(پلوخوری یا دلخوری)

تو جمع دوستان نشسته بودیم که یکی ازآنها گفت: بچه ها یکبار یه اتفاق جالبی برام افتاد که خیلی بامزه اس بذارین براتون تعریف کنم.

یکروز منو دوستم(ابراهیم) ومیگم؛باهمدیگه از یکجا داشتیم رد می شدیم وخیلی هم گرسنه بودیم ویه پول سیاه هم  تو جیبمون نداشتیم که بریم حداقل یه کیک وساندیس به بدن بزنیم وهمینطور پای پیاده داشتیم خیابونا وکوچه هارو گزمیکردیم تا برسیم به خونه امان ...که توی یه کوچه که داشتیم رد می شدیم ؛دیدیم یکجا چراغونی هست وصدای بزنو بکوب (عروسی)برپاست که نگو ونپرس...یکی از خونه ها عروسی بودو خونۀ بغلیش هم عزاداری برپا بود...بقول معروف(نه به آن شوری ،شورونه به آن بی نمکی).

خلاصه به ابراهیم گفتم:بالاخره خدا هیچ بنده ای رو بی روزی نمی ذاره ؛بیا اینم سورو ساتش...من میرم عروسی و توهم برو عزاداری حداقل یه شام مجانی افتادیم به قول قدیمیها که میگفتند:(مفت باشه، کوفت باشه)یا می خوای تو بری تومجلس عروسی و منم برم تو مجلس عزاداری چطور خوبه؟!...

بالاخره تصمیم گرفتیم که من به مجلس عروسی برم وابراهیم هم به مجلس عزاداری برهو

من وارد مجلس عروسی شدم وخودمو فامیل عروس معرفی کردم وچند دقیقه ای گذشت وکمی هم خودمو با شیرینی وشربت وچای سیر کردم...بعد فامیل عروس آمدو گفت:ببخشید شنیدم گفتید از فامیل های عروس هستید ولی من شما را نمی شناسم شما؟!...

منو میگی... خیلی ترسیده بودم که نبادا لو برم ومنو با یه تیپا از اونجا بیرونم کنند...بنابراین گفتم:...ای بابا اون طرف اشتباهی به عرض تون رسوندهمن گفتم که از فامیلای دومادم؛اونهم منو براندازی کرد و راهشو کشیدو رفت.

بالاخره چند دقیقه ای گذشت ولی از شام خبری نبود...حسابی گرسنه شده بودم دوباره یه شیرینی وشربتی نوش جان کردم که یهو دیدم یکی  بطرفم می آید اونهم از اون قل چماغهای گردن کلفت...اود جلو وبهم گفت:ببینم شنیدم  گفتی از طرف دوماد به این جشن دعوت شدی؟!...بنده یکی از فامیلای دومادم ولی شما رو به جا نمی یارم ...جنابعالی کی باشن؟!...

منو میگی چیزی نمونده بود که ازترس غالب تهی کنم که گفتم:والا بنده از فامیلای خیلی دورتون هستم که از دهات اومدم...ببخشید منم شما رو به جا نیاوردم؟!...

طرف گفت:بنده اکبرقصاب هستم ...شما کی هستین واز کدو دهات اومدین؟!...

منم گفتم:نوکرشما بنده اسمم محمد علی هست بچه ها بهم میگن مملی...منم از فلان دهات(...) اومدم؛ولی انگار باورش نمی شد...مجبور شدم چندتا از روستا های اطراف تهرون رو براش اسم ببرم...ولی باز بی فایده بود وطرف هی میگفت:نه ما اونجا فامیلی نداریم...من دیگه کم آورده بودم...نمی دونستم دیگه چی بگم.

طرف گفت:بذار خیالتو راحت کنم اتفاقاً چه فامیل دوماد وچه فامیل عروس هردو تهرونی هستند وهیچکدوم فامیلی تو دهاتای اطراف تهرون ندارند...حالا بگو ببینم تو از عالم غیب رسیدی ؟!...ومثل اعجل معلق تو مجلس ما ظاهر شدی؟!...

خلاصه یقه ام رو گرفت و با یه تی پای جانانه منو از مجلس بیرون کرد...در همین موقع دیدم که دوستم ابراهیم از خونۀ بغلی که عزاداری بود با دست پربیرون اومد...خیلی خوشحال شدم وبطرفش رفتم وماجرا رو براش تعریف کردم و اوهم به حال و روزم خندید وگفت:نگران نباش من تو اونجا هم خودم بی درد سر شام خوردم وهم به آنها گفتم که یه مادرمریض وناتوان دارم وبرای او هم غذا گرفتم...اگه مامانم بفهمه منو میکشه که به دروغ اونوناتوان خوندم پدرمو در می یاره...ولی عیبی نداره چیزی بهش نمیگم؛حالا بیا یکی از غذاهارو تو بخورو دوتا دیگرو یکیشو تو ببر برای مادرت یکیشو هم من میبرم برای مادرم...حداقل اونا هم بی نصیب نمانند.

منم گفتم: اولاً قربون خدا وامام حسین برم که هیچکسو از در خونه اش نمیرونه وبی نصیب نمیذاره و دوماً دستت هم درد نکنه که به فکر ما بودی...بازم ممنون دوست عزیزم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، پلو، عروسی، عذا، امام حسین،  

تاریخ : یکشنبه 31 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(عروس کِشون وداماد کُشون)

یکروز یکی از دوستام به اسم(محمود)بهم زنگ زد وگفت:شایان جون خوبی ؟...غرض ازمزاحمت این بود که می خواستم توچند تا از دوستای تهرونی ام رو به جشن عروسی داداشم که دوهفتۀ دیگه هست دعوتت کنم که اونهم تو روستا مون می خوایم بگیریم ؛برای یکبار هم که شده شما شهری ها هم بیایید به جشن ما ببینید که چطوریه... وچه رسمو رسوماتی داریم...و دورهمی کلی با هم به آن بخندیم...البته منو جونای روستا اصلاً ازاین سنتهای خودمان خوشمان نمی آید؛ولی چون از قدیمها این سنت در روستای ما بوده الآن هم دامادها و عروسها باید بی چونو چرا آنرا قبول کنند...حال چه دلشون بخوان وچه نخوان!!... 

شایان:مگه رسمتون چیه؟!...

محمود:حالا پاشو بیا اینجا با چشم خودت ببین این رسم دیدنی است.

شایان:عجب آدمی هستی تو دیگه حالا یه خورده برام بگی چی میشه مگه؟!...ازت کم نمیشه که؟!...

خلاصه این دوهفته هم گذشت وما هم باتفاق دوستای دیگه ام همانطور که محمود آدرسش را داده بود با ماشین خشایارچهارنفری رفتیم به سوی روستا...و وسط راه هم کمی ته بندی کردیم وهل وهوله ای به بدن زدیم ..اخه پیش خودمون فکر کردیم که نبادا از سور وسات(شیرینی وشام) هیچ خبری نباشه!!...وما گرسنه بمونیم؛حتماً رسمشون همینه که محمود به روی خودش نیاورده ونخواسته که بهمون بگه ...شاید با اینکار می خواسته مارو سورپرایز کنه و حسابی به ما بخنده ومسخره امان کنه!!...اگه اینجوری باشه وای به حالش.

طرفهای غروب بود که به روستا رسیدیم بعد از کلی گشتن به دنبال آدرس بالاخره پیداش کردیم؛وچون خسته راه بودیم از محمود خواستیم که آدرس یه هتل یا مسافرخونه ای را به ما بدهد...تا بتونیم هم کمی استراحتی بکنیم ویه دوش هم بگیریم .

محمود:والا اینجا تو روستای ما نه هتلی ونه مسافرخونه ای هست.فعلاً بیایید تو ...خونۀ ما انقدر بزرگ هست که به هر کدومتون یه اتاق میدم نگران نباشید ؛همانطور که گفتم خونه امون بزرگه که 12 تا اتاق داره که همه یه جورائی به هم راه داره آخه خونۀ ما خیلی قدیمیه وبابام اجازه نمیده که اونو خرابش کنیمو به آپارتمان تبدیلش کنیم همه اش میگه این یادگار بابای خدا بیامرزاش هست و...

خلاصه بعد از کلی تعریف کردن ازخانه اشان وبعد راضی کردن ما که آنجا بمانیم ما هم قبول کردیم واول مارو برد به اتاق خودش که برخلاف همۀ ما که آنقدر شلخته بودیمو اتاقمون شلوغ و به هم ریخته بود برعکس او اتاقش خیلی خلوت بود وهمۀ وسایل به خوبی وبا سلیقۀ خاصی چیده شده بود.

خلاصه با اجازۀ صاحب خانه هر کدام یک به یک ونوبت به حمام رفتیمو خستگی راه رو ازتنمون بیرون کردیم وبعد با سر ووضع شیکو پیک که تو جمع آنها تک بودیم درمهمانی ظاهرشدیم...در همین موقع چشمها روی ما آمده بود...انگار فکر می کردند که به جای یک داماد 4 تا داماد را می بینندوخیلی با تعجب به ما نگاه می کردند...خب(چیزی که عوض داره گِله نداره)آخه ما هم به سرو وضع اونا با تعجب نگاه کردیم؛چون لباسهای اونا البته به قول خودشون پلوخوریهاشونو به تن کرده بودند...ولی به نظر ما انگار لباس خونه گیشونو پوشیده بودند.

بگذریم جشن شروع شد وعروس را با اسب سفید بداخل حیاط آوردند با اینکه لباس عروس هم خیلی ساده ولی سفید وبا چادری سفید طوری مانند که رویش را پوشانده بودند باز جلوی خاصی داشت ...وداماد هم افسار اسب به دست در کنارش پیاده در حرکت بود...واین حرکت به نظر ما خیلی با ابهت بود...راستی یادم رفت که بگویم لباس داماد هم یک کت وشلوار خاکستری بود که به تن داشت ولی خیلی ساده مثل کت وشلوارهای دامادای تهرونی که انقدر پر زرقو برق دارنبود ولی خیلی ساده وبی ریا بود وما کِیف کردیم.جمعیت هلِ هله کنان ودایره زنان به دور عروس وداماد جمع شدند...بعد داماد عروس را از اسب پیاده کرد وباتفاق همۀ فامیل واردسالن بزرگ(که همۀ اتاقها درش به آن باز می شد)شدندچند ساعتی به شادی  و پایکوبی گذشت و وقت خواندن خطبۀ عقد شدند وبا گرفتن رضایت از عروس وداماد...قرار شد سنت را اجرا کنند...البته همان سنتی را که محمود از آن به تمسخر می گفت؛بله داماد آمد وطور عروس را بالا زد و یه چک جانانه ای به عروس زد وعروس هم به مطابقت از سنت او هم چکی محکم به داماد زد...مارو میگی با دیدن این صحنه همینطور هاج و واج به آنها نگاه می کردیم وهم اینکه یه نیشخندی هم گوشۀ لبمان نمایان شد ورویمان را برگرداندیم که کسی متوجه ما نشود...ولی انگار این موضوع همین جا تمام نمی شد.ولی بقیه خیلی عادی رفتار کردند وبا دست زدن وهورا آنها را تشویق کردند.ولی سنت فقط یک چک از هردو طرف به همدیگر بودو بس...ولی اینطور که پیدا بود عروس و داماد از چکی که خورده بودند کمی دلخور بودند وبه آنها برخورده بود...چون هردو آدمهای مغروری بودند کوتاه نیامدندو دوباره به یکدیگر سیلی محکمی زدند وآنقدر این کار ادامه پیدا کرد که آخر منجر به دعوا بین قومو خویشها شد وکلاًعروسی بهم خورد...ولی همه فکر می کردند که این موضوعبخاطر قدم نحس ما شهریهاست...وگرنه همیشه این رسوم خوب برگذار میشد ولی حالا چرا اینطور شده؟!...

ما هم که اینو فهمیدیم(فرار رو به قرار ترجیح دادیم) وزود مجلس عروسی رو ترک کردیم ورفتیم که بساطمونوبدون اینکه پذیرائی بشویم  جمع کنیمو زودتر از اونجا بریم وباتفاق دوستام راهی تهرون شدیم.

منو دوستام تو راه در مورد عروسی اونا صحبت می کردیموهی میگفتیمو می خندیدیم ومن گفتمک بچه ها خدا بداد محمود برسه که باید موقع دومادیش این رسمو اجرا کنه...البته اگه عروس بی زبون باشه یه چک کافیه ولی اگه عروسش مثل همین عروس باشه کارش ساخته است...آخه میدونید چیه واونهم با این جسۀ کوچک و ضعیفی که داره حتماً کارش به بیمارستان میکشه ...وبعد همگی با هم خندیدیم.

چند مدتی گذشت ومحمود برای ادامه تحصیلش به تهران آمد وما هم فرصتو غنیمت شمرده وجریان عروسی رو ازش پرسیدیم.

محمود:والا چی بگم اونروز عروسی بهم خوردو داداشم از خیر عروسی کردن گذشت...وتا چند مدتی کسی جرأت نمی کرد که به اون بگه دوباره عروسی بگیره ...تا اینکه مادرم یه دختر خوبو نجیبی رو براش در نظر گرفت وداداشم گفت:اگه دوباره از این رسمو رسومات باشه من یکی دیگه نیستم ...من میخوام زندگی ام رو با خوشی شروع کنم نه با جنگو دعوا و...آخه اینم شد رسم ورسومات...مگه تو عصر حجر زندگی میکنیم؟!...که با چوقو چماغ بیافتیم به جون همدیگه...

خلاصه مادر وپدرم هم قبول کردند ومادرو پدر عروس هم با این حرف دامادشان راضی به وصلت شدند ...البته با اینکه همۀ روستا با این حرفها راضی نبودند ولی داداشم همه را با حرفهای منطقی اش راضی کرد که دیگر دست از این رسومات بد بردارند،وخدا را شکر داداشم اولین نفر تو روستامون بود که این رسمو سنت را درآنجا ریشه کن کرد...وبا این کارش همۀ جونای روستا را نجات داد وهمه دعا گویش شدند.ومنم از این بابت بی نصیب نماندم...راستی یادم رفت که بگم تو همون عروسی که بهم خورد من یه دختر نجیب وبا ایمانی رو پیدا کردم منکه خیلی ازش خوشم اومده ولی اونو نمی دونم ...قرار موضوع رو به مادرم بگم البته اگه روم بشه...بعد مادرم بره ازش خواستگاری کنه ...خدا کنه که جور بشه اونوقت یه عروسی حسابی میگیرم که همه اتون هزکنیدو(انگشت به دهن بمونید).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، عروس، عروسی، داماد، کشون،  

تاریخ : پنجشنبه 28 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چگونه دنیا به آخرمی رسد)

به نظر شما دنیا چگونه به آخر می رسد.

یکروز که تو کافی شاپ نشسته بودم ودر حال نوشیدن قهوه ای داغ وخوشمزه بودم؛وهمینطور که منتظر دوستم بودم.انگارکمی دیرکرده بود...به ساعتم نگاهی انداختم وبی صبرانه باز منتظرش ماندم.

در همین موقع بود که میز روبروئی ام توجه ام را جلب کرد؛آنها با صدای بلند بطوری که همه بشنوند باهم مشغول صحبت کردن بودند.

آنها دربارۀ(دنیا کی به آخر می رسد)گفتگو می کردند.

یکی ازآنها گفت:به نظرمن هروقت خورشید وماه به هم برسند این اتفاق می افتد ودنیا زیرو روخواهد شد؛چون ماه (مرد)است وخورشید (زن)پس این دو عاشق هم هستند وایندو همیشه وهروز وهرماه وهر سال...به امید اینکه روزی بهم برسند یکدیگر را دنبال می کنند وهر وقت آندو بهم برسند دنیا تمام می شود.

دیگری گفت:به نظر منوقتی آسمان خشمگین شود و باران وبرف و کولاک وطوفان ...دست بدست هم میدهند ودنیا را زیرو رو کنند این اتفاق می افتد.

آن یکی گفت:البته به نظرمن زلزلۀ عظیمی به پا خواهد شد که کوه ها ودشتها را فرا خواهد گرفت واز آنطرف هم طوفان وسیل از طرف دریا به همه جا روان خواهد شد ودنیا بهم می ریزد وهمۀ موجودات را از بین خواهد برد.

درهمین موقع یک میز آنطرفتر یک جوانی آمدو دربحث آن سه مرد وارد شد...از قیافه اش پیدا بود که تازه درس طلبه گی را پاس کرده است؛حال که این گفتگو پیش آمده دیگر طاقت نیاورد وگفت:آقایون اگر راستش را بخواهید من کتابهای دینی فراوانی خوانده ام وهمینطور در قرآن آمده:وقتی حضرت مهدی(ص) ظهور کند و وقتی که قدم به روی این کرۀ خاکی بگذارد ...سیل و طوفان وزلزله به پا خواهد شد وبه این زندگی دنیوی(که ما درآن بسر می بریم)به پایان خواهد رسید؛آنهم به اذن خداوند متعال که قدرتی بالاتر از قدرت او نیست...حال بیهوده با هم بحث نکنید...آنهم معلوم نیست کی وچه موقع از زمان این اتفاق می افتد.

در این موقع آن سه نفر که داشتند به حرفهای آن جوان گوش می دادند؛ با تعجب وناباوری به یکدیگر نگاهی کردند وبرای تائید سری تکان دادند وجریان در همینجا به اتمام رسید.

در همین موقع در کافی شاپ باز شد و دوستم وارد شد ودنبال من می گشت که من با اشاره دستم را بالا بردم و به او خطاب کردم که به پیشم بیاید...و بعد جریانی را که همین چند دقیقه پیش اتفاق افتاده بود را برایش تعریف کردم؛او هم به من پیشنهاد داد که:بیا ...مگه تودنبال یه سوژه برای نوشتن داستانت نمی گشتی؟!...چی از این بهتر اونو بنویس؛فردا هم خدا بزرگ نترس تو بی کار نمی مونی هربار خدا باهات یار وهمیشه سوژه های جدید در اطرافت اتفاق می افته وهمیشه چیزی برای نوشتن پیدا می کنی...نگران چی هستی دیگه؟!...راستی بعد اینجا موافقی به سینما بریم ؟...آخه یه فیلم جدید رو پردۀ سینما گذاشتند...دوستام میگن این فیلم جدید خانوادگی وبا حال بیا بریم ...شاید از فیلم هم خوشت اومدو خواستی یه سوژۀ جدید از توش پیدا کنی؟!...خدا را چه دیدی؟!...َ




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، آخر الزمان، طلبه، امام، زمان، آخر، دنیا،  

تاریخ : سه شنبه 26 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دنیای وارونه)

این داستان واقعی است

همینطور که همه می دانید تو کشور خودمون وقتی که بیمار می شوی و یا اینکه تصادف ویا حادثه ای ناگوار برایتان پیش می آید ، وقتی وارد بیمارستان ها می شوید ، اول می گویند ویزیت و یا حساب بیمارستان ها را بدهید بعد بیمارتان را مداوا می کنیم یا اینکه اول پول عمل بیمار را پرداخت کنید بعد بیمارتان به اتاق عمل وارد شود اگر هم حساب را پرداخت نکنید آنقدر ترتیب اثر نمی دهند تا بیمارتان جانش را از دست بدهد.

همین چند روز پیش بچه ام بیمار شد و اوانو بردم بیمارستان ولی نمی دونم چه اتفاقی افتاد که آنروز پذیرش ویزیت را اول از ما نگرفت و گفت آخر سر که مریضتان مرخص شد حساب می کنیم ... این برایم خیلی جای تعجب داشت و چیزی نگفتم و رفتیم که مریضمان را معاینه کند و قرار شد بهش سرم وصل کنند و یکی از انترن ها امد وبعد از کلی ور رفتن به مریض که هی می گفت : ببخشید رگشو پیدا نمی کنم.

بعد یه دست مریض و از دم آرنج تا به پایین سوراخ ، سوراخ کرد و گفت: بهتر از اون یکی دستش رگ کنم.

بعد هم همین کار را هم روی این دست انجام داد و بالاخره بعد کلی سوراخ ، سوراخ کردن دست مریض یه رگ ناقابلی پیدا کرد و سوزن سرم را توی رگ مریض به اینطرف و انطرف چرخاند و بعد که کارش تمام شد راهشو گرفتو رفت ... بعد از چند دقیقه دیگر همون انترن با چند انترن دیگر آمدند بالای سر مریض ما و خون گرفت که ببرند بدهند برای آزمایش و بعد از 7 ساعت جواب آمد که مریض مشکلی نداره و فقط مسمومیت براش پیش آمده و دکتر هم چند تا قرص و آمپول براش نوشت تو همون7 ساعتی که اونجا منتظر جواب آزمایش بودیم ... چندین مریض تصادفی و ... به اونجا آوردند و مثل همیشه انترن ها دورش جمع شدند انگار که مریض را موش آزمایشگاهی می دونستند و هر بلائی که می خواد سرش می آوردند و...بعد متوجه شدم یه پیرزنی با شوهرش به انجا آمد و اینطور که شوهرش می گفت ؛ زنش حدود 2 ماهی هست که سنگ کلیه داره و مدام به این دکتر و آن دکتر رفته و هنوز با آن همه داروئی که به زنش داده بودند هیچ فرقی نکرده و بنده خدا زنش به گفته همسایه ها که این بیمارستان بهترین هست و دکترهای خوبی دراه به اینجا آورده تا ببیند که چه می شود که یکی از انترن ها اومد که از این پیرزن خون بگیره ببره آزمایش نشون بده ببینند کهجوابش چی هست که...(چشمتان روز بد نبیند)وقتی آمپولرا به زن زد دید خون نمیاد تو شیشه آمپول بنابراین همینطور شروع کرد به تُلمبه زدن آمپول تو رگ مریض بنده خدا که یهوخون فواره زد و ریخت رو لباس شوهر و هم زنش و بعد این انترن که دستپاچه شده بود به دوستانش گفت که بروند چند تا باند بیارند وجلوی خونریزی مریض را بگیرند و بعد خون را که توی آمپول جمع کرده به یکی دیگراز انترن ها داد اون بنده خدا هم که شیشه خونو که دید انگار که حالش داشت بهم می خورد اونو داد دست شوهر مریض و گفت: زود اینو ببر بده آزمایشگاه که اونم ته راهرو دست چپ هست و پیرمرد هم با داد و فریاد و فحش و ناسزا که این چه بلائی ست که سر مریض ما آوردین این بنده خدا خونی تو تنش نمونده که ... اگه بلد نیستید غلط می کنید از مریض خون می گیرید اینکه چرخ ماششین نیست ... مگه می خواید پنچر گیری کنید که تلمبه می زنید...

انترن هم به روی خودش نیاورد و همه انترن های دیگر بعضی ها ناراحت و بعضی دیگر هم خنده کنان آنجا را ترک کردند و پیرمرد هم اول خون رو برد داد آزمایشگاه بعد به دخترش که بعداً آمد به او گفت که مواظب مادرت باش تا اینا یه بلائی دیگه سرش نیاوردند من میرم خونه تا لباسهامو عوض کنم ... بعد زود می آیم.

و رفت ... بعد آنهم که نوبت ما شد و دیگه ما هم که مریضمان کمی بهتر شده بود و رفتیم برای تلخیس و کلی پول از ما گرفتند و مرخصش کردند و دیگه نمی دونم چه بلائی سر اون پیرزن اومد امیدوارم که جان سالم از دست اونا به در ببره و دیگهراهش به این بیمارستانها نخوره و همیشه همه آدم ها سلامت باشند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، واقعی، بیمارستان، انترم،  

تاریخ : دوشنبه 25 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(عمارت سرا)

اینبار می خوام یه داستان نه خیلی واقعی براتون تعریف کنم که اونم مربوط به دوستم و خانواده اش می شود.

من همیشه فکر می کردم که تو خونۀ ما فقط جنگ و جدال و غوغا برپاست ... نگو اینکه نه تنها تو خونه دوستم بلکه تو خونه همه آدم ها از اینجور برنامه های بحث و جدل و ... همه جا هست.

یکروز که برای درس خوندن به خونه دوستم یاشار رفته بودم اولش با خیال راحت توی حیاط روی تخت چوبی که کنار حوض گذاشته بودند نشسته بودیم و داشتیم منو یاشار با هم درس می خوندیم اونم چی ؟! ریاضی و حساب و کتاب که آنهم به تمرکز و فکر زیاد احتیاج  داره مشغول بودیم که یکهو سر و صدائی از داخل اتاق شنیده شد بعد هم یک پیرمرد فریاد زنان از تاق بیرون پرید و پشت سرش به ترتیب یحکپیر زن و چند تا زن و مرد و بچه های قد و نیم قد به دنبالش به بیرون اتاق دویدند و آن پیرمرد مدام فریاد می زد که من از این چیزا ...آمپول، مامپولا خوشم نمیاد مگه زوره ...مگه من چم شده که هرروز به من از اینا می زنید طاعون که نگرفتم فقط یه سرما خوردگی ... فوقش قرار نیست که بمیرم...

همانطور که این حرف ها را می زد دور حیاط میدوید و بعد دور حوض و بعدش هم لا به لای درخت ها می دوید و همه به دنبالش می دویدند و بهش می گفتند ... آخه خان عمو یه لحظه وایسا گوش بده ... ما و دکتر که بد تو رو نمی خوایم... اگر این آمپولها رو بزنی زود تر خوب می شی ها!!...

پیرمرد آنچان می دوید که هیچ کس به گرد پایش هم نمی رسید و همه از نفس افتاده بودند و یکی، یکی از دور دویدن خارج می شدند و به زمین می افتادند و فقط بچه ها بودند که هنوز جوان و تازه نفس بودند و دنبال پیرمرد می دویدند. من با تعجب به این صحنه نگاه می کردم که دوستم یاشار گفت : چی شده؟!...تاحالا اینجوریشو ندیده بودی نه؟!...آخه می دونی چیه خان عموم وقتی جوان بوده یک دونده بوده و تو مسابقات زیادی شرکت کرده و برنده هم شدهاونم چی نفر اول شهری ، کشوری و حتی کشور خارج هم رفته و نفر اول رو کسب کرده ... برای همینم هست که کسی به گرد پاشهم نمی رسه خب(دود از کنده پا میشه)...تازه این یه نمونه از جنجال ههاست اونم طرز خوبش... حالا ندیدی وقتی عصبانی میشه چی کار ها که نمی کنه...(زمین و زمونو بهم می دوزه)به لاغریش نیگا نکن همچین زورش زیاده که هنوزم که هنوزه کسی حریفش نیست ... آخه جوان تر که بوده کشتی کیر معروفی هم تو دهاتشون بوده و اینجوری که از بزرگتر ها شنیده ام خان عمو همیشه نفر اول بوده

منم گفتم: پس این خان عموی شما چقدر پر زور و قوی هست و فکر می کنم هر ورزشی و که بگی انجام داده نه اینطور نیست؟!...

یاشار گفت: نه بابا اینطورها هم که فکر می کنی نیست فقط دو ورزش انجام داده ...یکی دو میدانی و کشتی همین و بس.

خان عمو که حسابی خسته شده بود سریع مثل گربه ای چموش از درخت بالا رفت و روی یکی از شاخه هایی که از همه محکمتر بود نشست تا نفسی تازه کند بقیه هم که به ئدنبالش رفته بودند زیر درخت نشستند ... آنها دیگر نای راه رفتن هم نداشتند چه برسد به اینکه بخواهند از درخت بالا بروند و حتی حال حرف زدن هم نداشتند و با دست هی به او اشاره می کردند که از درخت بیاید پایین و این قائله را پایان دهد ... ولی بی فایده بود  پس یکی از بچه ها که معلوم شده نوۀ پسری اش و همینطور کوچکترین نوه اش بوده و کمی هم شکمو و چاق بود گفت: بابا بزرگ ببین تو جیبم چی دارم... اگه بیای پایین این آب نبات و این شکلات و بهت می دهم ها!!...تازه اش هم از بابام پول می گیرمو می برمت دم بستنی فروشی و از اون بستنی ها که دوست داری واست می خرم ها!!... حالا بیا پایین دیگه.

خان عمو از آن بالا داد می زد که: آهای بچه حالا کارت به جایی رسیده که منو مسخره می کنی ها!!... مگه من مثل تو شکمو و دَله هستم... که با این چیزا خر بشم نه نمیام ... می خواین منو گول بزنید و بهم از اون امپولا بزنید؟!...آ آ آ آی ی (ایها الناس) بگوش باشید این تن خودم نمی خوام با اون سوزنها سوراخ، سوراخ، بشه... مگه زور... منو مثل ابکش سوراخ، سوراخ کردند...آ آ آ آ ی ی بدادم برسید اینها یه مشت سلاخ هستند منو می خوان بکشند...من از اینجا پایین نمیام...بگید این دکتره بره خونه اشون... اون سوزنش رو هم با خودش ببر...تا من بیام پایین.

خلاصه که با پا درمیانی عمه خانوم که آنهم پیرزنی بود که همه فامیل بهش احترام می گذاشتند بالاخره خان عمو از درخت پایین آمد و آخرین آمپول را هم نوش جان کرد و این موضوع ختم به خیر شد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، عمارت، آمپول، خان، عمو،  

تاریخ : یکشنبه 24 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(انگشت نما)

تومحلۀ ما یه کوکب خانومی بود که زن میا نسا ل وخوش برخوردی بود...وانگشت نمای محله امون بود؛منظورم اینه که این کوکب خانوم معروف بود به کوکب گلی...چون همیشه تو حرفهاش یه تکه کلام که چه عرض کنم؛یک جمله ضرب المثلی بود که به کار می برد(گل پشت ورو نداره)...و همیشه اینو می گفت؛حال چه ربطی به حرفی که میزد داشته باشه چه نداشته باشه...مثل من که همیشه تو جمله هام از(مثلاً ، خلاصه ،بالاخره...)استفاده میکنم.خب هرکسی یه ایرادی داره دیگه.

کوکبگلی یه روز اومد خونۀ ما که قدم نورسیدۀ برادر زاده ام روکه همون نوۀ مادرم می شود را به مادرم تبریک بکوید وبا یک جعبه شیرینی ویه دست لباس بچه که در دست داشت وارد خونه امون شد.

کوکب:سلام آبجی مینا خوبی،خوشی؟...بچه هات چطورند؟همگی خوش وسلامتند؟...آقاتون چطور؟...راستی ازمامان بابات چه خبر الحمد الله که سلامت هستند؟...اوآ این دیگه چه حرفیه که من میزنم معلوم دیگه خوبند...(گل که پشت ورو نداره) وقتی بهشون برسی سلامتند دیگه...راستی قدم نو رسیده اتون (نوه) مبارک باشه...شنیدم نوه ات پسر؟...هردو که سالم هستند(نوه،عروس)؟!...اوآ دوباره از اون حرفا زدما منو ببخش خواهر...البته که سالمه(گل پشت ورو نداره).

خلاصه که مثل گرامافونی که هی سوزنش گیرکرده باشه مدام حرف میزد واجازۀ حرف زدنو به کسی نمی داد وهمه اش یه چیزو مدام تکرار میکرد(گل پشت و رونداره)مادرم هم بعد از کلی احوالپرسی وچاق سلامتی با کوکب گلی وهمینطور تشکر کردن بابت هدیۀ ایشان (کوکب گلی)...به من اشاره ای کرد که بروم برای مهمانمان میوه وچای بیاورم ...منم رفتم آشپزخونه وبه خواهر بزرگم گفتم :تو چای روبیار منم میوه رو آماده میکنم وتوهم (برادر کوچکم)کاردها وپیش دستی هارو بیار؛بعد همگی مشغول کارهای خودمون شدیم.

خلاصه که آنروز حسابی از کوکب گلی پذیرائی کردیم؛آخه کوکب گلی یه آدم حرف درآری بود که نگو نپرس...یعنی اگه خونه ات کثیف باشه میره همه جا جار میزنه ویا اگه ازش خوب پذیرائی نشه هم همینطورو بعد میشینه ومیگه که فلانی به من بی محلی کرد و...حالا بشنوید از کوکب گلی وقتی بچه رو دید باصطلاح خودش شروع کرد از بچه تعریف کردن که:وای خدای من اینو ببین چه پسر کاکل زری قندو عسلیه...آخه کلۀ بی موش رو نیگا مثل کلۀپدر بزرگش(پدر زن)، اینجارو نیگا ابروهاش چقدر پت وپهن ومردونه است مثل ابروهای باباشه...چشماشو ببین مثل چشمای مامانش سیاه وبراقه ...وای دماغ کوچولوشو ببین مثل دماغ مامان بزرگش(مادر شوهر)...دهنشو نیگا مثل (ورو کرد به منو گفت) دهن تو هستش کوچیک وباریک...البته (گل پشت ورونداره)...واه،واه،واه گوشاشو ببین مثل گوشای پدر بزرگش(پدرشوهر)...مثل اون گوش بزرگی داره که اصلاً بدهکار حرفهای کسی نیست و فقط کار خودشو میکنه...وای زبون درازش به کی رفته اصلاًتو دهنش جا نمیشه...اینیکی غلط نکنم حتماًبه مامان بزرگش(مادر زن)رفته...البته به دل نگیریدها اینارو گفتم که مبادا بگین کوکب داره بچه امونو داره چشم میزنه ...یه اسفند براش دود کنید... (گل پشت و رونداره).

خلاصه که باتعریفهائی که کوکب گلی از بچه کرد حتماً پیش خودتون میگید این چه جوربچۀغیرعادی هست که همه چیزش به یکی رفته ...نه اینطور نیست ؛روی هم رفته بچۀ خوشگلی هست وبه نظر من اصلاً اون مثل کسائی که کوکب گلی میگفت نبود...اونهم مثل تموم بچه هائی که تازه به دنیا می آیند هست...به قول مادرم که میگه تا وقتی بچه بزرگ شود(هزار چهره عوض میکنه) همه که مثل هم نمیشوند؛ تازه دوتا بچۀ دوقلوهم شبیه هم نیستند...حال چه از نظر چهره ای ویا رنگ پوست یا مو ویا حتی تن صدا وقدوقواره (کوتاه وبلند) ویا ازنظر   اندامی(چاق ولاغر)با هم (از زمین تا آسمون) فرق دارند...وحتی میشه گفت اخلاق ورفتارهایشان هم با یکدیگر فرق دارد(خجالتی یا پرو)،(کم حرف یا پرحرف)،(خوش اخلاق یا بداخلاق)...بالاخره چهره شناسی کوکب گلی هم به اتمام رسید وپاشدو رفت خونل خودشون.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، طنز، نظر دادن، چشم زدن، گل پشت و رو نداره، دوقلو،  

تاریخ : جمعه 22 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خانۀ جدید،محلۀ جدید)

تازه به خانۀ جدیدمان نقل مکان کرده بودیم و هرآن منتظر بودیم توهمین اسباب کشی یکی از همسایه ها بیاید وبه ما کمک کند ویا اینکه از ما باچای وشربت پذیرائی کنند...چند ساعتی بداین منوال گذشت...  ولی دریغ از یک همسایه که بیاید ویک اظهار نظری بدهد...ولی هیچ خبری نشد؛چون تو محلۀ قبلی که بودیم همۀ همسایه ها یک جورائی عادت داشتند ...که هر تازه واردی که به محله اشان می آمد...همان روز اول سر از کارش در بیاورند...ولی اینجا (محلۀ جدید)اینطوری نبود.اینجا کلاً محلۀ ساکت وآرومی بود وفقط صدای دل انگیزپرندها بود که به گوش میرسید...و اگر آنها هم این موضوع را درک میکردند حتماً سکوت اختیار میکردند...خلاصه که اینجا هیچکسی تو کارکسی دیگر دخالتی نمی کرد؛البته ازاین لحاظ خوب است...ولی تو یک موردهائی اصلاً خوب نیست ؛آنهم اینکه اگر یکروز اتفاقی برای کسی بیافتد مثل(سرقت خانه) ویا حادثۀ ناگوارمثل(آتش سوزی ومرگ ومیری)اتفاق بیافتد هیچکس پیدا نمی شود که کمکی بکند.

البته ما از قدیم شنیده ایم که همسایه از فامیل به آدم نزدیکترو موقعۀ خوشی وناخوشی به دادت می رسد و...ولی تو این محله اینطور نبود و کلاً با این حرف ها بیگانه بودند.

خلاصه که یک هفته ای گذشت واز کسی خبری نشد...ما بچه ها هم که هر کدام به مدرسه امان رفتیم البته آنهم تو مدرسۀ جدید که برایمان قریب بود. وپدر مان هم که به سر کارمی رفت وفقط او بود که مشکلی با این وضعیت جدید نداشت...چون اوهمیشه از صبح خیلی زود به سر کارمی رفت وشب هنگام به خانه برمی گشت وبا هیچکسی هم روبرو نمی شد مگر موقعی که اگر کسی بخواهد آنموقع شب به ماشین خودشان سری بزنند ویا اینکه بخواهند زباله ای دم در خانۀ خودشان بگذارند وپدرمان را ببینندو بخواهند با او سلام واحوالپرسی بکنند... فقط همین؛ فقط بنده خدا مادرم از این اوضاع کنونی ناراحت بود وتنها مانده بود؛ که او هم تصمیم گرفت که برای آشنای بیشتر با همسایه ها کیک بزرگی بپزد وآنرا بین آنها تقسیم کند.

اول ازهمه به خانۀ همسایۀ مجاوری (دست راستی) رفت؛خانومی جوان با فیس وافاده وبا ابهت تمام (عصا قورت داده)در پاشنۀ در ظاهرشد وگفت: سلام بفرمائید کاری داشتید؟.این دیگه چیه نذریه(انشا الله که قبول باشه)...وظرف را از مادرم گرفت وگفت:یک لحظه صبر کنید الآن ظرفش را برایتان می آورم.

مادر می خواست تازه جواب سلام طرف را بدهد که خانوم رفت وبعد از چند ثانیۀ آمد وظرف را به مادر داد وتشکر کرد ومادر هم سریع سلامی کرد وگفت:اولاًسلام عرض کردم من همسایۀ جدید دیوار به دیوارتونم ما تازه یک هفته هست که به این محله اسباب کشی کردیم... خیلی محله اتون آرومه این خیلی خوبه نه؟!...خانوم جوان:اوه ...پس یک هفتۀ پیش سرو صدای شما بود که آرامش مارو به هم زده بودپس اینطور؟!...خب حالا می گوئید چه کاری از دست من ساخته است؟!...  مادر:البته چیزی نمی خواهم قرض از مزاحمت فقط آشنائی با شما ودیگر همسایه ها بود ؛البته باز ازشما معذرت می خواهم که آنروز با سر صدامون باعث ناراحتی شما شدیم...خب اسباب کشی هم کمی سرو صدا داره دیگه...حالا باید زحمتو کم کنم با اجازه اتون...خداحافظ.

زن جوان دیگر حرفی نزدو فقط به علامت خداحافظی سری تکان داد وبه داخل خانه اش رفت.

مادر که از برخورد آن زن ناراحت شده بود دیگر چیزی نگفت و برگشت به خانه تا بقیۀ کیک را بین همسایه های دیگر پخش کند؛ تا چند تا خانه آنطرفترهم همسایه ها کمی مثل همون خانوم بودند وفقط دو تا از همسایه ها که خانه اشان از خانۀ ما دورتر بود که یکی از آنها یک خانوم مسن ودیگری یک خانوم جوان با دو فرزند دوقلویش که خیلی هم بازیگوش بودند از بقیۀ همسایه ها مهربانتر بودند وبرخوردشان با مادرم خوب بود ومادرهم خدا را شکر میکرد که حداقل تو این محله 2 نفر هستند که با بقیه فرق داشته باشند...ولی باز مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند که بخواهند با ما رفت وآمد بکنند ولی بازهم همین هم غنیمت است؛مثل(لنگ کفشی در بیابان) البته با این حرفها نمی خواهم توهینی کرده باشم.

آنشب مادر همۀ اتفاقاتی را که در طی روز برایش افتاده بود برایمان تعریف کرد؛همۀ ما از این بابت خیلی ناراحت شدیم وبا تعجب به یکدیگر نگاه می کردیم ...انگار وارد یک شهر ویا یک کشور غریب شده بودیم وکاملاً با آنها بیگانه بودیم...البته این موضوع الآن برای من وبرادرم زیاد مهم نبود ولی وقتی فکر تعطیلات تابستان را  که کردم دیدم واقعاً برای ما بچه ها هم سخت می شود...اونوقت تو تابستان ما باید چیکار کنیم؟!...آخه منو برادرم چه روزهای تعطیل وچه تابستان که می شد با بچه های محله می رفتیم فوتبال بازی می کردیم البته(تو محلۀ قبلی)...ولی حالا چی ؟!...باید گوشۀخانه بشینیمو با هم فوتبال دستی بازی کنیم واونهم سر وصدائی نکنیم که مبادا مزاحمت برای اهل محل پیش بیاید.ولی این غیر ممکن است چون اینطور که همه می دانید فوتبال یه بازی هیجانی وپر سرو صداست حال چه بیرون خانه باشه چه داخل خانه ...البته اگر مادرم بگذارد که آنهم غیر ممکن فقط داخل خانه آنهم با صدای آروم ویواش فوتبال دستی بازی کنیم اگر غیر از این باشد که فاتحه مان خوانده است...آنموقع است که باید بازی را کنار بگذاریم و به همدیگر نگاه کنیم ...هییسسس ساکت.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، همسایه، محله، جدید، خانه، کوتاه، بازی،  

تاریخ : پنجشنبه 21 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تعطیلات پردردسر)

یادم میاد وقتی بچه بودم بعضی ازتابستانها برای دیدن عمومظفرم به  روستایشان می رفتیم؛او یک باغ پرازدرختای گیلاس وآلبالو داشت و هروقت ما یا عمه ها وعموهای دیگرم به آنجا می آمدند با میوه های درختانش از آنها پذیرائی میکرد؛وچقدرهم آن میوه ها (البته هم چیدنش وهم خوردنش) خوشمزه بود وبه ما بچه ها که خیلی می چسبید مخصوصاً چیدنش...البته عمو اجازه نمی داد که ما از درخت بالا بریم او می گفت:بچه ها این کار خطرناکیه یه موقع خدائی نکرده از اون بالا میافتید پائین و دستو پاتون میشکنه. بعد خودش نردبانی میاورد و می رفت بالای درخت وما بچه ها هم چادر بزرگی را که مخصوص همین کار بود وازهرچهارطرف می گرفتیمو منتظر میشدیم تا او میوه هارو بچیندو داخل چادر بیاندازد. بعد که به اندازۀ لازم میوه هارو می چید ...همه باتفاق هم به خونه اشون که تو همون باغ بود برگشتیم وآنها را به خانومها میدادیم که بشویند وبعد از آن نوش جان میکردیم.

ما هر وقت برای تعطیلات به آنجا میرفتیم حدود دو هفته خونۀ آنها میماندیم و آنها هم هروقت به شهر(خونۀ ما) میامدند دوهفته میماندند. ولی خونۀ ما  در یک آپارتمان 5 طبقه قرار داشت که ما هم در طبقۀ چهارم آن زندگی میکردیم وفقط یک حیاط بزرگ داشت که بچه ها برای بازی به آنجا میامدند البته نباید سرو صدا میکردند چون همسایهای آپارتمان ناراحت میشدند ومیگفتند که باید فرهنگ آپارتمان نشینی را رعایت کرد و...یکروز که عمواینا به خونه امون اومدند پسر عموم گفت که بریم با هم آسانسور بازی کنیم منم که بدم نمی اومد باهم رفتیم وکمی آسانسور بازی کردیم وبعد بهش گفتم که اگه زیادی با دگمه های آسانسور بازی کنیم ...خراب میشود وممکن تو آسانسور گیر کنیم ویا سقوط بکنه وما توش بمیریم ...پسر عمو هم که ترسیده بود دیگه بس کرد وباهم رفتیم که توپ بازی بکنیم.

یکروز که ما تو خونۀ عمو مهمان بودیم من هوس میوۀ تازه کردم (گیلاس وآلبالو)وبه پسر عموم گفتم :بیا یواشکی به باغ برویم وکمی میوه بچینیم؛او هم قبول کرد...در همین موقع بود که دو خواهر ودو دختر عمویم هم که گوش وایساده بودند حرفهای مارو شنیدندو به ما گفتند:ما هم با شما میایم اگه مارو همراهتون نبرید به همه میگوییم که شما می خواهید یواشکی برید تو باغ ومیوه بچینید...

اولش ما قبول نمیکردیم ...ولی بناچار قبول کردیم که اونارو هم با خودمون ببریم و6 تائی  یواشکی به باغ رفتیم...بعد من گفتم :بهتر یه نردبون با خودمون ببریم ...بعد پسر عمویم بهم گفت: نه نمیشه اولاًکه سروصدا میشه .منم گفتم:پس چطوری از درخت بالا بریم .پسر عموم گفت:پای پیاده...مگه از درخت بالا رفتنو بلد نیستی؟!...نبادا می ترسی که از اون بالا بیافتی زمین...نی،نی کوچولو.منم بخاطر اینکه جلوی دخترا کم نیارم گفتم:نه بابا این چه حرفیه منو ترس!!...تازه کی میگه که بلد نیستم حالا ببین چطوری مثل یه گربه از درخت بالا میرم.

منو پسر عموم همزمان به درخت چسبیدیم ...ولی او سریع مثل بچه گربه از درخت بالا رفت ...ولی من هنوز به درخت چسبیده بودمو هی به درخت چنگ میانداختم بیچاره درخت از بس بهش چنگ کشیده بودم پوستش کنده شد...ولی با هر جون کندنی بود از آن بالا رفتم ؛از اون بالا که به پائین نگاه کردم یهو سرم گیج رفت ولی هر طوری بود خودمو کنترل کردم که از آن بالا نیافتم بعد دیدم که پسر عموم همچنان تندو فرز گیلاس هارو تو چادری که دخترا زیر درخت از هر چهار طرف گرفته بودند میریخت که میشه گفت که کارش روبه اتمام بود ولی من هنوز یک آلبالو هم نکنده بودم ...اول جا پامو رو شاخۀ اول درست نکرده بودم که یکهو پام لیز خود وداشتم میافتادم که سریع خودمو جمع وجور کردم وبه تنۀ درخت محکم چسبیدمبعد شاخۀ بالائی رو گرفتمو خودمو کشیدم بالا و روی شاخۀ دوم که محکمتر بود پامو گذاشتم ویه پای دیگر رو روبروی شاخۀ دیگر محکم گذاشتم ونفسی راحت کشیدم؛بعد شروع کردم به چیدن آلبالوها ویکی یکی آنها رو چیدم ...در همین موقع به علت سنگینی وزنم دیگر شاخه دووم نیاوردو شاخه بلافاصله شکست ومنم که تعادلمو از دست دادمواز اون بالا به زمین سقوط کردم وهرو پایم شکست؛بچه ها هم که خیلی ترسیده بودند که نکند بلائی سرم اومده باشه سریع منو بردند خونه وموضوع بر ملا شد و بزرگترها هم همۀ مارو دعوا کردندو منو به بهداری یا همون درمانگاه بردند وهردو پایم را گچ گرفتند.کلاً تابستونم رو هم به خودم وهم به خانواده و فامیل زهره مار کردم...وتا موقع باز شدن مدرسه ها هنوز پام تو گچ بود واواسط مدرسه ها بود که گچ پامو باز کردند وکمی با عصا راه می رفتم وبعد هم که کمی بهتر شدم عصا را هم کنار گذاشتم ویواش،یواش راه رفتم ...ودکتر بهم گفته بود که بهتر بعد از این بیشتر مراقب خودم باشم...و اوائل زمستان بود که دیگر پاها خوب شده بود وبا دوستام از دم خونه تا خود مدرسه روی برفها سر می خوردیمو وحسابی کیف میکردیم .

ولی اونسال تابستون خیلی به ما بد گذشت وتنها تابستونی بود که اونجور با پای شکسته کوشۀ خونه نشسته بودم ونمیتونستم با بچه های محلمون برم توپ بازی کنم...فکر میکنم این درس عبرتی برام شد که اولاً دیگه از درخت بالا نروم  و دوماً بهتر از این به بعد ورزش بیشتری بکنم وکمی هم رژیم بگیرم چون همین سنگین وزنی ام بود که کار دستم داد.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، تعطیلات، درد، سر، درخت، آلبالو،  

تاریخ : شنبه 16 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات یک هنرپیشه)2

بعد از چند ساعتی که گذشت مهمانهای کد خدا بعد از صرف صبحانه مفصلی که کدخدا برای انها تدارک دیده بود به بیرون خانه کدخدا آمدند و یکی یکی از بعضیها بقول خودشن تستی گرفتند بعضی ها خیلی چپر چلاق بودند و بعضی ها هم خیلی حرفه ای عمل می کردند ... و این تست ها تا خود شب ادامه پیدا کرد  و بقیه هم برای فردا ماند که من هم جزوشان بودم .

فردای آنروز: منو صدا کردند و رفتم که به سوالاتشون جواب بدم. کارگردان : خب بینم بلدی گریه کنی؟یه نمونه برام انجام بده.

گفتم: والا گریه ام نمیاد.

کارگردان : اصلاً تا حالا گریه کردی؟

من: والا وقتی بچه بودم خیلی شیطنت می کردم و ننه ام خیلی منو می زد و حسابی گریه می کردم... چطور مَگَه؟...

کارگردان : حالا می گی چیکار کنیم به همکارام بگم یه فس کتکت بزنند تا گریه کنی؟!...

من: والا خود دانید منم که بیکار نمی مونوم که مثل بز وایسون کتک بخوروم که... مو هم از خجالتتون در میامو حسابی یه فس همکاراتونو می زنوم... چطورَ خوبهَ؟!

کارگردان خندید و گفت: خیلی خب... ولش کن...ببینم بلدی بخندی؟یا اونم باید به زور بخندونیمت ؟!

من: والا چی بگُم... ما که الان خندمون نمیاد... شاید اگه یه جوک خنده دار بگی ... یا اینکه قلقلکمون بدین یه نیش خندی بزنوم ... حالا امتحان کنید ببینوم چی می شهَ!!

کارگردان :: ای بابا ما با تو چیکار کنیم؟!... ولش کن... یکمی راه برو ببینم چطوریِ استیل بدنت...

من: ما که خیلی وقت راه افتادوم ... چی گفتین؟! ... ولی بدن ما از استیل و آهن نیستی ها... بهتون گفته باشم همش از گوشت و پوستو استخون ناب هاها...ما اینقدر هم مُفنگی نیستون هاها...حسابی زور و بازو دارومها بزن بهادور هم هستوم هاها... میگی نه از کدخدا و بقیه اهل محل بپرس همه بهت می گن...ما چی هستوم ... اینجوری ما رو نیگا نکن هاها... ما واسه خودمون کسی هستوم... پهلونی مثل ما تو این دهات پیدا نمیشه هاها...

کارگردان خنده ای سر داد و گفت: خب بگو ببینم اسمت چیه؟ چی کاره هستی؟...

من: چی شد، چی شد به ما که رسید باید شناسنومه بدیم خدمتتون... چرا از بقثیه اینو نپرسیدین ... خون اونا رنگین تربود ... کارمون هم چوپونیه اسمم هم محمد علی معروف به (مملی)... حالا راضی شدید؟

کارگردان باز خنده ای کرد و گفت: باشه، باشه... ناراحت نشو ... من ازت خوشم اومده ... و یه فکرایی برات دارم تو بدرد فیلم ما می خوری ... پس برو پیش دستیارم و اسم و رسمتو بگو و از فردا کارمونو شروع می کنیم و چند تا نمونه کار از تو و بقیه دوستانت که انتخاب شدند می گیریمو...

منم تا اینو شنیدم مثل فنر از جام پریدم و حسابی بشکن زنون ورقصون رفتیم پیش ننه ام که تو جمعیت وایساده بود و منتظر من بود و بهش گفتم که قبول شدم و می خوان ازم یه هنرپیشه بسازند اولش ننه ام خیلی خوشحال شد ولی بعدش دیدم که اخماش رفت تو هم و گفت: حالا چی مِشه؟!... حالا نبرنت ترون پیش زنهای بد و با اونا فیلم بازی کنی هاها... بخدا شیرمو حالات نمی کنم هاها...آقت می کنم  اگه ببینم با اونا حرف می زنی (زنها)

منم یهش گفتم: نترس ننه هیچیمون نمی شه.. من ثل شیروم ... هیچ زنی تا مو نخوایم نمی تونه به مو نزدیک شه... چی فکر کردی ... تازه ننه ما سی سالمونه هنوز زن نگرفتوم ... تازه اونم اگه بخوایم زن بگیروم از همین دهات خودمان همین دختر مش غلامو می گم اسمش چی بود؟... سکینه جونومو می گیروم ... کی از این بهتر و نجیب تر ... تازه اش هم اونوم عاشقمونه... بعضی موقع ها یواشکی همدیگه رو تو چراه گاه می بینوم که داره می ره سقاخونه که شمع نذر کنه و ... باهاش چند کلومی حرف زدوم... معلوم شد اونوم ما رو دوست داره... مو باهم خیلی خوشوقت میشیم هاها...برامون دعاکن ... بذار کارمون تو سینمو (سینما) بگیره اونوقت حسابی که پولدار شدوم میامو اونو می گیروم ... به امید خدا همچی جور میشه غصه نخوری هاها...

ننه مون هم با گوشه چارقدش اشکاشو پاک کرد و یه نیش خندی به گوشه لبهاش داد و ما را هم دعا کرد . الان هم که من یه هنرپیشه معروفی شدم فکر کنم از دعاهای مادرم بود که به اینجا رسیدم... تازه تو هم که از زندگی ام خبر داری بعد از موفقیتم رفتم به روستامون و سکینه رو از باباش خواستگاری کردم و اونو با ننه ام رو بهه تهرون آوردم و تو اینجا یه خونه براشون گرفتم و زندگی خوشی رو می گذرونیم و الان هم یه پسر و دختر 4 ساله دارم که دوقولو هستند و دیگه فکر نکنم چیزی تو زندگیم کم داشته باشم ... به امید خدا چند روز دیگه هم تو یه فیلم دیگری بازی می کنم ... الان اگه حسایشو بکنی از اونموقع که به تهرون آمدم حدود 10 سال می شود که به اینجا اومدم و تواین مدت 20 تا 25 تا فیلم بازی کردم اون هم تو نقش های مختلف و ... و کلاًاز زندگیم راضیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، بازیگر، هنرپیشه، هنر، خاطره، خاطرات،  

تاریخ : جمعه 15 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات یک هنرپیشه)1

یکروز یکی از دوستام که هنرپیشه شده بوود از خاطراتش برالم تعریف کرد که چطوری به اینجا رسیده بود ...

او گفت ؛ یکروز خبر دار شدیم که چند نفر که کارگردان و تهیه کننده از تهران به دهات ما می خواهند بیایند ما هم لاز یک هفته جلو تر روستای خودمونو آذین بنتدی کردیم(چراغونی)...وکلی برای وردو آنها تدارک دیده بودیم مخصوصا که کدخدا یک طومار درست کرده بود و کلی هم برای آنروز سخنرانی می خواست بکنه و یک هفته جلوتر برالی ما هم سخنرانی کرد که : مردم عزیز بهتون متذکر می شم که چند نفر سینمائی به روستای ما خواهند آمد همانطور که می دانید آنها می خواهند از بین شما چند نفر هنرمند پیدا کنند البته برای فیلمی که میخواهند بسازند بالاغیرتاً لطف کنید آبروی ما را حفظ کنید و از خود هنرنمایی نشون بدهید بعد این تهرونیا فردا نرند پشت سرمون صفحه بذارند که چه روستائی های بی کلاسی بودند واز مرد داری هیچی سرشون نمی شد و ... تازه اش هم قرار این چند روز تو خونه من مهمان باشند بعد از خودتون دهاتی بازی در نیارید و هر روز بیایین در خونه من و مزاحمت ایجاد کنید و سر و صدا راه بندازید ها... شعور داشته باشید هر وقت لازم شد به مشتی صفر می گم بیاد در خونه تون تا یکی ، یکی بیاید اینجا تا ازتون تست بگیره و...یهو مثل مور و ملخ درم درخونه من جمع نشید ها...

خلاصه که مدام حرف زد و حرف زد و مردم بیچاره هم مثل ادم ها یمبهوت و گیج به حرفاش گوش دادیم... تا بالاخره اون روز رسید با ورود اون ها (کارگزردان و بقیه افرادش) همه انگار حرف ها یکد خدا (یعقوب) رو فراموش کرده بودند مثل سیل به آن ها هجوم بردند و یکی یکی جلو اومدند و شروع کردند به دیده بوسی با آن ها البته خدا را شکر که همه انها مرد بودند زن توشون نبود ... وگرنه معلوم نبود چی پیش میومد البته زنها و دختر هامون هم از دور جیغ و دادی می زدند و بقول خودشون احوال پرسی می کردند البته به آنها نزدیک نمی شدند از همان دور برای آنها دست تکان می دادند و ... خلاصه که آنها با سلام و صلوات و دود اسفند راهی خونه کد خدا شدند و کد خدا هم به نوبه خود ورود آنها را تبریک گفت و طوماری که از قبل برای سخنرانی آماده کرده بود برای تازه وارد ها خواند و خوش آمد بلند بالائی براشون ایراد کرد. بعد از آن کدخدا از آنها پذیرائی کرد و چقدر هم چلو مرغ و چلو خورشت های مختلف که سالی یک دفعه هم برای خود و خانواده اش نمی گذاشت ولی برای مهمانانش حسابی سنگ تموم گذاشت و انروز همه تا شب دم در خونه کدخدا جمع شده بودند تا ببینند آخرش چه می شود... و در آخر مشتی صفر امد و به همه گفت که : هر کی برگرد خونه اش فعلاً مهمانها خسته راهند و باید امشب رو ذاستراحت کنند همه برید خونه هاتون فردا صبح بیاین تا ببینیم چی پیش میاد ... حالا برید به سلامت ... خیر پیش... برید دیگه چرا باز وایسادین مثل بز به من نگاه می کنید برید خونه تون دیگه ... یالله ...  یالله... کیش،کیش همه لونۀ خویش...برید.

بعد همه را با دست راهی خانه یشان کرد انگار داشت مرغ و خروسها را به لونه هاشون جا می کرد.

فردای آنروز صبح زود هنوز افتاب نزده بود همه مردم دم خونه کدخدا جمع شده بودند تا ببینند چه می شود ... انگار سخن رانی چند روز پیش کدخدا را یادشون رفته بود که گفته بود بیخودی دم خونه اون جمع نشوند ؛ خلاصه بعد از کلی سر و صدا مشتی صفر اومد و گفت: چه خبرتون... بزارید چشممون باز بشه بعد اینجا اجتماع کنید... مگه اینجا کله پزی به این زودی اومدین اینجا بنده خداها  مهمون ها هنوز از خواب بیدار نشدند... حالا می خواین اینا رو فراری بدین که دیگه اینطرفها پیداشون نشه ؛ گفتم که برید خونه تون بعداً خودم میام دنبالتون ...

ولی مگه گوششون بدهکاراین حرفا شد... سفت و سخت سرجاشون وایساده بودند و منتظر نتیجه کارشون بودند ... ولی اینبار خیلی آروم دم خونه کدخدا نشسته بودند و هر کدام دو به دو و یا سه نفری و آهسته و آرام با هم مشغول صحبت بودند...

خلاصه که چند ساعتی نگذشته بود که یکی از همان مهمان ها خمیازه کشان همانطور که داشت به بدنش کش و قوسی می داد از ایوان خانه کد خدا پیدایش شد و تا چشمانش را مالید و به منظره اطراف نگاهی انداهخت و با تعجب دید کلی آدم بیرون خونه کدخدا نشسته اند و با تعجب به او نگاه می کنند که او دارد چیکار می کند... بیچاره کمی خجالت کشید دوباره به اتاق برگشت. 

ادامه دارد...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، هنرپیشه، بازیگر، خاطره، خاطرات، دهات،  

تاریخ : پنجشنبه 14 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلا تکلیفی)

قدیمها تا اونجا که من یادم میادهمیشه مادرمون نمی گذاشت ما پامونو از در خونه بیرون بذاریم (البته ما دخترها)فقط موقعۀ مدرسه رفتن بود که اونم باید صبح زود از در خونه بزنیم بیرون تا به قول معروف (آفتاب ومهتاب مارو نبینند)...وزودتراز وقت باز شدن مدرسه به آنجا برویم وسر ساعت که مدرسه تعطیل می شود به خونه برگردیم؛واگر  دیر به خونه می رسیدیم ...کارمون دیگه ساخته بود وبس...آخه اگه موتور جت هم به خودمون میبستیم هم نمی تونستیم به اون زودی به خونه برسیم؛وگرنه چه ها که به سرمون نمی آورد و...خلاصه که فاصلۀ مدرسه تا خونه رو تمام راه رو باید با دو(دو ماراتون هم سریع تر) طی میکردیم.

البته تابستونها چون مدرسه تعطیل بود کمی راحتر بودیم ولی از یه بابت خیلی بد بود چون دیگه ما از بیرون رفتن منع می شدیم وآنوقت فقط باتقاق پدرو مادرمون میتونستیم به پارک ویا مسافرت برویم و... ولی برادرانم آنها (از هفت دولت آزاد بودند)وبه هرکجا که میخواستند  می رفتند وهیچکس به آنها خورده نمی گرفت ...چون آنها پسر بودند وآزاد ولی ماچی دختر بودیمو اسیر دست پدرو مادرمون؛منو خواهرام هروقت می خواستیم برویم مثلاًبراشون نون بگیریم ویا خرید کنیم و... نمی گذاشتند از درخونه بیرون برویم یا خودشون برای خرید می رفتند ویا برادرامونو می فرستادند که براشون کاری را انجام بدهند.

تازه بعضی موقعها هم وقتی از شون دوچرخه ویا اسباب بازی های پسرونه می خواستیم که برامون بخرند (ایرادهای بنی اسرائیلی می گرفتند)که هروقت پسر شدی اینکارو براتون می کنیم ویا اگه پسر شدی حق بیرون رفتن از در خونه رو داری...البته خواهرهایم که کمی بزرگتر از من بودند میدونستند که هیچوقت ما پسر نمی شویم ولی من چون کوچکتر از همه بودم این حرفهارو زود باور می کردم؛وفکر میکردم وقتی کمی بزرگتر بشم حتماًپسر می شوم ولی(زهی خیال باطل)...تا اینکه سالها گذشت و بزرگتر شدم دیدم اصلاً پسر که نشدم هیچ بلکه حالا یه دختر دم بخت هم شدم ومدام برام خواستگارمی آمد.  دریغ از اینکه هر کسی با هر جنسیتی که بدنیا می آید تا به آخرش همین است که هست.بعدها ازمادرم پرسیدم که چرا این دروغهارو به ما میگفته واونهم در جوابم میگفت که اگه میذاشتم بری تو کوچه و خیابون که اونوقت میدزدیدنت وبلا سرت می آوردند وآونوقت از اون زنهای خراب می شدی وآبرومون تو درو همسایه می رفت...مگه حالا بد کردم که الآن صحیح وسالم جلو رو وایسادی وزبون درازی میکنی کمی احترام به مادرت بذار بی چشمو رو.

حالا اینا به کناراگرهم کار بدی می کردیم  بهمون میگفت:دیگه نبینم از این غلط ها بکنی ها...هروقت رفتی خونۀ شوهرت هرغلطی خواستی بکن ...البته فکر بد نکنید منظورم از کار بد اینه که یکروز رفتیم خونۀ عموم اینا وسوار دوچرخۀ دخترعموم شدم...مادرم تا منو دید اومد به طرفمو با یه پس گردنی منو از دوچرخه پیاده کرد وگفت: دیگه از این غلطا نکنی و...یا یکدفعۀ دیگه که خونۀ عمه ام اینا بودیم داشتم با پسر عمه ام شمشیر بازی می کردم که بازم مادرم اومدو مچمو گرفت و همون حرفهای همیشگی رو بهم زد.

خلاصه که هر بازی پسرونه ای رو انجام میدادم با توپو تشر به سراغم میومد وبا کتک بهم حالی میکرد که هیچ غلطی نباید بکنم؛منم مثل آدمهای بلا تکلیف بودم که بالاخره کی پسرمی شم...ویا کی شوهر میکنم تا بتونم آزاد زندگیمو بکنم ...ووقتی هم که شوهر کردم به قول معروف (ازچاله در اومدمو افتادم تو چاه)بازم نتونستم هرکاری بخواهم بکنم...تازه شوهرم هم خیلی غیرتی بود واصلاً اجازۀ بیرون رفتن از خونه رو هم نداشتم چه برسه ازش بخواهم که به کلاسهای ورزشی اونم رزمی که بقول اون این ورزشها مال مردهاست که زورشون زیاد بشه به چه درد تو میخوره واینو بهم میگفتو خیال خودشو راحت می کرد...حال اگه میخواستم برم کلاسهای دیگه مثل والیبال یا بسکتبال بازم همون حرفهارو تحویلم میداد و...گفتم حداقل بذار برم رانندگی یاد بگیرم ولی باز اون حرف خودشو می زد؛خلاصه که منم بی خیال شدمو الآن هم هیچ کار یا بهتر بگم یه خانوم خونه دار که به هیچ دردی نمیخورم جز خانه داری که اینم دیگه همه بلدند...منم خیلی شکایتشو به مادر خودم وهمینطورمادر شوهرم کردم ولی اونا در جوابم میگفتند زن نباید رو حرف شوهرش حرف بزندو...در کل ما هم تو خونۀ پدری وهم تو خونۀ شوهر محکوم به بردگی هستیم واین دیگه بهش نمیشه گفت زندگی؛تازه فهمیدم چرا قدیمیها میگفتند که آدم مار بزاد ولی دختر نزاد...چون همیشه باید درد بکشدو دم بر نیاورد.ومثل یه عروسک خیمه شب بازی با اون رفتار کنند واین خیلی بی انصافی در حق ما هست؛به نظر من باید به این بردگی خاتمه داد وما باید خودمون از این زنجیری که به دور تادورخود بسته شده رو بازش کنیم؛البته نمیگویم به حرف بزرگترها گوش ندهیم...نه اینطور نیست ولی بعضی مواقع باید آنها را توجیح کرد که کارشان نادرست است ؛ البته آنهم با احترام نه با پرخاشگری و...باید قدم به قدم پیش رفت وباید به آنها بگوئیم که هر کس حق آزاد زندگی کردن را دارد حتی دخترها  پس این حق واز آنها نگیرید چون به آنها ظلم بزرگی میکنید که بعدها میتواند در زندگیشان تأثیر بد بگذارد...ودر کل هرکسی حق انتخاب دارد وآنها را اسیر گفتار و رفتارهای نا بجای خود نکنید...اگر همۀ دنیا به این موضوع اهمیت بدهند زندگی بر کامشان شیرین می شود و آنوقت است که بگوئیم دنیامون گلستان شده .

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  مقالات،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، دوچرخه، سواری، بانوان، دختر، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 13 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کودکی کردن زمان نمی خواهد)

به نظر من بچه ها تا وقتی بچه اند خیلی دوست دارند که بازیگوشی به پردازند ؛ولی ما بزرگترها آنها را از بعضی بازیهای کودکانه اشان منع میکنیم.مثلاً کودکی که در کودکی اش سرکوب می شود؛حتی اگر هم به پارک ببریدش و به او بگوئید که میتواند در اینجا هر چقدر که  بخواهد بازی کند وهم شیطنت کودکانه اش را به راحتی انجام بدهد ؛باز او چون عادت کرده در هر زمان باید ادب را رعایت کند...

بنابراین سعی میکند حتی موقع بازی با وسائلی مثل(تاب،سرسرهویا الاکلنگ) نوبت را رعایت کند که این به تنهائی بد نیست ولی اگر از حد بگذرد هیچوقت نوبتش نخواهد رسید؛وترجیح میدهد آنجا بایستد تا خلوت شود که اینهم غیر ممکن است.

چون همانطور که همه میدانیم همیشه از صبح تا شب این مکان شلوغ میباشد وفقط نیمه شبها هست که خلوت میباشد که آنهم موقع استراحت هست نه بازی شبانه.

همچین کودکی که نه تنها از والدینش سرکوب شده بلکه از کودکان دیگر هم مورد سرکوب قرار میگیرد که این اصلاً مورد پسند هیچکس نمی باشد...واین کودک باعث میشود که از بازی با همسن وسالهای خودش صرف نظر کند وهمین هم باعث انزوا گری از همه می شود.

اگر این روال ادامه پیدا کند وقتی کودک بزرگ بشود دیگر رویش نمی شود با دیگران بازی کند ویا ارتباط پیدا کند و...

از نظر روانشناسی هم که حساب کنید ؛باید همل ما از کودکی تا بزرگی امان از زمانمان به خوبی استفاده کنیم ودرهرموقع وهرزمان کودکی کنیم؛چون ممکن دیگردیرشود وبه قول بعضی ها اوغده شود واین همیشه در خاطرشان بماند ودرآینده اشان تأثیر منفی بگذارد واین جبران ناپذیر باشد...پس بهتراست که بگذارید کودکانتان تا وقتی کودک هستند شیطنت کنندو مانع کارشان نشوید(البته کارهای خوب)نه کارهای بدو ناشایست.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، کودک، کودکی، کردن، درون، زمان، پارک،  

تاریخ : سه شنبه 12 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات عمه خانوم)

من یه عمه دارم که خیلی برام عزیز هست وهمیشه از خاطرات کودکی اش برای ما بچه ها تعریف میکند...وما رو حسابی می خندونه  یکروز عمه خانوم که حسابی کیفه اش کوک بود شروع کرد به تعریف کردن یکی از خاطراتش که خیلی هم بامزه بود والآن می خوام براتون تعریف کنم.

عمه خانم گفت:یکروز منو خانواده ام باتفاق خانوادۀ خاله ام اینا رفتیم به جنگل یا به قول شما جوونا رفتیم پارک...آخه ما قدیمیا هرجا که دارو درخت زیاد داره بهش میگیم جنگل؛جونم براتون بگه که...منو خواهر کوچیک وداداشم وهمینطور...پسر خاله ودختر خاله ام رفتیم کمی دورتر از جائی که خانواده هامون بساطشونو پهن کرده بودند... مشغول بازی شدیم؛یک ساعتی توپ بازی کردیم...بعد توپمون افتاد تو بوته های بلند که در نزدیکی ما بود و...اینبار نوبت من بود که برمو توپو بیارم...منم رفتم ویواش ،یواش آن بوته های بلند رو با دست کنار زدم ...چشمتون روز بد نبینه که یهودیدم...یه مار بزرگ دور توپ چمبره زده...زبونم بند اومده بود...منو میگی زود از اونجا فرارکردمو  اومدم پیش بچه ها وبا ترس ولرز وتت پت کردن ماجرا رو براشون تعریف کردم...اونا هم که از من ترسوتر بودند حتی حاضر نشدند که بروند وخودشون با چشمای خودشون اونو ببینند...وگفتند که بهتر بریم پیش بزرگترهامونو جریانو به اونا بگیم...ما هم رفتیم.

اول پیش خواهر بزرگترم که یکسال ازم بزرگتررفتم وبا ترسو لرز زیاد گفتم:آبجی...من...یه مار...بزرگ ...دیدم...که دور...توپ...بود.

خواهرم که از قبل یه چیزهائی از بزرگترها شنیده بود که اگه کسی از چیزی ترسیده (البته اول باید بهش آب طلا بدید تا ترسش بریزه)باید بزنی تو گوشش تا ترسش بریزه ولی این موضوع برای یه چیزه دیگه است...ولی او چون خیلی دستپاچه شده بود همه چی رو بر عکس فهمیده بود...وچون او راست دست هم بود یه چک جانانه ای به صورتم(البته سمت چپ) نواخت وبهم گفت که باید بریم پیش خواهر بزرگتر که اونم 2 سال ازم بزرگتر...وماهم رفتیم پیش اون وگفتم: آب...جی...من...یه...مار...بزرگ...دی...دم...دور...توپ...بو...د.

آخه با اون چکی که از خواهرم خورده بودم بدتر شده بودمو کلمات نامفهومی از دهنم خارج شد یعنی لکنت گرفتم.

اوهم از قرار معلوم اشتباهی حالی اش شد و او هم چون چپ دست بود...یه چک هم اوبه صورتم(البته سمت راست) زد...و اونم بهم گفت بهتر بریم پیش اون یکی خواهر که اونم 5 سال ازم بزرگتر...خلاصه که ماهم رفتیم پیشش.

برای اون هم ماجرا رو با همون لکنت زبونی که پیدا کرده بودم براش گفتم که چه پیش اومده...اونم از حرفام چیزی سرش نشد وچون او هم راست دست بودو هم چپ دست ...با هردو دست به هردو طرف صورتم سیلی محکمی زد که برق از گوشم پرید ولکنتم دو برابر شد.

خلاصه که حسابی از حرفام مشخص نبود از حروف فارسی گرفته تا عربی وانگلیسی و...همه را غاتی پاتی حرف میزدم بطوری که خودم  هم نمی فهمیدم چی دارم میگم...تازه با این وضعیتم باید پیش مادرم هم می رفتم وبه اونهم توضیح میدادم که چی شده؟.

اومدم پیش مادر وگفتم:مد،اد،مد،اد،ند(مامان)...مد،ند،(من)...ید،هد(یه) ...مد،اد،رد(مار)...بد،زد،رد،گد(بزرگ)...دد،ید،دد،مد(دیدم)...دد،ود،رد(دور)...تد،ود،پد(توپ)...بد،ود،دد(بود).

مادرم همینطور هاجو واج مونده بود وبه حرفام گوش میداد...انگار متوجه نشد که من چی گفتم؟!...ومونده بود که من با چه زبونی حرف میزنم؛آخر حوصله اش سر رفت و گفت: یکی تون بهم بگه این چی داره میگه؟!...راستشو بگین چه بلائی سرش آوردین؟...وخواهر بزرگترم که از همۀ ما بزرگتر بود ماجرا رو براش تعریف کرد.

مادرم گفت:خب میگیم ترسیده وفرار کرده ...ولی چرا به این روز افتاده؟!...خواهرم هم همه چیرو براش تعریف کرد ومادرم هم دودستی زد تو سرش وگفت:خاک به سرم...آخه شماها فکر نکردین با این کارتون بد بختو لالش میکنید ؛ من بهتون چی گفتم اگه دیدید کسی ترسیده یه طلا بندازید تو آب...آبو به خوردش بدین نه اینکه عقده هاتونو تو سر این بیچاره خالی کردین.

بعد دویدو رفت یه لیوان آب برام آورد وتوش زنجیر طلای خودش را انداخت وبا قاشق چایخوری همش زد وآب را تو حلق ما ریخت؛بعد هم یه خط ونشونی هم برای خواهرام کشید که یعنی بعداً حساب شماهارو تو خونه میرسم وبس...خدا رو شکرآنروز به خیر گذشت وبعد از چند روز استراحت کردن حالم خوب شد ودوباره مثل اولش تونستم حرف بزنم ...و مادرم هم بهم گفت:از این به بعد هروقت از چیزی ترسیدی پیش خودم بیا یه وقت نبینم پیش این خواهرای ظالمت رفتی ها دیدی که اینا از صد تا دشمن هم برات خطرناکترند وخدائی نکرده به کشتنت میدهند. 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، مار، سیلی خوردن، توپ، عمه خانم،  

تاریخ : جمعه 8 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تعطیلات پرماجرا)

اینبار می خوام از تعطیلاتی که امسال با دوستانم داشتم براتون تعریف کنم .

منو 5 تا از دوستانم تو ادارۀ مخابرات کار می کنیم ومیشه گفت یه جورائی اپراتورهستیم ؛یعنی جواب تلفنهای مردم را می د هیم ... و کارمون خیلی هم سخت وپردردسرهست؛بنابراین منو دوستانم تصمیم  گرفتیم برخلاف هر سال که تعطیلات را با خانواده می گذراندیم ... اینبار ما چند نفر مجردی به مسافرت برویم.

راستی یادم رفت دوستانم را به شما معرفی کنم مراد،سعید،آرش،رشید، ساسان وخودم هم آرمان هستم ؛مراد یه خصوصیت بدی که داشت این بود که خیلی خرافاتی بود یعنی به فال وآئینه بین وجن وپری اعتقاد سفت وسختی داشت...ما هم هرکاری کردیم نتونستیم اونو از اعتقاداتش دور کنیم ...گفتیم اینبار تو مسافرتمون باهاش شوخی کنیم.

بالاخره اون روز موعود (روز مسافرتمون)فرا رسید؛قرار شد همه با یک ماشین بریم سفر...منم گفتم که ماشین من جادارتر (شورلت)هست وهمه موافقت شونو اعلام کردند .

من اول رفتم خونۀ سعید بعد به خونۀ آرش وبعد هم خونۀ رشید، بعد از آنهم خونۀ ساسان و درآخر هم خونۀ مراد رفتم وآنها را سوار ماشینم کردم وسفر ما از اینجا آغاز شد.

تو راه که داشتیم می رفتیم بچه ها گفتند که یک موزیک شاد براشون بذارم ومنم قبول کردم ...و اوناهم شروع کردن به شیطنت کردن ورقصیدن وتوسر هم زدن...وسط راه دیدم که به تابلوی پلیس راه نزدیک می شویم و به بچه ها اشاره کردم که ساکت بشوند ومنم سریع موزیک رو عوض کردم ویه نوح خونی براشون گذاشتم اونا هم با من همکاری کردندوشروع کردن به نوح خونی واشک تمساح ریختن...بعد مأموران پلیس وقتی ما را در آن وضعیت دیدند چیزی بهمون نگفتند وگذاشتند که ما بی دردسر رد شویم؛کمی که از آن منطقه دورتر شدیم من موزیک را عوض کردم وبه بچه ها گفتم:خواهشاً لطف کنید وکمتر از خودتون حرکات موزون در بیارید...چون کمی جلوتر هم تابلوی (کنترل سرعت)هست ودر کل بگم که تو این جاده از این دوربینها خیلی زیاد و...سعی کنید جلب توجه نکنید و بالا غیرتن مارو گیر نندازین؛با حرف من بچه ها انگار حالشون کمی گرفته شده بود...آروم شدند .

خلاصه بعد از 10 ساعت که همه اش تو ترافیک بسر بردیم بالاخره  به مقصدمان رسیدیم؛ویه هتل پیدا کردیمو در آن اقامت گذیدیم...ویه اتاق 6 تختخوابی گرفتیم وتا یک هفته آنجا ماندیم.

آن شب همگی از خستگی نای غذا خوردن را هم نداشتیم وهمه شکم خالی به رختخواب های خود رفتیم ومثل یه جنازه تا ظهر فردا خوابیدیم...وتازه با صدای مراد که از هممون شکموتر بود بیدار شدیم وبه رستوران خود هتل رفتیم وغذا خوردیم...بعد هم رفتیم دریا وشنائی کردیمو وقت گذروندیم...وتا خود شب به خوشگذرونی پرداختیم .

شب سوم اقامتمون بود که همه تصمیم گرفتیم مراد را کمی اذیتش کنیم ...آخه هر شب مراد نصف شبها از گرسنه گی بیدار می شدو به سراغ  یخچال می رفت وبا سر وصدای زیاد مشغول نوشخوار کردن می شد وبعد خوردنش تمام می شد...تازه شروع میکرد تو تختش از این پهلو به آن پهلو شدن...بعد از کلی سرو صدا به خواب می رفت وخروپفش به هوا می رفت ونمی گذاشت که بقیه هم بخوابند...کلاً همۀ ما از دستش عاصی شده بودیم وبراش نقشه کشیدیم ؛چون میدونستیم که اون خیلی ترسو هست ومدام تو توهم بسر می برد ومیگفت که شبها یه سیاهی،سفیدی ویا شبحی را در اتاق در حال رفت وآمد می بیند و...ما هم خواستیم اونو بترسونیم که ای کاش اینکارو نمی کردیم...ما به خیال خودمون شب چهاروم اینکارو کردیم.

آنشب مراد که مثل هر شب به سراغ یخچال رفت  ویه سطل ماست ویه ظرف غذا که از شب مانده بود ویه شیشه نوشابه که آنهم نصفه بود برداشت و اومد که در یخچال رو ببندد که یهوسعید اومدجلوش که اونو بترسونه...در همین موقع مراد با دیدن او در تاریکی جیغ فرابنفشی (محکمی)کشید ودر یخچال رو کوبوند تو صورت سعید... وسعید هم آهی از ته دل کشید...وما هم به نوبت جلو آمدیم و...ومرادکه خیلی ترسیده بود وخیال کرده بود که شبحها بهش حمله کرده اند...سریع چیزهائی که تو دستش بود مثل سطل ماست رو روسرمن خالی کرد وظرف غذارو روسررشیدو ساسان وشیشۀ نوشابه را هم تو سر آرش کوبید... وتازه خودش هم جیغ زنان صحنه را ترک کرد ورفت که چراغ را روشن کند تا ببیند چه خبر است...ما هم که وضعیتمان مشخص بود دیگه با اون سرو وضع ناجورمثل قبیلۀ آبپاچی ها که از خوشحالی به دور آتش میگشتندو آواز می خواندند شده بودیم البته آواز ما از شادی نبود...بلکه ناله ای از ته دل آنهم از درد بود که به خودمان می پیچیدیم...البته مال من درد نداشت فقط چندش آور بود ولی بقیه کمی اذیت شدند...ولی بخیر گذشت وکسی آسیب جدی ندید.

مراد وقتی مارو تو اون وضعیت دید اول کمی جا خورده بود...بعد از چند دقیقه انگار که به خودش آمده باشد تازه به خنده افتاد...بله اون نخنده کی بخنده...اون مثل آدمائی شده بود که دوروز پیش یه جوکی شنیده وتازه یادش اومده وخنده اش گرفته بود...وحالا نخند کی بخند؛ما همکه حسابی از دست آقا مراد کتکیخورده بودیم همگی ریختیم سرش و حالا بزن کی بزن...وبعدش رفتیمو سرو صورت خود را شستیم.

بعد با بدن خوردو خمیر رفتیم بخوابیم وبعد از این تصمیم گرفتیم دیگه کاری به کار اون نداشته باشیم و هوس ترسوند مراد به کله امان نزند و...بذاریم اون بندۀ خدا زندگیشو بکنه...آخه بگو مارو سنن که اونو بخوایم از اعتقاداتش برگردونیم بذار تو حال خودش خفه بشه.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تعطیلات، تعطیلی، جن، خنده دار،  

تاریخ : سه شنبه 5 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سوژه جدید)

2

تازه با اردنگی منو از سر کار بیرون کردند ...خوبه ازشون پول نخواستم وگرنه جونمو ازم می گرفتند...تازه فهمیدم که دوستم راست می گفته...واین آخری (کارفرمام)هم حسابی کتکم زدو دیگه طاقتم طاق شد وبه گفتۀ دوستم باهاش گلاویز شدمو بهش چاقو زدمو حسابی زخمی اش کردمو بعد هم د فرار.

بعد از چند روز قایم شدن تو خونۀ دوستان وآشنایانم و...بالاخره کارفرما با مأمور اومدو جامو پیدا کرد وبهم تهمت دزدی هم زد وچاقو کشی هم که رو شاخش بودو...البته این حرفش درست که بهش چاقو زدم ولی دزدی تو کتم نمی رفت و...ولی هرچی گفتم که من دزدی نکردم حتی چند هفته هم براش مجانی کار کردم ...ولی مأمور قبول نکرد وگفت شاهد داری ...آخه تو اون موقعیت از کجا شاهد بیارم کسی منو نمی شناخت...تهمت نا بجاش آخر کار دستم دادو(افتادم همونجائی که عرب نی انداخت)خلاصه 6 سال برام زندانی بریدند.

وقتی اومدم بیرون 21 سالم بود وباز از رو نرفتم ودوباره رفتم دنبال کار...ولی حالا سابق زندانی شدن هم بهم اضافه شده بود ...خب معلومه دیگه به یه آدم سابقدار اونم از نوع زندانی بودن کی بهش کار میده...بیخیال گشتن به دنبال کار شدم رفتم پیش همون دوستم که این نونو تو دامنم گذاشته بود.

اون دیگه واسه خودش یه قاچاقچی بزرگی شده بود وقتی فهمید من دنبال کار میگردم منو زیر دست خودش کرد مثلاً خودش یه کار بی دردسر ونونو آبداری بهم داد...البته همه میدونند که اینجور کارها همچینا هم بی دردسرنیست بلکه پر خطر هم هست ...ولی برای من بیکار دیگه فرقی نمی کرد.

خلاصه که توهرمأموریتی با او همراه بودم ...اولا قسر در می رفتیم ...ولی بعدها هردو باهم گیر می افتادیمو با هم تو یک سلول می افتادیم

تازه کمی هم از زندانی های دیگه راه وروش بد بودن را بیشتر یاد می گرفتیم...و دوباره که آزاد می شدیم دوباره به کارمون ادامه می دادیم واز این راه امرار معاش می کردیم و...منم دیگه تو این کار مثل  او حرفه ای شده بودم...تا اینکه یکروز سر محمولۀ مواد قاچاق دوباره گیر افتادیم...وتا همین یک سال پیش منو دوستم آزاد شدیم اونم یکی از دوستانمون که سند یه کارخونه رو که برای دوستم بود وبه مبلغ 200 میلیون بود گرو گذاشت تا ما آزاد شیم وگرنه حبس ابد برامون بریده بودند وحالا،حالا ها آزاد نمی شدیم...ولی حالا دیگه نه من ونه دوستم نای کار کردن نداشتیم ودیگه طرف اینجور کارها نرفتیم ...عوضش از پس اندازامون استفاده میکنیم ودیگه تصمیم گرفتیم طرف کار خلاف نریم...چون انقد از این کار پول به جیب زده بودیم که تا هفت جد بعدیمون هم بخورند بازم براشون می مونه...تازه بچه ها ونوهاشون هم انقدر دارند که مجبور نشوند که به سر کار بروند.

حتماًپیش خودت میگی این پولی که شما حرفشو می زنی حروم در حرومه ...منکه بهت گفتم ما که خودمون نمی خواستیم نون حروم در بیاریم برای سیر کردن شکم خود وخانواده ام مجبور شدم...وگرنه مارو چه به این کار.

خلاصه جونم برات بگه که الآن هم من وهم دوستم بچه هامون با مدرک بالا حداقل به جائی رسیدند...الان پسر بزرگترم دکتراشو گرفت ومشغول به کار شده پسر دوومم هم مهندس شدودخترم هم مدیریت خونده ودختر آخریم هم حقوق داره می خونه اگه خدا بخواد میخواهد وکیل بشه ...خدا را شکر میکنم بالاخره بچه هام به جائی رسیدند... ولی خودم که به هیچ جا نرسیدم حداقل اونا به یه جا رسیدند...دوستم هم همینطور بچه های اون هم بالاخره به مقام بالائی رسیدند.

الآن هم منو دوستم از بیکاری هروز با هم تو پارک قرار می زاریمو از گذشته ها با هم حرف میزنیم ...اوناهاش نیگا از اون دور داره میاد.

از دور یک پیرمرد کهعصا دستش بود وعینکی به چشم داشت به ما نزدیک می شد ...از همانجا تا دوستش را دید دستی برایش تکان داد وآهسته،آهسته به طرف ما آمد؛ با پیر مرد ومن هم دست دادو احوال پرسی کرد وپیرمرد برای دوستش ماجرای دوست شدن مارو گفت ومرا به او معرفی کرد؛او هم از بالای عینکش مرا وراندازی کرد ولبخند کوتاه تلخی به من زد وشروع کرد به نصیحت کردن من وگفت:

پسر جان شنیدی که چه اتفاق تلخی برای ما افتاد پس تو مواظب باش مثل ما تو چاه نیافتی عاقبت کار ما برای بچه هامون خوب شد ولی برای ما چی یه عمر پشیمونی که اونم سودی برای ما نداشت ...چون نصف عمرمون با ترسو لرز وافتادن تو زندان گذشت درست که(برای ما نون که نشد ولی برای دیگرون که آب شد)ولی حالا بچه ها مارو هم تحویل نمیگیرند ...اونقدر برای اونا جون کندیم ولی کو کجا قدرمونو میدونند تازه اش هم بهمون میگند خدا ازتون نگذره که نون حروم تو گلوی ما کردین...ولی نمیدونند که ماهم نمی خواستیم اینجوری بشه اونم از بیکاری تو این راه قدم گذاشتیم ...حالاهم باید تاوانشو ما پس بدیم ...تازه اگه ما اینکارو نمیکردیم شما بچه ها از کجا باید در می آوردین تا به درساتون برسین چقدر این بچه ها قدر نشناسند؛

بعد دستمالی از جیبش درآورد و از زیر عینک ذره بینی اش اشکهایش را پاک کرد وآهی از ته دل کشید.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، نویسنده، پول، سوژه، خلاف، قاچاق،  

تاریخ : شنبه 2 شهریور 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic