(گفتگوی من با من)

اگر راستش را بخواهید جدیداً ایده ای پیدا نکردم که براتون بنویسم و پست آقا شاهین کلانتری که نویسندۀ بزرگ ایرانی هست را دیدم و خیلی خوشم آمد و از گفته های ایشان ایده گرفتم حال برایتان می نویسم .امیدوارم که خوشتان بیاید چون تو این دو هفته خیلی درگیر خونه فروختن و خونه خریدن بودم حسابی مخم قفل کرده بود و هی از بیماری کرونا و چیزهای دیگه برایتان نوشتم نمی خواستم که شما خوانندگا عزیز را درگیر گرفتاری های روزمره ای که همه با آن سر و کار دارید بکنم...حالا بریم سر داستان من .

من : یه مقدار پولی دستم اومده بهتره برم خونه بخرم .

وجدانم: تو پولت کجا بود که می خوای خونه بخری؟!...

من: هی تو چرا مدام دخالت تو کار من می کنی؟!...

وجدانم: آخه تو همیشه عجولانه تصمیم می گیری!...پیش خودت دو دوتا چهار تا کن ببین پول خریدشو داری یا نه ؟!...

من: اصلاً تو به این کار ها چی کار داری ؟!... خودم یه فکرایی براش کردم .

وجدانم: مثلاً چه فکرایی؟...حتماً عاقلانه نبوده...

من: ای بابا چی می گی واسه خودت...ببینم من باید همیشه از تو اجازه بگیرم که چی کار کنم؟ و چی کار نکنم؟

وجدانم: ببین به نظر من اگر یه مغازه بخری بهتر، بالاخره یه کسب درآمدی برات میشه !!...

من: ببین جانم قبل از اینکه این فکر به کله تو خطور کنه به مخ من خورده ... بعد دیدم اصلاً با عقل  جور در نمیاد چون اگر کل پول را بدهم مغازه بگیرم ...حالا چه جوری برم جواز کار براش بگیرم؟...و تازه اش هم با کدوم پول جنس بخرم و بریزم توش و باهاش کاسبی کنم؟...

وجدانم: خدا بزرگه یه چاره ای برات می اندیشه .

من: حق با توست ولی تو این دوره زمونه کی دیگه پول براش مونده که بیاد خرید کنه...اونم از من که تازه می خوام وارد بازار کار بشم و هیچی هم بلد نیستم .

وجدانم: ای بابا چرا اینقدر زندگی رو به خودت سخت می گیری ؟... تو که تنها نیستی خانواده ات هم کمکت می کنند.

من: به قول خودت ای بابا...انگار حرف حالیت نمیشه...( من میگم نره تو میگی بدوش) دیگه هم با من کل کل نکن...شب بخیر بخواب که صبح زود باید بروم خونه را از صاحبش بخرم...والسلام.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، گفتگو، دیالوگ، من، وجدان، خانه، مغازه،  

تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آلودگی صوتی)

همانطور که برهمه گان مبرهن است ؛چند سالی می شود که آلودگی هوا وهمچنین آلودگی صوتی در تمام جوامع شیوع پیدا کرده ؛ بخصوص در ایران ما بیشتر دیده شده؛وهیچ اقدامی هم در این زمینه به میان نیامده ،یا اگرهم شده مردم به آن عمل نکرده اند. بنظرمن تا وقتی وسایل نقلیۀ شخصی وهمچنین کارخانه ها زیاد شده؛هیچ کاری برای این معضل نمی توان کرد.البته در گذشتگان همچین مسائلی وجود نداشت ویا اگرهم بود کمتر دیده می شد ؛منظورم ازگذشتگان همان زندگی غار نشینی بود که نه از ماشین وکارخانه ها ونه از تجملات آنچنانی خبری نبود .بطورمثال انسانهای اولیه شروع کردن به ساخت ابزارهای گوناگون مثل چاقو،تیروکمان،نیزه و...آنهم بخاطر اینکه یا در برابر حیوانات وحشی مثل دایناسورها ازخودشون دفاع کنند ویا از گوشت آنها برای سیر کردن شکمشان استفاده کنند؛البته برای آسایش خونه هاشون هم یک وسائلی می ساختند؛که آنهم تجملاتی به حساب نمی آمد فقط برای رفع نیازشان بوده وبس.

آنموقعها همه ساده زندگی می کردند والبته ببخشید که این را می گویم؛ ولی خانومهایشان برای هر وسئله ای که همسرانشان درست می کردند آنها را به رخ همدیگر نمی کشیدند؛ودیگر خانومها هم همسرانشان را مجبور به ساخت وسائلی که غیر ضروری نمی کردند؛خلاصه که زندگی های آنها به ((چشموهم چشمی))نمی گذشت وخیلی ساده وبی شیله پیله بود. ولی ازآنموقع که بشر به تکامل کامل خود رسید همه چی ((ازاین رو،به آن روشد))وکلاً همه چی از وسائل خانه گرفته تا ماشینها وکارخانه ها و...تغییراساسی پیش آمد که آسودگی بیش ازحد ما باعث آلودگی هوا وآلودگی صوت هم شد.

یکروز که می خواستم با ماشین خودم به سرکارم بروم ؛طبق معمول توی ترافیک گیرافتادم ؛البته اینبار ترافیک سنگین ترازهمیشه بود .

آنهم بعد از دو ساعت فهمیدیم که سرچهار راه اصلی دوماشین باهم برخورد کرده اند ،ومنتظر پلیس راهنمائی رانندگی بودند که بیاید وبرای آنها کروکی بکشد ومقصر اصلی را پیدا کند.تو این مدت بیشتر راننده ها صداشون درآمده بود ومدام یا بوق می زدند ویا عربده کشی  می کردند،وبعضی از این بساطی ها هم که درکنار خیابانها بودند صدای آنها هم به این صداها اضافه شد واین آلودگی صوتی بیشتر شد بحدی که همه از ماشینهاشون پیاده شده وبعضی باهم درگیر شدندو بعضی دیگر هم سرگرم خرید از بساطی ها شدند.

خلاصه که بعد ازمدتی راه باز شدوماشینها حرکت کردند ومن هم بعد از 3 ساعت تأخیر بالاخره به اداره امان رسیدم ،ویک جروبحث هم رئیس اداره با من فلک زده داشت ومنهم جز بهانه آوردن آنهم راست بودن گفته ام چیزی برای گفتن نداشتم وبا خجالت بسیار سرم را بهزیر انداختم وبه اتاق کارم رفتم.آنروز را با سردرد شدید به شب رساندم. ودر این فکربودم که حالا چجوری بازم تو این ترافیک خودم رو به خانه برسانم؟!...بازم ترافیک وآلودگی هوا وآلودگی صوتی!!...خدا،خدا میکردم که هرروز از این ترافیک وآلودگی هایش کم شود وحتی برطرف شود؛به امید آنروز.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: آلودگی، صوتی، هوا، ترافیک، ضرب المثل، چشم و هم چشمی، غارنشینان،  

تاریخ : جمعه 4 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آموزش رانندگی)

زهره امراه نژاد

یادم میاد موقعی که 14 یا15 سالم بود،همیشه پدرم یک وانتی داشت که مدام با آن بارکشی می کرد؛ حال چه برای جابجائی اسباب واثاثیه منزل باشه یا بارمیوه وسبزی و...ازآن استفاده می کرد وموقع تابستانها که مدرسه هاهم تعطیل می شد مرا هم با خودش می برد تا به او هم کمک کنم وهم رانندگی یاد بگیرم مثلاً خودش((با یه تیردونشون می زد)) ومنهم که ازخدام بود که رانندگی آنهم بدون اینکه کلاسش را بروم وپولی از جیب بدهم خیلی بی دردسرازپدرم یاد می گرفتم ؛البته پدرم معتقد بود که آدم از نوجوانی باید همه کاری بلد باشد یعنی ((همه فن حریف باشه))، ومنهم که ((سرم درد میکرد برای همه فنی))،وتازه می گفت:پسرباید همه کاری بلد باشه اومدیوخواستی تو این اجتماع به تنهائی زندگی کنی اونوقت اگرازت بپرسن چه کاری بلدی؟!...بعد تو می خوای چی بگی؟!...بگی ببخشیدآقا من هیچی بلد نیستم ...چون ترسیدمالنگوهام بشکنه...اینطورنیست؟...تازه اومدیو خدائی نکرده من تو جاده تصادف کردمو هیچکس هم نیومد به ما کمک کنه...اونوقت تو نباید رانندگی بلد باشی تا منو نجات بدی وسریع به یه بیمارستان و...برسونی؟!. منهم کمی فکر کردمو گفتم:آره شما درست می گوئید ولی اگه پلیس جلومونوبگیره وبفهمه که من تصدیق رانندگی ندارم ...اونوقت کی می خواد منو وشمارو تو اون حال نجات بده؟...تازه من از رانندگی می ترسم؛همه اش فکر می کنم هرآن ممکنِ تصادف کنمو به یه ماشین ویا عابری بزنم ...بعد چه اتفاقی میافته اونموقعست که خودم درجا سکته کنم ؛بعد((خربیارو باقلا بارکن)) .بعد پدرم بهم اطمینان داد که :انشاالله که اتفاقی نمیافته،اگر حواستو خوب جمع کنی مشکلی پیش نمی یاد،دیگه با من بحث نکنو به رانندگی یت ادامه بده تمام. منهم با حرفهای او کمی دلگرم می شدم ،وبه رانندگی خود با حواس جمع ترادامه می دادم .اوائل خیلی برام سخت بود ومدام دست و پام موقع رانندگی می لرزید؛ولی بعد از مدتی که گذشت در رانندگی حرفه ای شدم وپدرم هم بهم گفت:حالا وقتشِ...الآن که به سن قانونی رسیدی برو امتحان رانندگی بده وبا خیال راحت تصدیقت را بگیر واز آن به بعد بدون ترس از پلیس و...بکارت برس؛البته از این به بعد تو در همه حال کمک من خواهی شد.منهم به پیشنهاد پدر اول رفتم کلاسهای آموزشی را گذراندم وبعدبا اولین امتحان رانندگی چه تئوری وچه عملی بقول دوستام یک ضرب قبول شدم وموفق شدم بلافاصله تصدیقم را بگیرم؛البته روزها به درس ومدرسه ام می رسیدم وشبها هم به پدرم درحمل بارکمکش می کردم وپدرم هم با خیال راحت سفارشات بارها را قبول می کرد ؛چون دیگر می دانست که من درهمه حال برای کمک کردن حاضروآماده به خدمت او هستم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرینی، آموزش، رانندگی، اسباب، بار، کشی،  

تاریخ : دوشنبه 30 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گل وموش کور)

تازه گی ها نمی دونم چطورشده بود؟...که پدر ومادرم هرچقدر گل وگیاه درباغچه می کاشتند،اولش تا چند مدتی مشکلی پیش نمی آمد؛ ولی کم،کم بعد از اینکه گل یا گیاه بارور می شد؛یکهوساقۀ گلها ویا گیاهان باغچۀ مان جلوی چشمان حیرت زدۀ ما با سرعت به درون خاک کشیده وناپدید می شد؛ البته این موضوع نه تنها درباغچۀ خانۀ ما  بلکه درهمۀ باغچه های خانه های شهر مان پیش آمده بود،وهمۀ مردم اولش فکر میکردند ،ازفعل وانفعالات درون خاک پیش آمده ،برخی دیگر می گفتند: حتماً خاکش حاصل خیز نبوده ،بعضی دیگر هم گفته بودند:شاید به گیاه نورو یا آب ،وکود کافی نرسیده و...خلاصه هرکس نظری میداد؛در صورتی که اصلاً اینطور نبود وهمه می گفتند که ما حسابی به گیاهانمان می رسیم ؛این احتما لاً مربوط به چیز دیگری هست باید علت را پیدا کرد.

منو چند تا از دوستانم که این حرفها را از بزرگترهامون شنیده بودیم ؛تصمیم گرفتیم، یک راه حلی برای این مسئله پیدا کنیم؛البته ما بچه ها همیشه سعی میکردیم تواین مسئله های پیچیده کمک حال بزرگترهامون بشویم،ولی بزرگترها اینرا به فضولیِ(کنجکاوی) ما تلقی می کردند، اگر راستش را بخواهید بعضی مواقع کارمان خراب ازکار درمی آمد وبیشترموقع ها هم کارمان درست پیش می رفت.

خلاصه همه فکرهامونو گذاشتیم رویهم ؛بعضی از دوستام می گفتند: شاید شته یا کرم خاکی بزرگی زیر زمین هست، برخی دیگرهم می گفتند: حتماًکار کلاغها وکبوترهاست ،که دانه هارو قبل از اینکه رشد کنه اونارو از دل خاک بیرون می کشند و...منهم درجواب آنها می گفتم: نه هیچکدام از این چیزهائی که شما گفتین نیست،من فکر میکنم !...یه جور جونور موذی مثل موش صحرائی ،چیزی باشه وشایدهم موش کور ،چون آنها به گل وگیاه علاقۀ خاصی دارند؛مگه تو تلویزیون اون کارتون رو یادتون نیست که چجوری موش اومد وهمۀ گیاه هارو خوردش،البته یک موش نیست بلکه چندین موش هست که همه دریک زمان به باغچۀ همۀ خونه ها حمله میکنه وگرنه اگر یک موش بود اونم هرروز با این حجم زیاد چطوری می تونه این همه گیاه رو بخوره؟!...پس باید هرچه زودتریه کاری بکنیم .

همۀ بچه ها هم حرف منو تأئید کردند،وهمۀ بچه ها قرار شد نیمه شب امشب بطوری که بزرگترها ازاین عملیات ما باخبرنشوند؛دست بکار شویم ؛یعنی وقتی پدرومادرمون خوابیدند یواشکی از خانه بیرون بزنیم وبرای اون جانورهای خیالی که معلوم نیست چی هستند؟!...تله ای بگذاریم؛هرکدام از ما بچه هااز خانه های خودمان خوراکیهای جورواجور برای مثلاًموشِ آوردیم ومنهم یک هویج ویک سبد ویک تکه چوب ومقداری نخ باخودم بردم ؛مثلاً می خواستم با آنها یک تله درست کنم که تا موشِ اومد خورکیها روبخورد ،آن نخ را که یک سرش به چوب بسته بودم وسر دیگر نخ را که در دستم بود با خودم به پشت یک تکه سنگ بردم وبچه ها هم بدنبال من آمدند وهمگی در پشت آن تکه سنگ بزرگ کمین کردیم ومنتظرصید یا بهتربگم موش کور شدیم.

چند شبی کار ما شده بود همین هرنیمه شب برای گرفتن آن موجود خیالی گاهی به باغچۀ خانۀ ما ویا به باغچه های دیگر دوستان می رفتیم، وبالاخره  تو یک شب مهتابی چند ساعتی منتظر ماندیم ویکهو توی یه قسمت از باغچه که تاریک بود یه سیاهی دیدیم که ازدل خاک آهسته بیرون آمد وسرش را به آرامی به اطراف چرخاند، ومدام بو میکشید انگارفقطحس بویائی اش خوب کار میکرد ومتوجه ما شد؛ولی ما به روی خودمان نیاوردیم وسرجایمان بدون اینکه تکانی بخوریم همانطورساکت ایستاده بودیم؛اویواش،یواش بسوی طعمه رفت همان که درحال خوردن خوراکیها بود ،من سریع نخ را کشیدم وسبد روی موشِ افتاد وهمگی از اینکه اونو به تله انداخته بودیم خیلی خوشحا ل شدیم ومن آرام بطرف سبد رفتم ودستم را از زیرسبد بداخل بردم تا او رابگیرم ،ولی او زرنگی کردو دستم راگاز گرفت وفرار کرد بعد بچه ها همه به کمک من آمدند یکی سبد رویش می انداخت یکی با جارو تو سرش میزد ویکی دیگر هم با بیل افتاده بود دنبال موش وبالخره با هرزحمتی بود او را گرفتیم ودر قفسی زندانی کردیم ؛خلاصه با همین روش شبهای دیگر هم حدود 10 تا موش شکار کردیم وما دیگه احساس می کردیم چند شکارچی ماهر شده ایم ؛بالاخره درعرضِ دو هفته تمام شهر را ما بچه ها با همین کارمون پاکسازی کردیم واز دست شهردار هم یک جایزۀ نفیس مثل (جام طلا) گرفتیم وآنرا در مدرسه امان گذاشتیم ،چون اگه می خواستیم هرروز آن جام درخانۀ تک،تکمان به نوبت بگذاریم هم خراب می شد وهم برای بدست آوردنش با هم دعوا می کردیم ؛البته این از گفته های من نبود بلکه اینرا مدیر مدرسه امان به ما گفت وما هم بناچار قبول کردیم.

خلاصه شهردار هم تصمیم گرفت که آن موشها را به باغ وحش شهر تحویل دهد ،چون درآنجا بهتر به آنها رسیدگی می کردند ؛البته زمین آن قسمت که موش کورها بودند را سیمان کرده بودند ،که مبادا دوباره از راه زمین خاکی فرار کرده وبه شهر حمله کنند ودور تا دوراین لانۀ خاکی که برای آنها هم ساخته بودند سیم خاردار کشیده بودند که نه آنها فرار کنند ونه انسانها به آنها آسیبی برسانند.خلاصه شهر ما مثل اولش آباد شد یعنی همه دوباره درباغچه های خانۀ خود گل وگیاه کاشتند وهر روز بهتراز روز قبل می شد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، گل، موش، کور،  

تاریخ : یکشنبه 29 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من کی هستم؟)

تا اونجا که یادم می یاد من تو یک خانوادۀ فقیری بدنیا اومدم که برای سیرکردن شکمشون باید ازصبح تا شب توسرماوگرما توخیابونها بگردند وکار بکنند...مادر وخواهر کوچیکترم بخاطر اینکه خیلی ضعیف هستند باید دست فروشی کنند وخودم وبابام وداداش بزرگترم باید باربری کنیم،از این مغازه به آن مغازه وازاین خیابون به آن خیابون...البته یه وسیلۀ نقلیه هم داریم که اونهم یک چرخ دستی چهارچرخ که زوار در رفته شده که با اندوخته های بابام خریده شده بودوفقط بابام ازآن استفاده می کرد ومنوداداشم که مثلاً قویتر از بابام بودیم بارهارو روی دوش خودمون حمل می کردیم...وفقط درسال آنهم روزهای عید که تعطیل که چه عرض کنم باید از صبح زود با صورتی که از واکس آنرا سیاه می کردیم ولباس حاجی فیروز که خودتان بهتر می دانید که چه رنگی است(ازکلاه گرفته ...تا لباسو شلوارقرمز)ویه دایرهزنگی کوچک بدست توی خیابونها می گردیمو شعر می خوندیم ودل مردمو شاد می کردیم؛درصورتی که دلمون از زندگی خودمون خون بود...از طلبکارها گرفته ...تا صاحب خونه که طلبشو می خواست واینکه شکم خودمونو چجوری باید سیر می کردیم.

یکروز تو عید بود که منو داداشم وبابام تو خیابونها لا به لای ماشینها درحال شعرخوندن بودیم(الباب خودم سامبولی علیکوم،الباب خودم سرتوبالا کن،الباب خودم به من نیگا کن،الباب خودم بز،بزقندی،الباب خودم چرا نمی خندی؟...)(بشکن،بشکن...بشکن،من نمیشکنم...بشکن، اینجا بشکنم یارگله داره...اونجا بشکنم یارنمی ذاره...این عاشق بیچاره عجب حوصله داره...).

خلاصه درحال خوندن ودایره زدن بودیم که یکی ازراننده ها که پشت چراغ قرمز بود توجه اش به من که کم سن وسالتر از بابام وداداشم بود جلب شد وبهم اشاره ای کرد که برم پیشش...منهم سریع بطرفش رفتم ...تا اومد چیزی بهم بگه...یکهو چراغ سبزشد ودیگر فرصتی نکرد وفقط بهم گفت:حاجی فیروز کوچولو زود بیا به لاین سمتراست باهات کار واجب دارم!!...منهم به حرفش گوش دادم وبطرف کنار خیابون که اوماشینش را پارک کرده بود ومنتظر من بود.

گفتم:بفرمائید الباب خوش تیپ وخوش روبا من کاری داشتید؟!...

مرد:پسرجون ناراحت نمی شی ازت بپرسم که چند سالت؟.

پسر:نه الباب این چه حرفیه!!...من 13 سالم...چطورمگه؟!...برای حاجی فیروز بودن خیلی بچه ام؟!...

مرد:نه اتفاقاً خیلی هم مناسب برای کار من هستی...ببینم تو کسو کاری هم داری؟.

پسر:بله ...مامان وآبجی ام دوتا خیابون پائین تر گل وفال می فروشند و منوبابامو داداشم...اوناهاشند اونطرف خیابونند ...همو حاجی فیروز هارو دارم میگم...ما عیدها حاجی فیروز می شیمو؛عید که تموم میشه بقیۀ روزها وماه های سالو به باربری مشغول میشیم.

مرد:حاضری تو بابات وداداشت برای من کار بکنید؟.

پسر:مثلاً چه کاری؟!...راستی نگفتید شما چیکاره هستید؟.

مرد:من دستیار کارگردان دوم صحنه تئاترهستم...وباید برای فیلمها و تئاتر ها بازیکر خوب پیدا کنم...الآن هم به چند تا بازیگراحتیاج دارم یا بهتر بگم یه روحوضی ترتیب دادیم ...(البته برای نمایش)

پسر:روحوضی دیگه چیه؟!...

مرد:قدیمها که سینما وتئاتر نبود بیشتر مردم برای جشن ها ومراسم های عروسی هایشان چند نفر مترب را می آوردندو2 نفر که یکی از آنها مرد بود ودیگری زنی که شلیتۀ بلند به پا داشت ویک چارقد بزرگ هم بسر داشت و هردو(مردوزن) با هم روی یک تخت چوبی که آنهم روی حوضی کوچک می گذاشتند ورویش می رقصیدند ومثلاًدل مردمو شاد می کردند...یه جورائی میشه گفت کارشون مثل شما بود...

پسر وسط حرف مرد پرید وگفت:آهان تازه فهمیدم مثل نمایش سیاه بازی هست ...

مرد:ای میشه گفت تو همون سبک هاست...ولی ساهی توش نیست فقط چند تا مترب و 2 نفر حال فرقی نمی کنه چه مرد باشِ چه زن ...حالا بگو ببینم آیا می یای برای ما بازی کنید یا نه؟!...

پسر:والا باید با خانواده ام مشورت کنم ببینم اونا چی میگند؟!...

مرد نگاهی به ساعت مچی اش میکن و یه کارتی از جیبش درمیآورد وبه پسر می دهد وبهش میگه که دیرش شده وباید زودتر به سرکار خود برود وبعداً با او تماس بگیرو نتیجه رو بهش بگه ...بعد از پسر خداحافظی میکند و زود ازآنجا دور می شود.

پسر درحالی که یه نگاهی به کارت می کردو یه نگاه به آن مرد که داشت کم،کم ازاو دور می شد با حالتی ناباورانه بطرف پدر وبرادرش رفت تا موضوع را با آنها در میان بگذارد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: من، کی، حاجی فیروز، سیاه، سیا، هستم، عید،  

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کلبۀ جنگلی)

شب بود؛منو دو دوست دیگرم (نیما ونادر) درماشین بودیمو داشتیم به مسافرت می رفتیم...آنهم کجا ؟...دریا...فکرش راهم که می کردیم حسابی خوش وخرم می شدیم؛چه برسه به اینکه پا روی شن های داغ ساحل گذاشته وبعد هم از اینکه پایمان نسوزد دوان،دوان بطرف دریا می رفتیم وتن به آب می سپردیم؛وای چه حالی داشت ...وقتی پامونو تو آب می بردیم وشنهای نرمی که هرآن با هرقدمی که روی آن می گذاشتیم زیر پایمان خالی می شد ووقتی به وسط دریا می رسیدیم دیگر پاهایمان روی شنها نبود ومعلق درسطح آبها شناور می شدیم...تو این فکرها بودم که یکهو ماشین ما تکان شدیدی خورد ونور کامیون روبروئی بطرف ما آمد... نیما که تا آنموقع داشت رانندگی می کرد کنترلش را ازدست دادوماشین وبه کنار جاده برد وتو اون تاریکی چیزی دیده نمی شد یکهو زیرماشین خالی شد ودر پرتگاه کوچکی سقوط کردیم وماشین ما حدوداً دو یا سه ملقی به دور خود چرخیدو درجادۀ خاکی واژگون شد؛من دیگرچیزی نفهمیدم وزود بیهوش شدم .

انگارچند دقیقه ای درآن حالت بسربرده بودیم...وقتی بهوش آمدم خودمو بیرون ماشین دیدم انگار از ماشین پرت شده بودم بیرون...حالا چجوری خودم هم نمی دونم...من با صورت روی خاکها افتاده بودم وازسم داشت خون می اومد وکمی هم بدنم از درد کوفته شده بود...بعد تو اون تاریکی کورمال،کورمال...تنه خسته ام رو به جلو کشوندم وبا دست روی خاکها بدنبال نیما ونادرمی گشتم...چند دقیقه ای طول کشید تا آنها را پیدا کردم...نادرآنقدر با شدت روی خاکها افتاده بود که هم صورتش خونی شده بود وهم آسیب جدی دیده بودومدام آه وناله میکرد ...بطوری که وقتی خواستم زیرکتفش را بگیرم واو را بطرف خودم برگردانم...با اینکه نیمِ هوش بود آهی بلند ازته دلش کشید...کمی صبر کردم ...فکر می کنم یک دستش شکسته بود ووقتی بلندش هم کردم دوباره آهی بلند کشید اینبار کمی دقت که کردم دیدم زانویش انگار پیچیده بود...خیلی وضع ناجوری داشت ...سعی کردم او را از ماشین دور کنم ؛بعد ازآن بطرف ماشین رفتمونیماروپیدا کردم او هنوز تو ماشین بودودرحالی که سرش بروی فرمون ماشین خم شده بود...سرش را آهسته از روی رل ماشین بلند کردم ازپیشانی اش داشت خون می یومد وهنوز بیهوش بود...بعد از کلی کلنجار رفتن پایش را که بین ترمز وپدال گاز گیرکرده بود خیلی آروم بیرون کشیدم واو را از ماشین دور کردم وبعد از چند دقیقۀ دیگر ماشین منفجر شدو تکه های آهنش به اینطرف وآنطرف پرتاب شد و منهم دو دستم را همانطور که روی زمین خوابیده بودم روی بدن بی جان دو دوستم حائل کردم که دیگرآسیبی بهآنها نرسد وخدا راشکر که به سلامت البته نسبتاً جان سالم بدر بردیم...آتش هرلحظه شعله ورتر می شد ومنهم سعی کردم دو دوستم را ازآنجا دورترکنم...با اینکه دیگررمقی برایم نمانده بود باز دست از تلاشم برنداشتم .

چند دقیقه ای که گذشت دیدم دوستانم کمی بهوش آمده بودند ولی نای راه رفتن نداشتند با اینکه هرسه زخمی شده بودیم با اینحال آنها را راضی کردم که هرچه زودتر ازآنجا دور شویم...آنها هم قبول کردند ومنهم به آنها کمک کردم ...درحالی که آندو به من تکیه داده بودند؛در تاریکی شب راه افتادیم ...چند ساعتی گذشت وبه جنگلی رسیدیم واز وسط جنگل راهمان را ادامه دادیم...چند ساعت دیگرهم با خستگی را راطی کردیم واز آن دورسایۀ کلبه ای را دیدیم...وهرسه بطرف کلبه براه افتادیم...وقتی به آنجا رسیدیم کمی هوا روشن شده بود؛در زدیم چند لحظه ای گذشت درباز شد ویک پیرمرد خواب آلود درآستانۀ در دیده شد...وقتی مارا با آن حال زار دید...تصمیم گرفت که به ما کمک کند...وقتی واردکلبه شدیم...دیدم وسط اتاق یا همون کلبه یک میزچوبی که دوتا صندلی در کنارش بود ودرطرف دیگر کلبه یک شومینۀ سنگی زیبا که چند هیزم هم داخلش درحال سوختن بود به چشم می خورد...و  روی دیواریک تابلوی نقاشی از منظرۀ دریا که درآن دورها کشتی درحال حرکت بود...درطرف دیگرهم روی دیوار یک قلاب وطور ماهیگیری بزرگی خودنمائی می کرد ودر گوشۀ دیگر کلبه یک تخت خواب چوبی قرارداشت...انگار پیرمرد درآن کلبه به تنهائی زندگی می کرد...بعد من نیمارو که پاش شکسته بود بردم روی تخت خواباندم وبعد اومدم نادرو بردم روی کاناپه ای که نزدیک شومینه قرارداشت گذاشتم ...خودم هم که حسابی خسته شده بودم روی یکی از صندلیها که دور میز بود نشستم وخودمو روی آن ولو کردم...پیرمرد هم اومدو به تک،تک ما کمک کرد؛اول یه جعبۀ چوبی که پربودازوسائل کمک های اولیه را آورد وروی میز گذاشت ...اول سرم را با باند بست تا جلوی خون ریزی گرفته شود...بعد به نادرکه دستش شکسته بود کمک کردو دستش راجا انداخت وبا یک تختۀ تمیزوباند آنرا بست وصورتش  راهم که خونی شده بود تمیز کرد...بعد هم نوبت نیما رسید که روی تخت خوابیده بود ...پیشانی اش را بخیه زد وتمیزش کرد وباند پیچی اش کرد ...بعدهم پایش را که شکسته بود جا انداختو با یک تختۀ تمیز وباند آنرا بست وما هم که حسابی زخمی وخسته بودیم سریع بخواب رفتیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: کلبه، جنگلی، تمرین، نویسندگی، روزانه، تصادف، زخمی،  

تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(برنامه ریزی موفق)

امروزکه ازخواب بیدارشدم حس خوبی بهم دست داده بود،هوای اتاق خیلی سنگین بود...بنابراین بطرف پنجره رفتم وآنرا بازکردم کمی(هوا بهترشد)،وقتی به دوردستها نگاه کردم...دیدم ازپشت کوه ها (آفتاب خودی نمایاند)...انگاربا زبان بی زبانیش داشت به من میگفت: امروز با روزهای دیگر فرق میکند.

امیدوارم که همینطورباشد درفکراین بودم که (باید ببینم حس واندیشه را به چه صورتی دربیاورم) که روزم برطبق مرادم پیش برود؛پس شروع کردم به نوشتن یک برنامۀ روزانه که چه کاری را در چه ساعتی وچه زمانی انجام بدهم.

تا یکماه به روال برنامه ای که برای خودم ترتیب داده بودم عمل کردم، وهرروز وقت اضافه هم میاوردم...درصورتی که قبلاً اصلاًوقت سر خاراندن را هم نداشتم وهمیشه همۀ کارها به خوبی انجام نمی شد ...ولی حالا وضعیت فرق کرده وخیلی زندگیم نظم خاصی پیدا کرده ودیگرذهنم به آرامش کامل رسیده...وازاین بابت خیلی راضی هستم ...بنابراین به شما پیشنهاد میکنم که :اگر میخواهید به آرامش دست پیدا کنید وکارهایتان به خوبی انجام شود حتماً برنامه ریزی کنید حتماً شما هم مثل من به نتایج عالی خواهید رسید.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، برنامه، ریزی، موفق،  

تاریخ : پنجشنبه 25 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک روزبرفی)

فصل زمستان از راه رسیده بود...درنزدیکی خانۀ ما یک رودخانۀ کوچکی هست که دورتا دورآن پرشده از درختان کوچک وبزرگ کاج وبسیار منظرۀ جالبی را تشکیل داده.

اولین برف ازشب قبل شروع به بارش کرده بود وتمام زمین را از برف پوشانده بود ...پنجرۀاتاقم را که باز کردم، دیدم آن رودخانۀ کوچک چقدر به نظر زیباترازقبلش شده بود(تماشای برف درآب)خیلی جالب و دیدنی به نظرمی رسید...با اینکه روی درختان کاج برف بود ولی هنوزسبزبود...آخر این چه حکمتی ست که درطبیعت وجود دارد؛ خیلی دوراز باورنیست...اگرفکرش راهم بکنید دوراز واقعیت نیست.

اینتضادها حتی در رویاهای همۀ ما دیده می شود و(برداشت های گوناگون وگاه متضاد)در مورد انسانها هم صدق می کند؛در واقع می شود گفت که این امر(خیال های آدم به روزمرگی نزول می کند) ... بطوری که حتی بعضی مواقع نمی شود خیال را از واقعیت تشخیص داد وبعضی افراد با این افکار پریشانشان خیلی هم خوشحال وخرسند هستند ...ولی بعضی دیگر با خیالاتشان درگیر هستند وبسیاراز این بابت ناراحت هستند.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، روز، برفی، برف،  

تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سفر دورو درازمن)

چند مدتی بود که مستقل و دوراز شهرودیارم وهمچنین خانواده ام زندگی می کردموحداقل هفته ای یکباربا آنها تماس تلفنی داشتم وحداقل ماهی یکبار هم به دیدن آنها می رفتم؛آخه من به علت شغلی که داشتم مجبور به این کار شدم واینکه به شهرهای مختلفی سفرمی کردم باید به مناطق محروم می رفتم.

حتماً پیش خود می گوئید:طرف جهانگرد است؛نه اینطور نیست...من شغلم معلمی است وبرای کارآموزئی باید این مراحل را باید طی کنم...

البته حقوق کمی هم آموزش وپرورش برایم در نظر گرفته اند.

یکروزکه با مادرم تماس تلفنی داشتم او گفت:پسرم میدونی چند مدتیِ نه به ما زنگ میزنی ونه به دیدنمون میائی...من بهت نگفتم نرو ازما دور نشو(دوری فراموشی می آورد)...منهم درجوابش (گسترده با هیجانی پرشور وبی خویش) گفتم: مادرعزیزترازجانم منو ببخش...کمی کارهایم زیاد شده واداره ازم خواسته که این ماه درسهارو فشرده تر با بچه ها کارکنم برای همین هم شد که دیرشد...وگرنه من هیچوقت شما وپدر را فراموش نکرده ام.

وقتی صحبتم تمام شد به خانه برگشتم...خانه که چه عرض کنم یک کلبۀ حقیرانۀ کوچک اداره دراختیارم گذاشته بود...که هم درآنجا زندگی میکردم وهم به بچه ها درس میدادم؛البته تابستانها چون عدۀ بچه ها زیاد بود در کلبه جا نمی شدند...پس درفضای باز نزدیک کلبه یک زیلوئی پهن میکردم وبه آنها درس میدادم.

زمستان ها هم که بعلت برف وکولاک عدۀ بچه ها کمتر بود در کلبه می نشستیم وبه درسمان ادامه می دادیم.

یکروز یکی از ریش سفیدهای آن روستا به پیش من آمد ویک کتابی از سر گذشتی که درقدیم برایشان اتفاق افتاده بود به من داد که بخوانم در آن کتاب(چیزهای عجیب وغریبی درمورد گذشته می خوانم)که برام خیلی جالب بود وبعد آنرا درموقع بیکاری برای بچه های کلاسم می خواندم وازآنها می خواستم که دربارۀ آن نظرسنجی کنند و...




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، سفر، دراز، طولانی،  

تاریخ : سه شنبه 23 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(علم برتر)

آنروز من تصمیم گرفتم برای اختراعاتم به مسافرت، آنهم به خارج از شهر بروم؛بنابراین وسائل وابزاری را که برای کارم لازم بود را درساک دستیم گذاشتم وهمینطوریک چمدان کوچک هم که لوازم شخصی ام هم داخلش بود به هماه خود بردم.

وقتی سوارقطارشدم ،دیدم در بین جمعیت یک نفربا یک ساک وچمدان کوچک آنهم مثل من ...به طرف قطار و واگنی که من درآنجا بودم آمد ودرهمان کوپه ای که من در آن اقامت گزیده بودم آمد.

قیافه اش برایم خیلی آشنا بود،ولی هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم...پس سر صحبت را با او باز کردم وفهمیدم که او هم مثل من(تشنۀ دانستن بود)...بعد از کلی صحبت با او فهمیدم که(گویا او هم مرا ازپیش ترمی شناخت)...با دانستن اینکه اوهم برای اختراعات واکتشافات خود دست به این سفر زده...واینکه اوهم در گذشته چیزی را اختراع کرده که من هم اکنون می خواهم اختراعش کنم ؛ازاین حرفش دلم گرفت وحتی (رغبت نمی کنم دست به قلم ببرم)...یا اینکه بخواهم آنرا اختراع کنم و...




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، علم، برتر، قطار، اختراع،  

تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(جلسه ای دوستانه)

یک روز من ازطرف دوستم به یک جلسۀ دوستانه دعوت شدم؛ دراین جلسه همه جورافرادی شرکت داشتند...شاعران،نویسندها (رمان نویس، تراژدی ،طنزنویس و...).

من هم به عنوان یک طنز نویس در این جلسه حضور داشتم ودر طی جلسه به حرفها واشعار دیگران گوش می دادم وبعد نوبت من رسید که چیزی دربارۀ شغلم بگویم ؛منهم مطالبی دراین مورد سخنرانی کردم... وسط حرفهایم یکی از شاعران برای یکی از مطالبم (نکته های زیبا وشاعرانه برایم خواند)...منهم که از اشعارش خیلی لذت بردم(زود با هم جورشدیم)ومنهم به نوبۀ خود از اشعارش تعریف وتمجیدی به عمل آوردم؛او هم مثل من برای اولین بار بود که در این جلسه آمده بود وبا دیگران بیگانه بود ومی شود گفت او هم مثل من (ازدیگران بی اطلاع بود)؛بنابراین هردو سعی خودمان را کردیم که با دیگر دوستان در این جلسه ارتباط برقرار کنیم ودرآخر هم هردو موفق شدیم وبه نتایج خوبی هم دست پیدا کردیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، جلسه، دوستانه، دوست، دوستی، شغل، اشعار،  

تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(عشق ابدی)

منودوستم دربارۀ زندگی چگونه است؟!...بحث وگفتگوی بسیاری کردیم .به نتایج نه چندان مطلوبی هم رسیدیم.

 گفتم:(چقدر بعضی لحظات زندگی زیباست).

اوگفت:آری درست می گوئی...بعضی لحظاتش زیبا وبعضی دیگر خیلی تلخ است.

گفتم:منظورت چیست؟!...ولی انگار خیلی پریشونی اتفاقی افتاده.

گفت:آری خیلی دلم گرفته...چند ماهی می شود که عشق زندگی ام را ازدست داده ام ودیگرتنهای تنها شده ام و...

من از این حرفش که خیلی(دل شکاف وپریشان کننده بود)متأثرشدم وسعی کردم او را دلداری بدهم ...اما افسوس وصد افسوس بی فایده بود او هر لحضه غمگین تر می شد.

گفت:هروقت که یادش میافتم اشک ازچشمانم ناخود آگاه جاری می شود...چون او یک(اسم با مسمایی داشت)که هیچ وقت از ذهنم خارج نمی شود...

 




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: عشق، ابدی، تمرین، روزانه، نویسندگی، نویسنده، قلب،  

تاریخ : دوشنبه 15 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماه مهرومدرسه)

فصل تابستان تمام شده بود وماه مهرو روز بازگشائی مدرسه آغازشده بود.

من بی صبرانه منتظرهمچین روزی بودم؛باز بوی ماه مهرو بوی کتاب ودفترهای مدرسه و...آنروز،اول بازگشائی مدرسه(من در خودم نمی گنجم)...حتماً پیش خودتان می گوئید:ماه یا مدرسه بوئی ندارد؟!...

ولی به نظرمن اگرشماهم جای ما بچه ها بودید واز3 ماه تعطیلی تابستان خسته شده بودید...حتماً این بوهای دلانگیز را حس می کردید؛ حتماً باز پیش خود می گوئید:تعطیلی که خستگی ندارد؟!... ولی من میگم برای ما بچه ها که همیشه تو کوچه ها همه اش تکراری بازی فوتبال می کردیم...خستگی مفرطی داشت.

باز مدرسه وکتابها ودفترها و...وهمچنین صف کشیدن به(همان ترتیب همیشگی)برای ما شیرین تراز عسل بود.

تو روستائی که ما درس می خوندیم ...درکنارمدرسۀ ما (باغ باصفائی است)که با دیدن آن روح آدمی تازه می شود؛بوی درختانی که برگهای آن ازسبزی به زردی ونارنجی وقرمزی متمایل می شد...چقدر زیبا بود...ولی حیف ازاین برگهای زیبا که دراین ماه ازسال(پائیز) خشک می شدند وبه زمین میافتادند...ولی برای ما بچه ها خیلی خوب بود... چون با صدای خش،خش برگها که زیرپاهایمان خُرد می شدندو می شکستند ...حسابی کیفمان کوک می شد وبا شور ونشاط کودکانه به مدرسه می رفتیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسی، ماه، مهر، مدرسه،  

تاریخ : یکشنبه 14 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یا نصیب ویا قسمت)

آن زمان که من بچه بودم منو خانواده ام تو روستائی دور ازشهر زندگی می کردیم؛آنجا هوا دل انگیزبود وآنموقعها از ریا و دورنگی در مردم دیده نمی شد...درواقع منم مثل همه آدمی ساده بودم و...(آن وقتها دل من چشمۀ زلالی بود)...واز این دورنگی ها بدور بود و دوستان زیادی داشتم وهیچ غمی نداشتم وآزادانه برای دل خودم زندگی می کردم.

زمان گذشت و من بزرگترشدم وخیلی دوست داشتم که به درسم ادامه بدهم...ولی روستای ما از امکانات محروم بود وفقط تا کلاس 5 ابتدائی بیش نداشت ...ومنو خانواده ام مجبورشدیم که به شهرعزمت کنیم.

شهر با روستا زمین تا آسمان فرق داشت واز آب وهواش گرفته تا امکانات بالای آن... که چشم را خیره می کرد؛درشهر خانه ای خریدیم ومنم درسم را ادامه دادم.

تا اینکه بزرگترشدم و وقت زن گرفتنم شد...منو زنم زندگی مشترکمان  را شروع کردیم؛من تو زندگیم تلاش بسیاری کردم ورفاه خانواده ام رو فراهم کردم آخه دلم همیشه (سعی می کند ازآنچه می پسندد بی نصیب نماند) وتا بحال هرچیزی را که خود یا خانوادۀ کوچکم ازم خواسته دریغ نکردم.

بالاخره زمستان با آن بزرگی وشکوهش فرا رسید،اینجا(هوا هیچ شباهتی به زمستان ندارد)اوائل که ما تازه به شهرآمده بودیم ...هواش کمی تمیز بود ،البته به پای هوای روستای ما نمی رسید...ولی حالا که چندین ساله به شهر آمدیم متوجه شدم که آلودگی هوا بیشتر شده ومنو خانواده ام به سختی نفس می کشیم ...بنابراین تصمیم گرفتیم که با پدر ومادر پیرم وهمچنین خانوادۀ خودم به روستا برگردیم...می خواهم به بچه هایم بگویم که هنوز هوای روستا خیلی پاکتر از هوای شهر است.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، نوشته، متن، نویسنده،  

تاریخ : شنبه 13 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic