(خاله خان باجی)

قسمت دهم

خلاصه خواهرم عروسی کردو رفت به خونۀ بخت 3 سالی از این ماجرا گذشت ونوبت به من رسیده بود وخواستگار پشت خواستگار برام میآمد ومنم آنقدر از خودم راضی بودم(البته نه از خود راضی) به اون معنا نه یعنی به هر خواستگاری که برام میآمد...یه عیبی روش می ذاشتمو...جواب رد بهش میدادم ومادرم وهمچنین خاله صدیقه هم از دستم ناراحت میشدند ...ودر آخر خاله صدیقه رو کرد به منو گفت: دختر جون فکر نکن تا آخرعمرت جوان وخوشگل باقی می مونی...نه جونم از این خبرا هم نیست ...کمی عاقل باش وبه زندگیت فکر کن... شنیدی میگن؟!...(به مالت نناز به یک شب بنده،به حسنت نناز به یک تب بنده).خلاصه که این حرفا تو گوش من یکی که نمی رفت تا اینکه یکروز که داشتم تو پختن آش به مادرم کمک می کردم نمیدونم چی شد؟...که یهودستم  لغزیدو ظرف آش برگشت روی دستو پامو و حسابی سوختم...4 ماهی طول کشید وسوختگی دستو پام خوب شد ... ولی جایش روی پوستم ماند ...خیلی بد وفجیح به نظرمی رسید به حدی که خودم از دیدن آن حالم بد میشد ...طوری شده بود که بارها می خواستم خودکشی کنم...ولی هر بار یا دادشم ویا خواهرهایم به دادم میرسیدند...خیلی از این بابت ناراحت بودم ...ولی چه میشود کرد ؟!... فقط یکی از دکترا به مادرم گفته بود که :با جراحی پلاستیک میشه درستش کرد ...ولی در ایران انجام نمیدهند وباید او را برای معالجه به خارج از کشور بردوهزینه اش هم زیاد میشه!!...پدرم هم گفته بود:که هر طوری شده حتی اگر(از زیر سنگ هم شده پولشو در میارم) خاله صدیقه ومادرم همیشه از این بابت اشک میریختند ولی هیچوقت جلوی من این را بروز نمیدادند...که نبادا من ناراحت بشوم ولی خودم فهمیده بودم که اونا روز به روز اخلاقشون نسبت به من مهربانتر شده بود. خلاصه یکسالی گذشت ومنو مادر وپدرم برای مداوای من به خارج از کشور رفتیم وبچه هارو پیش خواهر بزرگترم وخاله صدیقه گذاشتیم. حدودیکماهی در آنجا ماندیم وچند عمل جراحی روی دست وپایم انجام دادند اولش زیاد خوب نبود ولی هرچه می گذشت با عملهای پی درپی پوستم بهتر شده بود...به حدی که رنگ پوستم که اول قرمز بود یواش،یواش داشت سفیدتر میشد و...کاملاًپوستم خیلی خوب شد بطوری که اصلاًاثری از سوختگی در آن دیده نمیشد.تو این مدت خاله صدیقه وخواهرم با ما در تماس بودند واز حالم جویا میشدندفقط یکبار مادرم یه موضوعی را سر وته بسته آنهم در بارۀ  اینکه پسر خاله صدیقه ازش خواسته که...میخواهد با من ازدواج کند والبته هم فرقی براش نمیکرد که آن جراحی ها رویم اثر بد بگذارد ویا خوب واینو از قبل به مادرش گفته بود(خاله صدیقه)واونهم موضوع رو به مادر من گفته ...ولی مادرم بهش گفته:که حالا وقتش نیست ...بذار بریم خارج وببینیم اون دکتر میتونه معاجش کنه یا نه؟!...وممکن دخترم فکر کنه که داری بهش ترحم میکنی و... تازه بعد از اینکه من بهبودی کامل رو بدست آوردم اینو بهم گفت ونظرمو در بارۀ پسر پرسید...منم خجالت زده بهش گفتم:البته قبل از اینحادثه من اونوچند بار توی کوچه وخیابون دیده بودم...احساس کردم که یه جورائی بهم نگاه میکنه...وقتی نیگاش میکردم ...نگاهشو ازم میدزدید وسریع از کنارم رد میشد ...اگه راستشو بخوای منم یه جورائی عاشقش شدم...ولی هیچوقت روم نشد اینو بهتون بگم...در کل پسر خوبو مهربونیه...وقتی هم که بچه بودیم خیلی مواظب منو خواهرکوچکترم بود ...انقدر که او به فکر ما بود داداشام مواظب ما نبودند.وقتی به ایران برگشتیم خاله صدیقه وپسرش با یه دست گل قشنگتو فرودگاه منتظر ما بودند ...والبته خواهر وبرادرام هم به استقبال ما آمده بودند.خلاصه بعد از یک هفته که از آمدنمان گذشت خاله صدیقه وشوهرش وپسرش بهخواستگاریم آمدند ومنم قبول کردم وحدود یکسال ونیم باهم نامزد بودیم وبعد از آن باهم ازدواج کردیم ومنم رفتم به خونۀ بختم.    




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، جراحی، عمل، زیبایی، نامزدی،  

تاریخ : شنبه 8 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هشتم

(خاله خان باجی)

قسمت نهم

تا یک هفته درگیر خواستگارای اولی بودیم ودرآخرهم خواهرم جواب رد به اون بیچاره داد و...هفته بعد هم نوبت آن یکی شد هنوز دو دل بود که به اون چه جوابی بده؟!...اگه بگه آره که بقول مادرمون(یه عمر زندگی)...(شوخی که نیست) واگه هم بگه نه...ممکن دیگه خواستگار خوبی مثل اون براش پیدا نشه خلاصه که (سر دوراهی مونده بود)...وباخودش درگیر بود،انگار از این آخری خوشش اومده بود...بالاخره در آخر جوابش مثبت بود ومادرم به اتفاق خاله صدیقه خانوادۀ دامادرو در جریان گذاشتند و روز و ماه عروسی رو تائین کردند وقرار شد یه صیغۀ محرمیت بین آنها خوانده بشه وتا یکسال با هم نامزد بشوند ...تا بتوانند تو این مدت همدیگر را بهتر بشناسند... حدود یکسال به خوبی گذشت وآنها باهم تفاهم داشتند وبعد باهم عروسی کردند. خلاصه خواهرم به خونۀ بخت رفت ومنم حسابی تنها شدم ... البته بعد از من دو خواهر دیگر هم بودند و... اونقدرها هم تنها نبودم ولی چون دومین دختر خانواده بودم باز با رفتن خواهرم احساس تنهائی میکردم...واحساس کردم تو این یکسال چقدر بزرگتر وعاقلتر شده بودم چون منو خواهر بزرگترم همیشه همراز یکدیگر بودیم و مونده بودم که دیگه رازمو به کی بگم...مادرم کهبه قول خودش حوصلۀ این لوس بازیارو نداره؛خواهرم بهم گفت:فکر نکن با رفتن من همه چی تموم میشه...نه آبجی کوچیکۀ من...درست که همیشه پیشت نیستم...ولی بازمهفته ای یکبار به دیدنتون میام ...از این شهر که بیرون نرفتم...خوبه حالا خونه مون 3 تا کوچه پایین تر...توهم هر وقت ،حوصله ات سر رفت بیا خونه مون...حداقل منم از تنهائی در میام...باشه قول میدی بیای پیشم؟!...منم که اشک تو چشام جمع شده بود سرمو انداختم پایین تا اون اشکامو نبینه و گفتم:باشه آبجی جون حتماً میام...انقدر که حوصله ات سر بره ومنو با یه تیپا از خونه ات پرت کنی بیرون ...هردو خندیدیم وهمیگر را در آغوش گرفتیم .در همین موقع بود که مادرمان ما را صدا کرد که برای صرف ناهار پیشش برویم وهردو رفتیم که به مادرمان کمک کنیم. 




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، ازدواج، عروسی، عروس، گریه،  

تاریخ : جمعه 7 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هفتم

(خاله خان باجی)

قسمت هشتم

صبح شدو با سروصدای مادر وخواهرم از خواب بیدارشدم چشمهایم را مالیدم هنوزهوا روشن نشده بود از مادرم پرسیدم؟!...چی شده؟...هنوز که صبح نشده؛مادرم گفت:اولاً کو سلامت؟گشنه ات بود خوردیش!!...دوماً (خواب باشی خیرت) الآن ساعت 8 صبح ... هوا ابری ...همیشه این ساعتا خورشید وسط آسمون...امروز از شانس بد ما هوا گرفته...پاشو زودتر یه آبی به صورتت بزن وبیا به ما کمک کن ...امروز اون یکی خواستگار میاد منم گفتم:اولاً... سلام صبح بخیییر ایران...دوماً...حالا کو تا عصر...سوماً...دیروز که همۀ کارارو کردیم...فقط یه پیش دستی ها وکاردو چنگالا مونده که اونم دیشب خودتون خشکش کردین و...الآن میرم میارمشون میزارم روی میز... مادرم گفت:نمیخواد زحمت بکشی خودم همون دیشب موقعی که تو خوابیدی آوردمش روی میز گذاشتم ...دیگه هم با من کلکل نکن پاشو که خیلی کار داریم ...باید دوباره اتاقارو جارو کنید ودوباره گردگیری کنید...نمیخوام پشت سرم حرف باشه که فلانی چقدر خونه اش (ریختو واریخته بود) و...اینجوری نمیشه همه باید با هم دست بکار بشیم(کار از محکم کاری عیب نمی کنه) هرچه تمیزتر بهتر...یاالله زود باشین.فایده نداشت دیگه نمیشد با مادر جرو بحث کرد پاشدمو تشکمو جمع کردمو بردم گذاشتم تو کمد دیواری...صبحونه خورده،نخورده...دست به کار شدم همل کارهارو با کمک خواهرم در عرض یک ساعت تمامش کردیم وخسته وکوفته روی زمین ولو شدیم ...مادرم گفت:چیه (مگه کوه کندین)؟!...پاشین ،پاشین هنوز تو آشپزخونه این همه کار مونده شما دارین استراحت میکنین؟!...منم که از حرف مادرم خیلی عصبانی شده بودم تو دلم گفتم:آخه آبجی حالا وقت شوهر کردن بود؟!...بعد از حرفم پشیمون شدم وپیش خودم گفتم:آخه این بنده خدا چیکار کنه...تقصیر اون نیست که همۀ دخترا به  این سن که میرسند باید ازدواج کنندو...تازه بعدش هم نوبت منه ... کارهای آشپزخونه هم که تموم شد فقط نیم ساعت بیشتر طول نکشید. عصرشدو خواستگارا پیداشون شد وما بچه ها هم رفتیم تو اتاق دیگه ...چند ساعتی هم طول نکشیده بود که آنها هم رفتند...مادرم از خواهرم دوباره سوال کرد واو هم در جوابش گفت:باید فکر کنم...اون دیروزیه هم خودش وهم اخلاقش وهمینطور طرز حرف زدنش بد نبود...ولی با یکی دو جلسه حرف زدن که نمیشه طرفو شناخت...والا این یکی هم خودش وهم اخلاقش وهم طرز حرف زدنشو خوشم اومد خیلی با ادب ...ولی همنطور که گفتم بازم معلوم نمیکنه...مادرم گفت:مگه کفشو لباسه که موندی کدومشو بخوای؟!...موضوع یه عمر زندگی ها!!...منم گفتم:مامان داره راست میگه...مگه میخوای امتحان کنکور بدی؟!...ای بابا یکیشو انتخاب کن بره پی کارش دیگه...تازه هر کدوموکه نخواستی میاد خواستگاری من...نترس رو دست ننه اش باد نمیکنه.مادرم زیر چشمی به منچشم غره ای رفت وبه طرفم آمد ویک کشیدۀ جانانه ای به صورتم زد که تا چند دقیقه ای گوشم سوت کشید و منم خجالت زده وبا چشمی گریان بطرف اتاقم رفتم.بعد صدای مادرم را شنیدم که میگفت:این (دم بریده هم برای ما دم در آورده)...هرچی هیچی بهش نمیگم برای من پرو بازی در میاره...ورپریدرو نیگا!!...خلاصه آنروز برای همه بخیر گذشت...بجز من. 

قسمت نهم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، داستان، سریالی، خواستگاری، ازدواج،  

تاریخ : پنجشنبه 6 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت ششم

(خاله خان باجی)

قسمت هفتم

یک هفته ای ازآن مهمانی آش نذری پزون گذشته بود که یکروز اشرف خانوم وزری خانوم تو کوچه مشغول صحبت کردن بودند که مادرم که داشت از بازاربه خانه برمیگشت آنها را دید وسلام و احوالپرسی کرد وراهشو گرفت که برود ...که زری خانوم واشرف خانوم او را صدا کردند وبعد از کلی حرف زدن با مادرم...بالاخره موضوع خواستگاری رو پیش کشیدند...اول مادرم از حرف آنها کمی جا خورد وگفت:والا چی بگم؟!...قدمتون به روی چشم...هروقت خواستین تشریف بیاورید...آنها هم تشکری کردند ومادرم از آنها خداحافظی کرد وبا عجله به طرف خانه آمد و وقتی وارد خانه شد سریع بطرف تلفن رفت وبا خاله صدیقه تماس گرفت و او را هم در جریان گذاشت که:آره آبجی دیدی چی شد؟!...قراره این پنج شنبه زری خانوم وشوهرش وپسرش بیان خواستگاری دختر بزرگه...وفرداش هم اشرف خانوم وشوهرش وپسرش بیان(جمعه)...حالا معلوم هم نیست که قرعه به کی بیافته و شاید هم ... دختر جواب رد به هردوتاشون بده فعلاً هیچی مشخص نیست!!... روز پنج شنبه از صبح زود در خانۀ ما ول،وله ای به پا بود که(نگو ونپرس)...همه بدون استثناء مثل سرباز خونه به صف شدیم وآماده به خدمت مادرمان بودیم وهر دستوری که میداد باید به آن عمل میکردیم ...وخلاصه همه در تکاپو بودیم ؛بطور مثال خواهر بزرگه اتاقهارو جارو میکرد منم در حال شستن میوه ها بودم و خواهر کوچکترازمن هم در حال گردگیری بود ...مادرم هم یه سرش به غذا پختن بود ویه سرش هم میآمد وپیش دستیهای چینی وکاردو چنگالهارو از کمد در میآورد وروی میزمیگذاشت ودوباره به آشپزخونه میرفت تا یه سری به غذاش بزنه...آنروز پدرم زودتر به خانه آمد البته بقیۀ روزها از ساعت 7 صبح به اداره میرفت وتا ساعت 10 شب سر کار بود و فقط پنج شنبه ها ساعت 1 ظهربه خانه میآمد ولی آنروز ساعت 12 به خانه آمد آنهم برای کمک کردن به ما...البتهچه عرض کنم بیشتر برای دستور دادن آمده بود ...ومدام میگفت:فلانی ،فلان کارو بکن ویا...فلانی ،فلان کارو کردی؟و...فلان ،فلان شده ...فلان چیزو که بهت گفتم بیار آوردی؟!...خلاصه که هرکی یه کاری میکرد...نمیدونم چرا اینا انقدر هول شدن مگه میخواد پادشاهی با پسرش برای ضیافت به خانۀ حقیرما بیاد ...فوقش یه آدم معمولی مثل خود ماست دیگه...انقد بیاو برو نداره که...خالصه عصر شدو مهمانها آمدند(خواستگارها)طبق معمول ما بچه هارو هم فرستادند تو یه اتاق دیگه(پی نخود سیاه)...وبعد از چندساعتی که گذشت معلوم نشد چی شد؟!...واز رفتن آنها مادرم رو به خواهرم کردو گفت:نظرت چیه؟!...پسر خوبی بود یا نه؟!...البته درسته که از اونا برای جواب یک هفته وقت گرفتیم ...بازم فکراتو بکنو جواب بده ...خواهرم با خجالت سرش را بهزیر انداخت وگفت: والا چی بگم؟!...بذارین فردا هم اون یکی بیاد...بعد تصمیم بگیرم که چی باید بگم.

قسمت هشتم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، خواستگار، خواستگاری،  

تاریخ : چهارشنبه 5 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت پنجم

(خاله خان باجی)

قسمت ششم

یکروز مادرم وخاله صدیقه نذر آش داشتند وتصمیم گرفتند هردوبا هم آش بپزند وبه همسایه ها بدهند ...وقتی همسایه ها خبردار شدند برای کمک به خانۀ ما آمدند؛یکی نخود،دیگریلوبیا وآن یکی عدس پاک میکردند وچند نفر دیگر هم مشغول سبزی پاک کردن شدند وهرکی یه گوشۀ کار رو میگرفت...وخلاصه همه مشغول کارهای پخت آش شدند ودر حالی که به همدیگر کمک میکردند یکی از خانومها مدام به خواهر بزرگترم نگاه میکرد ودربارۀ او حرفهائی به بغل دستیش میگفت وآن یکی زیر چشمی خواهرم را میپائید وخندۀ ریزی میکرد؛ کمی به آنها نزدیک شدم ... گوش وایسادم ومتوجه شدم که از خواهرم برای کار کردنش تعریف میکنند منم که کمی حسودیم شده بود رفتم برای آنها چای آوردم واز منم تشکری کردند اونم بخاطر اینکه دلم نگیر...منم فهمیدم بچه که نبودم بعد از کلی گوش کردن به حرفهایشان تازه متوجۀ منظورشان شدم ...آنها هر کدام چشمشان خواهرم را گرفته بود و او را برای پسرخودشون میخواستند.منم زود رفتم موضوع را به خواهرم گفتم:آبجی مواظب خودت باش (از فردا خواستگارات پاشنۀ در رو از جاش میکنند)...(این خط واین نشون)...(ببین اینو کی بهت گفتم) خواهرم هم بهم اخمی کرد وزود از آنجا رفت به اتاق خودش ودر را   هم پشت سرش قفل کردوتا آنها از خانه نرفتند ازاتاقش بیرون نیامد...و منم جریانو به مادرم گفتم واو هم به خاله صدیقه گفت...و خاله هم گفت: خدا را چه دیدی شاید بختش باز شده...به دلت بد راه نده...انشاالله که عاقبت بخیر شود...اگه پسر زری خانومو،پسر اشرفو بگی ...که مشکلی نیست خودت هم اونا رو خوب میشناسی !!...اونا خیلی هم نجیب وسر بزیر وچشم پاک هستند...حالا قسمت به کی بیافته خدا عالمه...

قسمت هفتم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، آش، نذری،  

تاریخ : سه شنبه 4 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت چهارم

(خاله خان باجی)

قسمت پنجم

تو محلۀ ما هرکسی می خواست غذای نذری بپزد همسایه ها فوری برای کمک به او می آمدند و در حین کمک کردن کمی هم غیبت میکردند واگرهم حرفی برای گفتگو با هم نداشتند برای یکدیگر خاطراتی که در گذشته برایشان اتفاق افتاده بود تعریف میکردند و خلاصه که (ازهر دری سخن میگفتن)از خواستگاری گرفته تاعروسی و...در آخر مرگ ومیر حرف به میان می آوردند؛میشه گفت اخبار جهانی را قبل از اینکه از صدا وسیما ویا روزنامه ها بشنویم وببینیم از این خانومها می شنیدیم و...حتی میشه گفت که اینها ازاینترنت امروزی     هم سریع ترعمل میکنند...حتی بعضی ازمواقع هم کارشان درست بوده  وبعضی مواقع هم کارشان درست نیست ...مثلاً کار خوبشان اینه که برای جوانهائی که میخواهند به تازگی ازدواج کنند وسرمایۀ اولیه را ندارند...اینها برای آن جوانها پولی جمع میکنند تا به زندگی آنها سر وسامانی بدهند و...از کارهای بدشون اینه که یا دروغ،تهمت،دوبهم زنی ویا غیبت میکنند وباعث این میشوند که یک زندگی به همین آسانی بهم بخورد و...خلاصه یکروز خاله صدیقه ومادرم تصمیم گرفتند به این شر بازیهای آنها(بعضی از خانومها)خاتمه بدهند بنابراین یک مهمونی زنونه ترتیب دادند واز آنها خواستند که دست از این کارهای ناشایست بردارند ودر عوض هرکسی کارهای پسندیده ای انجام داد در قبالش جایزه ای در یافت کند.خانومها تا آنجا که میشد سعی کردند که دیگر کارهای خوب انجام بدهند و...چند نفری هم موفق شدند که دست از کارهای زشت خود بردارند وجایزه هم گرفتند ودرس عبرتی شد برای خانومهای دیگر...و در کل محلۀ ما از آن به بعد یک محلۀ نمونه شد.

قسمت ششم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، غذا، نذری،  

تاریخ : دوشنبه 3 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت سوم

(خاله خان باجی)

قسمت چهارم

تابستان شد و3 ماه تعطیلی ما بچه ها هم شروع شده بود وطبق هر تابستان پدرم فقط 2 هفته میتوانست از اداره اشان مرخصی بگیردوما هم آنرا غنیمت شمرده وبه شهرهای مختلفی میرفتیم...مثلاًپس پیارسال به اصفهان وشیراز،پیارسال به شمال(دریا)،پارسال به قم، رامسر، اردبیل و...میرفتیم؛امسال قرار شد به مشهد برویم چون بقول مادر بزرگم که به مادرم میگفت:الآن 26 ساله کع کسی منو نبرده مشهد منو پدرت هم که پیرشدیموتنهائی نمیتونیم بریم به پا بوس امام رضا و از بچه ها هم که نمیشه توقع داشت ...همونقدر که به زندگی خودشون برسند هنر کردند چه برسه که ازشون بخوایم ما را هم با خودشون به مسافرت ببرند.مادرم گفت:والا ما هر دفعه خواستیم شمارو به یه طرفی ببریم هی برامون بونه آوردین که من جز مشهد به جای دیگری نمیروم ...خب حالا هم دیر نشده قراراکبرآقا امسال مارو ببره مشهد وتا چند روز دیگه مرخصی شو از اداره اش بگیرد حتماً خبرتون میکنیم ...بعد میام دنبالتون...انشاالله که شما وبابا دیگه بونه ای ندارین درسته؟!... مادربزرگم گفت:حالا...تا ببینم چی میشه...حالا تا چند روز دیگه ...کی مرده و...کی زنده...اگه نفسی برامون موند...حتماً بروی چشم. مادر گفت:چشمتون بی بلا...انشاالله که جور میشه خدا بزرگه. چند روز بعد که پدرم از سر کار به خانه برگشت ...دیدیم چهره اش گرفته وغضب آلود است ...مادرم علتش را پرسید و اوهم گفت:امسال پرونده های ارباب رجوع ها زیاد شده و رئیس به همه گفته تا به این پرونده ها رسیدگی نشود کسی از من مرخصی نخواهد...اینجور که پیداست امسال از مرخصی خبری نیست .مادرم گفت:خدا مرگم بده...حالا جواب ننه بابامو چی بدم؟!...آخه بهشون قول دادم که امسال ببرمشون مشهد.تو این فکرها بود که زنگ در به صدا درآمد...منم رفتم درو باز کردم دیدم خاله صدیقه است به مادرم گفتم واو بلافاصله اومد دم در واینطور که پیدا بود خاله هم میخواست به مشهد برود وشوهر او هم نمیتوانسته باهاش بره ...وخاله هم اومده پیشنهاد بده که ما درم ودختر ها وهمچنین او ودخترهاش با هم البته آنهم با کاروان به مشهد برویم ...مادرم هم موضوع را به پدرم گفت و او هم قبول کرد وگفت ببین میذارند ننه وباباتو هم ببری یا نه؟!...مادرم هم موضوع را به خاله  که گفت ...و خاله گفت که میتونی بیاریشون مشکلی نیست فقط بهترپسر بزگت وهم پسر بزرگی منم همراهمون بیان تا مواظب بابات باشند ...تا خدای نکرده اتفاقی براش نیافته چون اونجا که بریم زیارت تو مردونه یکی باید مواظبش باشه که مردم یهو هولش ندهند وبخور زمین وسرو کله اش بشکنه و...؛فردای آنروز مادرم وخاله با هم رفتند واسم نوشتند ویک هفتل بعد اسممون در اومد وهمگی راهی سفر شدیم...در کل مسافرت مشهد خیلی به همۀ ما خوش گذشت وچقدر سوغاتی خریدیمو...به سلامت به خانه هایمان برگشتیم ...وفقط پسر کوچیکۀ ما وپسرهای خاله کمی ناراحت بودند  چرا به همراه ما به مسافرت نیامده بودند که آنهم خاله حلش کرد وهروز کار ما شده بود به پارک های مختلف رفتن وبرای بچه ها بستنی و آبمیوه خریدن تا جبران آن مسافرت برای بچه ها بشود.

قسمت پنجم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، مشهد، امام رضا،  

تاریخ : یکشنبه 2 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت دوم

(خاله خان باجی)

قسمت سوم

ما آنقدر با خاله صدیقه صمیمی بودیم که هردوهفته یکبار آنهم فقط جمعه ها خانوادۀ ما با خانوادۀ آنها دسته جمعی به پیک نیک میرفتیم . آنروز جمعه نوبت ما بود که آنها را به پارک ارم ببریم البته فرقی هم نمیکرد در هر صورت هردو خانومها غذای خودشان را از روز قبل آماده میکردند؛خلاصه هر کدام از خانواده ها با ماشین خودشان آمدند ...وسط راه یا ماشین اونا عقب میماند ویا ماشین ما و...هر کجا که میشد وسط راه کنار جاده وایمی ایستادند تا آن یکی بیاید تا مشکلی برایش پیش نیاید...خلاصه که به سلامت به پارک رسیدیم وطبق معمول ما بچه ها که کوچکتر بودیم رفتیم که با وسائل تفریحی بازی کنیم و مواظبت از ما هم به عهدۀ برادر بزرگترمان بود...وپدرها هم موظف به این شدند که بساط سور وسات(انداختن زیلو،آوردن هیزم)را فراهم آورند...وخانومها وخواهرهای بزرگترهم برای درست کردن غذا آماده شدند...آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت وخدا را شکر هیچ اتفاق خاصی نیافتاد. ما آنقدر که با همسایۀ مان یعنی خاله صدیقه صمیمی بودیم با فامیلهایمان نبودیم...والا چراش را هم ما نمیدونیم ...ولی با اونا خیلی راحت بودیم...واونا هم همین عقیده رو داشتند به قول معروف(دل به دل راه داره)...خلاصه اون روز با خوبی وخوشی تموم شد.

قسمت چهارم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: خاله، خان، باجی، داستان، سریالی، پارک، ارم،  

تاریخ : شنبه 1 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت اول

(خاله خان باجی)

قسمت دوم

امروز خاله صدیقه اومد خونۀ ما وبا مادرم در حال حرف زدن بود... انگار خیلی خوشحال به نظرمیرسید...البته من تو بچه ها کمی کنجکاو بودم وبعضی مواقع البته نمی خوام بگم که گوش وایمی ایستادم ...ولی تقصیر من نبود که سیستم شنوائیم قوی بودو ناخداگاه حرفهای دیگرون رومی شنیدم ...خاله اومده بود که مارو دعوت کنه برای جشن تولد پسرسومی اش احمد بعد گفت:البته جشن امسال اونم به گفتۀ خود احمد فقط دوستاش هستند وگفته فامیلارو دعوت نکنیم ...منم دیدم کی بهتر از بچه های شما؟...واینکه منم تو جشن تنها نباشم گفتم که شما هم بیاین با هم کمی حرف میزنیم ودورهمی کمی خوش بگذرونیم...؛مادرم هم قبول کرد وبعد از رفتن خاله به خواهر بزرگترم گفت:آسیه مواظب بچه ها باش من میرم بیرون برای خرید وتا ظهر نشده زود بر میگردم ...اگه دیر کردم تو ناهار بچه هارو بهشون بده...سعی میکنم زود بیام. مادرم رفت ویک ساعت دیگربا دست پربرگشت ...هم خرید خانه را کرده بود وهم یه کادوی شیک در دستش بود...ما بچه ها هم بطرفش رفتیم وخواستیم آنرا باز کنیم که مادرم گفت:حالا وقتش نیست ...این فقط یه کتاب داستان هست...وما باید اونوامروز عصر که به خانه اشان رفتیم برای تولدش اونم بعنوان هدیه به احمد بدیم ...آنروزعصر که شد به خانۀ آنها رفتیم...خیلی از دوستای مدرسه ای احمد آمده بودند وبقیه هم پسرا ودخترای محلۀ خودمان بودند که ماهم آنها را می شناختیم وحسابی با آنها بازی کردیم خوش گذروندیم وبعد از خوردن کیک تولد...احمد آمد وهدیه هارو باز کرد وقتی نوبت هدیۀ ما شد در همون موقع داداش کوچیکم صداش در آمد وشروع کرد به گریه کردن آخه اون فقط 3 سالش بود ...وتمام هدیه های احمدو میخواست...مادرم هم که دید آبروش داره میره زود همۀ مارو جمع کرد واز خاله خانوم عذر خواهی کرد واز آنجا خارج شدیم...خاله گفت:حالا کجا با این عجلهبرای شام بمونید؟!...ولی مادرم قبول نکردو از خونۀ آنها آمدیم بیرون.

قسمت سوم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، تولد، جشن،  

تاریخ : جمعه 31 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاله خان باجی)

قسمت اول

تو محلۀ قدیمی ما یعنی در همسایگی مان یه خانمی بود به اسم صدیقه وبه گفتۀ خودش او هیچ خواهری نداشت وبجای آن 7 برادر داشت وچند سالی میشد که پدرو مادرشان فوت کرده بود وبقول خودش هیچ کسی نبود که سنگ صبورش باشد ...بنابراین با مادر من جورش، جور شده بود وبازهم بقول خودش دست دوستی وپیمان خواهری بسته بودند البته آنهم با حرف نه قانونی...برای همین مادرم وصدیقه خانوم همدیگر را خواهر ویا بعضی مواقع یکدیگر را آبجی صدا میکردند... وما هم بهش میگفتیم خاله صدیقه،در صورتی که مادرم همیشه از زبان ما او را (خاله خان باجی) خطاب میکرد...خلاصه که خاله صدیقه 4 تا پسرو3 تا هم دختر داشت وماهم 4 تا دختر و2 تا پسر بودیم ودر کل همدیگر را پسرخاله ودخترخاله صدا میکردیم البته آنهم ناتنی به حساب می آمدیم...وپسرها با هم بازی میکردند ودخترها هم با هم بازی میکردیم و...خلاصه خیلی به ما بچه ها خوش میگذشت...یکروز خاله صدیقه آمد وبه مادرم گفت:آبجی روم نمیشه بهت بگم...آخه چجوری بگم؟...مادرم گفت: د بگو آبجی چی شده؟!...خاله گفت:الآن از شهرستان برآمون مهمون اومده...همشون هم فامیلای شوهرم هستند وباهاشون رودر بایستی دارم...الآن هم از ظهر گذشته ویه تیکه نون هم توسفره ندارم...والا چند دقیقۀ پیش پسر بزرگ رو فرستادم نونوائی ...از بخت بدم نون هم تموم شده بود...اگه میشه چند تا نون اگه داری بهم بده ؟...بعداً پولشو بهت میدم ...؛مادرم یهو پرید وسط حرف خاله که:آبجی این دیگه چه حرفیه منو تو داریم مگه؟!...الآن میگه بچه ها چند تا نون برات بیارند...از این به بعد هم هرچی خواستی رودر بایستی نکنی ها؟!...دیگه حرف پول زدی نزدی ها!!...،بعد منو فرستاد تا برای خله نون بیارم...بعد که اومدم شنیدم که مادرم به خاله گفت:مشغول ذنبۀ دوازده امامی اگه از این به بعد چیزی بخوای وبه من نگی!!...ممکن یه روز هم من به کمک تو احتیاج داشتم...حتماً تو میخوای به من کمک نکنی هان؟!...؛بعد خاله هم از مادرم تشکر کردو رفت که به مهموناش برسه.

قسمت دوم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، همسایه، خواهر،  

تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات