(عاشق ومعشوق)

درپی هم گذشتند چه شبها وچه روزها

دریغ از این که ما هم ندانستیم قدرآن

درگوشه ای هر عاشق درپی معشوقش بود

اما دریغ از اینکه بعی ها شون بودن لیلی ومجنون

تو داستانها  هر عشقی درآخر رسد به معشوقش

دریغ از این که تو زندگی ماها نیست اثری از عاشق ومعشوق

درگوشه ای دو قمری بودن لیلی ومجنون

یکی از روزها آمد آنچه که نباید می شد

درست خوب فهمیدید که قمری ماده مرد و

قمری نرماند دراین دنیا برجا

اما کو دگر دلخوشی برای او

دیگر نبود اوخوشحال همه اش بود او گریان

دیگر زبحر عشقش حتی نمی خواند آواز

سکوت وتنهائی درپی او بود همیشه

این قمری بیچاره دگر روزو شب نداشت

شبگرد کوچه ها شد در بیابان رها شد

او را دربر گرفت هوای خشک صحرا

از تشنگی زبانش چون چوب خشک شده بود

از گشنگی بیتاب شد مثل مرغی بی پرو بال شد

خود را روشنهای داغ کشید مدام به چپ وراست پرید

به هرسوئی پر میزد این درو اوندر میزد

درآخر دگر تابوتوانش شد طاق

اوهم مثل عشقش شد از این دنیا خسته

روحش در آمد از جسم بی جانش




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: شعر، دلنوشته، پرنده، گنجشک، عشق، عاشقانه، قمری،  

تاریخ : سه شنبه 29 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تک کلبه ای درگلستان )

درآن دورها می بینم تک کلبه ای درگلزاری ازگل

که دورش را احاطه کرده از بوی خوش گلها

درآن کلبه پیرمردی بدوراز حیاهوی دنیای کنونی

که اوبود مثال گلی خوش بووخوش رنگ بدون هیچ حیله ونیرنگ

هوایش که نگو...مثال قلب کودک نوپا بی آلایشو پر محتوا

چقدر باصفاست زندگی در این محیط پاک بی تذویرو بی ریا

ولی در شهربا آنهمه آب ورنگ دروغین

همه مشغول حیله ونیرنگ به یکدیگرند

هرروز کلاه سر یکدیگر گذارند

اگر کارشان چونین نباشد

روزشان شب نمی شودو شبشان روز نمی شود

آنان به اینجور زندگی عادت کرده اند

عالمان گویند:ترک عادت موجب مرض است

دگر در شهر بوئی ازگلها به مشام کسی نمی آید

دگر کسی به هوا وگلها وطبیعت و...اهمیتی نمی دهد

آنقدر انسانها به دنیا بی وفائی کرده اند

دنیا هم به آنها بی وفائی خواهد کرد

دیگر کسی درطبیعت نتوان به هوای پاک وگلهای زیبا دست پیدا کند

از محبت ومهرو صفا دیگر خبری نیست

عالمان گویند:از محبتها خارها گل میشود

انگار خدا هم با ما قهر کرده واهمیتی به ما نمی دهد

انگار فریاد التماسهای ما را نمی شنود

انگار روزها وشبها را زود از پی هم میگذراند

انگار از این دنیا وما هم خسته شده که می خواهد آنرا زود تمامش کند

مگر نمی گفتند:که این دنیا فانی ست...پس چرا ما هنوزبه آن دل بستیم

 از این دنیا دل کندن محال است

به آن دنیا (بهشت)پیوستن خیال است

خدایا کاری کن که ما هم به خیالهامون (بهشت) برسیم

گر رسیدیم به آرزوها چه در این وچه درآن دنیا دعا گویت خواهیم بود




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: شعر، دلنوشته، کلبه، جنگل، گلستان، طبیعت، درخت،  

تاریخ : سه شنبه 8 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دریای بی کران)

شبانگاه در کنار ساحل دریا بنشسته بودم

بروی شن های داغ ساحل  

که هنوزاز حرم آفتاب سوزان بود

به آن دورها که آبها ادامه داشت چشم می اندازم

سو،سوی نوری مثل ستاره از آنجا پیداست

انگار در این دریای آرام شبانه

بازهم مسافری راهش را گم کرده باشد

آری آن نور فانوس دریائی ست

که باز مسافر گمشده ای را به آغوش ساحل برمی گرداند

ولی در این ساحل پرحیاهوکه هرکس جز به فکر خویش نیست

در یک گوشۀ ساحل که نوازندگان می نوازندورقاصان

بی خیال وفارغ از این دنیا در حال پایکوبیو عیشو نوشند

درآن گوشۀ دیگر کسبو کاری برقرار است

در این گوشۀ ساحل بازی با توپ وفوتبال دستی برقرار است

دریغ از آنسوی دریا که مسافری خسته وگرسنه

وگمگشته به فکر نجات خویش است

چه کسی در این لحظه پر حیاهو بداد آنها رسد جز خدای تعالا

فقط اوست که درهرلحظه به فکر بندگانش هست بی توقع

بنازم برحکمت عدل الهی که هیچکس سردرنیارد از آن

خدایا حق گویان ما شتابیم بسوی درگاهت

فقط تو دانی چه بلایای در کمین ماست الهی

می خواهم که ببوسم رویت خدایا تو گواهی 




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: شعر، دلنوشته، دریا، ساحل، آرامش، شب، شبانه،  

تاریخ : دوشنبه 7 مرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(در حسرت لبخند)

درحسرت یه لبخند برلب شما من مانده ام حیران

من سوختم وساختم اما دمی بر لب نراندم

اما که صد افسوس ندانستم که خنده بر لب مردم

آنهم شهری غم زده چه تلخ وچه دشوار است

اما دریغ از اینهمه داستانک طنزم نتوانستم

حتی لبخند کوتاهی بر لب شما بیارم

فقط در این شهرغمزده باید همدردی کرد باشما

چه خوش گفت دانائی تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد وچه خوش گفت دانای

حکیم دیگری خنده بر هر درد بی درمان دواست

اما نمیدانست که در این زمان کنونی که ما درآنیم

خنده برهرچشم گریانی دیگر دوا نیست

خندیدن دل خوش میخواهد که آنهم در توان ما نیست

دیگر دل خوش داشتن در این جا ومکان نیست

امید است که روزی لبخند بر دل مردم روا شود

تا کام مردم به این داستانک ما هم شیرین شود

تا ما را هروز دلخوشتر از دیروز کند به امید آنروز 




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: شعر، دلنوشته، لبخند، شهر، غم، دلخوش، گریه،  

تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه)

در راهی دیدم دیوانه ای

میرفت ومیخواند نغمه ای

گفتم :که ای دوست کجا میروی

چنین سرخوش و خندان

به گفت: میروم به جائی که غم نباشد

به جائی که آدمی،کاری نباشد

از این نامردمیها دور باشم

به جائی که برزخ وزوری نباشد

به جائی که دگر حوری نباشد

گفتمش:آنجائی که به گفتی در کجای این دنیاست؟!

گفت:آن دیار باقی نمیدانی کجاست؟افسوس صد افسوس

به آن دنیای زرین که همه گویند بهشت است

مگرتوهم خواهی آمد از پی من؟!

گفتم:چه خوش گفتی ای مجنون عالم

نباشد بهتر از آنجا درعالم

منم راهی شدم از پی او

سبک بال گشته ام مثل پر قو

منو او دست هم بگرفتیمورفتیم به آنسوی

به رفتیم برسر رود خروشان

بیا فکند یم خود را درآن رود خروشان

ناگه از بخت بد ما بیا فتادیم در تور صیاد(ماهیگیر)

منو او مثل ماهی که در توری گرفتار

تقلا منمودیم به چپ وراست

بناچار آن ماهیگیر پیردانا

منو اورا با زحمت بسیار

 کشید بیرون از آن آب خروشان  

منو او کمی گیج و منگ بودیم همی وقت

ولی بودیم فارغ از دنیای اطراف

چه خوش بودیم در آن زمان ما

چه باید میگفتیم در آن وقت

که صیاد به گفت: شما را در اینجا چه کار است

منم گفتم:برای شنا آمده بودیم

ندانستیم که آنرا بلد نبودیم




طبقه بندی: طنز،  اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: طنز، شعر، دلنوشته، دیوانه، شنا، رود، ماهیگیر،  

تاریخ : یکشنبه 16 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مرگ گل)

گلی را دیده ام از بستر رود

میرفت بسوی آبشاری بیکرانه

اما صد افسوس نمیدانست آن گل

چه در پیش رویش هست بی بهانه

آبشاری خروشان در کمین است

که خواهد شکست پیکرش در هم

روز پیشش گلی بود بر سر شاخساری

کنون دست تقدیراورا زشاخسارش جدا کرد

چه بیرحمانه او را برچیدوبر رودش بیافکند

مگر نشنید نالۀ بی امان گل لطیف روکه از مامش جدا کرد




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: مرگ، گل، شعر، دلنوشته، آبشار، جوی، رود،  

تاریخ : سه شنبه 11 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(غم فقدان مادر)

گلی گم کرده ام ای مادر من

نمیدانستم که آن گل تو بودی

ای عزیزتر از جانم کجائی؟

ای مادرم تا وقتی که بودی 

چرا قدرت را ندانستم الهی؟

نصیحتهایت را سرزنش به خود میدانستم

صدای دلنوازت را نمی شنیدم

چهرۀ دلربایت را نمی دیدم

دست نوازشگرت را که بروی

سرم میکشیدی حس نمیکردم

ولی اکنون که نیستی در کنارم

حال فهمیدم دلم تنگ برایت

آرزو دارم که روی ماهت را ببینم

آرزو دارم که صدایت را بشنوم

حتی دوست دارم که دست نوازشی برروی سرم بکشی

ولی دیگر آن دستها کجاست؟

آن دل بیقرارت که نگرانم بود کجاست؟

آنکس که همیشه وهمه وقت چه در کودکی

وچه در بزرگی در کنارم بود کجاست؟

دلم برایت تنگست مادردلبندم کجائی؟

دلم هوایت را کرده مادر

دلم هوای بوی تنت را که بوی گل میداد کرده مادر

هنوز احساسم این است

که روی ماهت را ببینم

ولی در این دنیای نامردی بدور است

میدانم که دیگر رویت را نبینم

اما شاید در آن دنیای زرین

حتماً روی ماهت را می بینم

 




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: فقدان، مادر، شعر، دلنوشته، خاص، دل، نوشته،  

تاریخ : دوشنبه 10 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آوای آبشار)

صدای دلنوازآبشارمی آید از دور

چه خوشنواز است آوای آبشار

چه آرامش می دهد بر دل بیمارم

آسوده ام از هر فراغو دل پریشانی

وقتی در کنارت (آبشار)مینشینم

فکرو ذهنم میرود به آن دورها

چه زیباست صدای دلنشینت

با صدایت همگان جان میگیرند

صدای دلنواز پرندگان ازتوجان میگیرد




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: آوا، آبشار، دلنوشته، شعر، طبیعت، صدا، زیبا،  

تاریخ : یکشنبه 9 تیر 1398 | 07:29 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic