(ماجراهای آقا ابرام)

آقا ابرام به فرنگ میرود

یکروز که مادرم به خرید رفته بود دیدم سراسیمه در رو باز کردو اومد تو خونه وهمینطور که نفس ،نفس میزد گفت:فهمیدید...چی شده؟!...با خیال...راحت...نشستین تو...خونه واز...هیجا خبر ندارینکه؟!...بعد رو کرد به منو گفت:بچه پاشوازجات یه لیوان آب بهم بده تا نفسم جا بیاد...بعد ادامه داد که:کجا بودم آهان داشتم میگفتم که همۀ اهل محل دربارۀ رفتن آقا ابرام به فرنگ(کشور خارج)حرف میزنند و... من به مادرم گفتم:مگه حالا میخواد کجا بره؟!.مادر:والا اینئ دیگه هیچکی نمیدونه؟!...پدرم گفت:حالا واسه چی میخواد بره خواب نما شده یا اینکه نذر،شایدم بلیط بخت آزمائی برنده شده؟!... مادر:والا اینجوری که همسایه ها میگفتند برای دوا ،درمون باباش میره چون دکترای اینجا بهش گفتند مریضیش ازاین مریضی جدید یاس چی بهش میگن؟!...(سرطان)البته از چه نوعش هست دیگه خدا عالمه حالا دکترا نمیتونند که درمونش کنند وباید بره خارجه دواش اونجاست ...تازه مادرش هم گفته میخواد با اونا بره چون تنهائی اینجا چیکارکنه تا اونا بخوان برگردند این بنده خدا از نگرانی دلش هزار جا میره... وهرچی هم که آقا ابرام بهش گفته:آخه ننه جون تو دیگه واسه چی میخوای بیای؟ماکه نمیخوایم بریم تفریح که میریم بابارو خوبش کنیم برگردیم تازش هم ازاونجا تلفن میزنمو بهت خبرمیدم وهمه چیو مو به موبهت میگم...ولی هرچی بهش گفت (تو کتش نرفت که نرفت)پیرزن (پاشو کرده تو یک کفش)ومیگه :الا به الا من این چیزا سرم نمیشه منم باهاتون میام منو اینجا تنها نذار...وگرنه وقتی برگردی با جسد بی جون من روبرو میشی ها...گفته باشم بعد نگی چراها؟!...(حالا از من گفتنو از تو نشنیدن). خلاصه که آقا ابرام راضی میشه وهمه با هم به خارج میروند...آنروز بالاخره فرا  رسید وهمسایه ها با سلامو صلوات آقا ابرام وخانواده اش را راهی سفر کردند یا بهتربگم بدرقه اش کردند... آخه قدیمها هرکی میخواست به سفر خارج برود همسایه ها بدرقه اش میکردند وازآنها سوغاتی طلب میکردند ولی آقا ابرام که برای گردش نمیرفت که برای درمون باباش میرفت بنابراین هیچ کس از آنها چیزی دربارۀ سوغاتی نگفتند وفقط گفتند که انشاالله که صحیح وسالم برگردد و طلب سلامتی برایش کردند؛واین سفرآنها به مدت3 ماه طول کشید و وقتی آقا ابرام به همراه خانواده اش برگشتند...با اینکه پدرش کمی خسته از درمانش برگشته بود...ولی با اینحال باز کمی کسل به نظرمیرسید و همل همسایه ها دوباره با سلامو صلوات به استقبال آنها آمده بودند...آقا ابرام برای همه توضیح داد که درمان پدرش با موقیت انجام شد ودیگر هیچ اثری از سرطان در او نیست (پدرش)وهمه چی به خوبی پیش رفته.بعد از یکی دو روز دیگر آقا ابرام برای خوب شدن پدرش یه جشن مفصلی تو کوچه ومحل گرفت وهمۀ کوچه را چراغانی کرد وسورو ساتی راه انداخت که نگو نپرس اگه کسی از محلۀ دیگه به آنجا می آمد فکر میکرد که عروسی چیزی برپاست...خلاصه که از شیرینی وشربت گرفته تا شام همۀ اهل محل مهمان آقا ابرام بودند وچون اهل محل زیاد بودند نمیتونست برای همه سوغاتی بیاره برای همین فقط 10 بسته شکلات خارجی که از آنجا خریده بود با خودش تونست بیاره واونم آوردو گذاشت روی ده تا میز که همه تو کوچه چیده شده بود...یادم رفت که بگم آقا ابرام چون خونه اشان خیلی کوچک بود همۀ اهل محا جا نمی شدند بنابراین 10 یا14 تا صندلی با میزش را سلف سرویس محلشون برای یک شب اجاره کرده بود...خلاصه که شکلاتهارو روی میزها گذاشت وهمان موقع بود که بچه های محل به شکلاتها حمله ور شدند...ولی خدا عمرش بده صغرا خانوم پیرزن محله زود سر رسید و نگذاشت که بچه ها شکلاتهارو غارت کنند و خودش بسته های شکلاتهارو بین چند تا از مردای محل داد که به همه تعارف کنند وبه لطف ایشون همه بطور مساویاز آن شکلاتها نوش جان کردند...ولی خدائی شکلاتای خارجی هم با شکلاتای وطنی خیلی فرق میکنه خیلی خوشمزه بود جاتون خالی ایشاالله که یکروز سفر خارج نصیب همه بشه البته تفریحی اش نه درمونی اش وشما هم بتونید بریدو از این شکلاتها میل کنید.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام، 
برچسب ها: لات، داستان، لوتی، فرنگ، ابرام، طنز، خنده دار،  

تاریخ : دوشنبه 31 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

ماشین نو دردسر نو

همانطور که قبلاً به اطلاعتون رسوندم به لطف آقا ابراهیم (که تو محل به آقا ابرام معروف بود) همیشه تو کوچه ما اتفاقهای جور واجوری پیش میومد؛ یکروزآقا ابرام تو قهوه خونۀ محل با دوستاش نشسته بود وداشت چای می خورد ومشغول قلیون چاق کردن بود ویهو بهش خبر رسید که:چه نشستی که تومحل 2 تا از همسایه ها به جون هم افتادند ...اونم سر اینکه کی ماشینشو دم در خونه شون بذاره...چون تو محلۀ ما هرکی واسه خودش ماشین داره وهمه بدون استثناء...چون تو خونه شون پارکینگ ندارند دم درخونه شون میذارند وچون ایندو توی خونۀ 2 طبقه زندگی میکنند براشون مشکل پیش اومده ؛ یکی از آنها آقا نعمت هست که به تازگی ماشین خریده ودومی آقا اسماعیل که 4 سالی هست که ماشین داره وتا به حال هم مشکلی با همسایه هایش نداشته... البته هردو مستاجر هستند وصاحب خونه هم بالا سرشون نیست یعنی صاحب خونه در بالای شهر زندگی میکند وای خونه رو 2 سال یکبار به مستاجرهای جورواجور اجاره میدهد...خلاصه که ایندو تا قبل از اینکه یکیشون ماشیندار بشه باهم به خوبی رفتارمیکردند...با آمدن آقا ابرام همۀ همسایه ها که برای دیدنو سوا کردن آندو آمده بودند؛کنار رفتند وهمه ساکت شدند ومنتظر تصمیم آقا ابرام شدند که ببینند او چه نظری میدهد؟...آقا ابرام هم (نگذاشتو نه برداشت)گفت: چه خبرتونه محله رو( گذاشتین رو سرتون) دو تا آدم گنده خجالت نمیکشید سر جا کردن ماشین به جون هم افتادین ؟!...یکم واسه همدیگه احترام قائل بشید مثل(سگ وگربه به پرو پاچۀ هم پیچیدید)خب کوچه به این بزرگی یکی عقب وایسه ویکیتون هم جلو قشنگ دوتا ماشین هم اینجا جا میشه  مگه فرقی هم میکنه؟...آقا نعمت که تازه ماشین خریده بود گفت:آخه من زودتر از سرکارمیام خونه پس باید من جلوتروایسم وتازش هم باید مواظبش باشم که کسی روش خط نندازه ویا ندزدنش و...ومدام از پنجرۀ طبقۀ بالا خودمواهل وعیال باید چند دقیقه یکبار مواظبش باشیم...ولی اگه عقبتر پارکش کنم چه جوری ازاین پنجره که جلوش طوری خورده سرمونو بیاریم بیرون اینجوری که دید نداره...ولی اگه روبروی در باشه بهتر...و اگه اتفاقی هم بیافته زود متوجه میشیمو به دادماشین می رسیم...بد میگم آقایون اهل محل؟...همه هم حرفشو تائید کردند ولی آقا اسماعیل (گوشش بدهکار این نبود)و مدام (جواب سر بالا می داد که:نخیر اینطور نیست اگه ماشین من عقب وایسه برای همسایه ها مزاحمت ایجاد میشه...چون اون بنده خداها ماشینشونو کجا بذارند دیگه جلوی در خونه شون که نمی تونند بذارندباید عقبتر وایسند وهمینطوری تا ته کوچه ادامه پیدا میکنه وکوچه که تموم بشه یهو میبینند ماشینشون وسط خیابون ...وهمینطور که داشت نطق میکرد دستشو به زمین کوبید وگفت:اینجا جای منه وهمسایه ها هم شاهدند...آقا نعمت گفت:چیه مگه اینجارو خریدی؟...یا سندشو به اسمت زدند؟...اگه مردی بیا سندشو بهم نشون بده... خلاصه که دعوا بالا گرفت وکتک و کتک کاری بین آنها در گرفت وآقا ابرام وبقیه همسایه ها آمدند وبه وساطت آنها دعوا فیصله پیدا کرد ...بداین صورت که یکروز آقا نعمت ماشینش را جلو در خونه نگه دارد وروز دیگه آقا اسماعیل... واینطوری شد که همه راضی شدند وهمه چی ختم به خیر شد؛امیدوارم که فردا پس فردا بچه های همسایه ها که بزرگتر شدند نخواهند هر کدامشان ماشینی بخرند چون دیگر تو محله(جای سوزن انداختن هم نخواهد بود )چون همین الآنش هم با اینکه کوچه بزرگ است بازم جا کم میارند چه برسد به یک ماشین دیگه که بخواهد به آنها اضافه شود؛ مگر اینکه بخواهند وسط کوچه هم پارک کنند وآنوقت است که دیگر برای رفت وآمد ما هم جای نمونه وباید از لا به لای ماشینها حرکت کنیم...خدا کنه که اینجوری نشود وگرنه(شیر توشیر میشه) وآنموقع هست که همسایه ها به جان یکدیگر بیافتند واگر شهردار هم بیاد نمیتونه اونارو جمعشون کنه ومدام دعوا وسر وصدا به پا میشه خدا بدادمون برسه امیدوارم که اینجوری نشه.




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، سریالی، لات، لوتی، ماشین، جا، پارک،  

تاریخ : یکشنبه 30 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماجراهای آقا ابرام)

مست آخر شب

یادم میاد آنموقع که بچه تربودم تومحلۀ ما همیشه اتفاقهای جورواجوری میافتاد حالا یا گریه دار ویا خنده دار ...الآن میخوام یکی از آنها را برایتان تعریف کنم.

تو خانوادۀ ما عادت بر این بود که یا به مهمانی برویم ویا مهمان به خونه امان بیاید وما هم تو عالم بچه گی چقدرازاین بابت خوشحال بودیم...ولی دریغ ازاینکه ممکن پدرو مادرمون به خرج یا زحمت بیافتند؛اصلاً برای ما بچه ها زیاد هم مهم نبود...شاید برای خود بزرگترها هم مهم نبوده وباین دیدو بازدیدهای ماهی یکباردچارمشکل هم نمی شدند وگرنه به اینکار تن در نمی دادند...بهتر دیگه بقول معروف (روده درازی) نکنم وسخن کوتاه کنم.

یکروز ما به خانۀ دائی بزرگم دعوت بودیم وطبق معمول مهمانیمان تا شب طول کشید وهمه خسته وکوفته به خونه برگشتیم وتازه آماده شده بودیم که به رختخواب برویم که یکهو سرو صدائی از تو کوچه شنیدیم این صدای ابراهیم آقا  لات محلۀ مان بود...البته او بیخودو بی جهت دادو فریاد راه نمی انداخت...آنهم آنوقت شب که ساعت از 30 :12 دقیقه هم گذشته بود...مادرم سریع از جاش بلند شد وبه طرف پنجره رفت وسرشوازآن (پنجره) بیرون کرد تا ببیند این دادوغالی که به پا شده برای چیست؟!...ما بچه ها وهمینطور پدرم که نای حرکت کردن وبلند شدن از جامونو نداشتیم به مادرگفتیم :چه خبر؟چی شده؟...مادر هم مثل گزارشگرهای رادیو تلویزیون جریان رو برامون تعریف کرد که: وای نمی دونید چی شده؟!...دوتا مرد مست دست در گردن هم انداختند وشادو خوشحال وتلو،تلوخورون دارند از تو کوچه رد میشند وصداشونو انداختند تو گلوشونو دارند آواز می خونند...مرد مست اولی:مستمو شنگولم...حال خوشی دارم ... ابرام آقا(ابراهیم):مرتیکیه مست...قربون عمه ات بری...آخه مستی هم پز دادن داره؟!...الآن میام بهت حالی میکنم مستیو... مرد مست:پاهام چرا اینقدر کجو راست میشه؟... ابرام آقا:مرتیکه وقتی اومدم پایین وبا چماق زدم روی قلم پات اونوقت درست میشه ...همونجا وایسا که اومدم به خدمتت برسم... مرد مست:عشقم کشیده اینجوری باشم... ابرام آقا:غلط کردی همچین بابای عشقتو بیارم جلوی چشات که به یابو بگی طوطی...مرد مست:این چرخ وفلک این نامرووت... ابرام آقا:همچین چرخ وفلکتو بشکونم که صد دور، دورخودت بچرخی که نتونی راه خونتو پیدا کنی...مرد مست دومی:دل کباب ...جیگر کباب...ابرام آقا اومد دم در با چماقی که در دست داشت بطرف آنها رفت وگفت: تو دیگه چی میگی ذبرتی...حتماً تو هم هوس کباب کردی ...الآن یه کبابی بهتون بدم تا به حال خر تو عمرش نخورده باشه. وشروع کرد به زدن آندو بنده خدا واوناهم( 2 پا داشتند و2 پای دیگرهم قرض کردند)و د فرار...الآن هم دیگه توکوچه خبری نیست.ابرام آقا هم به خونه شون برگشت و(شهر در امنو امان هست).    




طبقه بندی: ماجراهای آقا ابرام،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: ماجرا، داستان، سریالی، مست، لات، کتک، فردین،  

تاریخ : شنبه 29 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بدن سازی)

قسمت دوم

داستان واقعی

مربی اتریشی با زبان خارجی اش یه چیزائی بلغور کرد که نفهمیدم چه می گوید ؟!...ولی دیدم مربی ام سر رسید ومنوبه کمک 2 تا از دوستام که زیر بغلمو گرفته بودند به بیرون زمین بردند ...مربی ازم پرسید یهو چی شد؟! چرا سرعتتوزیاد کردی مگه نگفتم آروم شروع کن...منم که هی نفس ،نفس می زدم گفتم:ببخشید...نتونستم...از بقیه...کم بیارم... همه ازم...جلو زدند...ترسید...که نفر آخر...بشم؛مربی گفت:عیبی نداره قرار نیست برای برنده شدن خودتو بکشتن بدی!!...اگه راستشو بخوای تو از بقیۀ گروه خودمون بهتر بودی ...ورو کرد به خانوما و گفت: امروز که همۀ شما آبروی چندین سالۀ منو بردید ...اگر هم امتیازی کسب کنیم همه مدیون ایشون هستیم ...وبا دست به من اشاره کرد خیلی خجالت کشیدم فکر کردم داره مسخره ام میکند سرمو انداختم پائین ...ولی نه داشت درست میگفت چون آخر مسابقه که تمام شد جوایز بین خانومها که از شهرهای مختلفی به آنجا آمده بودند البته با ورزشهای مختلف مثل (والیبال ،بسکتبال،ژیمیناستیک و...) خلاصه که ما نفر 6 شده بودیم وبرای نفراولیها مدال طلا ،ودومیها مدال نقره ،وسومیها مدال برنز وچهارمیها وپنجمیها مدال مس وبرای ششمیها که فقط ما بودیم لوحه تقدیر ولباسهای ورزشی که رویش نوشته بود (ورزشگاه تختی)به ما ده نفر دادندخلاصه که دست خالی به شهرمون برنگشتیم و وقتی که نوبت به من رسید که لوح ولباسم را از مربی اتریشی بگیرم او لبخندی بهم زد ودستی به شانه ام زد وصورتمو بوسید ویه چیزهائی هم بهم گفت که باز متوجه آن نشدم ودر آنموقع مربی خودمون اومدو برام ترجمه کرد که:از تو تشکر مخصوص میکنه واینکه تو بیشتر از بقیه برای برنده شدن تیمت تلاش کردی چون تو تنها از هر حرکتی خوب براومدی ...و تو باعث افتخار تیمت وشهرتون شدی حتماً وقتی به کشورم برگردم برای همه اینو تعریف میکنم ...وبعد هم یه عکس دسته جمعی با تیم ما گرفت که یادگاری داشته باشه وبعد هم یه عکس دسته جمعی هم تیم ما با اون گرفتیم که یه یادگاری هم ما از اون داشته باشیم وبعد همۀ ما ازش تشکر کردیم ... این عکس هم در ورزشگاه شهرمون به دیوار نصب شد...آنروز خیلی به خودم افتخار کردم ولی خودم را برای دیگران دست بالا نگرفتم چون این از ادب ونذاکت ورزشکاری بدور است وازهمه هم عذر خواهی کردم که اگر بد بازی کردم واز آنروز همه به من احترام خاصی میگذارند که منو خجالت زده میکنند...حدود یکسالی به ورزگاه میرفتم ...ولی مقعیتی برای همسر وفرزندانم پیش آمد که مجبور به ترک آن شهر شدیم ودیگر به ورزش ادامه ندادم ...ولی هنز کمو بیش در خونه یه دمبل کوچیکی دارم که از آن استفاده میکنم وکاملاً ورزشو کنار نذاشتم ... 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، کوتاه، ورزش، بدنسازی، بانوان، زنان،  

تاریخ : جمعه 28 تیر 1398 | 07:01 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بدن سازی)

قسمت اول

داستان واقعی

یک مدتی بود که تصمیم گرفته بودم ورزش کنم وچند سالی میشد که ورزش نکرده بودم وحسابی بدنم خشک شده بود واحساس پیری در سن 30 سالگی بهم دست داده بود وهمیشه به خودم میگفتم ازفردا ورزشو شروع میکنم وفردا که میشد از خواب که بیدار میشدم میدیدم که امروز اصلاً نای کار کردن روهم نداشتم چه برسد به ورزش کردن وبعد که از جام پامیشدم تازه شروع میکردم به کار خونه نظافت و... و دیگه نائی برای ورزش برام نمیموند؛تا اینکه یکروز به خودم گفتم امروز اگه کارهام کم بود وزود تموم شد بعدش یه نرمش کوچیکی میکنم وشروع به کار کردم همینطور که داشتم پله هارو دستمال میکشیدم(البته مثل اوشین)چون آنموقعها طی نبود که کارهارا آسانتر کند وباید با دستمال ویه سطل آب برمیداشتیموهمۀ پله ها وراهروهای خونه رو تمیزمیکردیم ...داشتم میگفتم که در حال تمیز کردن پله بودم که یکهو پام لیز خورد واز 10 تا پله پرت شدم پائین وحسابی کمرم خردو خمیر شد بحدی که که نمیتونستم کمر راست کنم وهمانطور دولا،دولا بطوری که دستمو حائل به دیوار گذاشته بودم خودمو با چه زحمتی از پله ها بالا بردم وخودمو به اتاق رسوندمو بطرف تلفن رفتم وبا همسرم تماس گرفتم وجریانو بهش گفتم واونهم خیلی زود به خونه اومد ومنوبرد به بیمارستان ؛وقتی دکتر منو به آن وضع دید سریع به پرستار کنار دستش گفت:این خانومو ببرید از کمرش عکس بیاندازید ...من احتمال میدهم که ستون مهره هاش آسیب جدی دیده باشد...آن پرستار هم منو روی ویلچری نشاند و به اتاقی که رویش نوشته بود (ام،آر،آی) برد وچند ساعتی آنجا بودم وبعد از اتمام کار منو پیش دکتر برد وبعد از چند ساعت دیگر جواب رو آورد پیش دکترو اوهم گفت:همانطور که پیداس مهرۀ 4 ستون فقرات ودیسک کمرتون زده بیرون وکمی کج شده وباید عمل بشوید؛ ومنم که از عمل جراحی خیلی میترسیدم قبول نکردم ورفتم پیش یه شکست بند خونگی که یه خانوم مسن بود وکمرم را به قول معروف (جا انداخت)وباصطلاح خوب شد فقط زمستانها کمی در میگرفت که آنهم با شال می بستم وبالاخره تونستم کمر راست کنم...ولی با این حال یه درد به دردم اضافه شد آنهم قوز کتفها وهمچنین کیس در کلیۀ سمت راستم پیش آمد ...ولی هر طور بود باهاش کناراومدم ...بعد به پیش همان دکترم که رفتم گفت: الآن که از عمل گذشته فقط باید ورزش بدن سازی بری تا خوب بشه وگرنه ما کاری براتون نمی تونیم بکنیم؛منم بالاخره رفتمو تو باشگاه بدن سازی اسم نویسی کردم ...و فرم بدنم خوب شد.یکروز از طرف فدراسیون بدن سازی گفتند که می خواهند ما را به فینال ببرند البته ورزشهای دیگرهم هست که آنهم در ورزشگاه تختی تهران است ومربیمان هم از بین ما 30 نفر فقط 10 نفر که از بهترینها بودند انتخاب کرد که منهم جزو آن دسته بودم...و از سن 50،40،30،20  سال را داشتیم ومن جزو 30 سالها حساب می شدم وما همه باید نرمشهای مختلف را انجام می دادیم البته با خانومهای که از گروهای  دیگر که از شهرهای مختلف آمده بودند مسابقه می دادیم نرمشهای اولیه که خوب بود وبرنده شدیم ولی تو نرمشهای بعدی (پرش ازمانع ،سینه خیز رفتن ازمانع و...)همۀ ما کم آوردیم وزیاد خوب نبود ... و حالا نوبت من رسیده که باید به تنهائی با خانومهای دیگرگروها مسابقۀ دو میدانی می دادم چون فقط من بودم که30 سالم بود وباید 12 دور زمین 1000 متری را طی میکردیم وخیلی استرس داشتم که نکنه وسط کار یهو یاکمرم بگیره ویا نفسم بند بیاد چون من سابقۀ آسم هم داشتم ودر این مورد چیزی به مربی ام نگفته بودم؛ دور اول راهمانطور که مربی ام بهم گفته بود کمی با دوی آرام شروع کردم ولی خانومهای دیگر مثل فشنگ از جاشون پریدند واز من جلو زدند ...منم دور دوم را کمی تند و دور سوم را تندترکردم یهو وسط دور سوم بود که دیگر نفس کم آورده بودم ویواش ،یواش دور دویدنم را کم کردم ویکهو به قول معروف(ذرتم غم سور شد) و روی زمین ولو شدم 


طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: بدنسازی، بانوان، زنان، داستان، واقعی، طنز، خنده دار،  

تاریخ : پنجشنبه 27 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(وسواسی ها)

ما تو محلۀ مان چند تا خانوم بزرگهائی داشتیم یعنی حدوداً روی هم 5 نفرمی شدند که بیش از حد وسواس در زندگیشان داشتند واین امر به بقیۀ همسایه ها هم سرایت کرده بود؛به این صورت که این خانومها صبح ال طلوع (هنوز خورشید طلوع نکرده)از خواب بیدار می شدند وهر کدامشان در خونه های خودشون شروع می کردند به نظافت کردن و اهل خونه رو هم با سرو صدایشان از خواب می پراندند.

اول سراغ شستن دستشوئیها وبعد نوبت شستن حمام وبعد همآشپزخونه وهمه را با وسواس زیاد چندین بار به قول معروف می سابیدندوبرقش می انداختند وتازه کارشان در میآمد که برندوهمسرو فرزندانشان را مجبور به اینکنند که هر کدام رختخوابهای خود را مرتب کنند وبعد به حمام بروند وبعد ازآنهم با دمپائیهای مخصوص خودشان به آشپزخونه رفته وسر میز صبحانه حاضر شوند وخیلی مرتب بطوری که میز را کثیف نکنند صبحانه اشان را بخورندو هر کس به سر کار خود بروند یعنی همسران به سر کار وفرزندان به مدرسه یا دانشگاهشون و...وهمه به وظایفشون باید خوب عمل میکردند که یکی از آنها نافرمانی میکرد با فریاد خانوم خونه روبرو میشد و...وتازه بعد از اینهم مراحل که باید طی میکردند باید با لباسهای اتو کشیده ودندانهای مسواک زده وکفشهای واکس زده از درخونه بیرون میزدند وهمیشه هم باید تو کیف همۀ آنها یک دستمال جیبی ویکمایع صابون کوچک مسافرتی به همراه داشته باشند که در موقع لوزوم از آنها استفاده کنند و...تازه موقع برگشت به خونه کار آنها دوباره شروع می شد که اول قبل از اینکه وارد خونه بشوند پاهای خود را توی حوض کوچکی که در حیاط خونه بود بشورند البته با آب وصابون وبعد با حولۀ مخصوص خودشون که در بیرون اتاق روی جا حوله ای آویزان بود خشک کرده بعد وارد اتاق بشوند وبا اینحال بازهم نباید با دستشان در 

اتاق را باز کنند باید با آرنجشان در ورودی را باز کنند که نبادا دستگیرۀ در لک بیافتد وآلوده شود؛برای همین هم بود که خونۀ این خانومها همیشه از تمیزی بیش از حد آنها مثل طلا میدرخشید وهروز اینکارها برای همۀ اهل خانواده تکرارمیشد وحتی همسایه ها هم که از تمیزی آنها لذت میبردند خانوادۀ خود را اینجوری بار می آوردند؛تا خونل آنها هم تمیز باشد ودیگر آن محله شد محلۀ وسواسیها ؛البته از قدیم گفته اند النظافت والمنل ایمان یعنی نظافت از ایمان ما مسلمانان است این گفته درست است ولی این دیگر نظافت به حساب نمی آید به نظر من این یکجور بیماریست که گریبانگیر بعضی از خانواده ها شده

واین اصلاً خوب نیست چون این افراد با اینکار هم به جسمو روح خود وهم به جسمو روح اطرافیانشون آسیب جدی میزنند؛البته دکتر ها هم عقیده دارند که این یک نوع بیماری هاد است وهم به سیستم عصبی خود وهم به بیماریهای دیگر مانند آرتیروز دست وپا وهمچنین رماتیسم و...مبتلا میشوند واینها منجر به آسیبهای جدی به خودشان وارد میکنند ؛امید وارم که کمتر کسی به این بیماری دچارشود واگر هم شد حتماً از آن پیشگیری کرده تا به جاهای خطرناک نرسد .




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، طنز، وسواس، وسواسی، تمیز، محله، تمیزی،  

تاریخ : چهارشنبه 26 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(در حسرت لبخند)

درحسرت یه لبخند برلب شما من مانده ام حیران

من سوختم وساختم اما دمی بر لب نراندم

اما که صد افسوس ندانستم که خنده بر لب مردم

آنهم شهری غم زده چه تلخ وچه دشوار است

اما دریغ از اینهمه داستانک طنزم نتوانستم

حتی لبخند کوتاهی بر لب شما بیارم

فقط در این شهرغمزده باید همدردی کرد باشما

چه خوش گفت دانائی تا توانی دلی بدست آور

دل شکستن هنر نمی باشد وچه خوش گفت دانای

حکیم دیگری خنده بر هر درد بی درمان دواست

اما نمیدانست که در این زمان کنونی که ما درآنیم

خنده برهرچشم گریانی دیگر دوا نیست

خندیدن دل خوش میخواهد که آنهم در توان ما نیست

دیگر دل خوش داشتن در این جا ومکان نیست

امید است که روزی لبخند بر دل مردم روا شود

تا کام مردم به این داستانک ما هم شیرین شود

تا ما را هروز دلخوشتر از دیروز کند به امید آنروز 




طبقه بندی: اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: شعر، دلنوشته، لبخند، شهر، غم، دلخوش، گریه،  

تاریخ : سه شنبه 25 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات فینال)

یادم می یاد که تو دوران راهنمائی که بودم به علت خوب بودن در بازی والیبال مربی ورزشمون منو کاپیتان تیممون کرده بود وقرار بود مدرسۀ ما با مدرسه های شهرهای دیگرمسابقۀ فینال بدهد اونم تو ورزشگاه بزرگ تختی که در تهران قرار داشت؛آنموقع تو مدرسۀ ما فقط کلاس ما بود که برای اینکار در نظر گرفته شد (البته تعریف از خودمون نباشه)اینو مربی ورزشمون تشخیص داد وبین کلاسهای دیگر ما انتخاب شدیم واین باعث خوشحالی منو تیمم شد. خلاصه همان روز که منتظر نوبت خود در مسابقات فینال شدیم همان موقعها بود که امتحانهای خرداد ماه ما هم شروع شده بود ؛منو2 تا از هم تیمیم چون در درسهایمان ضعیف بودیم نتوانستیم به مسابقات برویم ومربی هم به جای ما یکی از کاپیتان کلاس بالائیهارو و2 نفر دیگر که بازیشان حرف نداشت با خود به مسابقات بردند؛آخه اگه با آنها میرفت مطمئناً باید شهریور میومدمو امتحان میدادم ...من همینجوریش هم از درسای دیگه برای شهریور میافتم چه برسه به این امتحان(ریاضی)که خیلی برام عذاب آور و...آنموقع(خر بیارو باقلا ببر)البته مربی از دستم ناراحت شد وگفت:مگه میشه که تیم تو با یه کاپیتان دیگه جور در بیاد منم درجواب گفتم:البته ببخشید که جسارت میکنم به قول معروف(هیچ کاری نشد نداره)البته من شفارشای لارمه رو به هم تیمیام کردم وهمچنین یه صحبت مختصری هم به کاپیتان مورد نظر کردم انشاالله که مشکلی پیش نمیاد امید تون به خدا باشه و...آنروز آنها به همراه تیم من راهی مسابقات شدند واین تا ساعت 2 بعد از ظهر قبل از تعطیل شدن مدرسه پیش اومد وتیم من خسته ودستو پا شکسته ...انگار با شکست روبرو شده باشند به مدرسه برگشتند؛ منو دوستانم هم دور آنها جمع شدیم واز مربی پرسیدم که چیشد؟!...مربی با عصبانیت به من نگاهی کرد وسری تکان دادو رفت ...رفتم پیش کاپیتان واین سوال رو هم ازاو کردم اودر حال که با پای شکسته روی صندلی ویلچر نشسته بود باعصبانیت زیاد سرم دادکشید که :میخواستی چی بشه ؟این دیگه چه تیمیه هی مثل ماست وایستادند وقتی توپ به وسط زمین رسید هیچ حرکتی نکردند وفقط به همدیگر نگاه میکردند که ببینن کی باید بزنه منم از جائی که ایستاده بودم(سروزن) خودمو رو زمین پرت کردمو سر خوردم ویه ساعد جانانه ای زدم که آندو آبشارزن خودمون نتونستند از پسش بربیا یند وباید اونوبه تیم طرف حریف پرتاب میکردند ولی از پس اینکار هم برنیومدند واقعاً دستو پاچلفتی تر از این دو نفر تو دنیا پیدا نمیشه...بنابر این آندو نفری که تو تیم خودم بودند سر رسیدند وبا یه پاسکاری (پنجه به آبشار)ترتیبشو دادند وبا اینکار 5 امتیاز به نفع تیم ما شدو...الآن هم مدیون منو آندو نفر که از تیم من بودند هستیم آنهم نفر چهارم شدیم  وگرنه که به اون دوتا ابله بودکه ما نفر دهم هم نمیشدیم ...منم گفتم: تو باید قبل ازشروع بازی با تیمم حرف میزدی مگه بهت نگفتم که اون دونفر آبشار زن خیلی شکمو هستند وباید به آنها قول یه خوراکی مثل(بستنی یا شکلات و...)بهشون میدادی تا خوب بازی کنند؛واونای دیگه هم فقط یه تشویق الکی میکردی براشون کافی بودو...اون در جوابم گفت:والا من صحبتهای لازمه رو قبل از بازی باهاشون کردم واینیک که گفتی که اون دونفر شکمو بودن رو تو اون شلوغی واسترس یادم رفت...والا نمیدونستم که اون دونفر رشوه گیر هستند اگه میدونستم که یارای خودمو میاوردم ولی حیف که تو لحظۀ آخر بهم گفتی یکی طلبت...منم گفتم:والا اینا هم اینجوریند مقصر من نیستم اینم از ذات بد شون هست دیگه کاریش هم نمیشه کرد...انشاالله دفعۀ دیگه منوتو با هم تویه تیم میشیمو با هم به مسابقات فینال میریم ...حالا ببینم تو چیکار میکنی با تیم نمونه ات ...وبا هم دست دادیم وروی همدیگر را بوسیدیم .    




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، فینال، والیبال، لیگ، مسابقه، آسیب،  

تاریخ : دوشنبه 24 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آئینه بین)

یادم میاد در زمان بچه گی ام وقتی فیلمهای تخیلی مثل سوپرمن یا شزم را در تلویزیون می دیدم میخواستم مثل اونا (شخصیتهای قهرمانی فیلمها) باشم ومثل اونا پرواز کنم وسریع به محل حادثه بروم وبه مردمی که احتیاج به کمک داشتند خدمت کنم و...ولی این چیزها در دنیای واقعی هیچ وقت اتفاق نمی افتاد...فقط شبها که میخوابیدم اونم تو خواب برام پیش میآمد ویا به مردم کمک میکردم ویا با دشمنانم مدام درگیر بودم ویا پیروز میشدم ویا شکست میخوردم؛اگه پیروز میشدم البته تو خواب بلند،بلند مثل دیوونه ها می خندیدم واگهشکست میخوردم  بلند،بلند داد میزدم و وحشت زده از خواب می پریدم وبا فریادم بقیۀ اهل خانه را زابرا میکردم... خلاصه این موضعلی برای منو خانواده ام شده بود؛بطوری که مادرم اول به گفتۀ همسایه ها برام فال حافظ گرفت وتوش نوشته بود که:بزودی از گرفتاریها یت رها خواهی شده ودر آسمان خیال آزادانه پرواز خواهی کرد و...مادرم هم گفت:معلوم نیست این چه می گوید...آخه بچه به این کوچیکی مثلاً چه گرفتاری داره که بخواهد ازش رها بشه؟!...اینم بیفایده بود...دوباره همسایه ها بهش پیشنهاد دادند که بهتر براش سر کتاب باز کنید ویاپیش آئینه بین وچه میدونم پیش رمال وفالگیر ببریدش و...مادرم هم همین کار راکرد ومنو پیش آئینه بین برد؛آن مرد اول با چیزهائی که بهش می گفتند قاپک چند تا ازآنها را تومشتش چرخاند ومثل تاس ریختن به روی زمین ریخت وبه آنها نگاه های متفکرانه ای کرد وگفت:بچۀ شما را چشم زده اند ورفت از قفسه ای که درآن شیشه های زیادی که توش پر از علف و به قول خودش گیاهان داروئی بود...و از چند تا از آن شیشه ها مقدارکمی چیزهائی برداشت وآورد وتوی یه تیکۀ کوچک از روزنامه ای را کند وداخل آن پیچید وبه دست مادرم داد ؛مادرم گفت: این دیگه چیه باهاش چیکار کنم؟!...مرد گفت:اینا کمی(اشک چشم مورچه،پای سوسک،نیش مار،دم عقرب وپای مارمولک و...)هستند وباید اونارو خوب بجوشونید ومقدار کمی از آن را در چهار گوشۀ خانه چه از داخل وچه از بیرون بریزید وکمی دیگه روهم در چهار گوشۀ اتاقها وحیاط خونه تون وهمینطور جلوی در خونه بریزید و... تا از چشم زخم همسایه ها بدور باشید و...وتازه یه عرقیجاتی هم هست که آنرا باید برید پیش فلانی که در شهر قم هستش بگیرید وبهش بگید از طرف فلانی اومدم ومشکلت راهم به او بگید تا اون عرق مخصوص رو بهت بده ...خب حالا بریم سر حساب ما که میشه فلان قدر...مادرم هم پولش را داد ورفتیم که نسخۀ آقارو برام بپیچد وبعد هم به پدرم گفت  که جمعۀ همان هفته دوتائی به قم بروند تا اون معجون را بگیرند وهمینطورهم شد ومنو خواهر وبرادرامو گذاشت پیش مادر بزرگم ورفتند...و2 روز طول کشید تا برگردند ...خب دیگه هم فال بودو هم تماشا وهم زیارت هم سوغاتی ...وروی معجون نوشته بود قبل از ناهار وشام نصف استکان میل شود وما هم همینکار رو تا یک هفته ادامه دادیم ...مزه اش خیلی تلخ بود وروز به روزحالمو بدتر کرد به حدی که آب هم میخوردم بالا میآوردم ...ولی هیچ افاقه ای تو خواب شبانه ام نداشت...خلاصه آنقدر حالم بد شد که منو شبونه به بیمارستان بردند وبهم سرم وصل کردند وتا مدت یکه هفته در آنجا بستری بودم و...وقتی به خونه اومدم دوباره همسایه ها که به عیادتم آمده بودند پیشنهاد دادند که ببرش پیش یه روانشناس...مادرم هم همین کاروکرد و روانشناس بهم گفت:آیا میدونستی که هر آدمی روحش 2000 سال قبل از بدنیا آمدن در یه دنیای دیگر زندگی میکنند؟...برای همین هم هست که بعضی مواقع کسی به نظرت آشنا می آید چون در آن دنیا او را دیده اید ویا اینکه خانۀ مجلل وماشین مدل بالائی میبینی وازآن خوشت می آید ولی نمیتونی آنرا بخری...پس در آن دنیای قبلی آنرا داشته اید و... ودر مورد این خوابها که میبینی که در حال پروازی وبعضی مواقع در آب دریا در حال غرق شدن هستی وبعد نجات پیدا میکنی ...اینهم مربوط به آن دنیای قبلیت میشود؛ شاید درآنجا خلبان هواپیمائی بودی ؟! ... وهواپیمایت در روی دریا خراب شده وتو سقوط کردی و...آیا میدونستی که همۀ ما آدمها 8 بار روحشان به این دنیا آمده؟ ودر جسمهای مختلفی مدتی زندگی کرده ایم وحتی ممکن در کشورهای مختلف دیگر هم زندگی کرده باشیم؟...وبعد بمیریم ودوباره به این دنیا البته تو جسم یک حیوان ویا گیاه ویا پرنده ویا حتی حشره ای ظاهر بشویم وبه زندگیمون هم ادامه بدیم و...مثلاً ممکنه از یه شهر یا کشوری بد مان ویا خوشمان بیاد...شاید قبلاً درآنجا مدتی زندگی کردیم وممکن از آنجا به ما خیر یا شری رسیده باشه ...خلاصه همۀ اینا دست بدست هم میده ومارو پریشان حال میکنه این یه چیز طبیعی هست که ممکن برای همۀ ما پیش بیاد وما نباید به آن توجه ای بکنیم وخودمونو در گیر آن بکنیم پس بهتر تا فرصت داریم از زندگیمون لذت ببریم وازش استفادۀ بهینه ای بکنیم .

منم که تحت تأثیر حرفای دکتر قرار گرفته بودم خیلی آروم شدم ودیگه شبها آن کابوسهای وحشتناک را نمی دیدم  واگر هم می دیدم خیلی  راحت  با آن کنار می آمدم وخانواده ام هم از این بابت خیالشان راحت شده بود...اوائل که این خوابها را می دیدم از دیدن  اینجورفیلمها منع میشدم ولی حالا که تونسته بودم خودم را کنترل کنم دیگه اجازه داشتم که دوباره این فیلمهای تخیلی را ببینم؛به نظر من شما هم بهتر خودتون رو درگیر اینجور فیلمها نکنید که باعث پریشان حایتان شود وبه قول دکترها ریلکس باشید وبا مشکلاتتان کنار بیائید وزندگی را به کام خود ودیگران تلخ نکنید بالاخره اینم میگذره پس بهتر از فرصتهایتان به نحو احسن استفاده بکنید.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، پرواز، رمال، آئینه، بین، آینه،  

تاریخ : شنبه 22 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قالیچه حضرت سلیمان)

نمی دونم آیا شما هم یادتون داستان قالیچه حضرت سلیمان رو یا نه؟!... من 0خودم زمانی که بچه بودم این داستان و هم تو تلویزیون دیده بودم و هم از پدر بزرگم شنیده بودم و همیشه دوست داشتم یکی از اون قالیچه ها رو داشته باشم که باهاش بتونم پرواز کنم و به همه جای دنیا سفر کنم اگه همچین چیزی بود خیلی بامزه می شد ؛ یادم اون موقع ها که بچه تر بودم با دیدن فیلم قالیچه حضرت سلیمان به وجد می اومدم و یعد می رفتم روی فرش مادر بزرگم که هم رنگ و رو رفته و هم بقول خودش خیلی عتیقه بوده و از جد،جد پدریش بهش رسیده و کمی هم زوار دررفته و نخ نما بود و مادر بزرگم اون فرش دستی را تو اتاق کوچیک که مال خودش بود و کلیدش هم دست خودش بود آن آتاق را روزها قفل می کرد و فقط شبها برای خاوب به انجا می رفت و فقط خودش تنها به ان اتاق می رفت البته قبل از فوت پدربزرگم(او هم ) به آنجا فقط شب ها می رفت ولی ببعد از فوت پدر بزرگم فقط خودش تنها به ان اتاق می رفت و هر وقت هم که کسی می خواست برود توی اتاقش نمی گذاشت و می گفت: اونجا چیزی های عتیقه زیاد مثل آئینه شمعدان های قدیمی و لوستر ، چینی هائی که از مادرش بهش ارث رسیده بود که آن را در گنجه ای پنها کره بود و همچنین صندوق بزرگ چوبین قدیمی ماردش که درآن رخت و لباش های مادرش و همچنین پیرهن سفید که طورش با اینکه ساده بود و هیچ مدل به خصوصی نداشت و همچنین یک چادر گلدار طور مانند ک9 هم لباس و هم چادر جزء لباس عروس مادرش به حساب می آمد و چادر نماز و سجادۀ مادرش در ان صندوق قدیمی به چشکپم می خورد و...

یکروز بعد از ظهر مادر بیزگ که در گوشه ای از سالن پذیرائی خوابیده بود یواشکی رفتم بالای سرش و که اتاقش را در یه قسمت از رو سری اش که سرش بود بسته بود. گره را باز کردم و یواشکی کلید اتاقش را برداشتم و اهسته از انجا دور شدم و بطرف اتاقضش پاورچین ، پاورچین رفتم و در اتاق را باز کردم و وارد اتاق شدم و در را پشت سرم بستم فرش که روی زمین پهن بود به نظرم آمد که داره خو نمائی می کنه وسط فرش نشستم و اول با دست و بعد با پا رویش زدم مثل اسبی که باید هدایتش کنی تا راه برود دیدم هیچ  تکانی نمی خورد و گفتم: نبادا یابد یه کلمه ای مثل ( هین) یا( هوش ) بهش بگم یا مثل اون فیلم که زن به اسبش میگفت: (هی برو یابو) خلاصه هر کلمه ای که می دانستم به زبان آوردم ولی بی فایده بود ... بعد به اطرافم نگاه کردم ... دیدم عصای پدر بزرگم در گوشه ای به دیوار تکیه داده شده ... رفتم اونو برداشتم و دوباره وسط فرش نشستم و اینبار با عصا یه ضربه یواشی به فرش زدم ...ولی هیچ تکانی نخورد بعد کمی محکمتر ... باز محکمتر زا قبل... ولی یه خاکی ازش بلند شد که منو به سرفه انداخت ... بعد دیدم که در باز شد و مادر بزرگ با اخم به من خیره شده و اومد جلو و عصا رو از دستم گرفت و دنبال سرم کرد وگفت: انگار تنت می خاره نه؟ الان میام با این عصا حسابی می خارونمت...که به میز بگی مندلی به ممد بگی صندلی... نگفتم بی اجازه وارد اتاقم نشو؟!

منم دو پا داشتم و دو پای دیگه قرض کردم و سریع جا خالی دادم و از دستش فرار کردم و اونم دنبالم با عصا می دوید منم سریع رفتم تو کوچه و دیگه مادربزرگم دنبالم نیامد و چند ساعتی آنجا ماندم تا شب که پدرم آمد و گفت : بچه تو این موقع شب تو کوچه پچیکار می کنی.

منم ماجرا رو براش تعریف کردم و اونم خندید و گفت: حالا بیا تو خودم واسطه ات می شم که دیگه هیچی بهت نگه بشرطی که از مادر بزرگ عذر خواهی کنی و قول بدی دیگه بدون اجازه تو اتااقش تری...منم قول دام و همین کار رو هم کردم و جریان ختم به خیر شد




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: قالیچه، حضرت، سلیمان، سلیمون، مادر بزرگ، عتیقه، طنز،  

تاریخ : جمعه 21 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پ،ن،پ)

این قسمت بیکاری

اسم من رضاست چند مدتی بود که با دوستم مرتضی دنبال کار می گشتیم وبه هر دری می زدیم بیفایده بود خلاصه بعد ازمدت 2 ماه گشتنهای پی درپی بدنبال کار بالاخره کار پیدا کردیم .

رضا:مرتضی ...جون مادرت ،جون هرکی که دوستش داری امروز رو بی خیال متلک انداختن به صاحب کارها شو به خدا دیگه خسته شدم از این گشتنها ...آخه هر کاری که پیدا کردیم تو با تیکه انداختنت نذاشتی کارجوربشه امروزو لال شومیشه ؟!...(پ،ن،پ)لالشم که تو حرف بزنی...خیلی داری سخت میگیریها مگه من چیکار کردم؟!... اونقدر بزرگش نکن فقط خواستم شوخی کرده باشم .

رضا:تازه میگه چیکار کردم؟!...روتو برم ،توخجالت نمیکشی ؟مدام چرتوپرت میگی من هی میام درستش میکنم توهی بدترش میکنی.

مرتضی: ( پ،ن،پ) میخوای مثل یه مردۀ متحرک دنبالت را بیافتم ویا مثل یه آدم آهنی دستو پاموتکون بدم وحرکتای موزون از خودم برات در بیارم؟!...راستی بیا ماهم مثل خارجیا که تو کوچه وخیابون از این شکلکا ازخودمون دربیاریم حداقل هم از بیکاری بهتر وهم یه پولی به جیب میزنیم  چطوره خوبه ؟!...

رضا:باز دوباره حرف مفت زدی؟!...آهان اونجارو نیگا روی در یه رستوران یه چیزائی نوشته بریم جلوتر ببینیم چی نوشته؟!...

رضا ودوستش وارد رستوران شدند ورفتند پیش کسی که پشت دخل نشسته بود سلامی کردند وبه کاغذ پشت شیشه اشاره ای کردند وگفتند که آنها نیازمند کار هستند ...

-بله فقط به یک نفر ولی شما که دونفرید کدومتون میتونید بیایید؟!... 

رضا ومرتضی هم زمان باهم گفتند:آقا من...

-منظورتون کدومه...شما یا شما؟!. واول اشاره ای به رضا وبعد بع مرتضی کرد.

رضا:البته هردو خیلی وقت که دنبال کار میگردیم منکه به تازگی ازدواج کردم وتو خرج یومیه ام هم موندم ؛این دوستم هم نامزد کرده ودرشرف ازدواج هست.

-حالا چقدر قلمبه ،سلمبه حرف میزنی کمی راحت باش ...حالا بگو ببینم حالا بگو ببینم سابق کار دارید یا نه؟ ویا پایان خدمت دارید یا نه؟.

رضا:من کارهای سخت زیاد انجام دادم...مثل بنائی و نظافت ساختمونا وتو سربازیم هم ظرف زیاد شستم .

مرتضی:والا منم قبلاً تو خیلی جاها کار کردم...مثل کابینت سازی ،نظافت ساختمون وبیمارستانا و...

-اینطور که پیداست هردو آدم کاری هستید؛والا ما الان به یه ظرف شور،توالت شورو یه سالن کار(گارسون) احتیاج داریم ...پس هردو تاتون دنبالم بیایید تو آشپزخونه تا شمارو به سرآشپزمون معرفی کنم.

وقتی آنها وارد آشپزخونه شدند دیدند که همه در حال تکاپو بودند وهرکس یه کاری میکرد سرآشپزهم خودش کار میکرد وهم به بقیه دستور میداد که چیکار بکنند خلاصه که سرشون شلوغ بود.

-        اکبرآقا سلام چطوری خوبی خوشی ؟...خسته نباشی یه دقیقه بیا اینجا باهات کار دارم...برات 2 تا آدم زبرو زرنگ آوردم از امروز این 2 جوون برای خدمت به شما آماده به خدمتندو...

رضا ومرتضی هم رفتند جلو چاق سلامتی با سرآشپزکردند وآشپزهم گفت:برای کار اومدین دیگه نه؟!...حالا چه کاری بلدین؟ 

یهو مرتضی آروم گفت:(پ،ن،پ)برای خوردنورقصیدن اومدیم .   رضا:بله برای کار مزاحمتون شدیم...حالا فرقی نمیکنه هر کاری باشه انجام میدیم .

-خب تو اسمت چیه؟

رضا:من اسمم رضاست...این دوستم هم اسمش مرتضی ست.

-مگه خودش زبون نداره که توجورشو میکشی از حالا اینجور باشه کارشو هم میندازه گردن تو مواظب باش...

مرتضی:آقا ما خودمون زبون داریم 2 مترو نیم احتیاج به مترجم نداریم .

-        چی گفتی ؟!...چند تا متر با خودت آوردی اینجا ؟!...مگه اینجا خیاط خونه است؟!...معلوم هست چی داری میگی؟

سرآشپز که گوشش سنگین بود گفت:دوست گفت که اسمت مجتبی ست ...درسته؟

مرتضی :انگار کارمون دراومد ...اسمم مرتضی ست.

-        چی؟پدرت در اومد اسمش هم مرتضی ست...یعنی چه!...من به پدرت چیکار دارم نبادا اونم میخواد بیاد اینجا مگه ما اینجا خیریه باز کردیم که همه میخوان بیان.

مرتضی رو به رضا کردو گفت :ای بابا اینم که کرازآب در اومد خدا بدادمون برسه حالا چقدر باید با اون سرو کله بزنیم .

رضا:خدارو شکر کن که نمیشنوه که تو چه چرتو پرتای میگی وگرنه کارمون زار میشد.

-خب آقا راضی شما سالن کار(گارسون)هستی وبعضی موقعهاهم باید سالن روهم طی بکشی ...وشما آقا مجتبی شماهم تو کارای آشپزخونه باید بهم کمک کنی وظرف هم باید بشوری وبعضی موقعها هم باید توالتا رو تمیزکنی حالا برید سرکاراتون... راستی لباس مخصوصتون هم تو گنجه هست  وهمیشه باید لباساتون تمیز باشه...چون معلوم نمیکنه کی وچه وقت مامور بهداشت سربرسه باید همیشه نظیف باشید تمام ...زود برید سر کارتون.آنها هم با عجله رفتند که لباس بپوشند وبرند سر کارشون. 

 

  

  




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، پ، ن، بیکاری، بی کار، شوخ،  

تاریخ : پنجشنبه 20 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

خروس بی محل

تو دوران دانشگاه یه دوستی داشتم که همه از دستش کلافه بودند اونم بخاطر اینکه وقت و بی وقت مزاحم همه می شد. حالا چه با تماس تلفنی یا بیتماس تلفنی . منظورم اینه که م اومد در خونه ...حالا اگه تماس تلفنی بود یه جورایی تلفن رو قطع می کردیم و بعد که اونو می دیدیم ازش عذر خواهی می کردیم و یه بونه ای می آوردیم و خلاص ولی وای به آن موقع ای که میومد در خونه دیگه هیچ بونه ای قابل قبول نبود یا باید به حرفش گوش می دادیم یا به هرکجا که می گفت می رفتیم ...خلاصه که همه بهش می گفتند خروس بی محل...

یکروز (خرش بی محل) اومد دنبالم و گفت با چند تا از دوستای دیگه قرار گذاشتند که با هم به پارک برویم و بعد از آن به سینما و بعد به...و حسابی آنروز را خوش بگذرونیم من هم که آنروز خیلی حوصله ام از بیکاری سر رفته بود قبول کردم و به همراهش راه افتادم رفتم و همانطور که او گفته بود همه دوستان بدون استثناء آمده بودند و قرار شد هر کسی دونگ خودش را حساب کند و ...آنروز خیلی به همه ما خوش گذشت و فردای آنروز من تا ساعت 12 ظهر تو رختخواب بودم وحتی نای صبحانه یا ناهار خوردن را هم نداشتم بعد فهمیدم که همه دوستانم هم مثل من شده بودند البته به جز (خروش بی محل )او فردای آنروز آمد دنبالم و گفت: بیا بریم با هم یه رستوران شیک و با کلاس پیدا کردم حداقل یه ناهاری بخوریم .

من گفتم: ن من خیلی خسته تر از اونم که بخوام یه قدم بردارم اصلاً ناهر نمی خوام ... می خوام تا خود شب تو رختخوابم استراحت کنم تو برو دنبال دوستای دیگه .

اونم گفت: ای بابا شماها چقدر تنبل و بی جنبه اید الان خونه تک تک اونا رفتم و اونا هم مثل تو همین جوابو بهم دادند... حالا که اینطور شد خودم تنها می رم خداحافظ... بعد از رفتن او به تختم برگشتم و تا ساعت 4 عصر خوابیدم و بعد پا شدم و صبحانه و ناهار و شامم را یکجا خوردم و دوباره به تختم برگشتم و خوابیدم.

تا 3 روز از (خروس بی محل ) خبری نبود خیلی دلم هواشو کردهبود بعد به مبایلش زنگ زدم کسی جواب نداد ... بعد به خونه اش زنگ زدم یه خانومی تلفن را جواب داد منم از (احمد) یا همون بهتر بگم( خروس بی محل) ازش پرسیدم شنیدم که خانومِ انگار مادرش بود زد زیر گریه و گفت که پسرش چند روز پیش که سوار موتورش بوده با یه ماشین تصادف می کنه و 3 روز که تو بیمارستان بستری هست ویک پا و یک دستش شکسته و تو گچ هست و زیر نظر دکتر باید باشه و همانجا هم دکترش روز ها بهش تمرین راه رفتن می دهد و تا کمی سرپا بشه یک ماهی طول می کشه و معلوم نیست کی از بیمارستان مرخص میشه...من وقتی موضوع رو شنیدم خیلی متأثر شدم و به دوستای دیگه هم خبر دادم و همگی با هم به عیادتش رفتیم بنده خدا کلی خوشحال شد و هر روز کار ما شده بود سر زدن به او ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: سمج، خروس، بی محل، داستان، کوتاه، گردش، سینما،  

تاریخ : چهارشنبه 19 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مالک ومستاجر)

اینبار می خواهم برای شما یه داستان واقعی از زندگی یکی از دوستانم که براش اتفاق افتاده بود تعریف کنم البته از زبان دوستم.

حدود 20 سالی بود که مستاجر بودم وهرسال باید مثل خانه بدوشها اسباب واثاثیه ام را به کول میکشیدم واز این خانه به آن خانه نقل مکان میکردم...آنهم بخاطراینکه صاحب خونه ها هر سال به اجاره هایشان اضافه میکردند ومنم که حقوق آنچنانی نمیگرفتم وبیشتر مواقع زن وبچه هام سر بی شام زمین میگذاشتند و...منم همیشه دنبال اجاره خونۀ ارزون میگشتم؛ خلاصه منو خانومم تصمیم گرفتیم تو این مدت طلا های خانومم رو بفروشیم واز دوستان وآشناهامون کمی پول قرض بگیریم ویه مقدار برای خرید خونه از اداره ام وهمچنین بانک وام بگیرم ومادر خانومم هم که کمی پس انداز کرده بود او هم به ما کمک کرد؛آخه میدونی چیه؟ بچه هام هم ازاین آلا خون والاخونی خسته شده بودند...خودت که بهتر میدونی الآن پسر بزرگترم که19 سال و دختر 15 ویه پسر دیگه ام10 ودختر کوچیکه ام هم 3 ساله شه ...وهمیشه تو اسباب کشی کمک حالم هستند وکلی به دردسرمیافتند .

خلاصه خیلی دنبال خونه گشتیم که با پول ما جوردربیاد بالاخره هم یه خونۀ80 متری پیداکردیم البته یه کم که چه عرض کنم خیلی خرابو داغون بود ولی منو بچه ها خیلی ازش خوشمون اومد خلاصه هر چی باشه خونۀ خودمونه ودیگه از مستاجری که بهتر بود وهر سال هم نمیخواستیم که اسباب کشی کنیم...البته این خرابی اش هم بخاطر این بود که دست مستاجرهای زیادی بوده وهمنطور که صاحب خونه  میگفت این آخری به چند تا دانشجو داده بوده که آنها هم خسارت زیادی به خونه وارد کردندو...البته ما که هر جا میرفتیم خونه های خراب وکوچک گیرمون میومد ودر آخر تمیز و سالم تحویلشون میدادیم... واین خونه حالا که برای خودمون می خواست بشه به نظرمون مثل یه قصربود خیلی بزرگو جادار سالن بزرگ با دوخواب ویه انباری ویه پارکینگ مجزا که برای خودمون بود (آپارتمان) .

بالاخره شروع کردیم به خرج کردن اول کولرش را درست کردم بعد رفتم شیرآلات شیکی برایش خریدم ،بعد نوبت کاسۀ دستشورش بود که شکسته بود ویه نو جایش گذاشتم،بعد یه دستشوئی فرنگی تو حمومش کار گذاشتم وآن یکی دستشوئی ایرانی که درنزدیکی در ورودی ساختمون بود وکاسه اش شکسته بود هم کمپلت عوض کردم وسیفون جدید هم براش خریدم و...بعد از یکماه این خرده ریزها را که درستش کردم...تازه نوبت رنگ کردن اتاقها شده بود یه نقاش هم آوردم وآنجا را ترتیبش را داد ...بعد رفتم کابینت ام،دی،اف سفارش دادم واونم بعد از 3 هفته ساخته ونصب شد...آخه تو خونه فقط 2 لنگه کابیت آهنی زنگ زده بیشتر نبود که اونهم بعد از شیک شدن خانه به آن نمی آمد ودر ضمن برای ما کم بودو...حدوداً 3 ماه این طول کشید تا خونه بشه خونه وما تو این مدت هم تو خونۀ اجاره ای بودیم وصاحب خونه به ما اجازه داده بود که کمی بشتر از موقع موقرر قراردادمون اونجا بشینیم تا خونه امون درست بشه البته فکر نکنید دلش برامون سوخته بود نه اینطور نیست بلکه اضافه تر اجاره اش را گرفت...خلاصه حالا که رفتیم تو خونه امون نشستیم تازه داریم بعد از بیست سال مستاجری طعمه خوشبختی رو میکشیم...یادم رفت بگم این پسر کوچیکه هروز به هوای بازی کردن با بچه های مجتمع مون با آسانسور هی بالا وپائین میره ومنو ومامانش هم مدام بهش تذکر میدیم که انقدر با این ور نروهم خراب میشه وهم خدائی نکرده توش گیر میکنی وباعث عذاب ما وخودت میشه؛خلاصه که از مستاجری راحت شدیم امیدوارم که همۀ مستاجرها هم بزودی خانه دار شوند.  




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، مشکلات، جامعه، مالک، مستاجر، اجاره، وام،  

تاریخ : سه شنبه 18 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بد قول)

من خودم آدم خوش قول ومنطقی هستم...البته تعریف از خود نباشه همه اینو بهم میگن...حتی اگه شده، 10 دقیقه ویا نیم ساعت زودتراز موعد مقرر هم که شده ، به سر قرار میروم ...(البته قرار کاری)؛ولی یکی از دوستام هست که خیلی بدقوله یعنی 1 یا 2 ساعت ویا حتی یکروز کامل آدمو منتظرمیذاره وممکن حتی یادش هم برود که باکی ویا کجا ویا برای چه منظوری قرار ملاقاتی گذاشته...یکروز من تصمیم گرفتم که با اون مثل خودش رفتار کنم به قول معروف (با هرکی باید مثل خودش رفتار کرد)،تا بفهمد که(یه من ماست چقدر کره داره)برای همین با او چندین بار قرار گذاشتم ولی اینبار من به سر قراردیر رفتم وحتی یکبارهم اصلاً نرفتم ولی او هیچ اعتراضی نکرد ؛ تازه خیلی هم خوشحال شد که یکی مثل خودشو پیدا کرده...ولی من اینو نمیخواستم وفکر دیگری کردم واینبار ازش پول زیادی قرض گرفتم وگفتم تا یک هفتۀ دیگر بهش پس میدهم واو هم قبول کرد...حالا نوبت من بود که او را معطل کنم ...سر موقع موقرر سرقرار نرفتم وگفتم:که کاری برام پیش اومده...فردا سر فلان ساعت بیا فلان جا وپولت را بگیر،دوباره فردای آنروز به سرقرارنرفتم...اینبار او با من تماس گرفت که چرا نیامدی؟منم گفتم الان شهرستان هستم ویکی از اقوامم تصادف کرده وبرای ملاقاتش آمده ام وحدوداً یک هفتۀ دیگر میآیم وطلبت را وصول میکنم او هم قبول کرد؛خلاصه هربار بونه ای برایش میآوردم وحدود 2 ماه او را پی خودم کشاندم البته به پولش هیچ احتیاجی نداشتم وخرجش هم نکرده بودم وپولش را یه گوشه ای گذاشته بودم و...فقط میخواستم که بهش بگم بد قولی چقدر میتونه بد باشه ... وقتی دیدم طرف بخاطر پولش داره به من التماس میکنه دلم براش سوخت پیش خودم گفتم تا همین جا براش بسه وبعد موضوع روبهش گفتم وازش عذر خواهی هم کردم واو هم فهمید که کارش خیلی بد است اوهم ازمن عذر خواهی کرد واز آنروز به بعد او خوش قولترین آدمی شد که همه دیده بودند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، بدقول، بد، قولی، نصیحت، درس عبرت، انسان،  

تاریخ : دوشنبه 17 تیر 1398 | 07:31 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دیوانه)

در راهی دیدم دیوانه ای

میرفت ومیخواند نغمه ای

گفتم :که ای دوست کجا میروی

چنین سرخوش و خندان

به گفت: میروم به جائی که غم نباشد

به جائی که آدمی،کاری نباشد

از این نامردمیها دور باشم

به جائی که برزخ وزوری نباشد

به جائی که دگر حوری نباشد

گفتمش:آنجائی که به گفتی در کجای این دنیاست؟!

گفت:آن دیار باقی نمیدانی کجاست؟افسوس صد افسوس

به آن دنیای زرین که همه گویند بهشت است

مگرتوهم خواهی آمد از پی من؟!

گفتم:چه خوش گفتی ای مجنون عالم

نباشد بهتر از آنجا درعالم

منم راهی شدم از پی او

سبک بال گشته ام مثل پر قو

منو او دست هم بگرفتیمورفتیم به آنسوی

به رفتیم برسر رود خروشان

بیا فکند یم خود را درآن رود خروشان

ناگه از بخت بد ما بیا فتادیم در تور صیاد(ماهیگیر)

منو او مثل ماهی که در توری گرفتار

تقلا منمودیم به چپ وراست

بناچار آن ماهیگیر پیردانا

منو اورا با زحمت بسیار

 کشید بیرون از آن آب خروشان  

منو او کمی گیج و منگ بودیم همی وقت

ولی بودیم فارغ از دنیای اطراف

چه خوش بودیم در آن زمان ما

چه باید میگفتیم در آن وقت

که صیاد به گفت: شما را در اینجا چه کار است

منم گفتم:برای شنا آمده بودیم

ندانستیم که آنرا بلد نبودیم




طبقه بندی: طنز،  اشعار و دلنوشته ها، 
برچسب ها: طنز، شعر، دلنوشته، دیوانه، شنا، رود، ماهیگیر،  

تاریخ : یکشنبه 16 تیر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic