(قصه های مشت باقر)

(سرپیری ومعرکه گیری)

مشت باقر سر زمینش مشغول درو کردن گندمها بود که یکی ازاهالی ده سراسیمه خود را به او رساندوخبرفوت مادرش را بهش رساند...آخه این دم آخری مادرپیرش مریض وزمین گیر شده بود ودکترها هم ازش قطع امید کرده بودند؛وقتی مشت باقر خبر فوت مادرش راشنید کارش را رها کردوسریع بطرف خانه دوید ؛همسایه ها نزدیک خانه اش جمع شده بودند وگریه وزاری سرداده بودند ووقتی او را دیدند بهش تسلیت گفتند.

بنده خدا مشت باقر خیلی شوکه شده بود ونمی دانست چیکارباید کند... خلاصه که به کمک اهالی محل تشیع پیکر مادرش را انجام دادومراسم آبرومندی هم برای مادرش ترتیب دادوهمۀ همسایه ها هم به خانه های خود برگشتند ومشت باقر در خانه تنها ماند وحتی درو مزرعه را هم به امان خدا رها کرد؛او دیگر اصلاًدستو دلش به هیچ کاری نمی رفت.

خلاصه که شب هفت وچهلم وسالش را هم بخوبی برگذار کرد؛همۀ بچه ها هم به او دلداری میدادند ...بعد از یکسال بچه ها منتظر شدند که او بازهم برایشان داستان بگوید ،ولی او حوصلۀ هیچ چیزی را نداشت .

وقتی اهالی محل دیدند که مشت باقربه چه فلاکتی افتاده ،تصمیم گرفتند  که دست بدست هم بدهندو او را از این حالت منزوی بودن در بیاورند ...قرارشد که برای او(آستین بالا بزنند)یعنی او را سروسامانی بدهندو برایش زن بگیرند...ولی بعضی ازآنها موافق این امر نبودند ومدام اشکال تراشیمی می کردند ومی گفتند:کی به این پیرمرد آخرعمری زن میده ویا می گفتند)سرپیری ومعرکه گیری)...

بالاخره رأی با اکثریت همسایه ها پیش رفت وهرروز او را امیدوارتر می کردندوهربار به خواستگاری های زیادی می رفتند وبیشتر جاهائی  که رفتند جواب بی نتیجه ماند،آنهم یا بعلت پیری یا بعلت کم درآمد بودن مشت باقر بود (ایرادهای بنی اسرائیلی)گرفته می شد.

البته بقول بعضی ها :مشت باقر که سنی نداشت ،فقط 40 سالشه که اونهم مشکلی نیست(تازه اول چهل،چلی وجوونیش)؛واین هم برای مردها مشکلی نیست ...حالا اگه دختری به سن 30 سال برسه میگن (پیردختر ترشیده است)...ولی حالا که مردِ بهش می گویند(جوون با تجربه وپخته ایِ)...یعنی سردو گرم روزگارو کشیده وحسابی تجربه کسب کرده واینجور آدمها فکراقتصادیشون هم خوب کار می کنه ودر ضمن خانواده دوست هم هستند...ولی بنظر من اینطور نیست بالاخره هرکسی تو زندگیش یک نقطه ضعفی داره ویکروزی از مشکلات زندگی به نقطۀ جوش خواهد رسیدوصبرش سرانجام به پایان می رسد.

خلاصه که هر طوری بود برای مشت باقر یه دختر 28 ساله ای که آنهم مطلقه بود ویک پسر3 ساله هم داشت برایش گرفتندو گفتند:که این دختر هم سردو گرم روزگاررو چشیده ومی تونه تو رو خوشبخت کنه وهم اینکه پسرش میتونه تو روازاین حالت بیحالی وماتم گرفته دربیاره ...البته همینطورهم شد ؛چون پسر خیلی شیطون وآتیش پاره بود ومدام از (درو دیوار بالا می رفت)وکسی هم جلودارش نبود جزء مشت باقر که به قول خودش قلقش دست خود اوست وبس.

هروز کار مشت باقر شده بود تربیت این پسربچه شیطون یا براش خوراکیهای جورواجور می خرید یا اینکه براش اسباب بازی ویا اینکه اورا به گردش می برد وحسابی خرجش میکرد ودرعوض می خواست که هر کاری رو که او می خواهد پسر انجام بدهد ؛یعنی با همه به خوبی رفتار کند ویا اینکه از کلمات ادبی درجملاتش استفاده کند وبه همه احترام بگذارد ...حال چه همه با او خوب یا بد رفتار کنند اودر هرحال باید خوب باشد ...بطوری که هرجا هم که می رفت پسر هم به همراهش می رفت ودر کارها بهش کمک می کرد وهردو خیلی بهم وابسته شده بودند؛میشه گفت مشت باقر از این بچۀ بی ادب یک بچۀ نمونه ساخته بود بطوری که همۀ اهل محل آرزوی همچین بچه ای را داشتند؛درکل زندگی مشت باقر هم عوض شد وبیشتر دل بکار وخانواده اش می داد ...ودیگر(وقت سرخاراندن راهم نداشت)...دیگر حتی وقت قصه گفتن را برای بچه های اهل محل راهم نداشت وفقط آنهم شبها برای پسر خودش قصه می گفت .




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: مش باقر، قصه، پیری، ضرب المثل، ازدواج، سر، معرکه،  

تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(این قسمت ناجی)

طبق معمول مشت باقر گرم قصه تعریف کردن برای بچه ها بود که ناگهان حاج صفرسراسیمه به پیش مشت باقرامدو گفت: مشت باقر،چه نشستی که عیال پا به ماهم داره فارغ میشه...دستم به دامنت یه کاری بکن!!...آخه توتنها کسی هستی که تو این ده یه وسیلۀ نقلیه داری!!...

مشت باقربا تعجب به حرفهای حاج صفر گوش دادو گفت: ای بابا هواست کجاست؟!...حاج صفرمن کجا وسیلۀ نقلیه دارم که خودم خبر ندارم؟!...

حاج صفربا دست پاچگی روبه مشت باقر کردو گفت: منظورم همین خرتومیگم ؛حداقل ازش بعنوان یه وسیله که میشه استفاده کرد...نه اینطورنیست؟!...اگه اجازه بدی؟برم عیالمو بیارم که سوار الاغت بشه وبریم ده بالائی، چون شنیدم که یه قابلۀ خوب به اسم صغرا خاتون که اونجا زندگی میکنه ؛همه هم تعریف شومیکنند ...توخودت بهترمیدونی که تو ده ما هیچ قابله ای وجود نداره...می ترسم زن وبچه ام از بین برند...تو روخدا یه فکری بکن.

مشت باقر کلاه نمدیش را ازسربرداشتو سر کم موی خود را خاراند وبعد کلاه را در روی سرخود گذاشت ومتفکرانه به فکر فرو رفت وگفت:آخه مرد حسابی اگه عیالتو با این وضع بدش سوارالاغم بکنم  که با این حرکات ژانگولری که الاغ از خودش نشان می دهد؛ممکن وسط راه عیالت با آن وضع بدش فارغ بشه وهم خودشو هم بچه جونشون به خطر بیافته...نه بابا من امانت قبول نمی کنم.

بعد مشت باقر کمی مکث کردو گفت:ولی یه کاری می تونم برات بکنم ...اونم اینکه خودم به تنهائی برم دنبال قابله واونو بیارم اینجا...چطوره خوبه؟!...اینجوری دردسرش کمتر.

بعد هردو قبول کردند ومشت باقر با خود تدبیری اندیشید که:از ده ما تا ده بالائی حدوداًیک صبح تا شب زمان میبره تا به اونجا برسم؛ تازه اونهم با این خرسربه هوا که مدام دنبال بازیگوشی،بهترتعدادی فلفل قرمز بخرموبه خورد این خر بدم و وقتی حسابی آتیشی شد تموم راه رو یورتمه خواهد رفت؛وهمینطور هم شدو

خلاصه همانموقع که داشت راهی می شد صبح نزدیک ساعت 9 بود و وقتی فلفل را بخورد خر بیچاره داد تا مقداری از راه را یورتمه رفت و وقتی هم که اثرتندی فلفل تمام می شد سرعتش را کم می کرد؛و دوباره مشت باقر فلفلی دیگر به او می خوراند واین عمل را تا خود ده انجام داد،تا اینکه رأس ساعت 2 به مقصدش رسید وزود از اهالی ده سراغ قابله که همون صغرا خاتون بود وگرفت ؛وخیلی زود خانۀ او را پیدا کرد وموضوع را برای او تعریف کردو اوبا عجله بقچۀ وسائل مثلاً طبابتش را بست و همراه مشت باقرانهم با همان الاغ چموش راهی ده پائین شدند؛از آنجا که راه افتادند ساعت 30/2 دقیقه بود ،ومشت باقر برای اینکه زودتر به مقصدشان برسند،دوباره به الاغ بیچاره  فلفل خوراند...حال خودتان ببینید چه به سرصغرا خاتون که پیر وفرتوت شده بود آمده بود.

خلاصه که با آن رعت جت مانند الاغ رأس ساعت 30/7 دقیقۀ عصر به ده مورد نظرشان رسیدند ...با این سرعت زیاد هم الاغ وهم مشت باقر وهم صغرا خاتون به نفس،نفس افتاده بودند چون باآن حرکتهای الاغ که گاهی تند میرفت وگاهی کند حسابی همه خسته شده بودند.

مخصوصاً صغرا خاتون که حسابی از این سواری(خردرچمن)حالش منقلب شده بود وسرگیجه هم امانش را بریده بودبا وضع اسف باری از الاغ پیاده اش کردند ومدام میگفت:ای ننه...پاک روده هام بالاوپائین شد...وای خدای من دنیا داره دورسرم می چرخه...این خربود یا چرخ وفلک...(خدا نصیب گرگ بیابونهم نکنه)...ننه دستمو بگیرید ببرید تو اول برم دست به آب (گلاب بروتون )بالا بیارم تاکمی حالم جا بیاد...لعنت به من اگه دفعۀ دیگه سواراین خرچموش بشم...به گمانم این مردک داشت یه چیزائی تودهن الاغش میریخت...عوض اینکه آرومش  بکنه...بدتر وحشی ترش میکرد...غلط نکنم اون داشت بنزین به خورد الاغ می داد...که مثل موشک ازجاش پرید...باورتون نمی شه تموم درختای کنار جاده مثل فشنگ ازجلوی چشام رد می شد...یک آن فکر کردم آخر زمون شده!!...مرگمو جلوی چشام دیدم و زود اشهدمو گفتم ...وای خدا نفسم بند اومد ،چقدرشما ها حرف می زنید (گوشم رفت)... زودترمنو ببرین پیش زائو؛بعد زنهای همسایه آمدندو بهش کمک کردند  واو را به پیش زائو بردند؛بعد ازچند دقیقه اول صدای جیغ زائو وبعد صدای گریۀ نوزاد به گوش رسید ومشت باقر وحاج صفروهم بقیۀ مردهای همسایه خدا را شکر کردند ...بعد خبر رسید که هم مادر وهم بچه که یک پسرکاکل بسرهردو سالمند.

آنشب صغرا خاتون درخانۀ حاج صفر ماند وقرارشد ،مشت باقر فردا صبح قابله را( البته خیلی آروم) با الاغ به خانه اش برساند...وقابله گفته بود بشرطی سوارآن الاغ می شود که خیلی آهسته بطوری که(آب تو دلش تکان نخورد)...واگه شده 2 روز را در راه بماند بازبهتر...تا اینکه با آن سرعت سرسام آور او را به خانه برساند.

خلاصه که یکروز ونصفی در راه بودند وبه سلامتی به خانۀ قابله رسیدند...بعد وقتی او را رساند چون نصف روزدیگر وقت داشت ...بنابراین چون مشت باقر تک سرنشین شده بود دوباره تصمیم گرفت مثل قبل رفتار کند ونیمه دیگراز فلفلها که باقی مانده بود در راه برگشت به ده خودشان بخورد الاغ بینوا داد ودوباره(روزازنو،روزی ازنو)چون مشت باقر عادت داشت که حتماً شب را در خانۀ خود بگذراند وبنظر او اگه سرعت زیاد باشه بیشتر کیف خواهد کرد ؛البته برای خودش نه خر بیچاره( فلک زده).

بعد از اینکه مشت باقر وخرش به سلامتی برگشتند ...فردای آنروز  مشت باقرتمام ماجرا رو برای بچه ها آنهم بصورت داستان خنده دار تعریف کرد وکلی بچه ها به این ماجرا خندیدند.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش، باقر، خر، فلفل، الاغ، حامله،  

تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(مال بد بیخ ریش صاحبش)

یکروزهمینطورکه مشت باقر داشت برای بچه ها قصه می گفت ناگهان خر مشت باقر که تا آنموقع ساکت وآرام بود( با طنابی که به اوسارش وصل بود وسر دیگر طناب هم به درخت بسته شده بود)شروع کرد به عرعرکردن و جفتک پرانی...انگارکه ازچیزی یا حیوانی دیده وترسیده

شاید هم گرسنه یا تشنه اش شده بود...خلاصه بعدازکلی سروصدا کردن مشت باقر بطرف خرش رفت تا ببیند چه شده؟!...چند بار دور تادورخرش را حسابی نگاهی انداخت؛ولی هیچ چیز خاصی که باعث رم کردن خرش بشود پیدا نکرد...بعد برای اینکه خیال خرهم راحت باشه یه دست نوازشی به سر خر کشیدو او را آرامش کرد...بعد یکی از بچه ها که همون حسن فش،فشو که در داستان قبل گفتم که بچۀ شری بود ومدام چرت وپرت می گفت روکرد به مشت باقر وگفت:چی شده؟!...مشتی خرت ازت شیر می خواد...حیونکی طفل معصوم بچه عادت کرده بهت...ننه که نداره ...با اینکار خواسته بگه یه دست نوازشی هم سرما بکش...مشتی بد بارش آوردی ها!!...اینجوری لوس بارمی یادها...(از ما گفتن واز شما نشنیدن)...حالا خود دانید.

بعد مشت باقر با عصبانیت گفت: بچه انگارتنت می خاره ها!!...ببینم ازکی تا حالا تو زبون حیونارو می فهمی؟!...نبادا باهاشون فامیلی؟!... والا از تو بعید نیست...(ازتو دم بریده هرچی بگی برمی یاد).

حسن شروع کرد مثل مار فش،فش کردن ؛آخه وقتی عصبانی می شد زبونش میگرفتوبه فش ،فش می افتاد.

اختیارش دارید ش مشت باقرش...تا شماش بزرگتراش هستیدش وبا حیونا ش فامیلش جون ،جونیش هستیدش ...کیش به ماش کوچیکتراش اهمیتش مید ش.

مشت باقر که ازعصبانیت (خونش بجوش آمده بود)بی هیچ حرفی بطرف حسن رفت ویک چک آبدار ویک لگد جانانه ای نثارش کرد وحسن هم طبق معمول (فرار را برقرار ترجیح داد)واز آنجا کمی که دورتر شد دستی برای مشت باقر تکان دادو گفت:مشتی ایشاالله که با خرت خوش باشی وبپای هم پیرشین.

مشت باقرهم دیگر چیزی نگفت وبطرف بچه ها آمدویکی از بچه ها بهش گفت:خب مشتی خرت چه اش شده بود که انقدردادوهوارمی کرد ؟!...گشنه اشِ یا تشنه اشِ یا اینکه از چیزی ترسیده ؟!...شاید هم ماری عقربی چیزی اونو نیش زده؟!.

مشت باقر گفت: نه بابا جون هیچ مرگیش نیست فقط بعضی موقعها دلش برام تنگ میشه...ودلش کمی توجه می خواد وبس.

همون پسر گفت:تازه گیها اینجوری شده یا از اولش هم همینجوری بوده ...شایدهم حال که پیرشده دل نازکتر شده باشه اینطورنیست ؟!.

مشت باقرگفت:نه جانم این ازهمون وقت که کرۀ کوچکی بود با از دست دادنِمادرش وهمینطور دیونه شدنِ پدرش که سر به بیابون گذاشت ودیگه ازش خبری نشد به این روزافتاده...یعنی حسابی تک وتنها موند وجزء من مونسی دیگر نداردوبخاطر همین هم هست که می خواد بهش توجه بشه ومنهم همینکاروبراش میکنم ...به خوردو خوراکش میرسمو جاشو تمیز میکنم وبهش محبت میکنم...خلاصه هر کار که از دستم بربیاد براش میکنم.

بچه ها یاد یه خاطره ای افتادم که در مورد خرم هست الآن براتون میگم خوب گوش کنید؛یکروز که گندمهائی رو که بار همین خرم کردم که ببرم تو بازارشهربفروشم؛وقتی گندمهارو فروختم ...اونهم بعد از کلی چانه زدن به مشتری دادم...بعد که سرمو برگردوندم تا ببینم خرم در چه وضعیتی هست؛(چشمتون روزبد نبینه)دیدم که از خرم خبری نیست...هاجو واج وسط بازار مونده بودم که چه خاکی به سرم بریزم.

سراسیمه تو اون بازار به اون بزرگی بدنبالش گشتم واز هرکسی سراغش را گرفتم ...ولی هیچکس ازاوخبری نداشت حسابی کُفری شده بودم ...دیگه شب شده بود تصمیم گرفتم شب واونجا بگذرونم تا خرم را پیدا نکنم از این شهر بیرون نمی روم...بنابراین به یک مسافرخونه رفتم وشب را با ناراحتی به صبح رسوندم وبعد به بازار رفتم ودوباره سراغ خرم را از کاسبکارهای محل گرفتم ...ولی باز اذحار بی اطلاعی کردند...ومنهم که حسابی ناراحت وناامید شده بودم ؛اومدم کنار دیواری نشستم وسرم را بین دو پایم گرفتم وشروع کردم به گریه کردن وبه خود گفتم:حالا جواب ننه وبابامو چی بدم؟!...اونا نمی پرسند که خرتو کجا بردی؟...یا چه بلائی سرش آوردی؟...یا اینکه بگند نبادا فروختیش؟...اگه اینجوریِ پس کو پولش؟!...تواین فکرها بودم که احساس کردم یک چیزی مثل حیونی پوزه اش رابه سر ودستهایم میمالد وبعد عر،عری هم سردادزود سرمو گرفتم بالا ودیدم خود خرشِ صورتش را نوازشی کردمو اوهم با زبان بی زبانی خودش ازم تشکر کردو بعد هم از خجالتش سرش را به زیر انداخت ...انگار که فهمیده بود که چقدرمنونگران کرده؛بعد دیدم یک جوانی که به همراه خر من آمده بودو اوسارخرم هم دستش بود سرش را از خجالت پائین انداخت وگفت:ببین پسر جون...منوچند تا از دوستام خواستیم با خرت شوخی کرده باشیم وکمی بهش قند دادیم واونهم خوشش اومدو دنبال ما براه افتاد...و وقتی هم که فهمیدیم که دیگردیرشده بودو حسابی ازت دور شدیم ووقتی هم که به همونجا که از اول دیدیمش آوردیمش تو دیگر درآنجا نبودی وسراغتو از کاسبای محل گرفتیم ولی اونها هم نمی دونستند کجا رفتی ولی گفتند که فردا حتماً برمیگردی وما هم تصمیم گرفتیم که صبح به اینجا بیائیم؛بازهم ازتوعذرخواهی میکنیم امیدوارم که مارو ببخشید...اینهم خرت صحیحوسالم تحویل شما...

مشت باقرهم به آنها گفت:البته کاربدی کردید ولی چون اونو بهم برگردوندید می بخشمتون...ولی باید قول بدهید دیگر این کارو با حیونات بیچاره انجام ندهید...چون با اینکارتون هم منو وهم حیونِ بیچاره رو حسابی ترسوندید وهم اینکه خودتونوبه زحمت انداختید... البته همه که مثل من با جنبه نیستند...یه موقع اومدیو هم صاحب خر وهم خود خرِ از این شوخی بیجای شما درجا سکته کردندو...اونوقت خونشون گردن شما ست ها!!...

خلاصه داستان مشت باقر هم همینجا تمام شد تا داستانی دیگر خدانگهدار.




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، قصه، مش باقر، مثل، ضرب المثل، مال، خر،  

تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)


مشت باقر توی یک دهی که خیلی دورازتهران بود با مادرپیرش زندگی می کرد؛وازداردنیا یک خونۀ60 متری حیاط دار ویک مزرعۀ گندم که آنهم از ارث پدری بهش رسیده بود داشت...درضمن یک خر پیری هم داشت.

خلاصه که خرج خودش ومادر پیرش را ازفروش محصولشان که همان گندم بود بدست می آورد؛مشت باقرآدمی بود با چهره ای بامزه وخنده رو...او چه ناراحت بود وچه خوشحال باز قیافه ای جالب و دوست داشتنی داشت وهمیشه سعی می کرد دیگران را بخنداند ؛چون اوعقیده داشت که دنیا فقط دو روز وباید تو این دو روزخوش بود... و میگفت:(بزن برطبل بی عاری که آنهم عالمی داره)پس تا وقتی که آدم می تونه خوب وخوش باشه ،چرا باید بد وعبوس باشه وهم خودشو عذاب بده وهم باعث ناراحتی دیگرون بشه...

مشت باقر اوغات فراغت زیادی داشت البته بجزء وقت کاشت و برداشت گندم وهمینطورمراقبت ازمادرپیر وبیمارش هم بود؛موقع های دیگربچه های ده را دورخودش جمع می کرد وبرای آنها قصه های واقعی ویا داستانهای افسانه ای تعریف می کرد؛بچه ها هم خیلی از قصه های او خوششان می آمد وبا شورو هیجان بسیار به قصه هایش گوش می دادند.

یکروز مشت باقر که داشت برای بچه ها ازجنگ رستم با اژدهای دوسر تعریف می کرد،یکی از بچه ها که خیلی هم شر بنظرمی رسید هی مدام وسط حرف مشت باقر می پریدو هی ازاوسوألهائی( در رابط با رستم واسبش که همون رخش نام داشت وهمچنین اژدها)می کرد ورشتۀ کلام از دست مشت باقر در می رفت ومیگفت:کجای داستان بودیم؟!...

آن پسرشر که اسمش ملقب به (حسن فش ،فشو )بود گفت:ببینم مشتی این اژدها هِ کسو کاری نداشت مثلاً پدرومادرویا خواهرو برادری چیزی ...که بیان کمکش؟!...

بعد مشت باقر با عصبانیت وتعجب بسیاربهش میگفت:ببینم بچه سرتق توطرف کی هستی؟!...رستم یا اژدها...یه دقیقهزبون به دندان بگیر... ای وای برمن چی دارم میگم؟!...منظورم اینه که زبون به جیگرت بذار...اِ اینکه بدترشد(اومدم ابروشو وردارم زدم چشمشوهم کورکردم)  منظورم اینه که (دندان به جیگرت بذار)...میذاری بقیۀ قصه روبگم یا نه؟!...

حسن (دست بردار نبود) وگفت:ای بابا مشت باقر یه چی میگی ها... اگه دندان به زبون بذارم که زبونم قطع میشه!!...واگه زبون به جیگر بذارم که اینکه دیگه غیرممکنِ زبونم تا جیگرم خیلی فاصله داره چجوری بهش برسونم...تازه اش هم اومدی اینکار عملی شد ...اَه حتماً خیلی هم بد مزه میشه...حالم بهم خورد...واگر دندان به جیگرم بذارم  که اونهم نمی رسه واومدیو جور شد...اونوقت که جیگرم مثل جیگر زُلیخا سوراخ،سوراخ میشه که؟!...آخه مشت باقر جون چه حرفهائی میزنی ها(این باعقل جور درنمی یاد)تازه اش مگه من خام خوارم ؟!... اّ ه من که گوشت خام دوست ندارم وفکرش راهم میکنم حالم بهم می خوره ،چه برسه به اینکه بخورمش...مگه چیزقحطیِ.

مشت باقر که خیلی کُفری شده بود با غضب به حسن نگاهی کرد وگفت:میشه دیگه انقدر(روده درازی نکنی)وبذاری من بقیۀ قصه رو تعریف کنم؟!...

حسن با شیطنت بسیار گفت:ای بابا تو مارو چی فرض کردی ؟!...من که آدم غیرعادی نیستم که روده دراز باشم...اگه اینطوری بود که الآن بایدروده هام ازشکم یا ازدهانم بزنِ بیرون که وباید اونو تو دستام بگیرمو با خودم اینطرف واونطرف ببرم.

مشت باقردیگه طاقت نیاوردو بطرف حسن حمله ورشد وحسن هم که بچۀ تروفرزی بود پا به فرار گذاشت ومشت باقر هم برگشت پیش بچه ها وشروع کرد به تعریف کردن بقیۀ قصه ...بعد حسن ازآن دورها به مشت باقرشکلکی درآوردو چیزهائی میگفت که نا مفهوم بود.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش باقر، گو، خر، الاغ، بچه، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : شنبه 23 آذر 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات