زندگی مرموز

فصل دوم

بخش چهارم

فردای آن روز هر سه نفر سر قرار حاضر شدند.بعد از احوال پرسی شروع کردند به صحبت کردن.

ح-خب مهلا خانم از سپیده چه خبر؟ حالش که خوبه؟! راستی موضوع طلاقش به کجا رسید.

م-خب چی بگم،بالاخره با اینکه پدر ومادرش مخالف بودن ولی دختر بی چاره مجبور شد از شوهرش طلاق بگیره ؛خودتون که بهتر میدونید که پدرش که چقدربد اخلاقِ وبه او گفتهَ:دیگه پشت گوشتو دیدی مارو دیدی،دیگه حق نداره مادرت،تو رو اینجا راه بده، وگرنه من میدونمو شماها دمار از روزگارتون در میارم توام دست بچه اتو بگیرو برو هر گورستونی که می خوای، دیگه اینورا نبینمت.

 م-بعد دستشو محکم گرفتو از خونشون پرتش کرد بیرون،خلاصه که اونم جاییو نداشت که بره اومد خونۀ ما اونشب پیش من موند ولی فرداش از پیشم رفت وچند روزی هم ازش خبر نداشتم ،تا اینکه یه روز باهام تماس گرفت وقرار شد توپارک هم دیگرو ببینیم.

-مهلا سرش رو پایین انداخت وآرام،آرام شروع کرد به گریه کردن چند لحضه ای سکوت کرد وبقیه صحبت اش را ادامه داد.

م-سپیده روحیۀ لطیفی وشکننده ای داره وبعد از اینکه از خونۀ ما رفت یه راس رفته پرورشگاه وچاره ای جز این نداشته که بچه رو همانطور که دادگاه تعیین کرده که حزانت بچه رو به پرورشگاه بدهند ،چون سپیده برای بزرگ کردن بچه هیچ پولی نداشت.قرارشد که اول اوکاری پیدا کند،بعد اگرتوان ما لی داشت بعد بیادو بچه رو با خودش ببره،تا آنموقع فقط می تواند هفته ای یک بار بیادو بچه روببینه.

-ازفردای همان روزسپیده به دنبا ل کار میرفت ولی از کارخبری نبود وتا یک هفته کارش شده بود همین تاحدی که نا امید وخسته به خانه آمد(تا آنموقع درخانۀ مهلا زندگی میکرد) .(البته خانواده مهلا هم با بودن او مشکلی نداشتن) ولی،سپیده نمی خواست با بودنش درآنجا ایجاد مزاحمت برای آنها پیش بیاورد.بنابراین یک روز خسته ونا امید به خانه آمد و روبه مهلا کرد وگفت:مهلا جون دیگه از این وضعیت خسته شدم نه کاری نه پولی تازه از بچه ام که دور موندم این چه جور زندگی نکبت باریه که من دارم؟! دیگه از دست خودمو این دنیا کلافه ام اصلاً طاقتشو ندارم باید خودکشی کنموخلاص.

م-این چه حرفیه که میزنی تو الان یه پسر کاکل زری داری که منتظرت تا تو بیای از اونجا ببریش حداقل بخاطر اونم که شده باید تلاشتو بکنی؛خدارو چه دیدی شاید یه کار خوب برات پیدا شد اصلاً نا امید نباش ؛توکلت به خدا باشه انشاالله که همچی درست می شه.

-فردای آن روزسپیده و مهلا به اتفاق هم برای پیدا کردن کار رفتند به هر کجا که می شد سر زدند؛بعضی از آنها مدرک های بالاتر و گاهاً مدارک در رشته های دیگر می خواستند؛ولی سپیده مدرک لیسانس مامایی داشت،که آن هم جور در نمی آمد چون سپیده پولی نداشت که بقییه تحصیلش را ادامه دهد ،با اینکه می دانست فقط کافی لب تر کند تا خرج درسش را پدر مهلا متحمل شود ،ولی سپیده به اینکار راضی نمی شد؛به قول خودش تا همین جا هم به آنها زحمت داده بود و این از انصاف بدور است.چند هفته ای بدین منوال گذشت ونتوانست کار مناسبی پیدا کند ودیگر به خانۀ مهلا نرفت وحتی با او هم تماس نداشت.

-بعد از سه ماه بی خبری از سپیده،روزی مهلا همانطور که داشت تو پارک قدم میزد ناگهان چشمش به یک خانمی که وضع اسف باری داشت افتاد این باور نکردنی بود.او سپیده بود همان دختری که محجب ومظلوم بود حالا تبدیل شده بود به یک به اصطلاح مانتوییه بد حجاب؛ از وضع ظاهریش چه  بگویم یک مانتو،رنگ ورو رفته وکمی وصله دار به تن داشت ،ویک روسری نخ نما به سر ،واز چهره اش چه بگویم، که زرد و بی حال وضعیف دیده می شد که از قیافه اش داد میزد که معتاد شده .مهلا آرام،آرام به او نزدیک شد وآهسته او را صدا کرد.

م-سپیده ...سپیده جون خودتی؟!!.

س-چی میگی آبجی سپیده دیگه کیه؟اشتب گرفتی...برو بابا خدا روزیت رو جایه دیگه حواله کنه.بعد زیر لب گفت:بد بختیه ها هم رو برق می گیره و ماروپسر عموی ادیسون البته اون هم بد نیستا ...اونم واس خودش کسی ها بالاخره هرچی باشه با هم فامیلن دیگه.واللاه هر روز کار ما شده اینک اینجا وایسیمو جواب مردومی که ما رو با دوسوفامیلش اشتب بگیره ؛یا خدا آخه انقد قیافمون به بدلیا می خوره ...خب اگه رفت بودیم سینماو بدلی کار می کردیم الان که نونمون تو روغن بود.

-مهلا هر کاری کرد  نتوانست او را راضی کند که همان سپیده است ،واو مدام انکار می کرد،اون روز مهلا بی خیال این ماجرا شد.

-تا چند روزی مهلا به آن پارک می رفت وبا او صحبت می کرد ؛ولی بی فایده بود و او به کارش ادامه می داد ومی گفت : بابا برو پی کارت بذار کاسبی مونوبکنیم اگه جنس می خوای بت مف میدم ولی اگه نمی خوای بذار بروووو.....تف باین شانس ما بابا.....خماری از سرمون پریدا برو روتو کم کن تا کفری نشدم.

-چند روز بعد از این ماجرا مهلا برای دیدن سپیده به همان پارک همیشه گی رفت ؛ولی از سپیده خبری نبود وآدم هایی مانند سپیده (معتاد) زیاد بودند که همۀ آنها درحال خریدو فروش مواد در بین مردم بودند.مهلا ناگزیر شد که از چند نفر از آنها بپرسد.بعضی از آنها اذحار بی اطلاعی می کردند ،بعضی دیگرهم جواب سر بالا می دادند،خلاصه یکی از آنها به مهلا گفت:باهاش چیکار داری؟این بدبخت بیچاره همیشه پاتوقش همین دورو ورا بود.اون هروقت موادش تموم بشه خودش پیداش میشه.این چند روز میبینم که اینورا خیلی میپلکی ،بالاخره نگفتی ازش چی می خوای بگو شاید مام تو بساطمون پیدا بشه؟!!.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، چهارم، فصل، بخش،  

تاریخ : پنجشنبه 30 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش سوم

فردای آن روزحمید با سپیده تماس گرفت وسپیده گفت:حمید دیروز که همه چی رو بهت گفتم هر چی که بود عین واقعیت بود دیگه بهتر منو فراموش کنی همونطور که من فراموشت می کنم نه خانی اومده ونه خانی رفته .

ح-منم سعی کردم که اونو فراموش کنم ودیگه سراغش هم نرفتم .تا اینکه فهمیدم با همون پسر ازدواج کرده .بعد از یک سال ازدواج صاحب یه پسر شدن که اون هم الان یک سالش؛اینجوری که فهمیدم سپیده وشوهرش باهم تفاهم نداشتند وشوهر دست بزن داره و همش او وپسرش رو اذیت می کنه .

و-توچطور خبر دار شدی؟ناقلا نبادا بپا واسشون گذاشتی؟

ح-نه بابا این چه حرفیه که میگی چه بپایی ؛مهلا رو که می شناسی ،دوست دخترتو میگم اون این اطلاعاتو بهم داد چون او در واقع سنگ صبور سپیده ست انقدر که به او اعتماد داره به مادرش نداره.

و-پدر ومادرش چی میگن ؟

ح-چی دارن که بگن خودشون این نون و تو دامنه دخترشون انداختن حالا برای حفظ آبروشون مجبورن سکوت کنند. البته این موضوع برای دو سال پیش ودیگه خبری ازش ندارم؛در واقع می شه گفت از ازدواج اونا چهار سال که گذشته والان بچه ش باید سه ساله باشه.

-حمید با ناراحتی سرش را به زیر انداخت وقطره اشکی در گوشۀ چشمش حلقه زد،وحید که متوجه این موضوع شد چیزی نگفت وبا قیافۀ متفکرانه ومتعجب داشت به این ماجرا فکر میکرد.

و-خب حالا می خوای چیکار کنی؟ آیا هنوزهم دوسش داری ؟ می خوای بهش کمک کنی یا نه؟

-وحید منتظر جواب حمید شد ولی با سکوت حمید روبرو شد انگار حمید جوابی نداشت که بده وبهت زده به وحید نگاه می کرد!!.

و-ببین حمید هرچی باشه من دوستتم ومی تونم وکالتتو به عهد بگیرم؛ یعنی یه جورایی بهت کمک کنم؛بهتریه تماس با دختر بگیری واز حالش با خبر شی.

ح-تو فکر کردی قبلاً این کارو نکردم؟اتفاقاً چند روز پیش بهش زنگ زدم.اون شمارشوعوض کرده که دیگه کسی مزاحمش نشه.

و-خب به مهلا زنگ بزن وبگو منو و وحید میخوایم بهش کمک کنیم.

ح-ولی من دیگه روم نمی شه تو این مدت خیلی مزاحم مهلا شدم.

و-خیلی خب، بابا چه پسرنجیبی بودی ما نمی دونستیم شمارشو بگیرمن با هاش حرف می زنم تو کاریت نباشه اینو بسپر به من، البته اگه جوابمو بده خوبه...آخه چند روز پیش به شمارش زنگ زدم ولی جوابمو نداد،نمی دونم چش شده شاید تا حالا باهاش تماس نگرفتم ،حتماً ازم دلخور شده...

آخه یکی نیس بهش بگه بابا تو این مدت من فراموشت نکردم ،فقط سرم شلوغ بودو کار داشتم همین خون که نکردم بابا!!.

و-سلام مهلا خانم چطورید؟ خوب هستین ؟البته باید منو ببخشید که تا حالا با شما تماس نگرفتم آخه سرم خیلی شلوغ بود....بله من هم خوبم....آره واللا حمید روش نشد که با شما تماس بگیره برا همین هم من مزاحمتون شدم....نه،نه این طور نیس من چند روز پیش با شما تماس گرفتم ولی از بخت بدم شما جوابمو ندادید منم فکر کردم حتماً ازم دلخور شدین ....من وحمید می خواستیم در مورد سپیده با شما صحبت کنیم ؛اگه میشه یه جایی با هم البته به اتفاق منو حمید وشما یه قرار ملاقات با هم بگذاریم ویه فکری به حال سپیده بکنیم ،البته ما نمی خوایم خدایی نکرده تو زندگیش دخالت کنیم،فقط قصدمون کمک به ایشونه خودتون  بهتر میدونید که حمید چقدر عاشق سپیده هس....بله متوجه ام باشه پس،قرار ما پارک روبرو دانشگاه..

 




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، قسمت، فصل، سوم،  

تاریخ : چهارشنبه 29 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دوم

مهلا:قرار به زور شوهرش بدن اونم به چه کسی پسرِ دوست باباش که بازاری و پولدار ، که اون هم به زور یه دیپلم ردی داره.

ح- خودش چی میگه ؟...راضیه؟

م- ولی اون اصلاٌ راضی نیست و می خواد سر کار بره،اتفاقاٌ کار خوبی هم پیدا کرده، ولی پدرش اجازه نمی ده ومیگه:دختر چه معنی داره بره سر کارباید مثل یه کدبانوی خانه دار برای شوهرو بچه هاش کار کنه .

ح-اینجوری زندگیش جهنم میشه که ...باید یه فکر اساسی کرد.بعد روکرد به مهلا وگفت :باید خودم اقدام کنم(برم خواستگاریش)،با شرم وحیا سر به زیر انداخت ونیم نگاهی به مهلا کرد،مهلا هم لبخند کوتاهی زد وبه علامت تأیید تکان داد.

هما ن روز حمید موضوع خواستگاری را با پدر و مادرش در میان گذاشت.

***

ح-بهتر با مهلا تماس بگیرم وآدرس خانه اش را بگیرم.

و- ولی غیر ممکن مهلا آدرسو بده چون یک بار  آدرس یکی رو ازش خواستم ولی هر چی التماسش کردم بهم نداد.

ح- این موضوع با اون که تو گفتی فرق می کنه.

حمید با مهلا تو پارک قرار گذاشتند.پنج دقیقه ای میشد که حمید منتظر مهلا بود،ناگهان او را از دور دید وزود بطرفش دوید...بعد از سلام واحوال پرسی حمید پرسید:

-میشه ازت بخوام شماره تلفن یا آدرس خونۀ سپیده رو بهم بدی ؟

م- منو ببخش اول باید از خودش اجازه بگیرم،بعد به سپیده زنگ زد.

م-سلام سپیده جون حالت خوبه؟...سپیده ،حمید پیشه منه میخواد با هات حرف بزنه بدم بهش؟

ح- سلام سپیده خانم خوبید؟

حمید از سپیده خواست هم شماره وهم آدرسش را به او بدهد وهمینطور اجازه خواست که به خواستگاریش برود، اینطور که پیدا بود اول با مخالفت او روبرو شده بود ولی بعد حمید او را راضی کرد.

م- چی شد بالاخره راضی شد؟!

ح-اون هم با چه مکافاتی!!!.

حمید آخر همان هفته به اتفاق خانواده ش به خواستگاری سپیده رفت.پدر و مادرسپیده خیلی آدم های خشک ومتعصبی بودند،وقتی موضوع خواستگاری را فهمیدند برخورد بدی با حمید وخانواده اش کردند و آنها را از خانه شان بیرون کردند، حمید و پدر ومادرش هم بسیار ناراحت و خجالت زده شدند.

ح-مامان ببین دو هفته از این ماجرا گذشته بابا رو راضی کن دوباره بریم خواستگاری سپیده.

مادر-انگار یادت رفته که چه برخوردی با ما کردند؟...بعد نیم نگاهی به حمید انداخت ودر ادامه حرفش گفت:والله چی بگم!شاید تا حالا هم جواب مثبت به خواستگارش داده بهتر تو هم دست از سرش برداری اون بنده خدا هم زندگی شو بکنه اگه اون تو رو دوست داشت اون شب خودشو نشونمون میداد وخلاصه که یه اعتراضی می کرد؟

وبعد مادر آهسته با خود گفت:شاید هم دختراز نجابتش بوده که نمی خواسته تو روی پدرومادرش وایسه؟!.

***

ح-من دست بردار نبودم ومدام هرروز با پدر ومادرم صحبت میکردم وبالاخره تونستم آنها را راضی کنم ،دوباره اجازه از خانواده دختر گرفتیم وبه خواستگاریش رفتیم،نگو پدر دختر نقشه ها برای ما داشته!!.

و- پس خلاصه که راضی شدن بعد چی شد؟!.

ح-خب دیگه وقتی آنجا رفتیم بعد از چند دقیقه ای  سکوت بین ما وآنها .پدرش شروع کردو با ما اتمام حجت کرد وگفت:شما انگار متوجه منظورم نشدید،پشت تلفن که به شما گفتم ؛هفته پیش برای دخترم یه خواستگارتحصیل کرده،پولدارومؤدب آمده بود ودخترم هم جواب مثبت بهش داده،اون خودش خوب میدونه که این به صلاحشه ؛ اگه باور نمی کنین از خودش بپرسین؟.

و- خب شما هیچی نگفتین؟!!.

ح- صبر کن ببین بعد چی شد،باباش با غرور بسیار دخترشو صدا کرد تا به اصطلاح برای ما چای بیاره.او هم با چادرسفید گلدار و سینی چای بدست وارد اتاق شد؛او با وقار و خجالت زیادی به طرف ما اومد وسلام آرومی به جمع کرد وچایی رو به ما تعارف کرد ورفت وپیش مادرش نشست.بعد پدرش رو کرد به دخترش وگفت:دخترم خجالت نکش خودت ماجرا رو براشون بگو؛سپیده که تا آنموقع سرش پایین بود با شرم سرش را بالا کردونیم نگاهی به من کرد،تو چشماش اشک جمع شده بود وزود رویش را از من برگرداند وآهسته گفت:بله پدرم درست میگه خیلی متأسفم نمی خواستم شما رو ناراحتتون کنم بازم از شما عذر می خوام.

وحید دهانش از تعجب باز مانده بود وبا ناباوری به حمید زل زده بود ولام تا کام چیزی نگفت .تا اینکه با صدای حمید به خودش آمد وگفت :آخه چرا این حرفو زد مگه مجبورش کردند؟!!.

ح-دلم خیلی براش سوخت تو همین چند کلمه ای که گفت فقط صد بار عذر خواهی کرد؛من هم مثل توبا ناباوری به این صحنه نگاه می کردم.که یهو با صدای پدرم به خودم اومدم ،مادرم هم با اشارۀ چشمو ابرو بهم فهموند که دیگه جای ما اینجا نیست وهر چه زودترباید برویم،ومن هم زود بلند شدم وبه اتفاق خانواده ام از آنها عذر خواهی کرده وازشون خداحافظی کردیم وبا شرمندگی زیاد از خونشون اومدیم بیرون.باورم نمی شد که سپیده با ما اینجوری برخورد کنه،باید فردا با اون تماس بگیرم وماجرا رو از خودش بشنوم شاید بقول تو مجبورش کردند وگرنه سپیده از اون آدمایی نیست که هر چی به فکرش برسه فوری به زبون بیاره.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، قسمت، دوم، فصل،  

تاریخ : سه شنبه 28 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش اول

6 سال از آن ماجرا گذشت و آن دو به علت تفاوت در رشته تحصیلی و دانشگاه هایشان در این مدت فقط تماس تلفنی با هم داشتند واکنون که مدرک فوق لیسانس شان را گرفته وهر کدام در رشته خود مشغول به کار بودند، بعد از مدت ها یکدیگر را در کافی شاپی ملاقات نموده اند.

وحید درحالی که داشت می خندید گفت:

و-خب پسر دیگه چه خبر؟...بالاخره ما می تونیم تو رو آقا دکتر صدا کنیم یا نه ؟

ح-بالاخره ما هم دکتر شدیم ...جراح قلب وعروق...تو آخر وکیل شدی؟

و-بععععله...وکیل پایه یک دادگستری شدم.خب تو با دوست دخترت چی کار کردی حمید؟ منظورم سپیده است که تو دانشگاه با هاش دوست شده بودی!!... از او چه خبر!؟

ح- تو خودت چی؟با اون دختره مکش مرگ ما چیکار کردی؟ شیما رو می گم، آخه گفته بودی دخترِ خیلی پر افاده است!!...بالاخره رابطه ات رو باهاش تموم کردی ؟

و-بگو پر افاده ولوس ونُنُرو از خود راضی ...خلاصه هر چی بگم کم گفتم...خوب شد خودش شرشو کم کرد،اولش من فکر می کردم که دختر خوبیه ولی بعدها دیدم که هر بار با یه پسر قرار میذاره،انقدر ناراحت بودم که از خوابو خوراک افتاده بودم... انقدر حالم بعد بود که کارم به بیمارستان کشید.

و شروع کرد به سر کشیدن فنجان قهوه اش، وحید هم که مشغول خوردن قهوه بود حمید وقتی با سکوت طولانی مدت او روبرو شد پرسید:

ح-بعد چی شد!؟

و-خب بعدشم با اینکه اونو هر روز تو دانشگاه می دیدم... بالاخره فراموشش کردم... بعدش تو مهلا رو بهم معرفی کردی.

ح-با این که دیگه مشکلی پیدا نکردی؟

و-نه...خدا رو شکر دختر خوبی بود...خیلی معصوم و نجیب...ولی از بخت بد من درسش که تموم شد از دانشگاه رفتو منم هیچ آدرس یا تلفنی ازش ندارم...حالا نوبت توئه...تو با سپیده چی کار کردی؟

ح‌-        خب چی بگم از خوبیا و نجابتش که هر چی بگم کم گفتم! واقعاً دختر سر براهو خوبیه.

و-یعنی چی خوبه؟! مگه هنوز باهاش دوستی ؟! واقعاً که،عجب آدمی هستی ...دست هر چی شیطون از پشت بستی ، اون اهل دوست پسر بازی نبود...شیطون چی کار کردی؟!مهرۀ مار داری که همرو جذب خودت می کنی؟!به ما هم بگو مهرۀ مارو از کجا خریدی ؟

ح-خودت که منو خوب میشناسی، من اهل این حرف ها نیستم ،اگه یادت باشه بهت گفته بودم که استاد برای پایین نامه ترم آخرتعیین کرد که من و او تو یه گروه باشیم طی این مدت که فقط تو محیط دانشگاه...با هم داشتیم هردو به اخلاق وروحیات هم دیگه نا خواسته آشنا شدیم...تا اینکه اون درسش تموم شد ولیسانسش را گرفت ورفت ، یک ماهی از این موضوع گذشت تا اینکه یه روز مهلا رو تو خیابون دیدم حال سپیده رو ازش پرسیدم ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : دوشنبه 27 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل اول

وحید و حمید که دو دوست صمیمی بودند،تصمیم گرفته بودند که هر طور شده ادامه تحصیل بدهند. این دو دوست در پایین شهر تهران زندگی می کردند و اوضاع مالی خانواده هایشان زیاد خوب نبود.پدر وحید در داروخانه نسخه پیچ و پدر حمید هم یک اوستا نجار بود، ولی هردو درآمدشان کفاف زندگی عیال وارشان را نمی داد؛ منظورم این است که پدر وحید پنج فرزند( دو پسر و سه دختر) داشت که پسر اولش همان وحید بود که 19 سال داشت و تازه دیپلمش را گرفته بود. برای اینکه پدرش وضع مالی خوبی نداشت وحید از 17 سالگی شروع به کار کرده بود وخرج تحصیلش را می داد.

اولین بارکه به سر کار رفته بود با مخالفت پدر و مادرش روبرو شد وآنها را راضی کرد که در کنار درسش ، کار هم بکند. او صبحها به سر کار و شبها به کلاس های شبانه می رفت واینگونه بود که او با هزار زحمت توانست دیپلمش را بگیرد.

حمید هم دست کمی از وحید نداشت.پدر حمید 4 فرزند داشت( دوپسر و دو دختر) که حمید هم فرزند ارشد بود.حمید هم مثل وحید امرار معاش می کرد.هردوی آنها آماده برای امتحان کنکور شدند.

***

حمید و وحید جلوی دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بودند و در روزنامه دنبال اسم خود دربخش قبول شدگان کنکور سراسری می گشتند.وقتی اسم خود رادرلیست قبول شدگان دیدند بسیار خوشحال شدند.نابا ورانه به یکدیگر نگاه کردند واشک در چشمان هردو حلقه زده بود،بالاخره زحماتشان به نتیجه رسیده بود،پس یکدیگر را درآغوش گرفته وفریاد خوشحالی سر دادند ومردمی که در اطراف آنها بودند با تعجب به آنها نگاه می کردند.

هرکدامشان جعبه شیرینی خریدند وراهی خانه هایشان شدند.خانواده هایشان وقتی موضوع را فهمیدند خوشحال شدند وجشن مختصری گرفتند.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد، معروف،  

تاریخ : یکشنبه 26 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

3

این آخرین خوابی بود که آقا ماشاالله دیده بود و...اوائل که این خواب را دیده بود چون اسم وآدرس دقیقِ آن کشور وشهر را نمی دانست...اول شنیده بود که باید دنبال جنگلی پر از درختان سرسبز بِگردد...بنا براین تمام پارکهای شهر تهران را زیرپا گذاشت ولی بی نتیجه بود اصلاً آنقدردرخت نداشت که مانند جنگل باشد؛بعد روزهای دیگر هم که شنیده بود دریائی هم درکاراست ...پس تصمیم گرفت که شهرهای شمالی که درآنجا هم دریا هست وهم جنگل  وهم کوهی که داخلش سوراخی باشد ،سری بزند...البته ناگفته نماند که به هرکجا که می خواست برود همسرش هم با او می رفت وبچه ها را به مادر خودش ویا مادر زنش می سپرد...ولی باز هم بی فایده بود هیچ اثری ازآن علامتهائی که درخواب دیده وشنیده بود پیدا نکرد...آنها تمام کشور ایران را زیرپا گذاشتند ونشانه ای نیافتند...بعد روزهای دیگر در خواب بهش آدرس فلان کشور وفلان شهر را که داد معلوم شد که باید خودشان را برای سفر به خارج ازکشورآماده می کردند ...وبماند که دراین سفر چه سختیها که نکشیدند.

آنها چون نمی توانستند در آن کشور زندگی کنند تصمیم گرفتند که تمام آنچه را که بدست آورده اند درهمان کشور به فروش برسانند...حال از عمارت گرفته تا گنجی که با چه زحمتی بدست آورده بودند...آنها را تبدیل به پول کردند ...ولی چون نمی توانستند آنقدرپول زیاد را ازآن مملکت خارج کنند...تصمیم گرفتندکه درآن یکماهی که درآنجا بسر می برندهرروز به مبلغ اندکی به حساب خود آقا ماشاالله وهمسرش که در ایران بود واریز کنند وبه حدی رسیده بود که دیگر حسابشان پر شده بود وبانک هم قبول نمی کرد ...بنابراین بقیۀ پولهل را به حساب پدرآقا ماشااالله وهمچنین حساب پدرزنش واریزکرد وبقیه راهم به حساب 4 فرزندش واریز کرد ...ونیمی دیگر را خرج برگشت از سفرخارجِ وهمچنین خرید سوغاتی برای اهل خانواده وفامیلها یش کرد؛ووقتی به ایران امد بقیۀ پولش را یک ویلای بزرگ درشمال تهران ویک ماشین آخرین مدل گران قیمت هم برای خودش وهم برای همسرش خرید ویک خانه برای پدر خود ویک خانه هم برای پدرزنش خریداری کرد وهمینطور یک خانه هم برای خودش خرید...وهنوز مقداری دیگر از پولش هم باقی مانده بود که اگر تموم عمرش هم به سر کار نرود بقول معروف تا(7 پشتش)هم ثروت برایش باقی می ماند که حتی بچه ها ونوه هایش هم ازآن استفاده بکنند وهیچ احتیاجی هم به سرکار بروند هم نداشتند...آخه کی باورش میشه که با یه خواب طرف آنقدرپولدار بشه که بقیۀعمرش با آن خودشو خانواده اش در رفاه کامل باشند...واز آنروزبه بعد آقاماشاالله وخانواده اش همیشه به سفر داخله وخارجه می رفتندو حسابی خوش می گذراندند...ای کاش ماهم ازاین خوابهای شیرین ببینیم...نه بابا ما ازاین شانسها نداریم...باید تا دنیا، دنیاست جان بکنیمو حسابی عرق بریزیم تا یه نون حلال بدست بیاریم.





طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: نون، حلال، پول، گنج، طلا، صندوق، صندوچه،  

تاریخ : جمعه 24 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

2

مادرش گفت:آره ننه بابات راست میگه...ببین ننه اگه یارو همون جد تومیگم اومد به خوابت دیگه تا جای گنج وبهت نگفته ولش نمی کنی ها...یه موقع نذاری از چنگت در بره ها...باید یه کاری بکنی ...طرف وقتی اومد یکمی لفتش بده وسریع بپر روش ودماغشو بگیروتا بهت جای گنجو نگفته یا چه می دونم اون شهر یا کشورو بهت نگفته ولش نکن ...اگه شده جونش هم در بره نباید ولش کنی ها...شنیدی ننه بهت چی گفتم ؟!...(اینو آویزۀ گوشت کن)،حالا بروببینم چیکارمی کنی!!... آ باریکلا پسرحرف گوش کن من.

آقا ماشاالله گفت:ننه انگاریادتون رفتِ که طرف...جدمو میگم هزاران سال پیش مرده اون بد بخت مال عهد قاجاره حالا این دیگه چه صیغه ایِ که باید حتماً دماغشو بگیرم...تازه مگه اون بختکِ که رومن افتاده وداره نفسمو بند میاره؟!...بنده خدا اومده با ما دوکَلوم دردودل کنه... (خون که نکرده)لطف کرده به ما...مگه ما آدم کُشیم یا زبونم لال عزرائیلیم که جونشو بگیریم...گفتم که اون دیگه مرده واستخونهاش هم تا حالا باید پوسیده باشه تمام...حالا هم اگه اجازه بدین می خوام برم خونه مون...والا انقدر از صبح(یه لنگ پا) توکوچه ها و...داشتم گَز می کردم بدنبال کارالآن دیگه بدنم خسته وکوفته شده...والا کارهرروز  ما شده همین دیگه دست آخرهم (دست از پا درازتر) باید دست خالی برگردم خونه...راستی ننه این خوابها هم برام بد نشدها...اینجوری هم سرمن وهم سر شما گرم میشه...خب اینم یه جور کار دیگه ننه مگه نه؟!...البته بدون جیره ومواجبِ...اینطوری هم یه درد دلی با شما میکنم وهم یه حالی ازتون می پرسم...چطورننه؟!...حداقل تلافی اونموقعها که سرکار بودمو نمی تونستم بهتون سر بزنم در اومد دیگه.

مادر سری به علامت تائید تکان داد وهمینطورعاقبت به خیری برایش آرزو کردوگفت:ماشاالله جون ایشاالله که کارت جور میشه وگنجوپیدا میکنی(من دلم روشنِ)مطمئن ام که به هرچی بخوای می رسی...چون تو قلبت پاکِ،ایشاالله که(دست به خاک بزنی طلا بشه)امیدت به خدا باشه پسرم.

دوباره آنشب جدش به خوابش آمدو گفت:وقتی ازکشتی پیاده شدی وبه آن شهر رسیدی از مردم آدرس فلان جا وفلان قهوه خونه رو بگیر... پشت آن قهوه خونه یعنی کوچه پشتی اش خونۀ منِ...اون یه عمارت بزرگِ که یه درِخیلی بزرگ آهنی ...البته میله هاش یکی درمیان از طلا ونقره ساخته شده وهیچکس اینو نمی دونه ...چون خودم ساختمش ...برای اینکه به کسی اطمینان نداشتم وبه همۀ مردم گفته بودم که اونهارو رنگ کرده ام...وگرنه اگر همه اینو می فهمیدند که دیگه دری برای خانه ام نمی ماند وآنرا از جایش می کندند ومی دزدیدنش و... خب بگذریم به در که رسیدی یه کلید طلائی خیلی بزرگ که جلوی در ورودی در زمین خاکش کرده ام؛آخه من هر وقت می خواستم برم بیرون برای گردش یا خرید آن کلید را در زمین خاک می کردم وبرگشتنِ هم آنرا ازآنجا برمی داشتم...حتماً الآن پیش خودت میگی مگه اونجا اسفالت نبود؟!...نه جانم آنموقعها چون آن قسمت همیشه رطوبت زیادی داشت هیچوقت نمی تونستند اونجارو اسفالتش بکنند وبعد ها هم آنقدرمن مردمواز آن امارت خودم ترسونده بودم دیگه هیچکس جرأت نزدیک شدن به آنرا نداشت ...آخه گفته بودم که چه روزها وچه شبها ارواح درآنجا رفت وآمد میکنند وحتی دستگاهی هم ساخته بودم که از آن صداهای وحشتناک در بیاد که طبیعی تر به نظر برسه...بعد هم که چون شاه اون کشور بودم همه به حرفها یم گوش می دادند...بعدش هم وصیت کردم که بعد ازمرگم هیچکس حق نزدیک  شدن به آنجا را ندارد وحتی گفته بودم اگر کسی بخواهد این عمارت را خراب کند حتماً به خشم من وخدایم روبرو خواهد شد ...وچون مردم آنجا خیلی خرافاتی بودند وهنوز هم برخی ازآنها این گونه اند...بنابراین هنوز کسی جرأت نزدیک شدن به این عمارت را ندارد وتو می توانی براحتی وارد آنجا شوی ...راستی در وصیت نامه ام نوشته ام که مبلغی  وهمچنین چند خانه هم درفلان منطقه ای هم برای اهل خونه کنار گذاشته بودم وهمۀ آنها باید درآنجا زندگی کنند وباید این عمارت را ترک کنند حتی خانواده ام...وگفته بودم که این عمارت را برای یکی از نوادگانم دست نخورده کنار گذاشته ام وهیچکس حق ندارد درآنجا زندگی کند...واینکه او ممکن است به این زودیها به اینجا نیاید وحتی ممکن هزاران سال بعد از مرگم بیاید پس باید شما به خوبی با او رفتار کنید...خودم هم نمی دانم چرا این حرفها را زدم...شاید خواست خدا بوده که بعدازمرگم این امارت به تو برسه...بقول معروف ( هرآنچه که من خواستم نشد،هرآنچه که خدا خواست همان شد) به نظرمن این من نبودم که داشتم آن وصیت را تنظیم می کردم ،بلکه خواست خدا بوده که این عمارت بعد از مدتها به توخانواده ات برسه... پس باید از خدا تشکر کنی که به فکر من این را بیاندازدو

خب بگذریم گفتم: وقتی کلید را برداشتی ودر راباز کردی...همینطور مستقیم 100 قدم برو جلو بعد 50 قدم به دست راستت بروبعد ازآنجا 30 قدم بطرف دست چپت برو...پشت عمارت که رسیدی 10 قدم بطرف جلوی رویت حرکت کن به یه سنگی که نسبتاً بزرگ هست می رسی که شبیه سگ می ماند آنرا کنار می زنی وبا بیل وکلنگی که درگلخانه هست آنجا را می کنی ...درآنجا یهصندوق بزرگ چوبی که پر از طلا وجواهرات هست آنرا بیرون می آوری ؛این صندوق از نیاکانم به من ارث رسیده وآنرا برای روز مبادا گذاشته بودم والآن هم روز مبادا هست وآنرا به تو می دهم...امیدوارم که درزندگیت محتاج کسی نشوی.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: عمارت، گنج، خواب، کاخ، قصر، کشتی، نما،  

تاریخ : پنجشنبه 23 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت ارثیه فرنگی)

1

یک هفته ای می شد که آقا ماشاالله بی کار شده بود ، شبها از بی پولی خواب های پریشان می دید و روز ها هم می رفت و  به دنبال کار می گشت ولی کو کار؟

خلاصه از آنشبی که بیکار شد خواب دید که جد، جد، جدش که اصلاً تا به حال او را ندیده بود به خوابش آمده و به او می گوید: پسر جان من تا به حال ادمی به خوش قلبی و همینطور سادگی تو ندیده ام ...برای همین می خواهم به تو لطفی بکنم و از ارثیه ای که هیچ کس از آن خبر نداره... یا بهتره بگم (گنج پنهان) هست که در جائی مدفونش کرده بودم و حال می خواهم جایش را به تو بگویم.

که ناگهان آقا ماشاالله از خواب می پره و شوکه می شه و صاف میشینِ سر جاش و به یه جای دوری خیره می شه ... بعد از مدتی از حالت گیجی بیرون میاد و به خوابش فکر می کنه و پیش خودش می گه: نکنه جدم درست می گفته شاید گنجی در میون باشه تازه اگه گنجی هم بوده حتماً بچه ها و نوه هاش تا به حال پیداش کردن و تموم هم شده ...( اگه ما شانس داشتیم که الان باید چقدر مو داشته باشیم) نه بابا اینطور نیست ، اینها همه اش رویا است ، حقیقت نداره ... بی خیال بهتره پاشم برم تو خیابون ها و ئنبال کار بگردم ...بعد از پنجره به بیرون نگاهی می اندازد و می بینید هوا هنوز تاریک است و صبح هم نشده بعد به ساعت دیواری نگاه می کند و می بیند که ساعت 4:30 دقیقه است ... پیش خودش می گوید: ای بابا الان هیچ کس مغازه اش را باز هم نکرده چه برسه به خمیرگیرها (نانوا ها) و کله پزی ها...آخه وقت اینها هستند که صبح زود میان سر کار...بهتر کمی یه چرت کوتاهی بزنیم تا هوا روشن بشه.

بعد دوباره به رختخوابش بر می گردد و می خوابد ... دوباره از بقیه خواب جدش را می بیند ... دیگه هر شب کار او شده بود خاوب جدش را دیدن ... خوابش شده بود مثل سریالهای تلوزیونی وهرشب از بقیه خواب گذشته ادامه پیدا می کرد و هر دفعه یک چیز تازه کشف می کرد ...یکبارجدش بهش گفته بود که یک کاغذ گنجی درجائی ویا شهر ویا کشوردیگه ای آنرا درزیر خاک...خانۀ خودش مدفون کرده وشب دیگردر بقیۀ خوابش میگفت:من جد بزرگ تو وپادشاه فلان شهر ویا کشور هستم...وشب دیگه میگفت:بیا این هم کاغذ گنج...درآن عکسی از جنگلهای سرسبزآنجاست وقتی آنرا رد کردی به یک دشت وسیع می رسی،که درآن دور دستها چند تا کوه هست که یکی ازآنها ازهمه بزرگترِونرسیده به قلّه وسط دل کوه یه سوراخبزرگی در دلش هست به آن سوراخ که رسیدی ازتوش رد میشی وبعد به یک دریای آبی که آنهم درآن پر ازکشتی ها وقایقهای کوچک وبزرگ دیده می شود.

سوار یکی از اون کشتی ها میشی ومی روی اونطرف آبها بعد که رفتی همه چیو بهت میگم البته تو خواب .

بنده خدا آقا ماشاالله تا دوهفته ای درگیر همین خواب بود...وآخرطاقت نیاوردوبه همسرش گفت و اوهم بهش گفت:بهتر بری اینارو به مامان وبابات بگی شاید آنها هم چیزهائی برای گفتن داشته باشند!!...

آقا ماشاالله هم همین کارو کرد...وفردای آنروز ماجرای خوابهایش را برای پدرو مادرش تعریف کرد وآنها هم گفتند:والا ما که نه چیزی شنیدیم ونه تو خواب دیدیم.

پدرش گفت:ماشاالله حواستو جمع کن جدمون خواسته لطفی بهت بکنه پس دو دستی وبا گوش تیز به حرفهاش گوش کن وحرفهاشو جدی بگیرو(از این گوش در نکنی ،از اون گوش دروازه) خوب گوش کن ببین چی میگه ...شاید ازاین راه هم تو به یه نوائی رسیدی وهم ما !!...برو ببین طرف چی میگه!!.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: عمارت، خانه، ارث، خواب، گنج، ثروت، ثروتمند،  

تاریخ : چهارشنبه 22 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت خانه پدر بزرگ)

آنموقع ها زندگی ها ارزش خاصی برای خودش داشت، حتی خانه ها و کوچه و محله ها خیابان ها و حتی آدم هاش هم با امروز ( زمین تا آسمون ) فرق داشتند... منظورم آدم ها نسبت به هم با مهربانی رفتار می کردند و وقتی بهم می رسیدند با احترام خاصی با هم برخورد می کردند انقدر عصبی نبودند و بلکه بسیار هم صبور به نظر می رسیدند. حتی وقتی هم که با هم دعوا می کردند حالا سر هرچیزی که برایشان پیش می آمد. با سلام و صلوات رفع و رجوعش می کردند و از فردای آنروز با هم به خوبی رفتار می کردند وانگار نه انگار که روز قبل با هم بحث و جدلی می کردند و بس...

حتی هوا هم همیشه سالم و تمیز بود پر از اکسیژن خالص و حتی مریضی ها هم کمتر بود و می شد گفت مرگ و میر هم کمتر در خانواده ای پیش می آمد ... حال چه حکمتی داشت فقط خدا می داند.

آنروز ها که منو و بچه های فامیل که کوچکتر بودیم و جز بازی و شادی به فکر چیزی نبودیم...وقتی مادربزرگ و پدربزرگ همه فامیل را در خانه اشان دعوت می کردند چقدر خوشحال می شدیم...و بعتد نوبت پسر ها و دختر هایشان می شد که به ترتیب از بزرگ تا کئچک هر ماه یکی از آنها بقیه فامیل را دعونت می کرد و حسابی همه ما خوشحال بودیم چه کوچیک و چه بزرگ فرقی نمی کرد.

مادربزرگ همیشه در کنار سماور زغالیش می نشست و با چای گرم از مهمانهایش پذیرائی می کرد... هنوز هم صدای قل قل سماور را بخاطر می آورم ...چقدر این منظره زیبا بود و چه صدای قل قل سماور برایم دلنواز بود و چه بوی عطر چای تازه دم مادربزرگ وطعم خوش چایش به یادم مانده است.

بعد مادربزرگ که از پذیرائی از مهمانها فارغ می شد تازه می  رفت و آتیش گردونو توش زغال می ریخت و آتیش می انداخت توش و خیلی ماهرانه آنرا می چرخاند...الانش هم که فکرش را می کنم هنوز هم نمی توانم مثل مادربزرگ آتیش گردون را بچرخانم حتماً خوردم را می سوزانم و کار دست خودم می دهم...

بعد مادر بزرگ وقتی که زغالها را آماده می کرد می رفت سر قلیان و آب تنگش را عوض می کرد و تنباکوی خیسانده شده را روی جا تنباکوئی می گذاشت و زغال گداخته را رویش می گذاشت و دو پُک جانانه ای هم به آن می زد و بعد به دست پدربزرگ می داد و می رفت پیش بقیه خانوم ها می نشست و شروع می کرد به صحبت کردن با آن ها و ...منو و بچه ها هم در حیاط می شستیم و سر حوض بزرگ که فواره قشنگی هم که یک قوی بزرگی بود که از دهانش آب به بیرون فواره می زدو... ما هم در کنار حوض با هندوانه ای که مادر بزرگ داخل حوض انداخته بود تا خنک شود بازی می کردیم و مواظب کوچک تر ها هم بودیم که داخل حوض کله پا نشوند و ...خلاصه آنقدر سر و صدا کردیم که خاله بزرگترم از بالای ایوان صدامون می کرد که انقدر به حوض نزدیک نشویم و انقدر به آن هندوانه لگد نزنیم تا هنودانه نترکد و ... ما هم مثلاً خودمون به حرفش گوش می دادیم و وقتی هم که خاله به اتاق مسی رفت دوباره ما شروع به شیطنت می کردیم و هندوانه را با لگد مثل توپ فوتبال به طرف همدیگر پاس می دادیم ...تا اینکه دائی ام آمد و هندوانه را از توی حوض برداشت و ما دیگه چیزی برای بازی نداشتم بنابراین به همدیگر بیا دست و پا آب می پاشیدیم  و حسابی پیراهن و شلوارمونو خیس آب می کردیم مثل یه (موش آب کشیده شده بودیم)تازه مادرمان که می فهمید می امد وو دعوا و مرافه لباسهایمان را عوض می کرد و بعد هم هندوانه قرمز را که قاچ کرده بودند و سهمیه بندی کرده و قاچ های کوچک تر را به ما بچه ها می داند و می گفتند ته پوست هندوانه ها را هم بتراشید و بخورید خیلی خاصیت داره... و دائی ام هم با شوخی به ما می گفت: راست می گه خیلی خاصیت داره...مخصوصاً برای کچلی خوب باخوردن آن ها هم پر می می شوید و هم دندوناتون سفید می شه...ما هم وقتی بچه بودیم همینکار ها رو می کردیم و برای همین هم هست که هم کچل شدیم و هم دندونامون حسابی یک خط درمیون ریخت ...شوخی کردم بخورین، بخورین خوب چیزی (باز می گن تهرون بد جائی) ... ما هم با ولع زیاد شروع می کردیم به دندان کشیدن پوست هندوانه و حسابی آب از لب و لوچه هامون راه می افتاد.

و مادر با اشاره چشم و ابرو به ما می فهماند که مثل آدم های نخوده نباشیم و با کمالات چیزی بخوریم و ما هم کمی رعایت می کردیم وبعد که مادر می رفت باز دوباره مثل نخورده ها به پوست هندوانه ها حمله می کردیم و بعد طاق باز دراز به دراز می افتادیم وسط اتاق و از دل درد ناله مان به هوا می رفت و...بعد مادرمان می آمد و می گفت: بچه ها بیاین قنداق بخورید(چائی که با نبات مخلوط می باشد)...زیاد پر خوری کردین حتماً سردیتون کرده و به همهن ما از دم چای نبات می داد و بعد ما می خوابیدیم و وقتی عصر از خواب پا می شدیم حسابی حالمان خوب می شد و دوباره شروع می کردیم به شیطنت و بازی کردن...تا شب می شد پدربزرگ می رفت و چراغ های زنبوری که پایه دار بود و کنار باغچجه علم شده بود را روشن می کرد و یه صفای دیگه ای داشت نور این چراغها روی گلدان ها و آب حوض که می افتاد جلوۀ دیگری داشت.

مادر بزرگ بقیه خانوم ها هم یه زیلو برداشته و توی حیاط پهن می کردند و بساط سفره شام را جفت و جور می کردند با آن حال و هوای دل چسب شام را زیر نور چراغهای زنبوری می خوردیم و با اینکه خیلی حال می داد ولی زیر آن نور چراغها همه اش پشه ها پر می زدند و تک وتوک پشه ها می افتادند و می مردند و جنازه اشان را باید از روی غذا ها و سفره ها جمع می کردیم و...ولی بازم صفائی دیگه داشت ...آن خانه قدیمی بعد از اینکه پدربزرگ و مادر بزرگ فوت کردند و فروخته شد و تمام ارثشان هم بین بچه ها تقسسیم شد و ...دیگه از آن مهمانی های ماهانه خبری نبود و کم، کم رفاقتها و فامیل بازی ها تمام شد و همه چی بدست فراموشی سپرده شد و آن خانه های گلی تبدیل به خانه های سنگی و آپارتمان ها تبدیل شد و حتی خیابان ها و کوچه محله ها هم عوض شد... با اصطلاح شهریت پیدا کرد و...حتی هوا هم دیگه سالم نموند و آلودگی هوا هم هر سال بدتر شد بطوری که نفس کشیدن هم به سختی انجام می شود...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: آقا ماشالله، داستان، کوتاه، خانه، قدیمی، صفا، صمیمیت،  

تاریخ : دوشنبه 20 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت سورچرانی)

چند روزپیش یکی ازدوستانم بامن تماس گرفت ومژده داد که بعد از2 سال گشتن بدنبال کار بالاخره یه کار مناسب درادارۀ مالیات آنهم بعنوان مأمورمالیاتی مشغول به کار شده...وبرای همین هم چند نفراز دوستانش را هم دعوت به شام (آنهم دریک رستوران مجلل وشیک) کرده؛چون قبلاً به همه گفته بوده که اگر کار مناسبی پیدا کرد حتماً اولین حقوقش را خرج سوری که می خواهد به دوستانش بدهد بکند وماهم همگی قبول کردیم...وآنروزبقولش عمل کرد؛منوچند تا از دوستان دیگرش را که آشنائی با آنها نداشتم را هم دعوت به شام کرد.

رستوران آنقدرشیک وباکلاس بود که پیش خودمان گفتیم:حتماً غذاهاش هم خوشمزه وگرون هم هست...بله همینطور بود وما هم  گفتیم که بهتر رعایت جیب دوستمان را بکنیم و...ولی اوگفت:فکر این چیزا رو نکنید هر کسی هرچیزی را که دوست داره سفارش بده اون با من.

خلاصه وقتی گارسون سرمیزمان آمد ومنو را بدستمان داد دیدیم که قیمت غذاها ومخلفات ونوشیدنیها آنقدرگران است که (نگو، نپرس) آدم (مُخش سوت می کشید)ولی همانطور که دوستمون گفته بود ما هم سفارشات خودمونو دادیم ؛بعد ازچند دقیقۀ بعد غذاهای رنگی روی میزمان چیده شد وماهم با اشتهای تمام شروع به بلعیدن کردیم...ومثل آدمهای قحطی زده شده بودیم ،که انگاربعد ازمدتی گرسنگی تا چشممان به غذاهای جورواجورافتاد به آن حمله ورشدیم بحدی که بقیه افرادی که درمیزهای کناریمان نشسته بودند وما را درآن وضعیت اسف بارمی دیدند به مانگاه متعجبانه ای کردندونیش خندی به ما زدند،  انگارکه(ازقحطی فرارکرده بودیم).

خلاصه غذا که تمام شد همان دوستمان ازگارسون صورت حساب را خواست وما هم ازاو تشکرکردیمو(خودمونو زدیم به کوچۀ علی چپ) ؛ بعضی از ما شروع کردیم به شکم مان را مالیدن وبعضی دیگرهم شروع کردند به برداشتن خلال دندون وتمیز کردن دندونهاشون که از محتویاط غذاها که درلابلای دندونشون گیرکرده بود...وبعضی دیگه هم سرشان را گرم کردن به دید زدنِ میزهای کناردستی یمان و لبخند تمسخرآمیز زدن و...

وقتی دوستمان صورت حساب را دید انگار که(برق ازسه فازش پریده باشه)با تعجب به ما نگاهی انداخت وگفت:بچه ها ازتون خجالت می کشم که اینو بهتون بگم...ولی چارهای ندارم که بگم...پول غذاها از حقوق منم بالا زده...البته بازم عذرخواهی میکنم از همتون...اگه میشه هرکی دُنگ خودشو حساب کنه...البته خیلی کمِ شو بیشترونشوخودم پرداخت می کنم.

ما هم که خیلی تعجب کرده بودیم با ناراحتی تمام بهش توپیدیم ...وهر کدام دست درجیب مبارک خودمون کردیموهرکسی دُنگ خودمونو حساب کردیم واز خجالت دوستمون دراومدیم وبهش گفتیم:آخه مرد حسابی تو که پول زیادی نداشتی چرا اصرار بیخودی به ما کردی؟!... تازه چرا ما رو به این رستوران گرون قیمت آوردی؟!...مگه ما مجبورت کردیم؟!...آخه مارو چه به این حرفها وقرتی بازیها...حالا جواب زن وبچه مونو چی بدیم؟!...خودمون هم(هشتمون گِرونُه مونه) ...چرا واسمون اِنقدرغُمپزدرکردی مرد مؤمن؟!...

دوستم هم که ازخجالت سرشوپائین انداخته بود گفت:شرمنده آخه من از کجا باید می فهمیدم که اینجوری میشه؟!...وشماها می خواهید گرونترین غذاهارو انتخاب کنید؟!...حداقل همگی چلوکباب سفارش می دادید وبا دوغ وماست و...بازم بد نبودولی شما چیکار کردین؟!...دست گذاشتین رو گرونترینشون .

ماهم گفتیم:روتو برم انگار یه چیزهم بهت بدهکارشدیم(رو نیست که سنگ پای قزوینِ)...اگه اینطوری بود می گفتی که می رفتیم کبابی محله مون همونجا ببخشیدها از همگی دوستان که اینو میگم ها...یه چیزهائی کوفت می کردیم و مارو توخرج نمی انداختی...بدبختی ما رو بگو...حالا کو تا سربرج که دوباره حقوقمون رو بگیریم...حالا (چه خاکی به سرمون بریزیم)...تا ما باشیم که (با طناب پوسیدۀ او به چاه نیافتیم)و...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: سورچرانی، غذا، رستوران، شیک، دنگ، سور، مهمانی،  

تاریخ : یکشنبه 19 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت نوازنده وپسرک)

طرفهای عصربود ومن درحال استراحت بودم وداشتم روزنامۀ صبح را مطالعه می کردم؛چون همیشه صبح زود به سرکارمی روم وقت نمی کنم روزنامه را درآن وقت ازصبح مطالعه کنم...بنابراین روزنامۀ صبح را عصرها مطالعه می کنم.

آنروزعصرکه مشغول خواندن روزنامه بودم ناگهان صدای دلنواز سازی را از بیرون خانه شنیدم...سریع خودم را به پنجرۀ اتاقم رساندم واز پشت پنجره دیدم که یک پیرمرد ژنده پوشی که یک عینک سیاه که دسته اش ازکش بود وقاب عینکش هم شکسته بود به چشم دارد ودر حال نواختن موسیقی غمناکی (که با آکاردوونش که کمی هم زوار در رفته بود که آنهم به دوشش آویزان شده بود...)بودوهمچنین پسربچه ای هم که اوهم مثل همان پیرمرد لباسهای کهنه ومندرسی به تن داشت ویک دایره زنگی کوچک هم بدست داشت وگه گداری صدای آنرا در می آورد...ویه ریتم خاصی به آهنگ غمگین پیرمرد می داد ویک دستش را به بازوهای پیرمرد قلاب کرده بود... انگار که داشت پیر مرد نابینا را هدایت می کرد.

این صحنه دل هرکسی را بدرد می آورد ولی پیرمرد وپسرک با اینکه آهنگ غمگینی می نواختند...ولی لبشان خندان بود...انگار از دردی جانکاه که در دلشان نهفته بود شعری می سرودند،یعنی می خواستند با این کارشان به مردم بفهمانند که...با اینکه دردی در سینه دارند ...ولی با روی خندان باید امید به فردای روشن داشت.

مردم هم که از کنارآنها می گذشتند بعضی ازآنها بی اعتنا به آنها از کنارشان می گذشتند وبعضی دیگرهم پولی درکلاه پسرک که در دست داشت می انداختند وباهر پولی که به کلاه پسرک انداخته می شد لبخند پسرک دو چندان می شد...انگار که ثروت تمام عالم نصیبش شده باشد.

نمی دانم چه شد که تنم به لرزه افتاد وسریع از پله های خانه به پائین آمدم وخودم را به در رساندمو...زود بطرف آنها دویدم وچند اسکناسی از جیبم درآوردم ودرکلاه پسرک انداختم؛بعد دستی به سر پسرکشیدم و اوهم لبخند تلخی به من زد وازمن تشکر کرد وکم،کم از آنجا دور شدند...با اینکه خودم هم وضع خوبی(منظورم ازنظرمالی)نداشتم باز خواستم که کمکی به آنها کرده باشم ؛بطرفشان رفتم وآهنگی که داشت می نواخت را قطع کردم و روبه پیرمرد کرده وگفتم: پدرجان شما هم نوازندۀ خوبی هستی واز صدای خوبی هم برخورداری...پس چرا درکوچه وخیابان سرگردانی؟!... بهتر نیست که ازاین هنرت بیشتر وبهتر استفاده کنی؟!.

پیرمرد گفت:البته همه اینرا به من گفته اند...ولی کو کسی که به من دراین راه کمک کند؟!...وباید برای این کار پولو پّله ای داشته باشم که خرجش کنم...من با این کار فقط می توانم شکم خود واین بچه که یادگار پسر وعروسم هست را سیر کنم.

منهم گفتم:خب پدر جان پدرومادراین بچه کجاهستند؟!...

پیرمردگفت:پسرم وعروسم هم نوازنده وخواننده های قابلی بودند وآنها هم همینطور تو کوچه وخیابان مشغول به کار بودندالبته این موضوع برمیگرده به 4 سال پیش که آنموقع این نوه ام 3 ساله بوده ...یکروز که آنها تو خیابان مشغول نوازندگی بودند یک رانندۀ کامیون از خدا بی خبر به آنها میزندو زود فرارمیکند وآنها هم چند ساعتی به همان حال می مانندو بالاخره از خونریزی شدید جانشون رواز دست می دهند... اگه اون راننده اونارو زود به بیمارستان میرساند حتماًزنده می ماندند ...ومنو این پسر که همراهم هست آنموقع در خانه بودیم؛چون من که نابینا بودمو کاری ازم برنمی آمد ونوه ام هم که کوچکتر بودوکاری زیادی نمی تونستیم انجام بدیم.

منهم گفتم:پدرجان در ادارۀ ما یکی از دوستانم هست که نیمی از وقتش را در اداره ونیمه دیگر را در رادیو تلویزیون کار می کند...حال من باهاش صحبت می کنم ببینم ایا می تونه تو صداو سیما توبرنامه اشون جائی برای هنرت اختصاص بدهند یا نه؟...راستی جائی برای خوابیدن داری؟!...منظورم خونه یا آلونکی داری؟!...اگه داری پس آدرسشو بهم بده تاهروقت کارتونو تونستم ردیف کنم بیام سراغت وبهت خبر بدم.

پیرمرد تشکری ازم کردوآدرسش را بهم داد وکلی خوشحال شد...وهمینطور که داشت می رفت شنیدم که داشت آهنگ شادی را می نواخت...انگار که امیدی تازه در دلش افتاده بود ومنهم از اینکه می توانستم کاری برایش بکنم خیلی خوشحال بودم.

بنابراین فردای آنروز که به اداره رفتم موضوع آن پیرمرد را برای دوستم تعریف کردم و اوهم قرار شد که موضوع را به رئیسش بگوید.

ورئیسش هم گفته بود که باید یه تست ازاو بگیرد تا ببیند بعد چه می شود،منهم فردای آنروز به پیرمرد گفتم و اوهم قبول کرد...وچند روز بعد به همراه پیرمرد ودوستم وهمچنین من باهم راهی صدا وسیما شدیم ...آنها هم ازاوتستی به عمل آوردند وخدا را شکردر این تست سربلند شدوقرارشد ازاین به بعد پیرمردوپسرک درآنجا مشغول به کار شوند ،وچون دسترسی به پیرمرد مشکل بود درهمانجا یک اتاق کوچکی دراختیارش گذاشتند که همیشه در دسترس آنها باشد وچقدر پیرمردو پسرک از ما تشکر کردند...که هم یک سرپناهی گرم ومطمئن وهم یک کار مناسبی آخر عمری پیدا کرده بودند ومنودوستم هم ازاین بابت خیلی خوشحال بودیم که توانسته بودیم یه مرحم دردی برای پیرمرد وپسرک باشیم.




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: ماجرا، آقا، ماشالله، نوازنده، پسرک، روزنامه، خواننده،  

تاریخ : شنبه 18 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشالله)

(این قسمت لعنت بر بخت بد من)

آنروز طبق معمول همیشگی سوار اتوبوس یا همون (سرویس اداره مان)شدم یهو نمی دونم چی شد که بین راه ماشین خراب شد و خاموش کرد و دیگه روشن نشد ، فوری راننده سرویس ما به همکارش که آن هم سرویس همان اداره بود تماس گرفت و جریان را گفت و قرار شد نیم ساعت دیگر بیاید دنبال ما و بعد از کلی تاخیر بالاخره سرویس رسید و همه ما را سوار کرد چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدیم این ماشین هم مثل ماششین قبلی خاب شد و دوباره ما بین راه همانطور هاج و واج مونده بودیم که چیکار بکنیم...

بعضی از دوستان وهمکارهام هم اونهائی که پولدار بودن آژانس گرفتند و بعضی دیگر هم که با موتور کرایه ای یا وانت و... که منم قاطی همون وانت سوارشوها بودم شدیم و رفتیم بطرف اداره مان که آنهم همگی در ترافیک گیر افتادیم و بجای اینکه ساعت7 صبح به انجا برسیم ساعت 11 ظهر به اداره رسیدیم و...تازه گیر رئیس اداره افتادیم که می گفت: حالا شما آقایون هم امروز هم نمیومدین ...من موندم من رئیس شما هستم یا شما رئیس من...شما ها همه توبیخ می شید و وقتی از حقوقتون کم شد اونوقت سر وقت میاید...هی آقای حمیدی...شما چند روز پیش تقاضای وام کرده بودید... همین الان میری امور مالی و وامت منتفی می شود...

آقای حمیدی:قربان...فداتون بشم...من بنده خدا قسط خونه دارم و باید هر ماه به مبلغ 000/000/1 رو بپردازم در صورتی که حقوق من فقط 000/500 تومن که همین هم کفاف زندگی رو نیم ده ...

رئیس گفت: مگه مجبوری خونه گرون بخری؟!...(اندازه گلیمت پاتو دراز می کردی)...این دیگه مشکل توئه نه من ...هر بار یه بونه ای برای دیر آمدنت می کنی امروز هم که خراب سرویس رو بونه کردی...

هرچی آقای حمیدی التماس کرد بی فایده بود ایتنبار نوبت آقای سعیدی بود.

رئیس گفت: حالا نوبت شماست آقای سعیدی ؟! ... شما هم امروز و خرابی ماشینو بونه کردی ...در فته 3 رووز را نیامده بودی اداره ... شما دیگه چرا؟!

آقای سعیدی: والا قربان منهم مشکل اجاره خونه دارم و حقوقم هم کفاف زندگی روزمره را هم نیم دهد ... چه برسد به دادن اجاره ... من همیشه برای پرداخت اجاره هر بار یکی از طلاهای زنم را می فروشم ... و حالا که دیگه زنم طلائی نداره مجبورم برای امرار معاشم در هفته 3 روز برای سوپری محله مون کارگری کنم تا بتوانم شکم زن و بچه ام را سیر کنم بقول بابام پسر (تو جیبت شپش هم قلپ می ندازه ) مرد که نباید جیبش خالی باشه!! ... بعد هم در هفته یه کمی کمک مالی بهم می کنه البته اون هم در حد (بخور  و نمیر)چون پدرم باز نشسته است و حقوقش از من کمی بیشتر بنابراین به منهم کمک می کند ولی باز هم (هشتمون گرو نه مونه)

رئیس دیگر چیزی نگفت و بعد به من گیر داد: شما آقا ماشالله... شما که همیشه به موقع سر کار حاضر می شدید ولی یکی دو روز شما هم دیر می آیید شما دیگه چرا؟!...

منهم گفتم: قربان یک هفته ای است که بچه ام مریض شده و توبیمارستان بستری هست و پسرم چون خیلی کوچیک و چون منو بیشتر دوست داره مدام بونه میاره که می خواد من پیشش بمونم ... منم وقتی اداره تعطیل میشه یکراست به بیمارستان میرم و خانومم هم میاد خونه پیش پسر و دختر بزرگترم میاد که برای اونا غذا درست کنه و منم تا خود صبح تا صبحانه پسرم بهش ندادم از بیمارستان بیرون نمیام و وقتی هم که می خوام بیام اداره یه آژانس می گیرمو میام ولی این دو روز اخیر چون پول نداشتم که به آژانس بدم و با یک موتور کرایه ای به اینجا آمدم و امروز هم هرطور بود خودمو به سرویس اداره رسوندم ... که اونهم هر دو سرویس اداره ماشینشوخراب شده بود و بعد با همکارای دیگه آنهم دنگی پول وانتو تا اینجا دادیم تازه اونهم چقدر تو ترافیک الاف شدیم...

رئیس وقتی زا من مطمئن شد به یکی دیگه و یکی دیگه گیر داد ... یکی از آن ها گفت: والا ما از زنمون خیلی می ترسیم بس که غر می زنه و مدام مبل و میزناهار خوری و ماشین و...قسطی بخرم تازه همین امروز هم ماشینم خراب شد و گفتم با سرویس اداره بیام که اونم از شانس بد ما ماشین خراب شد وماهم با آژانس اومدیم و...

خلاصه هر کسی یک بونه ای برای دیر آمدنش داشت و رئیس هم خواسته و ناخواسته همه را جریمه کرد و از حقوق همه ما کم کرد ...

به قول معروف ( خشک و تر باید با هم بسوزه)




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ماجرای آقای ماشاالله، ماشاالله، سرویس، خراب، مینی بوس،  

تاریخ : جمعه 17 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجرای آقا ماشاالله)

(این قسمت آدم بی طرف)

هرروزصبح زود با سرویس به سرکارم می رفتم ولی آنروزتعطیل گفتم برم یه سری به دوستم( که 2 روزپیش آنهم به علت عمل آپاندیس دربیمارستان بستری بود )بزنم...بنابراین آنروزرا خواستم به او اختصاص بدم ویه حالی ازش بپرسم.

خلاصه یه اتوبوس معمولی سوارشدم؛تو اتوبوس که بودم برای اینکه حوصله ام سر نرود هندزفری گوشیمو تو گوشم گذاشتموبه آهنگ آروم مورد علاقه ام گوش می دادم...چند دقیقه ای نگذشته بود که دیدم پیر مرد کنار دستیم یه سقلمه ای به پهلویم زد و اشاره ای بهم کرد که گوشیوازگوشم دربیارم...منهم همین کارو کردم که یهو متوجۀ سرو صدائی از عقب اتوبوس شنیدم وپیرمرد بهم گفت:پسرجون اگه من جای تو بودم می رفتمو اونارو ازهم سواشون میکردم...البته اونموقعها که جوونتربودم کمی شرو شوربودم واگرهم جائی دعوائی می شد ...عوض اینکه سواشون کنم،بدتر اوناروآتیشیشون می کردم وکاربه جاهای باریکتر(کلانتری)می کشیدو...حالا بگذریم ازاین موضوع اینجور که بوش می یاد تواهل دعوا نیستی بنظرم جوون خوبی می یای!!...حتماًمی تونی بین اونا میونجی گری کنی و به دعواشون خاتمه بدی...اینطورنیست؟!...

منهم کهدیدم داره ازم تعریف میشه...کلی خوشحال شدمو رفتم که اونارو آشتیشون بدم...ولی به جز من چند نفر دیگه هم اومده بودند که همینکارو بکنند...ولی دعوا بالا گرفته بودو خود اوناهم به این دعوا دامن زدندواوضاع خرابترشد؛تواین بین منو چند نفر دیگه حسابی کتک نوش جان کرده بودیمو...بالاخره راننده که کُفری شده بود همۀ مارو از اتوبوسش پیاده کرد...منو چندنفر دیگه گفتیم:آخه این دعوا به ما ربطی نداشت ما خواستیم اونارو سواشون کنیم...ولی بیفایده بود وراننده پاشو گذاشت روگازو رفت...همۀ ما بخاطر انسان دوستی خواستیم به آن دونفرکمک کنیم که( اومدیم ثواب کنیم کباب شدیم)خوبی هم به بعضی ها نیومده ها...تازه اون دونفرعین خیالشون هم نبودوباز باهم دعوا میکردند ...ما هم بی خیال اوناشدیموهرکدام به سوئی رفتیم وبه تنهائی برای خود ماشینی دست وپا کردیمتا به مقصد خود برسیم...ازاولش هم نباید توکاراونا دخالت می کردیم؛منهم به تنهائی جلوی یه تاکسی رو گرفتم که درآن یه خانوم که جلوپیش راننده نشسته بود ویه آقا هم پشت نشسته بود ومنهم سوارشدم ؛دربین راه مردچاقی هم به ما اضافه شد وبغل دست من نشست وما سه نفر حسابی جامون تنگ شده بود وبا فشار رفته بودیم تو شکم همدیگه وجای جوم خوردن هم نداشتیم...چند دقیقه ای گذشت وآقای آنطرفی من که مثل خودم آدم لاغر اندامی بود منوکمی هل داد به طرف همان آقای چاق وگفت:میشه کمی بری او نطرف تر؟!...دارم له میشم...آی ...آخه این دستۀ دستگیرۀ در داره میره توپهلو...پهلوم سوراخ شد.

منهم گفتم:منم دارم بین شماها له میشم ولی جیکم درنمی یاد...بعد رو به مردچاق کردمو گفتم: ببخشید جناب میشه کمی جابجا بشید ما هر دومون داریم له میشیم...طرف با ناراحتی تمام گفت:اگه جا بود که از تون دریغ نمی کردم...میخواین ازهردوطرف درماشینوباز بذاریم که همگی راحتر باشیم؟!...

مردلاغرگفت:ای بابا...دیگه داری چرت میگی میخوای پرت شیم بیرونو ناکاربشیم؟!...

مردچاق گفت:چی گفتی مرتیکِ...حرف دهنتو بفهم ...می دونی من کیِ ام؟!...

بعد خودشومعرفی کرد ولی هیچکداممان اصلاً اونونشناختیم ومعرفی اش هم بی فایده بود...من که ازقبل یعنی توهمون اتوبوس کتک مفصلی خورده بودم وتمام بدنم کبود شده بود ودیگه نه حوصلۀ دعوا رو داشتمو نه حوصلۀ کتک خوردن رو...هرکاری کردم که بین اونا صلح وآشتی برقرار کنم نشد که نشد...وچون وسط آنها نشسته بودم حسابی از هردو طرف کتک جانانه ای نوش جان کردم...دیگه جای سالم تو بدن من نمونده بود...راننده هم هرسه نفرمون رو پیاده کرد...منهم با ان بدن آشولاش مجبورشدم یه ماشین در بست بگیرم...که باید ازاول هم همین کارو می کردم...ولی خساست بخرج داده بودم که ضررش روهم دیدم...باید حتماًاین بلا سرم می یومد تا(درس عبرتی برام بشه).

خلاصه که به مقصد که همون بیمارستان بود رسیدم وسریع خودمو به دوستم که بستری شده بود رساندم...مثلاً خودم اومده بودم عیادت دوستم ولی چی فکر میکردیم چی شد؟!...دوستم وقتی منوتواون حالت دید بهم  گفت:چی شده؟!...کی این بلاروسرت آورده...من نمی دونم تو مریضی  یا من؟!...منی که عمل آپاندیس داشتم انقدرآشولاش نشده بودم...فکر می کنم تو بیشتر همه جات ترکیده...

بعد سریع دگمه ای که بالای سرش بود را به صدا درآوردو دکترها آمدند وزود بدادم رسیدند وکنار تخت دوستم یه تخت خالی بود که منهم بغل دست او خواباندند ودکتر تا یک هفته منو اونجا بستری کرد وبعد هم به خانواده ام خبر داد.

دو روز ازبستری شدنم درآنجا نگذشته بود که دیدم دوستم را مرخص کردند...وفردای آنروز همون دوستم به ملاقاتم آمد وبهم گفت:ای کاش خودتو به دردسر نمی انداختی ونمی یومدی به ملاقاتم...اونجوری سالمتر می موندی ومنهم دچار عذاب وجدان نمی شدم...آخه هرچی نباشه داشتی می یومدی ملاقات من که این اتفاق برات افتاد...ایشاالله که هرچه زودتر خوب بشی رفیق با مرام من...




طبقه بندی: ماجرای آقا ماشاالله، 
برچسب ها: ماجرا، آقا، ماشالله، داستان، طنز، کوتاه، دعوا،  

تاریخ : پنجشنبه 16 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سالگرد ازدواج)

قسمت دوم

گفت: ای ننه ...این چه حرفیه چه زحمتی؟...توهم مثل نوه ام می مونی پسرجون...وایسا الآن این چائی رو که برای شوهرم ریخته بودم وسرد شده روبریزمش دور...همین الآن توهمین برات چای می ریزم...ببینم جوون تو که بد دل نیستی؟!...می خوای برم استکانو برات بشورم؟...

گفتم:نه مادرجون همینطوری هم دستتونوقبول دارم...راضی به زحمتتون نیستم ؛بعد چای را درهمان استکان برایم ریخت وشروع کرد با من درد دل کردن وگفت:می بینی این شوهرمِ حاج آقا حسن هست بنده خدا 2 سالی هست که منو تنها گذاشته و به رحمت خدا رفته...منم همیشه با یاد اونِ که زنده ام وبا روحش درد ودل میکنم...اون بهم قول داده بود که هیچوقت منو تنها نذاره وتا آخر عمر کنارم باشه...ولی عجل مهلتش نداد وتمام...نمی دونم کیِ نوبت ما میشه؟!...والا دیگه از این همه مرض ودارو خوردنها خسته شدم ...این زندگی بعد از اون دیگه برام جز دردو رنج چیزی برام بهمراه نداره...والا دیگه خسته ام دیگه رمقی برام نمونده و...

بعد منهم با او کمی صحبت کردمو دلداریش دادم وگفتم: خلاصه کلام همۀ ما هم روزی از این دنیا میرویم حالا کی خدا میدونه!!...

بعد از او خواستم که از دوران جوانی اش برام تعریف کند تا کمی از غمش کاسته شود؛او هم شروع کرد از دوران نوجوانی بعد هم جوانی وبعد هم ازدواجش با حسن آقا که شوهر مرحومش بود وجالب ترآنکه ...همین حسن آقا چه ماجراهائی را برای بدست آوردن دختر مورد علاقه اش که از توابُع تهران بوده انجام داده وخود او(حسن آقا)اهل شمال بوده...اینجوری که پیرزن تعریف میکرد؛هرساله با خانواده اش برای تعطیلات تابستانی اشان به شمال میرفتند وهمیشه هم به ویلائی که پدر پسر صاحب آن بود میرفتند چون آنجا از همه لحاظ برای آنها خوب بود هم از نظرمالی کمتر از ویلاهای دیگر از مردم پول طلب میکرد وهم از امنیت وتمیزی بسیاری برخوردار بود و...

یکروزکه دختربا خانواده اش برای تفریح به ساحل میروند ...دختر خسته می شود وتنهائی به ویلا برمیگردد وپسر تا او را می بیند برای خودنمائی بیشتر زود میآیدو چراغ بیرون محوطه را برایش روشن میکند وسلامو خسته نباشی هم به دختر میگه ...بعد تا کمر دولا می شود واحترامی به او می گذارد که دختر تحت تأثیراو قرار میگیرد...واینجوری می شود که هردو عاشق ودلباختۀ هم می شوند.

پسر موضوع را به پدرو مادرش درمیان می گذاردوبرای خواستگاری دختر به تهران می آیندو...ودر آخر باهم ازدواج می کنندوشرط براین شد که پسرِبا دخترشان در نزدیکی محل زندگی آنها خانه ای بخرد وهمینطورهم شد ؛پسر بعد از کلی گشتن بدنبال کار بالاخره یک کار مناسبی برای خودش پیدا کرد ودر تهران ماندگار شد.

همانطور که پیرزن برایم تعریف میکردغآنها زندگی خوبی را با هم می گذراندند وبا هم تفاهم زیادی هم داشتند ولی ...جالبتر اینکه پسر از رسمو رسومات تهرونیا هیچی نمی دانست ...دختر خواست که بعد از یکسال که از زندگی مشترکشان گذشته بود او را (سورپرایز کند) وجشن سالگرد ازدواجشان رادو نفری برای آنشب خودشون ترتیب داده بود؛آنشب قبل از اینکه شوهرش به خانه بیاید تمام چراغهای خانه را خاموش کرده بودو اتاق پذیرائی را با سلیقۀ خودش با شمعهای کوچک وبزرگ تزئین کرده بود.

شوهرش که از سر کار خسته به خانه می آید...می بیند که کل خانه در تاریکی محظ فرو رفته وخودشو کور مال،کورمال به اتاق میرساندو می گوید:ای بابا...چی شده؟!...بازم برق قطع شده؟!...منکه تازه پولشو داده بودم؛همینطور که داشت غرولند میکرد یهوپاش به میزی که چند تا شمع کوچک بود می خورد وشمع ها به روی فرش میافته و یک تکه از فرش نوشون می سوزدتا بخواهند آبی پیدا کنندو رویش بریزند اندازۀ یک کف دست فرششان سوراخ می شودو میسوزد.

خب معلومِ دیگه جشن منتفی می شود وبا کلی دعوا ومرافه زیاد جشن به پایان می رسد.دختر سال بعد هم که می خواسته باز جشن سالگرد ازدواجشان را هم بگیرد صبح که به شوهرخواب آلودش گوش زد میکند که دیگر خرابکاری نکند وشب زود به خانه بیاید...وشوهر قول میده که دیگه (جنگولک بازی ازخودش درنیاره) وشب که میشه دیگه شمعی روشن نمیکنه وچراغها راهم خاموش نمی کنه ومنتظر شوهرش می شود...ولی باز پسر وقتی میاد خانه از خستگی تمام کتش را پرت میکند روی میزی که کیک کوچک ویک شمع کوچک هم به روی آن بود می اندازد...ولی چون شمع کوچک کوچک بود زود خاموش می شود ودیگه آن کیک قابل خوردن نبود...بنابراین دختر تصمیم می گیرد که دیگه از سال بعد هیچوقت جشن سالگرد ازدواجی نگیرد و...


طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: خاطره، پیرزن، سالگرد، ازدواج، داستان، کوتاه، طنز،  

تاریخ : چهارشنبه 15 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سالگرد ازدواج)

قسمت اول

اول صبح شده بود وتازه ازخواب بیدارشده بودم همانطورکه تو رختخوابم خوابیده بودم کش وقوسی به بدن خود دادم...امروز شورو حال خاصی داشتم با همان حال خوش از رختخوابم پریدم پائین بعد بطرف پنجرۀ اتاقم رفتم و ازپشت آن به بیرون خانه نگاهی انداختم،از آنجا پارک سرکوچۀ مان پیدا بود...برخلاف روزهای دیگرامروز پارک شلوغ ترازهمیشه بود؛حتی هوا هم سالمتربود وابرهای سفید پنبه ای درهرقسمت از آسمان آبی به چشم می خورد.

سریع کارهامو کردمو قلمودفتر یادداشت کوچکم را درکیفم گذاشتم و... صبحانه خورده ،نخورده ازدرخانه زدم بیرون...یه نفس عمیقی کشیدمو ازاین هوای دل انگیز صبحگاهی که کمی هم روبه سردی میرفت را بدرون ریه هایم کشیدم ...احساس کردم کمی سردم شده ،آخه فصل پائیزشده بودو برگهای خشک وزرد از درختان جدا شده وبه زمین می افتادند...آنموقع به یاد دوران کودکی ام افتادم که چطوری با خوشحالی تمام از روی برگهای خشک شده قدم می گذاشتم...بنابراین همین کار را کردم به یاد دوران کودکی ام پا را آهسته به روی برگها گذاشتم هنوز هم همان صدای خش،خش دلنوازش به گوش می رسید.

بعد از کلی خوشحالی کودکانه،خودم را جمع وجور کردمو به طرف پارک براه افتادم...وقتی به آنجا رسیدم دیدم که بعضی از مردم با عجله ازآنجا درحال رد شدن بودندوانگار که می خواهند سریع تربه محل کار خود برسند وبعضی دیگرهم درحال نرمش کردن ویا دویدن به دور پارک بودند...وبرخی ازآنها هم که پیرتربودند روی نیمکتهای پارک نشسته بودند ودرحال استراحت وگفتگو باهم بودند؛به هرطرفی که نگاه میکردی هرکسی مشغول انجام دادن کاری بود،ولی درآن موقع ازروز  از بچه ها که همیشه درحال بازی وشیطنت در کنار وسائل تفریح بودند خبری نبود...حتماً چون هوا سرد بود وهم اینکه در این ساعت از روز (صبح زود)حتماً یا خواب بودند ویا درحال رفتن به مدرسه اشان بودند.

ناگهان دران بین نظرم به پیر زنی که تنها روی نیمکت نشسته بود جلب شد؛او داشت با خودش یا بهتر بگم با یه آدم خیالی که درکنارش بود آرام صحبت می کرد،گاهی می خندیدو گه گداری هم اشکی از گوشۀ چشمش جاری می شد وآنرا با گوشۀ چارقدش پاک می کرد.

منهم طاقت نیاوردمو آرام به نزدیکش رفتم وطوری وانمود کردم که دارم با گوشی همراهم مشغول صحبت با کسی هستم...به نزدیکی او که رسیدم ...مکالمه ام را قطع کردم و رو به پیر زن کردمو گفتم: ببخشید مادر جون اینجا جای کسیِ؟...

گفت:نه پسر جون.

گفتم:می تونم اینجا بشینم؟!...

گفت:البته بیا بشین جوون...ولی یه دیقه صبرکن...

بعد انگار که کسی پیشش نشسته باشد دست اون آدم خیالی را کشید به طرف خودش وخودش هم عقب تررفت...انگار می خواست با اینکار برای منهم جائی باز کند...منکه کمی جا خورده بودم باز به روی خودم نیاوردم ونشستم ودفترو قلمم را از کیفم درآوردم،او آرام با خودش حرف میزد ومیگفت: چی شده پیر مرد؟!...باز که تو فکری؟!...چیه بازم پات درد می کنه؟!...راستی صبح که داشتی می یومدی بیرون قرصهاتو خوردی یا نه؟!...بعد گفت:آره بابا منم خوبم قرصهامو هم خوردم ...تو بهتر به فکر خودت باشی پیرمرد حواس پرت!!...

بعد یواشکی نیم نگاهی به او کردم ومات ومتحیر مونده بودم که یهو دیدم به همون آدم خیالی خودش می گوید:صبرکن الآن یه چائی تازه دم برات بریزم تا کمی گرم بشی...ازاون چائی هائی که خیلی دوست داریِ...(لب دوز،لب سوز،لبریز).

بعد پیرزن دولا شد واز سبد کنار پایش که آنرا روی زمین گذاشته بود ...فلاکس چای و دواستکان همراه با نعلبکی هایش وهمچنین یک قندان بلوری که درآن چند حبه قند کوچک وچند تا توت خشک وکمی هم کشمش بود از توی سبدش درآورد وبغل دست خود وآن مرد خیالی گذاشت وچای داغ را که بخار گرمش صورت را نوازش می داد آنرا در استکانها ریخت وبعد هم یک سفرۀ کوچک را زیر آنها پهن کرد ... بعد یک تکه نان ویک قالب پنیر ویک کارد میوه خوری هم از سبدش درآورد و...بعد به آن مرد تعارفی کردو خودش هم مشغول نوشیدن چای شد...چند لحظه ای نگذشت که رو به مرد کردو گفت:پیر مرد چرا چایت را نمی خوری؟!...الآن از دهن میافته ها...بعد رو به من کردو گفت:می بینی جوون نمی دونم چرا تازه گی یا این پیر مرد با من  سرلج افتاده؟! ...هروقت باهم میایم بیرون نه حرف میزنه ونهچیزی میخوره!!...موندم با هاش چیکار کنم...بعد دوباره اشکی از چشمش سرازیرشد ودوباره اشکش را با گوشۀ چارقدش پاک کرد؛بعد به من گفت: ببینم پسرجون توچائی میخوری؟...

گفتم:البته بدم نمی یاد که تو این هوای سرد یه چائی داغ بخورم... ببخشید زحمت نشه واستون؟!...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، سالگرد، ازدواج، سورپرایز، شمع،  

تاریخ : سه شنبه 14 آبان 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic