرفتم. ولی بعلت کمبود کارمجبور شدم،بروم بنا بشوم ،وبه مرور زمان در کارم پیشرفت کردم بطوری که بعدها بعنوان اوستا معمارشناخته شدم .مدتها که گذشت درکارم آنقدر حرفه ای شدم که همه منو بعنوان مهندس ساختمان صدا می کردند ؛که این دور از واقعیت نبود.از آنموقعی که ازدواج کردم برای اینکه زندگی بهتری برای خانواده ام فراهم کنم تلاش بسیار کردم؛چون از اول زیاد پول وپله ای در اختیار نداشتم تمام اجناس خانه ام را قسطی تهیه می کردم؛از فرش وتلویزیون ورادیوگرفته تا مبل ومیزناهارخوری و...خریداری کردم. یعنی هرکسی منو می دید بهم میگفت: راستشو بگو آقا محمود لباساتو چی اینها روهم فسطی خریدی؟!...

منهم در جوابشون میگفتم:ای بابا بخدا اینارو دیگه نقدی خریدم. ولی با این حال کسی حرفم را قبول نمی کرد.تا اینکه یکبار تو تلویزیون در یک آگهی بازرگانی دیدم،که یک پیرمردی تمام اجناس خانه اش را قسطی خریده بود ،وچقدرهم به اینکارش افتخار می کرد. پیش خودم گفتم:ای بابا ،بازهم به من حداقل تو جوانی ام این چیزهارو قسطی خریدم؛پس من از این پیرمرد زرنگتربودم وزودتر به این فکر افتادم. حالا این پیرمرد رو بگو که چطوری می خواد در این سن وسال قسط این چیزهارو بپردازد.آیا عمرش کفاف می دهد؟!...یا اینکه اینارو باید بچه ها ونوه هاش پولش را بدهند.

البته اگر اینطوری باشه که حتماًبچه ها ونوه هاش آن خنده ای که در تبلیغ نشان دادند، روی لبشان خشک خواهد شد.آخه می دونید چرا اینو میگم...آنموقع که من جوان بودم واجناس قسطی ام را یکی،یکی تهیه می کردم ،تا همین چند هفتۀ پیش تازه قسطش تمام شد ویه نفس راحت کشیدم. تازه الآن با اینکه خانه را آنهم قسطی خریده ام وتازه قسطش تمام شده باز،به فکر این افتادم که یک ویلای بزرگ هم درشمال تهران بخرم...حداقل باید به فکر بچه هایم هم باشم. البته این راهم باید قسطی بخرم عادت کردم دیگه چه می شود کرد.((ترک عادت موجب مرض است))؛البته وقتی فکرش راهم می کنم ،اگر از همین فردا شروع کنم یعنی الآن که درسن 40 سالگی هستم این ویلا را بخرم؛قسطش 11 یا 12 سال طول خواهد کشید تا قسطش تمام شود وآنموقع من باید درسن 51 یا 52 سالگی باشم .البته اگر تا آنموقع با این خرجهای گرانی بتوانم دوام بیارم !!...آنموقع است که منهم مثل همین پیرمرد که تو آگهی تلویزیون بود که انشاالله 120 سال عمرکند،بچه ها ونوه هایم بقیۀ قسط آنرا پرداخت خواهند کرد...آنموقع است که منهم مثل ایشون خنده برلبهایم بنشیند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، قسط، بیست، تبلیغ، خنده دار، خنده،  

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چه کشکی ،چه دوغی)

زهره امراه نژاد

یکروز تصمیم گرفتم برم به دوست قدیمی ام یه سری بزنم. حالا نگو این بنده خدا آلزایمر گرفته بود وتحت درمان بوده.منهم ازهمه جا بی خبررفتم که بهش سری بزنم.حالا گفتگوی من با او.

من میگم: میای بریم کوه؟...

اون میگه:کدوم کوه؟!...

من میگم: همون کوهی که پارسال رفتیم...

اون میگه:مثلاً کدوم سال؟!...

من میگم:همون کوهِ که رفتیم شکار پلنگِ...

اون میگه:کدوم شکار؟...کدوم پلنگ؟...

من میگم:همون پلنگِ که منوتواونو با تفنگ شکاری دخلشوآوردیم...

اون میگه:کدوم تفنگ؟...ما اونوکُشتیم؟...

من میگم:ای داد بیداد،تواصلاً مُخت تعطیلِ...

اون میگه:آی هوار کدوم مُخ ؟...کدوم تعطیلی؟...

من میگم:اصلاً ولش کن((خر ما از کُره گی دم نداشت))...

اون میگه:کیو ولش کنم؟...کدوم خر؟...مگه میشه خری دم نداشته باشه؟ً...

من میگم:فکر کنم در کابینتی باز بوده ،یا چیزی به سرت خورده که اینطوری شدی؟ً...

اون میگه:سر منو میگی؟ً...کدوم کابینت؟...چه چیزی؟...

من میگم:چه گرفتاری شدم از دست تو؟...

اون میگه:چی !!...گرفتارچی؟...از دست کی؟...

من که دیگه از دست اون خسته شده بودم دستم را روی دهانم گذاشتم وبه غلط کردن افتادم،ولی او دست بردار نبود ومدام ازم سوأل می کردو میگفت:کدوم؟...کی؟...کجا؟....

من پیش خودم فکر کردم که اگر یک دقیقۀ دیگه اینجا بمانم ،حتماً مُخ منهم تعطیل خواهد شد.پس ((فرار را برقرار ترجیح دادم)) وزود از او وخانواده اش که گیچ ومنگ به من نگاه می کردند از آنها خداحافظی کردم واز خانۀ آنها زدم بیرون،ودیگه((پشت سرم راهم نگاه نکردم)) وبقول معروف ((اگر کُلاهم ،هم بیافته اونجا برنمی گردم که برش دارم)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، کوه، پلنگ، آلزایمر، فراموشی،  

تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تلفن ها)

زهره امراه نژاد

-        الومجلۀ انتشار؟!...

-        بله بفرمائید!...

-        می خوام بگم چرا داستان منو چاپش نکردین ؟!...

-        اسم داستانتون چی بود؟

-        خرگوش ولاک پشت .

-        خب حتماً تکراری بوده که چاپ نشده؟...

چند ثانیه بعد پسرک کمی فکر کردو دوباره گفت.

-نه اصلاً هم اینطوری نبود...

-ببین جانم ...شما باید مطالب جدیدتری به ما ارائه بدید؛یعنی کمی درآن ازواقعیت ها می گفتیدو کمی هم اقراق می کردید.

-آقا ببخشید شما ماروهالوحساب کردین؟...من واقعیت هارو نوشتم ،یعنی خرگوش برنده میشه؛آخه شما خودتون بگید... کدوم عقل ومنطقی میگه که لاک پشت که اِنقدرآهسته راه میره ...حالا باید از خرگوش تیز پا وباهوش جلوبزنه؟!...این با عقل جوردرنمی یاد!... نه والا ما که هیجا ندیدیم ونه شنیدیم.

-فدات شم خب قلم دست شماست،باید تو داستانها اقراق هم باشه ،اینطور نیست؟!...یا اصلاً عوضش می کردی...مثلاً بجای مسابقۀ دو... می نوشتی مسابقۀتند خوری یا تند نویسی ویا هر چیز دیگه و...

- آخه برادر،اگر که عوضش کنم که دیگه داستان من محسوب نمی شه ،میشه داستان با فکر شما ...پس من اینجا چه نقشی دارم؟!...هیچ.

-پسر جان می دونی چیه،من اصلاً وقت جروبحث کردن با شما رو ندارم ...من چاپش نمی کنم...لطفاً داستانت را ببر بده به یه مجلۀ دیگه ای چاپش کنه...وسلام.

-خب اینو از اول می گفتی که من یه خرج تلفن(صحبت) با شمارو نمی    کردم. 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تلفن، انتشار، خرگوش، لاک پشت،  

تاریخ : جمعه 2 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من چی میگم اون چی میگه)

چند روز پیش که تو پارک درحال قدم زدن بودم ؛به یکی از دوستانم برخورد کردم؛اون آدم شوخ وبزل گوئی بود وبعضی موقعها هم یا حرفها را اشتباه برداشت میکرد ویا اگر متوجه حرف آدم می شد،با آن مخالفت می کرد گفتگوی ما به این شکل بود.

من میگم:حالت چطوره ،کاروبارت خوبه؟...

اون میگه:حالو کارو که نگو دلم چه خونِ...

من میگم:منظورت چیه؟!...حالت یا کارت؟...

اون میگه:حال که نگومریضم،کار که نگو، بیکارم ...

من میگم: سرت سلامت،خدا بزرگِ...

اون میگه:معلوم خدا بزرگِ،این مائیم که کوچیکیم...

من میگم:حالا بیا بریم به خونه...

اون میگه:نه بابا همینجا خوبه...

من میگم:وقت ناهارِ...

اون میگه: حالا وقت بسیارِ...

من میگم:چقدر بلائی...

اون میگه: چه دلربائی...

من میگم:دلت باشه شاد...

اون میگه:خدا به همرات...

من میگم:شدی ازم خسته؟...

اون میگه:نشو دلگیراز بنده...

من میگم:نه بابا راحت باش...

اون میگه: الآن عیال میشه دلواپس...

من میگم:حق باتو هست بس...پس برو خدا نگهدار...

اون میگه:پس تا روزدیگر، خدا نگهدار...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کلکل، گفتن، گفتگو، دیالوگ، بی کاری،  

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم دنیا)

اونی که همیشه نصیحت خوب  میکنه،پدرِ

اونی که همیشه غمخوارتِ،مادرِ

اونی که همیشه همراتِ وهواتوداره،برادرِ 

اونی که همیشه به فکرتِ ،خواهرِ

اونی که تو سفر همراتِ،رفیقِ

اونی که راه درستو بهت نشون میده،خداست

اونی که همه چیزو بهت یاد میده،آموزگارِ

اونی که تو بیماری ازت مراقبت میکنه،پرستارِ 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر،  

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روباه پلیس وکلاغ دزد)

داستان روباه وکلاغ را که درکتابهای درسی که قدیمها می خواندید؛ حتماً یادتان هست،که کلاغ یا صابون می دزدید ویا پنیر،ودرآخر میرفت بالای درخت نمی دونم چیکارمی کرده،حتماً منتظر روباه بوده که بیاد گولش بزند وصابون یا پنیر را ازش بقاپد.

ولی حالا بشنوید ازنوۀ،نوۀ همان کلاغ که الآن دزدی قهارشده؛وبشنوید ازنوۀ،نوۀ همان روباه مکار که حالاعاقل شده وپلیس هم تشریف دارند. خلاصه از قدیم گفتند((تره به تخمش میره وحسنی به باباش))؛صد البته که کلاغ مثل اجدادش آفتابِ لگن نمی دزدیده ایشون برخلاف اجدادش ازچیزهای براق ومدرن خوشش می آمد،مثل(طلا وجواهرات گرانبها ویا ظروف طلائی ونقره ای) ویا حتی چیزهای مدرنی مثل (مبایل وتبلت )کوچک وسبکی که قابل حمل باشد ویا ساعت مچی طلائی و... وهربارهم ازدست روباه پلیسِ درمیرفت.

یکروزروباه به پایدرخت همیشگی که کلاغ درآنجا لانه داشت آمدوبا زبان خوش ازکلاغ تعریف وتمجیدی کردوگفت:به ،به آقا کلاغِ خوبی؟ ...خوشی؟...چیکارمی کنی ؟...انگار سرت خیلی شلوغِ؟...سراغی ازما نمی گیری؟کم پیدا شدی؟.

کلاغ همانطورکه سرش را با غروربالا گرفته بود وگوشی مبایلش به منقارش بود ؛گوشی مبایلش را خیلی با احتیاط در لانه اش جاسازی کرد وبعد لب به سخن گشود که:سلام آقا روباهِ...ما که حسابی کیفمان کوک است...شما چطورید؟...باز که صداتونو انداختی تو گلوت ودادو هوار راه انداختی؟...چه خبرتِ؟...صبح کله سحری پاشدی اومدی سراغ ما؟!...چی شده؟...کلاغهای دیگه خبرچینی کردند؟...یا شاید هم خواب نما شدی؟...عجبِ ازاین طرفها یادی ازما کردی؟...ببین آقا روباه من مثل اجدادم خنگو کودن نیستم که با چند تعریف ازخود بیخود بشوم ودهانم را بی موقع باز کنم...من تو مدرسۀ کلاغها لیسانس هوشمندترین پرنده را گرفته ام ؛پس بیخود خودتوومنو مچل نکن وبروسر اصل مطلب چی ازمن می خوای؟.

روباه گفت:هیچی جونِ تو،همین دو،سه روزپیش مبایلم ازکارافتاد وآنقدر هم پول ندارم که برم بدم درستش کنند ویا برم یه نوشو بخرم ... وخودت که بهترمیدونی من تواین شهر غریب هستمو تمام فامیلام توشهرهستند وتازه گی هم شنیده ام که بابای پیرم سخت مریض شده ونگرانش شده بودم...از گوشی اداره امان هم نمی توانیم برای کار شخصی امان ازش استفاده کنیم؛ازشانس بدمون هم خواستم ازدوستم قرض بگیرم که سیم کارتش شکسته بود ،اون یکی هم که شارژ پولی نداشت واون یکی دیگه هم شارژپولی وهم شارژبرقی نداشت و...و تو این موقعیت هم رئیس منو فرستاد بدنبال مأموریت که الآن هم که سر راه تورا دیدم...که تو منقارت یه مبایل بود...خواستم بگم اگر اجازه بدی من با مبایلت یه زنگ به بابام بزنم وحالی ازش بپرسم.

کلاغ گفت:ای بابا منهم الآن داشتم با همین مبایل جدیدم ور میرفتم که فهمیدم نه شارژبرقی ونه شارژ پولی داره...متأسفم نمی تونم کمکی بهت بکنم ((خدا روزیت را جای دیگه حواله بکنه)). روباه که دیگر ازاین جروبحثها حوصله اش بسرآمده بود؛سریع از درخت به آن بلندی بالا رفت وجلدی به بالهای کلاغِ دست بند زد...چون هرچی باشه او یک پلیس حرفه ای بود واگر هم تا حالا کلاغ را دستگیر نکرده بود فقط بخاطر این بود که می خواست کلاغ خودش تسلیم عدالت بشود. ولی کو پشیمانی و((کو گوش شنوا)).




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، روباه و کلاغ، روباه، کلاغ، نوه، جد،  

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گوشی نودردسرنو)

مدتی بود که گوشی قدیم ام حسابی خراب شده بود مدام باید خرجش می کردم ؛درآخرهم درست نشد،که نشد.

خلاصه تصمیم گرفتم یک گوشی نو بخرم،البته از این جدیدیا که بهش می گفتند،اندروید که هم دوربین داشت وهم باهاش می شد به اینترنت وصل شدوهم تصویری با کسی صحبت کرد ؛با اینکه خیلی برام گران تمام شد ولی کار با آنرا بلد نبودم،بعضی موقعها دوستم وبعضی موقعها هم پسر یا دختر بزرگم ویا حتی همسرم که از قبل از این گوشیها داشتند ،کاربا آنرا به من یاد دادند وآنقدرمشغلۀ فکری وکاری داشتم یادم نمی ماندوهمین شد واسم یک دردسر دیگه.

اوائل که تازه گوشی رو خریده بودم ،تو دفتر کار خودم مشغول کارم بودم که یکهو صدای زنگ گوشی ام به صدا درآمد...اونم چه زنگی با زنگ گوشی قبلی ام زمین تا آسمان فرق داشت ...آخه قبلاً ها صدای آوای نوح بود ولی در این گوشی جدید زنگهائی بود که صداش کم بود ومنهم که گوشم کمی سنگین بود آنها را نمی شنیدم ؛پس پسرم یک آهنگ بابا کرم برام تو گوشی ریخته بود که صداش آنقدر واضح وبلند بود که از دوفرسخی به گوش می رسید.وقتی صدا را شنیدم سعی کردم روشنش کنم وجواب تلفن را بدهم ،منهم که کار کردن با آنرا زیاد بلد نبودم بجای اینکه جواب بدهم دگمۀ رد تماس وزدم وگوشی را دم گوشم گذاشتم وهی می گفتم:الو بفرمائید...چند بار تکرا کردم ولی هیچ صدائی ازآنطرف به گوشم نرسید پیش خودم گفتم:ای بابا این توهم مزاحم تلفنی پیدا می شه؟!...همینطور که داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا بتوانم صدای آهنگش را عوض کنم،که آنهم بلد نبودم...یکهو در باز شد وآبدارچی وارد اتاقم شد وگفت:ببخشید آقای سهرابی یان ...رئیس با شما کار واجبی داشت ؛چرا جواب تلفنش را نمی دهی؟...منهم در جوابش گفتم:خب چرا به تلفن اتاقم زنگ نمی زند؟...آبدارچی :ای بابا انگار حواستون نیست مدتی ست که گوشی تلفن تان خراب شده بود دادند درستش کنند واین یکی گوشی تلفن هم که الآن جلوی روی تان هست که البته به گفتۀ خودتون سیمهاش اتصالی کرده و...دیگه هیچ گوشی اضافی هم نداریم که بهتون بدیم .پس رئیس هم از این به بعد مستقیماً به گوشیتون زنگ می زنه ...که ماشاالله انقدر سرتون شلوغ که وقت نمی کنید به رئیس تون جواب بدهی؟اینطورنیست؟.

منهم دیگه چیزی نگفتم وازش هم تشکر کردم وزود خودمو به اتاق رئیس رسوندم.

رئیس: ببینم جالا کارت بجائی رسیده که برای من رد تماس میزنی؟... پشتت به کی یا چی گرمِ؟...حالا واسه من ((طاقچه بالا میزاری))؟.

منهم با ترسولرز از اوعذرخواهی کردم وجریانو برایش تعریف کردم .اوهم تا حدودی مرا بخشید وبه من گفت:که امروز جلسۀ روئسا اجرا خواهد شد ومنهم باید در جلسه حضور داشته باشم واینکه باید با رئیسها تماس گرفته و آن ها را دعوت به این جلسه مهم بکنم؛ که یکهو صدای زنگ گوشی ام با رنگ باباکرم شروع کرد به صدا کردن و رئیس از زیر عینکش با تعجب به من نگاهی کرد و با اخم به من اشاره کرد که صدای گوشی را خفه کنم؛ بعد نگاهی به گوشی ام کردم اسم زنم را دیدم خیلی آروم گفتم: ای وای وزیر جنگ زنگ زده.

رئیس گوشش را تیز کرد و گفت : چی ؟! ...وزیر جنگ با تو چی کار داره؟

منهم گفتم: ببخشید منظورم اینه که زنم زنگ زده...اگر گوشی رو دیر جواب بدهم ... همچین جنگی به پا می کنه که آن سرش نا پیداس...منم که بلد نیستم با این گوشیا جواب بدم... از صبح تا حالا که ظهر شده... پنج یا شیش بار زندگ زده و منم بلد نبودم جواب بدم رد تماس زدم...خدا به دادم برسه... وقتی برم خونه پوستمو مثل پوست بادمجون خواهد کند.

رئیس خنده ای کرد و گفت: بیار گوشیتو ببینم چطوری کار می کنه.

منهم رفتمو گوشی رو بهش دادم و اونهم دستش درد نکند با خانمم تماس گرفت و گوشی رو داد دستم ، من هم به اشتباه دستم به پخش بلندگوش خورد و گفت: در به در چرا جواب تلفنو نمی دی؟...از صبح تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم ... مگه مردی یا کرد شدی؟... خواستم بگم امشب مادرم اینا برای شام میان خونۀ ما...سر رات داری میای خونه یه مقدار میوه و شیرینی بگیر بیار...خبرت زود تر هم از ادارت جیم شو بیا ... به این رئیس کور شده ات هم بگو ... مهمون از خارجه داریم یا بگو ننه ات (مادر شوهر) مریضِ گور به گور شده افتاده بیمارستان و...

مونده بودم چطوری صدای این ماس ماسک رو خفه کنم و به رئیس نگاهی انداختم دیدیم از عصبانیت صورتش قرمز شده و اگر ((کارد به استخوانش می زدی خونش در نمی اومد))...خلاصه با ترس و لرز زدم روی دگمه خاموش بالاخره گوشی پر دردسر خاموش شد و از رئیس عذر خواهی کردم و رئیس هم محبت کرد و همان روز حقوقم را پیش ،پیش داد و از اداره اخراجم کرد و گفت: حالا باخیال راحت برو وَرِ دل زنت بشین و به مهمون داریت برس تو دیگه از این لحظه به بعد اخراج هستی ... دیگه اینطرفا نبینمت.

منهم باخجالت پولم را گرفتم و رفتم بغل دست وزیر جنگ بشینم . حالا که حسابشو می کنم دیدم رئیسم مقامش از وزیر جنگ هم بالاتر بوده ببین چه به روزم آورد. از فردا باید به دنبال یه کار بگردم اونم تو این اوضاع بی کاری کی حالا به من کار می ده...اونم تو این سنی که باید بازنشسته می شدم ...کارم در اومد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، گوشی، اندروید، بی کاری، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترخاطرات هما وسیما)

این قسمت

(دام غیر منتظره)

یکشب منو سیما تصمیم گرفتیم 2 نفری به سینما برویم،وبا فرزندان وهمسرانمان اتمام حجت کردیم که فقط امشب رو برای یک بارهم که شده،آنها به فکرشام شبشان باشندو بگذارند ماهم با خیال راحت به تفریحمان بپردازیم وآنها هم قبول کردند.

آنشب منوسیما باتفاق هم به سینما رفتیم؛ویک فیلم خانوادگی ولی غمگین یا به قول تئاتریها (تراژدی)نگاه کردیم،وحسابس کیف کوکمان تبدیل به کیف ناکوک شد؛اینهم از شانس بد ما بود؛خدا اولیشو که همون دیدن فیلم بود را به خیر گذراند؛خدا تاآخرشب 2 تای دیگرش راهم به خیربگذراند.بعد ازاتمام فیلم با چشمان گریان از سینما که بیرون آمدیم. من روبه سیما کردمو گفتم:همیشه با کرایه خطی به خانه میرویم بیا وامشب با خط یازده (پای پیاده) بریم، واگروسط راه خسته شدیم بقیۀ راهو با ماشین میریم. همینطور که تو پیاده رو داشتیم قدم میزدیم وبه مغازه ها نگاه میکردیم ؛ناگهان دیدیم پیاده رو تمام شدو یک دیوار بلند جلویمان سبز شده ،پس مجبورشدیم از کنارخیابان رد شویم؛ که ناگهان صدای بوق ماشینی را از پشت سرمان شنیدیم ،که با اشاره میگفت: کجا؟...ماهم با اشارۀ سر گفتیم نه جائی نمیریم.سیما گفت :بهتر برویم به آنطرف خیابان توی پیاده رو ...البته اگه بازم پیاده رو تمام نشود. منهم قبول کردم بالاخره از دست بوق های پی درپی این ماشینها خلاص می شویم.

وقتی داشتیم از وسط خیابان آنهم با احتیاط کامل وروی خط عابر پیاده رد می شدیم ناگهان یک ماشین با سرعت سرسام آوری آمدوما هم که نه راه پیش داشتیمو نه راه پس مونده بودیم چیکار باید بکنیم پس کمی عقب نشینی کردیم ؛اینهم دومین حادثۀ امشب بود ؛پس خدا سومیش را به خیر بگذراند.وقتی به سلامت ازخیابان گذشتیم وخود را به پیاده رو خلوت آنطرف رساندیم؛آنقدر تاریک بود که چاله ای که کنده بودند را من ندیدم وبه داخل آن سقوط آزاد کردم البته ارتفاعش فقط یک متر بود ولی با اینحال وقتی افتادم ؛صدای جیغم به هوا رفت وسیما هم که پشت سرم می آمد به من گفت: توکجائی ؟...نمی بینمت...حالت خوبه؟...

گفتم: آره خوبم...فقط حس می کنم بدنم خوردو خمیر شده ...

تا اومدم سر پایم بایستم پای راستم درد بدی داشت که باز جیغم به هوا رفت واینبار سیما پرسید :چی شد؟...بازم افتادی ؟مگه چقدرگودهست؟ گفتم:نه بابا اومدم پاشم وایستم ولی فکر میکنم پای راستم شکسته خیلی درد میکنه ...زودترمنوبیاربیرون .بعد بهش گفتم:کاشکی از خیابون رد می شدیمو حداقل ماشین که به ما میزد همه خبردار می شدندو به آمبولانس زنگ میزدند ومنو میرسوندند به بیمارستان.سیما گفت: ببخشید هول شدم یادم رفت به آمبولانس زنگ بزنم الآن با آنها تماس می گیرم .منهم گفتم: بجایآمبولانس باید به آتش نشانی زنگ بزنی تا منو از اینجا بیاره بیرون.بنابراین سیما هم باورش شد وفوری به آتش نشانی زنگ زد ؛وآنها هم بعد از ده دقیقۀ بعد به محل فوق رسیدندو منوبا زحمت بسیار از داخل گودال بیرون آوردند.ودر کل سومیش هم کمی به خیر گذشت حداقل نمردم ولی اگر حسابش را بکنید درکل شب خوبی البته برای همسران وفرزندانمان بود ؛نه برای ما یا بهتر بگم من بود.پس تا یک مدت طولانی باید دیگر به تنهائی به تفریح نروم یا نرویم.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، چاله، دام، غیر منتظره، خاطرات، هما و سیما،  

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 10 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic