(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

3

این آخرین خوابی بود که آقا ماشاالله دیده بود و...اوائل که این خواب را دیده بود چون اسم وآدرس دقیقِ آن کشور وشهر را نمی دانست...اول شنیده بود که باید دنبال جنگلی پر از درختان سرسبز بِگردد...بنا براین تمام پارکهای شهر تهران را زیرپا گذاشت ولی بی نتیجه بود اصلاً آنقدردرخت نداشت که مانند جنگل باشد؛بعد روزهای دیگر هم که شنیده بود دریائی هم درکاراست ...پس تصمیم گرفت که شهرهای شمالی که درآنجا هم دریا هست وهم جنگل  وهم کوهی که داخلش سوراخی باشد ،سری بزند...البته ناگفته نماند که به هرکجا که می خواست برود همسرش هم با او می رفت وبچه ها را به مادر خودش ویا مادر زنش می سپرد...ولی باز هم بی فایده بود هیچ اثری ازآن علامتهائی که درخواب دیده وشنیده بود پیدا نکرد...آنها تمام کشور ایران را زیرپا گذاشتند ونشانه ای نیافتند...بعد روزهای دیگر در خواب بهش آدرس فلان کشور وفلان شهر را که داد معلوم شد که باید خودشان را برای سفر به خارج ازکشورآماده می کردند ...وبماند که دراین سفر چه سختیها که نکشیدند.

آنها چون نمی توانستند در آن کشور زندگی کنند تصمیم گرفتند که تمام آنچه را که بدست آورده اند درهمان کشور به فروش برسانند...حال از عمارت گرفته تا گنجی که با چه زحمتی بدست آورده بودند...آنها را تبدیل به پول کردند ...ولی چون نمی توانستند آنقدرپول زیاد را ازآن مملکت خارج کنند...تصمیم گرفتندکه درآن یکماهی که درآنجا بسر می برندهرروز به مبلغ اندکی به حساب خود آقا ماشاالله وهمسرش که در ایران بود واریز کنند وبه حدی رسیده بود که دیگر حسابشان پر شده بود وبانک هم قبول نمی کرد ...بنابراین بقیۀ پولهل را به حساب پدرآقا ماشااالله وهمچنین حساب پدرزنش واریزکرد وبقیه راهم به حساب 4 فرزندش واریز کرد ...ونیمی دیگر را خرج برگشت از سفرخارجِ وهمچنین خرید سوغاتی برای اهل خانواده وفامیلها یش کرد؛ووقتی به ایران امد بقیۀ پولش را یک ویلای بزرگ درشمال تهران ویک ماشین آخرین مدل گران قیمت هم برای خودش وهم برای همسرش خرید ویک خانه برای پدر خود ویک خانه هم برای پدرزنش خریداری کرد وهمینطور یک خانه هم برای خودش خرید...وهنوز مقداری دیگر از پولش هم باقی مانده بود که اگر تموم عمرش هم به سر کار نرود بقول معروف تا(7 پشتش)هم ثروت برایش باقی می ماند که حتی بچه ها ونوه هایش هم ازآن استفاده بکنند وهیچ احتیاجی هم به سرکار بروند هم نداشتند...آخه کی باورش میشه که با یه خواب طرف آنقدرپولدار بشه که بقیۀعمرش با آن خودشو خانواده اش در رفاه کامل باشند...واز آنروزبه بعد آقاماشاالله وخانواده اش همیشه به سفر داخله وخارجه می رفتندو حسابی خوش می گذراندند...ای کاش ماهم ازاین خوابهای شیرین ببینیم...نه بابا ما ازاین شانسها نداریم...باید تا دنیا، دنیاست جان بکنیمو حسابی عرق بریزیم تا یه نون حلال بدست بیاریم.





طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: نون، حلال، پول، گنج، طلا، صندوق، صندوچه،  

تاریخ : جمعه 24 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

2

مادرش گفت:آره ننه بابات راست میگه...ببین ننه اگه یارو همون جد تومیگم اومد به خوابت دیگه تا جای گنج وبهت نگفته ولش نمی کنی ها...یه موقع نذاری از چنگت در بره ها...باید یه کاری بکنی ...طرف وقتی اومد یکمی لفتش بده وسریع بپر روش ودماغشو بگیروتا بهت جای گنجو نگفته یا چه می دونم اون شهر یا کشورو بهت نگفته ولش نکن ...اگه شده جونش هم در بره نباید ولش کنی ها...شنیدی ننه بهت چی گفتم ؟!...(اینو آویزۀ گوشت کن)،حالا بروببینم چیکارمی کنی!!... آ باریکلا پسرحرف گوش کن من.

آقا ماشاالله گفت:ننه انگاریادتون رفتِ که طرف...جدمو میگم هزاران سال پیش مرده اون بد بخت مال عهد قاجاره حالا این دیگه چه صیغه ایِ که باید حتماً دماغشو بگیرم...تازه مگه اون بختکِ که رومن افتاده وداره نفسمو بند میاره؟!...بنده خدا اومده با ما دوکَلوم دردودل کنه... (خون که نکرده)لطف کرده به ما...مگه ما آدم کُشیم یا زبونم لال عزرائیلیم که جونشو بگیریم...گفتم که اون دیگه مرده واستخونهاش هم تا حالا باید پوسیده باشه تمام...حالا هم اگه اجازه بدین می خوام برم خونه مون...والا انقدر از صبح(یه لنگ پا) توکوچه ها و...داشتم گَز می کردم بدنبال کارالآن دیگه بدنم خسته وکوفته شده...والا کارهرروز  ما شده همین دیگه دست آخرهم (دست از پا درازتر) باید دست خالی برگردم خونه...راستی ننه این خوابها هم برام بد نشدها...اینجوری هم سرمن وهم سر شما گرم میشه...خب اینم یه جور کار دیگه ننه مگه نه؟!...البته بدون جیره ومواجبِ...اینطوری هم یه درد دلی با شما میکنم وهم یه حالی ازتون می پرسم...چطورننه؟!...حداقل تلافی اونموقعها که سرکار بودمو نمی تونستم بهتون سر بزنم در اومد دیگه.

مادر سری به علامت تائید تکان داد وهمینطورعاقبت به خیری برایش آرزو کردوگفت:ماشاالله جون ایشاالله که کارت جور میشه وگنجوپیدا میکنی(من دلم روشنِ)مطمئن ام که به هرچی بخوای می رسی...چون تو قلبت پاکِ،ایشاالله که(دست به خاک بزنی طلا بشه)امیدت به خدا باشه پسرم.

دوباره آنشب جدش به خوابش آمدو گفت:وقتی ازکشتی پیاده شدی وبه آن شهر رسیدی از مردم آدرس فلان جا وفلان قهوه خونه رو بگیر... پشت آن قهوه خونه یعنی کوچه پشتی اش خونۀ منِ...اون یه عمارت بزرگِ که یه درِخیلی بزرگ آهنی ...البته میله هاش یکی درمیان از طلا ونقره ساخته شده وهیچکس اینو نمی دونه ...چون خودم ساختمش ...برای اینکه به کسی اطمینان نداشتم وبه همۀ مردم گفته بودم که اونهارو رنگ کرده ام...وگرنه اگر همه اینو می فهمیدند که دیگه دری برای خانه ام نمی ماند وآنرا از جایش می کندند ومی دزدیدنش و... خب بگذریم به در که رسیدی یه کلید طلائی خیلی بزرگ که جلوی در ورودی در زمین خاکش کرده ام؛آخه من هر وقت می خواستم برم بیرون برای گردش یا خرید آن کلید را در زمین خاک می کردم وبرگشتنِ هم آنرا ازآنجا برمی داشتم...حتماً الآن پیش خودت میگی مگه اونجا اسفالت نبود؟!...نه جانم آنموقعها چون آن قسمت همیشه رطوبت زیادی داشت هیچوقت نمی تونستند اونجارو اسفالتش بکنند وبعد ها هم آنقدرمن مردمواز آن امارت خودم ترسونده بودم دیگه هیچکس جرأت نزدیک شدن به آنرا نداشت ...آخه گفته بودم که چه روزها وچه شبها ارواح درآنجا رفت وآمد میکنند وحتی دستگاهی هم ساخته بودم که از آن صداهای وحشتناک در بیاد که طبیعی تر به نظر برسه...بعد هم که چون شاه اون کشور بودم همه به حرفها یم گوش می دادند...بعدش هم وصیت کردم که بعد ازمرگم هیچکس حق نزدیک  شدن به آنجا را ندارد وحتی گفته بودم اگر کسی بخواهد این عمارت را خراب کند حتماً به خشم من وخدایم روبرو خواهد شد ...وچون مردم آنجا خیلی خرافاتی بودند وهنوز هم برخی ازآنها این گونه اند...بنابراین هنوز کسی جرأت نزدیک شدن به این عمارت را ندارد وتو می توانی براحتی وارد آنجا شوی ...راستی در وصیت نامه ام نوشته ام که مبلغی  وهمچنین چند خانه هم درفلان منطقه ای هم برای اهل خونه کنار گذاشته بودم وهمۀ آنها باید درآنجا زندگی کنند وباید این عمارت را ترک کنند حتی خانواده ام...وگفته بودم که این عمارت را برای یکی از نوادگانم دست نخورده کنار گذاشته ام وهیچکس حق ندارد درآنجا زندگی کند...واینکه او ممکن است به این زودیها به اینجا نیاید وحتی ممکن هزاران سال بعد از مرگم بیاید پس باید شما به خوبی با او رفتار کنید...خودم هم نمی دانم چرا این حرفها را زدم...شاید خواست خدا بوده که بعدازمرگم این امارت به تو برسه...بقول معروف ( هرآنچه که من خواستم نشد،هرآنچه که خدا خواست همان شد) به نظرمن این من نبودم که داشتم آن وصیت را تنظیم می کردم ،بلکه خواست خدا بوده که این عمارت بعد از مدتها به توخانواده ات برسه... پس باید از خدا تشکر کنی که به فکر من این را بیاندازدو

خب بگذریم گفتم: وقتی کلید را برداشتی ودر راباز کردی...همینطور مستقیم 100 قدم برو جلو بعد 50 قدم به دست راستت بروبعد ازآنجا 30 قدم بطرف دست چپت برو...پشت عمارت که رسیدی 10 قدم بطرف جلوی رویت حرکت کن به یه سنگی که نسبتاً بزرگ هست می رسی که شبیه سگ می ماند آنرا کنار می زنی وبا بیل وکلنگی که درگلخانه هست آنجا را می کنی ...درآنجا یهصندوق بزرگ چوبی که پر از طلا وجواهرات هست آنرا بیرون می آوری ؛این صندوق از نیاکانم به من ارث رسیده وآنرا برای روز مبادا گذاشته بودم والآن هم روز مبادا هست وآنرا به تو می دهم...امیدوارم که درزندگیت محتاج کسی نشوی.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: عمارت، گنج، خواب، کاخ، قصر، کشتی، نما،  

تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

1

یک هفته ای می شد که آقا ماشاالله بی کار شده بود ، شبها از بی پولی خواب های پریشان می دید و روز ها هم می رفت و  به دنبال کار می گشت ولی کو کار؟

خلاصه از آنشبی که بیکار شد خواب دید که جد، جد، جدش که اصلاً تا به حال او را ندیده بود به خوابش آمده و به او می گوید: پسر جان من تا به حال ادمی به خوش قلبی و همینطور سادگی تو ندیده ام ...برای همین می خواهم به تو لطفی بکنم و از ارثیه ای که هیچ کس از آن خبر نداره... یا بهتره بگم (گنج پنهان) هست که در جائی مدفونش کرده بودم و حال می خواهم جایش را به تو بگویم.

که ناگهان آقا ماشاالله از خواب می پره و شوکه می شه و صاف میشینِ سر جاش و به یه جای دوری خیره می شه ... بعد از مدتی از حالت گیجی بیرون میاد و به خوابش فکر می کنه و پیش خودش می گه: نکنه جدم درست می گفته شاید گنجی در میون باشه تازه اگه گنجی هم بوده حتماً بچه ها و نوه هاش تا به حال پیداش کردن و تموم هم شده ...( اگه ما شانس داشتیم که الان باید چقدر مو داشته باشیم) نه بابا اینطور نیست ، اینها همه اش رویا است ، حقیقت نداره ... بی خیال بهتره پاشم برم تو خیابون ها و ئنبال کار بگردم ...بعد از پنجره به بیرون نگاهی می اندازد و می بینید هوا هنوز تاریک است و صبح هم نشده بعد به ساعت دیواری نگاه می کند و می بیند که ساعت 4:30 دقیقه است ... پیش خودش می گوید: ای بابا الان هیچ کس مغازه اش را باز هم نکرده چه برسه به خمیرگیرها (نانوا ها) و کله پزی ها...آخه وقت اینها هستند که صبح زود میان سر کار...بهتر کمی یه چرت کوتاهی بزنیم تا هوا روشن بشه.

بعد دوباره به رختخوابش بر می گردد و می خوابد ... دوباره از بقیه خواب جدش را می بیند ... دیگه هر شب کار او شده بود خاوب جدش را دیدن ... خوابش شده بود مثل سریالهای تلوزیونی وهرشب از بقیه خواب گذشته ادامه پیدا می کرد و هر دفعه یک چیز تازه کشف می کرد ...یکبارجدش بهش گفته بود که یک کاغذ گنجی درجائی ویا شهر ویا کشوردیگه ای آنرا درزیر خاک...خانۀ خودش مدفون کرده وشب دیگردر بقیۀ خوابش میگفت:من جد بزرگ تو وپادشاه فلان شهر ویا کشور هستم...وشب دیگه میگفت:بیا این هم کاغذ گنج...درآن عکسی از جنگلهای سرسبزآنجاست وقتی آنرا رد کردی به یک دشت وسیع می رسی،که درآن دور دستها چند تا کوه هست که یکی ازآنها ازهمه بزرگترِونرسیده به قلّه وسط دل کوه یه سوراخبزرگی در دلش هست به آن سوراخ که رسیدی ازتوش رد میشی وبعد به یک دریای آبی که آنهم درآن پر ازکشتی ها وقایقهای کوچک وبزرگ دیده می شود.

سوار یکی از اون کشتی ها میشی ومی روی اونطرف آبها بعد که رفتی همه چیو بهت میگم البته تو خواب .

بنده خدا آقا ماشاالله تا دوهفته ای درگیر همین خواب بود...وآخرطاقت نیاوردوبه همسرش گفت و اوهم بهش گفت:بهتر بری اینارو به مامان وبابات بگی شاید آنها هم چیزهائی برای گفتن داشته باشند!!...

آقا ماشاالله هم همین کارو کرد...وفردای آنروز ماجرای خوابهایش را برای پدرو مادرش تعریف کرد وآنها هم گفتند:والا ما که نه چیزی شنیدیم ونه تو خواب دیدیم.

پدرش گفت:ماشاالله حواستو جمع کن جدمون خواسته لطفی بهت بکنه پس دو دستی وبا گوش تیز به حرفهاش گوش کن وحرفهاشو جدی بگیرو(از این گوش در نکنی ،از اون گوش دروازه) خوب گوش کن ببین چی میگه ...شاید ازاین راه هم تو به یه نوائی رسیدی وهم ما !!...برو ببین طرف چی میگه!!.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: عمارت، خانه، ارث، خواب، گنج، ثروت، ثروتمند،  

تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت خانه پدر بزرگ)

آنموقع ها زندگی ها ارزش خاصی برای خودش داشت، حتی خانه ها و کوچه و محله ها خیابان ها و حتی آدم هاش هم با امروز ( زمین تا آسمون ) فرق داشتند... منظورم آدم ها نسبت به هم با مهربانی رفتار می کردند و وقتی بهم می رسیدند با احترام خاصی با هم برخورد می کردند انقدر عصبی نبودند و بلکه بسیار هم صبور به نظر می رسیدند. حتی وقتی هم که با هم دعوا می کردند حالا سر هرچیزی که برایشان پیش می آمد. با سلام و صلوات رفع و رجوعش می کردند و از فردای آنروز با هم به خوبی رفتار می کردند وانگار نه انگار که روز قبل با هم بحث و جدلی می کردند و بس...

حتی هوا هم همیشه سالم و تمیز بود پر از اکسیژن خالص و حتی مریضی ها هم کمتر بود و می شد گفت مرگ و میر هم کمتر در خانواده ای پیش می آمد ... حال چه حکمتی داشت فقط خدا می داند.

آنروز ها که منو و بچه های فامیل که کوچکتر بودیم و جز بازی و شادی به فکر چیزی نبودیم...وقتی مادربزرگ و پدربزرگ همه فامیل را در خانه اشان دعوت می کردند چقدر خوشحال می شدیم...و بعتد نوبت پسر ها و دختر هایشان می شد که به ترتیب از بزرگ تا کئچک هر ماه یکی از آنها بقیه فامیل را دعونت می کرد و حسابی همه ما خوشحال بودیم چه کوچیک و چه بزرگ فرقی نمی کرد.

مادربزرگ همیشه در کنار سماور زغالیش می نشست و با چای گرم از مهمانهایش پذیرائی می کرد... هنوز هم صدای قل قل سماور را بخاطر می آورم ...چقدر این منظره زیبا بود و چه صدای قل قل سماور برایم دلنواز بود و چه بوی عطر چای تازه دم مادربزرگ وطعم خوش چایش به یادم مانده است.

بعد مادربزرگ که از پذیرائی از مهمانها فارغ می شد تازه می  رفت و آتیش گردونو توش زغال می ریخت و آتیش می انداخت توش و خیلی ماهرانه آنرا می چرخاند...الانش هم که فکرش را می کنم هنوز هم نمی توانم مثل مادربزرگ آتیش گردون را بچرخانم حتماً خوردم را می سوزانم و کار دست خودم می دهم...

بعد مادر بزرگ وقتی که زغالها را آماده می کرد می رفت سر قلیان و آب تنگش را عوض می کرد و تنباکوی خیسانده شده را روی جا تنباکوئی می گذاشت و زغال گداخته را رویش می گذاشت و دو پُک جانانه ای هم به آن می زد و بعد به دست پدربزرگ می داد و می رفت پیش بقیه خانوم ها می نشست و شروع می کرد به صحبت کردن با آن ها و ...منو و بچه ها هم در حیاط می شستیم و سر حوض بزرگ که فواره قشنگی هم که یک قوی بزرگی بود که از دهانش آب به بیرون فواره می زدو... ما هم در کنار حوض با هندوانه ای که مادر بزرگ داخل حوض انداخته بود تا خنک شود بازی می کردیم و مواظب کوچک تر ها هم بودیم که داخل حوض کله پا نشوند و ...خلاصه آنقدر سر و صدا کردیم که خاله بزرگترم از بالای ایوان صدامون می کرد که انقدر به حوض نزدیک نشویم و انقدر به آن هندوانه لگد نزنیم تا هنودانه نترکد و ... ما هم مثلاً خودمون به حرفش گوش می دادیم و وقتی هم که خاله به اتاق مسی رفت دوباره ما شروع به شیطنت می کردیم و هندوانه را با لگد مثل توپ فوتبال به طرف همدیگر پاس می دادیم ...تا اینکه دائی ام آمد و هندوانه را از توی حوض برداشت و ما دیگه چیزی برای بازی نداشتم بنابراین به همدیگر بیا دست و پا آب می پاشیدیم  و حسابی پیراهن و شلوارمونو خیس آب می کردیم مثل یه (موش آب کشیده شده بودیم)تازه مادرمان که می فهمید می امد وو دعوا و مرافه لباسهایمان را عوض می کرد و بعد هم هندوانه قرمز را که قاچ کرده بودند و سهمیه بندی کرده و قاچ های کوچک تر را به ما بچه ها می داند و می گفتند ته پوست هندوانه ها را هم بتراشید و بخورید خیلی خاصیت داره... و دائی ام هم با شوخی به ما می گفت: راست می گه خیلی خاصیت داره...مخصوصاً برای کچلی خوب باخوردن آن ها هم پر می می شوید و هم دندوناتون سفید می شه...ما هم وقتی بچه بودیم همینکار ها رو می کردیم و برای همین هم هست که هم کچل شدیم و هم دندونامون حسابی یک خط درمیون ریخت ...شوخی کردم بخورین، بخورین خوب چیزی (باز می گن تهرون بد جائی) ... ما هم با ولع زیاد شروع می کردیم به دندان کشیدن پوست هندوانه و حسابی آب از لب و لوچه هامون راه می افتاد.

و مادر با اشاره چشم و ابرو به ما می فهماند که مثل آدم های نخوده نباشیم و با کمالات چیزی بخوریم و ما هم کمی رعایت می کردیم وبعد که مادر می رفت باز دوباره مثل نخورده ها به پوست هندوانه ها حمله می کردیم و بعد طاق باز دراز به دراز می افتادیم وسط اتاق و از دل درد ناله مان به هوا می رفت و...بعد مادرمان می آمد و می گفت: بچه ها بیاین قنداق بخورید(چائی که با نبات مخلوط می باشد)...زیاد پر خوری کردین حتماً سردیتون کرده و به همهن ما از دم چای نبات می داد و بعد ما می خوابیدیم و وقتی عصر از خواب پا می شدیم حسابی حالمان خوب می شد و دوباره شروع می کردیم به شیطنت و بازی کردن...تا شب می شد پدربزرگ می رفت و چراغ های زنبوری که پایه دار بود و کنار باغچجه علم شده بود را روشن می کرد و یه صفای دیگه ای داشت نور این چراغها روی گلدان ها و آب حوض که می افتاد جلوۀ دیگری داشت.

مادر بزرگ بقیه خانوم ها هم یه زیلو برداشته و توی حیاط پهن می کردند و بساط سفره شام را جفت و جور می کردند با آن حال و هوای دل چسب شام را زیر نور چراغهای زنبوری می خوردیم و با اینکه خیلی حال می داد ولی زیر آن نور چراغها همه اش پشه ها پر می زدند و تک وتوک پشه ها می افتادند و می مردند و جنازه اشان را باید از روی غذا ها و سفره ها جمع می کردیم و...ولی بازم صفائی دیگه داشت ...آن خانه قدیمی بعد از اینکه پدربزرگ و مادر بزرگ فوت کردند و فروخته شد و تمام ارثشان هم بین بچه ها تقسسیم شد و ...دیگه از آن مهمانی های ماهانه خبری نبود و کم، کم رفاقتها و فامیل بازی ها تمام شد و همه چی بدست فراموشی سپرده شد و آن خانه های گلی تبدیل به خانه های سنگی و آپارتمان ها تبدیل شد و حتی خیابان ها و کوچه محله ها هم عوض شد... با اصطلاح شهریت پیدا کرد و...حتی هوا هم دیگه سالم نموند و آلودگی هوا هم هر سال بدتر شد بطوری که نفس کشیدن هم به سختی انجام می شود...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: آقا ماشالله، داستان، کوتاه، خانه، قدیمی، صفا، صمیمیت،  

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت سورچرانی)

چند روزپیش یکی ازدوستانم بامن تماس گرفت ومژده داد که بعد از2 سال گشتن بدنبال کار بالاخره یه کار مناسب درادارۀ مالیات آنهم بعنوان مأمورمالیاتی مشغول به کار شده...وبرای همین هم چند نفراز دوستانش را هم دعوت به شام (آنهم دریک رستوران مجلل وشیک) کرده؛چون قبلاً به همه گفته بوده که اگر کار مناسبی پیدا کرد حتماً اولین حقوقش را خرج سوری که می خواهد به دوستانش بدهد بکند وماهم همگی قبول کردیم...وآنروزبقولش عمل کرد؛منوچند تا از دوستان دیگرش را که آشنائی با آنها نداشتم را هم دعوت به شام کرد.

رستوران آنقدرشیک وباکلاس بود که پیش خودمان گفتیم:حتماً غذاهاش هم خوشمزه وگرون هم هست...بله همینطور بود وما هم  گفتیم که بهتر رعایت جیب دوستمان را بکنیم و...ولی اوگفت:فکر این چیزا رو نکنید هر کسی هرچیزی را که دوست داره سفارش بده اون با من.

خلاصه وقتی گارسون سرمیزمان آمد ومنو را بدستمان داد دیدیم که قیمت غذاها ومخلفات ونوشیدنیها آنقدرگران است که (نگو، نپرس) آدم (مُخش سوت می کشید)ولی همانطور که دوستمون گفته بود ما هم سفارشات خودمونو دادیم ؛بعد ازچند دقیقۀ بعد غذاهای رنگی روی میزمان چیده شد وماهم با اشتهای تمام شروع به بلعیدن کردیم...ومثل آدمهای قحطی زده شده بودیم ،که انگاربعد ازمدتی گرسنگی تا چشممان به غذاهای جورواجورافتاد به آن حمله ورشدیم بحدی که بقیه افرادی که درمیزهای کناریمان نشسته بودند وما را درآن وضعیت اسف بارمی دیدند به مانگاه متعجبانه ای کردندونیش خندی به ما زدند،  انگارکه(ازقحطی فرارکرده بودیم).

خلاصه غذا که تمام شد همان دوستمان ازگارسون صورت حساب را خواست وما هم ازاو تشکرکردیمو(خودمونو زدیم به کوچۀ علی چپ) ؛ بعضی از ما شروع کردیم به شکم مان را مالیدن وبعضی دیگرهم شروع کردند به برداشتن خلال دندون وتمیز کردن دندونهاشون که از محتویاط غذاها که درلابلای دندونشون گیرکرده بود...وبعضی دیگه هم سرشان را گرم کردن به دید زدنِ میزهای کناردستی یمان و لبخند تمسخرآمیز زدن و...

وقتی دوستمان صورت حساب را دید انگار که(برق ازسه فازش پریده باشه)با تعجب به ما نگاهی انداخت وگفت:بچه ها ازتون خجالت می کشم که اینو بهتون بگم...ولی چارهای ندارم که بگم...پول غذاها از حقوق منم بالا زده...البته بازم عذرخواهی میکنم از همتون...اگه میشه هرکی دُنگ خودشو حساب کنه...البته خیلی کمِ شو بیشترونشوخودم پرداخت می کنم.

ما هم که خیلی تعجب کرده بودیم با ناراحتی تمام بهش توپیدیم ...وهر کدام دست درجیب مبارک خودمون کردیموهرکسی دُنگ خودمونو حساب کردیم واز خجالت دوستمون دراومدیم وبهش گفتیم:آخه مرد حسابی تو که پول زیادی نداشتی چرا اصرار بیخودی به ما کردی؟!... تازه چرا ما رو به این رستوران گرون قیمت آوردی؟!...مگه ما مجبورت کردیم؟!...آخه مارو چه به این حرفها وقرتی بازیها...حالا جواب زن وبچه مونو چی بدیم؟!...خودمون هم(هشتمون گِرونُه مونه) ...چرا واسمون اِنقدرغُمپزدرکردی مرد مؤمن؟!...

دوستم هم که ازخجالت سرشوپائین انداخته بود گفت:شرمنده آخه من از کجا باید می فهمیدم که اینجوری میشه؟!...وشماها می خواهید گرونترین غذاهارو انتخاب کنید؟!...حداقل همگی چلوکباب سفارش می دادید وبا دوغ وماست و...بازم بد نبودولی شما چیکار کردین؟!...دست گذاشتین رو گرونترینشون .

ماهم گفتیم:روتو برم انگار یه چیزهم بهت بدهکارشدیم(رو نیست که سنگ پای قزوینِ)...اگه اینطوری بود می گفتی که می رفتیم کبابی محله مون همونجا ببخشیدها از همگی دوستان که اینو میگم ها...یه چیزهائی کوفت می کردیم و مارو توخرج نمی انداختی...بدبختی ما رو بگو...حالا کو تا سربرج که دوباره حقوقمون رو بگیریم...حالا (چه خاکی به سرمون بریزیم)...تا ما باشیم که (با طناب پوسیدۀ او به چاه نیافتیم)و...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: سورچرانی، غذا، رستوران، شیک، دنگ، سور، مهمانی،  

تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت نوازنده وپسرک)

طرفهای عصربود ومن درحال استراحت بودم وداشتم روزنامۀ صبح را مطالعه می کردم؛چون همیشه صبح زود به سرکارمی روم وقت نمی کنم روزنامه را درآن وقت ازصبح مطالعه کنم...بنابراین روزنامۀ صبح را عصرها مطالعه می کنم.

آنروزعصرکه مشغول خواندن روزنامه بودم ناگهان صدای دلنواز سازی را از بیرون خانه شنیدم...سریع خودم را به پنجرۀ اتاقم رساندم واز پشت پنجره دیدم که یک پیرمرد ژنده پوشی که یک عینک سیاه که دسته اش ازکش بود وقاب عینکش هم شکسته بود به چشم دارد ودر حال نواختن موسیقی غمناکی (که با آکاردوونش که کمی هم زوار در رفته بود که آنهم به دوشش آویزان شده بود...)بودوهمچنین پسربچه ای هم که اوهم مثل همان پیرمرد لباسهای کهنه ومندرسی به تن داشت ویک دایره زنگی کوچک هم بدست داشت وگه گداری صدای آنرا در می آورد...ویه ریتم خاصی به آهنگ غمگین پیرمرد می داد ویک دستش را به بازوهای پیرمرد قلاب کرده بود... انگار که داشت پیر مرد نابینا را هدایت می کرد.

این صحنه دل هرکسی را بدرد می آورد ولی پیرمرد وپسرک با اینکه آهنگ غمگینی می نواختند...ولی لبشان خندان بود...انگار از دردی جانکاه که در دلشان نهفته بود شعری می سرودند،یعنی می خواستند با این کارشان به مردم بفهمانند که...با اینکه دردی در سینه دارند ...ولی با روی خندان باید امید به فردای روشن داشت.

مردم هم که از کنارآنها می گذشتند بعضی ازآنها بی اعتنا به آنها از کنارشان می گذشتند وبعضی دیگرهم پولی درکلاه پسرک که در دست داشت می انداختند وباهر پولی که به کلاه پسرک انداخته می شد لبخند پسرک دو چندان می شد...انگار که ثروت تمام عالم نصیبش شده باشد.

نمی دانم چه شد که تنم به لرزه افتاد وسریع از پله های خانه به پائین آمدم وخودم را به در رساندمو...زود بطرف آنها دویدم وچند اسکناسی از جیبم درآوردم ودرکلاه پسرک انداختم؛بعد دستی به سر پسرکشیدم و اوهم لبخند تلخی به من زد وازمن تشکر کرد وکم،کم از آنجا دور شدند...با اینکه خودم هم وضع خوبی(منظورم ازنظرمالی)نداشتم باز خواستم که کمکی به آنها کرده باشم ؛بطرفشان رفتم وآهنگی که داشت می نواخت را قطع کردم و روبه پیرمرد کرده وگفتم: پدرجان شما هم نوازندۀ خوبی هستی واز صدای خوبی هم برخورداری...پس چرا درکوچه وخیابان سرگردانی؟!... بهتر نیست که ازاین هنرت بیشتر وبهتر استفاده کنی؟!.

پیرمرد گفت:البته همه اینرا به من گفته اند...ولی کو کسی که به من دراین راه کمک کند؟!...وباید برای این کار پولو پّله ای داشته باشم که خرجش کنم...من با این کار فقط می توانم شکم خود واین بچه که یادگار پسر وعروسم هست را سیر کنم.

منهم گفتم:خب پدر جان پدرومادراین بچه کجاهستند؟!...

پیرمردگفت:پسرم وعروسم هم نوازنده وخواننده های قابلی بودند وآنها هم همینطور تو کوچه وخیابان مشغول به کار بودندالبته این موضوع برمیگرده به 4 سال پیش که آنموقع این نوه ام 3 ساله بوده ...یکروز که آنها تو خیابان مشغول نوازندگی بودند یک رانندۀ کامیون از خدا بی خبر به آنها میزندو زود فرارمیکند وآنها هم چند ساعتی به همان حال می مانندو بالاخره از خونریزی شدید جانشون رواز دست می دهند... اگه اون راننده اونارو زود به بیمارستان میرساند حتماًزنده می ماندند ...ومنو این پسر که همراهم هست آنموقع در خانه بودیم؛چون من که نابینا بودمو کاری ازم برنمی آمد ونوه ام هم که کوچکتر بودوکاری زیادی نمی تونستیم انجام بدیم.

منهم گفتم:پدرجان در ادارۀ ما یکی از دوستانم هست که نیمی از وقتش را در اداره ونیمه دیگر را در رادیو تلویزیون کار می کند...حال من باهاش صحبت می کنم ببینم ایا می تونه تو صداو سیما توبرنامه اشون جائی برای هنرت اختصاص بدهند یا نه؟...راستی جائی برای خوابیدن داری؟!...منظورم خونه یا آلونکی داری؟!...اگه داری پس آدرسشو بهم بده تاهروقت کارتونو تونستم ردیف کنم بیام سراغت وبهت خبر بدم.

پیرمرد تشکری ازم کردوآدرسش را بهم داد وکلی خوشحال شد...وهمینطور که داشت می رفت شنیدم که داشت آهنگ شادی را می نواخت...انگار که امیدی تازه در دلش افتاده بود ومنهم از اینکه می توانستم کاری برایش بکنم خیلی خوشحال بودم.

بنابراین فردای آنروز که به اداره رفتم موضوع آن پیرمرد را برای دوستم تعریف کردم و اوهم قرار شد که موضوع را به رئیسش بگوید.

ورئیسش هم گفته بود که باید یه تست ازاو بگیرد تا ببیند بعد چه می شود،منهم فردای آنروز به پیرمرد گفتم و اوهم قبول کرد...وچند روز بعد به همراه پیرمرد ودوستم وهمچنین من باهم راهی صدا وسیما شدیم ...آنها هم ازاوتستی به عمل آوردند وخدا را شکردر این تست سربلند شدوقرارشد ازاین به بعد پیرمردوپسرک درآنجا مشغول به کار شوند ،وچون دسترسی به پیرمرد مشکل بود درهمانجا یک اتاق کوچکی دراختیارش گذاشتند که همیشه در دسترس آنها باشد وچقدر پیرمردو پسرک از ما تشکر کردند...که هم یک سرپناهی گرم ومطمئن وهم یک کار مناسبی آخر عمری پیدا کرده بودند ومنودوستم هم ازاین بابت خیلی خوشحال بودیم که توانسته بودیم یه مرحم دردی برای پیرمرد وپسرک باشیم.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: ماجرا، آقا، ماشالله، نوازنده، پسرک، روزنامه، خواننده،  

تاریخ : شنبه 18 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشالله)

(این قسمت لعنت بر بخت بد من)

آنروز طبق معمول همیشگی سوار اتوبوس یا همون (سرویس اداره مان)شدم یهو نمی دونم چی شد که بین راه ماشین خراب شد و خاموش کرد و دیگه روشن نشد ، فوری راننده سرویس ما به همکارش که آن هم سرویس همان اداره بود تماس گرفت و جریان را گفت و قرار شد نیم ساعت دیگر بیاید دنبال ما و بعد از کلی تاخیر بالاخره سرویس رسید و همه ما را سوار کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم این ماشین هم مثل ماششین قبلی خاب شد و دوباره ما بین راه همانطور هاج و واج مونده بودیم که چیکار بکنیم...

بعضی از دوستان وهمکارهام هم اونهائی که پولدار بودن آژانس گرفتند و بعضی دیگر هم که با موتور کرایه ای یا وانت و... که منم قاطی همون وانت سوارشوها بودم شدیم و رفتیم بطرف اداره مان که آنهم همگی در ترافیک گیر افتادیم و بجای اینکه ساعت7 صبح به انجا برسیم ساعت 11 ظهر به اداره رسیدیم و...تازه گیر رئیس اداره افتادیم که می گفت: حالا شما آقایون هم امروز هم نمیومدین ...من موندم من رئیس شما هستم یا شما رئیس من...شما ها همه توبیخ می شید و وقتی از حقوقتون کم شد اونوقت سر وقت میاید...هی آقای حمیدی...شما چند روز پیش تقاضای وام کرده بودید... همین الان میری امور مالی و وامت منتفی می شود...

آقای حمیدی:قربان...فداتون بشم...من بنده خدا قسط خونه دارم و باید هر ماه به مبلغ 000/000/1 رو بپردازم در صورتی که حقوق من فقط 000/500 تومن که همین هم کفاف زندگی رو نیم ده ...

رئیس گفت: مگه مجبوری خونه گرون بخری؟!...(اندازه گلیمت پاتو دراز می کردی)...این دیگه مشکل توئه نه من ...هر بار یه بونه ای برای دیر آمدنت می کنی امروز هم که خراب سرویس رو بونه کردی...

هرچی آقای حمیدی التماس کرد بی فایده بود ایتنبار نوبت آقای سعیدی بود.

رئیس گفت: حالا نوبت شماست آقای سعیدی ؟! ... شما هم امروز و خرابی ماشینو بونه کردی ...در فته 3 رووز را نیامده بودی اداره ... شما دیگه چرا؟!

آقای سعیدی: والا قربان منهم مشکل اجاره خونه دارم و حقوقم هم کفاف زندگی روزمره را هم نیم دهد ... چه برسد به دادن اجاره ... من همیشه برای پرداخت اجاره هر بار یکی از طلاهای زنم را می فروشم ... و حالا که دیگه زنم طلائی نداره مجبورم برای امرار معاشم در هفته 3 روز برای سوپری محله مون کارگری کنم تا بتوانم شکم زن و بچه ام را سیر کنم بقول بابام پسر (تو جیبت شپش هم قلپ می ندازه ) مرد که نباید جیبش خالی باشه!! ... بعد هم در هفته یه کمی کمک مالی بهم می کنه البته اون هم در حد (بخور  و نمیر)چون پدرم باز نشسته است و حقوقش از من کمی بیشتر بنابراین به منهم کمک می کند ولی باز هم (هشتمون گرو نه مونه)

رئیس دیگر چیزی نگفت و بعد به من گیر داد: شما آقا ماشالله... شما که همیشه به موقع سر کار حاضر می شدید ولی یکی دو روز شما هم دیر می آیید شما دیگه چرا؟!...

منهم گفتم: قربان یک هفته ای است که بچه ام مریض شده و توبیمارستان بستری هست و پسرم چون خیلی کوچیک و چون منو بیشتر دوست داره مدام بونه میاره که می خواد من پیشش بمونم ... منم وقتی اداره تعطیل میشه یکراست به بیمارستان میرم و خانومم هم میاد خونه پیش پسر و دختر بزرگترم میاد که برای اونا غذا درست کنه و منم تا خود صبح تا صبحانه پسرم بهش ندادم از بیمارستان بیرون نمیام و وقتی هم که می خوام بیام اداره یه آژانس می گیرمو میام ولی این دو روز اخیر چون پول نداشتم که به آژانس بدم و با یک موتور کرایه ای به اینجا آمدم و امروز هم هرطور بود خودمو به سرویس اداره رسوندم ... که اونهم هر دو سرویس اداره ماشینشوخراب شده بود و بعد با همکارای دیگه آنهم دنگی پول وانتو تا اینجا دادیم تازه اونهم چقدر تو ترافیک الاف شدیم...

رئیس وقتی زا من مطمئن شد به یکی دیگه و یکی دیگه گیر داد ... یکی از آن ها گفت: والا ما از زنمون خیلی می ترسیم بس که غر می زنه و مدام مبل و میزناهار خوری و ماشین و...قسطی بخرم تازه همین امروز هم ماشینم خراب شد و گفتم با سرویس اداره بیام که اونم از شانس بد ما ماشین خراب شد وماهم با آژانس اومدیم و...

خلاصه هر کسی یک بونه ای برای دیر آمدنش داشت و رئیس هم خواسته و ناخواسته همه را جریمه کرد و از حقوق همه ما کم کرد ...

به قول معروف ( خشک و تر باید با هم بسوزه)




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ماجرای آقای ماشاالله، ماشاالله، سرویس، خراب، مینی بوس،  

تاریخ : جمعه 17 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت آدم بی طرف)

هرروزصبح زود با سرویس به سرکارم می رفتم ولی آنروزتعطیل گفتم برم یه سری به دوستم( که 2 روزپیش آنهم به علت عمل آپاندیس دربیمارستان بستری بود )بزنم...بنابراین آنروزرا خواستم به او اختصاص بدم ویه حالی ازش بپرسم.

خلاصه یه اتوبوس معمولی سوارشدم؛تو اتوبوس که بودم برای اینکه حوصله ام سر نرود هندزفری گوشیمو تو گوشم گذاشتموبه آهنگ آروم مورد علاقه ام گوش می دادم...چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم پیر مرد کنار دستیم یه سقلمه ای به پهلویم زد و اشاره ای بهم کرد که گوشیوازگوشم دربیارم...منهم همین کارو کردم که یهو متوجۀ سرو صدائی از عقب اتوبوس شنیدم وپیرمرد بهم گفت:پسرجون اگه من جای تو بودم می رفتمو اونارو ازهم سواشون میکردم...البته اونموقعها که جوونتربودم کمی شرو شوربودم واگرهم جائی دعوائی می شد ...عوض اینکه سواشون کنم،بدتر اوناروآتیشیشون می کردم وکاربه جاهای باریکتر(کلانتری)می کشیدو...حالا بگذریم ازاین موضوع اینجور که بوش می یاد تواهل دعوا نیستی بنظرم جوون خوبی می یای!!...حتماًمی تونی بین اونا میونجی گری کنی و به دعواشون خاتمه بدی...اینطورنیست؟!...

منهم کهدیدم داره ازم تعریف میشه...کلی خوشحال شدمو رفتم که اونارو آشتیشون بدم...ولی به جز من چند نفر دیگه هم اومده بودند که همینکارو بکنند...ولی دعوا بالا گرفته بودو خود اوناهم به این دعوا دامن زدندواوضاع خرابترشد؛تواین بین منو چند نفر دیگه حسابی کتک نوش جان کرده بودیمو...بالاخره راننده که کُفری شده بود همۀ مارو از اتوبوسش پیاده کرد...منو چندنفر دیگه گفتیم:آخه این دعوا به ما ربطی نداشت ما خواستیم اونارو سواشون کنیم...ولی بیفایده بود وراننده پاشو گذاشت روگازو رفت...همۀ ما بخاطر انسان دوستی خواستیم به آن دونفرکمک کنیم که( اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم)خوبی هم به بعضی ها نیومده ها...تازه اون دونفرعین خیالشون هم نبودوباز باهم دعوا میکردند ...ما هم بی خیال اوناشدیموهرکدام به سوئی رفتیم وبه تنهائی برای خود ماشینی دست وپا کردیمتا به مقصد خود برسیم...ازاولش هم نباید توکاراونا دخالت می کردیم؛منهم به تنهائی جلوی یه تاکسی رو گرفتم که درآن یه خانوم که جلوپیش راننده نشسته بود ویه آقا هم پشت نشسته بود ومنهم سوارشدم ؛دربین راه مردچاقی هم به ما اضافه شد وبغل دست من نشست وما سه نفر حسابی جامون تنگ شده بود وبا فشار رفته بودیم تو شکم همدیگه وجای جوم خوردن هم نداشتیم...چند دقیقه ای گذشت وآقای آنطرفی من که مثل خودم آدم لاغر اندامی بود منوکمی هل داد به طرف همان آقای چاق وگفت:میشه کمی بری او نطرف تر؟!...دارم له میشم...آی ...آخه این دستۀ دستگیرۀ در داره میره توپهلو...پهلوم سوراخ شد.

منهم گفتم:منم دارم بین شماها له میشم ولی جیکم درنمی یاد...بعد رو به مردچاق کردمو گفتم: ببخشید جناب میشه کمی جابجا بشید ما هر دومون داریم له میشیم...طرف با ناراحتی تمام گفت:اگه جا بود که از تون دریغ نمی کردم...میخواین ازهردوطرف درماشینوباز بذاریم که همگی راحتر باشیم؟!...

مردلاغرگفت:ای بابا...دیگه داری چرت میگی میخوای پرت شیم بیرونو ناکاربشیم؟!...

مردچاق گفت:چی گفتی مرتیکِ...حرف دهنتو بفهم ...می دونی من کیِ ام؟!...

بعد خودشومعرفی کرد ولی هیچکداممان اصلاً اونونشناختیم ومعرفی اش هم بی فایده بود...من که ازقبل یعنی توهمون اتوبوس کتک مفصلی خورده بودم وتمام بدنم کبود شده بود ودیگه نه حوصلۀ دعوا رو داشتمو نه حوصلۀ کتک خوردن رو...هرکاری کردم که بین اونا صلح وآشتی برقرار کنم نشد که نشد...وچون وسط آنها نشسته بودم حسابی از هردو طرف کتک جانانه ای نوش جان کردم...دیگه جای سالم تو بدن من نمونده بود...راننده هم هرسه نفرمون رو پیاده کرد...منهم با ان بدن آشولاش مجبورشدم یه ماشین در بست بگیرم...که باید ازاول هم همین کارو می کردم...ولی خساست بخرج داده بودم که ضررش روهم دیدم...باید حتماًاین بلا سرم می یومد تا(درس عبرتی برام بشه).

خلاصه که به مقصد که همون بیمارستان بود رسیدم وسریع خودمو به دوستم که بستری شده بود رساندم...مثلاً خودم اومده بودم عیادت دوستم ولی چی فکر میکردیم چی شد؟!...دوستم وقتی منوتواون حالت دید بهم  گفت:چی شده؟!...کی این بلاروسرت آورده...من نمی دونم تو مریضی  یا من؟!...منی که عمل آپاندیس داشتم انقدرآشولاش نشده بودم...فکر می کنم تو بیشتر همه جات ترکیده...

بعد سریع دگمه ای که بالای سرش بود را به صدا درآوردو دکترها آمدند وزود بدادم رسیدند وکنار تخت دوستم یه تخت خالی بود که منهم بغل دست او خواباندند ودکتر تا یک هفته منو اونجا بستری کرد وبعد هم به خانواده ام خبر داد.

دو روز ازبستری شدنم درآنجا نگذشته بود که دیدم دوستم را مرخص کردند...وفردای آنروز همون دوستم به ملاقاتم آمد وبهم گفت:ای کاش خودتو به دردسر نمی انداختی ونمی یومدی به ملاقاتم...اونجوری سالمتر می موندی ومنهم دچار عذاب وجدان نمی شدم...آخه هرچی نباشه داشتی می یومدی ملاقات من که این اتفاق برات افتاد...ایشاالله که هرچه زودتر خوب بشی رفیق با مرام من...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: ماجرا، آقا، ماشالله، داستان، طنز، کوتاه، دعوا،  

تاریخ : پنجشنبه 16 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic