(ماجراهای آقا ابرام)

آقا ابرام دوماد می شود

سکینه خانوم که مادر آقا ابرام بود بعد از مدت ها که به خواستگاری های پی در پی برای آقا ابرام می رفت خلاصه بعد از طی 80 فقره خواستگاری که رفته بود وهمیشه دست خالی برگشته بوود آنهم یا سکینه خانوم پسند نمی کرد یا خود آقا ابرام ... و پدر آقا ابرام هم کلاً در این باب دخالتی نداشت و بی طرف بود.

بالاخره در سن 34 سالگی داماد شد . به این صورت که یکی از همسایه های سکینه خانوم براش یه دختر خوب و نجیب و کد بانو و بطوری که سکینه خانوم می خواست که عروسش حتماً باید هنرمند باشد و از هر انگشتش یه هنری بریزد.این دختر خانوم هم از همه نظر خوب بود و عالی بود یعنی از مدرک تحصیلی اش که لیسانس مامائی گرفته و خیاطی ، گلدوزی، آشپزی ، شیرینی پزی و ... به قول معروف این دختر خانوم که 26 سال داشت همه فن حریف بود فقط بقول سکینه خانوم فقط سنش بالا بود...

البته چه انتظاری میشه داشت . بالاخره پسرش هم سن بالا داشت و هم اگر عروس هنرمند می خواد باید پی همه چی و بتنش بماله دیگه...

خلاصه که سکینه خانوم به همراه ابرام آقا و شوهرش به خواستگاری این دختر خانوم رفتند و خدا را شکر بالاخره مورد پسند سکینه خانوم و آقا ابرام قرار گرفت و بزودی عروسی سر گرفت و چقدر هم عروسی مفصلی براش گرفتند و کلاً همۀ کوچه را چراغانی کردند و حتی همۀ همسایه ها هم به عروسی دعوت شده بودند.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام، 
برچسب ها: لات، لوتی، داماد، داستان، کوتاه، عروس، عروسی،  

تاریخ : سه شنبه 1 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

آقا ابرام به فرنگ میرود

یکروز که مادرم به خرید رفته بود دیدم سراسیمه در رو باز کردو اومد تو خونه وهمینطور که نفس ،نفس میزد گفت:فهمیدید...چی شده؟!...با خیال...راحت...نشستین تو...خونه واز...هیجا خبر ندارینکه؟!...بعد رو کرد به منو گفت:بچه پاشوازجات یه لیوان آب بهم بده تا نفسم جا بیاد...بعد ادامه داد که:کجا بودم آهان داشتم میگفتم که همۀ اهل محل دربارۀ رفتن آقا ابرام به فرنگ(کشور خارج)حرف میزنند و... من به مادرم گفتم:مگه حالا میخواد کجا بره؟!.مادر:والا اینئ دیگه هیچکی نمیدونه؟!...پدرم گفت:حالا واسه چی میخواد بره خواب نما شده یا اینکه نذر،شایدم بلیط بخت آزمائی برنده شده؟!... مادر:والا اینجوری که همسایه ها میگفتند برای دوا ،درمون باباش میره چون دکترای اینجا بهش گفتند مریضیش ازاین مریضی جدید یاس چی بهش میگن؟!...(سرطان)البته از چه نوعش هست دیگه خدا عالمه حالا دکترا نمیتونند که درمونش کنند وباید بره خارجه دواش اونجاست ...تازه مادرش هم گفته میخواد با اونا بره چون تنهائی اینجا چیکارکنه تا اونا بخوان برگردند این بنده خدا از نگرانی دلش هزار جا میره... وهرچی هم که آقا ابرام بهش گفته:آخه ننه جون تو دیگه واسه چی میخوای بیای؟ماکه نمیخوایم بریم تفریح که میریم بابارو خوبش کنیم برگردیم تازش هم ازاونجا تلفن میزنمو بهت خبرمیدم وهمه چیو مو به موبهت میگم...ولی هرچی بهش گفت (تو کتش نرفت که نرفت)پیرزن (پاشو کرده تو یک کفش)ومیگه :الا به الا من این چیزا سرم نمیشه منم باهاتون میام منو اینجا تنها نذار...وگرنه وقتی برگردی با جسد بی جون من روبرو میشی ها...گفته باشم بعد نگی چراها؟!...(حالا از من گفتنو از تو نشنیدن). خلاصه که آقا ابرام راضی میشه وهمه با هم به خارج میروند...آنروز بالاخره فرا  رسید وهمسایه ها با سلامو صلوات آقا ابرام وخانواده اش را راهی سفر کردند یا بهتربگم بدرقه اش کردند... آخه قدیمها هرکی میخواست به سفر خارج برود همسایه ها بدرقه اش میکردند وازآنها سوغاتی طلب میکردند ولی آقا ابرام که برای گردش نمیرفت که برای درمون باباش میرفت بنابراین هیچ کس از آنها چیزی دربارۀ سوغاتی نگفتند وفقط گفتند که انشاالله که صحیح وسالم برگردد و طلب سلامتی برایش کردند؛واین سفرآنها به مدت3 ماه طول کشید و وقتی آقا ابرام به همراه خانواده اش برگشتند...با اینکه پدرش کمی خسته از درمانش برگشته بود...ولی با اینحال باز کمی کسل به نظرمیرسید و همل همسایه ها دوباره با سلامو صلوات به استقبال آنها آمده بودند...آقا ابرام برای همه توضیح داد که درمان پدرش با موقیت انجام شد ودیگر هیچ اثری از سرطان در او نیست (پدرش)وهمه چی به خوبی پیش رفته.بعد از یکی دو روز دیگر آقا ابرام برای خوب شدن پدرش یه جشن مفصلی تو کوچه ومحل گرفت وهمۀ کوچه را چراغانی کرد وسورو ساتی راه انداخت که نگو نپرس اگه کسی از محلۀ دیگه به آنجا می آمد فکر میکرد که عروسی چیزی برپاست...خلاصه که از شیرینی وشربت گرفته تا شام همۀ اهل محل مهمان آقا ابرام بودند وچون اهل محل زیاد بودند نمیتونست برای همه سوغاتی بیاره برای همین فقط 10 بسته شکلات خارجی که از آنجا خریده بود با خودش تونست بیاره واونم آوردو گذاشت روی ده تا میز که همه تو کوچه چیده شده بود...یادم رفت که بگم آقا ابرام چون خونه اشان خیلی کوچک بود همۀ اهل محا جا نمی شدند بنابراین 10 یا14 تا صندلی با میزش را سلف سرویس محلشون برای یک شب اجاره کرده بود...خلاصه که شکلاتهارو روی میزها گذاشت وهمان موقع بود که بچه های محل به شکلاتها حمله ور شدند...ولی خدا عمرش بده صغرا خانوم پیرزن محله زود سر رسید و نگذاشت که بچه ها شکلاتهارو غارت کنند و خودش بسته های شکلاتهارو بین چند تا از مردای محل داد که به همه تعارف کنند وبه لطف ایشون همه بطور مساویاز آن شکلاتها نوش جان کردند...ولی خدائی شکلاتای خارجی هم با شکلاتای وطنی خیلی فرق میکنه خیلی خوشمزه بود جاتون خالی ایشاالله که یکروز سفر خارج نصیب همه بشه البته تفریحی اش نه درمونی اش وشما هم بتونید بریدو از این شکلاتها میل کنید.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام، 
برچسب ها: لات، داستان، لوتی، فرنگ، ابرام، طنز، خنده دار،  

تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

ماشین نو دردسر نو

همانطور که قبلاً به اطلاعتون رسوندم به لطف آقا ابراهیم (که تو محل به آقا ابرام معروف بود) همیشه تو کوچه ما اتفاقهای جور واجوری پیش میومد؛ یکروزآقا ابرام تو قهوه خونۀ محل با دوستاش نشسته بود وداشت چای می خورد ومشغول قلیون چاق کردن بود ویهو بهش خبر رسید که:چه نشستی که تومحل 2 تا از همسایه ها به جون هم افتادند ...اونم سر اینکه کی ماشینشو دم در خونه شون بذاره...چون تو محلۀ ما هرکی واسه خودش ماشین داره وهمه بدون استثناء...چون تو خونه شون پارکینگ ندارند دم درخونه شون میذارند وچون ایندو توی خونۀ 2 طبقه زندگی میکنند براشون مشکل پیش اومده ؛ یکی از آنها آقا نعمت هست که به تازگی ماشین خریده ودومی آقا اسماعیل که 4 سالی هست که ماشین داره وتا به حال هم مشکلی با همسایه هایش نداشته... البته هردو مستاجر هستند وصاحب خونه هم بالا سرشون نیست یعنی صاحب خونه در بالای شهر زندگی میکند وای خونه رو 2 سال یکبار به مستاجرهای جورواجور اجاره میدهد...خلاصه که ایندو تا قبل از اینکه یکیشون ماشیندار بشه باهم به خوبی رفتارمیکردند...با آمدن آقا ابرام همۀ همسایه ها که برای دیدنو سوا کردن آندو آمده بودند؛کنار رفتند وهمه ساکت شدند ومنتظر تصمیم آقا ابرام شدند که ببینند او چه نظری میدهد؟...آقا ابرام هم (نگذاشتو نه برداشت)گفت: چه خبرتونه محله رو( گذاشتین رو سرتون) دو تا آدم گنده خجالت نمیکشید سر جا کردن ماشین به جون هم افتادین ؟!...یکم واسه همدیگه احترام قائل بشید مثل(سگ وگربه به پرو پاچۀ هم پیچیدید)خب کوچه به این بزرگی یکی عقب وایسه ویکیتون هم جلو قشنگ دوتا ماشین هم اینجا جا میشه  مگه فرقی هم میکنه؟...آقا نعمت که تازه ماشین خریده بود گفت:آخه من زودتر از سرکارمیام خونه پس باید من جلوتروایسم وتازش هم باید مواظبش باشم که کسی روش خط نندازه ویا ندزدنش و...ومدام از پنجرۀ طبقۀ بالا خودمواهل وعیال باید چند دقیقه یکبار مواظبش باشیم...ولی اگه عقبتر پارکش کنم چه جوری ازاین پنجره که جلوش طوری خورده سرمونو بیاریم بیرون اینجوری که دید نداره...ولی اگه روبروی در باشه بهتر...و اگه اتفاقی هم بیافته زود متوجه میشیمو به دادماشین می رسیم...بد میگم آقایون اهل محل؟...همه هم حرفشو تائید کردند ولی آقا اسماعیل (گوشش بدهکار این نبود)و مدام (جواب سر بالا می داد که:نخیر اینطور نیست اگه ماشین من عقب وایسه برای همسایه ها مزاحمت ایجاد میشه...چون اون بنده خداها ماشینشونو کجا بذارند دیگه جلوی در خونه شون که نمی تونند بذارندباید عقبتر وایسند وهمینطوری تا ته کوچه ادامه پیدا میکنه وکوچه که تموم بشه یهو میبینند ماشینشون وسط خیابون ...وهمینطور که داشت نطق میکرد دستشو به زمین کوبید وگفت:اینجا جای منه وهمسایه ها هم شاهدند...آقا نعمت گفت:چیه مگه اینجارو خریدی؟...یا سندشو به اسمت زدند؟...اگه مردی بیا سندشو بهم نشون بده... خلاصه که دعوا بالا گرفت وکتک و کتک کاری بین آنها در گرفت وآقا ابرام وبقیه همسایه ها آمدند وبه وساطت آنها دعوا فیصله پیدا کرد ...بداین صورت که یکروز آقا نعمت ماشینش را جلو در خونه نگه دارد وروز دیگه آقا اسماعیل... واینطوری شد که همه راضی شدند وهمه چی ختم به خیر شد؛امیدوارم که فردا پس فردا بچه های همسایه ها که بزرگتر شدند نخواهند هر کدامشان ماشینی بخرند چون دیگر تو محله(جای سوزن انداختن هم نخواهد بود )چون همین الآنش هم با اینکه کوچه بزرگ است بازم جا کم میارند چه برسد به یک ماشین دیگه که بخواهد به آنها اضافه شود؛ مگر اینکه بخواهند وسط کوچه هم پارک کنند وآنوقت است که دیگر برای رفت وآمد ما هم جای نمونه وباید از لا به لای ماشینها حرکت کنیم...خدا کنه که اینجوری نشود وگرنه(شیر توشیر میشه) وآنموقع هست که همسایه ها به جان یکدیگر بیافتند واگر شهردار هم بیاد نمیتونه اونارو جمعشون کنه ومدام دعوا وسر وصدا به پا میشه خدا بدادمون برسه امیدوارم که اینجوری نشه.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، سریالی، لات، لوتی، ماشین، جا، پارک،  

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

مست آخر شب

یادم میاد آنموقع که بچه تربودم تومحلۀ ما همیشه اتفاقهای جورواجوری میافتاد حالا یا گریه دار ویا خنده دار ...الآن میخوام یکی از آنها را برایتان تعریف کنم.

تو خانوادۀ ما عادت بر این بود که یا به مهمانی برویم ویا مهمان به خونه امان بیاید وما هم تو عالم بچه گی چقدرازاین بابت خوشحال بودیم...ولی دریغ ازاینکه ممکن پدرو مادرمون به خرج یا زحمت بیافتند؛اصلاً برای ما بچه ها زیاد هم مهم نبود...شاید برای خود بزرگترها هم مهم نبوده وباین دیدو بازدیدهای ماهی یکباردچارمشکل هم نمی شدند وگرنه به اینکار تن در نمی دادند...بهتر دیگه بقول معروف (روده درازی) نکنم وسخن کوتاه کنم.

یکروز ما به خانۀ دائی بزرگم دعوت بودیم وطبق معمول مهمانیمان تا شب طول کشید وهمه خسته وکوفته به خونه برگشتیم وتازه آماده شده بودیم که به رختخواب برویم که یکهو سرو صدائی از تو کوچه شنیدیم این صدای ابراهیم آقا  لات محلۀ مان بود...البته او بیخودو بی جهت دادو فریاد راه نمی انداخت...آنهم آنوقت شب که ساعت از 30 :12 دقیقه هم گذشته بود...مادرم سریع از جاش بلند شد وبه طرف پنجره رفت وسرشوازآن (پنجره) بیرون کرد تا ببیند این دادوغالی که به پا شده برای چیست؟!...ما بچه ها وهمینطور پدرم که نای حرکت کردن وبلند شدن از جامونو نداشتیم به مادرگفتیم :چه خبر؟چی شده؟...مادر هم مثل گزارشگرهای رادیو تلویزیون جریان رو برامون تعریف کرد که: وای نمی دونید چی شده؟!...دوتا مرد مست دست در گردن هم انداختند وشادو خوشحال وتلو،تلوخورون دارند از تو کوچه رد میشند وصداشونو انداختند تو گلوشونو دارند آواز می خونند...مرد مست اولی:مستمو شنگولم...حال خوشی دارم ... ابرام آقا(ابراهیم):مرتیکیه مست...قربون عمه ات بری...آخه مستی هم پز دادن داره؟!...الآن میام بهت حالی میکنم مستیو... مرد مست:پاهام چرا اینقدر کجو راست میشه؟... ابرام آقا:مرتیکه وقتی اومدم پایین وبا چماق زدم روی قلم پات اونوقت درست میشه ...همونجا وایسا که اومدم به خدمتت برسم... مرد مست:عشقم کشیده اینجوری باشم... ابرام آقا:غلط کردی همچین بابای عشقتو بیارم جلوی چشات که به یابو بگی طوطی...مرد مست:این چرخ وفلک این نامرووت... ابرام آقا:همچین چرخ وفلکتو بشکونم که صد دور، دورخودت بچرخی که نتونی راه خونتو پیدا کنی...مرد مست دومی:دل کباب ...جیگر کباب...ابرام آقا اومد دم در با چماقی که در دست داشت بطرف آنها رفت وگفت: تو دیگه چی میگی ذبرتی...حتماً تو هم هوس کباب کردی ...الآن یه کبابی بهتون بدم تا به حال خر تو عمرش نخورده باشه. وشروع کرد به زدن آندو بنده خدا واوناهم( 2 پا داشتند و2 پای دیگرهم قرض کردند)و د فرار...الآن هم دیگه توکوچه خبری نیست.ابرام آقا هم به خونه شون برگشت و(شهر در امنو امان هست).    




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: ماجرا، داستان، سریالی، مست، لات، کتک، فردین،  

تاریخ : شنبه 29 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات