آن شب دهشت انگیز

قسمت آخر

دخترک با شنیدن حرفهای برادرش اشک در چشمانش حلقه زده بود و با ناباوری تمام به برادرش نگاه میکرد ...به حدی که حتی نای حرف زدن را هم نداشت ؛ادگارد بطرف امیلی رفت و او را در آغوشش گرفت وهردو با هم گریستند.

ماریا ومارتین از دیدن آنها به وجد آمدندو گریستند ...بعد آندو را تنها گذاشتند که کمی با هم حرف بزنند ...مارتین وماریا به پیش مسئول آنجا رفتند وبه او گفتند که می خواهند آندو را به فرزند خواندگی قبول کنند و او هم در جواب گفت که باید مراحل قانونی اش را طی کند.

این مراحل در طی یک هفته ای به طول انجامید وبالاخره آنروز فرا رسید که امیلی به همراه ادگارد و خانوادۀ جدیدشان عازم خانۀ جدید شوند .

وقتی به خانه رسیدند امیلی با تعجب به آن خانه خیره شد وگفت:وای خدای من...چه خانۀ بزرگی ...داداش ما قرار اینجا زندگی کنیم؟!...

این باور نکردنی ؟!...حتماً دارم خواب میبینم!!...یکی منو نشگونم بگیره تا از خواب بیدارشم.

ناگهان خودش از بازوی خودش نشگونی گرفت وفریاد کوتاهی کشید ...طوری که هیچکس جزء ادگارد که بغل دستش بود نشنید...هردو یواشکی خندیدند ودست همدیگر را گرفتند و وارد خانه شدند.




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، دهشت، انگیز، وحشت، سریال، سریالی،  

تاریخ : جمعه 25 مرداد 1398 | 07:00 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت ششم

ماریا ومارتین و ادگارد با هم به پرورشگاه رفتند وبا مسئول آنجا صحبت کردند و او ازاین بابت خیلی ناراحت شده بود وهمانوقع که دخترک را به آنجا تحویل داده بودند گفته بود که خیلی دنبال آنها گشته بود...و وقتی از آنها خبری نشد دیگر بی خیالشان شده...وبشنوید از خواهرش که وقتی برادرش او را در آن وضعیت رها کرده بود بسیار ناراحت شده بود...و او هم دراین  2 سالی که از برادرش خبری نشد ...او هم برادرش را فراموش کرد.

مسئول پرورشگاه به آبدارچی (که بچه ها او را بابا نقلی صدا میکردند

اونم به خاطر اینکه برای آروم کردن بچه ها بهشون نقل میداد) گفت: برو زودتر امیلی را بیاور اینجا.

بعد از 5 دقیقه که گذشت امیلی را آورد...او دیگر یک دختر کوچک 8 ساله نبود دختری زیبا با موهای قهوه ای روشن وقد بلند وچشمانی سیاه وبراق وارد اتاق شد وسرش را بر حصب احترام پائین انداخت وبه آن جمع نا آشنا سلامی کرد(ماریا،مارتین،ادگارد).

ادگارد که اکنون 14 ساله بود وکمی چهره اش تغییر مختصری کرده بود و دوران نوجوانی را پشت سر گذاشته بود...با دیدن خواهرش تنش به لرزه افتاد وخیلی ناباورانه چند لحظه ای به امیلی خیره شده بود ... بعد خواست سراسیمه به سوی امیلی برود ولی پاهایش سست شده بود و او را یاری نمی کرد...بنابراین او را به اسم صدا زد...دخترک با تعجب به او نگاهی کرد...او را برای اولین بار میدید پیش خود گفت:او کیست اسم مرا از کجا میداند؟!...

ادگارد:امیلی... خواهر کوچولوی عزیزم...منو نشناختی؟!...منم ادگارد برادرت...خواهرم من تورو فراموش نکردم...من که بهت گفتم میام دنبالت ...وتمام ماجرا رو براش تعریف کرد.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خواهر، گمشده، پرورشگاه، ترسناک، پلیس،  

تاریخ : پنجشنبه 24 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت پنجم

پسرک خیلی ترسیده بود وبناچار به خواهرش گفت که بعداً به کمکش خواهد آمد؛اول باید پلیس وسگ را دست بسرشان کند وبعد به سراغ او بیاید وبعد از آنجا دور شد.

پسرک آنچنان تند میدوید کسی به گرد پاش هم نمی رسید...در همان موقع به جاده رسید ؛در آن تاریکی که چشم،چشم را نمی دید به جادۀ خلوت و تاریک قدم گذاشت...در همین موقع بود که از آن دور ماشینی با سرعت به او نزدیک می شد...وراننده او را ندید وبا او برخورد کرد ... این صحنه خیلی دلخراش بود ...در همین موقع راننده وزنش که خیلی ناگهانی با چیزی برخورد کردند ومعلوم بود که خیلی ترسیده بودند... سریع از ماشین پیاده شدند...تا ببینند آن شیء که باهاش برخورد کردند چه بوده؟!...آنها اول فکر کردند که به یک حیوان برخورد کردند؛با تعجب دیدند که پسر کوچکی روی زمین افتاده وبا صورت وبدن خونین او روبرو شدند...آنها خیلی ترسیده بودند وسریع او را به اولین بیمارستانی که سر راهشان بود رساندند ...وبقیۀ ماجرا را هم که همه میدانیم.

***

ماریا ومارتین با ادگارد به همانجائی کهادگارد گفته بود(چاه) رفتند ...

ولی پسرک هرچه صدا زد کسی جوابی نداد؛بعد مارتین گفت :ادگارد جان بیفایده است کسی آنجا نیست یعنی الآن هر اتفاقی هم که باید افتاده باشه تو این چند سال افتاده...بهتر برویم به نزدیکترین پاسگاه شاید اونها ازش خبر داشته باشند وپیداش کرده وبهکمکش آمده اند...نگران نباش همچی درست میشه .

آنها به مسئول آنجا همه چیز را توضیح دادند و اوگفت:بله یه همچین موردی را ما از سروان اوارش شنیده بودیم ...او آنموقع یعنی آخرهای خدمتش بوده ومیشه گفت که آخرین مأموریتش بود و وقتی به تعقیب آندو بچه میره یه صدای جیغ دختررو از دورمی شنود وسریع خود را به محل حادثه میرساند... ولی پسر فرار کرده بود ولی دختر صداش توی چاه به گوشش رسید...اوهم سریع به مأموران آتشنشانی خبر داده آنها هم بعد از نیم ساعت دیگر به آنجا آمدند وشروع به عملیات نجات دهی به دختر شدند؛بعد از 10 دقیقه کار طاقت فرسا ی مأموران یکی از آنها همانطور که دخترک را که تمام بدنش از کثیفی سیاه شده وبیهوش ومجروح را در بغلش گرفته بود از چاه بیرون آمدند.

دخترک را با بدنی مجروح به نزدیکترین بیمارستان بردند...او در موقع سقوط سرش به جائی خورده بود وشکسته بود وهمچنین یک پا ویک دستش هم شکسته بود واو در حدود یکماهی هم در بیمارستان بستری بود در این مدت سروان اوارش هم بیکار نبود ودنبال قضیه را گرفته وفهمید که آندو از پرورش گاه فرار کرده بودند...و او را تحویل پرورشگاه داده بود.

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، وحشتناک، ترسناک، جاده، تصادف،  

تاریخ : چهارشنبه 23 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت چهارم

هر چه دو قلو ها بزرگتر می شدند او هر روز چیز های نامفهومی از گذشته اش به یاد می آورد و بعد ها تصاویر کمی برایش واضح تر شد و بعد یکروز که با خانواده اش به مسافرت رفته بود چیز ها و صحنه هایی را به یاد آورد و حتی یادش آمد که اسمش خودش ادگار بوده و یه خواهر 8 ساله داشته که اسمش هم امیلی بوده و روز های دیگر کم کم از زندگی گذشته اش به یاد آورد که او و امیلی تو یه پرورشگاه زندگی می کردند و هر دو تصمیم گرفتند که از اونجا فرار کنند ... آنهم یک شب بارانی بود وقتی هر دو از آنجا فرار کردند تو کوچه پس کوچه ها همینطور که سر گردان و گرسنه بودند یکهو صدای سوت پلیس را می شنوند که به آن ها اشاره می کرده و آنها هم از ترسشان به کوچه های دیگر می رفتند و همانطور که پلیس به دنبالشان می دویده یک سگ پلیس هم به همراه داشته به دنبال آنها راه افتاده و آنها هم که ترسیده بودند هنگام دویدن اعتناء به زیر پایشان نکردند و همینطور که دختر جلوتر می دویده و پسر پشت سرش مواظب او بود که مبادا پلیس به آنها تیر اندازی کند و یا آن سگ وحشی به آنها حمله کند یهو صدای جببی خواهرش را می شنوند و می بیند که از او خبری نیست و جلوی راهش دید یک چاهی حفر شده رو به رویش هست و صدا از آنجا به گوشش می رسد جلوتر رفت آنقدر آنجا تاریک بود که چیزی دیده نمی شد هر چه او را صدا کرد جوابی نشنید هر لحظه پلیس و آن سگ داشتند به انها نزدیک تر می شدند...

ادامه این داستان را فردا بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، پلیس، پرورشگاه، شب، جاده، ترسناک، ترس،  

تاریخ : سه شنبه 22 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت سوم

همسر خانوم ماریا(مارتین) هم از راه رسید وروبه همه سلام و احوالپرسی کرد ،در همین موقع دوقلوها هم سر رسیدند وبا شور وهیجان بسیار به آغوش پدر پریدند وصورتش را بوسه باران کردند...  دوقلوها 5 ساله بودند؛همۀ خانواده دور میز ناهار جمع شدند ومشغول خوردن غذایشان شدند و بعد از اتمام غذا آقای مارتین پسرک را به همراه خود به سالن پذیرائی برد وچند کلمه ای با او صحبت کرد؛وبه او گفت:اینجوری که نمیشه همه اش بهت بگیم پسر جون البته اگر ناراحت نمیشوی میخواهیم یه اسمی برات انتخاب کنیمالبته با میل خودت...حالا بگو ببینم از چه اسمی خوشت میآید؟...ما هم به همون اسم صدات میکنیم .

پسرک کمی فکر کردو گفت: به نظرم ادگارد...همه اش فکر میکنم این اسم برام آشناست...حالا کجا شنیدم اصلاً یادم نمی یاد؟!...

***

چند هفته ای گذشت و آنها به ادگارد عادت کرده بودند واونو جزءی از خانوادۀ شان می دانستند وهرکجا که میخواستند بروند او را هم با خودشان میبردند مثل(پارک ،سینما،بازار،مسافرتها و...)

یکروز موقعی که ادگارد مشغول بازی با دو قلوها بود ناگهان دخترک (آدلا)پایش به چیزی گیر کرد وبه زمین خورد وادگارد چون از آنها بزرگتر بود احساس مسئولیت میکرد،سریع بطرف آدلا رفت و او را از زمین بلندش کرد ولباسهایش که خاکی شده بود تکانی داد ودید که دست وپای دخترک کمی زخمی شده وگریه میکند...ادگارد رفت  و از خانوم کتی کیف کمکهای اولیه را گرفت و به پیش آدلا برگشت ...وپنبه والکل طبی را از آن درآورد وزخمهای دخترک را شستشو داد وفوت میکرد که دخترک اذیت نشود و جای زخمها را پانسمان کرد ودست نوازشی بر سر او کشید ورفت که از خانوم کتی 2 تا آب نبات بگیرد ویکی را به آدلا وآن یکی را به ادوارد داد ودخترک کمی آروم گرفت.

ولی این اتفاق باعث شد جرقه ای در مغز ادگارد بزند وصحنه ای مثل فیلمی سیاه ومبهومی جلوی چشمش پدیدار شود وسرش بدرد آمد وفریادی از ته دل کشید ودوقلوها که از اینکار او به وحشت افتاده بودند سریع به پیش پرستار رفتند وماجرا را برای پرستار تعریف کردند وگفتند که: ادگارد یهو داد زد انگار دیونه شده زود بیایید تا خودشو نکشته ...

پرستار هم سریع به پیش ادگارد رفت وفهمید که این حالتها مربوط به آن میشود که چیزی را به یاد آورده ؛بنابراین داروی آرام بخشی به او تزریق کرد وادگارد کمی آرام شد ودر رختخواب خودش به خواب فرو رفت.

وقتی ادگارد بیدار شد پرستار را بالای سر خود دید واز او پرسید چی شده؟!...

پرستار:بهت تبریک میگم این یه نمونه از حالتهائی است که ممکن بهت کمک کنه که گذشته ات را به خاطر بیاری...البته اولش بصورت یک تصویر مبهومی به نظرت میاد ...ولی به مرور زمان آن تصویرها واضح تر خواهد شد ...گفتم که جای هیچ نگرانی نیست.


طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، شب، جاده، کوچه، بچه،  

تاریخ : دوشنبه 21 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

قسمت دوم

لحظه ای بعد از صبحانه همانطور که پسرک در اتاقش قدم میزد به طرف پنجره رفت وپرده ها رو کنار زد وبه منظرۀ بیرون (حیاط) نگاهی انداخت...محوطۀ گل کاری شده با درختانی که شکوفه های صورتی زده بود بسیار زیبا وتماشائی بود؛در همان موقع خانوم زیباو جوانی را دید که مشغول بازی با دو فرزندش بود ...به نام های آدلا و ادوارد ...چون هر توپی که به طرفشان می انداخت میگفت:بیا ادوارد توپو بگیر... بعد به آن یکی توپ را میداد و میگفت:حالا نوبت تو آدلا ...بگیرش...بعدش هم میگفت:بچه ها مواظب خودتون باشید کمی آرومتر...نیافتید زمین ...خیلی مراقب همدیگه باشید.

بعد از تمام شدن بازی اندو را بغل کرد وبه داخل سالن برد.

آن خانوم جوان زن راننده وآندوهم بچه هایش بودند...آندو بچه یکی پسر ودیگری دختر بود که هم سن وسال به نظر میرسیدند ...وقیافه هایشان کمی به هم شبیه بود انگار که دو قلو باشند...ولی با این تفاوت که موهای یکی از آنها(دختر)بلوند روشن وبا چشمهای آبی روشن وقامتی بلند ولاغر وآن دیگری(پسر)بلوند تیره وبا چشمهای آبی تیره وقامتی کوتاه وچاق...بود.

بعد از لحظه ای پسرک حوصله اش سر رفت  ودر اتاقش را آرام و آهسته باز کرد ویواشکی به بیرون نگاهی انداخت...هیچکس در راهرو نبود...آرامو بیصدا وپاورچین،پاورچین آمد بیرون وآهسته،آهسته بطرف پله ها آمد وبه پائین نگاهی کرد باز هیچکسی را ندید... آرام ، آرام از پله ها پائین آمد به وسط پله ها که رسید همان خانوم جوان (مادر بچه ها) را دید که به مستخدمۀ خود گفت:کتی لطفاً بچه هارو به حمام ببر کمی کثیف شده اند...راستی به جانی هم بگو هرچه زودتر میز ناهارو آماده کنه...الآنست که مهمون کوچولو مون هم پیداش بشه.

بعد از تموم شدن حرفش رویش را به آنطرف که پسرک روی پله ها خشکش زده بود افتاد وگفت: بیا نگفتم مهمون کوچولو مون هم اومد؛

بعد رو کرد به پسرک وگفت:خیلی خوش آمدید...چرا اونجا ایستاده ای ؟!... بیا پائین عزیزکم نترس...کسی بهت آسیبی نمی رسونه ...بیا پسر خوب.

بعد دستش را به طرف پسرک دراز کرد واشاره کرد که بیاید پائین... او هم آرام،آرام از پله ها پائین آمد وبطرف خانوم رفت وبا او دست داد وخوشو بشی کرد.

خانوم:ماریا دوئین هستم...اسم تو چیه؟.الآن که حالت بهتر اینطور نیست؟!...

پسر:سلام خانوم...ماریا دوئین...من به خانوم پرستار هم گفتم که اسمم رو بخاطر نمی یارم...ممنون خوبم شما چطورید؟.

ماریا :اوه چه پسر مودبی...تو خیلی جنتلمنی ...مثل اونا هم حرف میزنی.

پسر:ممنون خانوم...ببخشید که مزاحم شما شدم همه چی رو پرستار برام تعریف کرد...ولی واقعاً متأ سفم هیچی از گذشته یادم نمی یاد...حتی نمیدونم اسمم چیه؟!...یا اینکه خانواده ای یا کس وکاری دارم یا نه؟!.

پسر با خجالت سرش را به زیر انداخت وچیزی نمانده بود که اشک در چشمانش حلقه بزند که زود خانوم ماریا بدادش رسید واو را دلداری داد و گفت:ناراحت نشو پسرم این یک امر طبیعی هست که ممکن برای همه پیش بیاد اصلاً خودتو ناراحت نکن...دکتر هم به ما گفت به مرور زمان یواش،یواش حافظه اش بر میگرده وبزودی میتونی همچی رو به یاد بیاوری...ما هم تلاش خودمونو میکنیم که خانواده ات را پیدا کنیم.


ادامه ماجرا را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، شب، خیابان، ماشین، تصادف، سریال، سریالی،  

تاریخ : یکشنبه 20 مرداد 1398 | 07:14 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آن شب دهشت انگیز)

(قسمت اول)

صبح شده بود ولی هنوز پلکهایش سنگین بود وبا نور کمی که از گوشۀ پرده به صورتش تابیده بود...بالاخره باهر زحمتی بود چشمهایش را باز کرد؛وقتی به اطرافش خوب نگاه کرد احساس کرد

توی یه جای نا آشناهست...ولی با اینحال اتاقی که در آنجا بسر میبرد

با رنگ آبی آسمانی وستاره ها وماه درخشانش که روی دیوار روبرو  نقاشی شده بود ...فضای زیبائی را برای آدم تداعی میکرد؛تا به حال همچین منظره ای را تو عمرش تجربه نکرده بود...بعد به پرده نگاهی

کرد با اینکه خیلی ساده بود ولی رنگش خیلی زیبا بود رنگش آبی روشن وخیلی براق ...گوشۀ اتاق یک آباژور بلند دیده میشد که هنوز روشن بود...طرف دیگراتاق یک صندلی ومیز تحریر که رویش چند کتاب ودفتر ویک جا قلمی زیبای منبت کاری شده با ظرف جوهردانش

به چشم میخورد.

از روی تختش نیم خیز شد وخواست که بلند شود که ناگهان صدای در اتاق با قژ،قژی باز شد...ویک خانوم جوانی که از لباسش پیدا بود که پرستار هست ولی اونجا که شبیه بیمارستان نبود؟!...پس اوآنجا چیکار میکرد؟!...

پرستار در حالی که یک سینی صبحانه دردستش بود وارد اتاق او شد؛

وبه طرف او آمد وگفت:سلام صبح بخیر...خوب خوابیدی؟حال پسر کوچولومون چطور؟

پسربا این حرف کمی تعجب کرد مگه او چش شده بود؟!...چرا از شب قبل چیزی یادش نمیاد؟!.

پسر:سلام صبح شما هم بخیر...من خوبم ...تازه اش هم من دیگه کوچیک نیستم بزرگ شدم...الان هم 12 سالم...ولی اینجا کجاست؟!...

من اینجا چیکار میکنم؟!...اصلاً اسمم چیه؟!...پاک گیج شدم...شما کی هستین؟!...هیچی یادم نمیاد.

پسر با ناراحتی بسیار دستهایش را برد دم چشمهایش وشروع کرد به گریه کردن.

پرستار سینی رو روی تخت کنار دست پسر گذاشت ودستاهای پسر را کنار کشید و گفت:ای وای ...این دیگه چه کاری؟...مگه تو نگفتی که دیگه کوچیک نیستی وبزرگ شدی؟...

پسرکمی که آرومتر شده بود با دستهایش اشکهایش را پاک کرد وگفت:پس من اینجا چیکار میکنم ؟!...اینجا برام خیلی ناآشناست...تو کی هستی؟...

پرستار:صبر کن یکی ،یکی به تموم سوالاتت جواب میدم...کمی آروم باش تا برات تعریف کنم.

تو حدود یکماه پیش با یک ماشینی تصادف میکنی وراننده وزنش که داشتند به جائی میرفتند با ماشین اونا تصادف کردی واونا هم سریع تو رو به بیمارستان ما میآورند؛آنموقع وضعیتت خیلی وخیم بود و تو اون یکماهی که تو بیمارستان ما بود تو حالت کما فرو رفتی... واین بنده خداها(راننده وزنش)مدام بالای سرت بودند وخیلی نگرانت بودند ...وراننده هم همون موقعها به رسانه ها در بارۀ تو اطلاعاتی داده بود

ومیخواست ببیند تو کسو کاری داری یا نه؟...حالا راستشو بگو آیا تو پدرو مادری داری یا نه؟...

پسر:گفتم که من هیچی از گذشته ام یادم نمیاد...حتی نمیدونم که کی هستم؟!...

پرستار خیلی خوب ناراحت نباش مشکلی نیست ...این فراموشی موقت هست ...وهمیشه برای بعضی از بیمارانی که از تو کما در میآیند پیش میاد این طبیعی ...بهت قول میدم بعد از گذشت زمان کم،کم بخاطر خواهی آورد...البته اگه به حرفهای منو آقای دکتر وهمینطورخانوادۀ فعلیت که همان راننده وزنش هست گوش بدهی هیچ مشکلی پیدا نمیکنی... تازه باید همیشه سر وقت هم غذاتو بخوری وهم داروهاتو...

ادامه این داستان را در قسمت بعد بخوانید




طبقه بندی: داستان سریالی آن شب دهشت انگیز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جاده، شب، وحشت، دهشت، بچه،  

تاریخ : شنبه 19 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات