(سحرخیزباش تا کام روا باشی)

یادم می آید وقتی بچه بودم مادرم همیشه صبحهای زود مرا بیدار می کرد تابه مدرسه بروم البته نه فقط من بلکه خواهروبرادرم را هم به همین منوال بیدارمی کرد....نمی دونم مادرم چه ساعتی از خواب بیدارمی شد که وقتی مارا بیدار می کرد بساط صبحانه اش آماده بود وهمیشه به راه بود....آخروقتی من از همه دیرتربیدارمی شدم یعنی ساعت 6صبح بود چون همه از من زودتر بیدار شده و صبحانه خورده وآماده می شدند که بروند مدرسه همیشه منو خواهروبرادرام به مادرم میگفتیم:(آخه مامان الان زود کجا بریم درمدرسه بسته است) اومی گفت:(من نمی دونم باید زودتربرید مدرسه من هم هزارتا کاردارم باید برم بازار وخرید روزانه را انجام بدم بعد بیام برای ظهرشما غذابپزم و....) من هم درحالی که چشمهایم را می مالیدم از خواب بلند می شدم و سلونه ، سلنه می رفتم که دست و رویم را بشورم و آمادۀ صبحانه خوردن بشم و ساعت 6:30 ازدرمی زدم بیرون هوا خیلی تاریک بود ومن هم می ترسیدم هیچ کسی تو کوچه نبود وبعضی موقعها رفتگرها درحال جاروکردن کوچه بودند.... وباعجله تمام راه را تا مدرسه(البته اگر آرام میرفتم یک ربع می شد)می دویدم ووقتی به آنجا میرسیدم هنوز زود بود و در مدرسه بسته بود وباید چندین بارمحکم دررا میزدم تا فراش از خواب بیدار شود وآنهم با عصبانیت فحش را به جان من نثارمی کرد که چرا صبح زود مزاحم خوابش شده ام ومن هم جوابش را میدادم....یک روز مادرم برای تغذیه ام چند تکه کالباس توی نان پیچید ودرکیفم گذاشت آنروز از شانس بدم توی راه که داشتم به طرف مدرسه می رفتم 3تا سگ وحشی به من حمله کردند یکی شانه رو پوشم را گاز گرفته و می کشید و دو سگ دیگر کیفم را که بوی کالباس آنهارا گیج کرده بود به دندان گرفته کیف نوی مرا تک و پاره می کردند یکهو یکی از مغازه دار ها که پیر مردی نحیف بود با چوب بطرفم آمد و به سگها حمله ورشد و گفت:(چی تو کیفت داری بهشون بده بره) منهم همین کار را کردم ودیگر از دستشون خلاص شدم و خسته و مرده به گوشه ای از کوچه نشستم همان پیرمرد بهم آب قند داد تا حالم به جا آمد و سریع بطرف مدرسه رفتم و از آنروز به بعد مادرم تغذیه فقط نان و پنیر وسبزی برایم میگذاشت ولی هنوزهم که هنوزه از سگها متنفرم وهروقت سگی از پیشم رد می شود با ترس ولرز بسیار از کنارشان میگذرم و خدا ، خدا می کنم که بهم حمله نکند.... 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، سگ، کالباس، سحر خز باش تا کامروا باشی، ضرب المثل، سحر،  

تاریخ : سه شنبه 31 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خرافاتی)

چند مدتی بود که کفشم سوراخ شده بود و روم نمی شد که اونو پام کنم وبه پدرم گفتم  و او هم گفت :کنمی تواند برای خرید به همراهم بیاید چون نزدیک عید بود وسرش شلوغ بود وباید به پرونده هائی که رئیس در اختیارش گذاشته رسیدگی کند...قرار شد به مادرم پول بدهد تا او مرا  برای خرید با خودبه بازار ببرد ...ولی مادرم هم چون نزدیک عید بود مشغول خونه تکونی شده بود وقرار بر این شد که از شنبه برای خرید عید به بازار برویم...منم از اون روز به بعدمنتظر آن روز شدم ...بالاخره روز موعود فرا رسید خدا میدونه چقدر ذوق کرده بودمو (دلمو صابون زده بودم).

شنبه= آنروز باتفاق مادرم به بازار رفتیم ولی باید از وسط پارک رد می شدیم...یهو نمیدونم چی شد و از کجا پیداش شد منظورم همونخانومه باصطلاح کولی دوره گرد که فال هم میگرفت  به طرف ما آمد وگفت:خانوم فالت بگیروم طالعت روشن ها...بعد کف دست مادرمو گرفتو گفت:امروز قرار یه مهمون ناخونده ولی خوش اقبال از راه دور برات بیاد اونم با دست پرو پیمونه ...با سوغاتیای گرون...بعد خیلی چیزهای دیگه به مادرم گفت...منم مدام چادر مادرمو می کشیدمومیگفتم: مامان یادت نره می خواستیم بریم کفش بخریم الان ظهر میشه ومغازه دارمیبنده میره خونه اشون ومادرم گفت:بچه (زبون به دندون بگیر) بذار ببینم چی میگه...وبعد محوح حرفهای اون شد چند ساعتی گذشت وخانومه و پولشو گرفتو رفت و ما هم با عجله به خانه برگشتیم تا منتظر مهمان بمانیم ولی تاشب خبری نشد ...مادرم گفت:کوفتش بشه الهی...چقدرهم از ما پول گرفت...آخر هم هیچ به هیچ .

یکشنبه=منو مادرم راهی بازار شدیم...اینبار یه پیر مردی که تو پارک نشسته بود تا بهش نزدیک شدیم عطسه ای بلند کرد...خب بنده خدا شاید سرما خورده بود ویا شاید هم چیرز دیگه ای بوده ...ولی مادرم که خیلی خرافاتی بود گفت :که بهتر برگردیم خونه (صبر اومد)شگون ندارهممکن مغازه دار جنس بنجولشو بخواد بندازه به ما؟!...

دوشنبه=داشتیم میرفتیم بازار که وسط راه از خیابون  داشتیم رد می شدیم که یکهویه موتوری به مادرم زد البته طوریش نشد ...زود پاشد ایستاد وگفت: فایده نداره بریم خونه امروز هم روز خوش ما نیست.

سه شنبه=پدرم گفت:مخواین تا نصفی از راه رو من برسونمتون ماهم قبول کردیم...پدرم رفت ماشینو روشن کنه ولی هر کاری کرد ماشین روشن نشد بعد مجبور شد که خودش هم بدون ماشین بره سر کار...مادرم هم گفت:امروز هم نمیشه

چهار شنبه=پدر ومادرم باهم تصمیم گرفتند عصری مرا برای خرید کفش به بازار ببرند وپدرم گفت: (اگر سنگ هم از آسمون بباره) باید امروز همه چیزی رو که می خوای برات بخریم وهمینطور هم شد بالاخره طلسم خرید هم شکسته شد ومنم صاحب کفش ولباس و...شدم  




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، کفش پاره، فالگیر، کفش، خرافات،  

تاریخ : یکشنبه 22 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گنده لات خوش غیرت)

(این قسمت خواستگاری)

همانطور که گفتم: آقا اسمائیل یا همون اسمال بی کله با اینکه لات بود ولی خیلی خوش غیرت بود ودر ضمن مجرد هم بود بنابر این دوستانش تصمیم گرفتند برایش باصطلاح( آستین بالا بزنند)ولی هر بار مشکلی پیش پایشان رخ می داد ...مثلاً یکی از دوستای اسمال آقا براش یه دختری نجیب با ایمان پیدا کرد اسمش سکینه بود...تا اومد بره خواستگاریش انگار که بخت دختر باز شده بود زودتر به خواستگار قبلیش جواب مثبت داده بود.بعد یکی دیگه از دوستای اسما آقا براش یه دختر در نظر گرفته بود به اسم بتول ،بعد یه دختر دیگه و...خلاصه که اسمال بی کله کفرش در آمد وگفت :دیگه نمی خواد ازدواج کنه ...در همین موقع بود که دختر عذرا خانوم به همراه مادرش که از خرید برگشته بودند پیداشون شد واسمال آقا هم( با یک نگاه عاشق) دلباختۀ دختر شد وزود برای عرض ادب جلو رفت وبه آنها کمک کرد وساک خرید آنها را ازشون گرفت وتا خانه اشان برد و از این خود شیرینی او دوستانش به وجد آمدند وگفتند :اسمال پس پسندیدی دیگه از فردا میریم خواستگاری  مقبوله خانوم!!...اسمال آقا هم جوابی نداد به قول معروف (سکوت نشانۀ رضایت است) اسمال هم که کمی برای آینده اش پس اندازی کرده بود آنرا خرج عروسی اش کرد البته کفاف نمی داد ولی چون دوستان با وفائی داشت آنها هم بهش کمک کردند تا عروسی اش به خوبی برگذار شود خلاصه که دوستانش (سنگ تموم گذاشتند) و7 شبانه روز برایش عروسی گرفتند که (زبان زد همه بود) ودر این عروسی همۀ اهل محل بودند وتا مدتها همۀ همسایه ها از عروسی با شکوه آنها حرف می زدند.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه،  گنده لات خوش غیرت، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، گنده لات، لات، خواستگاری، عروسی،  

تاریخ : شنبه 21 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چهار دیواری اختیاری)

نمی دونم آیاشما هم از این خونه قدیمی ها دیده اید؟! ویا توش زندگی کرده اید؟!...من که به نوبۀ خودم در اینجور جاها زندگی نکردم ولی به نظر سخت می آید...به قول معروف(شنیدن کی بود مانند دیدن) ولی پدر بزرگم برام گفته که تو این خونه ها زندگی میکرده چون من یه بار ازش پرسیدم واو هم کل ماجرای قدیم هارو برام گفت:آنموقع ها با 4000 هزار تومان میشد یه خونه که چه عرض کنم میشد یه امارت بزرگ خرید که توش یه باغ پراز گل و گیاه باشه ...آنموقع ها حقوق من 500 تومن بود که 250 تومن آن را میدادم برای اجاره خونه و170 تومن دست خودم بود برای خرج های سنگین خونه و80 تومنش هم به عیالم می دادم برای خرج خونه...وتازه اش هم کمی هم پس انداز میکردیم...منم پریدم وسط حرفش وگفتم:پس بابا بزرگ اونموقع  ها با پولاتون داشتین کیف دنیارو میکردین ها ؟!... اونم گفت:همچین ها هم که فکر میکنی نیست!...ما هم سختی خودمونو داشتیم ... به قول معروف (چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن )جونم برات بگه که با هزار مکافات یه اتاق تو یه خونۀ 1000 متری که 10 تا اتاق مجزا داشت با یه آشپزخانه که تو زیرزمین آنهم مشاع بود ویه دستشوئی باز هم مشاع که همۀ همسایه ها از آنها استفاده میکردند.یه جمعه که من تعطیل بودم نزدیکای عصر رفتم تو بالکنی که جلوی اتاقمون قرار داشت ویه زیلو پهن کردم وعیلا هم بساط چای ونون پنیر سبزی را برام آورد...آنقدر بچه های همسایه ها شلوغ کردن که پشیمون شدم که استراحتی بکنم ...در همین گیرو دار بود که زن صاحب خانه وارد خانه شد ومعلوم بود که میخواهد اجاره ها رو از همه بگیرد ...همیشه شوهرش برای طلب اجاره ها می آمد ولی حدود 2 ماهی میشود که شوهرش در بستر بیماری افتاده واین وظیفه به احدی او محول شده بود...باز خودش با انصاف تر از زنش بود وکمی رحمو انصاف داشت وبهمون محلت پرداخت اجاره رو می داد ولی زنش به قول معروف (مو رو از ماست بیرون می کشید)و خلاصه که با این کارش (خون همه رو تو شیشه می کرد)؛تو این گیرو دار  دیدم اکبر آقا می خواست زود از خونه بره بیرون که یکی از همسایه ها یعنی اصغر آقا صداش کرد:کجا میری اکبر آقا؟!...حالا تشریف داشتین صاحب خونه اومده ها میخواد حالی از همۀ ما بپرسه!...اکبر آقا هم خجالت زده برگشت واجاره اش را داد...چه آدمهائی پیدا میشن اصغر آقا رو میگم با این کارش داشت (چوب لای چرخ طرف میذاشت)...زن صاحب خونه خنده ای شیطانی کردو گفت:نترسید من مثل شیر بالای سر مالم هستم به قول معروف (مالتو سفت نیگردار همسایه ات رودزد نکن)همه باید حساب کار خودشونو بکنند (منکه خیریه باز نکردم که) باید طوری رفتار کرد که(چوب را که برداری گربه دزده فرار کنه) خودم حواسم به همه جا هست ...دوباره شروع کرد به اجاره گرفتن از بقیۀ همسایه ها.

 




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، مشکل، جامعه، همسایه، بچه، سر و صدا،  

تاریخ : جمعه 20 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هرجو مرج در خانواده)

پیش خودم گفتم اینبار از یه خانوادۀ 8 نفره براتون بگم که 5 تاپسر یک دختر داشتند البته مادرو دختر با هم مشکلی نداشتند ولی پدر وپسرها همیشه سر لباسها وجوراب ها باهم مشکل پیدا میکردند حتی سر اینکه کدومشون از ماشینهارو بردارند باهم جرو بحث میکردند البته بجز ماشین پدر که آنهم مشخص هست کسی جرأت برداشتنش رو نداشت...وبداین منوال که پدر ماهانه یک جعبه که در آن 12 جفت جوراب بود برای خودش میخرید وتا آخر ماه همه از آن استفاده میکردند وبه اینصورت که چون پدر زودتر از خواب بیدار می شد وبه سر کار میرفت یه جوراب را برمیداشت وبعدی پسر بزرگ میآمدو یکی دیگر وبه ترتیب هر کدام که دیرتر بیدار می شد جوراب بعدی...و خلاصه آخرین نفر دیگه جورابی برایش نمی ماند که به پا بکند مجبور بود با پای برهنه به سر برد چون آخرین نفر بیکار تو خونه می چرخید واگر می خواست جائی هم برود فقط کفشش را به پا میکرد خدارو شکر تنها چیزی که مال خودشان بود فقط کفش و شلوار بود که چون سایز بندی بود مال خودشان بود وبدرد کسی دیگر نمی خورد...دیگر اینکه آنها در خانه 2 ماشین داشتند یکی مال پدر بود ودیگری پدر برای پسرهاش خریده بود که مشترکن استفاده کنند...ویکی دیگه یه موتور سیکلت سوزوکی بود که پدر بهش میگفت موتور پرشی چون وقتی گاز می دادید 2 متر به هوا می پرید...تازه اینم برای پسر سومی گرفته بود آنهم به خاطر اینکه دیپلمش رابا معدل بالا گرفته بود (البته اونم نسبت به بچه های دیگه)...براش گرفته بود؛و آنهم اگه زرنگ بود به موقع موتور را برمی داشت ومیرفت بیرون وهمان هم ممکن بود گیرش نیاید وبدست پسرای دیگه بیافتد...خلاصه که هرجو مرجی به پا بود که نگوو نپرس در آخر هم همه به جان هم می افتادند...بالاخره پدر یه تصمیم جدی گرفت وبرای آنها برنامه ریزی کرد اول از لباس ها وبعد از جوراب ها  گفت که باید هر کسی برای خودش آنها را بخرد وبعد نوبت ماشین وموتور رسید که در روز شنبه پسر بزرگتر ماشین وآن یکی موتورو بر میداشت وبقیه هم باید با پای پیاده گز کند... ویکشنبه هم نوبت سومی وچهارمی وپسر آخریش هم که اصلاًتصدیق هیچکدامو نداره پس ول معطل باید هر جا میره پای پیاده بره...واین برنامه تا آخر هفته برایشان ریخته شد وروز بعد جاهاشون عوض میشه ودیگر دعوائی بین آنها پیش نیامد وزندگیشان به خیر وخوشی گذشت.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، هرج و مرج، خانواده، بچه، پسر، ماشین،  

تاریخ : پنجشنبه 19 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گنده لات خوش غیرت)

تو محلۀما یه لات خوش غیرت بود معروف به اسمال بی کله البته اسمش اسمائیل بود ولی بچه محلها اونو اینجوری صداش میکردند وهمیشه با دوستانش سر گذر می ایستادند وبقول خودشان مواظب اهل واعیال مردم بودند وهمه از این بابت مشکلی که نداشتند هیچ بلکه خیلی هم خوشحال بودند که در نبود آنها کسی هست که مواظب خانوم هایشان باشد... واسمال آقا امرار معاشش از ارثی که پدرش برایش گذاشته بود می گذشت وخودش هم البته بقول خودش نون دونیش از اتول قراضه ای که زیر پاش بود وبا آن گه گداری مسافر کشی میکرد می گذشت ودر نبودش به دوستانش می سپرد که مواظب اهل واعیال مردم باشند تا او برگردد کسی به آنها چپ نگاه نکنند...خلاصه که سفت وسخت به پا گذاشته بود؛یکروز یکی از جوانهائی که مال اون محله نبود واز این چیزها خبر نداشت وارد محل شد وبه یه دختر تیکه انداخت (چشمتون روز بد نبینه)وقتی اسمال آقا این وضعیت رو دید به طرف جوان حمله ور شد...اول یه کف گرگیتو پیشانیش زد که جوان نقش زمین شد وبعد او را بلندش کرد ویه ضربه با کله اش بکلۀ جوان زد که اورا دوباره روی زمین ولو کرد...اسمال آقا بهش امون نمی داد ومثلثل وار زیر مشت ولگد قرارش داد وبیچاره جوان مدام به چپ وراست پرتاب می شد،فکر میکنم که تا به حال همچین کتکی تو عمرش نوش جان نکرده بود ...در همین موقع سر وکلۀ پلیسها پیدا شد واونا رو به کلانتری محل بردند وبعد از کلی پرس وجو فهمیدند که اسمال آقا بیگناه و جوان گناهکار هست واسمال آقا رو آزادش کردند واز جوان هم یه جریمۀ سنگین گرفتند وهمینطور یه تأحد نامه امضاء کرد که دیگر مزاحمت برای کسی ایجاد نکنه...وقتی اسمال آقا به محل برگشت همه برایش کف زدندو تشویقش کردند وزنهای محل هم برایش اسفند دود کردند وبا سلام وصلوات راهی خانه اش کردند تا کمی استراحت کند تا فردا دوباره به سر کارش برگردد(روز از نو روزی از نو).




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  گنده لات خوش غیرت، 
برچسب ها: داستان، طنز، غیرتی، لات، متلک، دختر، پسر،  

تاریخ : چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ادامه تحصیل در شهر)

من در یک روستای دور از تهران زندگی می کنم ودر کل هیچ آشنائی در تهران ندارم...ولی در آنجا که من زندگی می کنم در مدارسش فقط تا سوم راهنمائی درس می دهند وبرای ادامه تحصیل باید به شهر (تهران) بروند ومنم یکی از آن جوان ها هستم که میخواهم ادامه تحصیل بدهم تا بتوانم درآینده فرد مفیدی برای خود وجامعه ام باشم؛ پدرم یک کشاورز است واز این راه امرار معاش می کند ومادرم هم مثل زنان روستائی هم به کار خانه میرسد وهمکارهای دیگر برای امرار معاش انجام میدهد مثلبافتن قالی،جاجیم وچیزهای دیگر میبافد ...ودر مواقع استراحتش به نگهداری بچه وکارهای خانه می پردازد وبعضی مواقع همنان ،یا از شیر کره می گیرد البته در مشک های مخصوص ،یاماست درست می کند ویا کشک و...درست می کند خلاصه که پدر ومادرمبا مشقت زیاد کار می کنند تا بتوانند شکم منو 2 برادر و2خواهرم را سیر کنند؛منم تصمیم گرفتم به شهر بروم وهم ادامه تحصیل بدهم وهم برای خودم کاری دستو پا کنم...ولی چون جائی برای زندگی ندارم باید به فکر یه خانه ای هم باشم ...وقتی به شهر رفتم به بنگاه های زیادی رفتم ودر آخر یه خانۀ قدیمی که در آن چندین مستاجر بود یه اتاق اجاره کردم...آنجا آنقدر شلوغ بود که ...هرروز زنها به حیاط می آمدند وسر حوض مشغول ظرف شستن ورخت شستن می شدند وباهم گپ هم میزدند وبچه هایشان هم که مشغول بازی بودند ومدام سرو صدا می کردند وتازه از توی اتاق ها هم صدای دعوا وجروبحث به گوش می رسید...حالا حساب کنید که من می خواهم تو این سرو صداها درس هم بخوانم خدا بدادم برسد ...خلاصه داشتم دیوانه می شدم ولی چاره ای نبود باید هرچه زودتر درسم را تمام میکردم نصفی از روز را به سر کار میرفتم ونصفی از روز را به مدرسه رفته ودرس می خواندم...تا اینکه چند سالی بداین منوال گذشت ودرسم تمام شد ومدرکم را گرفتم وکاری پیدا کردم  که حقوقش زیاد بود وتوانستم یه جای دیگری را برای زندگی مستقل و آرام پیدا کنم...بالاخره وقتی در آنجا مستقر شدم وکارم روبراه شد با یه دختری موجه دوست شدم واز پدرو مادرم خواستم که برای خواستگاری آن دختر به تهران بیایند وآنها هم قبول کردند والان هم زندگی خوبی را به همراه همسر وفرزندم  در شهرادامه دادیم ...به جوان ها میگم اگر زندگی را برای خود سخت بگیرید سخت تر میگذرد پس زندگی را برای خود آسان بگیرید تا آسانتر بگذرد.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، خانواده، خوشحال، سختی زندگی، کشاورزی، تحصیل، شهر،  

تاریخ : سه شنبه 17 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(باید چراغ بردارد وعقبش بگردد)

یادم می آید که یکروز با چند تا از فامیلامون رفته بودیم پارک وخانوم ها هم بساط کباب وجوجه رو ،برنج وخورشت های مختلف رو آماده کردند...نصفی از روز نگذشته بود که سرو صدای بچه ها به هوا بلند شد آخه بچه ها داشتند یک گوشه ای از پارک برای خودشون بازی می کردند ودر نزدیکی آنجا یک آبشار بزرگ بود ونگو یکی از پسرها برای خودشیرینی کردن وترساندن بچه های دیگه وهمینطور پدر ومادرش وقتی توپش تو اب می افتد خودشو پرت میکنه توی آب... پدر ومادر پسر تو سرو کلۀ خود می زنند وبه دنبال پسرشان در اطراف رودخانه بزرگ میگردند ولی اثری ازش پیدا نمی کنند وحتی به جنگلبان هم خبر میدهند ویک اکیپ هم بدنبالش می گردند واین گشت وگذار تا خود شب ادامه پیدا می کند وهمه فانوس به دست تمام شب را تا خود صبح بدنبالش می گردند وهمه نگران بودند که چه بلائی سرش آمده؟!... بالاخره نزدیکی های سپیدۀصبح سر وکلۀ آقا پیداش میشه اونم با اون توپ مسخره اش...تازه با خندۀشیطنت آمیزش به همه نگاه میکند وبعد گفت که او در بالای کوه نزدیک آنجا بوده وهمل ماجرا را از آن بالا نگاه میکرده وبی اعتنا به این موضوعدر همان باصطلاح پناهگاهش آسوده خوابیده در صورتی که همه نگران او بودند...چطور می تونه انقدر بی خیال باشه؟!... وهمه از پیدا شدنش چقدر هم خوشحال شدند وکسی هم او را مأخذه نکرد وتازه چقدر هم قربون صدقه اش رفتند...منو میگی انقدر از این کار پسر لجم گرفته بود می خواستم با دو دستم خفه اش کنم ولی حیف که اون چند سال ازم بزرگتر بود وبهم نامحرم هم بود...ولی انروز به خیر گذشت وپدرو مادرم هم تصمیم گرفتند که دیگه با خانوادۀ آنها به پارک نرویم ...ولی هر وقت که میبینمش یاد آنروز میافتم وازش متنفرتر میشم وباز هم می خواهم که خفه اش کنم...


برچسب ها: طنز، داستان، پسر بچه، شیطون، توپ، بازی، پیک نیک،  

تاریخ : دوشنبه 16 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(هر کسی را بهر کاری ساختند مهر آن رادر دلش انداختند)

یکروز که تو پارک نشسته بودم و داشتم به خاطرات دوران نوجوانیم فکر میکردم یکهو یاد دوستم افتادم که هر وقت ازش می پرسیدید در آینده می خواهی چه کار شوی میگفت: دکتر ،پرستار ،مهندس ،وکیل ،خلبان،مخترع ،جهانگرد ،تاجر ،...وهروز برای خودش انتخاب شغل میکرد یک آن به یادش افتادم و پیش خود گفتم بهتربا او تماس بگیرم ...منکه شماره ای ازش ندارم ...بهتر اسمشو تو اینستا گرام سرج کنم وباهاش چت کنم  آخه مخوام بفهمم بالاخره چی کار شد؟!...خلاصه با هر مکافاتی بود پیداش کردم اول مرا نشناخت بعد از کمی چت کردن بهش آشنائی دادم گفت:اوه تازه یادم اومد شیوا جون توئی یادت همیشه ازم می پرسیدی می خوای چی کار بشی؟...درست نمی گم؟!...منم در جوابش گفتم:آره بابا خودمم خب بالاخره چی کارشدی؟!...او شروع کرد:تا همین 2 روز پیش توی کارگاه فرش بافی مشغول به کار بودم ولی به علت دید کمم کافرمام عذرمو خواست ...قبل ترش هم توکارخانۀ نساجی کار می کردم که اونم به خاطر حقوق کمش خودم استفا دادم...قبل ترش هم تو آرایشگاه زنونه کار می کردم اونجا کارم مانیکور بود که اونم مدام کار مشتری رو خراب میکردم از اونجا اخراج شدم...قبل ترش هم توکارخانۀلوازم بهداشتی کار میکردم...اونم تولید دستمال های مختلف، پوشک بچه و...بود اونم با دستگاه های مختلف وخطر ناک ولی من حدود 2 سال براشون کار کردم ومیشه گفت به همۀ دستگاه های آنجا وارد بودم...ولی از بخت بد من رئیسمان ورشکست شد وهمۀ مارو اخراج کرد...منم بهش گفتم :خب این کارهائی که تو گفتی هیچ ربطی به شغل هائی که میخواستی در آینده انتخاب کنی نداشت پس چی شد که به اینجا رسیدی؟!...گفت:والا چی بگم من در آخر رشتۀ معلمی رو انتخاب کردم ومدرکش را هم گرفتم ...ولی با اینکه همه جا به معلم احتیاج داشتند ولی خودم نرفتم چون حقوقش کفاف زندگیمو نمی داد بنابر این طرفش هم نرفتم ومجبور شدم به این کارهائی که برات گفتم دست بزنم والان هم بیکارم مثل آدمی شدم کهبهش میگن(همه کاره وهیچ کاره) مثلاً خواستم همه فنی رو یاد بگیرم شاید در آینده بدردم بخورد وبقول معروف(با یک دست که نمی شود دوتا هندونه برداشت) ولی نشد که بشه ...حالا هم در خانه به مادرم کمک می کنم ...حداقل بدرد آینده ام که می خوره ومیشم یه خانوم خانه دار چطور خوبه؟!...




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز، 
برچسب ها: انتخاب شغل، کار، شغل، بی کاری، داستان، طنز، ضرب المثل،  

تاریخ : یکشنبه 15 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پارک گردی)

پارک گردی

منو دو فرزندم طبق معمول همیشه عصرها به پارک سر کوچه میرفتیم وبقول بچه کوچیکم که میگه بریم پارک گردی...ومنم در جوابش سری تکان میدادم ومیگفتم:باشه هم میریم پارک گردی وهم بستنی خوری...وچقدر از حرفم خوشحال میشد واز ذوقش بالاو پائین میپرید هرکی ندونهفکر میکنه انگارچند سال پارک نبردمش ویا اینکه براش بستنی نخریدم...خب چه میشود کرد بچه ها اقتضای سنشان ایجاب میکنه که اینگونه سخن بگویند ورفتار کنند؛بقول قدیمیها(از نخورده بگیر بده به خورده) چون خورده میدونه چه مزه ای داره ولی نخورده که نمیدونه چه مزه ای داره... خلاصه هر وقت منو بچه ها به پارک میرفتیم می دید یم که پدرومادر ویا پدر ویا مادر بچه ها به همراهشان آمده...ومنو بچه هام آنقدر حسرت آنرا می خوردیم که خدا میداند...آخه انموقع ها (جوانتر بودم) وقتی به همسرم میگفتم با ما به پارک بیاید او در جواب به ما میگفت که تازه از سر کار برگشتم وخسته ام وحال دو قدم پیاده روی یوندارم حتی روزای تعطیل هم بونه میآورد...وبعد ها هم که بچه ها بزرگتر شده بودند  باز هم همینگونه بود وبچه ها به من میگفتند که الان که ما نمیخوایم بازی کنیم حداقل با ما بیایدپیاده روی برای سلامتیش هم خوبه...ولی او گوشش بدهکار نبود ...الان هم که باز نشسته شده وبچه ها هر کدام رفتند سر زندگیشون وحالا منو همسرم تنها تو خونه نشستیم وتلویزیون نگاه میکنیم ویا به در ودیوار وبه چهرۀ یکدیگر که گرد پیری بر رویمان نشسته خیره میشویم ویا منتظر وچشم به در دوختیم که کی بچه ها میایندو یه سری به ما بزنند...بعد آنموقع است که به یاد پدرم میافتم که همیشه عصرها پدرم با آنکه خسته از کار بود باز با اینحال خودش به ما پیشنهاد میداد ومارو برای تفریح هفتگی ویا تعطیلات تابستان به پارک ها ویا شهرهای مختلف میبرد ونمگذاشت که به ما بد بگذرد...به حدی که ما از اینهم تفریح خسته میشدیم وناز میکردیم که نمیخوایم خوش بگذرونیم وبقول معروف(خوشی زیر دلمونوزده بود) وپدرهم به منو خواهرهام میگفت :ایشااللهیه شوهر هائی گیرتون بیاد که حسرت اینروزا رو رو دلتون بذار که همینطور هم شد ولی ما آنموقعها اینو نمیفهمیدیم ولی الان منظورش را درک میکنیم ولی حالا دیگه چه سودی داره؟!...به نظر من پدری اگه نفرین بکنه مطمئناً نفرینش میگیرد ...




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، پارک، پارک گردی، خانواده، فرزند، شوهر، بچه،  

تاریخ : شنبه 14 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(جوانی کجائی که یادت بخیر)

طبق معمول روزهای تعطیل همۀ فامیل هر جمعه خانۀ یکی از اقوام می رفتیم وهمیشه هر کسی از کارهائی که در جوانیش انجام داده بود سخن میگفت؛واز پی آن چه حرفها که در بین خانوم ها ردو بدل نمی شد ودر آخراز این حرف ها چه دعواها به پا نمی شد وبعضی ها هم که سوءاستفاده چی بودند از این موضوع (همان دعواها)به خنده میافتادند وبقول معروف (آتیش بیار معرکه می شدند)ویا(از آب گل آلود ماهی میگرفتند)وروزشان را به خوشی میگذراندند...ودوباره جمعۀ بعد (روز از نو روزی از نو)...وبحث های هفتۀ گذشته را که ناتمام بود پیش می کشیدند؛خلاصه که یکروز همه خانۀ باجناق کوچیک رفته بودیم همانطور که آقا رشید داشت از افتخارات جوانیش برای همه تعریف میکرد که:والا آنموقع که ما جوانتر بودیم همل جوونای محل وقتی که ما از در خونه بیرون میومدیم همه بدون استثناء(جلو پای ما لنگ می انداختن)یعنی به ما احترام خاصی میذاشتند ...آخه تو اونجا به ما میگفتن پهلون رشید آخه ما هم زور بازوئی داشتیم وهمه از ما حساب میبردند وهم از نظر مالی (دستمون به دهنمون میرسید)...وبه اونائی که محتاج کمک بودند کمک میکردیم...وخدا هم گره از کار ما واز میکرد ونمیذاشت که ما شرمندۀ مردوم بشیم.

همانطور که داشت ازخودش تعریف میکرد در آن میان یک بچۀ توغسی یه شیشکی براش ول داد ...ناگهان همه به طرف صدا برگشتند دیدن همان بچۀ شر کوکب خانوم بود ...مادر وپدر بچه برای ساکت کردنش به طرفش رفتند ...وپدر از آقا رشید عذر خواهی کرد وآقا رشید هم کوتاه آمدو به بقیۀ داستانش ادامه داد...که آره جونم براتون بگه که ماچی بودیمو چی شدیم(جوونی کجائی که یادت بخیر) ...وآهی بلند از ته دل کشید...اینبار بچه نطقش باز شد وگفت:(جوونی کجائی که اونموقع هم هیچ پخی نبودی)...بعد زد زیر خنده و فرار کرد واز اتاق خارج شد ...آقا رشیدو میگی (اگه چاقو بهش میزدی خونش در نمیرفت)عصبانی به پدر ومادر بچه نگاه کرد ...آنها از ترس غالب تهی کرده بودند وبه یکدیگر نگاه میکردند...سریع رفتند به دستو پای آقا رشید افتادند وکلی عذر خواهی کردند ودر آخر جولو پلاسشان را جمع کردندو از محفل جمع خارج شدند...ودیگر کسی هیچ نطقی نکرد وهمه ساکت شدند وفقط صدای بچه ها که تو حیاط مشغول بازی بودند به گوش میرسید...آن شب هم به آرامی گذشت وهر کس به خانۀ خود رفت وتا هفتۀ بعد چه پیش آید خدا میدونه حتماًکوکب خانوم واصغر آقا در مجلس بعد نخواهند آمد ...با اون افتضاحی که بچه اشون به بار آورده بود دیگر روی آمدن به مهمانی های بعدی را نداشتند.   




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، بچه شر، مهمانی، خجالت، سکوت،  

تاریخ : پنجشنبه 12 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها)

تو محلۀ ما یه شمسی خانوم بود که خیلی کنجکاو بود البته به قول قدیمیها (مورو از ماست می کشید)وبه قول بعضی ها (دست به خیر داشت)ولی بعضیها هم که با او لج بودند میگفتند دوباره فضول محله اومد انگار که باز پرس تا از همه چی با خبر نشه ول کن معامله نیست و...خلاصه که چه پشت سرش وچه تو روش اینو بهش میگفتند ولی اون باز کار خودشو میکرد؛بطور مثال اگر کسی تو محل خانه یا مغازه میخواست بخره یا بفروشه ویا بخواد اجاره بده اون پیش قدم بود واز همه چی با خبر بود...ویا حتی اگه کسی آدرس جائی رو مخواست از او می پرسید بقول خودش اون همیشه در خدمت مردم بود وبه آنها کمک میکرد...جون همیشه (سر به زنگاه پیداش میشد)وآمادۀ کمک بود.

یکروز همسایه ها تو خونۀعذرا خانوم جمع شده بودند وداشتند برای آش نذری سبزی پاک میکردندوطبق معمول غیبت شمسی خانومو میکردند ویکی از آنها گفت:خانوما میدونید چی شده همین دیروزکه داشتم از مسجد محلمون میگذشتم چندتا خانوم داشتند میگفتند میخوان برای محلمون یه نماینده انتخاب کنند البته فرقی نمیکنه مرد باشه یا زن منم تا اینو شنیدم رفتم تو مسجدو اسم شمسی خانومو بهشون گفتم وگفتم که اون چقدر به فکر همه هست ...در همین موقع شمسی خانوم هم که رفته بود از بقال محل رشتۀ آشی بخره سر رسید و حرف های اونو شنید وبا پرخاشگری به دست وپای اون پیچیدو بنده خدا رو چقدر ماٌخذه کرد وبعد خانومه هم با قهر راهشو کشیدو رفت...ولی من مطمئنم که حتماًشمسی خانومو انتخاب میکنند چون تنها کسی است که ازهمۀ محله های اطراف خودشو با خبر ودستش هم که به خیر است.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، فضول، فضول محله، آش نذری، نماینده محل، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 11 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(موج های خشمگین)

یکروز که تو خونۀ ویلائی پدرم که داخل یک باغ پر از درخت وگل بود تنها نشسته بودم وبرای خودم کتاب البته از نوع وحشتناکش میخواندم که یکهوخوابم رفت ؛ توخوابم دیدم که در همان اتاقی بودم که روی مبلش نشسته ام بعد سرم گیج رفت وبه دیوارهای اتاق نگاه کردم همه داشتند میچرخیدند پنجره ها،تابلوها ساعت دیواری وحتی گلدانی که پارسال مادر بزرگم به مادرم هدیه داده بود وروی طاقچۀ اتاق بود همه وهمه  دور سرم چرخیدند ویک لحظه از حرکت بازایستادند برای اینکه هوام عوض بشه رفتم پنجره را باز کردم نسیم خنکی به صورتم خورد که کمی حالم را جا آورد وکمی آرام شدم به بیرون نگاه کردم روبرویم دریا را دیدم که در بیداری آنرا ندیده بودم اولش از موجهایش به وجد آمده بودم ولی بعد از چند دقیقه ای که گذشت دیدم هوا ابری شد وابرهای سیاه به بالای سر خانۀ ما آمده بودند ورعد وبرق خیلی وحشتناکی زد ومن از ترس به عقب رفتم ونزدیک بود تعادلم را از دست بدهم وهر طوری بود کنترل خودم را بدست آوردم ...به دور دستها نگاه کردم دیدم موج های دریا طغیان کنان بسوی خانۀ ما می آید خیلی ترسیده بودم بسوی پنجره ها که درچهار طرف دیوار قرار داشت رفتم وآنها را که نیمه باز بود بستم ورفتم روی مبل نشستم ومثل یک لاک پشت تو خودم فرو رفتم؛ومنتظر اتفاقات بعد شدم...طولی نکشید که باد شدیدی همراه با رعد وبرق به پنجره ها اثابت کرد وآنها را باز کرد ...بطرف صدا برگشتم ودیدم موج ها بداخل خانه آمد همچین که من وتمام اسباب واثاثیه ها به زیر آب رفتیم ومنم که شنا بلد نبودم هرچقدر دست وپا زدم نتوانستم خودم را نجات بدم وهر قدر بیشتر تقلا میکردم بیشتر در آب فرو میرفتم دیگه از نفس افتاده بودم ودیگه کارم تمام بود بعد همانطور که یواش ،یواش به زیر آب میرفتم یکهو از خواب پریدم ودیدم همه چیزآروم هست وهمۀ آن اتفاقها را در خواب دیده بودم بنابراین یک نفس راحتی از ته دل کشیدم.   


برچسب ها: موج، خواب، داستان، رویا، وحشت، خانه ویلایی، تنهایی،  

تاریخ : سه شنبه 10 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تفکرات بین زن ومرد نسبت به هم)

همانطور که همۀ ما میدانیم مردها همیشه در فکر خود میاندیشند که زنها در خانه کمتر از آنها کار میکنند وبیشتر استراحت میکنند...حال اگر هم برایشان توصیح بدهیم باز حرف خودشان را میزنند...وحال تفکرات زنها هم نسبت به مردها همینگونه است...وآنها هم میگویند مردها در محیط کارشان کمی استراحت میکنند وکمی هم با ارباب رجوع البته کمی درگیر میشوند و...در صورتی که اینگونه نیست وهردو طرف به یک اندازه از کار روزانۀ شان خسته میشوند ودلیل نمیشود که وقتی به هم رسیدند اعصاب یکدیگر را خورد کنند...البته به نظر من باید حداقل یک یا دو روز هم شده جایشان را با هم عوض کنند...تا بدرک این مسئله پی ببرند...آخه یکبار این مسئله برای یکی از دوستانم پیش آمد ومنهم این پیشنهاد را به آنها دادم وآنها هم بهش عمل کردند.روز اول مرد با خیال راحت وآسوده وخیلی ریلکس از خواب بیدار شد وخواست بچه ها را بیدار کند تا همه با هم صبحانه را بخورند وقتی به آشپز خانه آمد تا صبحانه را آماده کند دید همه چی از قبل آماده اس وخانومش با عجله صبحانه را خورده و میخواهد زودتر به سر کار شوهرش برود...وبه شوهرش گفت تو باید بچه هارو به مدرسه ببری ورفت...مرد با عجله صبحانه خورده ،نخورده بچه هارو به مدرسه برد ودر برگشت به خانه کمی هم خرید کرد ...وقتی از راه رسید خودش را روی تخت ولو کرد (خوابید)با صدای زنگ تلفن از جاش پرید مادر زنش بود بعد از کلی حرف زدن تلفن را قطع کرد ودید هنوزبه کارهای خانه نرسیده (همان رفتو روب وآشپزی) بعد با عجله به ساعتش نگاه کرد دید الان وقتش که بره بچه هارو از مدرسه بیاره...در راه برگشت از مدرسه به ساندویچی محل رفتند وچند ساندویچ سفارش دادند و آوردند به خانه ونوش جان کردند ...بعد سریع به کارهای خانه پرداخت واین کارها وقتش را تا عصر گرفت وتازه شروع کرد به غذا پختن کهآنهم از روی کتاب آشپزی یه چیز شلم شولوائی درست کرد که قابل خوردن هم نبود ...تازه همسرش از راه رسید وآنهم برایشان غذا از بیرون خریده بود ومیدانست که شوهرش نمیتواند غذای خوبی به آنها بدهد...بعدزن که از صبح خیلی کار کرده بود آمدو روی مبل ولو شد وحتی نای حرف زدن هم نداشت ...

شوهرش گفت: امروز چطور بود؟!...کارها خوب پیش رفت آخه من به دوستم گفتم که هواتو داشته باشه...زن هم گفت:اول کار بد نبود ودوستت آمدو چند تا پرونده های لازمه را بهم داد ومرا در جریان امر گذاشت تا به آنها رسیدگی کنم تا چند دقیقه ای بد نبود ولی یهو دیدم چند تا از ارباب رجوع ها به داخل اتاق  آمدند ویکی،یکی به کارشان رسیدگی کردمو...خلاصه که وقت غذا خوردن هم نداشتم حتی دوستت سر ظهر برام غذا آورد ومن نتونستم کارو ول کنم اول به کارها رسیدم یهو دیدم عصر شده ووقتی کارام تموم شد غذا خوردم وبعد هم خسته ومرده خودمو به خونه رسوندم...

آنها تصمیم گرفتند که از فردا هرکس  سر کار خودش برود واز کارهای یکدیگر ایراد نگیرند وبه قول معروف(سرشون تو کار خودشون باشه) تا زندگی به کامشون تلخ نشود.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، تفکر، زن، مرد، کار خانه، شغل،  

تاریخ : دوشنبه 9 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پ،ن،پ)

(این قسمت همه با هم)

همانطور که همه میدانید وقتی سخنی،حرفی ویا حتی حرکتی موزون تو مردوم باب میشود همه بدون استثنا میخواهند ان را انجام بدهند واین موضوع در خانوادۀ ما (البته بیشتر در رفتار برادر کوچکترم صدق میکند) که هر حرفی میزند حال یا جدی ویا به شوخی این جمله را میگوید(پ،ن،پ).وبرایش هم فرقی نمیکند که طرف مرد یا زن ویا کوچکتر ویا بزرگتر از اون باشه ویا اصلاً شاید الان جاش نباشه این حرف را بگوید بهتر بگم (فکر نکرده حرف میزند) یه روز طبق معمول وقتی از خواب بیدار شدم به سراغش رفتم تا او را برای رفتن به مدرسه بیدار کنم گفتم:داداشی هنوز که خوابیدی تنبل باشی پاشو از جات الان دیرت میشه ها...گفت:( پ،ن،پ) تو جام داشتم ورزش خواب میکردم ومنتظر بودم تو منو از خواب بیدار کنی..

-چیه از دندۀ چپ بیدار شدی؟!... بذار چشات باز شه بعد فک بزن.

-(پ،ن،پ)اخه من عادت دارم همیشه از دندۀ راست پاشم گفتم اینبار از اونیکی دنده پاشم که حرفت راست در بیادو ضایع نشی.

دیگه طاقت نیاوردمو دنبالش دویدم وبا سر وصدا از پله های طبقۀ بالا به پایین به دنبالش دویدم وچون او ترو فرزتر از من بود زود بطرف آشپز خانه دوید ...منم که داشتم بدنبالش میدویدم یکهو با پدرم روبرو شدم وپدرم بهم گفت:چه خبرت خجالت نمیکشی با سر وصدا تو خونه راه افتادی اینورو اونور...هنوز عقلت نمیرسه که اینموقع از روز همه خوابند؟!...گفتم:آخه بابا نیگا کن ببین اول صبحی این سعید چه جوری رفت رو اعصابمون...

-حالا هرچی که میگه...اون بچه اس عقلش نمیرسه...توهم بچه ای که سر به سر اون میذاری؟!...من دیگه ادامه ندادم وبعد از خوردن صبحانه من باید قبل از رفتن به دانشگاه سعیدو ببرم بذارم مدرسه اش...آنهم پای پیاده...خلاصه یقه اش را گرفتمو تا خود مدرسه کشون،کشون بردم ووقتی رسیدیم اونو پرتش کردم تو مدرسه اش وتحویل دوستاش دادم اونام گفتند:چی شده باز چه (دست گلی به آب دادی) ؟!...که با اسکورت ویژه آوردنت...اینطور که پیداست داداشتو خیلی کفری کردی؟!...ومن سریع به راهم ادامه دادم ودیگه بقیۀحرفاشونو نشنیدم وزود برگشتم به ایستگاه اتوبوس محلمون ومنتظر سرویس دانشگاهم شدم...اینبار سرویس زودتر آمده بود وهمۀ ما دانشجوهای دیگه زود سوار شدیم آنروز تا خود دانشگاه همه تو اتوبوس با هم داشتند شوخی میکردند وبهم تیکه میانداختند ومدام در بین حرفاشون جملۀ(پ،ن،پ)را بکار میبردند ...خیلی کفری شدم وبه خودم گفتم:آخه امروز(آفتاب از کدوم طرف دراومده)که این تکه کلامو همه تکرار میکنند...یا بهتر بگمهمۀشان امروز (از دندۀچپ بلند شدند)یا اینکه شاید آخر زمون شده همه حتی در دانشگاه هم استادانبه دانشجوها این تک کلامو یا به جدی ویا به شوخی تکرار میکردند واقعاًروز عجیبی برام بود وفقط فکر میکنم انگار منو خانواده ام در این میان حالت عادی داشتیم البته به غیر از داداش کوچیکه که اونم همیشه اینطوری بود...آخه اونروز همه حتی بقال محل ویا حتی همسایۀ دیوار به دیواریمون هم که آنقدر سنگین ورنگین بود هم به آن دچار شده بود...شایدم من اونروز خیلی حساس شده بودم ؟!...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: پ ن پ، داستان، طنز، مدرسه، دانشجو، مردم، دنده چپ،  

تاریخ : یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic