کوچه محله ی ما

قسمت دوم

کوچه محله ی ما

یه روز که داشتم از مدرسه به طرف خانه برمیگشتم مثل همیشه آنقدر گرسنه بودم که ازهر خونه ای که بوهای خوشی به مشامم میرسید آنها را حدس میزدم:((این بوی دمی گوجه ست،خونۀ بعدی بوی باقالی پلواین یکی بوی آش رشته ست،آخ جون این یکی دیگه بوی چلوکباب)).پیش خودم میگفتم : ((خدا کنه امروز چلو کباب داشته باشیم)) با اینکه میدونستم امروز آبگوشت موندۀ شب قبلِ ولی باز دلم میخواست کباب باشه... آخ ...صدای قارو قور شکمم دیگه بهم مهلت فکر کردن نداد ؛من هم سراسیمه بطرف خانه یه نفس دویدم وقتی به در خانه رسیدم فوری دستم را بدون توقف روی زنگ در فشار دادم .از آنطرف در صدای داد مادرم را شنیدم که میگفت:چه خبرتِ زنگو سوزوندی نا مسلمون صبر کن دیگه اومدم.

در که باز شد یهو مثل تیر عجل پریدم تو مادرم با این کار من نیم متر پرید عقب وگفت: وای خدا مرگم بده زهره ترک شدم بچه خدا بگم چیکارت نکنه تو که منو نصف جون کردی.

من گفتم:اه ببخشید ...سلام...غذا چی داریم؟

مادرم گفت:نون خالیو خورشت دل ضعفه...

گفتم:مامان د بگو دیگه چی داریم؟

-       خب همون غذای دیشب...آبگوشت... تازه اون هم نون نداریم برو 2 تا بگیرو جلدی بیا اینم پولش.

با شنیدن این حرف کاملاً حالم گرفته شد گفتم: وای نه حالش نیست ...من خیلی خسته ام نای راه رفتن ندارم آخه چرا من؟

-       پس کی بره منکه از صبح تا حالا به روفتو روب خونه میرسیدم دیگه وقتشو نداشتم ؛ازاین دو خواهرت هم که کوچیکن نمیشه اونا رو بفرستم برن نون بخرن ،وگرنه باید آبگوشتتو خالی ،خالی بخوری خلاصه که خود دانی از ما گفتنو از تو نشنیدن.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ما،  

تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت اول

این داستان برمیگرده به آن موقع که من کودکی بیش نبودم ،آن موقع ها که یادم میاد زندگی یه صفاو صمیمیت خاصی درآن کوچه ،محله ها وجود داشت ،حتی یادم میاد که چقدر خانوادۀ ما خوشبخت بودیم،آنقدر که همۀ فامیل و دوستان به صمیمیتی که در زندگی ما وجود داشت غبطه میخوردند.

آن روزها آنقدربه منو دو خواهرم خوش میگذشت که انگار فارق از دنیا بودیم و هیچ نگرانی در زندگی نداشتیم جزء درس خواندن که آنهم برای من یه دغدغۀ بزرگی محسوب میشد ،چون من اصلاًعلاقه ای به درس خواندن نداشتم وهمیشه پدر ومادرم منو نصیحت میکردند...

پدر-آخه پسر تو،تو زندگیت چی کم داری که یا درس نمیخونی یا اینکه مدیر ومعلم ازت شکایت میکنند،یه روز از مدرسه فرار میکنی ،روز دیگه با بچه ها دعوا میکنیو سرو کلشونو میشکونی...بهت گفته باشم تو با این کارات سر سالم به گور نمیبری آخر یه کار دست ما وخودت میدی! ...

مادرروبه پدر کردو گفت: زبونتو گاز بگیر مرد؛بعد رو کرد وبمنو گفت:بچه مگه تو چیت از پسر عموهاوپسر خاله هات و...کمتر،اونا با اینکه وضع مالیشون هم مثل ما کم درآمده ولی با این حال سرشون تو درسشونه ولی تو چی همینجوری وقتتو تلف میکنی وهر وقت هم که دوستات میان دنبالت که برین فوتبال میدوی میری پیه یللی ،تللی آخه اینهم شد کار تو اصلاً به فکر آیندات نیستی؛عاقبت میخوای چیکار شی حتماً میخوای فوتبالیست شی که اونهم بعید میدونم عرضهُ اون کارهم نداری...

منهم که باشنیدن این حرفها سرمو پایین می انداختم وچیزی نمیگفتم وزیر چشمی به دو خواهرام نیگاه میکردم که داشتند در گوشی باهم حرف میزدند وبه من اشاره میکردند و منو مسخره میکردند وبه من شکلک در می آوردند.از این کارشون خیلی عصبانی بودم اگه مامان اونجا نبود حساب شونو میرسیدم حیف که نمیشد .

خلاصه بعد از این حرفها رفتم سراغ درسام و با بی میلی تمام شروع کردم به درس خواندن ،ولی فکرم درگیر حرفهای پدرو مادرم بود ...واقعاً آینده ام چه خواهد شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، قسمت، اول،  

تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من کی هستم؟)

تا اونجا که یادم می یاد من تو یک خانوادۀ فقیری بدنیا اومدم که برای سیرکردن شکمشون باید ازصبح تا شب توسرماوگرما توخیابونها بگردند وکار بکنند...مادر وخواهر کوچیکترم بخاطر اینکه خیلی ضعیف هستند باید دست فروشی کنند وخودم وبابام وداداش بزرگترم باید باربری کنیم،از این مغازه به آن مغازه وازاین خیابون به آن خیابون...البته یه وسیلۀ نقلیه هم داریم که اونهم یک چرخ دستی چهارچرخ که زوار در رفته شده که با اندوخته های بابام خریده شده بودوفقط بابام ازآن استفاده می کرد ومنوداداشم که مثلاً قویتر از بابام بودیم بارهارو روی دوش خودمون حمل می کردیم...وفقط درسال آنهم روزهای عید که تعطیل که چه عرض کنم باید از صبح زود با صورتی که از واکس آنرا سیاه می کردیم ولباس حاجی فیروز که خودتان بهتر می دانید که چه رنگی است(ازکلاه گرفته ...تا لباسو شلوارقرمز)ویه دایرهزنگی کوچک بدست توی خیابونها می گردیمو شعر می خوندیم ودل مردمو شاد می کردیم؛درصورتی که دلمون از زندگی خودمون خون بود...از طلبکارها گرفته ...تا صاحب خونه که طلبشو می خواست واینکه شکم خودمونو چجوری باید سیر می کردیم.

یکروز تو عید بود که منو داداشم وبابام تو خیابونها لا به لای ماشینها درحال شعرخوندن بودیم(الباب خودم سامبولی علیکوم،الباب خودم سرتوبالا کن،الباب خودم به من نیگا کن،الباب خودم بز،بزقندی،الباب خودم چرا نمی خندی؟...)(بشکن،بشکن...بشکن،من نمیشکنم...بشکن، اینجا بشکنم یارگله داره...اونجا بشکنم یارنمی ذاره...این عاشق بیچاره عجب حوصله داره...).

خلاصه درحال خوندن ودایره زدن بودیم که یکی ازراننده ها که پشت چراغ قرمز بود توجه اش به من که کم سن وسالتر از بابام وداداشم بود جلب شد وبهم اشاره ای کرد که برم پیشش...منهم سریع بطرفش رفتم ...تا اومد چیزی بهم بگه...یکهو چراغ سبزشد ودیگر فرصتی نکرد وفقط بهم گفت:حاجی فیروز کوچولو زود بیا به لاین سمتراست باهات کار واجب دارم!!...منهم به حرفش گوش دادم وبطرف کنار خیابون که اوماشینش را پارک کرده بود ومنتظر من بود.

گفتم:بفرمائید الباب خوش تیپ وخوش روبا من کاری داشتید؟!...

مرد:پسرجون ناراحت نمی شی ازت بپرسم که چند سالت؟.

پسر:نه الباب این چه حرفیه!!...من 13 سالم...چطورمگه؟!...برای حاجی فیروز بودن خیلی بچه ام؟!...

مرد:نه اتفاقاً خیلی هم مناسب برای کار من هستی...ببینم تو کسو کاری هم داری؟.

پسر:بله ...مامان وآبجی ام دوتا خیابون پائین تر گل وفال می فروشند و منوبابامو داداشم...اوناهاشند اونطرف خیابونند ...همو حاجی فیروز هارو دارم میگم...ما عیدها حاجی فیروز می شیمو؛عید که تموم میشه بقیۀ روزها وماه های سالو به باربری مشغول میشیم.

مرد:حاضری تو بابات وداداشت برای من کار بکنید؟.

پسر:مثلاً چه کاری؟!...راستی نگفتید شما چیکاره هستید؟.

مرد:من دستیار کارگردان دوم صحنه تئاترهستم...وباید برای فیلمها و تئاتر ها بازیکر خوب پیدا کنم...الآن هم به چند تا بازیگراحتیاج دارم یا بهتر بگم یه روحوضی ترتیب دادیم ...(البته برای نمایش)

پسر:روحوضی دیگه چیه؟!...

مرد:قدیمها که سینما وتئاتر نبود بیشتر مردم برای جشن ها ومراسم های عروسی هایشان چند نفر مترب را می آوردندو2 نفر که یکی از آنها مرد بود ودیگری زنی که شلیتۀ بلند به پا داشت ویک چارقد بزرگ هم بسر داشت و هردو(مردوزن) با هم روی یک تخت چوبی که آنهم روی حوضی کوچک می گذاشتند ورویش می رقصیدند ومثلاًدل مردمو شاد می کردند...یه جورائی میشه گفت کارشون مثل شما بود...

پسر وسط حرف مرد پرید وگفت:آهان تازه فهمیدم مثل نمایش سیاه بازی هست ...

مرد:ای میشه گفت تو همون سبک هاست...ولی ساهی توش نیست فقط چند تا مترب و 2 نفر حال فرقی نمی کنه چه مرد باشِ چه زن ...حالا بگو ببینم آیا می یای برای ما بازی کنید یا نه؟!...

پسر:والا باید با خانواده ام مشورت کنم ببینم اونا چی میگند؟!...

مرد نگاهی به ساعت مچی اش میکن و یه کارتی از جیبش درمیآورد وبه پسر می دهد وبهش میگه که دیرش شده وباید زودتر به سرکار خود برود وبعداً با او تماس بگیرو نتیجه رو بهش بگه ...بعد از پسر خداحافظی میکند و زود ازآنجا دور می شود.

پسر درحالی که یه نگاهی به کارت می کردو یه نگاه به آن مرد که داشت کم،کم ازاو دور می شد با حالتی ناباورانه بطرف پدر وبرادرش رفت تا موضوع را با آنها در میان بگذارد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: من، کی، حاجی فیروز، سیاه، سیا، هستم، عید،  

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کلبۀ جنگلی)

شب بود؛منو دو دوست دیگرم (نیما ونادر) درماشین بودیمو داشتیم به مسافرت می رفتیم...آنهم کجا ؟...دریا...فکرش راهم که می کردیم حسابی خوش وخرم می شدیم؛چه برسه به اینکه پا روی شن های داغ ساحل گذاشته وبعد هم از اینکه پایمان نسوزد دوان،دوان بطرف دریا می رفتیم وتن به آب می سپردیم؛وای چه حالی داشت ...وقتی پامونو تو آب می بردیم وشنهای نرمی که هرآن با هرقدمی که روی آن می گذاشتیم زیر پایمان خالی می شد ووقتی به وسط دریا می رسیدیم دیگر پاهایمان روی شنها نبود ومعلق درسطح آبها شناور می شدیم...تو این فکرها بودم که یکهو ماشین ما تکان شدیدی خورد ونور کامیون روبروئی بطرف ما آمد... نیما که تا آنموقع داشت رانندگی می کرد کنترلش را ازدست دادوماشین وبه کنار جاده برد وتو اون تاریکی چیزی دیده نمی شد یکهو زیرماشین خالی شد ودر پرتگاه کوچکی سقوط کردیم وماشین ما حدوداً دو یا سه ملقی به دور خود چرخیدو درجادۀ خاکی واژگون شد؛من دیگرچیزی نفهمیدم وزود بیهوش شدم .

انگارچند دقیقه ای درآن حالت بسربرده بودیم...وقتی بهوش آمدم خودمو بیرون ماشین دیدم انگار از ماشین پرت شده بودم بیرون...حالا چجوری خودم هم نمی دونم...من با صورت روی خاکها افتاده بودم وازسم داشت خون می اومد وکمی هم بدنم از درد کوفته شده بود...بعد تو اون تاریکی کورمال،کورمال...تنه خسته ام رو به جلو کشوندم وبا دست روی خاکها بدنبال نیما ونادرمی گشتم...چند دقیقه ای طول کشید تا آنها را پیدا کردم...نادرآنقدر با شدت روی خاکها افتاده بود که هم صورتش خونی شده بود وهم آسیب جدی دیده بودومدام آه وناله میکرد ...بطوری که وقتی خواستم زیرکتفش را بگیرم واو را بطرف خودم برگردانم...با اینکه نیمِ هوش بود آهی بلند ازته دلش کشید...کمی صبر کردم ...فکر می کنم یک دستش شکسته بود ووقتی بلندش هم کردم دوباره آهی بلند کشید اینبار کمی دقت که کردم دیدم زانویش انگار پیچیده بود...خیلی وضع ناجوری داشت ...سعی کردم او را از ماشین دور کنم ؛بعد ازآن بطرف ماشین رفتمونیماروپیدا کردم او هنوز تو ماشین بودودرحالی که سرش بروی فرمون ماشین خم شده بود...سرش را آهسته از روی رل ماشین بلند کردم ازپیشانی اش داشت خون می یومد وهنوز بیهوش بود...بعد از کلی کلنجار رفتن پایش را که بین ترمز وپدال گاز گیرکرده بود خیلی آروم بیرون کشیدم واو را از ماشین دور کردم وبعد از چند دقیقۀ دیگر ماشین منفجر شدو تکه های آهنش به اینطرف وآنطرف پرتاب شد و منهم دو دستم را همانطور که روی زمین خوابیده بودم روی بدن بی جان دو دوستم حائل کردم که دیگرآسیبی بهآنها نرسد وخدا راشکر که به سلامت البته نسبتاً جان سالم بدر بردیم...آتش هرلحظه شعله ورتر می شد ومنهم سعی کردم دو دوستم را ازآنجا دورترکنم...با اینکه دیگررمقی برایم نمانده بود باز دست از تلاشم برنداشتم .

چند دقیقه ای که گذشت دیدم دوستانم کمی بهوش آمده بودند ولی نای راه رفتن نداشتند با اینکه هرسه زخمی شده بودیم با اینحال آنها را راضی کردم که هرچه زودتر ازآنجا دور شویم...آنها هم قبول کردند ومنهم به آنها کمک کردم ...درحالی که آندو به من تکیه داده بودند؛در تاریکی شب راه افتادیم ...چند ساعتی گذشت وبه جنگلی رسیدیم واز وسط جنگل راهمان را ادامه دادیم...چند ساعت دیگرهم با خستگی را راطی کردیم واز آن دورسایۀ کلبه ای را دیدیم...وهرسه بطرف کلبه براه افتادیم...وقتی به آنجا رسیدیم کمی هوا روشن شده بود؛در زدیم چند لحظه ای گذشت درباز شد ویک پیرمرد خواب آلود درآستانۀ در دیده شد...وقتی مارا با آن حال زار دید...تصمیم گرفت که به ما کمک کند...وقتی واردکلبه شدیم...دیدم وسط اتاق یا همون کلبه یک میزچوبی که دوتا صندلی در کنارش بود ودرطرف دیگر کلبه یک شومینۀ سنگی زیبا که چند هیزم هم داخلش درحال سوختن بود به چشم می خورد...و  روی دیواریک تابلوی نقاشی از منظرۀ دریا که درآن دورها کشتی درحال حرکت بود...درطرف دیگرهم روی دیوار یک قلاب وطور ماهیگیری بزرگی خودنمائی می کرد ودر گوشۀ دیگر کلبه یک تخت خواب چوبی قرارداشت...انگار پیرمرد درآن کلبه به تنهائی زندگی می کرد...بعد من نیمارو که پاش شکسته بود بردم روی تخت خواباندم وبعد اومدم نادرو بردم روی کاناپه ای که نزدیک شومینه قرارداشت گذاشتم ...خودم هم که حسابی خسته شده بودم روی یکی از صندلیها که دور میز بود نشستم وخودمو روی آن ولو کردم...پیرمرد هم اومدو به تک،تک ما کمک کرد؛اول یه جعبۀ چوبی که پربودازوسائل کمک های اولیه را آورد وروی میز گذاشت ...اول سرم را با باند بست تا جلوی خون ریزی گرفته شود...بعد به نادرکه دستش شکسته بود کمک کردو دستش راجا انداخت وبا یک تختۀ تمیزوباند آنرا بست وصورتش  راهم که خونی شده بود تمیز کرد...بعد هم نوبت نیما رسید که روی تخت خوابیده بود ...پیشانی اش را بخیه زد وتمیزش کرد وباند پیچی اش کرد ...بعدهم پایش را که شکسته بود جا انداختو با یک تختۀ تمیز وباند آنرا بست وما هم که حسابی زخمی وخسته بودیم سریع بخواب رفتیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: کلبه، جنگلی، تمرین، نویسندگی، روزانه، تصادف، زخمی،  

تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(سرپیری ومعرکه گیری)

مشت باقر سر زمینش مشغول درو کردن گندمها بود که یکی ازاهالی ده سراسیمه خود را به او رساندوخبرفوت مادرش را بهش رساند...آخه این دم آخری مادرپیرش مریض وزمین گیر شده بود ودکترها هم ازش قطع امید کرده بودند؛وقتی مشت باقر خبر فوت مادرش راشنید کارش را رها کردوسریع بطرف خانه دوید ؛همسایه ها نزدیک خانه اش جمع شده بودند وگریه وزاری سرداده بودند ووقتی او را دیدند بهش تسلیت گفتند.

بنده خدا مشت باقر خیلی شوکه شده بود ونمی دانست چیکارباید کند... خلاصه که به کمک اهالی محل تشیع پیکر مادرش را انجام دادومراسم آبرومندی هم برای مادرش ترتیب دادوهمۀ همسایه ها هم به خانه های خود برگشتند ومشت باقر در خانه تنها ماند وحتی درو مزرعه را هم به امان خدا رها کرد؛او دیگر اصلاًدستو دلش به هیچ کاری نمی رفت.

خلاصه که شب هفت وچهلم وسالش را هم بخوبی برگذار کرد؛همۀ بچه ها هم به او دلداری میدادند ...بعد از یکسال بچه ها منتظر شدند که او بازهم برایشان داستان بگوید ،ولی او حوصلۀ هیچ چیزی را نداشت .

وقتی اهالی محل دیدند که مشت باقربه چه فلاکتی افتاده ،تصمیم گرفتند  که دست بدست هم بدهندو او را از این حالت منزوی بودن در بیاورند ...قرارشد که برای او(آستین بالا بزنند)یعنی او را سروسامانی بدهندو برایش زن بگیرند...ولی بعضی ازآنها موافق این امر نبودند ومدام اشکال تراشیمی می کردند ومی گفتند:کی به این پیرمرد آخرعمری زن میده ویا می گفتند)سرپیری ومعرکه گیری)...

بالاخره رأی با اکثریت همسایه ها پیش رفت وهرروز او را امیدوارتر می کردندوهربار به خواستگاری های زیادی می رفتند وبیشتر جاهائی  که رفتند جواب بی نتیجه ماند،آنهم یا بعلت پیری یا بعلت کم درآمد بودن مشت باقر بود (ایرادهای بنی اسرائیلی)گرفته می شد.

البته بقول بعضی ها :مشت باقر که سنی نداشت ،فقط 40 سالشه که اونهم مشکلی نیست(تازه اول چهل،چلی وجوونیش)؛واین هم برای مردها مشکلی نیست ...حالا اگه دختری به سن 30 سال برسه میگن (پیردختر ترشیده است)...ولی حالا که مردِ بهش می گویند(جوون با تجربه وپخته ایِ)...یعنی سردو گرم روزگارو کشیده وحسابی تجربه کسب کرده واینجور آدمها فکراقتصادیشون هم خوب کار می کنه ودر ضمن خانواده دوست هم هستند...ولی بنظر من اینطور نیست بالاخره هرکسی تو زندگیش یک نقطه ضعفی داره ویکروزی از مشکلات زندگی به نقطۀ جوش خواهد رسیدوصبرش سرانجام به پایان می رسد.

خلاصه که هر طوری بود برای مشت باقر یه دختر 28 ساله ای که آنهم مطلقه بود ویک پسر3 ساله هم داشت برایش گرفتندو گفتند:که این دختر هم سردو گرم روزگاررو چشیده ومی تونه تو رو خوشبخت کنه وهم اینکه پسرش میتونه تو روازاین حالت بیحالی وماتم گرفته دربیاره ...البته همینطورهم شد ؛چون پسر خیلی شیطون وآتیش پاره بود ومدام از (درو دیوار بالا می رفت)وکسی هم جلودارش نبود جزء مشت باقر که به قول خودش قلقش دست خود اوست وبس.

هروز کار مشت باقر شده بود تربیت این پسربچه شیطون یا براش خوراکیهای جورواجور می خرید یا اینکه براش اسباب بازی ویا اینکه اورا به گردش می برد وحسابی خرجش میکرد ودرعوض می خواست که هر کاری رو که او می خواهد پسر انجام بدهد ؛یعنی با همه به خوبی رفتار کند ویا اینکه از کلمات ادبی درجملاتش استفاده کند وبه همه احترام بگذارد ...حال چه همه با او خوب یا بد رفتار کنند اودر هرحال باید خوب باشد ...بطوری که هرجا هم که می رفت پسر هم به همراهش می رفت ودر کارها بهش کمک می کرد وهردو خیلی بهم وابسته شده بودند؛میشه گفت مشت باقر از این بچۀ بی ادب یک بچۀ نمونه ساخته بود بطوری که همۀ اهل محل آرزوی همچین بچه ای را داشتند؛درکل زندگی مشت باقر هم عوض شد وبیشتر دل بکار وخانواده اش می داد ...ودیگر(وقت سرخاراندن راهم نداشت)...دیگر حتی وقت قصه گفتن را برای بچه های اهل محل راهم نداشت وفقط آنهم شبها برای پسر خودش قصه می گفت .




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: مش باقر، قصه، پیری، ضرب المثل، ازدواج، سر، معرکه،  

تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(این قسمت ناجی)

طبق معمول مشت باقر گرم قصه تعریف کردن برای بچه ها بود که ناگهان حاج صفرسراسیمه به پیش مشت باقرامدو گفت: مشت باقر،چه نشستی که عیال پا به ماهم داره فارغ میشه...دستم به دامنت یه کاری بکن!!...آخه توتنها کسی هستی که تو این ده یه وسیلۀ نقلیه داری!!...

مشت باقربا تعجب به حرفهای حاج صفر گوش دادو گفت: ای بابا هواست کجاست؟!...حاج صفرمن کجا وسیلۀ نقلیه دارم که خودم خبر ندارم؟!...

حاج صفربا دست پاچگی روبه مشت باقر کردو گفت: منظورم همین خرتومیگم ؛حداقل ازش بعنوان یه وسیله که میشه استفاده کرد...نه اینطورنیست؟!...اگه اجازه بدی؟برم عیالمو بیارم که سوار الاغت بشه وبریم ده بالائی، چون شنیدم که یه قابلۀ خوب به اسم صغرا خاتون که اونجا زندگی میکنه ؛همه هم تعریف شومیکنند ...توخودت بهترمیدونی که تو ده ما هیچ قابله ای وجود نداره...می ترسم زن وبچه ام از بین برند...تو روخدا یه فکری بکن.

مشت باقر کلاه نمدیش را ازسربرداشتو سر کم موی خود را خاراند وبعد کلاه را در روی سرخود گذاشت ومتفکرانه به فکر فرو رفت وگفت:آخه مرد حسابی اگه عیالتو با این وضع بدش سوارالاغم بکنم  که با این حرکات ژانگولری که الاغ از خودش نشان می دهد؛ممکن وسط راه عیالت با آن وضع بدش فارغ بشه وهم خودشو هم بچه جونشون به خطر بیافته...نه بابا من امانت قبول نمی کنم.

بعد مشت باقر کمی مکث کردو گفت:ولی یه کاری می تونم برات بکنم ...اونم اینکه خودم به تنهائی برم دنبال قابله واونو بیارم اینجا...چطوره خوبه؟!...اینجوری دردسرش کمتر.

بعد هردو قبول کردند ومشت باقر با خود تدبیری اندیشید که:از ده ما تا ده بالائی حدوداًیک صبح تا شب زمان میبره تا به اونجا برسم؛ تازه اونهم با این خرسربه هوا که مدام دنبال بازیگوشی،بهترتعدادی فلفل قرمز بخرموبه خورد این خر بدم و وقتی حسابی آتیشی شد تموم راه رو یورتمه خواهد رفت؛وهمینطور هم شدو

خلاصه همانموقع که داشت راهی می شد صبح نزدیک ساعت 9 بود و وقتی فلفل را بخورد خر بیچاره داد تا مقداری از راه را یورتمه رفت و وقتی هم که اثرتندی فلفل تمام می شد سرعتش را کم می کرد؛و دوباره مشت باقر فلفلی دیگر به او می خوراند واین عمل را تا خود ده انجام داد،تا اینکه رأس ساعت 2 به مقصدش رسید وزود از اهالی ده سراغ قابله که همون صغرا خاتون بود وگرفت ؛وخیلی زود خانۀ او را پیدا کرد وموضوع را برای او تعریف کردو اوبا عجله بقچۀ وسائل مثلاً طبابتش را بست و همراه مشت باقرانهم با همان الاغ چموش راهی ده پائین شدند؛از آنجا که راه افتادند ساعت 30/2 دقیقه بود ،ومشت باقر برای اینکه زودتر به مقصدشان برسند،دوباره به الاغ بیچاره  فلفل خوراند...حال خودتان ببینید چه به سرصغرا خاتون که پیر وفرتوت شده بود آمده بود.

خلاصه که با آن رعت جت مانند الاغ رأس ساعت 30/7 دقیقۀ عصر به ده مورد نظرشان رسیدند ...با این سرعت زیاد هم الاغ وهم مشت باقر وهم صغرا خاتون به نفس،نفس افتاده بودند چون باآن حرکتهای الاغ که گاهی تند میرفت وگاهی کند حسابی همه خسته شده بودند.

مخصوصاً صغرا خاتون که حسابی از این سواری(خردرچمن)حالش منقلب شده بود وسرگیجه هم امانش را بریده بودبا وضع اسف باری از الاغ پیاده اش کردند ومدام میگفت:ای ننه...پاک روده هام بالاوپائین شد...وای خدای من دنیا داره دورسرم می چرخه...این خربود یا چرخ وفلک...(خدا نصیب گرگ بیابونهم نکنه)...ننه دستمو بگیرید ببرید تو اول برم دست به آب (گلاب بروتون )بالا بیارم تاکمی حالم جا بیاد...لعنت به من اگه دفعۀ دیگه سواراین خرچموش بشم...به گمانم این مردک داشت یه چیزائی تودهن الاغش میریخت...عوض اینکه آرومش  بکنه...بدتر وحشی ترش میکرد...غلط نکنم اون داشت بنزین به خورد الاغ می داد...که مثل موشک ازجاش پرید...باورتون نمی شه تموم درختای کنار جاده مثل فشنگ ازجلوی چشام رد می شد...یک آن فکر کردم آخر زمون شده!!...مرگمو جلوی چشام دیدم و زود اشهدمو گفتم ...وای خدا نفسم بند اومد ،چقدرشما ها حرف می زنید (گوشم رفت)... زودترمنو ببرین پیش زائو؛بعد زنهای همسایه آمدندو بهش کمک کردند  واو را به پیش زائو بردند؛بعد ازچند دقیقه اول صدای جیغ زائو وبعد صدای گریۀ نوزاد به گوش رسید ومشت باقر وحاج صفروهم بقیۀ مردهای همسایه خدا را شکر کردند ...بعد خبر رسید که هم مادر وهم بچه که یک پسرکاکل بسرهردو سالمند.

آنشب صغرا خاتون درخانۀ حاج صفر ماند وقرارشد ،مشت باقر فردا صبح قابله را( البته خیلی آروم) با الاغ به خانه اش برساند...وقابله گفته بود بشرطی سوارآن الاغ می شود که خیلی آهسته بطوری که(آب تو دلش تکان نخورد)...واگه شده 2 روز را در راه بماند بازبهتر...تا اینکه با آن سرعت سرسام آور او را به خانه برساند.

خلاصه که یکروز ونصفی در راه بودند وبه سلامتی به خانۀ قابله رسیدند...بعد وقتی او را رساند چون نصف روزدیگر وقت داشت ...بنابراین چون مشت باقر تک سرنشین شده بود دوباره تصمیم گرفت مثل قبل رفتار کند ونیمه دیگراز فلفلها که باقی مانده بود در راه برگشت به ده خودشان بخورد الاغ بینوا داد ودوباره(روزازنو،روزی ازنو)چون مشت باقر عادت داشت که حتماً شب را در خانۀ خود بگذراند وبنظر او اگه سرعت زیاد باشه بیشتر کیف خواهد کرد ؛البته برای خودش نه خر بیچاره( فلک زده).

بعد از اینکه مشت باقر وخرش به سلامتی برگشتند ...فردای آنروز  مشت باقرتمام ماجرا رو برای بچه ها آنهم بصورت داستان خنده دار تعریف کرد وکلی بچه ها به این ماجرا خندیدند.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش، باقر، خر، فلفل، الاغ، حامله،  

تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(مال بد بیخ ریش صاحبش)

یکروزهمینطورکه مشت باقر داشت برای بچه ها قصه می گفت ناگهان خر مشت باقر که تا آنموقع ساکت وآرام بود( با طنابی که به اوسارش وصل بود وسر دیگر طناب هم به درخت بسته شده بود)شروع کرد به عرعرکردن و جفتک پرانی...انگارکه ازچیزی یا حیوانی دیده وترسیده

شاید هم گرسنه یا تشنه اش شده بود...خلاصه بعدازکلی سروصدا کردن مشت باقر بطرف خرش رفت تا ببیند چه شده؟!...چند بار دور تادورخرش را حسابی نگاهی انداخت؛ولی هیچ چیز خاصی که باعث رم کردن خرش بشود پیدا نکرد...بعد برای اینکه خیال خرهم راحت باشه یه دست نوازشی به سر خر کشیدو او را آرامش کرد...بعد یکی از بچه ها که همون حسن فش،فشو که در داستان قبل گفتم که بچۀ شری بود ومدام چرت وپرت می گفت روکرد به مشت باقر وگفت:چی شده؟!...مشتی خرت ازت شیر می خواد...حیونکی طفل معصوم بچه عادت کرده بهت...ننه که نداره ...با اینکار خواسته بگه یه دست نوازشی هم سرما بکش...مشتی بد بارش آوردی ها!!...اینجوری لوس بارمی یادها...(از ما گفتن واز شما نشنیدن)...حالا خود دانید.

بعد مشت باقر با عصبانیت گفت: بچه انگارتنت می خاره ها!!...ببینم ازکی تا حالا تو زبون حیونارو می فهمی؟!...نبادا باهاشون فامیلی؟!... والا از تو بعید نیست...(ازتو دم بریده هرچی بگی برمی یاد).

حسن شروع کرد مثل مار فش،فش کردن ؛آخه وقتی عصبانی می شد زبونش میگرفتوبه فش ،فش می افتاد.

اختیارش دارید ش مشت باقرش...تا شماش بزرگتراش هستیدش وبا حیونا ش فامیلش جون ،جونیش هستیدش ...کیش به ماش کوچیکتراش اهمیتش مید ش.

مشت باقر که ازعصبانیت (خونش بجوش آمده بود)بی هیچ حرفی بطرف حسن رفت ویک چک آبدار ویک لگد جانانه ای نثارش کرد وحسن هم طبق معمول (فرار را برقرار ترجیح داد)واز آنجا کمی که دورتر شد دستی برای مشت باقر تکان دادو گفت:مشتی ایشاالله که با خرت خوش باشی وبپای هم پیرشین.

مشت باقرهم دیگر چیزی نگفت وبطرف بچه ها آمدویکی از بچه ها بهش گفت:خب مشتی خرت چه اش شده بود که انقدردادوهوارمی کرد ؟!...گشنه اشِ یا تشنه اشِ یا اینکه از چیزی ترسیده ؟!...شاید هم ماری عقربی چیزی اونو نیش زده؟!.

مشت باقر گفت: نه بابا جون هیچ مرگیش نیست فقط بعضی موقعها دلش برام تنگ میشه...ودلش کمی توجه می خواد وبس.

همون پسر گفت:تازه گیها اینجوری شده یا از اولش هم همینجوری بوده ...شایدهم حال که پیرشده دل نازکتر شده باشه اینطورنیست ؟!.

مشت باقرگفت:نه جانم این ازهمون وقت که کرۀ کوچکی بود با از دست دادنِمادرش وهمینطور دیونه شدنِ پدرش که سر به بیابون گذاشت ودیگه ازش خبری نشد به این روزافتاده...یعنی حسابی تک وتنها موند وجزء من مونسی دیگر نداردوبخاطر همین هم هست که می خواد بهش توجه بشه ومنهم همینکاروبراش میکنم ...به خوردو خوراکش میرسمو جاشو تمیز میکنم وبهش محبت میکنم...خلاصه هر کار که از دستم بربیاد براش میکنم.

بچه ها یاد یه خاطره ای افتادم که در مورد خرم هست الآن براتون میگم خوب گوش کنید؛یکروز که گندمهائی رو که بار همین خرم کردم که ببرم تو بازارشهربفروشم؛وقتی گندمهارو فروختم ...اونهم بعد از کلی چانه زدن به مشتری دادم...بعد که سرمو برگردوندم تا ببینم خرم در چه وضعیتی هست؛(چشمتون روزبد نبینه)دیدم که از خرم خبری نیست...هاجو واج وسط بازار مونده بودم که چه خاکی به سرم بریزم.

سراسیمه تو اون بازار به اون بزرگی بدنبالش گشتم واز هرکسی سراغش را گرفتم ...ولی هیچکس ازاوخبری نداشت حسابی کُفری شده بودم ...دیگه شب شده بود تصمیم گرفتم شب واونجا بگذرونم تا خرم را پیدا نکنم از این شهر بیرون نمی روم...بنابراین به یک مسافرخونه رفتم وشب را با ناراحتی به صبح رسوندم وبعد به بازار رفتم ودوباره سراغ خرم را از کاسبکارهای محل گرفتم ...ولی باز اذحار بی اطلاعی کردند...ومنهم که حسابی ناراحت وناامید شده بودم ؛اومدم کنار دیواری نشستم وسرم را بین دو پایم گرفتم وشروع کردم به گریه کردن وبه خود گفتم:حالا جواب ننه وبابامو چی بدم؟!...اونا نمی پرسند که خرتو کجا بردی؟...یا چه بلائی سرش آوردی؟...یا اینکه بگند نبادا فروختیش؟...اگه اینجوریِ پس کو پولش؟!...تواین فکرها بودم که احساس کردم یک چیزی مثل حیونی پوزه اش رابه سر ودستهایم میمالد وبعد عر،عری هم سردادزود سرمو گرفتم بالا ودیدم خود خرشِ صورتش را نوازشی کردمو اوهم با زبان بی زبانی خودش ازم تشکر کردو بعد هم از خجالتش سرش را به زیر انداخت ...انگار که فهمیده بود که چقدرمنونگران کرده؛بعد دیدم یک جوانی که به همراه خر من آمده بودو اوسارخرم هم دستش بود سرش را از خجالت پائین انداخت وگفت:ببین پسر جون...منوچند تا از دوستام خواستیم با خرت شوخی کرده باشیم وکمی بهش قند دادیم واونهم خوشش اومدو دنبال ما براه افتاد...و وقتی هم که فهمیدیم که دیگردیرشده بودو حسابی ازت دور شدیم ووقتی هم که به همونجا که از اول دیدیمش آوردیمش تو دیگر درآنجا نبودی وسراغتو از کاسبای محل گرفتیم ولی اونها هم نمی دونستند کجا رفتی ولی گفتند که فردا حتماً برمیگردی وما هم تصمیم گرفتیم که صبح به اینجا بیائیم؛بازهم ازتوعذرخواهی میکنیم امیدوارم که مارو ببخشید...اینهم خرت صحیحوسالم تحویل شما...

مشت باقرهم به آنها گفت:البته کاربدی کردید ولی چون اونو بهم برگردوندید می بخشمتون...ولی باید قول بدهید دیگر این کارو با حیونات بیچاره انجام ندهید...چون با اینکارتون هم منو وهم حیونِ بیچاره رو حسابی ترسوندید وهم اینکه خودتونوبه زحمت انداختید... البته همه که مثل من با جنبه نیستند...یه موقع اومدیو هم صاحب خر وهم خود خرِ از این شوخی بیجای شما درجا سکته کردندو...اونوقت خونشون گردن شما ست ها!!...

خلاصه داستان مشت باقر هم همینجا تمام شد تا داستانی دیگر خدانگهدار.




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، قصه، مش باقر، مثل، ضرب المثل، مال، خر،  

تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)


مشت باقر توی یک دهی که خیلی دورازتهران بود با مادرپیرش زندگی می کرد؛وازداردنیا یک خونۀ60 متری حیاط دار ویک مزرعۀ گندم که آنهم از ارث پدری بهش رسیده بود داشت...درضمن یک خر پیری هم داشت.

خلاصه که خرج خودش ومادر پیرش را ازفروش محصولشان که همان گندم بود بدست می آورد؛مشت باقرآدمی بود با چهره ای بامزه وخنده رو...او چه ناراحت بود وچه خوشحال باز قیافه ای جالب و دوست داشتنی داشت وهمیشه سعی می کرد دیگران را بخنداند ؛چون اوعقیده داشت که دنیا فقط دو روز وباید تو این دو روزخوش بود... و میگفت:(بزن برطبل بی عاری که آنهم عالمی داره)پس تا وقتی که آدم می تونه خوب وخوش باشه ،چرا باید بد وعبوس باشه وهم خودشو عذاب بده وهم باعث ناراحتی دیگرون بشه...

مشت باقر اوغات فراغت زیادی داشت البته بجزء وقت کاشت و برداشت گندم وهمینطورمراقبت ازمادرپیر وبیمارش هم بود؛موقع های دیگربچه های ده را دورخودش جمع می کرد وبرای آنها قصه های واقعی ویا داستانهای افسانه ای تعریف می کرد؛بچه ها هم خیلی از قصه های او خوششان می آمد وبا شورو هیجان بسیار به قصه هایش گوش می دادند.

یکروز مشت باقر که داشت برای بچه ها ازجنگ رستم با اژدهای دوسر تعریف می کرد،یکی از بچه ها که خیلی هم شر بنظرمی رسید هی مدام وسط حرف مشت باقر می پریدو هی ازاوسوألهائی( در رابط با رستم واسبش که همون رخش نام داشت وهمچنین اژدها)می کرد ورشتۀ کلام از دست مشت باقر در می رفت ومیگفت:کجای داستان بودیم؟!...

آن پسرشر که اسمش ملقب به (حسن فش ،فشو )بود گفت:ببینم مشتی این اژدها هِ کسو کاری نداشت مثلاً پدرومادرویا خواهرو برادری چیزی ...که بیان کمکش؟!...

بعد مشت باقر با عصبانیت وتعجب بسیاربهش میگفت:ببینم بچه سرتق توطرف کی هستی؟!...رستم یا اژدها...یه دقیقهزبون به دندان بگیر... ای وای برمن چی دارم میگم؟!...منظورم اینه که زبون به جیگرت بذار...اِ اینکه بدترشد(اومدم ابروشو وردارم زدم چشمشوهم کورکردم)  منظورم اینه که (دندان به جیگرت بذار)...میذاری بقیۀ قصه روبگم یا نه؟!...

حسن (دست بردار نبود) وگفت:ای بابا مشت باقر یه چی میگی ها... اگه دندان به زبون بذارم که زبونم قطع میشه!!...واگه زبون به جیگر بذارم که اینکه دیگه غیرممکنِ زبونم تا جیگرم خیلی فاصله داره چجوری بهش برسونم...تازه اش هم اومدی اینکار عملی شد ...اَه حتماً خیلی هم بد مزه میشه...حالم بهم خورد...واگر دندان به جیگرم بذارم  که اونهم نمی رسه واومدیو جور شد...اونوقت که جیگرم مثل جیگر زُلیخا سوراخ،سوراخ میشه که؟!...آخه مشت باقر جون چه حرفهائی میزنی ها(این باعقل جور درنمی یاد)تازه اش مگه من خام خوارم ؟!... اّ ه من که گوشت خام دوست ندارم وفکرش راهم میکنم حالم بهم می خوره ،چه برسه به اینکه بخورمش...مگه چیزقحطیِ.

مشت باقر که خیلی کُفری شده بود با غضب به حسن نگاهی کرد وگفت:میشه دیگه انقدر(روده درازی نکنی)وبذاری من بقیۀ قصه رو تعریف کنم؟!...

حسن با شیطنت بسیار گفت:ای بابا تو مارو چی فرض کردی ؟!...من که آدم غیرعادی نیستم که روده دراز باشم...اگه اینطوری بود که الآن بایدروده هام ازشکم یا ازدهانم بزنِ بیرون که وباید اونو تو دستام بگیرمو با خودم اینطرف واونطرف ببرم.

مشت باقردیگه طاقت نیاوردو بطرف حسن حمله ورشد وحسن هم که بچۀ تروفرزی بود پا به فرار گذاشت ومشت باقر هم برگشت پیش بچه ها وشروع کرد به تعریف کردن بقیۀ قصه ...بعد حسن ازآن دورها به مشت باقرشکلکی درآوردو چیزهائی میگفت که نا مفهوم بود.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش باقر، گو، خر، الاغ، بچه، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : شنبه 23 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(آدم بی حال)

اونسال روخوب به یاد دارم که وقتی مدرسه ها باز شد ما با چه شورو شوقی وارد مدرسه شدیم؛چون اول مهربود وبا بازشدن مدرسه هم دوستان جدید وهم معلمهای جدیدی درکلاس بالاتر پیدا می کردیم؛ آنروز اول که وارد کلاس جدیدمان شدیم را خوب بخاطر دارم ، تکوتوک ازدوستان قدیمی ام درکلاسمان بودند و...بقیۀ دوستان جدید بودند بعضی ازآنها گوشه گیر وبعضی دیگر پر جوشو خروش،بعضی کم حرف ووعده ای دیگرهم پُرحرف،بعضی مظلوم وبعضی هم قُلدُر کلاس به حساب می آمدند ودر کل میشه گفت که از همه فرقه ای در مدرسۀ ما یافت می شد؛ولی اینباربا هرسال فرق می کرد...یک پسر بی حال هم در کلاس ما دیده می شد که از نظر جسه ای خیلی لاغر اندام بود بطوری که می شد تمام اسکلت دنده هایش را براحتی شمرد؛ این پسرخیلی آرام وبی زبون(کم حرف) بود،او موقع راه رفتن خیلی آهسته وآرام قدم برمی داشت یا به قول بچه ها (حرکت اسلومیشنی داشت)وبچه ها برای مسخره کردنش پشت سرش راه می افتادندو ادایش را درمی آوردندو...اونه تنها اینجوری بود بلکه تو حرف زدن هم همینگونه(اسلومیشنی)بود؛اگر کسی با او حرف می زد باید ساعتها معطل می ماند تا از او یک کلامی بشنود یعنی هم آهسته وهم آرام کلمات را ادا می کرد به قول معروف(اگرشما از مورچه صدائی می شنیدید،ازاوهم صدائی می شنیدید)واین موضوع هم ما بچه هارو وهم معلمها رو کلافه می کرد وبرای همین بود که همه او را مسخره می کردند...بیشتر معلمها سعی می کردند،بجای اینکه درسها را از او شفاهی بپرسند ترجیح می دادند کتبی ازش امتحان بگیرند...اما اینهم یه دردسر دیگه داشت ،یعنی اگر ساعت امتحان از ما نیم ساعت بود ولی برای او حداقل 1 ساعت یا بیشتر زمان می گذاشتند و...چون او نه تنها درجواب دادن سوألها کُند بود بلکه تو نوشتن هم کُند بودو هم غلط املائی زیادی داشت واینهم یک معضلی بود.

یکروز معلم علوم تصمیم گرفت بجای اینکه اسکلت عروسکی که در آزمایشگاه بود با خود به کلاس بیاورد ...اینبارخواست ازاین پسر بیچاره استفاده کند...چون هم لاغربودو هم از دندانهای سفیدومرتبی برخوردار بود وکلاًبدرد کارمعلممان می خورد؛اول پسر را آوردَم میزخودش وگفت:علی اکبرجان لطفاً دهانت را باز کن تا برای دوستانت در بارۀ نظافت دهان ودندان توضیحی بدهم.

بعد یک مسواک تمیز وآکبندی از کیف خود درآورد جلدش را باز کرد وشروع کرد به مسواک زدن صحیح دندان پسرک وتوضیح داد که طرز درست مسواک زدن به چه گونه ای هست و...بعد گفت: حالا نوبت خوردن غذا هست که باید طرز درست جویدن لقمه را هم به شما آموزش بدهم ...وبعد یک لقمه ازپنیری که در یک ظرف بسته بندی شده استریل بود وهمراه با یک نانی که آنهم در یک کیسه فریزر که جداگانه بسته بندی شده بود را ازکیفش درآورد وبرای پسرک لقمه ای کوچک گرفت وبه او داد که خوب آنرا بجود...ما رو میگی همگی با دیدن این وضع دهانمان حسابی آب افتاده بود وبا حسرت وتعجب به او خیره شده بودیم؛وقتی لقمه را به دهانش گذاشت وبه گفتۀ معلم باید انرا چند بارآرام بجود...خب معلوم دیگه این همینجوریش(نزده می رقصه) چه برسه به اینکه بهش بگی آروم انجام بده!!.

همانطور که گفتم پسرک خیلی لاغر واستخوانی بود بطوری که وقتی درحال جویدن لقمه بود با اینکه لقمه کوچک بود هی از اینطرف به آنطرف لپش می رفت وبرآمدگی بزرگی را ایجاد کرده بود که ما هرآن فکر می کردیم که الآنست لپش جِربخورد بعد خیلی آروم لقمه را به دندان جلوییش هدایت می کرد ولبهای جلوی غنچه شده بودو همچین که فکر می کردید که الآنست رگ آرواره اش پاره شود...این لقمه مثل توپ فوتبال به اینطرفوآنطرف پرتاب می شد ودرآخربعد از کلی کلنجار رفتن با آن لقمۀ بیچاره آنهم با اَدا واَطواربسیارآنرا آهسته وآرام فرو دادبطوری کهلقمۀ برآمده وقتی داشت از گلوی باریکش پائین می رفت یک خط سیری را داشت طی می کرد...واقعاًاین از اسکلت عروسکی بهتر عمل میکرد ...فقط اگر گوشت وپوستش را درنظر نگیرید هیچ فرقی با اسکلت عروسکی نداشت تنها فرقش این جاندار بود وبس.

خلاصه که وقتی لقمه از گودی گردنش پائین رفت دیگر دیده نشد که به کجا رفت؟!...وچه بلائی به سرش آمدوچه مراحلی را برای هضم شدن باید طی کند ولی معلم همچنان برای ما مراحل هضم غذا را  بطور تئوری توضیح داد و دیگر نمی توانست آنرا کاملاً به ما نشان بدهد خدا را شکر که به خیر گذشت وبعد معلم گفت:خب بچه ها امیدوارم که خوب درس را فهمیده باشید واگر سوأالی دارید بگوئید.

یکی از بچه ها که خیلی شر بود از معلم پرسید:آقا اجازه ما هم مثل این دوستمون باید غذا را بجویم ...آخه اگه اینکار را بکنیم که چند روز غذا خوردنمون طول میکشه ...آخه تا غذا هضم بشه باید نوبت غذای بعدی را شروع کنیم ...اینجوری که مدام هم فکمون باید حرکت کنه وهم دندانهایمان زود خراب میشه ...چون دیگه فرصت مسواک زدن بین نوبت غذائی بعدی رو نداریم ...وهم حسابی خسته می شیم.

معلم گفت:البته این دوستتان زیاد از حد آروم این عمل رو انجام داد... ولی شما سعی کنید از این کمی تندتر انجام بدهید...اینجوری نه وقت خودتونو ونه وقت دیگرونو تلف نکنید وهمانطور که گفتید تا معدۀ بنده خدا بیاد عمل هضم را انجام بده نوبت وعدۀ غذائی شب یا روز می رسه ودیگر نمی تونه استراحت کنه وبه قول معروف مدام باید(کار خونۀ شکمتون مثل یک کارگر کار بکنه)اونهم بدون هیچ استراحتی اینجوری معده داغون میشه...تازه آنموقع است که تمام اجزاء بدنتان به حرف در بیایندوبگویند :که ای خدا کاری کن این بنده ات را روی دور تند کوک بشه ما مردیم از بس که شبو روز کار کردیم.




طبقه بندی: زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، طنز، زنگ، انشاء، آدم، بی حال، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 22 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(بازرس)

اینبار مثل همیشه زنگ انشاء چه خوب وچه بد بالاخره گذشت؛ولی جالبتراینکه یکروزمدیر اومده بود وسرصف سخنرانی کرد اونهم درمورد اینکه قراراست 2 روز دیگه بازرس به مدرسه امان بیاید وچقدرهم تأکید داشت که:اولاً شما بچه ها بایدبیشتر به درسهایتان اهمیت بدهید وهمینطور موقعی که معلم تان سر کلاس درس میدهد بیشتر دقت کنید که همانجا زود درس را یاد بگیرید و همۀ اینهارو برای شب امتحان نگذاریدو...دوماً باید در رفتار وکردارتان نسبت به یکدیگربیشتر دقت بخرج بدهید یعنی با هم دعوا ومرافه نکنید وباهم مهربان باشید ...البته من همیشه به شما این حرفها را میزنم (ولی کو گوش شنوا)ولی ازتون میخواهم حداقل اونروز که بازرس به اینجا می یاد درست رفتار کنید که بگویند چه مدرسه خوبی هست وبعنوان مدرسۀ نمونه انتخاب شویم ؛ سوماً باید نظافت را هم در مدرسه رعایت کنیدو...

خلاصه که آنروز نیم ساعت در مورد همۀ اینها صحبت که چه عرض کنم بیشتربه نصیحت کردن ما گذشت وآنروزهیچ برنامۀ صبحگاهی مثل(تلاوت قرآن،سرود،نرمش صبحگاهی و...)اجرا نشد وفقط به سخنرانی مدیرگذشت وبعدش رفتیم سرکلاس.آنروز ودو روز بعدش هم البته زنگهای تفریح بنده خدا فراش مدرسه همراه با خانومش وبعضی از بچه های مدرسه به کمک هم درحال تمیز کردن مدرسه بودند از کلاس ها گرفته تا حیاط بزرگ مدرسه و...خلاصه به کمک هم مدرسه را حسابی آب وجارو کردیم.

آنروزکه قراربود بازرس به مدرسۀ مابیاید همه ازمدیر وناظم ومعلمها گرفته تا ما بچه ها همه درتکاپو بودیم و(سرازپا نمی شناختیم).

آنروز تا زنگ آخرمنتظرماندیم ولی بازرس نیامد بعد معلوم شد که ایشون مریض شده بودند وآمدنش به فردا موکول شد؛فردای آنروزهم منتظر او شدیم ولی باز بازرس نیامد وباز گفته شد که اینبارعیالش مریض شده ...یعنی تا یک هفته به همین منوال گذشت یعنی هرروز یه بهانۀ تازه ؛وبالاخره این تلسم شکسته شدو همان روزی که اصلاً در انتظارش نبودیم به مدرسۀ ما آمد؛آنهم با چه وضعی که خدا می داند... آنروزکذائی که معلمها وهمچنین دانش آموزان اصلاً حوصله درس دادن وپرسیدن وجواب دادن را نداشتندو...ومدرسه هم طبق معمول کثیف وبهم ریخته وهمچنین بچه ها هم درحال جنگ وجدل با هم بودند؛ مدرسۀ ما مثل میدان جنگ شده بود و...

آنروزوقتی بازرس آمد به کلاس ما معلممان از سرماخوردگی بی حال بود با ورود ایشون با بیحالی احترامی گذاشت وواز بچه های زرنگ درسهائی پرسید وفقط این بچه زرنگها بودند که آبرو داری کردند،بعد بازرس با رضایت تمام از معلم وهمچنین شاگرد دان کلاس ما تشکری کرد ورفت وبعد معلوم شد که بازرس از کلاس ما و دو کلاس دیگر راضی بوده ،وازبقیه کلاسها راضی نبود.




طبقه بندی: زنگ انشا،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، زنگ، انشا، انشاء، بازرس، مدرسه،  

تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت درآینده می خواهید چه کارشوید)

زنگ انشاء شدو دوباره معضل انشاء نوشتن من شد؛آخه نمی دونم چرا باید درسی به این اسم وجود داشته باشد،البته هر بچه ای از یه درسی شکایت دارد،منهم از این انشاء متنفرم وهر دفعه سعی میکنم به مغزم فشار بیارم تا بتونم انشاء بهتری بنویسم که دیگه حرفی توش نباشه... ولی نمی دونم چی میشه که درآخر کارم خوب ازآب در نمی یاد و حسابی معلمم رو از خودم نا امید میکنم ؛اینبارهم سعی میکنم که بهترش کنم پس شروع میکنم.

اگر از من بپرسید جوابم اینه که وقتی بزرگ شدم می خواهم یه مخترع بشوم...ولی بابام میگه با این درس خوندنت هیچ امیدی نیست؛منهم هرچه بیشتر تلاش میکنم کمتر به نتیجه می رسم...حتماً می گوئید چرا ؟...آخه معلم هنرهردفعه که به ما می گوید یه کاردستی درست کنید هربار با کاغذهای باطل از دفتر های مشق خودم وخواهرم وبرادر بزرگترم ویا جعبه های شیرینی و...یا ماشین یا خونه ویا ابزارهای جنگی مثل(شمشیر،نیزه،گرز و...)می سازم وهر بار هم معلم ایراد میگیره ویه پس گردنی جانانه ای بهم میزنه ومیگه:آخه این چه کاریِ ؟!...تو با این اختراعاتت می خواهی مردم رو به جون هم بندازی؟!... این که نشد کار...اینجوری پیش بری درآینده یه فرد بدرد نخورازآب درمی یای!!...تو اینو می خوای؟!...

منهم سرمو از خجالت می اندازم پائین و قول می دهم چیز بدرد بخوری درست کنم ولی نمی دونم چرا آخرش به این وسائل جنگی تبدیل میشه!!...بعد هم به معلم قول دادم که درآینده دکتر،مهندس ویا معلم بشم  وباز بزرگترها بهم میگن با این درس خوندنت هیچی نمی شی وبا این حرفشون حسابی بهم امید می دهند...بابام که میگفت: تو اگه دکتربشی آدمهارودرجا می کُشی...اگر مهندس بشی ساختمونهائی رو که تو پیِ شونو میریزی آنقدر شل و ول که با یه فوت(پس لرزه یا زلزله)ازهم می پاشه ونتیجه چی میشه؟!...اگه گفتی؟خب معلوم دیگه باز با این کارت مردم رو بکُشتن میدی!!...واگرهم معلم بشی خدا بداد شاگردات برسه که بخواهند ازتودرس بگیرند فکر میکنم اونها سراز دیونه خونه در بیارند وعاقبت توهم سراززندان دربیاری ...چون والدین اونا ازت شکایت می کنند...واینهم از مخترع شدنت که اونهم باز به جون مردم ربط پیدا میکنه...بنظر من بهتر ترک تحصیل کنی تا همۀ مردم درامان باشند واگرهم درستو خواستی ادامه بدی فقط مدرکتو که گرفتی برای افتخارماوخودت به دیوار قابش کنوپُزشو بده... این جوری هم خودت وهم همۀ مردم سالم می مانند.

حالا واقعاًنمی دونم می خواهم چیکاره بشم!!...

بابام میگه: توبالاخره باید تو این مملکت نون خودتو دربیاری منکه تا ابد بالا سرت نیستم که نونتوبدم ...تازه باید زن هم بگیری بعد هم که بچه دارمیشی...بنده خدا اون زن وبچه ای که بخواهند به توتکیه کنند (کلاهشون پس معرکه است)خدا بدادشون برسه...تو بهتر بعداز تموم شدن درست به فکر یه کار مناسب باشی ...بنظرم برای تو همون گدائی دّم درامامزاده ها خوب باشه خیلی هم برازنده ات هم هست چون ساده ترازهرکاری برای تو،این شغل هم برات نون وآب برات میاره، وهم اینکه به مردم آسیب جسمی نمی یاد مگر اینکه خیلی سماجت کنی تا به روحشون هم آسیب برسونی...بهتراینکه سماجت نکنی بزار خودشون بهت کمک کنند...توکه بلدی چجوری خودتو به(موش مردگی بزنی)همین برات بسه...(ازمن به تو نصیحت)فقط باعث آزارمردم نشی به نفرین کردن مردم نمی یارزه. 




طبقه بندی: زنگ انشا،  داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: زنگ، انشاء، داستان، انشا، طنز، آینده، چکاره،  

تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت بنزین)

دوباره زنگ انشاء شده بود ومعلم با آن ایده های جالبش که درمورد مشقات نفت وبنزین وگاز...برایمان سخنرانی کرد وبعد ازمون خواست که هفتۀ آینده انشاء ای بنویسیم که (اگر روزی بنزین تمام شود چه اتفاقی میافتد)؛منهم اینطور نوشتم.

همانطور که همه الآن بنزین کم،کم روبه اتمام است وبرای همین هم هست که بنزین گران شده و...آخه یکی نیست به ما بگوید آنموقع که بنزین هم زیاد بودو هم ارزون چرا به نحو احسن ازش استفاده نکردیم. مخصوصاً این جوونها که برای تفریح شان مدام از ماشین خود یا ماشینهای پدرشون استفاده میکردند...اگر می خواهید به پارک بروید یا پای پیاده برید ویا با وسائل نقلیۀ عمومی مثل(اتوبوس ومینی بوس و...)بروید ازتون که کم نمیشه هیچ هم صرفه جوئی در بنزین میشه وهم هوارو آلوده نمی کنید وهم یه ورزشی برای شما جوونها میشه اینکه بد نیست!!...واگه می خواهید به شهرهای دورتر برید با قطار وهواپیما و...برید؛چرا خودتونو به دردسر می اندازید وبا ماشین خودتون می روید؟!.

خلاصه که اگر می خواهید تا چندین سال آتی دچار کمبود بنزین نشوید به این ارآیض بنده بیشتر توجه کنید...همینطور که همۀ ما درجریان این موضوع هستیم این مواد با ارزش از فسیل یا همون اجساد دایناسورهاست که بوجود اومده ...وآنها هم چندین هزار سال پیش در روی زمین می زیسته اند؛خب حالا شما خودتون قضاوت کنید حال باید از کجا دایناسور پیدا کنیم واونهارو به زور بِکُشیمش وچندین هزار سال هم منتظر بمانیم تا اجسادش به فسیل تبدیل بشه وازش تازه نفت بدست بیاریمو بعدش رویش چقدر کار باید انجام بشه که بعد تبدیل به بنزین بشه؟!...پس در مصرف بنزین بیشتر دقت کنید؛ودرآخر انشاء ام هم چند فحش جانانه ای هم نثار( آدمهائی که انقدربی رویه از این مواد استفاده می کنند)آنها کردم،وحسابی جوش آورده بودم که همۀ بچه ها زدند زیر خنده وحالا نخند وکِی بخند و...وحسابی نظم کلاسو بهم زدم وبعد معلم با توپوتشر بچه هارو ساکت کردو روبه من کردو گفت:ببین آقا مصطفی اول انشاء ات را خوب شروع کردی ومنم ازت راضی ام ...ولی این جملات آخری یعنی همین فحش دادنت کارتو خراب کرد... بنظرمن اصلاً کارت خوب نبود...البته اولش می خواستم نمرۀ 20 را بهت بدم ولی همون فحش دادن برات گرون تموم شد وحالا مجبورم بهت یه صفر کله گنده به اندازۀ کلۀ پوکت بهت بدم ...حالا هم برو سرجات بشین ودیگه سعی کن از این به بعد انشاء های بهتری بنویسی ...آخه هر دفعه هی پیش خودم میگم طرف بچه است وعقلش نمی رسه شاید اینبار بهتر بشه ...ولی (کو گوش شنوا ؟!...)ببینم تو کِی میخوای آدم بشی وشعور پیدا کنی وبزرگ بشی؟!...

خلاصه آنروز هم بخیر گذشت امیدوارم که درآینده بهتر بتونم مطلب بنویسم ...به امید آنروز.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، طنز، گرانی، گران، بنزین، نفت، زنگ انشاء،  

تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت قاراش میش شدن)

هفتۀ پیش به علت نوشتن آن انشاء افتضاح اینباردیگه معلممان برای تنبیه من تصمیم گرفته بود تا دوهفته انشاءام خوانده نشود ولی موظف به نوشتنش بودم ؛منهم که از خدا خواسته راحت می شستمو از گوش دادن به انشاء دیگرون فیض می بردم .

دوهفته ای گذشت وهفتۀ سوم دیگه نمی شد قصر در رفت انگار که معلممان دلش برای شنیدن انشاء من تنگ شده بود...ولی نمی دونم آنروز معلممان دلش از کی پُربودازخودش یاهمکاراش ویا خانواده اش ؛خلاصه که آنروز خیلی ناراحت بود بطوری که (اگه چاقو بهش میزدند خونش در نمی آمد)...ولی از بخت بد من بود یا خودش نمی دونم اصلاً انشاءام هم خنده داربود وهم خیلی گریه دار...منهم اونو خوندم وخودتون حتماًمی دونید چه اتفاقی افتاد...هیچی دیگه معلم پاشدو با عصبانیت تمام بطرفم اومد ویک گوشم را محکم پیچوندوبطرف بالا کشید که از دردش آخی بلند کشیدم وبعد یک پس گردنی محکم ویک اُردنگی جانانه ای هم نثارم کردو از کلاس بیرونم کرد.

خلاصه که آنروز زنگ انشاءهم معلم وهم بچه ها حسابی تحت تأثیر نوشته ام قرار گرفتندو بقول روانشناسا روان پریش شده بودند گاهی الکی می خندیدندو گاهی هم تو سرشون میزدندو گریه می کردند...ولی به نظر خودم همچینا هم بد نبود ...فکر میکنم اونا مشکل داشتند وگرنه که انشاء من مثل همیشه بود البته کمی هم خودم چاشنی اش را زیاد کردمو گریه دار هم بهش اضافه کردم...واین حالت بهم ریختگی آنها تا آخر زنگ هم ادامه داشت؛تا اینکه زنگ تفریح شدو بچه هائی که جنبشون بالاتر بود اومدندو حسابی منو زیرمشت ولگدشون گرفتند ومیشه گفت(دمار از روزگارم درآوردند)حسابی بدنم خوردو خمیر شده بود...یهو دیدم تو اون شلوغی مدیر اومد ...تا به حال انقدرازآمدن به موقع مدیر خوشحال نشده بودم وپیش خودم گفتم که الآنست که منو از چنگال وحشی بچه ها نجات دهد انگار که (تودلم قند آب می کردند)یه نفس راحتی کشیدم بعد مدیر اومدو مرا از دو گوشم چنان بلند کرد که از دردش روی دو پا پریدم بالا وصدای استخوان گوشهایم را که جِرقی کرد شنیدم  وگفت:خجالت نمی کشی همۀ بچه ها وهمینطور معلمت را به چنین حال فلاکت باری کشوندی این چجور انشاء بود که نوشته بودی حالا بندازمت تو سیاه چال تا مارها بخورنت؟!.

منو میگی همچین ترسیده بودم، نفهمیدم چی شد که خودمو خیس کردم و حسابی (قوز بالا قوزشد)و هم از مدیر وهم از بچه ها که داشتند منو هو میکردند خجالت کشیدمو همانطور که گوشهایم دست مدیر بود ومنو کشون،کشون بطرف سیاه چال می برد و...در همون موقع یهو از ترس غش کردمو دیگه نفهمیدم چی شد که سراز بهداری مدرسه امون درآورده بودم وآقای بهدار یا همون پزشک را بالای سرم دیدم که بهم سرم داشت وصل میکرد وکمی حالم بهترشد وآنطرف تخت صدای مادرم را شنیدم که مدام اه وناله سر داده بود و وقتی بهوش آمدم مادرم پیشانی ام را بوسیدو چقدر قربون صدقه ام رفت وبالاخره آنروز هم بخیرگذشت.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، قاراشمیش، زنگ، انشا، انشاء،  

تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت آلودگی هوا)

اینبار معلممان وقتی آمد به کلاس اول نمره های انشاءهای قبلی را کهنمره های انتیکی بنظرمیرسید را بهمون داد،منهم نمرۀ متوسطی گرفتم ودرکل بد نبود؛اینبار انشاءمان دربارۀ آلودگی هوا بود ...چون آندفعه درانشاءام از آلودگی هوا حرفی به میان آورده بودم...حالا همۀ مامجبور بودیم درموردش چیزهائی بنویسیم وباید می نوشتیم که چه کسی مقصر ویا برای جلوگیریش چه اقداماتی باید انجام داد...من با اینکار برای خودمو بقیه دردسر ایجاد کردم... (وای بردهانی که بی موقع بازشود).

خلاصه که منهم به نوبۀ خودم البته بنظرخودم چیز بدی نبود ولی این نظر معلممان مهم نه من...بنابراین وقتی انشاءام تمام شد نمرۀ بدی بهم داد که روم نمیشه بگم چند شدم...لطفاً شما هم ازم نپرسید...انشاءام را اینطورشروع کردم .

(به نام خدا)

همینطور که همۀ ما میدانیم آلودگی هوا نه تقصیر شماست ونه تقصیر ما !!...فکر میکنم بیشتر تقصیرخرمشتی رجب باشه...البته آقا رجب فامیل همسایۀ روبروئی مونِ وبه تازگی از دهات خودشون به تهران اومده...بنده خدا مشت رجب ومیگم،خیلی وقتِ که تصمیم داشتِ زمین کشاورزی اش را بفروشد وبا پولش یک خونه درشهر(تهران) بخرد وچون مشت رجب پیرشده بود دیگر رمقی برای کشاورزی نداشت وچون آدم خسیسی هم بوده خودش به تنهائی بروی زمینش کار می کرده وکارگری هم برای کمک برای جمع آوری محصولش نمی گرفته ومیگفت:ای بابا کارگر خرج داره هم صبحانه مفت وهم ساعت 10 یه چیزی برای خوردن می خواد واگرهم کارشان طول بکشد ناهار وعصرونه وحتماً شام هم می خواد...ومنهم اهل این ولخرجیا نیستم تازه اش هم به غیر از اینا ساعتی 1000 تومان می خواهند ازم بِسُلفند ...نه اینکه پول زورِ منهم که زیر بار زور نمیرم .

خلاصه که چون مشت رجب بچه ای هم نداشت وفقط خودشو زنش بودند خرج چندانی هم نداشتند، و درضمن زنش هم خیلی بی زبون  وترسو بودهیچ وقت از مشت رجب پولی طلب نمی کرد...وخرج خونه هم با مشت رجب بود؛بنده خدا زنش ازآنموقعی که با مشت رجب ازدواج کرده یعنی (50 سالی) میشه...فقط 5 دست لباس برای خودش خریده واز غذا هم که نگوبا اینکه مزرعۀ برنج کاری(شالیزار)داشتند ولی فقط یکبارآنهم به مقدار کمی ازآن استفاده کردند وبقیۀ محصول را با قیمت گزافی به مردم بیچاره می فروخته وزنش هم آنقدر نخوری کرده که پوستو استخون شده بود...ولی خود مشت رجب برای سیر کردن شکم خودش به پیش دوستاش می رفتومفت خوری میکرد وحسابی(دلی از عضا در می آورد)وهرروز چاقو،چاقتر می شد.

حالا بگذریم از این موضوع به ما چه که تو کار اونا دخالت می کنیم...بله داشتم می گفتم که:قبل از اینکه مشت رجب تصمیم بگیره که بیاد شهرحدود یکسالی می شد که هوای تهران به افتخار ورود ایشون وهم اینکه به علت دود ماشینها وکارخانه ها و...همینطور زبالها که در بیرون شهر سوزانده می شد وهمچنین قطع درختها وبجای آن ساختن برجها وآپارتمانهای چند طبقه و...همۀ اینها باعث شد که جلوی ورود هوای سالم به کشورمان گرفته شود.

با ورود مشت رجب وزنش وخرش به شهرمون آلودگی تهران 2 برابر شد؛آخه می دونید چرا؟!...چون مشت رجب وخرش برای اینکه پیرو فرتوت بودند از وضع مزاجی بدی هم برخوردار بودند وهمیشه وقتی مشت رجب وخرش چه برای خرید وچه برای تفریح تو شهر می گشتند ...البته ببخشید که اینو میگم ولی باید گفت دیگه...بله مدام هردویشان از خودشان باد در می کردند وهوای اطرافشان را حسابی آلوده می کردند وهر کسی که ازبغل دست آنها رد می شد از این هوای آلوده استشمام میکردو یا بیهوش می شد ویا زود آنجا را ترک می کرد...باز خوبی کاراین بود که مشت رجب فقط باد در می داد ولی خر نفهمش حسابی خرابکاری میکردواز خودش در تمام شهر تهران آثار باستانی بجا می گذاشت...و وای به روزی که یک بنده خدائی این خرابکاری را نمی دیدوپاش میرفت روش وبا سروغیره به زمین گرم می خوردو حسابی مجروح می شد وکارش به بیمارستان می کشید...ودرکل ایندو باعث بیشتر شدن آلودگی هوا شد.




طبقه بندی: زنگ انشا،  داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، زنگ، انشا، آلودگی، هوا،  

تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت سوغاتی )

یادم میاد وقتی بچه تر بودم یه معلم آروم ولی کمی سختگیری داشتیم ؛ یکروزمعلم انشاء اومد سرکلاس وبه ما گفت: اینبار می خوام یه موضوعی بهتون بدم که شاید خیلی از شماها خبری ازسوغات شهر خود نداشته باشید واین خیلی مهم که بدانید در شهر خودتان چه سوغاتی هائی ویا چه هنرهای دستی ویا حتی گردشگریهای شهرتان کجا هست؟...حتی ممکن مسافرانی که به شهر شما می آیند از این چیزها خبر نداشته باشند واز شما بخواهند در موردش توضیحی بدهید ...حال می خواهم بدانم چگونه برای مسافران تعریف ازشهرخودتان می کنید...موضوع این است(سوغات وهنرهای شهر خود را توصیف کنید).

البته توی کلاس ما 20 نفرشون اهل شهرهای دیگر بودند ومشکلی برای این موضوع نداشتند؛ولی منو 12 نفر دیگه که اهل تهران بودیم خیلی برامون خیلی سخت بود که بدانیم چه سوغات ویا چه هنرهای دستی در شهرمون وجود داره ...پس من دواطلب برای پرسش از معلممان شدم وگفتم:آقا اجازه ببخشید ولی تهران که سوغات خاصی نداره؟!...هرچیزی هم که توتهران پیدا میشه همه مال شهرهای اطراف تهران هست!!...ومیشه گفت اصلاً هیچی نداره!!...

معلم:بچه ها برای همین است که همیشه به شما می گفتم برای اطلاعات تون بیشترکتاب بخوانید وهمینطور چیزی را که نمی دانید درباره اش بیشترتحقیق کنید .

گفتم:آقا اجازه...نزدیک خونۀ ما یک کتابخانۀ عمومی بزرگ هست وما هم تمام کتابهای اونجارو خوندیم ...از کتاب کودک گرفته تا...کتابهای علمی تخیلی ،ورزشی،تاریخی،رمان،آشپزی،فکاهی،کارهای فنی وپزشکی و...زیاد خوندیم ومیشه گفت درمورد این چیزهائی که گفتین توش پیدا نکردیم...ببخشید حالا چطوری این مطالب روپیدا کنیم.

معلم:بچه ها حتماً چیزی به نام گوگل(google) به گوشتون خورده هر سوالی یا مطلب مهمی که بنظرتون میرسه می تونید درآن سرج کنید؛ ما که دیگه عصر حجر نیستیم که بخواهیم برای سوالاتمان خونه به خونه ویا حتی شهر به شهر و...بریم تا از این مطالب باخبربشیم!!... پس دیگه هیچ بهانه ای را قبول نمی کنم تمام.

واقعاً مونده بودم که چی بگم...آخه خانوادۀ من ازدرآمد بالائی برخوردارنبودند که تو خونه مون کامپیوتریا لب تاب ویا حتی تبلت وگوشی اندروید داشته باشیم...فوق،فوقش فقط مامان وبابام یه مبایل ساده که فقط میشه باهاش تلفن زد وبس...حتی عکس هم نمیشه گرفت ...اونهم برای سرکارشون ازش استفاده می کنند...تازه آنقدر هم پول نداشتیم که به من بدهند تا برای تحقیقاتم بهکافی نت بروم تا مطالب مهم درسی را از آنجا دربیارم...وهمیشه از دوستام می پرسیدم ...ولی حالا موضوع خیلی فرق می کرد واونها بهم گفتند که ما هیچ کمکی بهت نمی کنیم باید تو هم زحمت بکشی اینجوری که نمیشه ما پول خرج کنیمو تو راحت بیائی از دست رنج ما مفت ،مفت بخوری...خب اگر هم راستش را بخواهید حق با اونا بود ...اونا که نباید توئونه بی پولی منو بدهند ...بالاخره تصمیم گرفتم که با پول تو جیبی که بابام هر روز بهم میداد تا یک هفته ای نخوری کردمو باهاش رفتم کافی نت و مطالب فوق را که معلم ازمون خواسته بود ودربیاورم ...تازه بعد از این همه سختی وتحقیق کردن تازه فهمیدم که سوغات تهران به غیر از آب وهوای آلوده ...خوراکیهائی مثل(سوهان وکشمش شهریاروانگور وانواع ترشیجات ومرباهای کوناگون وهمچنین دوغ آبعلی )یافت می شود...اولش که تو گوگل گشتم میگفت که هیچی جز آب وهوای آلوده چیز دیگری نداره و...تازه از گردشگریهاش هم(برج میلاد،میدان آزادی ،زیارتگاه ها) ،(شاه عبد العظیم،بی بی ذوبیده،بی بی شهربانو، امام زاده صالح،امامزاده پنج تن،امامزاده داوود و...)گرفته همه نوع گردشگری دارد.

خلاصه آنروز زنگ انشاء فرا رسیدو بعضی از بچه ها انشاء شان را خواندند؛یکی ازآنها اهل سمنان بوده گفت: درشهرما سوغات فراوان یافت می شود مثل(پستۀ دامغان،محصولات لبنی وکشاورزی وهمچنین صنایع دستی از گلیم ،جاجیم وفرش گرفته تا ...)ونانهای محلی مثل (شیرمال،کماچ،بسقیمات،فطیر،گردو،گولاچ و...)هست وگردشگریهاش هم مثل(تیمچۀ پهنه،خانه ابراهیم خان،بازارشاهرود،مهدیشهر،شهمیزاد، دامغان وامامزادهای بسیار)دیده می شود.

ییک دیگر از بچه ها که شمالی بود گفت: سوغات شهر ما ، کلوچه های مختلف مثل کلوچه نارگیلی ، گردوئی و موزی و کوکی و ... انواع ترشیجات مثل (زیتون، روغن زیتون، زیتون پروده، زغال اخته و آلوچه و لواشک های میوه ای و داریم و انواع مربا ها (بالنگ، بهارنارنج، شقاقول و...هست و صنایع دستی بسیار داریم و انواع خوراکی ها مثل (برنج و چای محلی و ...)گردشگری هایش هم عبارتند از (دریا و جنگل و دریاچه چورت، واشت،شورمت، ارومیه)هست.

یکی دیگه از بچه ها که اهل کرمان بود گفت: سوغات شهر مون نانهای محلی و محصولات کشاورزی و طبیعی مثل(داروهای گیاهی ، پسته و انواع آجیل ها، کلمپه، زیره، قووتو و صنایع دستی و گردشگری)

یکی دیگر از بچه ها که اهل یزد بود گفت: سوغات شهر ما هم، شیرینی هائی مثل (قطاب، نقل، باقلوا، اناوع لوز، کیک یزدی و سوهان خانی سوهان آردی و همچنین صنایع دستی و گردشگری)

یکی دیگه از بچه ها که اهل اصفهان بود گفت: سوغات شهر ما شیرینی هائی مثل(سوهان،گز، کرکی، پولکی ، شیرینی برنجی، برشتوک) وصنایع دیتی وگردشگری(زایدنده رود، منارجنبان، سی و سه پل، چهلستون، نقش جهان، عالی قاپو و...)

خلاصه که هرکسی افتخارات و هنرهاهی خاص شهر خودش را تعریف می کرد و معلم در آخر گفت: بچه ها حالا فهمیدید که چرا به شما گفتم که بیشتر کتاب بخوانید و ...اینجوری از هنرهای شهرهای ایران خودمان خبردار خواهیم شد و این باعث افتخارات ما خواهد شد حتی میخواهم از شما بخواهم برای هفته های دیگر انشاهائی درباره (تاریخ شهر یا کشورتان بنویسید) و حتی می خواهم در هفته های آینده هم انشائی درباره (لهجه و حتی لباس ها و همچنین ضرب المثل ها و داستان ها و افسانه هائی که در گذشته بوده)برایمان بنویسید...

خلاصه که این انشاء ها درباره ایران خودمان تمامی نداردو می ترسم این آقای معلم آنقدر به این موضوع هایش ادامه بدهد و بگوید شما باید از کشورهای خارجه هم از تاریخ اش گرفته تا صنایع دستی و گردشگری هایش و همچنین شریرنی و مربا و ترشیجات و غذاهای آنجا هم از ما خبر ی بخواهد از ما بگیرد...

خدا به داد ما برسد امسال را هم خدا به خیر بگذراند تا ببینیم سال دیگه از دست این معلم خلاص شویم و بس.

البته خوب هست که آدم از همۀ این چیز ها خبر داشته باشد ولی از حدش نگذرد بهتر است.




طبقه بندی: زنگ انشا، 
برچسب ها: زنگ، انشا، سوغات، ایران، ایرانی، تهران، شمال،  

تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic