(بدهکار دیوانه)

چند روزی می شد که سرمای شدیدی خورده بودم وحسابی از این موضوع کلافه شده بودم؛آخه شغلم آزادِ وکلی هم بدهی وقسط و...دارم ومی شه گفت،((به نون شبم هم محتاجم))یعنی اگریکروز به سرکار نروم وپولی در نیاورم نمی توانم بدهی هایم را پرداخت کنم،وهمین امروزوفرداست که طلبکارها بیایند سراغموبه قول معروف((پاشنۀ درو از چاش در بیارند))و منو خفتم کنندو کت بسته منو ببرند تو حُلف دونی (زندان) تا کمی ((آب خنک نوش جان کنم))؛حالا حساب کنید تو این موقعیت کرونا بازارمن باید به سر کارهم بروم...بالاخره یا طلبکارا منو می کُشند ویا کرونا جونم منو بکشتن می دهد.

خلاصه که به گفتۀ دکترها یک هفته باید استراحت مطلق می کردم،ومنهم که مدام در اتاق خودم قرنطینه شده بودم ،البته به لطف مادر مهربانم ؛ آخه هرچی بهش گفتم: مامان جون قربون شکلت برم خودت که اونجا بودی وشنیدی که دکتر گفت :که این فقط یه سرماخوردگی معمولیِ...کرونا نیست ؛ولی مادرم ((گوشش بدهکار این چیزها نبود)) ومدام بهم می گفت::ذلیل شده برو تو اتاقت بگیر بخواب،انقدر این وسط ها راه نرو ،وگرنه همه رو کرونائی می کنی، اگه حرفمو گوش ندی میام دست وپاتو می بندم به تختت...ها،تازه دیدی دکتر چی گفت،حداقل روزی یه بار بری حموم و6 یا 7 باردر روز دستت رو با آب وصابون بشوری تا این ویروسِ چی بود؟...آهان کرونا رو نگیری وبه کسی واگیرش ندی؛منهم گفتم :آخ گفتی ((قربون آدم چیزفهم)) پس من کرونا نگرفتم وفقط سرماخوردگیِ همین ،پس چرا بهم مدام میگی بروتواتاقت کرونائی؟!...حداقل بگو برو سرمائی؛ هی به من تهمت کرونائی می زنی.

مادرم دیگه حرفی نزدو در اتاق را برویم قفل کرد ورفت که به کارهایش برسد،فقط موقع ناهار یا شام دراتاق را باز می کرد ،آنهم چجوری؟...مثل زندان بانی که می خواهد به زندانی ها غذا بدهد،از لای در غذا  ومخلفاتش رو که دریک سینی چیده بود روی زمین می گذاشت وبطرفم هُلش می داد،آنهم چه ماهرانه انگار چند سالِ اینکارِ بوده.بعد همه میگویند ((رفیق بی کلک مادر))؛خب بگذریم...بله داشتم از وضعیت اسف باری که برام پیش آمده بود براتون می گفتم که ...یه موقعهائی هم که دستشوئی لازم می شدم به در ضربه ای می کوبیدم و اوهم می آمد در را برام باز می کرد و بهم می گفت: مثل بچۀ آدم سرتو می اندازی پائین وبه هیچ جائی نه نیگاه می کنی ونه دست می زنی وصاف میری دستشوئی وبرمی گردی ،وگرنه با همین چوب می کوبم تو ملاجت که رَبو رُب تو یاد می کنی،فکر نکن بزرگ شدی...ها عقلت اندازۀ یه نخود بیشتر رشد نکرده.

هیچی دیگه منهم که بچۀ حرف گوش کنی بودم ونمی خواستم آخر عمری آقا والدین(نفرین شدن) بشوم،به حرفش گوش کردم. حدود یک هفته ای شده بود که در خانه توسط مادرجانم قرنطینه شده بودم ؛که یکروز نا غافلانه دیدم مادرم آمدو گفت: مصیبت البته اسمم مصیب بود واو ازاین فیلمهای آموزندۀ تلویزیونی یاد گرفته بودومدام منو اونطوری صدا می کرد ومنهم عادت کرده بودم؛گفت که بیا برو دم در چند تا از طلبکارات با مأمور اومدن با هات کار دارند.منو میگی انقدرترسیده بودم که نگوونپرس ...پیش خودم گفتم:حالا باید ((چه خاکی به سرم بریزم))؟...بعد فکری بنظرم رسید که بهتربگم کرونا دارم یا اینکه خودمو بزنم به دیونگی ...وخلاصه که هر دو را عملی کردم ومثل زامبیا ئی ها شکلم را عجق وجق کردمو دهنموهم کج ومعوج کردمو دستها وپاهایم را هم کج و ماوج کردم ومثل دیونه ها یا جیغ می کشیدم ویا گریه ویا خنده می کردم وبا آن وضعیت ترسناک از اتاقم زدم بیرون ،مادرم با دیدن من با آن حال وروز حسابی باورش شد که من یه چیزیم شده واز من فاصله گرفتو سریع به اتاق خودش رفت ومنهم با همان سرو وضع به دم در خانه امان رفتم ؛وقتی طلبکارها ومأمور بیچاره منو با آن حال دید اول حسابی جا خوردند و منهم که صورتم از تب شدید حسابی سرخ شده بود  بطرف آنها حمله ور شدم؛آنها یقیناً فکر کرده بودند که من هم کرونا وهم دیوانه شده بودم بنابراین سریع از آنجا دور شدند به قول معروف((یه پا داشتندو چهار تا پای دیگه قرض کردند وپا به فرار گذاشتند)) حالا ندو کِی بدو...منهم حداقل تا یکماهی از دست همۀ طلبکارهام راحت شده بودم وصلاح دیدم که در خانه قرنطینه بمانم وحسابی استراحت کنم ؛البته با اینکه سرما خوردگی ام کاملاً خوب شده بود با اینحال دیدم بهتر خوب استراحت بکنموهم از نظرجسمی وهم از نظر روحی روانی کاملاً بهبود حاصل کنم.البته قربون هرچی دیونه وکرونائی بشم من الهی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، دیوانه، بدهکار، کزونا، سرما،  

تاریخ : جمعه 15 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سالی که نکوست از بهارش پیداست)

همانطور که همه درجریان هستید،دانشمندان یا بهتر بگم اخترشناسان که پیش بینی می کنند که چه سالی مربوط به چه حیوانی است؛آنها چند سالی می شود که پیش بینی هایشان کاملاً با آن حیوانها مطابقت کرده؛ مثلاً یک سال مربوط به میمون بود وآن سال ،البته بلا نسبت آدمها مثل آنها برای انتخاب شغل از این شاخه به آن شاخه می پریدند،یا یک سال دیگه هم بود،که سال سگ بودوهمه به جان یکدیگرافتاده بودند؛ و سالهای دیگرهم به ترتیب سال خوک که آنسال سیل آمدو همه در گل ولای خانه ها وجانشان را از دست دادند؛حال نوبتی هم باشِ نوبت امسال که سال موش هست و همۀ ما از ترس مبتلا نشدن به ویروس کرونا البته گفتم که بلا نسبت مثل موش توخونه هایمان پنهان شده ایم؛البته پنهان،پنهان که نه گه گداری برای خرید مایحتاج خانه از لونه هامون در می آییم وکمی آذوقه در خانه های خود برای روز مبادا که حالا باشد جمع می کنیم ؛البته اینجوری که پیش می رود احتمال اینکه تا آخر سال بدین منوال بگذرد هست ؛خدا بداد همۀ ما برسد،که چه در انتظارمان باشد؛شاید هم آخر زمان شده باشد ،آدم از فردای خودش که خبر ندارد. آخه برای این گفتم آخر زمانِ که این ویروس در تمام جهان پخش شده واینکه بلایای طبیعی هم از قبل بوده وهست وخواهد بود واین تمامی ندارد ؛خدا خودش به ما رحم کند.به امید سالی بی خطروپر برکت وسلامتی کامل برای همۀ مردم جهان.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، طنزک عیدانه، عید، سال، موش،  

تاریخ : پنجشنبه 14 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(اسب سواری)

چند سالی می شد که از دوست خواهرم خبری نبود؛آخه اون از طبقات اشراف زاده بود وماهم ازطبقات متوسط به حساب می آمدیم ؛خواهرم ودوستش از دورۀ دانشگاه باهم دوست بودند،وهرسال عیدها ویا تابستانها باهم وقت گذرونی می کردند؛چون آنها یک مزرعه بیرون شهر داشتند ویک اصطبل بزرگ هم پشت مزرعه اشان بود که داخلش چند تا اسب نگهداری می کردند.دوست خواهرم هم بدنبال خواهرم می آمد واو را برای سوارکاری به مزرعۀ خودشان می بردو تا غروب در آنجا می ماند وبعد با حالتی خسته به خانه می آمد؛منهم همیشه به خواهرم می گفتم که منوهم با خودش به آنجا ببره وخواهرم هرباربونه می آورد که آنجا ،جای پسرها نیست و...

یکروز که دوست خواهرم برای بردن خواهرم به خانۀ ما آمد ،منهم مخصوصاً جلوی او موضوع رفتن به مزرعۀ آنها را پیش کشیدم و دوست خواهرم هم قبول کرد ومنو داداش بزرگِ هم به همراه آنها رفتیم آنهم با ماشین لیموزین خود دختر به مزرعۀ آنها رفتیم؛البته خیلی از تهران دور بود حدوداً یک ساعتی تو راه بودیم تا به آنجا رسیدیم. البته مزرعۀ آنها خیلی بزرگ بود ،ولی ما اول خواستیم که به دیدن اسبها برویم،اسبهای زیادی آنجا بود؛ دواسب سیاه ،دواسب سفید وسه اسب قهوه ای که لکه های سفید ،ویک اسب سفید که لکه های قهوه ای داشت.خلاصه که اسبهای قشنگی بودند .البته یکی از آن اسبها که سفید بود مال همان دخترِ بودکه حسابی باهاش اُخت شده بود؛وخیلی آرام بنظر می رسید؛ولی آن یکی اسب سیاه خیلی سرکش وچموش بود ومدام شیحه می کشیدوحسابی اصطبل را رو سرش گذاشته بود.

اینطور که پیدا بود دختر می گفت: این اسب سیاه مال پدرمِ وجز او کسی نمی تواند بهش نزدیک بشود چه برسد به اینکه بخواهد به کسی سواری بدهد؛ البته ما هم نمی خواستیم بهش نزدیک بشیم یا حتی سوارش بشیم مگه از جونمون سیر شدیم.

خلاصه که ما هرکدام سوار اسبی که دخترِ برای ما انتخاب کرده بود شدیم ؛چون او بهتر میدانست کدام اسب آرامتر است تا آسیبی به ما نزند،البته هر کداممان یکی ،یکی وبه نوبت سوار اسب مورد نظر شدیم ،آنهم با مراقبت مرد جوانی که از آنها نگهداری می کرد یک دوری ،دور مزرعۀ آنها زدیم وحسابی به ما خوش گذشت.بعد از اسب سواری آرامی که داشتیم،دخترِ ما را برد به ویلای کنار مزرعه اشان وبا چای وقهوه وبیسکویت وشیرینی وکیک خانگی که پیشخدمتشان از قبل برای ما آماده کرده بود،پذیرائی گرمی از ما کرد، وبعد از چند ساعتی که گذشت البته سفرۀ شاهانه ای برای ما چید که تا آنموقع نه همچین بساطی در عمرمان دیده بودیمو نه ناهار مفصلی وجانانه ای را تا به آنموقع نوش جان کرده بودیم .بعد از ناهار مفصل چند دقیقه ای هم استراحتی کردیم و به خانه امان برگشتیم،البته این اتفاق در تابستان افتاد وقرار شد دفعۀ بعد همراه با پدرو مادرم یعنی در عید به آنها سری بزنیم وبه اسب سواری بپردازیم؛وقتی عید شد ما خواستیم به آنجا برویم ،ولی این ویروس کرونا ،ناقلا نگذاشت که ما دوباره به آنجا برویم ویکبار دیگه رنگ خوشبختی چند ساعتِ را بچشیم؛خیلی حیف شد،البته در عید همانطور که گفتم به خانۀ فک وفامیل نزدیکمان وهمچنین پسر پسرخالۀ پدرم که در شمال  بود رفتیم ؛ ولی به مزرعۀ دوست خواهرم چون اسب داشت وآنهم ممکن بود از حیوانات کرونا بگیریم نرفتیم. چون همه جا با ماسک ودستکش می رفتیم فکر کردیم اگر با این وضعیت به دیدن اسبها برویم حتماً آنها با دیدن ما آنهم با ماسک ودستکش حسابی رم کنند وبه ما حمله ور شوند پس بهتردیدیم از رفتن به آنجا صرفِ نظر کنیم تا هم آنه سالم بمانند وهم ما سالم بمانیم .انشالله هرقت کرونا تشریفشان را از کشور ما بردند به همه جا سفر خواهیم کرد آنهم با خیال آسوده.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، اسب، سفید، اسب سواری، سواری،  

تاریخ : چهارشنبه 13 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(سوروساط عیدانه)

هرسال اینموقعها که می شد؛منظورم نزدیک بهار که می شد پرنده ها دوباره به جاهای ....یا بهترِ بگم به لانه های قبلی اشان برمی گردند؛ البته هرساله بعضی از پرنده ها به تراس خانۀ ما هم سری می زنند، ومنهم برای آنها مقداری خرده نان ویا کمی برنج از شب قبل پخته شده جلوی آنها می ریزم وآنها هم از غذاهای من خوششان می آید واستقبال هم می کنند ومشکلی هم تا بحال پیش نیامده بود؛ولی امسال هم مثل سالهای پیش برای پرنده ها البته در سه وعده روزانه غذا برایشان می گذاشتم .البته تعجب منهم ازاین بود که امسال چرا اینها انقدر غذا زیاد می خورند؟!... ویا اینکه چرا انقدر زود غذاشونو تموم می کنند؟!... مگه کسی دنبالشون کرده ،شاید هم قراری چیزی دارند وزود باید به سر قرارشون برند؟!...

یکروز تو همین گیرو دار غذا دادن به پرنده ها بودم که وقتی کارم تمام شد سریع برگشتم به اتاق تا زودتر فکر غذا برای خودمون کنم که یکهو با صدای جیغ فرا بنفش پسرکوچیکِ روبرو شدم ،سریع خودم رو به تراس رسوندم و گفتم:چی شده؟...چرا جیغ می زنی؟...پسرم که به لکنت افتاده بود؛ بهم حالی کرد که اومده بوده به گلها آب بده که یکهودیده یک موش پرنده روی زمین افتاده.حسابی با حرفش جا خوردم وبا عجله او را کنار زدمو رفتم ببینم که اون حیونِ عجیب الخلقِ چیه؟!...منهم یک جیغ محکمتری از جیغ پسرم فراتر ورساتر کشیدم ،که داشت روده هام پاره می شد وبا این جیغ من تمام اهل خانه سراسیمه به تراس آمدندو جویای حال من شدند وبا دادو فریاد گفتم: یک خفاش اومده تو تراس درو ببندید تا کرونا نگرفتیم ازش...وشروع به لرزیدن کردم وتوی اتاق غش کردمو روی زمین ولو شدم.

وقتی بهوش آمدم دیدم مأموران آتش نشانی به خانۀ ما آمدندو خفاش رو گرفتندو بردند وبیرون خانه پرش دادند که برود پی کارش وبه منهم گفتند :پشت خانۀ شما یک مزرعه پر از دارو درخت هست واینا از اونجا آمدند ...لطف کنید دیگر به آنها غذا ندهید.منو میگی حسابی از این حرف او جا خوردم ولی چیزی نگفتم.بعد که او رفت به بچه ها گفتم کی این مأمورهای آتش نشانی رو خبر کرده بود؟...واون از کجا می دونست که من به پرنده ها غذا می دم...معلوم شد تمام قضایا رو همسرم باطلاع آنها رسونده و...

خلاصه معلوم شد چرا تو این یکی دوهفته اخیرپرنده ها انقدر تند و زیاد غذا می خوردند؟!...نگو که این خفاشِ بوده که غذاهای منو نوش جان می کرده ومنهم بی خبر از همه جا براش آب وغذا می ذاشتم. تازه مأمور گفته بود که خفاشِ از نژاد انگلیسی هست ونمرده بوده وزنده وکمی بی حال بوده...وما فکرمی کردیم که اون مرده .منهم پیش خودم گفتم :خوبِ دیگه کم کرونا به کشور ما اومده بود اینهم (خفاش) بهش اضافه شد؛حتماً خفاشِ پیش خودش فکر کرده اینجا برای ورودش  جشن ومهمانی مفصلی گرفته اند وبهش غذای مجانی می دهند...ولی نمی دانم چقدر بی حال بود ...یا غذای من براش زیادی خوشمزه بوده وحسابی تا می تونسته خورده؟...یاشایدهم به غذاهای من آلرژی پیدا کرده ومسموم شده...هرچی نباشه از فرنگ اومده وغذاهای ایرانی بهش نمی سازه ...پس اگر اینطور باشه که باز جای شکرش باقی است بالاخره یکی از ما انسانها تلافی این بیماری کرونا رو سرش اوردیم.

ولی من موندم چجوری این خفاش از انگلستان به ایران اومده؟...معلوم دیگه پرنده ها که مثل ما انسانها احتیاج به ویزا وپاسپورت و شناسنامه وکارت شناسائی و... ندارند؛مثلاً خودمون ما انسانها اشرف مخلوقاتیم و... ولی بنظر من این پرنده ها هستند که اشرف مخلوقات به حساب می آیندنه ما!!...چون آنها بدون هیچ اجازه ،یا ترس از کسی یا چیزی چه در زمین وچه درهوا ی خدا همیشه آزادانه به هر کجا که بخواهند می روند وبه قول معروف(( همۀ دنیا سرای من است))البته برای آنها نه ما .




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: خفاش، بالکن، کرونا، عیدانه، عید، طنزک، انگلیسی،  

تاریخ : سه شنبه 12 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(معذورم از پذیرائی)

بخاطر این ویروس ناخوانده(کرونا)که به کشور ما آمده ما هم بناچار برای شب عید با اینکه گه گداری درخانه مانده بودیم؛البته به مهمانی ها می رفتیم وزود برمی گشتیم به خانه ،ولی با اینحال روی درِخانه امان با ماژیک وخیلی بزرگ نوشته بودیم ،واقعاً از شما مهمانان عزیز وارجمند کمال پوزش را داریم،که به علت ویروس کرونا از مهمان نوازی تا اطلاع ثانوی معذوریم؛ وانشاالله که بعد از بیرون کردن این ویروس ویا بهتربگیم شکست کرونا یک مهمان نوازی مفصلی ازهمۀ فک وفامیل محترم خواهیم کرد.

خلاصه هرکسی میآمد وزنگ درب را فشار می داد وما هم سعی می کردیم جواب ندهیم وآنها هم که از نبودن ما مطمئن می شدند راهشان را می گرفتندو می رفتند؛ماهم از پذیرائی کردن  ازمهمانان عزیزمان خلاص می شدیم.پدرهم دراین میان رو به مادرمی کرد ومی گفت: خانوم حالا امروز خونۀ چه کسی برویم ،یا فردا خونۀ چه کسی برویم. مادرهم درجوابش می گفت: امروز رو خونۀ داداشم وخواهرهام بریم ،فردا هم خونۀ داداش وخواهر تو برویم .در کل ما به خانۀ همۀ فکو فامیل می رفتیم وحسابی خوش می گذراندیم ؛تا اینکه یکروز یکی از فامیلهایمان البته ازرفتارمشابه ای که ما سرهمۀ فامیلها درآورده بودیم،به همان صورت البته باخطی خوش وتحریری روی کاغذی نوشته وروی درب منزلشان چسبانده بودند که نمی توانند از مهمانان عزیز پذیرائی کنند.

پدرم که از این بابت جا خورده بود روبه مادرم کردو گفت:عجب آدمای دورو وقلتاقی هستند؛ کلک خودمان را به خودمان می زنند... ((ما گنجشک را جای قناری رنگ می زنیم ومی فروشیمش به مردم))حالا اینجوری اش را ندیده بودیم ؛واقعاً که قباحت داره...این از ادب بدورِ...

منهم پیش خودم گفتم:چطور این نوشته واین رفتارها از ما سربزنه قباحت نداره وهیچ هم عیب وعار نیست ؟!...ولی در مورد بقیه کاملاً برعکس بوده؟!...وتازه باید اینها از این کارشان خجالت بکشند؟...ولی ما نه!!...این دیگه چجوریشِ...اگراین کار بدِ ؟برای ماهم بدِ؛اگرهم که خوبِ!!...پس برای اونا هم باید خوب باشه؛بقول معروف((مرگ حق ولی برای همسایه))این اصلاً نه برای ما ونه برای آنها خوب نیست.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، 99، عید دیدنی، مهمان، پذیرائی، عید،  

تاریخ : دوشنبه 11 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(مشکلی پیش نیامد)

همانطورکه قبلاً گفته بودم،خدا را شکرهیچ اتفاق خاصی از بیماری کرونا چه برای خانوادۀ خودم وچه برای تمام فک وفامیل های ما پیش نیامد.انگار ازهمۀ مردم دنیا بیشتر بهداشت شخصی را ما رعایت کرده بودیم.حتماً پیش خودتان می گویید: چطورهمچین چیزی ممکن است. الآن برای شما تعریف می کنم.

هرسال ما هم مثل همۀ مردم برای خریدعید در بین جمعیت ... و همچنین برای دیدو بازدید عیدهم به خانۀ فامیل می رفتیم؛ ولی امسال حسابی سنگ تمام گذاشتیم و بهداشت را با زدن ماسک برصورت و بدست کردن دستکشهای طبی حال چه درخانه وچه درخیابان ها گذراندیم؛ وکلاً در طی روز هم 10 باردستانمان را هم با آب و صابون شستیم ...فکر می کنم از این به بعد با کمبود آب وهمچنین گرانی بیش ازحد قبض آب هم روبرو شویم ؛البته این دیگر به ما مربوط نمی شود ،چون خواستیم بهداشت را مدام چه درخانه وچه در خیابان رعایت کرده باشیم؛تازه سالهای پیش فقط در هفته دو بار حمام می کردیم ،ولی با این وجود در روز 2 بار حمام می کنیم که خدائی نکرده به کرونا مبتلا نشویم.

خلاصه امسال هر جا رفتیم چه در روی شیشه های مغازه ها وچه در بانکها و...نوشته بودند (ما چون شما را دوست داریم ،به شما دست نمی دهیم)؛البته معلوم نمی شد اینرا برای ما نوشته بود که اونا به ما کرونا انتقال ندهند ویا برای خودشان که نکند ما به اونا کرونا انتقال ندهیم ...وبالاخره ما هم به این نوشته های آنها احترام گذاشتیمومثل ژاپنی ها ویا هندی ها با آنها سلام وعلیکی کردیم ؛به اینصورت که دوتا کف دستهایمان را به هم زده البته آنهم با دستکش طبی ونیمه تعظیمی کردیم که جاتون خالی نباشه چنان دردی در کمرمان پیچید که نفسمان بندآمده بود ویه آهی جان کاه از ته دل کشیدیم وصاحب مغازه ایهم هم ترسید وهم چهره اش درهم رفت ؛بالاخره با هر زحمتی بود کمرمان را با دست صاف کردیم وچنان صدای بلند استخوانها بلند شد که مشتری هائی که برای خرید به آنجا آمده بودند هم تعجب کردند وهم نیش خندی زدند .مارو میگی حسابی خجالت کشیدیم و خودمان را جم وجور کردیم وبعد از کلی گشتن وانتخاب بدنبال لباس و...وتازه بعد از کلی چانه زدن برای تخفیف عیدانه با صاحب مغازه ،تازه آنهم به علت ماسکی که او بدهان زده وما هم به همچنین صدای یکدیگر را نامفهوم شنیدیم وبعد از کلی خرید کردن از مغازه آنهم با فاصله از مشتری های دیگرازآنجا خارج شدیم ؛البته در مغازه های دیگر هم که برای خرید تنقلات رفته بودیم هم همین بهداشت،رعایت شد.

خلاصه که روزهای اول ودوم و...عید به دیدن فک وفامیل محترم البته با همان روش بهداشتی از دور دست دادن به روش هندی ها وچینی ها والبته بدون تعظیم کردن انجام شد.تازه وقتی هم در حال پذیراری شدن از ما بودن با همان دستکش طبی هم آجیل وهم شکلاتهای در بسته وهم چند نوع میوه را البته یواشکی نه بلکه جلوی چشم خودشان در جیب ها وکیفهایمان پر کردیم تا بعداً که رسیدیم خانۀ خودمان ،وپس ازشستن دستها با صابون آنها را نوش جان کردیم به همین آسانی تمام. 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، طنزک، عیدانه، عید، کرونا، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 10 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دوباره سیزده بدرِ)

همانطور که گفتم،همان شب آنها به خانۀ ما آمدند و فردای آنروزما بچه ها باید به مدرسه می رفتیم؛آنروزبعضی از معلم ها وبعضی از بچه ها نیامده بودند ومی شود گفتتا یکی دو روز بعد از سیزده بدر مدرسه ها تق ولق است ؛ولی ما بچه های درس خون موظف بودیم که به مدرسه برویم  ومعلم ها هم بیکار نمی ماندند و درسهای قبلی را برای ما دوره می کردند واتفاقاً پیک نوروزی را هم از ما تحویل گرفتند.البته فقط از کلاس ما که 30 نفر بودیم ،فقط 12 نفرآمده بودند و بقیه هنوز به مدرسه نیامده بودند. معلم هم نمره به پیک های ما داد که بعضی نمرۀ خوب وبعضی دیگر هم نمرۀ بدی گرفته بودند؛البته من جزو شاگرد متوسط ها بودم ونمره ام بد نشد .

خلاصه که وقتی منو داداشم وخواهرم از مدرسه برگشتیم ،دیدیم مهمانها هنوز خانۀ ما بودند ومنتظر بودند که ما از مدرسه برگردیم وباتفاق آنها به پارکی برویم وآنها هم سیزده را بدر کنند وماهم قبول کردیم ورفتیم ودوباره سیزده را همراه به آنها بدر کردیم. البته آنها برای دیر آمدن به دیدو بازدید از فامیل از ما عذر خواهی کردند ومعلوم شد که علت دیر کردشان این بوده که آنها مزرعه دار بودند وآبی که در مزرعۀ آنها جاری بوده جیره بندی است واگر می خواستند آنجا را ول کنند بیایند به تهران سهم آبشان به حدر می رفت وحتماً محصولات مزرعه اشان یا خراب می شد ویا خشک می شد؛وزحمت چند ساله اشان به حدر می رفت.خلاصه که همۀ خواهر برادرهای پدرم به لطف آنها دو بار به سیزده بدر رفتند؛ولی در کل به همگی ما خوش گذشت.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، طنزک عیدانه، 99، سیزده بدر، سیزده، فروردین،  

تاریخ : شنبه 9 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(دیدو بازدیدعید )

روز 14 فروردین بود که از شمال برگشته بودیم وباید خودمان را برای مدرسه آماده می کردیم.آنروز وقتی به خانه برگردیم،ساعت از 5 عصر گذشته بودو البته جاده کمی خلوت شده بود ونمی خواهم بگویم کع براحتی به شهر رسیدیم؛آخه آنروز ازویلای پسر،پسرخالۀ پدرم که راه افتادیم ساعت 6 صبح بود وتا برسیم به خانه امان 15 :5 عصر شده بود ؛ماهم حسابی خستۀ راه بودیم.مادرمان به ما بچه ها گفت: زودتر یکی،یکی بروید دوش بگیرید ،تاخستگی ازتنِ تان بیرون برود.ماهم به گفتۀ مادر تک،به تک دوش آبگرمی گرفتیم وحسابی حالمان جا آمد ورفتیم سراغ درس ومشقِ مان،چون فردا روز اول بازگشائی مدارس آنهم بعد از 14 روز تعطیلی نوروز بود.

همینطور که هر کسی مشغول کار خودش بود؛یکهو تلفن به صدا درآمدوخواهرم که از ما فرزتر بود پرید سرگوشی تلفن وبعداز احوال پرسی گوشی را به مادر داد؛مادرهم بعد از کلی خوش وبش کردن با آن کسی که آنطرف گوشی بود ،که به مادر گفته بود که می خواهد امشب برای دیدو بازدید به خانۀ ما بیاید.ماهم از این گفته خیلی شوکِ شده بودیم ؛آخه ما تازه از مسافرت آمده بودیم وحسابی خسته بودیم وحتی نای پذیرائی از مهمان را نداشتیم .ولی چاره ای نبود وهمگی دست بکار شدیم ومنو داداش بزرگِ رفتیم پیش دستی کارد وچنگالها را آوردیم وروی میز چیدیم ،بعد خواهرم هم میوه ها روشست وداد به پدر که داخل ظرف میوه خوری بچیند ،مادرهم رفت تا برای شام شب چیزی درست کند.

قرار بود که فامیلهای پدر از شهرستان به تهران واول هم به خانۀ ما بیایند وتا یک هفته ای درتهران هستند ؛یعنی یکی دوروز خانۀ ما وبقیۀ روزهای دیگر را در خانه های خواهر وبرادرهای پدر بگذرانند.البته ما بچه ها که خیلی از این بابت خوشحال شدیم ولی پدرو مادر را نمی دانم ...چون تمام کارهای اصلی به عهدۀ آنهاست وما بچه ها هم اول کمی پذیرائی می کنیم وبعد هم به بازی با بچه های آنها می پردازیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک، عیدانه، دید و بازدید، عید، فامیل، خانواده، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 8 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تعطیلات در ویلای شمال)

قرار شد یکروزبا تفاق خانواده برای دیدوبازدیدعید به خانۀ یکی از اقوام دور پدری ام(پسر،پسرخاله اش)برویم با اینکه ما هیچوقت رفت وآمدی با آنها نداشتیم؛ولی با اینحال پسرخالۀ پدرم با اصرارزیاد از پدرم قول گرفت که برای آب وهوا عوض کردن به ویلای پسرش برویم،بنابراین پدرو مادر بناچار دعوت او را پذیرفتند. به قول پدرم که می گفت: ((هم فال وهم تماشا)).

خلاصه بعد از اینکه به تمام فامیل سری زدیم؛روزبعد یعنی روز یازدهم فروردین صبح خیلی زود وقتی هوا تاریک بود، یعنی حدودای ساعت 4 صبح بود،که همۀ ما آمادۀ حرکت شدیم؛البته با ماشین خودمان رفتیم.تا وسطهای راه که هوا روشن ترشده بود،جاده کمی خلوت بود. چند ساعتی که گذشت ناگهان جاده بطورغیرمنتظره ای شلوغ ترشد،بحدی که ماشینها کیپ هم درحرکت بودند وگاهی هم مدت زیادی می ایستادند وکم،کم جلو می رفتند .آنروز از ساعت 4 صبح تا 11 شب در ترافیک سنگینی بسر بردیم،وما بچه ها هم که پاک حوصله امان از یکجا نشستن بسرآمده بود؛مدام سر مادرو پدرمان غُرمی زدیم ؛یکی گرسنه ویکی تشنه ویکی دیگر هم دستشوئی لازم بودیم؛تو این اوضاع هاگیرواگیری پدرو مادرهم حسابی کُفری شده بودند ومدام سر ما داد می زدند؛هرطوری بود مادر برای ساکت کردن ما مقداری هله ،هوله ای داد؛ولی دستشوئی لازم را باید چکار می کردیم ؟

خلاصه مادر به پدرم پیشنهاد داد که :این ترافیک که حالا،حالاها باز نمی شود ،تو همینطوری یواش ،یواش برو منهم بچه ها رو ببرم همین گوشه وکناربرای دستشوئی...راستی اون گالون آب رو هم بده که اونا خودشونو باهاش بشورند.پدرم گفت:حالا هول نشی وبچه ها رو پرتشون کنی تو دره ...اونطرف هم که کوهِ ...خلاصه مواظب خودتون باشید.مادرنیش خندی تحویل پدر دادو ما را از ماشین پیاده کرد و...

بالاخره جای مناسب را برای قضای حاجتمان پیدا کردیم وبعد از اتمام کار بطرف ماشین پدر که کمی جلوتر رفته بود ،رفتیم. چند ساعتی طول کشید تا جاده باز شد،وماشینها کمی تند تررفتند؛بالاخره ساعت 11 شب به مقصد رسیدیم؛تازه دردسر ما از اینجا آغازشد که آدرس را بلد نبودیم وبا آدرسی که درگوشی مبایل پدرم بود آنرا به هرکسی نشان می دادیم ؛نشانی های مختلفی را به ما میدادند که ما را بیشتر سر درگم می کردند.بالاخره با هر زحمتی بود ؛آنهم ساعت 12 شب آدرس را پیدا کردیم.

بنده خداها آنها از ناهارذ منتظر ما بودند، ولی با این ترافیک سنگین آنهم درشب عید معلومِ دیگه جاده چقدر شلوغ می شود؛خلاصه که شام را برای ماگرم نگه داشته بودند وخودشان شامشان را خورده بودند.ماهم که خیلی گرسنه بودیم ((دلی از عضا درآوردیم))وبعدش آنها خواستند از ما پذیرائی کنند که پدرو مادرمان گفتند:که هیچ احتیاجی به اینکار نیست ؛ما خیلی خسته شدیم وحسابی خوابمان می آید.آنها هم بساط رختخواب را برای ما فراهم کردند وما هم از خستگی زیاد زود بخواب رفتیم؛صبح که چه عرض کنم بقول مادرم تا لنگِ ظهر خوابیدیم .البته مادرم چه شب زود می خوابیدو چه دیر فرقی براش نمی کرد؛ اوهمیشه صبح زود به موقع ازخواب بیدارمی شد، وبساط صبحانه را آماده می کرد ؛اینبار هم صبح زود بیدارشدوبه اهل خانه کمک کرد تا بساط صبحانه را درست کنند. وقتی ما بیدار شدیم پسر ،پسر خالۀ پدرآمد وما هم صبح بخیر یا بهتر بگم ظهر بخیری به ایشان وخانومش گفتیم ،واوهم در جوابمان گفت:اشکالی نداره حداقل ناهار وصبحانه اتان یکی شد.بیایید سر سفرهغذا حاضره.ماهم رفتیم دیدیم که سفرۀ دورو درازی پهن کرده که توی آن از کره وپنیر وسرشیرمحلی وعسل طبیعی ومربای بهارنارنج خانگی گرفته تا آش رشتۀ محلی وکته کباب خانگی که بویش تمام اتاق را فرا گرفته بود وهمچنین سالد وسبزی که به گفته خودشان از باغچۀ خانه چیده شده بود در سفره نمایان بود. ما هم که ازمهمان نوازی آنها به هیجان آمده بودیم مشغول خوردن شدیم.

آنروز به سیروسیاحت در ویلای بزرگ آنها وهمچنین گشت وگذار در کنارساحل وآب تنی ما بچه ها وپدرو پسر،پسرخاله وهمچنین پسر خالۀ پدرگذشت. فردای آنروز که روزسیزده بدر بود خواستیم برگردیم به شهرمان تهران که میزبان مان نگذاشت وبا کلی اصرارما را راضی کرد که امروز اصلاً صلاح نیست که برگردیم وحتماً باز تو ترافیک می مانیم .چون همه هم همین فکر را می کنند که اگر زودتر برگردند جاده خلوت تر هست در صورتی که اینطور که فکرمی کنند نیست بلکه بدتر هم می شود و...ماهم آنروز سیزده بدر را درکنار آنها گذراندیم وحسابی به ما بچه ها که خیلی خوشگذشت ،ولی بزرگترها رو نمی دونم ؛حتماً به اونها هم خوش گذشتِ.

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: عید، تعطیلات، ویلا، شمال، تفریح، طنزک عیدانه، طنزک،  

تاریخ : پنجشنبه 7 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی دادن ور افتاد)

شب عید شده بود و دوباره عیدی دادن برای خانواده های پدری وهمچنین مادری خیلی سخت شده بود وبه هر طریقی بود از دادن عیدی صرفِ نظر کردند.آخه می دونید هر سال عمو وعمه وخاله ودائی شبهای عید که می شد ؛هرکدام بنحوی از عیدی دادن سرباز می زدند ؛مثلاً عمو هر بار که می خواست به ما عیدی بدهد نمیدونم از خجالتش بود یا درآمدش کم بودویا ...ازعیدی دادن طفره می رفت،ولی ازعید گرفتن بچه هاش خیلی هم راضی بنظر می رسید.یکروز از عمو پرسیدم چی شده؟...چرا وقتی می خواهی به ما عیدی بدی((دل،دل می کنی))؟...هی اسکناس های نو تا نشده رو تا یک قدمی ما میاری جلو وبعد دستتو می کشی عقب؟...حتماً پیش خودت می گی!!...حیف این اسکناس های نو نیست بدم بدست این وروجک ها!!...آخه این بچه جغله ها چی از عیدی می فهمند؟!...

عمو جون والا بخدا ماهم از پول گرفتن خوشمان می آید ؛چون ما هم مثل شما از اقتصاد یه چیزائی حالیمونه ها!!...ماهم مثل شما بزرگترها طعم بی پولی رو کشیدیم ها!!...هرکی ندونِ شما که از وضعیت ما خبر دارید که...هرچی نباشه شما که داداشتونو(بابا مو می گم) بهتر می شناسید!!...بقول معروف((هشتش گِرونهُ هشِ))اینطور نیست؟!...وهر وقت هم که ازش پول می خوایم میگه ندارم ((این کف دستمِ که مونداره،اگه می تونی بکن)).

عمو درجوابم گفت:آره والا ماهم وضعمون همینطوریِ...برای همین هم هست که می خوام از امسال عیدی دادن وگرفتنو تو فامیل ور بیاندازم.

منهم گفتم: ولی عمو جون اینکه به نفع شما بزرگترها وبه ضرر ما بچه ها میشه!!...تازه جواب پدر بزرگ ومادربزرگ را چی میدید؟...اونها نمی گند این رسم ورسومات رو نباید نادیده گرفت؟!...

دیگه عمو جوابی به من نداد وبه حرف خودش عمل کرد وتا چند سالی هم به این ترتیب گذشتالبته برای آنها ،ولی پدرم کار خودش را می کرد وبه بچه های آنها عیدی می دادالبته کمتر از هرسال بود ،ولی باز می داد. او فکر می کرد که با اینکارش حتماً ثروتمند می شود ...اینطور که نشد هیچ بلکه هر ساله بد بختر هم شدند البته عموها وعمه ها ودائی ها وخاله ها...بقول قدیمیها که می گفتند)(ارحم ،ترحم))،((رحم کن تا خدا بهت رحم کند)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، عیدانه، طنزک، عیدی، دادن، گرفتن،  

تاریخ : چهارشنبه 6 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(عیدی گرفتن)

ما بچه ها خوشحال بودیم که دوباره عید می شودو حداقل تو عید می تونیم دوباره مثل هرسال از عمو وعمه وخاله ودائی و...عیدی بگیریم، هرچی نباشه عید به عیدی گرفتنِشِ دیگه.مارو میگی از اینکه برویم دیدو بازدید عید و خوردن های آنچنانی وعیدی گرفتنِ آنچنانی ،حسابی از روز قبل از سال تحویل به قول معروف((شکمِ مان را صابون زده بودیم))که چه ها شودو،چه ها شود وچقدر خوشحالی کرده بودیم و...در صورتی که خوشی ما بچه ها زیاد طول نکشید،حالا براتون تعریف می کنم.

روز اول عید شدو بعد از اینکه سال تحویل را به دیده بوسی از پدرو مادرمان را گذروندیم وآنها هم خدا را شکر به ما بچه ها عیدی آنهم نسبت به هرسال عوض اینکه زیادتر بشود به علت بدی اقتصاد پدرو مادرمان به ما عیدی کمتری دادند ؛اینهم باز بد نبود بهتر از این بود که اصلاً به ما عیدی ندهند؛بعد ازآن برای عید دیدنی به خانۀ بزرگترها باید می رفتیم ؛اول به خانۀ پدربزرگ ومادربزرگ (البته از طرف مادری) رفتیم وتا موقع ناهار هم آنجا بودیم ودور همی ناهار را خوردیم وبعد از اینکه خواستیم ازآنجا برویم؛اینبار هم مثل هر سال پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به ما بچه ها عیدی البته به مبلغ هرساله نه کم ونه زیاد عیدی مارا بدستمان دادند،ومشکلی پیش نیامد؛بعد از آنجا به خانۀ پدر بزرگ ومادربزرگ(البته ازطرف پدری) رفتیم آنجا هم تا موقع شام ماندیم ودور همی شام  را خوردیم وموقعی که خواستیم از خانه آنها خارج شویم پدربزرگ ومادربزرگ هر کدام به نوبۀ خود عیدی را چه کم وچه زیاد مثل هرسال به ما دادند واینجاهم مشکلی پیش نیامد.

خلاصه آنروز را به خوبی به پایان رساندیم.فردای آنروز اول به خانۀ بترتیب دائی بزرگِ ،دائی کوچیکِ ،خاله بزرگِ،خاله کوچیکِ رفتیم ،وما بچه ها هم مثل هرسال ((دلی ازعذا درآوردیم)) ولی اینبار سر سفرۀ هر کدامشان آنهم به علت گرانی آجیل ها مثل(فندق وپسته وبادام زمینی وبدام هندی )خبری نبود فقط (تخمه ونخود چی وکشمش )بود وبس، ولی باز هم برای ما بچه ها غنیمت بود،ولی عوضش شکلات وشیرینی طبق معمول هر سال در سفره حاضرو آماده بود؛حالا اینها به کنار ولی از عیدی دادن به ما بچه ها از طرف خانوادۀ مادری خبری نبود،منهم که از همه کوچکتروشیطون تر بودم به دائی ها وخاله ها گفتم: چرا به ما عیدی نمی دهید؟!..آنها هم اولش دست نوازشی به سرمان کشیدندو گفتند:پسر جون انگار تو این مملکت زندگی نمی کنی؟...ما با بحران تورم جهانی روبرو هستیم و...یعنی درکل از نظر اقتصادی هم فکرشو بکنی از خط فقر هم پایین تریم وکلی مشکل داریم؟...تاحدی که بتونیم شکم زن وبچۀ خودمونو سیر کنیم ،((شقول قمر کردیم ))،(هنر کردیم).برو جونم برو(( خدا روزیت رو جای دیگه بده))...دِ برو دیگه چرا مثل بز به آدم نیگاه می کنی؟!...

منهم با تعجب نگاهی به آنه کردمو با ناباوری شروع کردم به خاراندن سرم وفکر کردن به قول بزرگترها بحران تورم جهانی...آخه مابچه ها رو چه کار به این مسائل بزرگترها؟!...من نمی دونم وقتی حرف پول وسط میآد ما بچه ها شعور بزرگترهارو باید پیدا کنیم ،ولی وقتی برای تغییر دکوراسیون یا مسائلی که به بزرگترها مربوط می شود ؛آنموقع بچه هستیمو هیچ نظری نباید بدهیم؟!...اینها سالی یکبارهم نمی خواهند به ما بچه ها عیدی بدهند؟!...

خلاصه بعد از خانۀ آنها وعیدی ندادن به ما بچه ها،رفتیم خانۀ عموها وعمه ها آنها هم همین را به ما گفتند؛البته با کمی خشونتر بیشتر،آنهم بر روی گوش بنده زاده وبا کشیدن نسبتاً آهستۀ آن،آنها هم همین حرفها را به ما زدند ومنهم کاملاً قانع شدم ودیگر حرفی از عیدی دادن به میان نیاوردم وپیش خودم گفتم: خوبِ زیاد اصرار نکردم وگرنه الآن بجای عیدی گوشم کف دستم بود وبس،بالاخره امسال همۀ بزرگترها باهم دست به یکی کردن که به ما عیدی ندهندوما بچه ها هم از ترسمان((راضی ایم به رضای خدا)).




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، عیدانه، عید، عیدی، عیدی گرفتن، طنز،  

تاریخ : سه شنبه 5 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(تأکید ازخانه بیرون نروید)

همانطور که همه می دانید؛امسال کرونا هم به جشن عید نوروزما آمده،وبد جوری هم داره همه را قلع وقمع می کنه؛و رحم وانصاف هم که اصلاً سرش نمی شه.

نمی دونم چرا این روزها مردم یا با خودشا ن یا با دیگران سر لج افتاده اندبه قول معروف((با تیشه به ریشۀ خود می زنند))،وهرچقدربه آنها تذکرداده می شود که ازخانه هایتان خارج نشوید؛بدترمی کنند؟! ... وبیشتربه خیابانها می ریزند. امسال هم مثل سالهای پیش مردم برای خرید عید به خیابانها ریخته وتوجه ای به این بیماری خطرناک یا بهتر بگم((مهمان ناخوانده))نمی کنند وبه گشت وگذار درشهر می پردازند؛ وعاقبت هم به این یبماری دچار می شوند.

ولی با اینحال مردم سر سخت ترازهمیشه دراجتماع حضور بهم رسانده اند؛ماهم که از این استثناء بدور نیستیم،ودراین شلوغی هابرای خرید عید درشهرگشتیم وحسابی هم خرید کردیم.البته با این تفاوت که هرسال با ماسک ودستکش برای خرید عید نمی رفتیم،ولی امسال با تجهیزات کامل به هرچیزی دست زدیم؛از لباس وکفش و...گرفته تا تنقلات و... دست زدیم وخریداری کردیم.حتی خود مغازه دارها هم با ماسک ودستکش به پیشوازمان آمدند وبرا یمان هم اجناس مورد نظرمان را به دستمان می دادند آنهم با فاصلۀ نیم متری ،بطوری که دستشان به دست ما نخورد. تازه یک بدی که داشت این بود ؛اصلاً چه فروشنده وچه مشتری حرفهای همدیگررا به وضوح نمی شنیدند،وپشت  آن ماسکها که جلوی دهانشان را پوشانده بود،باهم تخفیف وتعارف تیکه پاره می کردند وبعداز کلی نشنیدنهای حرفهای یکدیگر هردو منظورم (فروشنده ومشتری) خوشحال وراضی از فروش وخرید هرکدام به مقصد خود (فروشنده به مغازۀ خود ومشتری هم به خانۀ خود )برمی گشتند.

ودوباره ((روز ازنو،روزی از نو))واین امر تا خود عید (خریدو فروش) ادامه پیدا می کرد؛خلاصه که با این همه هرکسی کار خودش را انجام می داد؛انگار که کرونائی وجود ندارد وهمه شاد وخوشحال به گشت وگذار خود می پردازند.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، بیماری، کرونا، ویروس، ویروس کرونا، خانه،  

تاریخ : دوشنبه 4 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(رسم مهمان نوازی شب عید)

یادم میاد آنوقتها که کمی بچه تر بودیم وقتی می خواستیم به عید دیدنی خانۀ فک و فامیل برویم یک هفته قبل از عید که می شد مادرم اول رسم مهمان نوازی از مهمان ها را به ما یاد می داد بعد هم نوبت ما که می شد می خواستیم بریم مهمانی خانۀ فامیلها به ما گوش زد می کرد که بچه ها یادتون باشه وارد خانه که شدید به همه با احترام خاصی سلام و احوالپرسی می کنید بعد از چند دقیقه که گذشت میزبان که خواست از شما پذیرائی کنه حالا یه میوه باشه یا آجیل و شکلات و شیرینی و ... فرقی نمی کنه، تا به شما تعارف کردند هول نشدی و سریع برداریداول بگویید: نه مرسی دستتان درد نکند، من میل ندارم، بار دوم هم نه و بار سوم که به شما اصرار کردند که بردارید ، آنهم فقط به یک دست (د دستی نه ها به آنها بر می خورد) میه یا هر چیزی که بود آنهم فقط یکی برمی دارید ... فکر نکنند که هولید و نخورده اید.

من که از همه کوچکتر بودم پریدم وسط حرف مادر و گفتم: آخه مامان اگر وایسیم تا اونا دوباره تعارف کنند ، یا اینکه اومدیو تعارف و یکبار کردند اونوقت ((چه خاکی به سرمون بریزیم ))؟! ... تازه شما می گید از هر کدام یکی حالا میوه و شیرینی را خب می شه اینکارو کرد ولی آجیل و چی فقط یدونه... آخه میون آنهمه بادام و پسته و فندق و تخمه کدومو برداریم اینکه خیلی مشکله...آخه من دلم از همه اش می خواد.

مادرم گفت: بچه نترس آجیل و کاسه ، کاسه جلوتون می ذارند تازه اون هم باید خودت جلوی شکمتو بگیری که درجا همه اش را تمام نکنی ... تازه وقتی میوه یا شیرینی برداشتی بین آنها حداقل 5 تا 10 دقیقه فاصله بذاری و بعد بری سر آجیل و...اونهم خیلی آروم ... به موقع آبرو مونو نبری تند،تند، بخوری هم دلت درد می گیره هم جلو اونا آبرومون میره و پیش خودشون فکر می کنند که ما (( از قحطی فرار کرده ایم))و...

داداشم که کمی بزرگتر از من بود گفت : آخه مامان اگر بین هر کدوم از خوراکیها انقدر فاصله بدیم که نمیشه!!... مگه شما نگفتید ، هرکجا بریم فقط نیم ساعت بیشتر نمی شینیم و زود پا میشیم ، بریم خانۀ فامیلای دیگه ؟! ... اینجور که سر انگشتی هم حساب کنید 5 الی 10 دقیقه به تعارف ها می گذرد و 5 الی 10 دقیقه هم به خوردن و فاصله بین خوراکیها و... تازه 5 الی 10 دقیقه هم به حرف زدن و بازی ما بچه ها با بچه های آنها می گذرد...با این وضع تا برسیم باید زود پاشیم بریم یعنی تا گفتیم سلام باید بگیم خداحافظ...

خلاصه مادرم گفت: من این چیزا حالیم نمی شه!!... همین که گفتم،احترام حفظ آبروی ما یادتون نره دیگه بسه باید برم به کارهام برسم 100 تا کار دارم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عیدانه، طنز، رسم، مهمان نوازی، نصیحت، مادر،  

تاریخ : یکشنبه 3 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(پیک نوروزی)

این پیک نوروزی هم برای ما دانش آموزان معضلی بود که خدا می داند.

یادم میاد آنموقع ها که مدرسه می رفتیم 3 یا4 روز مانده به پایان سال ومی خواست سال نو ویا همان بهار یا به قول ما ایرانیان عید نوروز از راه برسد؛معلّمهای عزیز لطف می کردند واین تعطیلات را برای ما دانش آموزها زهر مار می کردند وکل سؤال ها رو که می دادند باید جوابشان را با مداد می دادیم؛تازه به غیرازآن تکالیف هم ازهمۀ درسها  سر جای خودش بود؛انگار می خواستند که به ما بچه ها نامۀ اعمالمان را بدهند،وازما می خواستند هرروز یکی از تکالیف درسی را بنویسیم.

مثلاً روز اول عید از اول کتاب ریاضی تا آنجا که درس داده بودند، آنهم با مداد...روز دوم درس علوم...وروزهای بعد هم به ترتیب درس اجتماعی،تاریخ،جغرافی،حرفه وفن و...وروز سیزده بدرهم که روز گردش در طبیعت بود،هم کل پیک نوروزی را باید می نوشتیم.

آخه نمی دونم این معلّمهای عزیز فکرنمی کنند تواین مدت این بچه های بدبخت فلک زده می خواهند کمی مخ شان استراحت کند یا بخواهند به دیدوبازدید بروند کِی وقت می کنند تکالیف شان را بنویسند.

خلاصه بعضی از بچه ها هم که منهم جزوشان بودم همان 3 یا 4 روز مانده به عید وکمی هم یکی دو روزاول عید به تمام تکالیف مان رسیدگی می کردیم وبقیۀ روزهای عید را به تفریح ودیدوبازدید عید می پرداختیم؛ومثلاً خودمان زرنگی می کردیم؛ولی اولش ما نفمیدیم معلّم از کجا می فهمید که ما زودتر تکالیف مان را انجام می دهیم؟!... بعد کلی جریمه می شدیم.

یکروز یکی ازبچه ها این موضوع فهمیدن زود نوشتن ما را ازش پرسید واو هم درجواب گفت: والا ازشما خنگ تر تو دنیا پیدا نمی شه شما فکرنمی کنید که چرا بهتون گفتم با مداد مشقهاتونو بنویسید ؟... چون اگر زودتر از این 13 روز نوشته بشود،خب به مرورزمان این نوشتها کم رنگ تر می شود واین امر باعث می شود بچه های تنبل را از زرنگ تشخیص داد.

بعضی از ما هم که اینو از معلّم شنیدیم ازسال دیگر تصمیم گرفتیم مشقها مونو پر رنگ تر بنویسم تا معلّم متوجه نشودوخواستیم با اینکار به معلّم کلک بزنیم که بازهم نشد که بشه وباز هم معلّم فهمید واینبار جریمۀ سختری را برای ما در نظر گرفت وگفت: می بینم که بازهم بعضی ها تقلب سال پیش را البته بهتر انجام دادند...اینبار برخلاف سال گذشته پر رنگ تر نوشتید وبا اینکار بعضی از صفحات دفترتان پاره وبعضی دیگر هم نوشته ها ازپشت ورق بعدی برجسته تر شده، چیه انگار داشتند روی فلز منبت کاری می کردند ؛آخه من به شما بچه تنبل ها چی بگم ؟...تا روتون کم بشه.

بعدآمد سر میز بچه هائی که اینکار رو کردند وتک به تک گوشمان را گرفت وکشید ویک اردنگی جانانه ای به تک،تک ما زد وبه مبصر گفت که این چند نفر رو ببر به پیش مدیر تا تکلیف شان را معلوم کند وبگو چند دقیقۀ دیگه خدمت مدیر محترم خواهم رسید. آنروز بماند که چه به سرما چند نفرآمد وبعدازکلی تنبیه بدنی همگی به سیاه چال (البته انباری تاریکی که پراز سوسک وموش بود بیش نبود)ولی ما ازآنجا خیلی می ترسیدیم وهمه اش یه چیز سیاه که مثل شبح بود را می دیدیم وحسابی خودمان را البته ببخشید که این را می گویم ،خیس می کردیم. ودیگر بعد از این درس عبرتی برای ما شد که تقلب نکنیم وبه حرف معلّم گوش بدهیم.


برچسب ها: عید، نوروز، سال نو، مبارک، پیک نوروزی، طنزک عیدانه، جریمه،  

تاریخ : شنبه 2 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خرید لباس عید)

خرید لباس عید

بالاخره هرطور بود آنهم با آن شعرخواندنِ همۀ خانواده برای خرید لباس عید پدر را مجبور کردیم که بازار برویم البته هر ساله پدرمان همیشه یک یا دو روز مانده به عید خریدها را انجام می داد ولی اینبار دوهفته مانده به عید همراه با خانواده برای خرید لباس عیدمان اقدام کردیم.

صبح با صدای مادرمان از خواب بیدارشدیم وصبحانه خورده ،نخورده فوری کارمان را کردیم که هرچه زودتر بریمو خرید لباسها را انجام بدهیم؛توی بازار آنقدر جمعیت زیاد بود که مردم بهم دیگر تنه میزدند وازهم عذرخواهی می کردند،چون آنها هم مثل ما فکر میکردند که اگر زودتر بیایند خرید کنند هم بازار خلوت خواهد بود وهم مغازه دارها جنسهایشان را ارزانتر به مشتری می فروختند ،که اصلاً هم اینطور نبود؛ما بچه ها هم همراه پدرو مادرمان با هر مکافاتی بود ازلا بلای جمعیت عبور می کردیم وحتی نزدیک بود خواهر کوچیکم تو اون شلوغی گم بشود ،ویکبارهم من نزدیک بود سکندری بخورم وکله پا بشم که داداش بزرگم دستم را رو هوا گرفت تا نیافتم زمین ؛اگر اینطورمی شد وای به حالم می شدو حسابی زیر پای مردم له می شدم.

خلاصه ماهم برای انتخاب لباس وکفش و...از این مغازه به آن مغازه می رفتیم؛یا اجناسش قابل قبول برای ما نبود ویا لباس وکفش و...اندازه امان نبود.

بعد پدرمان ما را مجبور کرد که لباس یا کفش گشاد برداریم چون او عقیده داشت که ما بچه ها درحال رشدیم وممکن بعداً اینها برایمان تنگ شود ؛ماهم همیشه به حرف آنها گوش می دادیم ودردسر این چیزها هم برای ما بود؛اول اینکه چه تو محل وچه تو فامیل پیش بچه ها مورد تمسخرواقع می شدیم ومی گفتند:اینو باش لباس وکفش بچه گیهای باباشو پوشیده.حالا اینها به کنار با این چیزها راه رفتن وتکان خوردن با اینها مکافاتی برای ما بود.یا کت وشلوارازتنمان آویزان بود ونمی دونستیم چجوری جمع وجورش کنیم ،یا هنگام راه رفتن کفشها از پایمان درمی آمدو باید دوباره عقب گرد می کردیمو کفشمان را دوباره به پا می کردیم .تازه آستین کت آنقدر بلند بود که تا به زانوهایمان می رسید وازآنطرف پاچۀ شلوارها هم تا روی زمین کشیده می شد وپدر مان میگفت آنها را تا بزنید؛تا اندازه امان بشود.تازه به ما می گفت فقط در مهمانی ها ازآنها استفاده کنیم وآنرا نگه داریم برای فصل پاییز یا زمستان وحتی برای سال بعد یعنی بهاروما هم که خیلی هول بودیم هرجا می رفتیم برای پُز دادن آنها را می پوشیدیم و،وسط تابستان نشده قبل از اینکه اندازه امان بشود حسابی پوسیده می شد وبه پاییزنرسیده تازه اندازه که چه عرض کنم پاره ومندرس می شدو قابل پوشیدن نبود، چه برسد به اینکه زمستان وبهارهم ازش استفاده کنیم.

حالا حساب کنید اگر به حرف آنها گوش می دادیم چی می شد؟!...بله مجبور بودیم که ازآنها استفاده کنیم حال تا اندازه امان بشود تنگ می شد وتا بخواهیم دگمه اش را ببندیم کت از پشت کمر پاره می شد ویا شلوارش را هم که تنگ شده بود اگر می پوشیدیم از خشتک پاره می شد((حالا خربیارو باقالا ببر))جواب والدینمان را چطوری باید می دادیم؟!...تازه اگر کفش را هم نو نگه می داشتیم بعداً تنگمان می شدو یا به پایمان آسیب می رساند ویا از صد جا پاره می شد که آنهم واویلا داره ...یعنی باید کتک نوش جان می کردیم ،البته در هر حال چه زودتر می پوشیدیمو وچه دیرتر می پوشیدیم بالاخره پاره می شد فرقی نمی کرد ،خلاصه که در هردو حالت ما کتکش را نوش جان کردیم می خوام بگم جاتون خالی ،ولی نه خالی نباشه نمی خوام که تو غممِون شریکتون کنم انشاالله که همیشه شاد باشید و انتخاب لباس وکفش تون از آنِ خودتون باشه نه ازآنِ دیگران.

 

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: داستان، طنز، طنزک عیدانه، لباس، خرید، عید، خرید لباس عید،  

تاریخ : جمعه 1 فروردین 1399 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 25 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic