معمای عجیب

قسمت دوم

هوا روشن شده بود وکم وبیش مردوم در اطراف آنها جمع شده بودند..

و هر کدام به نحوی می خواستند تو این موضوع دخالت کنند...وهر کس چیزی میگفت.

در این موقع پلیس سر رسید ویک کارآگاه ویژه هم بدنبالشان آمده بود

ومشغول پرسو جو از مردوم شدند...در این موقع جیم وهمسرش ایزابل گفتند:اولین نفر ما بودیم که آن را دیدیم ...وبعد هم این دو زوج

جوان آمدند وبه ما کمک کردند که آن را از آب بیرون بکشیم...باور

کنید ما نمی دونستیم که چی توش آن وقت صبح آنقدر هوا تاریک بود که چشم ،چشمو نمی دید...بعد که درش آوردیم فهمیدیم که یک جسد دختر هست فقط همین بعد هم به شما خبر دادیم...دیگه ما نه چیزی دیدیم نه می دونیم!...

پلیس وهمچنین کارآگاه مدام از مردوم پرسو جو میکردند...و بیشتر مردوم از این موضوع بی اطلاع بودند.

کم،کم از دورو نزدیک به جسد نزدیک می شدند...ناگهان یکی از

دختر جوان وقتی جسد را دید گفت: خدای من این که تارا  ست...

کارآگاه که چشمان وگوشی تیز داشت و داشت باکسی دیگر صحبت میکرد ...ناگهان به طرف صدا برگشت و گفت:ببخشید دوشیزه...

میتونم اسمتونو بپرسم؟...واینکه مقتول رو از کجا می شناسید؟!...

-من آراکس هستم دوست صمیمی تارا...وقرار بود منو چندتا از دوستان دیگرمون(دختر وپسر)قاچاقی به آنطرف آبها برویم...

البته بعضی برای درس وبعضی هم برای تفریح!!...

بعد ما را به چند گروه 10 نفری چه دختر ،چه پسر...تقسیم کردند

منو تارا می خواستیم که تو یه گروه باشیم اما آن کسی که اسمش ارسلان بود وخیلی هم خشنو بد اخلاق بود...وهیکلی فربه وتنومند

و ورزشکار ...وباسیبیلهای از بنا گوش در رفته داشت...نذاشت که

ما باهم باشیم ...وهرکس رو حرف اون حرفی میزد با چک ولغت به

حسابش میرسید و ماهم چاره ای جز اطاعت از او نداشتیم.


داستان کامل معمای عجیب را از وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/




طبقه بندی: داستان سریالی معمای عجیب، 
برچسب ها: دانلود، کتاب، داستان، سریالی، معما، عجیب، کاراگاه،  

تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معمای عجیب)

خانوم وآقای مکفیل برای گذراندن ماه عسل خود به کنار سواحل مدیترانه رفته بودند.آنها تصمیم گرفته بودند که صبح زود قبل از سپیده دم ازخواب برخیزند و برای قدم زدن به ساحل بروند.

همانطور که در حال قدم زدن بودند ...وداشتند با شیطنت به همدیگر

 با پا به هم آب می پاشیدند...وشوخی میکردند...چند قدم آنطرفتر هم

دو جوان در حال دویدن ویا بهتر بگویم در حال ورزش کردن بودند

و به آنهانزدیک می شدند...در همان موقع آقای مکفیل در دریا چیزی شناور روی آب دید که کم،کم به ساحل نزدیک می شد.

کمی جلوتر رفت یک طور ماهیگیری بسیار بزرگ که چیزی در آن گیر کرده بود...در موقع از صبح که هوا کم،کم داشت روشن می شد

وهنوز خورشید از آن دورها طلوع نکرده بود...وچیز زیادی پیدا نبود

آقای مکفیل به همراه خانومش ایزابل بطرف آن شئ که داخل طور بود رفتند...وآن را به کمک هم از آب بیرون کشیدند...وآن دو جوان هم به

آنها نزدیک شدند...وبا کنجکاوئی بسیار به آنها خیره شده بودند ...آنقدر آن شئ سنگین بود که آقای مکفیل (جیم)از آنها هم خواست که به آنها کمک کنند...وهمه شروع کردند به کشیدن...وآن را بازحمت بسیار

بیرون کشیدند.

ناگهان خانوم ایزابل با دیدن دست که از طور ماهیگیری بیرون زده

بود جیغی کشید وخانوم ان جوان هم باصدای جیغ ایزابل چند قدمی به

عقب برداشت...وهر دو خانوم از جسد نیمه عریان دخترک که بطور

عجیبی لای طور پیچیده شده بود...جیم با ترس و وحشت بسیار به جوان که او هم که از چشمهایش دیده می شد... ترسیده بود نگاهی کرد

وشروع کرد به باز کردن طور...جسد آن دختر که می شد گفت حدود

20 سال داشت...به چشم میخورد ...بدنش زخمی شده بود ...وغرق در

خون بود...وصورتش بقول معروف آشولاش شده بود وقابل شناسائی

نبود...حتماً کسی بهش تجاوز کرده وبعد اونو کشته وبه دریا انداخته

تا ردی از خودش بجا نذاره...خب آخه از این اتفاقها زیاد میافته...

هر 4 نفر با وحشت بهم نگاه میکردند...نمی تونستند بی تفاوت به این

موضوع از کنارش بگذرند...بنابراین تصمیم گرفتند به گشت ساحلی اطلاع دهند ولی این موقع صبح او را از کجا پیدا کنند؟!...

خلاصه قرار شد دو خانوم به ویلائی که آقای مکفیل در انجا سکونت داشت رفته وصاحب ویلا را خبر کنند تا او به پلیس اطلاع دهد.




طبقه بندی: داستان سریالی معمای عجیب، 
برچسب ها: داستان، سریالی، معما، عجیب، کاراگاه، معمای عجیب،  

تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic