(مادرشوهرناقلا وعروس زرنگ)

صبح روزتعطیل بود ومن هوس کردم بجای نگاه کردن به برنامه های تلویزیون،اینبار به برنامه های رادیو گوش بدم...آنروز یه داستان جالب از رادیوشنیدم که الآن می خوام براتون تعریف کنم.

یکروز یه مادر شوهری بود که تازه برای پسرش زن گرفته بود...و همانطور که همه می دانید درقدیم برای عروسها احترام خاصی قائل می شدند،البته هنوز هم در بعضی مناطق کشورمان هست که برای عروسهایشان احترام قائل شوند...منظورم از احترام اینه که...وقتی عروسی به خانۀ شوهرمی رود...یکسال اول نباید عروس (دست به سیاه وسفید بزند)...یعنی کار نکند وفقط بخوردو بخوابد و...

تو داستان ما هم یه عروسی بود که از این موضوع سوء استفاده کرد سال اول خوردو خوابید وکار نکرد ،سال دوم هم که باردار شده بودو اصلاً کار نکرد وبعد از آنهم که فارغ شده بود باید استراحت مطلق می کرد ،به قول معروف حسابی(پشتش باد خورده بود)تنبل شده بود.

سال سوم هم آنقدر خوردو خوابیده بود که دیگر حسابی چاق وچله شده بود وحتی نای راه رفتن راهم نداشت.

خلاصه همۀ کارهای خانه افتاده بود گردن خواهرشوهر ومادرشوهرش ...این دو هم دیگرازاین بابت خسته شده بودند وتصمیم گرفتند که کاری بکنند؛خواهرشوهر روبه مادرش کردو...

خواهرشوهر:مامان جون چیکار داری میکنی باز جارو گرفتی دست که چی؟!...اینباربذار من جارو کنم...شما خسته می شیدشما به اندازۀ کافی کار می کنید...مثلاً به خرید می رویدو بعد میاید تو خونه وسبزی پاک می کنید ،بعد غذا درست می کنید؟!...نه این درست نیست که تمام کارهای خونه رو فقط شما انجام بدین...

مادرشوهر:نه بابا...توهم به اندازۀ خودت به حد کافی کار میکنی... وقتی من بیرون میروم تا خرید کنم تو اتاقهارو جارومی کنی ؛بعد گردگیری میکنی وبعد هم که من میام خونه تازه به من تو سبزی پاک کردن کمک می کنی وبعدش ظرفهارو می شوری و...

عروس که مشغول نگاه کردن به برنامۀ تلویزیون بود وداشت همانطور تند،تند تخمه می شکست رو به هردو آنها کردو...

عروس:ای بابا شما هم حالا وقت گیرآوردین ...ازجلوی تلویزیون برید کنار دارم سریالمونگاه می کنم...چقدر سروصدا می کنین؟!...اینکه دیگه بحث وجدل نداره...آبجی یه روز نو جارو بکش ...ومامانجون یه روز هم تو جارو کن...تمام...

در این موقع مادرشوهروخواهرشوهر با تعجب وعصبانیت بهم نگاهی کردندو...دیگه حرفی برای گفتن نداشتند وخواهرشوهر جارو را از مادرش گرفت ومشغول کارشد...بله این دو نتوانستند از عروسشان کار بکشند و او(عروس)ازآنها زرنگتربود.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، عروس، مادر، شوهر، زرنگ، ناقلا، کوتاه،  

تاریخ : سه شنبه 30 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادرشوهر زرنگ وعروس ساده)

یه روز تعطیل دیگه وگوش دادن به رادیوویه نمایش جالب دیگه... که اونهم دربارۀ عروس ومادرشوهربود.

یکروز عروسی میاد پیش مادرشوهرش وبهش میگه: مامانجون میشه چند تا ازغذاهائی که باب میل شوهرم هست وبهم یاد بدی؟...البته من همه نوع غذائی بلدم درست کنم...ولی نمی دونم کدومش غذای مورد علاقۀ شوهرم هست؟!...میشه یادم بدین؟...

مادر شوهر هم هر غذائی را که پسرش دوست داشت به عروسش یاد می دهد وعروس هم در آخر کار که تمام می شد(البته غذا توسط مادر شوهرآماده می شد)میگفت:ای بابا من که این غذارو خودم بلد بودم...

خلاصه که هروز کار عروس همین بود...که از مادرشوهرش سوء استفاده کندو درآخر کار را به نفع خود تمام کند.

یکروز مادرشوهربه عروسش میگوید:اینبار باید خودت با دست خودت غذا برای شوهرت بپذی وکمی هم به قول شما جونا چاشنی عشق بهش اضافه کنی...اول خورشت را اینجوری درست می کنی ...

عروس:آره بلدم بعدش چیکار کنم؟!...

مادرشوهر:حالا نوبت برنج وقتی حسابی پختابکشش می کنی بعد خورشت را لابه لای برنج می ریزی...ودرآخر قبل از اینکه درش را بگذاری یک خشت خام برای خوشمزه وخوش عطر شدنش روی برنج می گذاری ودرش را خوب محکم میبندی...ومیگذاری برنج خوب دم بکشه...

عروس هم طبق گفتۀ مادرشوهرش هرکاری را که بهش گفته شد انجام داد ؛وقتی دیگ برنج را سر سفره آورد...درش را که برداشت همچین بوی بد ازش بلند شد که (نگو، نپرس)چون خشت خام شل شده وتمام برنج پراز گل ولای شده بود ودیگر قابل خوردن نبود...شوهرش بهش گفت:این دیگر چه کوفتیست که جلوی ما گذاشتی...منکه فکر میکنم که سیر هستم ومیلی به خوردن این غذا ندارم و...زن گفت: تقصیر من نیست مادرت گفته اینکارو بکن تا غذا خوشمزه بشه...من از کجا می دونستم که اینجوری میشه!!...

مادرشوهر:آخه پسر جون تو که زنتو میشناسی که خیلی پر ادعاست هردفعه از من می خواست برات غذا درست کنم وخودش هم بهم کمک نمی کردومدام میگفت خودم بلدم و...در صورتی که اصلاًهم هیچی بلد نیست ...وبا این حرفهاش منو کُفری کردو منم تلافیش رو سرش درآوردم...تا اون باشه هی الکی نگه بلدم،بلدم.

هیچی دیگه اونشب غذائی برای خوردن نداشتند ومجبورشدند...مثل قدیمها نون وخربزه بخورند تا سیرشوند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: مادر، شوهر، عروس، ساده، زرنگ، داستان، کوتاه،  

تاریخ : دوشنبه 29 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پا را به اندازه گلیم دراز کردن)

قسمت دوم

پسر موضوع عاشق شدنش را به پدرو مادرش گفت؛اول خیلی تعجب کردند ولی چیزی نگفتند ...پیش خودشان فکر کردند که اگر به رویش بیاورند ممکن دوباره منزوی بشود ...بنابراین چند روز بعد آدرس دختر را گرفتندو به خواستگاریش رفتند وجواب رد هم از خانوادۀ آنها شنیدند...ولی پسر دست بردار نبود وبه پدرو مادر خودش گوش زد می کرد که:یا این دختر یا هیچکس دیگر را برای همسری نمی پذ یرد(در نا امیدی بسی امید است،پایان شب سیه سپید است)من هیچوقت نا امید نمی شم...آنقدر میرم ومیام تا بالاخره راضی بشه.

پدرش گفت:بچه چرا توازرونمیری تا به حال 3 باررفتیم خواستگاریش نه خانواده اش ونه خود دخترراضی نیستند...خب بابا اقلاًتو کوتا بیا...(ما که از رورفتیم توهم از رو برودیگه)بابا طرف (دست رد به سینه ات زده).

پسر گفت:اگر منو نمی خواست که به دوستش نمی گفت چه پسر خوبی ...البته من اینو از او نشنیدم ولی دوستش برای صاحب کارم تعریف کرده.

خلاصه چند بار دیگر هم به خواستگاری دختررفتند وخود دختربهش گفته: من از برخورد خوبتون خوشم اومده نه خودتون...تازه اش هم شما اینجا شاگردی بیش نیستید واینجور که من فهمیدم شما ازقشرکم درآمد جامعه محسوب می شوید وعمراً بتونید با خرجهائی که من براتون بتراشم کنار بیاید...

با این حرف دختر(آب پاکی رو،رودستش ریخته)وپسر دیگه بی خیال او شد.

تا اینکه یکروز یه دختری حتی بهترازقبلی برای خرید به آنجا آمدو هردومجذوب هم شدند ودوباره این موضوع خواستگاری البته برای این یکی برگذارشد.

خلاصه خانواده ها هم سطح هم بودندو هیچ مشکلی برایشان پیش نیامد...اولش پدر پسر راضی نمی شد بعد گفت:پسر تهم (یه تختت کمه ،یه روز عاشقی ویه روز دیگه فارغ) اینبار مطمئنی که این یکی هم مثل قبلیه مارو(سنگ رویخ نمی کنه)؟...حالا مثل این نشه که (چشمم دیدو دلم خواست).

پسر گفت:بابا این چه حرفیه که می زنید (مگه دل آدم دروازه هست)که هرکسی رو توش راه بدیم...

خلاصه که خواستگاری انجام شدو جواب مثبت هم گرفتند وبعد هم سور وسات عروسی را برگذار کردند.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، کوتاه، مشکلات، جامعه، اختلاف، طبقاتی،  

تاریخ : یکشنبه 28 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پا را به اندازۀ گلیم باید دراز کرد)

قسمت اول

یه پسرجوانی درهمسایگی ما بود که خیلی مهربان وخجالتی بود ومادر وپدرش ازداردنیا فقط همین تک فرند رو داشت...اوائل برای این حُسن خوبش بهش افتخار میکردند ،ولی بعدها همین خجالتی بودنش کاردست خودش وخانواده اش داد؛اوبا هر کسی دوست نمی شد مگراینکه خصوصیاتش مثل خودش باشد...واین تاحدودی میشه گفت غیرممکن بود.

تا اینکه پدرو مادرش فهمیدند که هرروز فرندشان گوشه گیرتر شده ... به حدی رسیده بود که حتی ازخانه هم بیرون نمی آمد،پدرو مادرش خیلی سعی میکردند که به هرنحوی شده او راحتی برای خرید پوشاک هم شده به بیرون ببرند ...ولی آنها کمتر موفق به اینکار می شدند؛یکی از همسایه ها به آنها پیشنهاد داد که او را به پیش یک دکتر روانشناس ببرند...و او را بالاخره راضی کردند وچند جلسۀ اول کمی بی نتیجه بود ...ولی بعد ها صحبت دکتر دراواثرمطلوبی گذاشت .

حتماًپیش خودتون میگوئید با این اوصاف چه جوری به مدرسه می رفته؟!...او با این اخلاق خاصی که داشت ،(پسر کم حرفی )ولی درسهایش را به خوبی می خواند ...البته اوائل به مدرسه میرفت ...ولی بعدها پدرش یک معلم خصوصی گرفت تا در خانه با او کار کند وآخر سال هم می رفت امتحان می دادو قبول هم می شد؛وبالاخره با این حال دیپلمش را گرفت ...وبرای ادامۀ تحصیلش دیگر نمی توانست به این رویه ادامه دهد...پس بناچار وبه گفتۀ پزشکش باید به دانشگاه برود و خود را با مردم وفق دهد ...و او هم همین کار را کرد.

او اوائل با مشکلاتی روبرو شد ...ولی هرطور بود خودش را با این شرایط پیش آمده کنار آمد...وطوری شد که به فکر افتاد در کنار درس خواندن به یه شغلی هم مشغول شود .

خلاصه پسرروزها به دانشگاه می رفت وعصرها تا شب به سرکار می رفت...با اینکار توانست که توجامعه مثل دیگران بگردد وزندگی خود وخانواده اش را تأمین کند ...تازه مشتریها وهم صاحب کارش ازش راضی بودند ...ومشتریهای آنها به خاطر اخلاق خوب او بیشتر شده بودند .

یکروز یک دختر نجیب وخجالتی با دوستش میاد به مغازۀ آنها که خریدی انجام دهد وخیلی از رفتار پسر خوشش آمده بود واز آن به بعد او ودوستش از آنجا خرید می کردند وبشنوید از پسر که او هم از این دخترخانم خوشش آمده بود وجریان را (آنهم با خجالت تمام )به صاحب کارش گفت ...صاحب کارش هم گفت :که او را میشناسد آنها در همسایگی ما زندگی میکند وبهت اطمینان میدهم که خوب کسی را انتخاب کردی چون او هم مثل خودت خجالتی ونجیب هست ؛فقط تنها عیبش این است وقتی از کسی یا چیزی ناراحت می شود مدام به خرید کردن می پردازه وچون پدرش خیلی پولدار واین هم تک فرند هستش وبراش (سنگ تموم میذارند)...البته به نظرمن دخترها به مادرشون میرند ...ومیشه گفت که اینهم به مادرش رفته...آخه از قدیم میگن(مادر راببین دختر را بگیر)...خلاصه که (ازما به تو گفتن بودو،ازتوهم نشنیدن)ولی باز خود دانی دربارۀ حرفهام خوب فکر کن بعد دست به عمل بزن.

پسرسر را به زیر انداخت وگفت :(درکارخیر،حاجت هیچ استخاره ای نیست).




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ضرب المثل، گلیم، پا، اختلاف، طبقاتی،  

تاریخ : شنبه 27 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک دل نه صد دل عاشق شده)

یه خاله خان باجی تو محله امان بود که با نوه پسریش زندگی می کرد.

این بنده خدا از خانوادۀ ثروتمندی بوده ؛ البته به قول خودش آنموقعها که جوانتر بوده خواستگارهای زیادی برایش می آمده و اوهم که خیلی خوش بروزبون بوده ...برای همین جواب رد به خواستگارهایش می داده و...وبه قول قدیمی ها منتظر(شاهزاده ای با اسب سفید )بوده... ولی درآخریک جوانی که ازمال دنیا چیزی جزء مادر پیرش برایش به جا نمانده بود...برای خواستگاری به پیش همین خاله خان باجی که اسمش (مه بانو) بود آمده...و او هم از این جوان که اسمش(سهراب) خوشش آمده و(یک دل نه صد دل عاشقش شده)...ولی پدرو مادر مه بانو راضی به این وصلت نمی شدند...بالاخره مه بانو با سهراب فرار می کنندوبه کجا رفتند؟!... کسی نمی دانست ؛بنابراین پدر مه بانو او را از ارث محرومش می کند.

حال بشنوید از مه بانووسهراب که با مادرپیرش ...آنها خانۀ قدیمیشان را می فروشندو به یک شهر دیگری می روند،تا به قول خودشان کسی آنها را پیدا نکنند.

آنها در طی این یکسالی که باهم زندگی سختی را آغاز کرده بودند، خلاصه مادرسهراب مریضی سختی می گیرد وسهراب هم که پول درمان مادرش را نمی تواند جورکند...درآخر مادرش از فرط مریضی جان به جان تسلیم می کند.

روزها وهفته ها با غم واندوه بسیارسپری می کنند؛هردو بناچار تن به کارهای سخت می دادند ...سهراب سر ساختمانها بنائی می کردومه بانوهمبرای کلفتی به خانه های مردم می رفت وسخت کار می کرد ...دختر نازپرورده ای که تا قبل از این درخانۀ پدری دست به سیاه وسفید نمی زد ...حال به چه روزی افتاده.

تا اینکه مه بانو می فهمد که باردار شده وخیلی خوشحال موضوع را به شوهرش می گوید ...اول سهراب خیلی خوشحال شد بعد که کمی فکر کرد دید این وضعیت نه به نفع مه بانو ونه به نفع او ونه به نفع بچه هست بعد رو کرد به مه بانو وگفت:ولی اینکه نمیشه اگر کار بکنی هم خودت وهم بچه سلامتیتون به خطرمیافته...واگرهم کار نکنی من چه جوری خرج سه نفرو بدم؟!...عیبی نداره خدا بزرگه خودش بهمون کمک می کنه.

مه بانو باخجالت سرش را به زیر انداخت وخندۀ تلخی برروی لبانش نقش بست...وحرفی برای گفتن نداشت ودر دل به خود لعنت می فرستاد که(خودم کردم که لعنت برخودم باد)...با اینکه خودش میدانست چه وضع آشفته ای دارند باز با او ازدواج کرده بود...وخودش را بدبخت کرده بود...ولی عشقش به سهراب هیچوقت کم نشد...بلکه روز به روزعشقش به شوهرش بیشتر می شد وهمین هم براش مهم بود و بس.

نه ماه گذشت ومه بانوفارغ شد ویه پسر کاکل زری نصیبش شد وآنها برای بهترشدن آیندۀ پسرشان بیشترکارکردند،بطوری که اصلاً فرصت  اینکه کمی با هم صحبت کنند را هم نداشتند...وتا دیر وقت سر کار بودند ...البته مه بانو بعضی مواقع پسرش را با خود سرکار می برد ولی بعضی مواقع هم او را پیش همسایه اش می گذاشت.

هروز کار ایندو همین شده بود یعنی (روزازنو روزی ازنو)...ولی کار مه بانو کمی سختر بود بخصوص آنموقعها که بچه را با خود به سرکارش می برد ...او بچه را باچادر محکم به پشت کمرش می بست وبا او به کارها رسیدگی می کرد ...اوائل بچه عادت به این همه جنب وجوش را نداشت ولی بعدها به این کارهای مادر عادت کرد وساکت به همه جا نگاه می کرد ویا خودش را با اسباب بازی که مادرش بهش داده بود سرگرم می کرد...مدتها گذشتو پسر بزرگتروسنگینترشده بود ...اودیگر سه ساله شده بود واین برای مه بانو خیلی سخت بود که با وجود بچه به کارها رسیدگی کند.

یکروز به مه بانو خبر دادند که شوهرش از داربست افتاده پائین و زخمی شده و او را به بیمارستان بردند...اوهم از خانم خانه اجازه میگیرد وسراسیمه خودش را به بیمارستان می رساند؛وقتی شوهرش را درآن وضع اسف بارمی بیند ازهوش میرود فوقتی به هوش می اید وضعیت شوهر را از دکترش می پرسد ودکتر می گوید:خیلی متأسفم وقتی مریض رو به اینجا آوردند اوضاعش خراب بود وتا چند ساعتی بیهوش بود وما برای نجات او خیلی تلاش کردیم...ولی باز...ایشون دوام نیاورد...تسلیت میگم...

ناگهان  مه بانوبا شنیدن این حرف دوباره ازهوش رفت...وقتی بهوش آمد دید روی تخت بیمارستان هست ویکسرم هم به دستش وصل است؛ با عصبانیت تمام سرمش را کند وبه پیش پرستار رفت وسراغ بچه وشوهرش را گرفت.

بچه اش پیش یکی ازپرستارها بود ...بچه را از پرستار گرفت وبعد از چند ساعتی که گذشت جسد شوهرش را از بیمارستان تحویل گرفت ...کارفرمای شوهرش تمام مخارج بیمارستان وهمینطور کفن ودفن آقا سهراب را برعهده گرفت...وقرارشدهرماه مبلغی از کارکرد شوهرش را به اوبدهند...واین کمک خرج مه بانو وپسرش می شد .

تا اینکه پسرش بزرگ شد ودرسش را تمام کرد وبرای کمک به مادر به سرکار رفت...چون فوق دیپلم رشتۀ حسابداری رو خونده بود. حسابداری یک شرکت حمل ونقلی را قبول کردو مشغول به کار شد... ودیگرمه بانو مجبور نبود برای امرار معاش خود وفرزندش به سرکار برود ؛واو دیگربه خانه داری مشغول بود.

یکروز مه بانو تصمیم می گیرد برا پسرش(آستین بالا بزند)وبه چند جا برای خواستگاری رفت وبالاخره جواب مثبت را از یکی از خواستگار هاش گرفت ؛و مه بانو عروسی مفصلی برای تنها پسرش برپا کرد.

بعد از یکسال که از زندگی پسروعروسش گذشت اوصاحب نوه پسر شد...مه بانو دیگر پیر شده بودو خودش را با نوه اش سرگرم می کرد ...وپسر وعروسش هم به سرکار می رفتند...یکروز قرار شد که پسر وعروسش به مسافرت کاری بروند ومجبور شدند پسرشان را پیش مه بانو بگذارند...ئلی در راه بازگشت از سفرشان پسر وعروسش تصادف کردند وجانشان را از دست دادند ومه بانو ماندو نوۀ شیرین زبانش وحقوقی که از کار پسر وعروسش وهمینطور پس اندازی که خودش برای کفن ودفن خویش کنار گذاشته بود...او فکر کرد که یه آدم چقدر میتونه مثل او بد شانس باشه؟!...ولی باز خدا را شکر کرد که زندگیش از این بدترنشده...ومحتاج کسی نشده او از اینکه تا این سن(95 سالگی) دوام آورده واین همه مرگ ومیر در خانوادۀ خود دیده بسیار ناراحت بود...وبه بخت خودش لعنت می فرستاد...اومدام از خدای خود آرزوی مرگ می کرد وهمیشه میگفت: اینمردوم تنگ نظرمنو(چشم زدند)یا(چشم حسود کوربشه)و...آخه به چی زندگی من حسودی می کنند،به نداریم یا بدبختیم...خوبه که من پولدار نشدم یا زندگی آنچنونی نداشتم وگرنه معلوم نبود چه بلاهائی می خواست سرم بیاد...مگه از این بدتر هم میشه(بالاتراز سیاهی که رنگی نیست)...خدایا اگه می خوای یه بلای دیگه برام نازل کنی بهتر اینبار جون منو بگیری و خلاص...(طاقتم طاق شد)دیگه طاقت مرگ عزیزامو ندارم(یکبار مرگ ویکبار شیون)دیگه ازاین دنیا سیرشدم و

بعد آرام وسلانه ،سلانه به رختخواب خود رفت وچشمش را بست ودیگرازخواب بیدارنشد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، عاشق، مشکل، زندگی، غمگین، تراژدی،  

تاریخ : جمعه 26 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(برنامه ریزی موفق)

امروزکه ازخواب بیدارشدم حس خوبی بهم دست داده بود،هوای اتاق خیلی سنگین بود...بنابراین بطرف پنجره رفتم وآنرا بازکردم کمی(هوا بهترشد)،وقتی به دوردستها نگاه کردم...دیدم ازپشت کوه ها (آفتاب خودی نمایاند)...انگاربا زبان بی زبانیش داشت به من میگفت: امروز با روزهای دیگر فرق میکند.

امیدوارم که همینطورباشد درفکراین بودم که (باید ببینم حس واندیشه را به چه صورتی دربیاورم) که روزم برطبق مرادم پیش برود؛پس شروع کردم به نوشتن یک برنامۀ روزانه که چه کاری را در چه ساعتی وچه زمانی انجام بدهم.

تا یکماه به روال برنامه ای که برای خودم ترتیب داده بودم عمل کردم، وهرروز وقت اضافه هم میاوردم...درصورتی که قبلاً اصلاًوقت سر خاراندن را هم نداشتم وهمیشه همۀ کارها به خوبی انجام نمی شد ...ولی حالا وضعیت فرق کرده وخیلی زندگیم نظم خاصی پیدا کرده ودیگرذهنم به آرامش کامل رسیده...وازاین بابت خیلی راضی هستم ...بنابراین به شما پیشنهاد میکنم که :اگر میخواهید به آرامش دست پیدا کنید وکارهایتان به خوبی انجام شود حتماً برنامه ریزی کنید حتماً شما هم مثل من به نتایج عالی خواهید رسید.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، برنامه، ریزی، موفق،  

تاریخ : پنجشنبه 25 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک روزبرفی)

فصل زمستان از راه رسیده بود...درنزدیکی خانۀ ما یک رودخانۀ کوچکی هست که دورتا دورآن پرشده از درختان کوچک وبزرگ کاج وبسیار منظرۀ جالبی را تشکیل داده.

اولین برف ازشب قبل شروع به بارش کرده بود وتمام زمین را از برف پوشانده بود ...پنجرۀاتاقم را که باز کردم، دیدم آن رودخانۀ کوچک چقدر به نظر زیباترازقبلش شده بود(تماشای برف درآب)خیلی جالب و دیدنی به نظرمی رسید...با اینکه روی درختان کاج برف بود ولی هنوزسبزبود...آخر این چه حکمتی ست که درطبیعت وجود دارد؛ خیلی دوراز باورنیست...اگرفکرش راهم بکنید دوراز واقعیت نیست.

اینتضادها حتی در رویاهای همۀ ما دیده می شود و(برداشت های گوناگون وگاه متضاد)در مورد انسانها هم صدق می کند؛در واقع می شود گفت که این امر(خیال های آدم به روزمرگی نزول می کند) ... بطوری که حتی بعضی مواقع نمی شود خیال را از واقعیت تشخیص داد وبعضی افراد با این افکار پریشانشان خیلی هم خوشحال وخرسند هستند ...ولی بعضی دیگر با خیالاتشان درگیر هستند وبسیاراز این بابت ناراحت هستند.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، روز، برفی، برف،  

تاریخ : چهارشنبه 24 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سفر دورو درازمن)

چند مدتی بود که مستقل و دوراز شهرودیارم وهمچنین خانواده ام زندگی می کردموحداقل هفته ای یکباربا آنها تماس تلفنی داشتم وحداقل ماهی یکبار هم به دیدن آنها می رفتم؛آخه من به علت شغلی که داشتم مجبور به این کار شدم واینکه به شهرهای مختلفی سفرمی کردم باید به مناطق محروم می رفتم.

حتماً پیش خود می گوئید:طرف جهانگرد است؛نه اینطور نیست...من شغلم معلمی است وبرای کارآموزئی باید این مراحل را باید طی کنم...

البته حقوق کمی هم آموزش وپرورش برایم در نظر گرفته اند.

یکروزکه با مادرم تماس تلفنی داشتم او گفت:پسرم میدونی چند مدتیِ نه به ما زنگ میزنی ونه به دیدنمون میائی...من بهت نگفتم نرو ازما دور نشو(دوری فراموشی می آورد)...منهم درجوابش (گسترده با هیجانی پرشور وبی خویش) گفتم: مادرعزیزترازجانم منو ببخش...کمی کارهایم زیاد شده واداره ازم خواسته که این ماه درسهارو فشرده تر با بچه ها کارکنم برای همین هم شد که دیرشد...وگرنه من هیچوقت شما وپدر را فراموش نکرده ام.

وقتی صحبتم تمام شد به خانه برگشتم...خانه که چه عرض کنم یک کلبۀ حقیرانۀ کوچک اداره دراختیارم گذاشته بود...که هم درآنجا زندگی میکردم وهم به بچه ها درس میدادم؛البته تابستانها چون عدۀ بچه ها زیاد بود در کلبه جا نمی شدند...پس درفضای باز نزدیک کلبه یک زیلوئی پهن میکردم وبه آنها درس میدادم.

زمستان ها هم که بعلت برف وکولاک عدۀ بچه ها کمتر بود در کلبه می نشستیم وبه درسمان ادامه می دادیم.

یکروز یکی از ریش سفیدهای آن روستا به پیش من آمد ویک کتابی از سر گذشتی که درقدیم برایشان اتفاق افتاده بود به من داد که بخوانم در آن کتاب(چیزهای عجیب وغریبی درمورد گذشته می خوانم)که برام خیلی جالب بود وبعد آنرا درموقع بیکاری برای بچه های کلاسم می خواندم وازآنها می خواستم که دربارۀ آن نظرسنجی کنند و...




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، نویسندگی، سفر، دراز، طولانی،  

تاریخ : سه شنبه 23 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(علم برتر)

آنروز من تصمیم گرفتم برای اختراعاتم به مسافرت، آنهم به خارج از شهر بروم؛بنابراین وسائل وابزاری را که برای کارم لازم بود را درساک دستیم گذاشتم وهمینطوریک چمدان کوچک هم که لوازم شخصی ام هم داخلش بود به هماه خود بردم.

وقتی سوارقطارشدم ،دیدم در بین جمعیت یک نفربا یک ساک وچمدان کوچک آنهم مثل من ...به طرف قطار و واگنی که من درآنجا بودم آمد ودرهمان کوپه ای که من در آن اقامت گزیده بودم آمد.

قیافه اش برایم خیلی آشنا بود،ولی هرچه بیشتر فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم...پس سر صحبت را با او باز کردم وفهمیدم که او هم مثل من(تشنۀ دانستن بود)...بعد از کلی صحبت با او فهمیدم که(گویا او هم مرا ازپیش ترمی شناخت)...با دانستن اینکه اوهم برای اختراعات واکتشافات خود دست به این سفر زده...واینکه اوهم در گذشته چیزی را اختراع کرده که من هم اکنون می خواهم اختراعش کنم ؛ازاین حرفش دلم گرفت وحتی (رغبت نمی کنم دست به قلم ببرم)...یا اینکه بخواهم آنرا اختراع کنم و...




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، روزانه، نویسی، علم، برتر، قطار، اختراع،  

تاریخ : دوشنبه 22 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(جلسه ای دوستانه)

یک روز من ازطرف دوستم به یک جلسۀ دوستانه دعوت شدم؛ دراین جلسه همه جورافرادی شرکت داشتند...شاعران،نویسندها (رمان نویس، تراژدی ،طنزنویس و...).

من هم به عنوان یک طنز نویس در این جلسه حضور داشتم ودر طی جلسه به حرفها واشعار دیگران گوش می دادم وبعد نوبت من رسید که چیزی دربارۀ شغلم بگویم ؛منهم مطالبی دراین مورد سخنرانی کردم... وسط حرفهایم یکی از شاعران برای یکی از مطالبم (نکته های زیبا وشاعرانه برایم خواند)...منهم که از اشعارش خیلی لذت بردم(زود با هم جورشدیم)ومنهم به نوبۀ خود از اشعارش تعریف وتمجیدی به عمل آوردم؛او هم مثل من برای اولین بار بود که در این جلسه آمده بود وبا دیگران بیگانه بود ومی شود گفت او هم مثل من (ازدیگران بی اطلاع بود)؛بنابراین هردو سعی خودمان را کردیم که با دیگر دوستان در این جلسه ارتباط برقرار کنیم ودرآخر هم هردو موفق شدیم وبه نتایج خوبی هم دست پیدا کردیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: تمرین، جلسه، دوستانه، دوست، دوستی، شغل، اشعار،  

تاریخ : یکشنبه 21 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید)

قسمت دوم

حالا بشنوید از ناصرآقا که ازآنروز به بعد کمی زبانش باز شده بود وبطور لکنت حرف می زد وتازه یاد آنروز که تو عذاداری آن بچه های شرسر به سرش می گذاشتند افتاد وتازه یادش آمد که جواب بچه هارو چی بدهد ومدام یاد ضرب المثل های آنها می افتاد واین حرفهارو به هرکسی که میدید بی خودی به زبان می آورد و...واین باعث دردسربیش ازحد اوشدو

یکروزناصرآقا همانطورکه مشغول تماشای  بازی بچه ها بود ،یکی از بچه ها توپ را پاس داد به رفیقش که اشتباهی بطرف ناصرآقا رفت و او نگاهی به توپ ونگاهی به بچه انداخت که مدام بچه به اومیگفت:هی  با توام ...چرا خشکت زده ؟...یالله توپ وبنداز طرف من...چرا مثل بز به من نیگاه میکنی؟...(حالا خودشو زده به کوچۀ علی چپ ها)...توپ وپرت کن اینطرف...

بعد ناصرآقا خندید وگفت :(خوا...خوا...س...ست...تن...توا...توا...نس...تن...اَاَ...ست)(خواستن توانستن است).

پسر گفت:بچه ها یارو روباش با این زبونش ضرب المثل هم میگه!!...

بعد همه با هم خندیدند وناصرآقا ادامه داد :(زَه...ر...ر...نَ...ر...ریز) (زَهرنریز).

پسربا این حرف که عصبانی شده بودوداشت(خون،خونش را می خورد) رو کرد به او وگفت:تو یکی روت زیاد شده ها...فکر نکن چون گنده ترازمنی زورم بهت نمی رسه ها...الآن یه مشت که حوالت کردم حسابی به خودت میای ...واونوقت که میفهمی (یه من ماست چقدرکره داره)...

همانطور که داشت با غضب بطرف ناصرآقا میومد یکهو پاش به یه سنگ گرفت وپخش زمین شد وبطور کل آبروش رفت وهمه بهش خندیدند وناصرآقاهم خندیدو گفت:(ب...بپا...ش...شص...ت...ت...پا...  پات...تو...تو...چش...شت...ن...نر...ر...ه)(بپا شصت پات تو چشمت نره).

بعد پسر با صورت خون آلود ازجاش پاشد که با عصبانیت تمام داشت بطرف ناصرآقا میرفت که بچه ها اومدند ودست پسر رو گرفتندوبا خودشون بردند وناصرآقا هم از ترسش پا به فرار گذاشتوزود رفت تو خونه اشون ودر را هم پشت سرخودش محکم بست وگفت:(دی...دید... ار...ر...ب...ب...قی...قیا...ا...امت)(دیدار به قیامت).

پسرازآنطرف درگفت:بالاخره که فردا از تو لونه موشت میای بیرون ...اونوقت ببینم بازم می تونی برامون (بلبل زبونی )کنی...(فلان نکرده شبت درازه).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کوتاه، ضرب االمثل، دیوانه، دلبر، شعر،  

تاریخ : شنبه 20 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه چودیوانه ببیند خوشش آید)

قسمت اول

تو یک محلۀ قدیمی یک مرد دیوانه که چه عرض کنم؛ولی نسبتاً آرامی به نام ناصر بود که حدوداً43 سال را داشت...وهمانطورکه همسایه ها گفته بودند او از اول دیوانه نبوده...او بخاطر شوکِ عصبی که بهش وارد شده به این روز افتاده،او در کارخانۀ پارچه بافی کار می کرد ؛ همانطور که می دانید...دستگاه های پارچه بافی صدای ناهنجاری دارد برای کسانی که درآنجا کارمی کنند بسیارسخت خواهد گذشت وبعدها موجب عصبی شدن آنها خواهد شد.

خلاصه آقا ناصرهم درآنجا کار کرده بود وهم بعد از چندسال پول پس انداز کردن توانسته بود آن کارخانه را از صاحب قبلیش بخرد ؛اوحدود 5 سالی می شد که رئیس شرکت شده بود ...وحدود یکماهی می شدکه کارخانه اش با بحران برشکستگی روبرو شده بود واو هر کاری کرد نتوانست ضرر وزیان کارخانه اش را برطرف کندودرآخر منجر به دیوانگی او وحتی لال شدنش هم شده بود؛واین امر باعث نگرانی خانواده اش هم شده بود...وتصمیم براین شد که او را به یک بیمارستان روانی ببرند...ولی چند مدتی از اقامتش درآنجا نگذشته بود که باعث شد  حال دیوانه های آنجا را هم بدتر کند...بنابراین دکتر عذرش را خواست وگفت که از ایشون درخانه نگهداری شود وآنها از پذیرش او مأذورند و...

خلاصه او را به خانه بردند ...ولی گه گداری که حوصله اش در خانه سر می رفت به کوچه وخیابان می زد وبه تماشای بچه ها که مشغول بازی بودند یک گوشه ای آرام می نشست وگاهی هم از بازی آنها به وجد می آمدو دادی می کشید وخودش را وارد بازی بچه ها می کرد وسر وصدای بچه ها را در می آوردو...بعضی مواقع هم بی خودی می زد زیر گریه وگاهی هم الکی می خندید وبعد آروم می نست کنار دیوار وبه دور دستها خیره می شد...تا اینکه از خستگی بخواب می رفت...بعد با صدای بچه ها چُرتش پاره می شدوفریاد گوش خراشی سر بچه ها می کشیدو دنبال آنها می کرد...گاهی هم بچه های شر سر به سرش می گذاشتندو بهش می خندیدند...ودوباره به بازی خود ادامه می دادند.

یکروز تو ماه محرم بود که ناصرآقا طبق معمول تو کوچه کنار دیوار نشسته بود...اودید که ازسرکوچه یک عده ای ازدستۀ عذا داران و زنجیرزنان دارند از سر خیابان آنها رد می شود ...او هم دوان،دوان به آنجا رفت ،همانطور که محو تماشای آنها بود...نا خدآگاه هم دست می زدو هم سینه میزد وناله وشیونی هم سر میداد که ازصداهای که ازته گلویش بیرون می زد مفهوم خاصی دستگیر کسی نمی شد...آنقدربه این حرکاتش ادامه داد که همه به او نگاه می کردند ...اصلاًیادشون رفته بود که برای چه کاری به آنجا آمده اند ویا اصلاًچه نوحه ای داشتند می خواندندو...ناصرآقا به دنبال آنها راه افتاد ورفت.

دستۀ عذاداران تا محله های دیگرهم رفت واوهم در پی آن روان شدو...بالاخره دسته دم در یک خانه ای ایستاد ویکی ،یکی وارد خانه شدند واو(ناصر) هم وارد خانه شد ومنتظر ماند تا ببیند دسته بعد چه کاری انجام می دهد،صاحب عذا آمد وبه همه غذای نظری داد وبه او هم داد ... او اول با تعجب نگاهی به غذا وبعد نگاهی به صاحب عذا کرد وبعد دید که همه دارند غذا می خورند واو هم بدون اینکه چیزی بگوید شروع کرد به غذا خوردن...

در همین موقع بود که دو تا ازبچه ها که خیلی هم شر بودند بطرفش آمدند وشروع کردند به دست انداختن او ومدام اذیتش می کردندیکی از آنها بهش گفت:هی یاروچیه اومدی(سور چرونی)...آن یکی گفت:بد بخت دیده غذا مفتکی اومده(دلی ازعضا در بیاره)گفته پیش خودش (مفت باشه،کوفت باشه)...اون یکی گفت:او یواشتر بخور(مگه کسی دنبالت کرده)... به پا یهو(از حول حلیم نیوفتی تو دیگ)...وآن دیگری گفت:آخه بنده خدا دیده(مال مفت داره خودشو خفه میکنه)...بابا یواشتر الآن خفه می شیها بعد خونت میافته گردن ما...

بهد هردو زدند زیرخنده...در همان لحظه یکی از عذاداران که از دور این صحنه را دید بطرف آندو بچه آمدوگفت:بچه ها کارتون اصلاًدرست نیست ...این بنده خدا کی هست ؟وچرا دارید مسخره اش میکنید؟...

بچه ها شانه هایشان را به علامت اینکه او را نمی شناسند بالا انداختند واز آنجا دورشدند.

بعد همان مرد از اقا ناصر پرسید که:حاج آقا شما کی هستید؟!...واز کجا اومدی اینجا؟!...با کسی اومدی؟!...ببینمآشنائی هم داری؟!.

آقاناصرکه خیلی ترسیده بود به اون بچه ها اشاره ای کرد ومی خواست بگه اونا اذیتش کردند ...ولی آن مرد گفت:چیزی نیست نترس اونا دیگه مزاحمت نمی شن...حالا بهم بگوازکدوم محله به اینجا اومدی؟...خونه ات کجاست؟...

ناگهان یکی از آقایان متوجه آنها شد و زود به طرفشان آمدو گفت: ناصرآقا تو اینجا چیکار می کنی؟!...

بعد رو کرد به همان آقا وگفت:ایشون تو محلۀ ما می شینه من می شناسمش آدم آرومیه ومشکل عصبی داره و...شما ناراحت نباشین غذاشو که تموم کرد با خودم می برمش خونه اش ...

خلاصه که ناصرآقا رو به خونه اش رسوندو تحویل خانواده اش داد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، دیوانه، چو، ببیند، خوشش،  

تاریخ : جمعه 19 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(یک شبه مهمان،صد سال دعاگو)

یکروز سه تا جوان که باهم دوست صمیمی بودند تصمیم گرفتند که هیچوقت ازدواج نکنند وتا آخرعمرمجرد بمانند وهروزشان به خوشگذرانی بگذردو...

آنها همیشه روزها به سختی کار میکردند ودرآخر هفته به تفریح وخوشگذرانی می پرداختند؛اوائل این امر برایشان خیلی جالب بود وهمۀ آنها خیلی هم راضی بودند ولی مدتی نگذشته بود که دیگر اینکار برایشان خسته کننده شده بود.یکروزیکی ازآنها که اسمش مسعود بود گفت: اینکار ما خیلی مسخره هست روزها سخت کارمیکنیم وآخرشب خسته وکوفته به خونه  میایم وروز بعد خسته تربه سرکارمیریم و...تازه به امید آخر هفته که با یکدیگر به خوشگذرونی بپردازیم ...آخه شما فکرنمی کنید آخر هفته روتو خونه بمانیم واستراحت کنیم تا روز بعد که به سرکاربریم حداقل نای کار کردن داشته باشیم...

محمود گفت: آره تو راست میگی ...به نظرمن بهتر این هفته را استراحت کنیم وهفتۀ بعد همگی ازرئیس مون یه مرخصی توپ بگیریم وبه یه مسافرت 10 روزِبریم چطور خوبه؟...

اسماعیل گفت:بچه ها بهتر برای تعطیلات مون بریم شمال خونۀ منصورکج دست حسابی بهمون خوش میگذره.

اکبرگفت:ای بابا...آخه اون بنده خدا که (آه نداره که با ناله سودا کنه) مگه نمی دونید خرج خودش هم از راه دزدی درمیاره؟...حالا خدا راهم خوش نمیاد که ما هم تو این 10 روز تو خونه اش تلپ شیم...

مسعود:بچه ها اسماعیل بدهم نمی گه ها...(هم فال ،هم تماشا)البته فقط یکروز آنجا می مانیموبعد میریم به هتل یا مسافرخونه ...اینجوری (با یه تیر سه نشون میزنیم ؛هم یه سربه دوستمون میزنیم وهم یه تفریحی می کنیم وهم ...

اکبر:ابته اگه تحویلمون بگیره خوبه...آخه کدومتون تو این مدت باهاش تماس گرفتینو حالی ازش پرسیدین؟!...تازه الان بی مقدمه بریم بگیم (خرت به چند من).

مسعود:بابا انگار یادتون رفته ها،همین 2 سال پیش نبود که همین منصور کج دست با اهل وعیالش یکماه اومد خونۀ تک ،تک ما وهمش نشسته بود یه جا ومدام به ما(اُردِقند پهلومی داد)که فلان چیزو هوس کردم برام بیار،یا فلان چیزوبچه ها هوس کردن و...

محمود:آره خوب یادم خونۀ ما هم که اومده بود مدام به ما دستور می داد که ...چای تازه دم برام بیار یا چیزی ندارین بخوریم ...تنقلاتی ،میوه ای...بچه ها از گشنگی تلف شدن...ببینم تو شهر شما اینجوری از مهموناشون پذیرائی میکنند؟!...

اکبر:آره خوب یادمه ...ولی این دلیل نمی شه که ماهم مثل اون رفتار کنیم ...آخه ما که اُغده ای نیستیم ؟!...

اسماعیل:والا اونروز با این همه امرو فرمایش ایشون...تازه به من گفت که :بابا نمی خواین شهرتونو به ما نشون بدین؟!...حوصله امون سررفت به خدا بس که به درو دیوار نگاه کردیمو...من حالیم نمیشه باید تلافی این همه خرجی رو که براشون کردم سرشون در بیارم.

محمود:اکبر جون اسی راست میگه ما می خوایم تلافی کنیم به قول معروف(همیشه شعبون،یکبارهم رمضون)والا به خدا همیشه ما حرفتو گوش کردیم ...حالا اینبار نوبت تو که حرف مارو گوش بدی.

بقیه هم حرف محمودرو تصدیق کردند وقرار شد فردای آنروز از رئیسشان مرخصی گرفته وبه مسافرت بروند.

خلاصه هرسه به خانۀ منصور رفتند وحدود یک هفته آنجا ماندند.

منصورهمان روز اول وقتی اونارو دید با تعجب گفت:(چی شده از این طرفا،راه گم کردین)؟!...چی شده که بعد ازمدتها یادی ازما کردین؟!... (حاجی،حاجی مکه دیگه)شما کجا اینجا کجا؟...خب بفرمائید داخل .

بعد از کلی احوال پرسی بین پنج دوست قدیمی آنها وارد خانه شدند. عیال منصور با دیدن آنها که کمی جا خورده بود ...اخمهایش درهم رفت ؛انگار (شصتش خبردارشده بود)که آنها به چه منظور به خونۀ اونا اومده بودند(تلافی)...بعد عیال منصوریواشکی بهش گفت که چیزی برای پذیرائی درخانه ندارند...بهتر به فکر باشدو...

منصور هم به دوستانش تعارف کرد که بنشینند و...بعد خودش رفت ویک پارچ آب خنک تگری برای آنها آوردوبعد گفت:بچه ها ببخشید اگه اشکالی نداره من چند لحظه ای شمارو تنها بذارم ...البته زود برمیگردم .

بچه ها هم درجوابش گفتند: اشکالی نداره ما تا یک هفته ای مهمانت هستیم...راحت باش داداش...ایشاالله که ماهم از خجالتت در میایم.

بعد منصور رفت که یه چیزهائی برای پذیرائی از مهموناش از بیرون بخره تا(دهن زنشوببند)

اسماعیل:بچه ها دیدین چه جوری جوابشو دادم؟...خب دیگه(جواب های،هویِ)بالاخره دیگه(هررفتی،اومدی داره).

اکبر:بچه ها من اصلاً راحت نیستم ...ما شدیم(خاله خوش وعده)... اینجوری ما خودمونو روی سر اون آوار کردیمبه قول معروف(خار شدیم ودرچشم اونا فرورفتیم)...آخه(دردیزی باز ،حیای گربه کجا رفته).

محمود:ای بابا این دیگه چه حرفیه که میزنی...خب تو چرا همه چیو سخت میگیری...بالاخره باید یکی بهش حالی کنه (یه من ماست چقدر کره داره) وقتی میاد خونۀ ما وبرای ماخرج تراشی میکنه یکی هم پیدا میشه که همین بلارو سرش بیاره (کی از ما بهتر)...

خلاصه که این دوستان باصطلاح صمیمی تا آنجا که میشد تلافی کردند و مدام به منصور وعیالش دستور میدادند...وحسابی بهشان خوش میگذشت البته به غیرازاکبر که اهل این کارها نبود ومدام به دوستانش تذکر میدادکه کارشان اصلاًدرست نیست...

بالاخره وقتی تعطیلاتشان به پایان رسید هر کس به خانۀ خود برگشت ...ولی بشنوید از اکبر که دوستیش را با آنها قطع کرد،چون اوبا اخلاق ورفتار آنها اصلاًنمی تونست کناربیاید...بعد از یکسال که گذشت همۀ آنها یه جورائی نتئنستند که باهم کنار بیایند وازهم جدا شدن ... وهر کدامشان به نوبت ازدواج کردندو تشکیل خانواده دادند.

 

 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، طنز، تلافی، دزد، مهمان، مهمانی،  

تاریخ : پنجشنبه 18 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(حرف حساب جواب نداره)

قسمت دوم

گفتم:وای خدا بدادم برس از دست این ...داره منو دیونه میکنه...ببین دوست عزیز برای همین هم گفتم بریم تعقیبش کنیم ...بعد اونوقت از در وهمسایه هاش سوأل میکنیم طرف مجرد یا نه؟!...(شیرفهم شدی) یا نه؟!...پس توبیکاری عاشق دختر شدی ؟...پس اول فکرکن بعد حرف بزن...اینهم مدت مارو(سرکارگذاشتی)؟!...

شاهرخ:هی اشتباه نکن من که مثل تونیستم ...(یه روزعاشق بشم،یه روزفارغ)خب حالا ما یه غلطی کردیم...برای اولین بار...عاشق شدیم ...(خون که نکردیم)!!...کاشکی اصلاً بهت نمی گفتم...چه کاری کردم ها.

بعد ما به تعقیب دختر رفتیم وبالاخره خونه اش را پیدا کردیم ومن هم همونطور که قرار کذاشته بودیم به تحقیقات و...پرداختم ومعلوم شد که دخترهنوز ازدواج نکرده وتصمیمش راهم ندارد...ولی ما باز نا امید نشدیم وقرار شد یکروز شاهرخ موضوع را به پدرو مادرش بگوید ...اونم اگر روش بشود.

یک هفته ای از این موضوع گذشت وشاهرخ اومد پیشم وبهم گفت.

شاهرخ:شاهین جون دیدی چی شد؟...بالاخره موضوع رو به پردو مادرم گفتم.

گفتم:پس بالاخره (تلسمو شکوندی)...خب حالا چرا داری میلرزی؟!... مگه کارخلافی کردی؟...یا خدائی نکرده مگه(قرآن خدا غلط شده)...آخه ...چیه دعوات کردن؟!...

شاهرخ:نه بابا...فقط کمی...چجوری بگم؟...خیلی خجالت کشیدم تا بتونم حرف دلمو بهشون بگم.

گفتم: اینکه دیگه خجالت نداره...این یه امر طبیعی دیگه...بالاخره هر جوانی دیر یا زود باید ازدواج کنه...حالا مکه چی شده؟!...فقط خدا کنه دختر تو رو با این وضعیتت (بیکاری ،بی پولی)قبولت کنه.

شاهرخ:ای وای برمن ...اصلاً فکر این یکی رو نکرده بودم...حالا چی میشه؟!...جواب رد بهم میدن نه اینطور نیست؟!...حالا بذار بریم صحبتشو بکنیم ...ببینم می تونم خودمو پیششون جا کنم (بگذار خودمو جا کنم آنوقت ببین چه ها کنم)...البته توهم باید بهم کمک کنی وآنروز رفتیم خواستگاری با ما بیای وحسابی ازم تعریف کنی.

گفتم:باشه حالا تا اونوقت...(بزک نمیر بهارمی یاد،کُمبزه با خیار می یاد)...حالا اومدیو طرف قبول کرد اونوقت خرج ومخارج زندگیتو از کجا می یاری؟!...حتماً اونوقت میگی...بابام هست دیگه و...(بخورو بخواب کارمه الله نگه دارمه)و...

دیگه شاهرخ سکوت کردو به فکرفرو رفت ؛خلاصه شاهرخ خان  ما باتفاق پدرو مادرش وهمچنین من به خواستگاری دختر رفتیم...وبعد از کلی حرفوحدیث(دست از پا درازتربرگشتیم)...وپدرو مادرش وهمچنین دختر تا وضعیت شاهرخ را فهمیدند...(محل سگ هم بهش نذاشتند) وجواب رد بهش دادندو...به قول معروف(آب پاکی رو رو دستش ریختند)...که اول یه کار مناسب با حقوق بالا ،خانه، ماشین بعد هم یه عروسی باشکوه وبعد یه زندگی لوکس مجلل اونم کجا ...در بالا شهر تهران و...وآخرش بامزه تر بود که مادردختر بهش گفت:(حرفت مفت، کفشت جفت)و...بعد هم مارو با احترام تمام از خانه اشان دک کردند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، جواب، رد، خواستگار، خواستگاری، دختر،  

تاریخ : چهارشنبه 17 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(حرف حساب جواب ندارد)

قسمت اول

منوشاهرخ (بچه محله مونومیگم)؛یا بهتربگم دوست صمیمی وجون جونیم که ازکلاس اول ابتدائی تا سوم راهنمائی باهم تویه مدرسه وحتی تو یه کلاس درس می خوندیم و روزهای تلخ وشیرینی را پشت سر گذاشته بودیم وبه قول معروف(سردو گرم روزگارو چشیده بودیم) ... حتماً میگوئید مگه شما چند سالتون که این حرفهارو به زبون می یارید ...الآنما حدود 22 سال بیشتر از خدا عمر نگرفتیم ولی تو همین مدت کوتاه چه بلاهائی که سرهردومون نیومده...بماند وبس ؛

یکروز منو شاهرخ همینطور که تو خیابون داشتیم به دنبال کار می گشتیم... یهو شاهرخ چشمش به یه دختر(البته به قول خودش)ترگل ور گل افتاد؛البته شاهرخ از اون پسرائی نبود که بی خودی دنبال دخترای مردم بیافته ومدام مزاحمشون بشه...نه اصلاًاز این تیپ آدما نبود ...او خیلی خجالتی بود و وقتی که به یه خانمی حال چه دختر وچه پیرزن ...باشه براش فرقی نمی کرد اوسریع سرش را پائین می انداخت واز کنارشان زود رد می شد و...وقتی هم علت کارش را ازش می پرسیدیم میگفت: خانوم بنده خدا بالاخره ناموس کسی دیگر هست ویا طرف مثل خواهرو مادر ما به حساب می یاد ...وطرف(خانومها) می یان بیرون که آزادانه به کاراشون برسن این دلیل نمی شه که پسرا مزاحم اونا می شند و...

ولی نمی دونم اونروز چه اتفاقی افتاد که با دیدن اون دخترحسابی خود شو باخته بود ومی شه گفت دوست ما هم بالاخره عاشق شده بود اونم چه جوری (با یه نگاه عاشق شده)...وهمان لحظه یه سیخونکی به من زد وموضوع را به من گفت.

 گفتم :کی یو داری میگی؟!...آهان اونو میگی؟!...ببینم شیطون تو که هیچوقت به دخترا نگاه نمی کردی حالا چی شد؟!...ببینم تو این چند لحظه که دیدی به این نتیجه رسیدی؟!...تازه تو از کجا فهمیدی دخترنجیب تشریف دارن؟!...

شاهرخ: خب ...معلوم دیگه ندیدی طرف تا به ما رسید سریع سرشو پائین انداخت...فکر می کنم نیمۀ گمشده ام رو پیدا کردم ...اونم مثل خودم چشم پاک هست...

 گفتم:پس یهو بگو(با یه نگاه دلموبرد)...یا اینکه(چشمم دیدو دلم خواست).

شاهرخ:یعنی چی؟!...این چه حرفیه که می زنی ...مگه طرف کالاست که من بخوامو سریع برم بخرمش و...خیلی خب بگذریم ازاین موضوع  ...حالا نری همه جا (جاربزنی)وآبروی مارو ببری که طرف عاشق شده و...آخه توهیچوقت(نخود تو دهنت خیس نمی خوره)،آخرش مارو تو دردسرمی اندازی .

 گفتم:ببین می خوای تعقیبش کنیم بفهمیم که خونه اش کجاست؟...

شاهرخ:خب که چی بشه؟!...

گفتم:ای بابا...توچقدرخنگی ها...نبادا می خوای بریم آدرس خونه وشماره تلفنشو ازش بگیری؟!...از تو که بعید...آخه مرد مومن تو پیش خودت چی فکر کردی ...فکر کردی که با فالودعا بینی می تونی آدرس خونۀ طرفو پیدا کردو...

شاهرخ:آخه شاهین مارو چه به این کارا که دنبال دختر مردم،اونم چی یواشکی مثل جاسوسها تعقیبش کنیم ...تازه اگه بفهمه اونوقت بدا به حال ما می شه که!!...تازه اومدیوطرف نامزد ویا حتی شوهر داشته باشه...اونوقت چی؟!...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، کوتاه، خواستگاری، جواب، رد، خواستگار،  

تاریخ : سه شنبه 16 مهر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات