قسمت اول

(خاله خان باجی)

قسمت دوم

امروز خاله صدیقه اومد خونۀ ما وبا مادرم در حال حرف زدن بود... انگار خیلی خوشحال به نظرمیرسید...البته من تو بچه ها کمی کنجکاو بودم وبعضی مواقع البته نمی خوام بگم که گوش وایمی ایستادم ...ولی تقصیر من نبود که سیستم شنوائیم قوی بودو ناخداگاه حرفهای دیگرون رومی شنیدم ...خاله اومده بود که مارو دعوت کنه برای جشن تولد پسرسومی اش احمد بعد گفت:البته جشن امسال اونم به گفتۀ خود احمد فقط دوستاش هستند وگفته فامیلارو دعوت نکنیم ...منم دیدم کی بهتر از بچه های شما؟...واینکه منم تو جشن تنها نباشم گفتم که شما هم بیاین با هم کمی حرف میزنیم ودورهمی کمی خوش بگذرونیم...؛مادرم هم قبول کرد وبعد از رفتن خاله به خواهر بزرگترم گفت:آسیه مواظب بچه ها باش من میرم بیرون برای خرید وتا ظهر نشده زود بر میگردم ...اگه دیر کردم تو ناهار بچه هارو بهشون بده...سعی میکنم زود بیام. مادرم رفت ویک ساعت دیگربا دست پربرگشت ...هم خرید خانه را کرده بود وهم یه کادوی شیک در دستش بود...ما بچه ها هم بطرفش رفتیم وخواستیم آنرا باز کنیم که مادرم گفت:حالا وقتش نیست ...این فقط یه کتاب داستان هست...وما باید اونوامروز عصر که به خانه اشان رفتیم برای تولدش اونم بعنوان هدیه به احمد بدیم ...آنروزعصر که شد به خانۀ آنها رفتیم...خیلی از دوستای مدرسه ای احمد آمده بودند وبقیه هم پسرا ودخترای محلۀ خودمان بودند که ماهم آنها را می شناختیم وحسابی با آنها بازی کردیم خوش گذروندیم وبعد از خوردن کیک تولد...احمد آمد وهدیه هارو باز کرد وقتی نوبت هدیۀ ما شد در همون موقع داداش کوچیکم صداش در آمد وشروع کرد به گریه کردن آخه اون فقط 3 سالش بود ...وتمام هدیه های احمدو میخواست...مادرم هم که دید آبروش داره میره زود همۀ مارو جمع کرد واز خاله خانوم عذر خواهی کرد واز آنجا خارج شدیم...خاله گفت:حالا کجا با این عجلهبرای شام بمونید؟!...ولی مادرم قبول نکردو از خونۀ آنها آمدیم بیرون.

قسمت سوم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، تولد، جشن،  

تاریخ : جمعه 31 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاله خان باجی)

قسمت اول

تو محلۀ قدیمی ما یعنی در همسایگی مان یه خانمی بود به اسم صدیقه وبه گفتۀ خودش او هیچ خواهری نداشت وبجای آن 7 برادر داشت وچند سالی میشد که پدرو مادرشان فوت کرده بود وبقول خودش هیچ کسی نبود که سنگ صبورش باشد ...بنابراین با مادر من جورش، جور شده بود وبازهم بقول خودش دست دوستی وپیمان خواهری بسته بودند البته آنهم با حرف نه قانونی...برای همین مادرم وصدیقه خانوم همدیگر را خواهر ویا بعضی مواقع یکدیگر را آبجی صدا میکردند... وما هم بهش میگفتیم خاله صدیقه،در صورتی که مادرم همیشه از زبان ما او را (خاله خان باجی) خطاب میکرد...خلاصه که خاله صدیقه 4 تا پسرو3 تا هم دختر داشت وماهم 4 تا دختر و2 تا پسر بودیم ودر کل همدیگر را پسرخاله ودخترخاله صدا میکردیم البته آنهم ناتنی به حساب می آمدیم...وپسرها با هم بازی میکردند ودخترها هم با هم بازی میکردیم و...خلاصه خیلی به ما بچه ها خوش میگذشت...یکروز خاله صدیقه آمد وبه مادرم گفت:آبجی روم نمیشه بهت بگم...آخه چجوری بگم؟...مادرم گفت: د بگو آبجی چی شده؟!...خاله گفت:الآن از شهرستان برآمون مهمون اومده...همشون هم فامیلای شوهرم هستند وباهاشون رودر بایستی دارم...الآن هم از ظهر گذشته ویه تیکه نون هم توسفره ندارم...والا چند دقیقۀ پیش پسر بزرگ رو فرستادم نونوائی ...از بخت بدم نون هم تموم شده بود...اگه میشه چند تا نون اگه داری بهم بده ؟...بعداً پولشو بهت میدم ...؛مادرم یهو پرید وسط حرف خاله که:آبجی این دیگه چه حرفیه منو تو داریم مگه؟!...الآن میگه بچه ها چند تا نون برات بیارند...از این به بعد هم هرچی خواستی رودر بایستی نکنی ها؟!...دیگه حرف پول زدی نزدی ها!!...،بعد منو فرستاد تا برای خله نون بیارم...بعد که اومدم شنیدم که مادرم به خاله گفت:مشغول ذنبۀ دوازده امامی اگه از این به بعد چیزی بخوای وبه من نگی!!...ممکن یه روز هم من به کمک تو احتیاج داشتم...حتماً تو میخوای به من کمک نکنی هان؟!...؛بعد خاله هم از مادرم تشکر کردو رفت که به مهموناش برسه.

قسمت دوم




طبقه بندی: خاله خان باجی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، خاله، خان، باجی، همسایه، خواهر،  

تاریخ : پنجشنبه 30 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

چگونه یک ایده داستانی بگیریم؟

اگر شما نویسنده ای هستید که تازه کار نوشتن را آغاز کردید، پس این مطلب به دردتان می خورد.

اگر شما نویسنده ای هستید که مدت هاست دست به قلم نبرده اید، پس این مطلب یه دردتان می خورد

همه ما می دانیم که یک داستان و یا یک مطلب و حتی یک مقاله از یک ایده که در ذهن نویسنده شکل گرفته شروع می شود، گاهی هم از یک سوال و یا با هدف حل مسئله یا مشکل، در هر حال برای نوشتن یک نقطه شروعی باید باشد ؛ یک ایده که ذهن نویسنده را درگیر می کند.

اما برای نوشتن ایده از کجا پیدا کنیم؟

اگر شما یک نویسنده تازه کار هستید، باید بدانید که اوایل پیدا کردن ایده کاری بسیار مشکل است ، اما در اثر تمرین و نوشتن بی وقفه ، رفته رفته مشکل پیدا کردن یک سورژه یا ایده مناسب و منحصر به فرد چنان آسان می شود که ایده ها از چپ و راست به مغزتان سرازیر می شود و شما حتی وقت نمی کنید آن ها را بنویسید و تازه به خود حق انتخاب می دهید که بین این همه ایده کدام را می توان انتخاب کرد.

باور کنید که چنین چیزی حقیقت دارد.

 

و اما چگونه یک ایده داستانی بگیریم؟

 

1.از خانه خارج شوید

از خانه خارج شوید

اگر تنها شغل شما – همانند من- نویسندگی است ؛ یقین بدانید با در خانه نشستن و فکر کردن به اتفاقات روزمره تان هرگز ایده جالب توجهی به ذهنتان نمی رسد.

لازمه گرفتن یک ایده ناب و منحصر به فرد در شغل نویسندگی خروج از خانه و حضور در اجتماع و ارتباط با افراد جدید  و مشاهده و تجزیه و تحلیل اتفاقات است.

پس حتی شده به پارک کوچه و محله تان بروید و دقایقی به تنهایی به افراد و اتفاقات خیره شوید، اینکار را بکنید.

نکته: بهتر است اتفاقات را با خلاقیت و تخیل خود آغشته کنید.

نکته: خوب به اطراف ، انسان ها و حالات چهره و بدنشان در مواجهه با مسائل و اتفاقات مختلف توجه کنید. برای توصیف خوب محیط ، خوب به اطراف ، درختان،گرد و خاکی که هنگام باد بلند می شود ، نور خورشید و یا ماه و ... توجه کنید.

 

2.تلوزیون خاموش

گاهی دیدن یک فیلم می تواند ایده خوبی به ذهن شما برساند. ایده ای منحصر به فرد. اما این تنها 10 درصد مواقع اتفاق می افتد . اگر شما بخواهید مدام ایده هایتان را از فیلم ها بگیرید ، می شوید یک آدمی که صبح تا شبش را مقابل تلوزیون می گذراند ؛ هیچ ایده ای هم به ذهنتان نمی رسد ، برعکس ذهنتان محدود و بسته می شود ، اگر هم ایده ای به ذهنتان برسد ، یکی کپی یا جعل – رک بگویم- بی ارزش از روی موضوع فیلم است که به هیچ عنوان منحصر به فرد به نظر نمی رسد. پس تا جای ممکن از تماشای تلوزیون بپرهیزید  و اگرهم گاهی تلوزیون نگاه کردید ، با هدف گرفتن ایده از آن نباشد. مطمئن باشید اگر فیلم خوب با موضوع خوبی –برای شما -باشد از آن ایده خواهید گرفت.

نکته: به عنوان نویسنده باید ایده و موضوع نوشته هایتان منحصر به فرد باشد تا بهتر دیده شوید.

 

3.به خواب هایتان توجه کنید

به خواب هایتان توجه کنید

خواب هم یکی از راه هایی است که می توانیم به کمک آن ایده بگیریم و به پاسخ سوال های خود برسیم. گفته شده دانشمندان ، فیزیکدانان و ریاضی دانان زیادی جواب خیلی از پرسش های خود را در خواب گرفته اند . گفته می شود گاهی در بیداری چنان دنبال پاسخ سؤال خود هستید که استرس و اضطراب به دست آوردن آن ، جوابی که از نظر ذهنتان رسیدن به آن آسان است به دست نخواهید آورد. اما در خواب به دلیل آرامش جسم و فکر ذهن به حل مسأله بدون اضطراب می پردازد.

پس یک خواب خوب و به اندازه - 7-8 ساعت در روز- و خواب هایی که می بینید می تواند ایده خوبی برای نوشتن داستان باشد.( توجه داشته باشید که این موضوع یک قاعده نیست)

 

4. اتاق خالی و کلمات

اتاق خالی و کلمات

مکانی آرام و خلوت برای خود بیابید ، جایی که کمتر حواستان پرت شود .

شروع کنید . یک قلم و کاغذ بردارید ؛ هر واژه ای که به ذهنتان رسید ، بی درنگ روی کاغذ یادداشت کنید . سپس سعی کنید ارتباطی بین بعضی کلمات پیدا کنید. فرقی نمی کند این ارتباط بین دو کلمه باشد یا چند کلمه . گاهی شما ارتباطی بین کلمات مختلف پیدا می کنید که از نظر دیگران بی ربط اند ، اما مهم این است که از نظر شما این کلمات مرتبط باشند.

 

5.دفترچه ی ایده

همیشه یک دفترچه یادداشت کوچک همراهتان باشد ؛ هر چیزی که به نظرتان جالب آمد، از شخصیت و حالات افراد گرفته تا اتفاقات خوب و گاهاً ناگوار که شخصاً شاهد آن هستید ، در دفترچه یادداشت کنید؛ هرچیزی که فکر می کنید در آینده می تواند ایده و موضوع خوبی برای داستان هایتان باشد.

نکته: می توانید دیالوگ های تأثیر گذار( با مزه، گریه دار، پرمحتوا و ...) افرادی که شخصاً شاهد گفتگویشان هستید را یادداشت کنید تا در آینده از آن ها در داستان هایتان استفاده کنید.

 

6.مهم ترین راه یافتن ایده

مهمترین راه یافتن ایده

مدام بنویسید. حتی یک رو ز را هم بدون نوشتن و تمرین نوشتن و یادداشت برداری نگذارید، زیرا هر روز که نمی نویسید فردایش انگار باید دوباره از صفر شروع کنید . هر روز چیزی بنویسید ؛ جمله کوتاه، شعر،دیالوگ، ایده، اما یک روز را بدون نوشتن رها نکنید.

 

اگر شما خوانندگان عزیز راه های دیگری برای گرفتن ایده دارید می توانید در بخش نظرات برای ما ارسال نمایید تا در مقاله بعدی به اسم خودتان درج شود.

دوستان اگر باز هم سوالی داشتید من در خدمتم.

منبع: وبلاگ شخصی راحله رضائی




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: آموزش، نویسندگی، نویسنده، سورژه، داستان، کتاب،  

تاریخ : چهارشنبه 29 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(غول بیابونی)

قدیم ها پدر بزرگها ومادر بزرگها برای نوه هایشان (البته شبها) قصه های وحشتناک تعریف میکردند که آدم با شنیدنش زهره ترک میشد و خواب از سرش میپرید...خلاصه نمیدانم این بزرگترها چه پدر کشتگی با بچه هایشان داشتند که موقع خواب  این قصه ها را برایشان تعریف میکردند...به نظر من آنها (بزرگترها) برای اینکه بچه ها در طول روز شیطنت زیادی میکردند آنها هم چون از پس بچه ها برنمی آمدند بنابراین شبها برای تلافی کردن با بچه ها این قصه هارو تعریف میکردند تا(دمار از روزگار آنها در بیاورند) بعضی از قصه ها عبارت بودازاین جور چیزها(حسن کچل،حسین کرد شب استری ، شهرزاد قصه گو،چهل گیسو،ماه پیشونی،رستم وسهراب واسفندیار و...)حالا این قصه ها بد نبود؛ولی وای به آنموقع که از (جن وپریزاد، گربه سیاه که معروف به لوتی حیدر بود (البته آنهم در میان گربه های دیگر)و...یکی از آن قصه ها این بود:دو نفر تاجر بودند که برای خرید کالا به شهر دیگری میرفتند ...وچون راه دور بود وآنها هم پول خرید اسب یا شتر را نداشتند(البته قدیمها چون وسیلۀ نقلیه ای نبود با اسب وشتر سفر میکردند)پای پیاده راه افتادند ووقتی شب شد تصمیم گرفتند در آنجا اتراق کنند وبساط شام را ردیف کردند وبعد یکی از آنها پیشنهاد داد که هردو کف پایشان را با یک پارچه به هم ببندند تا غول به قول معروف نتواند کف پایشان را لیس بزند؛چون شنیده بودند که غولها وقتی آدمها را در بیابون ببینند آنها را(یه لقمه چپ میکنند).آنها هم همین کار را کردند...پاسی از شب نگذشته بود که غول سرو کله  اش پیدا میشود و وقتی آنها را میبیند خیلی میترسد و میگوید:بوی آدمیزاد میاد جن پریزاد میاد ولی این دیگه چجوریشه تا حالا آدم دو سر ندیده بودم وسر یکی از آنها را میگیرد واز زمین بلند میکند وتکانی میدهد ولی آندو هیچ تکانی نمی خورند تا شاید غول آنها را ول کندو برود وغول میبیند که آندو آنهم از کف پا بهم وصل هستند او هم از ترسش آنها آنها را روی شنهای نرم بیابون پرت میکند و زود از آنجا دور میشود و...وقتی کمی دور شد آندو مرد خوشحال و راضی از کار خودشون راحت وآسوده به خواب میروند وفردا صبح به راهشان ادامه میدادند و...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، غول، بیابونی، بیابانی، شهرزاد، حسین کرد شبستری،  

تاریخ : سه شنبه 28 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

دزد سر گردنه

در ایام قدیم 3 دوست بودند که با هم زندگی می کردند و به سنی رسیده بودند که می خواستند ازدواج کنند، برای همین هرچقدر کار می کردند و پول در می آوردند کفاف زندگی مجردی خودشان را نمی داد ، چه برسد به اینکه بخواهند زن بگیرند و هر کدام جداگانه باید برای همسرانشان ، خانه ای بخرند چون هر وقت خواستند قدمی پیش بگذارند و به خواستگاری کسی بروند دوست و آشنایان به آن ها می گفتند که : زن خرج داره ... خورد و خوراک ... رخت و لباس... می خواد ... مخصوصاً که دختر ها حاضر نمی شن به خانه اجاره ای بروند و حتماً باید آز خود خانه ای داشته باشد و تازه عروسی مجلل و خرید بازار که دیگه نگو... خرج سر به فلک می کشد و ...

این بنده خدا ها پیشخود گفتند: پس با این کاری که ما درایم پول چندانی در نمی آوریم و باید تا ابد مجرد بمانیم و...

خلاصه که یکی از آن 3نفر دوست به 2 تای دیگر پیشنهاد داد که : بهتر بریم تاجر بشویم و از این شهر پارچه و لباس و غیره...به شهر دیگر ببریم و بفروشیم ...

آن دو کمی فکر کردند و تصمیم بر این شد که این کار را با مقدار پولی که از صاحب کارشان گرفتند انجام بدهند... وقتی این خبر به همسایه مجاوریشان رسید او چون پیرمردی بود که قبلاً تاجر بوده ،آن ها را راهنمایی کرد و چون آن پیرمرد کسی را هم نداشت با آنها رازی را در میان گذاشت و یه نقشه گنجی را که در بیابانی در چاه ای پنهان کرده بود به آن ها داد گفت که ، چندین سال پیش گنج را پیدا کرده و مقداری را با خودش آورده و یک مقدار دیگرش هم در همان چاه باقی مانده و چون وسیله ای نداشته9 نتوانسته همه گنج را با خود بیاورد و دیگر سراغش هم نرفتهچون به آن احتیاج نداشته و حالا هم خواسته با این کار کمکی به ان 3 جوان کرده باشد ، آن 3 دوست نقشه را گرفتند و با کالاها راهی شهر دیگر شدند ( البته آن موقع ها با اسباب یا شتر مسافرت می کردند) آنها با نقشه پیش رفتند و یک هفته در راه بوند . روز هفتم به محل مورد نظر رسیدند ، هر کدام  از آن ها برای رفتم داخل چاه سر باز می زدند که اولی: من از تاریکی می ترسم...

دومی: من از جاهای تنگ و تاریک

سومی که از همه زرنگ تر بود بالاخره قبول کرد و رفت داخل چاه و یک سر طناب در دست آن دو دوست و سر دیگر طناب به کمر دوست سومی بسته شده بود . وقتی او به ته چاه رسید چراغ قوه را به اطراف چرخاند در گوشه ای از چاه چند شیشه گلاب و یک صندوق بزرگ قدیمی خاک خورده دیده می شد. بطرفش رفت صندوق یک قفل بزرگ رویش بود با چکش بزرگی مه همراه خودش آورده بود چند ضربه به آن قفل زد و قفل باز شد و صندوق را باز کرد و چمش از تعجب گشاد شده بود و وسوسه شد که اگر صندوق را باطنای بالا بکشند دوستانش وسوسه می شوند که آن گنج را برای خود بردارند و او را ته چاه ول کنند و بروند . فکر کرد بهتر است به ان ها بگوید که در صندوق مقدار کمی طلاست و چند شیشه گلاب است و شاید تو راه به ان احتیاج پیدا کنند و ... بعد کیسه های طلا ها را که 10 و 12 تا بوده 5 تای آن را داخل صندوق گذاشت و بقیه را در گوشه ای از چاه که دیده نشود پنهان کرد که بعداً خودش تنهایی بیاید و ببرد ... بعد خودش هم داخل صندوق روفت و در همین موقع بود که دستشوئی لازم شد و آنجا هم که کاری نمی توانست بکند بنا براین به دوستانش گفت: بچه ها صندوق را ارام بکشید بالا و سعی کنید که به صندوق آسیبی نرسد چون درونش شیشه های گلاب است و ممکن است که بشکند ... آنها هم همین کار را کردند و آرام ، آرام آن را بالا کشیدند تا اینکه وقتی به نزدیکی بالای چاه رسید آن ها با دیدن آن هول شدند و صندوق را سریع کشیدند بالا و صندوق با هر تکانی که می خورد به در و دیوار چاه برخورد می کرد آن نفر سوم که داخل صندوق بود دیگر نتوانست فشار را تحمل کند و کار خرابی کرد و همچنان ته صندوق خیس شده بود و آب چکه می کرد ، وقتی به بالای چاه رسید. آن دو دوست آنرا با زحمت زیاد که سنگین هم بود کشیدند و روی زمین گذاشتند و هر دو نفر وقتی دیدند از صندوق آب چکه می کند دستشان را زیر آب گرفتند و به خیال آنکه شیشه های گلاب شکسته از آن گرفته به صورت خود مالیدند و صلوات فرستادند و در همین موقع بود که نفر سوم داخل صندوق بود در را باز کرد واز صندوق آمد بیرون و در وسط را هم چون فشار بهش وارد شده بود هم خودش را خراب کرده بود و هم یکی از آن شیشه 6 گلابی که داخل صندوق بود را شکست تا دوستانش به ان شک نکنند و آن ها هم به او گفتند :این مقدار کیسه که خیلی که خیلی کمه به کی می رسه؟!...پس بگو چرا اینقدر سنگین شده بود ...چرا تو رفتی توش ...بعداً می اومدی ...

آن مرد گفت: آخه گفتم اینج.ری برای شما سخت میشه و دوباره باید طناب کشی کنید و گفتم ... بهتر یکبار طناب را بکشند و یکبار سختی بکشید ... این بهتر نشد آن دو هم سری تکان دادند و حرفش را تأیید کردند...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، گنج، طنز، صندوق، صندوقچه، گلاب، دزد،  

تاریخ : دوشنبه 27 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کمبود بودجه 

یکروز تصمیم گرفتم با اهل وعیال به مسافرت برویم واز این دود ودم تهران راحت بشیم بنا براین عزم سفر کردیم وقرعه در آمد که به مشهد بریم هرچی باشه هم زیارت و هم سیاحت به قول معروف( با یه تیر دو نشونو زدیم)

وسط راه پسر کوچیکم که تازه کلاس اولش را تمام کرده بود...معلمشان بهشون گفته بود که هر کجا که رفتید سعی کنید سر در مغازه ها را بخوانید ومدام تمرین خواندن ونوشتن بکنید تا با کلمات تازه تری آشنا بشید...وپسرم هم با صدای بلند سر در مغازه ها را می خواند.

یک جا نوشته بود تعمیر گاه خودرو بنز وپیکان و...بعد پسرم اینطوری خواند...تیر گاه خرو بنر وپکان .من بهش گفتم : پسرم اشتباه خوندی دوباره تکرار کن ...دوباره خوند بازم اشتباه گفت ...بعد خودم نگاه کردم دیدم بنده خدا حق داشت...چون بعضی از حروفش افتاده بود ودرست خوانده نمی شد ...

گفتم: این کلماتش کامل نیست اینو ولش کن ...پیش خودم گفتم شاید بنده خدا آنقدر پول در نمیاره که بده این نوشت هاشو درست کنه.کمی جلوتر رفتیم...پسرم خواند نت کوبی بعد گفت: بابا منظورش همون اینترنت دیگه ...مگه نتو میکوبن بعد خراب نمی شه؟!... گفتم : نه بابا کلمه اش درست نیست اون لنت کوبی و.... بعد از چند ساعتی که تو راه بودیم بچه ها دستشویی لازم شدند...وقتی برگشتند پسرم گفت: بابا یه چیز خنده دار دیدم رو سر در دستشویی نوشته سریس بداستی انه ...بعد من از مامان پرسیدم این یعنی چی؟!... مامانم گفت دوباره کلماتش درست نیست یعنی همه بیسوادند... منم گفتم: بابا جون اینارو ول کن تو مگه با خودت کتاب داستان نیاوردی؟.

پسرم گفت: آره بابا آوردم ...ولی جواب معلممونو چی بدم؟ گفته...

دیگه نذاشتم چیزی بگه و گفتم: ولش کن این حرف معلمتو حتما در جریان امر نیستند واسه خودش یه چی میگه....تو برو همون کتابتو بخون حداقل کلماتش درست تر هست.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، سردر، تابلو، مغازه، کنده، خراب،  

تاریخ : یکشنبه 26 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

شهر دار نمونه

البته همانطور که همه ما میدانیم تو همه شهرها شهردار ی وجود دارد ومیخواهند خدمتی به مردم بکنند...البته اگر بعضی از آنها ( مردم) که در بعضی از شهرها ...بگذارند که این خدمات درست انجام شود...به فرض مثال من خودم در شهرهای اطراف تهران برای مدتی سکونت داشتم البته فکر نکنید که من جهانگردم نه اینطور نیست

من به علت در آمد اندکی که داشتم از پس اجاره خانه های آن شهرها بر نمی آمدم ومجبور بودم هر ۵ یا ۶ سال یکبار به شهر دیگری بروم به قول معروف کوچ کنم.

تو شهر مورد نظر که نمی خوام اسمش را بگم زندگی میکردم ...یکروز تو پارک سر کوچه مان نشسته بودم و داشتم از هوا وطبیعت اطرافم لذت میبردم ...یکهو دیدم دو نفر آمدند ویکی از صندلی های پارک را برداشتند البته با بیل وکلنگی که همراه داشتند وجوری آنرا کندند که آسیبی به آن نرسید برای من جای تعجب بود خیلی تو کارشون حرفه ای بودند من اول فکر کردم که ایندو از ماموران شهرداری هستند .

وشاید این صندلی مشکلی دارد ومی خواهند که عوضش کنند چیزی نگفتم و آنها رفتند ...وقتی از پارک به طرف خانه برمی گشتم همان دو نفر را دیدم که در حال نصب همان صندلی هستند آنهم جلوی در خانه خودشان بود.

خیلی تعجب کردم وچیزی نگفتمو رفتم.فردای آنروز باز برای هوا خوری به پارک رفتم ؛ چند دقیقه ای نگذشت که دیدم دو جوان زنجیر موتورشون خراب شده وهردو آمدند و زنجیر تاپ بچه هارو کندند وبه جای زنجیر به موتور خود بستند

دو روز بعد دوباره به پارک رفتم اینبار دیدم یک ماشین نزدیک پارک خراب شد وتاتعمیرگاه هم خیلی فاصله است بنابراین راننده همان ماشین جلوی یه ماشین دیگر را گرفت و ازش کمک خواست

فکر میکنید چه اتفاقی افتاد ؟!... هردو راننده برای حمل ماشین خراب هیچ وسیله ای نداشتند ویکی از آنها یکی دیگر از زنجیر تاپ بچه هارو کند وبرای بوکسور کردن ماشین او استفاده کرد.

پیش خودم گفتم: بیچاره شهردار می خواهد خدمتی به مردم بکند ولی مردم که این جنبه را ندارند واز وسایل پارک ها به نفع خودشان استفاده میکنند...بعد هم می گویند چرا شهردار به فکر مردمش نیست.

خب تا وقتی مردم چنین کنند شهردار هم چنان کند چون دیگر حال ومالی برایش نمی ماند که خدمتی کند.البته در شهرهای دیگر از این وسایل ها که آهن ومفرق به حساب می آید سود جویان( دزدان آهن آلات) شبانه آنها را دزدیده وبفروش میرسانند.

میترسم آنقدر بیکاری وبی پولی در جامعه رواج پیدا کند که انسانها مانند انسانهای اولیه برای مایحتاج خود دست به کشتن وخوردن یکدیگر بزنند ...خدا به همه ما رحم کند که چه عاقبتی در انتظارمان خواهد بود




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، شهردار، پارک، وحشی، وسایل، بازی،  

تاریخ : جمعه 24 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

آدم ضایع کن

 از آنجا که همه ما در جریان موضوع هستیم که اینجور آدمها در دنیا زیاد هستند مخصوصا در ایران ...بطور مثال یکی از دوستام که اسمش مراد است وهمیشه منتظر یه فرصت هست که طرف مقابلش را ضایع کند...همین دیروز بود که منو مراد وشهاب وشاهرخ می خواستیم برای تفریح به یکی از مناطق بالا شهر تهران(اوین درکه)برویم که مراد اول راه شروع کرد به مسخره کردن من که...

-چرا تو یه جا ساکت نشستی وحرف نمیزنی؟

بعد رو کرد به بقیه وگفت : بنده خدا بچه مون هنوز زبون باز نکرده مامانش هنوز بهش حرف زدن یاد نداده...

چند لحظه ساکت شد وبعد به شهاب گفت: ببینم هنوز تو بیکار هستی؟ تو تاکی می خوای نون خور بابات باشی؟بابا تو چقدر مفت خوری ...بس که آدم تنبلی هستی برای همینه که کسی بهت کار نمی ده... 

چند لحظه بعد نوبت شاهرخ رسید و به او گفت : من موندم کی به تو تصدیق داده...رانندگی ات صفر صفر... تو با این رانندگی ات خدایی است که تا حالا زنده موندی...

بعد از لحظه ای تازه شروع کرد به تعریف کردن از خودش که من از سن ۱۰ سالگی وارد بازار کار شدم وهمه کارها راتجربه کرده ام...اول تو رستوران کار کردم البته به عنوان ظرف شور و طی کشیدن سالن ها ونظافت دستشویی ها و بعد از آن رفتم کابیت سازی بعد توی سوپر مارکت کار کردم بعد مکانیکی، کارخانه لوازم بهداشتی، طلا فروشی، جوش کاری، قنادی ها ویه مدت هم سر ساختمون ها بنایی میکردم

البته رشته ام معماری است والان میشه گفت: بنده همه فن حریف هستم وتو هر کاری تجربه دارم ودر حال حاضر تو یه کارگاه جوشکاری کار میکنم...

منهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نشسته بودم از این پز دادنش حرصم در آمد و گفتم: معلومه دیگه آقا همه کارست ...هر کی جای تو بود با این همه کار سخت که انجام دادی باید زیر این همه کار له میشد وتا حالا باید هفتا کفن پوسونده باشه...خیلی پوست کلفتی ها...

مراد هم طاقت نیاورد وگفت: اوه، اوه چه زبونی در آوردی خدایی یه معجزه الهی بود( حالا یه کلام هم بشنوید از مادر عروس )ترشی نخوری یه چیزی میشی ها راستی این سخنان نابت از کجا نشأت گرفته که یکهو مثل کوه آتشفشان فوران کرد...زود برم واست اسفند دود کنم تا چشم نخوری بلا گرفته...

گفتم: تحت تاثیر کارای مردونت قرار گرفتم داداش...

آخه میدونی چیه موندم تو با این فشار کاری چه جوری تا حالا زنده موندی وهنوز هم حال شوخی کردن داری؟!... ایول داری بابا.

خلاصه همه ساکت شدند وتا خود محل مورد نظر کسی لام تا کام صحبتی نکرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: آدم، ضایع، کن، داستان، طنز، خنده دار، مسافرت،  

تاریخ : پنجشنبه 23 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

این داستان برمیگرده به آن موقع که من کودکی بیش نبودم ،آن موقع ها که یادم میاد زندگی یه صفاو صمیمیت خاصی درآن کوچه ،محله ها وجود داشت ،حتی یادم میاد که چقدر خانوادۀ ما خوشبخت بودیم،آنقدر که همۀ فامیل و دوستان به صمیمیتی که در زندگی ما وجود داشت غبطه میخوردند.

آن روزها آنقدربه منو دو خواهرم خوش میگذشت که انگار فارق از دنیا بودیم و هیچ نگرانی در زندگی نداشتیم جزء درس خواندن که آنهم برای من یه دغدغۀ بزرگی محسوب میشد ،چون من اصلاًعلاقه ای به درس خواندن نداشتم وهمیشه پدر ومادرم منو نصیحت میکردند...

پدر-آخه پسر تو،تو زندگیت چی کم داری که یا درس نمیخونی یا اینکه مدیر ومعلم ازت شکایت میکنند،یه روز از مدرسه فرار میکنی ،روز دیگه با بچه ها دعوا میکنیو سرو کلشونو میشکونی...بهت گفته باشم تو با این کارات سر سالم به گور نمیبری آخر یه کار دست ما وخودت میدی! ...

مادرروبه پدر کردو گفت: زبونتو گاز بگیر مرد؛بعد رو کرد وبمنو گفت:بچه مگه تو چیت از پسر عموهاوپسر خاله هات و...کمتر،اونا با اینکه وضع مالیشون هم مثل ما کم درآمده ولی با این حال سرشون تو درسشونه ولی تو چی همینجوری وقتتو تلف میکنی وهر وقت هم که دوستات میان دنبالت که برین فوتبال میدوی میری پیه یللی ،تللی آخه اینهم شد کار تو اصلاً به فکر آیندات نیستی؛عاقبت میخوای چیکار شی حتماً میخوای فوتبالیست شی که اونهم بعید میدونم عرضهُ اون کارهم نداری...

منهم که باشنیدن این حرفها سرمو پایین می انداختم وچیزی نمیگفتم وزیر چشمی به دو خواهرام نیگاه میکردم که داشتند در گوشی باهم حرف میزدند وبه من اشاره میکردند و منو مسخره میکردند وبه من شکلک در می آوردند.از این کارشون خیلی عصبانی بودم اگه مامان اونجا نبود حساب شونو میرسیدم حیف که نمیشد .

خلاصه بعد از این حرفها رفتم سراغ درسام و با بی میلی تمام شروع کردم به درس خواندن ،ولی فکرم درگیر حرفهای پدرو مادرم بود ...واقعاً آینده ام چه خواهد شد.

داستان کامل کوچه محله ما را در وبسایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/


برچسب ها: داستان، کوچه محله ی ما، کوچه، محله، کودک، بچه، اول،  

تاریخ : چهارشنبه 22 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

وحید و حمید که دو دوست صمیمی بودند،تصمیم گرفته بودند که هر طور شده ادامه تحصیل بدهند. این دو دوست در پایین شهر تهران زندگی می کردند و اوضاع مالی خانواده هایشان زیاد خوب نبود.پدر وحید در داروخانه نسخه پیچ و پدر حمید هم یک اوستا نجار بود، ولی هردو درآمدشان کفاف زندگی عیال وارشان را نمی داد؛ منظورم این است که پدر وحید پنج فرزند( دو پسر و سه دختر) داشت که پسر اولش همان وحید بود که 19 سال داشت و تازه دیپلمش را گرفته بود. برای اینکه پدرش وضع مالی خوبی نداشت وحید از 17 سالگی شروع به کار کرده بود وخرج تحصیلش را می داد.

اولین بارکه به سر کار رفته بود با مخالفت پدر و مادرش روبرو شد وآنها را راضی کرد که در کنار درسش ، کار هم بکند. او صبحها به سر کار و شبها به کلاس های شبانه می رفت واینگونه بود که او با هزار زحمت توانست دیپلمش را بگیرد.

حمید هم دست کمی از وحید نداشت.پدر حمید 4 فرزند داشت( دوپسر و دو دختر) که حمید هم فرزند ارشد بود.حمید هم مثل وحید امرار معاش می کرد.هردوی آنها آماده برای امتحان کنکور شدند.

***

حمید و وحید جلوی دکه ی روزنامه فروشی ایستاده بودند و در روزنامه دنبال اسم خود دربخش قبول شدگان کنکور سراسری می گشتند.وقتی اسم خود رادرلیست قبول شدگان دیدند بسیار خوشحال شدند.نابا ورانه به یکدیگر نگاه کردند واشک در چشمان هردو حلقه زده بود،بالاخره زحماتشان به نتیجه رسیده بود،پس یکدیگر را درآغوش گرفته وفریاد خوشحالی سر دادند ومردمی که در اطراف آنها بودند با تعجب به آنها نگاه می کردند.

هرکدامشان جعبه شیرینی خریدند وراهی خانه هایشان شدند.خانواده هایشان وقتی موضوع را فهمیدند خوشحال شدند وجشن مختصری گرفتند.


داستان کامل زندگی مرموز را در وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/


برچسب ها: داستان، زندگی، مرموز، کتاب، دانلود، کنکور، دانشگاه،  

تاریخ : سه شنبه 21 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

معمای عجیب

قسمت دوم

هوا روشن شده بود وکم وبیش مردوم در اطراف آنها جمع شده بودند..

و هر کدام به نحوی می خواستند تو این موضوع دخالت کنند...وهر کس چیزی میگفت.

در این موقع پلیس سر رسید ویک کارآگاه ویژه هم بدنبالشان آمده بود

ومشغول پرسو جو از مردوم شدند...در این موقع جیم وهمسرش ایزابل گفتند:اولین نفر ما بودیم که آن را دیدیم ...وبعد هم این دو زوج

جوان آمدند وبه ما کمک کردند که آن را از آب بیرون بکشیم...باور

کنید ما نمی دونستیم که چی توش آن وقت صبح آنقدر هوا تاریک بود که چشم ،چشمو نمی دید...بعد که درش آوردیم فهمیدیم که یک جسد دختر هست فقط همین بعد هم به شما خبر دادیم...دیگه ما نه چیزی دیدیم نه می دونیم!...

پلیس وهمچنین کارآگاه مدام از مردوم پرسو جو میکردند...و بیشتر مردوم از این موضوع بی اطلاع بودند.

کم،کم از دورو نزدیک به جسد نزدیک می شدند...ناگهان یکی از

دختر جوان وقتی جسد را دید گفت: خدای من این که تارا  ست...

کارآگاه که چشمان وگوشی تیز داشت و داشت باکسی دیگر صحبت میکرد ...ناگهان به طرف صدا برگشت و گفت:ببخشید دوشیزه...

میتونم اسمتونو بپرسم؟...واینکه مقتول رو از کجا می شناسید؟!...

-من آراکس هستم دوست صمیمی تارا...وقرار بود منو چندتا از دوستان دیگرمون(دختر وپسر)قاچاقی به آنطرف آبها برویم...

البته بعضی برای درس وبعضی هم برای تفریح!!...

بعد ما را به چند گروه 10 نفری چه دختر ،چه پسر...تقسیم کردند

منو تارا می خواستیم که تو یه گروه باشیم اما آن کسی که اسمش ارسلان بود وخیلی هم خشنو بد اخلاق بود...وهیکلی فربه وتنومند

و ورزشکار ...وباسیبیلهای از بنا گوش در رفته داشت...نذاشت که

ما باهم باشیم ...وهرکس رو حرف اون حرفی میزد با چک ولغت به

حسابش میرسید و ماهم چاره ای جز اطاعت از او نداشتیم.


داستان کامل معمای عجیب را از وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/




طبقه بندی: داستان سریالی معمای عجیب، 
برچسب ها: دانلود، کتاب، داستان، سریالی، معما، عجیب، کاراگاه،  

تاریخ : دوشنبه 20 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معمای عجیب)

خانوم وآقای مکفیل برای گذراندن ماه عسل خود به کنار سواحل مدیترانه رفته بودند.آنها تصمیم گرفته بودند که صبح زود قبل از سپیده دم ازخواب برخیزند و برای قدم زدن به ساحل بروند.

همانطور که در حال قدم زدن بودند ...وداشتند با شیطنت به همدیگر

 با پا به هم آب می پاشیدند...وشوخی میکردند...چند قدم آنطرفتر هم

دو جوان در حال دویدن ویا بهتر بگویم در حال ورزش کردن بودند

و به آنهانزدیک می شدند...در همان موقع آقای مکفیل در دریا چیزی شناور روی آب دید که کم،کم به ساحل نزدیک می شد.

کمی جلوتر رفت یک طور ماهیگیری بسیار بزرگ که چیزی در آن گیر کرده بود...در موقع از صبح که هوا کم،کم داشت روشن می شد

وهنوز خورشید از آن دورها طلوع نکرده بود...وچیز زیادی پیدا نبود

آقای مکفیل به همراه خانومش ایزابل بطرف آن شئ که داخل طور بود رفتند...وآن را به کمک هم از آب بیرون کشیدند...وآن دو جوان هم به

آنها نزدیک شدند...وبا کنجکاوئی بسیار به آنها خیره شده بودند ...آنقدر آن شئ سنگین بود که آقای مکفیل (جیم)از آنها هم خواست که به آنها کمک کنند...وهمه شروع کردند به کشیدن...وآن را بازحمت بسیار

بیرون کشیدند.

ناگهان خانوم ایزابل با دیدن دست که از طور ماهیگیری بیرون زده

بود جیغی کشید وخانوم ان جوان هم باصدای جیغ ایزابل چند قدمی به

عقب برداشت...وهر دو خانوم از جسد نیمه عریان دخترک که بطور

عجیبی لای طور پیچیده شده بود...جیم با ترس و وحشت بسیار به جوان که او هم که از چشمهایش دیده می شد... ترسیده بود نگاهی کرد

وشروع کرد به باز کردن طور...جسد آن دختر که می شد گفت حدود

20 سال داشت...به چشم میخورد ...بدنش زخمی شده بود ...وغرق در

خون بود...وصورتش بقول معروف آشولاش شده بود وقابل شناسائی

نبود...حتماً کسی بهش تجاوز کرده وبعد اونو کشته وبه دریا انداخته

تا ردی از خودش بجا نذاره...خب آخه از این اتفاقها زیاد میافته...

هر 4 نفر با وحشت بهم نگاه میکردند...نمی تونستند بی تفاوت به این

موضوع از کنارش بگذرند...بنابراین تصمیم گرفتند به گشت ساحلی اطلاع دهند ولی این موقع صبح او را از کجا پیدا کنند؟!...

خلاصه قرار شد دو خانوم به ویلائی که آقای مکفیل در انجا سکونت داشت رفته وصاحب ویلا را خبر کنند تا او به پلیس اطلاع دهد.




طبقه بندی: داستان سریالی معمای عجیب، 
برچسب ها: داستان، سریالی، معما، عجیب، کاراگاه، معمای عجیب،  

تاریخ : یکشنبه 19 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هشتم داستان

(سفر نامۀ علمی تخیلی)

(قسمت نهم)

تصادف،تخیلی

پیش خودم گفتم: خدا بدادم برسد نیومده شروع شد سر فرصت براتون تعریف میکنم...چند لحظۀ بعد مادرم به همراه آبجی نرگسم بساط ناهار را آماده کردند وبعد از ناهار دوباره مادرم ازم سوأل کرد ومنم مجبور شدم یه داستان دروغی برایش تعریف کردم بدین مضمون که:وقتی آنروز صبح داشتم میرفتم مدرسه تو راه با یه ماشین تصادف کردم و راننده مرا زود به بیمارستان رساند ومنم که بیهوش شده بودم دیگر چیزی ندیدم ...وقتی چشم باز کردم دیدم یه مردی بالای سرم با چهرۀ نگران ایستاده بود وتا دید چشمم باز شده خوشحال شد و به من گفت:پسرجون حالت خوبه؟!... منکه کمی گیج شده بودم تا اومدم از جام بلندشم همان مرد دستانش را روی شانه هایم گذاشت وگفت:راحت باش الآن دکترو صدا میکنم؛لحظه ای بعد دکتر آمد ومنو معاینه کرد واسم مو پرسید هرچی به مغزم فشار آوردم اصلاًچیزی یادم نیومدبعد با چشمانی اشک آلود گفتم:نمیدونم کی هستم من اینجا چیکار میکنم ...دکتر گفت:چیزی نیست فقط یه تصادف برات پیش اومد نگران نباش خدا را شکربه خیر گذشت تا چند روز دیگر مرخصت میکنیم ...بعد دکتر وآن مرد از اتاق بیرون رفتند فکر میکنم در مورد وضعیت من میخواستند باهم صحبت کنند.اینجور که پیدا بود آن مرد بادکتر صحبت کرده بود که تا پیدا شدن کس وکار من مرا به خونۀ خودش ببرد...چون آنها بچه ای نداشتند برای همین همیشه آرزو داشتند خدا بهشون یه بچه بدهد واین امرکه پیش آمده حداقل چند روزی مرا به فرزند خواندگی بگیرند تا بعد خدا بزرگ است ودکتر هم با پلیس تماس گرفت وآنها راهم در جریان گذاشت وپلیس هم موقتاً موافقت کرد ودر این چند روز آن مردعکسمو داده تو روزنامه ها چاپ کردند تا بتوانند خانوادۀ مرا پیدا کنند ولی بی فایده بود هیچ خبری نشد وآنها هم بی خیال موضوع شدند.یکسال از این موضوع گذشت که خدا یه فرزند دختر به آنها داد ومنم صاحب یه خواهر کوچولو شده بودم وخیلی خوشحا ل شدم ...وقتی دخترکوچولو بزرگتر شد وبه حرف آمد یکهو چیزهائی کم،کم به یادم آمد...وموضوع را به پدر خوانده ام گفتم و او هم هروز مرا به آن محلی برد که با من تصادف کرده بود و...تا اینکه یکروز همه چیز یادم اومد وازش خواستم که بگذارد من به خانه ام برگردم و او هم خواست با من بیاید ولی کاری برایش پیش آمد وقرار شد یکروز دیگر به دیدنتان بیاید ومنم آدرسو بهش دادم تا ببینیم چی میشه.ولی معلوم بود مادرم هنوز حرفم را جدی نگرفته بود ولی آنطوری که من تعریف کردم بالاخره قبول کرد. خلاصه این موضوع هم در همینجا به اتمام رسید وفعلاً به خیر گذشت تا بعد ببینم چه میشود کرد.

پایان

این داستان را در وب سایت زیر دانلود کنید

https://rahelehrezaii.ir/




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، تصادف، سریالی، آدم فضایی،  

تاریخ : شنبه 18 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت هفتم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت هشتم)

خانه ، تخیلی

آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در مورد آنها به کسی چیزی نگویم،تازه اگر راستش را هم میگفتم بازهم باورشان نمیشد و فکر میکردند که من دیوانه شده ام،تازه اگرهم چیزی نمیگفتم باز بازخواستم میکردند که تا این مدت کجا بودم؟تو این فکرا بودم که با صدای راننده به خود آمدم که گفت:خب پسرجون گفتی آدرستون کجاست؟...منم آدرسو بهش دادم و...نیمساعت بعد منو به مقصدم رسوند وازش تشکر کردم وازش خواستم که چند دقیقه ای صبر کند تا بروم از مادرم پول بگیرم وکرایه اش را بهش بدهم ولی او قبول نکرد وگفت که برای ثوابش این کار را کرده... وبعد خداحافظی کردیم و او رفت.من موندمو آن کوچۀ خلوت...که یک هو یکی از پشت سر محکم به شانه ام زد وگفت:به،به!!...مشت جعفر خودمون خیلی وقت ازت خبری نیست تا حالا کجا تشریف داشتین؟... مسافرت بودین؟...منم باهاش چاق سلامتی کردمو او هم راهشوگرفتو رفت. ایشون آقای حمیدی همسایۀ بغل دستیمون بود.بطرف خانه براه افتادم وقتی به در خونه رسیدم کمی مکث کردم بعد عزمم را جمع کردم ورفتم جلودر زدم...از آنطرف در صدای جیغ آبجی کوچیک رو(نرگس) شنیدم که میگفت:کیه بابا چه خبرته سر آوردی؟ درو از پاشنه درآوردی؟وایسا الآن اومدم... لحظه ای بعد دربا صدای غژ،غژی روی لولایش چرخید ودربازشد آبجی تا منو دید همونطور هاج و واج به هم خیره شد وانگار تازه یخش آب شده بود زود تو بغلم پرید که نزدیک بود تعادلمو از دست بدموهردو به زمین بخوریم که یه دستمو گرفتم به دیوار واز سرنگون شدن به زمین جلوگیری کردم...با این سرو صدا مامان و دادشم( اسماعیل)هم از اتاق به حیاط آمدند  وتا ما را در آن حال دیدند خیلی ذوق زده شدند وبه طرف ما آمدند...منم نرگس را( که تو این مدت ندیده بودم خیلی بزرگتر وتپولتر شده بود)زمین گذاشتم وبطرف مامانم رفتم وهردو همدیگر رابغل کردیم ... لحظه ای بعد که مادرم به خودش آمده بود مرا براندازی کرد وتازه یادش اومد که 2 سالی هست که ازم بی خبر بوده یکهو چک آبداری به گوشم زد که گوشم صوت کشید وبعد زد زیر گریه ودوباره منو بغل کرد...تازه نوبت اسماعیل رسید واوهم که تا آن موقع ساکت یه گوشه ای نظارگر ما بود اوهم جلو آمد و مرا آنچنان در بغلش فشرد که یه لحظه فکر کردم الآنست که جونم در بیاد (آخه تو این مدت که ندیده بودمش زورش خیلی زیاد شده بود)بعد از دیده بوسی همگی به اتاق رفتیم تازه مامان یادش اومد که ازم بپرس که گرسنه ات هست یا نه؟!...منم در جوابش گفتم:دست درد نکند خیلی هوس غذاها توکردم .اوهم گفت:آهان پس برای همین بود که اومدی خونه ببینم تا حالا کجا بودی؟... پیش خودم گفتم :خدا بدادم برسه نیومده پرسو جو شروع شد. 




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سفرنامه، علمی، تخیلی، آدم فضایی، فضا، خانه،  

تاریخ : جمعه 17 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

قسمت ششم داستان

(سفر نامۀعلمی تخیلی)

(قسمت هفتم)

شب ، تخیلی

اتوبوس رفت و منو با آن حال زاردرآن بیابان برهوت تنها گذاشت. رانندۀ تاکسی که تا آنموقع ساکت نشسته بود وداشت به حرف های من گوش می کرد سری تکان دادو گفت:عجب...چه آدم بی انصافی بوده ، البته شما کار درستی نکردی ،ولی او هم نباید با شما چنین رفتاری رو میکرد؛ منم حرفشو با تکان دادن سر تائید کردم وسکوت کردم.خلاصه دیگر بین ما هیچ حرفی ردو بدل نشد ودر طی راه ساکت به جاده خیره شده بودیم...کم،کم پلکهایم سنگین شد وزود به خواب رفتم وتکان آرام ماشین مانند نئنوئی بود که مرا به خواب آرامی برد.وقتی چشم باز کردم دیدم هوا داشت کم،کم روشن میشد و ماشین ایستاده بود وراننده در حال بنزین زدن بود...خودمو جمعو جورکردم ومنتظر شدم تا کارش تمام شود .وقتی راننده سوار ماشینش شد رو کرد به من وگفت:سلام صبح بخیر ساعت خواب ،خوب خوابیدی؟ گفتم:سلام صبح شما هم بخیر باشه...ببخشید میشه بپرسم الآن ما کجا هستیم؟!...اوگفت: اینجا جاجرود داریم میریم تهرون...راستی یادم رفت ازت بپرسم کجا میخوای بری؟انقدر گرم گفتگو بودم که نپرسیدم مقصدت کجاست؟...منم بهش آدرس خونه رو دادم وبهش گفتم :ببخشید کیف پولمو تو اتوبوس جا گذاشتم البته وقتی منو رسوندید از مادرم پول میگیرم وکرایۀ شماروحساب میکنم؛بعد راننده اخمی به من کرد و  گفت:کی حرف کرایه رو زد؟...حالا بگذریم گرسنه ات نیست؟!...چی میخوری برات بگیرم؟...گفتم: خب کمی...ولی همونطور که گفتم پولی ...او نگذاشت حرفم را تمام کنم و گفت:چی بهت گفتم دیگه حرفشو نزن.بعد براه افتاد وکمی جلوتر که رفتیم ماشین را نگه داشت واز ماشین پیاده شد وبعد از چند دقیقه دیگر آمد در حالی که در دستش دو ساندویچ ودو نوشابۀ کوچک بود وارد ماشین شد وگفت:البته ببخشید پولم کم بود ونتونستم تو رو به یه چلوکباب مهمونت کنم باید به همین اکتفا کنی وهردو خندیدیم واو شروع کرد به خوردن وبه منم اشاره کرد که ساندویچمو بخورم.در بین راه که میرفتیم باز سکوت بین ما حکم فرما بود تا اینکه راننده خسته شد و دستش را به طرف رادیو برد و آنرا روشن کرد ومنم که محو تماشای کوه ها ودره های اطراف جاده شده بودم وچیزی نمی گفتم.بعد از نیم ساعتی که گذشت به شهر تهران رسیدیم؛من خیلی هیجان زده شدم وهر آن لحظه شماری میکردم که زودتر به خانه برسم ودوباره خانواده ام را ببینم،تو این فکر بودم حالا چه خواهد شد ؟اونا با من چه برخوردی خواهند کرد؟ من چه جوابی بهشون بدم بگم تا حالا کجا بودم؟آخه من به آدم فضائی ها قول داده بودم که در بارۀ آنها چیزی نگویم.  

قسمت هشتم




طبقه بندی: داستان سریالی سفرنامه علمی تخیلی، 
برچسب ها: داستان، سریالی، علمی، تخیلی، سفرنامه، آدم فضائی، شب،  

تاریخ : پنجشنبه 16 خرداد 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات