(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(قایم کردن آجیلها)

آجیل

همانطور که قبلاً به عرضتان رساندم،وقتی ازخرید برگشتیم با اینکه مادر خسته بود ،ولی با اینحال رفت وآجیلها را از دسترس ما پنهان کرد، حالا کجا خدا می دونه؟!...

البته هرسال پدرم دو یا یک هفته مانده به عید به فکر خرید تنقلات میافتادو وبخاطر اینکه گرانترنشود، زودتر خریداری می کرد ومادرم هم وظیفۀ پنهان کردنش را به عهده می گرفت، وهر سال هم ما بچه ها بااینکه جستجوی بسیار برای پیدا کردنش می کردیم؛ باز با اینحال بی فایده بود ووقتی شب عید می شدوآجیلها رو میآورد که درظرفها بریزد نصفی از آنها یا براثررطوبت خراب می شد ویا پسته ها یش کرم می گذاشت وقابل خوردن نبود وآنوقت بود که مادر آجیلهای خراب وبدرد نخور را به ما می دادو خوبهاشو سوا می کرد وجلوی مهمانها می گذاشت تا به قول خودش ((آبروداری کند))و...ولی امسال دیگردرس عبرتی برای آنها شد، که یک هفته مانده به عید خریدآجیل و...را تهیه کنند ؛ولی با اینحال پنهان کردنش را باز انجام داد.

خلاصه ما بچه ها هم که بیکار نمی نشستیم ومثل هرسال به جستجوی خود ادامه دادیم .بعضی مواقع در گنجه ها وبعضی مواقع دیگرهم در کابینت های قفل دار واین آخری یعنی در زیرزمین پنهان کرده بود.

البته هر سال ما باهزارمکافات آنها را پیدا می کردیمو کمی به آن پاتک میزدیم ؛بطوری که اصلاً مشخص نمی شد که از آن چقدر کم شده بود ...مگر اینکه آجیلها را وزن کنند تا به پاتک زدن ما پی ببرند. بله گفتم مادرم امسال آجیلهارو در زیرزمین پنهان کرده بود؛آنهم در کجا؟!...((به فکرجن هم نمی رسید))،ولی تا حدودی به فکرمن رسید؛ آنهم با یک ترفند خاص خودم؛موقعی که بابام بعدازظهرخوابش برد سرجیبش رفتم وکلید زیرزمین را یواشکی از توجیبش برداشتم .آخه مادرهروقت چیزی درزیرزمین قایم می کرد،کلیدش را به بابا می داد؛ چون خودش نمی تونست آنرا از دست ما بچه های کنجکاو (فضول) قایمش کند ،وزود لو می رفت.

خلاصه با هر ترفندی بود کلید را برداشتم وهمراه شریک جرم هام یعنی خواهرو برادرهام به زیرزمین رفتیم ،وهرکدام مشغول جستجو در گوشه وکنارزیرزمین بودیم ؛درآنجا ازشیشه های مربا گرفته تا دبه های ترشی جات وکوزه های سرامیکی که درآن رب خانگی که مادر با دستهای خودش درست کرده بود ریخته شده بود؛وهمۀ آنها را زیرو رو کردیم واثری ازش پیدا نکردیم ...بعد چشمم به یک خمره ای که دور افتاده از کوزه های دیگر افتاد که ازهمه بزرگتر بود ومی شدگفت که حتی یک بچۀ ریزه میزه درآن به راحتی جا می گرفت...من هم رفتم وبه داخل آن نگاهی انداختم واز شادی جیغ محکمی کشیدم وبچه ها راخبر کردم.

بچه ها هم همگی دور خمره جمع شدیم وداخلش را باهم نگاه کردیم وخواستیم که از روی آجیلها کمی برداریم ،ولی هیچکداممان دستمان به ته خمره نمی رسید ...بنا براین فکری کردمو دیدم از خودم ریزه میزه تر تو جمع ما نیست وبه کمک داداش بزرگِ منو فرستادند داخل خمره ومن از همانجا مشت،مشت آجیلها رو بین آنها تقسیم کردم البته کمی از آنها را برداشتم ویک مشت هم برای خودم در جیب شلوارم ریختم ؛چون به هیجکدام از آنها اطمینان نداشتم که مقداری آزآجیلهارو بهم بدهند .بعد به کمک آنها از خمره بیرون آمدم ودر خمره را که مادر با پارچه ای مهرو موم کرده بود بستیم وزود از آنجا دور شدیم وزود قبل از اینکه پدرم ازخواب نازش بیدار شود من یواشکی آمدمو کلید را درجیبش گذاشتم.

خلاصه هروز ما میرفتیمو به مقدار کمی به آجیلها پاتک میزدیم ؛تا اینکه روز اول عید شدوصبح زود بعد از خوردن صبحانه مادر امد که بساط سفرۀ هفت سین را بچیند ورفت که آجیلها را از زیرزمین بیاورد که اینبار نمی دانم چه شد که فهمید مقداری از آجیلها کم شده وآنهم جز ما چه کسی می تونه اینکارو کرده باشه؛آنها هم برای جریمه کردن ما تا آخرعید نگذاشتند ذره ای ازآن آجیلها نوش جان کنیم،وماهم به تلافی وقتی برای دیدوبازدید به خانه های فک وفامیل می رفتیم حسابی سور چرانی می کردیم؛ البته به دور ازچشم پدرو مادرمان،تا حدی که آنقدر می خوردیم که سر راه برگشتن به خانه باید یک سری هم به درمانگاه محلمان میزدیم ویک نیش آمپولی نوش جان می کردیم.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، عید، آجیل، شب، طنز، خنده دار، زیرزمین،  

تاریخ : پنجشنبه 29 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خرید تنقلات برای شب عید)

آجیل و تنقلات

همانطور که گفتم ما همیشه یک هفتهمانده به شب عید خانه تکانی را شروع می کنیم ؛والآن همین دو روزپیش شب سه شنبه یا بهتر بگم چهارشنبه سوری را پشت سرگذاشتیم.امروز به اتفاق خانواده می خواهیم به خرید تنقلات وخرید بساط سفرۀ هفت سین (سبزه،سمنو، سنجد،سیر،سیب،سرکه،سکه)وماهی قرمزو...بپردازیم.

خلاصه که اول همراه با خانواده یک سری به قنادی بزرگ که در بازاربود رفتیم؛آنجا خیلی شلوغ بود وهمه هم مثل ما آمده بودند که شیرینی وشکلات و...بخرند ؛با اینکه خود صاحب مغازه وهمچنین چند شاگرد دیگرش درآنجا حضورداشتند،بازنمی توانستند جواب گوی این همه مشتری باشند وکلی همگی معطل شدیم. درآن میان که بزرگترها مشغول انتخاب اجناس شان بودند یکهو منو خواهر کوچیکِ ام دیدیم که یک پیرزنی وارد مغازه شد وبدون اینکه از کسی دربارۀ قیمت آجیلها سوأل بکند؛مدام به ظرفهای آجیل پاتک میزد ،انگار می خواست تس کند ببیند چطورهست ؟...خلاصه ازهرظرفی آجیلی برمی داشت وبا اینکه دندانی هم در دهان نداشت خیلی تندوتند می انداخت بالا ونوش جان می کرد واصلاً هم کسی متوجۀ کار او نشد وبعدهم رفت سراغ ظرفهای شکلاتها وچند تا از آنها راهم برداشت وریخت داخل ساک دستی اش وبعد ازآنهم خیلی راحت از در مغازه بیرون رفت وپول چیزهائی را که خورده بود هم حساب نکرد.

البته باید خدا را شکر می کردیم که نتوانست شیرنی ها را تست کند وگرنههمه را دست میزدو حسابی آلوده اش می کرد،چون شیرینی ها جلوی دست نبود وآنطرف یعنی پشت ویترین جلوی دست مغازه دار بود که اوهم وقتی می خواست شیرینی مورد نظر مشتری را برایش درجعبه بگذارد دستکش طبی مخصوص به دست می کرد وحسابی بقول معروف پاستوریزه بود.خلاصه هرطوری بود آن تنقلات گران را که اشک پدر را درآورده بود ازآنجا خریداری کردیم واز مغازه رفتیم بیرون،ودر پیاده روها به بساطی های جورواجور رسیدیم که همه اماهی های قرمزو سیاه و...گرفته تا بساط سفرۀ هفت سین آماده وحتی تخم مرغهای گلی رنگ کرده ورنگ نشده و...رسیدیم وبعد از کلی معطلی سر انتخاب آنها اجناس مورد نظرمان راهم خریداری کردیم وباتفاق خانواده به آنهم با خستگی وجیب خالی پدرو مادر به خانه برگشتیم اینم خرید عید ما .




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: داستان، طنز، طنزک عیدانه، تنقلات، آجیل، آجیل و تنقلات، عید،  

تاریخ : چهارشنبه 28 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(چها رشنبه سوری)

همانطور که همۀ شما در جریان امرهستید ؛مردم ایران بنا بررسوماتی که از نیاکان خود دارند سه شنبۀ آخرسال را به جشن وآتشبازی می گذرانند.ولی چند سالی می شود که این رسومات پررنگترو پردردسرتر شده است،آنهم در جوانان وحتی بعضی ازافراد مسنی که هنوز کودک درونشان فعال هست،یک شیطنتهائی انجام می دهند؛آنهم مثل درست کردن مواد آتشزا یاهمان بقول قدیمیها(ترقه،نارنجک و...)هستند. اگر هم خودشان بلد نباشند درست کنند،ازهرگوشه وکناری آنرا خریداری کرده ،وهم آلودگی هوا وهمچنین آلودگی صوتی ایجاد می کنند،وبا این اوصاف هم برای خود وهم برای دیگران ایجاد دردسرمی کنند.

البته این امر یکماه جلوتر از آنروز(چهارشنبه سوری)شروع می شود وتا بعد ازعید هم ادامه پیدا می کند؛آخه یکی نیست به آنها بگوید اینکارها چه خوشی برای شما یا دیگران به همراه می آورد؟...جز اینکه باعث آسیبهای جسمی وروحی، روانی برای خود وهم دیگران به بارمی آورد!!...البته نمی گویم شادی نکنید ولی باعث آزار واذیت دیگران نشوید.

همانطور که واقفید البته بزرگترهای شما درجریان هستند که قدیمها هم این رسومات وجود داشت ،ولی خطرهای جدی برای خود ودیگران بوجود نمی آمد واگرهم بود خیلی کمتر پیش می آمده ،چون آنها از مواد آتشزای خطرناک که الآن در دست همۀ جوانان هست استفاده نمی شد ،حتی آسیبهای آنموقعها باعث مرگ ومیر هم نمی شد ودرکل جشنها خطرهای جدی برای کسی نداشت ؛بهتر نیست از مواد آتشزای کم خطر استفاده کنیم؟!...

البته بزرگترها بهتر یادشان هست که آنموقعها این جشنها چقدر خوشایندتربود،واز یک هفته ویا دو هفته مانده به این روز رو صداها (ترقه وفشفش بازی)شروع می شد ،و هیچ خطری برای کسی ایجاد نمی شد.آنموقعها یک مراسم جالبی هم بود به اسم کاسه زنی که آنهم بیشتر دخترخانومهای دم بخت آنهم زیر چادر گل،گلیشان(چادر کُدری) رویشان را چنان می پوشاندن که کسی آنها را نشناسد ،وکاسه ای در دست می گرفتند وبا ویک قاشق به آن ضربه ای میزدند،تا صاحب خانه بیایدو از تنقلاتی مثل(نخودچی،کشمش،گردو،پسته وشکلات و...) در کاسۀ آنها بریزد؛پس می شود گفت آنموقعها ما هم مثل خارجیها هالوین داشتیم؛البته این فقط مختص دخترها نبود بلکه پسرهای نوجوان یا جوان هم چادرهای مادرشان را بسر می کردند و از روی شیطنت این کار را انجام می دادند ،وصد البته اگر صاحب خانۀ خسیسی بطورشان می خورد معلوم است دیگر کارشون زار می شد ...یعنی آن صاحب خانه چادر را از سرشان می کشید و می فهمید که پسر هست تا سر کوچه دنبالشان می کردو بجای آن تنقلات خوشمزه اردنگی جانانه ای به آنها می زد.

یادم میاد آنموقعها هرکسی پولدارتر بود برای خانوادۀ خودش بوته ای از جایی که نمی دونم کجا بود خریداری می کردند ودر خانۀ خود مراسم از روی بوتۀ آتش گرفته می پریدند ومی گفتند)سرخی تو ازمن ،زردی من از تو) یعنی اینکه سلامتی که همان سرخی آتش باشد ،از آن من شود ،وبیماری که همان زردی من بود نصیب آتش شودو...واز روی آتش می پریدند وچقدر این عمل برای ما بچه ها خوشایند بود.

بعد ازآنکه مراسم آتش بازی تمام می شد،تازه خوردن تنقلات شروع می شد آنهم از عصر مادرمان آنها را در یک مجمعِ(سینیِ بزرگ مسی) می چید وشمعی هم در کنار ظرفها می گذاشت وحسابی تزئینش می کرد ،طوری که آدم هوس می کرد تمام محتویاط داخل ظرف را یکجا بخوریم ،ولی با چشم خوره ای که مادر به ما می کرد از ترسمان در جایمان میخکوب می شدیم وادب را رعایت می کردیم تا خودش آنرا (تنقلات) را برایمان تقسیم کند ،البته اول برای بزرگترها،مادر بزرگ وپدر بزرگ وپدر وبرادربزرگتر ودرآخر نوبت ما کوچیکترها می شد، وتا نوبت ما برسد آب از لب ولوچۀ ما آویزان می شد.

خلاصه که چهار شنبه سوریهای آنموقعها با صفاتر بود وهمگی دور هم تا آخر شب کنار هم بودیم و گل می گفتیمو گل می شنیدیم ،یادش بخیرچه روزهائی بود،پراز صمیمیت وصفا ،ای کاش اۀان هم این صمیمیتها در بین خانواده ها برقرارباشد،ولی نیست همه یا مشغول کارند ویا مشغول آتش بازی خطرناک وبرخی هم سرشان در گوشیها هست وهیچ اهمیتی به یکدیگر نمی دهند؛به امید آنروزی که باز صمیمیت در خانواده ها نسبت به هم برقرارشود.




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنزک، طنز، عیدانه، چهارشنبه سوری، چهارشنبه، سوری،  

تاریخ : سه شنبه 27 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(طنزک عیدانه سال 99)

این قسمت

(خانه تکانی)

خانه تکانی

دوباره شب عید شدو زحمت خانه تکانی نه تنها به عهدۀ مادران ،بلکه به عهدۀ همۀ اهل خانه ،حالا چه بزرگترها وچه کوچکترها افتاده ؛البته به غیر از افراد سالخورده ونوزادان که توان کار کردن ندارند...آنها عذرشان موجه است.

افراد سالخورده که چه عرض کنم ،همین مادر بزرگم (ازطرف پدری) که بندۀ خدا حداقل 86 سال رو داره ...ایشون خودش داوطلبانه وخود جوش مسئولیت غذا پختن را به عهده گرفت ؛پدر بزرگم(ازطرف پدری)هم که بنده خدا حداقل 90 ساله هست،آنهم داوطلبانه وخود جوش مسئولیت نگهداری از کوچک ترین فرد خانواده رو به عهده گرفته؛بله داداشمو میگم که اونهم 1 سالشِ وشیرخواره است، البته شیر خشک می خورد؛آنهم چه وظیفۀ خطیری ...که جزمادر،کسی دیگری نمی تواند او را ساکت کند.مثلاً همین شیر درست کردن برای بچه ویا عوض کردن جای بچه که ازهمه بودارترِ...این دیگه خیلی مصیبتِ وخواباندن بچه که آنهم عادت کرده که روی پا بخوابد و مدام او را تکانش بدهند ...اینهم برای خودش مصیبتیِ تا بیاد خوابش ببرد پای آدم خواب میرود.تازه اگر بچه بونه بگیره وخوابش نره خدا بداد پدربزرگ برسد وصبر به اوعطا کند.

از صبح که با صدای مادرم از خواب بیدارشدیم وکارها را شروع کردیم،البته منو پدرومادروداداش بزرگم شروع کردیم به شستنِ فرشها وحسابی آنها را سابیدیم وبعد پاروکشیدیم وآبکشی کردیم.بعد ازآنکه آبش رفت ،آنرا با کمک همدیگر به پشت بام برده وآنرا از دیوارآنجا آنهم با چه مکافاتی آویزانش کردیم...البته اینکارذ شست وشو تا خود عصر ادامه پیدا کرد.البته موقع ناهار مادر یک ارتیماتونی به ما داد وبعد از کمی استراحت دوباره شروع کردیم به شستنِ بقیۀ فرشها، آنروز حسابی ((پیرمان درآمده بود)).موقع خوردن شام منو دادشم از خسته گی کنارسفره خوابمان برد،بعد از اینکه سفره توسطِ خواهر کوچیکِ وپدربزرگ ومادربزرگ جمع شد ؛مادر رفت تا ظرفها را بشورد وپدر هم رفت تا رختخوابها را پهن کند،بعد مادربزرگ آمدو دست نوازشی به سر منو داداشم کشیدو گفت:نوه های خوشگل من حسابی خسته شدین ،پاشین برین سرجاتون بخوابید...صبح هزارتا کار دیگه داریم ...پاشین بچه های خوب وعزیز من.

فردای آنروز دوباره کارهای دیگر به ما محول شد؛یعنی منوداداشم باید کمد چینی ها ظرف ها را می بردیم توی تشت بزرگ که مادر از قبل توی حیاط گذاشته بود می گذاشتیم وخواهر کوچیکِ ومادرظرف ها را می شستند...وتا خود ظهر اینکار طول کشید،تو این مدت پدر بزرگ مشغول جارو کردن اتاقها شده بود ومادر بزرگ هم تو آشپزخانه مشغول درست کردن غذا بود وداداش کوچیکِ هم دراتاق دیگرخوابیده بود.خلاصه هر کسی مشغول کاری بود.اینکارها تا یک هفته طول کشید وحسابی همۀ ما را خسته کرده بود.تازه بعد از اینکارها باید برای خرید لباس وخرید آجیل وشیرنی و...به بازار می رفتیم.هرسال همین بساط را داریم وهمیشه خسته و بی رمق به این چیزها (خرید کردن) می پردازیم وجالب اینجاست که هواسمان حسابی جمع است و چیزهای خوبی هم خریداری می کنیم.

 




طبقه بندی: طنزک عیدانه 99، 
برچسب ها: طنزک عیدانه، طنز، خانه تکانی، عید، نوروز، شب عید، شب،  

تاریخ : دوشنبه 26 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(حاجی ویروس یا حاجی فیروز)

امسال عید که بخاطر ویروس کرونا هیچکس برای خرید عید بیرون نمی یادکه نبادا به این ویروس دچار نشوندو این ((مهمان نا خوانده)) را به خانه هایشان راه ندهند.امسال از خانه تکانی که چه عرض کنم؛ می خواستم بگمخبری نیست ؛ولی دیدم...اصلاً باعقل جور درنمی یاد.بلکه امسال بخاطر اینکه این ویروس به خانه ها راه پیدا نکنه،همۀ مردم بدون استثناء مراسم خانه تکانی را مفصلتر انجام می دهند. بطوریکه وارد هر خانه ای که بشوید اول شما را ضد عفونی می کنند وبعد بوی ضد عفونی کننده های قوی یا بهتر بگم،بوی الکل که تو بیمارستانها استفاده می کنند؛حتی قویترش به مشام آدم می خوره،که در جا غش می کنی ومیافتی وسط هال خانه و...حالا((خربیارو باقالا ببر)) وطرف رو باید برداشت برد به بیمارستان ، تازه آنهم به علت حال بدش او را به جای بیمار کرونائی نگیرنش وقرنطینه اش نکنند خوبِ...خدا بداد همۀ ما برسد که خدا نکنه تب ساده داشته باشیم آنوقت ((حسابمان با کرم الکاتبین است)).

همین چند روز پیش رفتم به مغازه ام که وسط بازارهست.البته هرسال این موقعها که می شد سرو کلۀ حاجی فیروزها پیداشون می شد وبا آن صدای خوش خودشان شروع می کردند به آواز خواندن که عید آمده وبهار شده و...من همینطور که منتظر حاجی فیروز بودم وتو فکر فرو رفتم که چرا دیگه از آنها خبری نیست؛نبادا آنها هم از ترس اینکه کرونا بگیرند، الآن گوشۀ خانه هایشان نشسته اندو دارند بخور می گیرند تا به این بلا دچار نشوند؟!...البته بایدهم آنها سالم باشند تا بتوانند ما را شاد کنند.البته بعضی ها به آنها می گویند حاجی ویروس نه حاجی فیروز ...آخه قرارِ اینا به ما نوید سال نکو وخوش را بهند ولی کدام سال خوش وپر برکت؟...بیشتر برکت کرونا زیاد شده که آنهم با مرگ ومیر بسیار روبروشده.اینجوری حاجی ویروسها باید بجای تبریک عید ،تسلیت عید را به همۀ ما بگویند.خدا می دونه ای ویروس کی می خواد ازمملکت ما بیرون برود!!...حالا اگه ما نخوایم این حاجی کرونا رو ببینیم ،چه کسی رو باید ببینیم؟!...فکر می کنم تا این ویروس تا فصلها وعید سال دیگه در مملکت ما خواهد ماند اینطور که پیش میرود حالا،حالاها این زندگی رو به کام همۀ ما تلخ نکنه ول کنِ معامله نیست.پس توصیه می کنم در این موقعیتها بیشتر به فکر خود ودیگران باشید که به این ویروس دچار نشویدبا آرزوی سلامتی برای هموطنان گرامی ام وهمچنین تمام مردم جهان هستی.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کرونا، ضرب المثل، ویروس، حاجی فیروز، ویروس کرونا، حاجی،  

تاریخ : یکشنبه 25 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زورگیری)

همانطور که همه درجریان امرکم وبیش هستید،زورگیرها درمملکت ما زیادشده قبلاً ها درکوچه ،پس کوچه ها زورگیری می کردند،ولی الآن درملع عام بدون هیچ ترس یاخجالتی زورگیری می کنند.مثلاً همین چند روز پیش جلوی چشم خودم بود، که درخیابان یه آقائی قلچماق کچل با آن سبیل ازبنا گوش در رفته ای را دیدم که جلوی یه خانومِ چادری راگرفت ومی خواست کیفش را ازش به زوربگیرد...منهم که به رگ غیرتم برخورده بود؛رفتم جلو که جلویش را بگیرم که یارو فهمید وگفت: چیِ داداش ؟...چرا اینجوری به ما نیگا می کنی؟...تا حالا توعمرت آدم حسابی ندیدی؟ منهم درجوابش گفتم: آدم حسابی دیدم ولی آدم ناحسابی مثل تو ندیدم. اوکه خیلی عصبانی شده بود گفت: هی یارو مواظب حرف زدنت باش ها!!...هیچکی نمی تونه به من چیزی بگه من کرونا دارم اگه یه قدم جلو بذاری یه پِخت کنم که ویروس کرونا رو بهت انتقال میدم ...امتحانش مجانیِ راست میگی بیا جلوتا نشونت بدم. منو آن خانومِ وقتی اینو ازش شنیدیم حسابی جا خوردیم و...ترسیدیم ولی من زیاد به روی خودم نیاوردم ،ولی خانومِ از ترسش کیف وزیورآلاتی که همراش بود را بطرف یارو پرت کرد وزود ازآنجا دور شد .بقول معروف((علی موندو حوضش)) بله من موندمو اون یارو . بعد پیش خودم گفتم: آخه مرتیکه به توچه مربوطِ که تو کار مردم دخالت می کنی؟...آخه ((توسرپیازی،ته پیازی))توروچه به اینکارا؟...آخه طرف بخشیدو رفت پیِ کارش مثل این شده که((شاه می بخشه،وزیرنمی بخشه))؛اگر برم جلو بخوام حق طرف وازش بگیرم که از این یاروِ کرونا گرفتم...اگرهم جا بزنم کهطرف فکر میکنه ازش ترسیدم!!...فوری فکری به ذهنم رسید پیش خودم گفتم :((سنگ مفت، گنجشک هم مفت))حالا ما یه پلتیکی بهش میزنیم یا میگیره یا نمی گیره امتحانش مجانیِ .گفتم: چی داداش مارواز چی می ترسونی؟... ((بالاتر ازسیاهی که رنگی نیست))...((مرگ یه بار،شیون هم یه بار))...من خودم همین چند لحظۀ پیش صد درصد کرونای خالص گرفتم و داشتم می رفتم پیش دکترکه قرنطینه بشم...حالا دیر که نمیشه ؛بیا جلو یه دست دوستانه ای به همدیگر بدیم...هرچی نباشه هم درد که هستیم،اینطور نیست؟!...از اون دست دادنها ودیده بوسی های کرونائی که ازخوشحالی آدم همنوعش را میبینه وذوق زده بالا وپایین می پرن ها...جون تو خیلی وقتِ دست به کسی ندادم دلم لک زده برای یه دست دادن ودیده بوسی جانانه...بیا داداش چرا معطل می کنی؟ بعد یواش، یواش رفتم بطرفش ودستم را دراز کردم برای دست دادن؛که یکهو دیدم...مردک با آن هیکل غول پیکرش کیف وزیورآلاتی که ازآن خانوم دزدیده بود با ترس ودادو فریاد بسیار آنها را بطرفم پرتاب کرد و((فرار رابرقرارترجیح داد)).

خلاصه که منهم فهمیدم که یارو دروغ گفته بود که کرونا داره وبا این کلک معلوم نیست چند نفر رو تلکه کرده بوده؛ آمدم جلو وتمام وسائلی که او دزدیده بود را از روی زمین برداشتم زیورآلاتش را داخل کیف گذاشتمو به دنبالِ آدرسی ،شماره تلفنی گشتموبالاخره به یک شماره که معلوم شد برای همسر خانومِ بوده زنگی زدمو آدرسِاداره اش را گرفتمو رفتم وسائلش را به همسر خانوم تحویل دادم ورفتم پیِ کارم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، زورگیری، طنز، خنده دار، سرقت، دزدی، خلاف،  

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شوخی با کرونا)

آقا رحیم یه جوان خوش تیپ و باکلاس وهمچنین آدم شوخ طبعی بود که مدام سعی می کرد باغ همه آنهم با ادب خاصی که در او سراغ می شد داشت برخورد می کرد و هیچ کس هم از او ناراحت نمی شد و با حرفهایش کلی همه را می خنداند.

یکروز تو صف بانک بودم که او آمد و با هم چاق سلامتی کردیم و بعد از کلی تو صف بانک معطل شدن چون رحیم خیلی عجله داشت و می خواست زدتر به سر کارش برود فکری به کله ا زد که خیلی شنیدنی و دیدنی بود ... البته چون من از قبل یعنی از بچه گی با خصوصیات اهپخلاقی او اشنا بودم و وقتی می دیم او آدم عجولی هست و اصلاً هم طاقت توصف وایسادن را نداشت بهانه ای می تراشید و می گفت: برید کنار رنگی نشوید و ویا برید کنار نفتی نشوید و همه زود خود را کنار می کشیدند و او هم با این ترفند می رفت جلی صف و به کارش رسیدگی می کرد و اینبار هم همینطر شد وقتی تو صف وایساده بود سریع مردم را کنار می زد و می گفت : ببخشید، برید کنار کرونائی نشید من کرونا دارم .

و تا این را گفت همه کنار رفتند وکلاً از بانک خارج شدند و حسابی آنجا را برای آقا رحیم قُرغ کردند و...حالا بشنوید از کارکنان بانک آنها هم از ترس از همان طرف یک در مخفی داشت و سریع از آنجا خارج شدند و منو اقا رحیم مونده بودیم که حالا چیکار کنیم ما موندیمو کارهای نا تمام بانکی ... بعد از چند دقیقه معطلی در بانک دیدیم و شنیدیم ماشین پلیس و ماشین آمبولانس آمد و جلوی بانک ایستادند انگار با یک جنایتکار رو برو باشند با بلندگو اعلام کردند که : دستهایتان را پشت سرتان بگذارید و بیایید بیرون ... و اطراف در محاصرۀ پلیس است. لطفاً به حرف ما گوش دهید و بدون هیچ خشونتی بیاید بیرون وگرنه...

هیچی دیگه با این شوخی آقا رحیم منهم گیرافتادم و به حرف آنها گوش دادیم و امد بیرن تمام اسلحه ها به طرف ما هدف گرفته شده بود ، مارو میگی  هرجفتمان رنگمان مثل گچ سفید شده بود و دیدیم دو نفر که ماسک و دستکشو لباسهای دکتری به تن داشتند آمدند جلو و ما را به قول خودشان دستگیر کردن و سوار امبولانس کردند و بردند به بیمارستانی که آدم های کرونائی قرنطینه بودند و از ما دو نفر آزمایشاتی گرفتند و فهمیدن که ما خیلی هم  سالم هستیم و به قول معروف هیچ مرگی امان هم نیست وبعد سریع ما رو آزاد کردن و ما هم از آنهم عذرخواهی کردیم و گفتیم : فقط خواستیم شوخی کرده باشیم و آنها هم ما را نصیحت کردند که تو این موقعیت دیگه شوخی نباید کرد و ما هم چون بچه های حرف گوش کنی بودیم قول دادیم دیگه شوخی نکنیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کرونا، شوخی، خنده دار، خنده، بانک،  

تاریخ : جمعه 23 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شهر فرنگی)

یادم میاد آنموقع ها یه شهر فرنگی بود که تو کوچه ،پس کوچه ها می آمد و بیشتر ما بچه می رفیتم از اون حفره های کوچک که مانند دوربین برجسته ای بود که با چشمهایمان داخل آنرا تماشا می کریدم همه اش عکسهای رنگی زیبا از شهرها و کشورها و یا خانه های مجلل که فقط عکسها مال کشور خارجی ها بود و ماهم که تا آنموقع همچنین خانه ها و برجهای بسیار زیبا را در محله یا محلات دیگر یا خلاصه در کشور یا شهرهای ایران اصلاً ندیده بودیم ما را به تعجب وا می داشت و چنان گرم دیدن این عکسها می شدیم که در آخر صاحب شهرفرنگی به ما می گفت بسه دیگه وقتتان تمام شده و اگر می خواهید دوباره نگاه کنید باید دوباره پول بدهید ؛ و ما هم اگر پول داشتیم بهش می دادیم و اگر نداشتیم باید می رفتیم پی کارمون . حتماً می گویید شهر فرنگی چیه ... یه بشکۀ فلزی طلائی که بالای آن مانند گنبد و در کنارهای آن از دو طرف مانند مناره ها و چند حفره مثل عینک برجسته قرار داشت که این حفره ها در سه قسمت اصلی این شهرفرنگی وجود داشت و بیشتر بچه ها آنرا نگاه می کردند و بعضی موقعها هم بزرگترها به تماشا می نشستند و در این موقع صاحب شهرفرنگی با آن صدای آوازینش شروع می کرد به تعرف و تمجید از شهرهائی که در آن وجود داش و می خواند (شهر، شهر فرنگِ، از همه رنگِ)(بیا و تماشا کن که این شهر ها چقدر قشنگِ)...(اینجا رو که می بینی فلان شهر در پاریس و یا فلان شهر لندن و...) و چقدر این آوازها برای ما بچه ها دلنشین بود.

الان دیگر از آن شهر فرنگی ها دیگر خبری نیست . واقعاً الان صاحبان آنها چیکار می کنند؟ دیگه از کجا پول در می آورند ؟ آیا پیر شده اند یا مرده اند؟...و یا اینکه آن بساطشان را کجا گذاشته اند؟ حتماً دست فرزندان و نوه هایشان آنهم در انباریها دارد خاک می خورد، امیدوارم که خاطراتشان در دل مردم خاک نخورد، من هنوزم که هنوز دوست دارم از نزدیک آن عکسها را با آن صدای دلنواز صاحبان شهر فرنگی بشنوم ، یادشان بخیر و گرامی باد خاطراتشان.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، شهر، فرنگ، شهر فرنگی، شهر فرنگ، نوستالژی،  

تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خدا روزی رسان است)

حتماً همۀ شما کم وبیش با این کلام آشنا شده اید،یا برایشما یاکسی دیگر پیش آمده باشد؛به قول نویسنده فلورانس اسکاول شین این جملۀ تأکیدی که(خدا روزی رسان است) را خیلی در زندگیتان برایتان مؤثربوده؛ مخصوصاً اینکه اگردرآن گذشت وصبری هم وجود داشته باشد.

در این کتاب یکجا خواندم که نوشته بود؛زنی به یکی ازفامیلهای دورش پولی به مبلغ دوهزاردلار قرض می دهد وبرای گرفتنش آنهم بعد از چند مدت اقدام می کند؛متوجه می شود که آن شخص مورد نظر فوت کرده و وارثانش هم از این موضوع خبر نداشتند ؛بنابراین چیزی به او نمی دهند .واو هم که هیچ مدرکی برای اثبات آن نداشت ؛و او گذشت می کند وبرای روح آن مرحوم طلب آمرزش می کند.

مدتی از این موضوع می گذرد وبالاخره بعد از گذشت وصبر ایشان همان پول را بطریق دیگری به او برمی گردد.منهم یاد خودم افتادم که چند روز پیش برای فروش خانه ام که درآنمستاجر هم بود اقدام کردم وخانه را با مستاجرش به فردی فروختم وقرار شد تا موقع مقرر درآن خانه بماند.

چند روزی هم بدنبال خانۀ بزرگتری برای خرید گشتم؛ وبالاخره یک خانۀ مناسب با قیمت بالاتری خریداری کردم،و2 روز از خریدش نگذشته بود که مستاجرهم برایش پیدا شد؛چون آندو عروس وداماد بودند واول زندگیشان بود وبا هزار مشکل بهم رسیده بودند ؛تصمیم گرفتم که ازآنها اجاره کمتری بگیرم ؛البته نمی خواهم بگویم درحق آنها گذشت کردم ،ولی پیش وجدانم راحت بودم که حداقل خدا ازم راضی هست وبس. درست است که روزی منو خانواده ام از این راه کم وبیش تأمین می شود،ولی باید اینرا هم درنظر گرفت که خدا روزی  رسان است یا بهتر بگم((هرآن کس که نان دهد ،دندان دهد)).

خلاصه من همیشه سعی می کنم درهمه حال ازیاد خدا غافل نشوم وهمیشه از اوکمک می خواهم ومی گویم: خدایا به من صبر عطا کن وبه من آنقدر قدرت بده که بتوانم کسانی را که درحق ام ظلم می کنند ،را ببخشم وهمیشه هم خوبی وبرکت نصیبم می شود؛به قول معروف ((مشکلاتم به مو می رسد ،ولی پاره نمی شود))واین برام یه دنیا ارزش دارد چون می دانم که خدا مواظب بندگانش هست .




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، خدا، متن، روزی رسان، روزی، رسان، خدا روزی رسان است،  

تاریخ : چهارشنبه 21 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نفوذ کلام)

(خواستن توانستن است)

بازم گفته ای از فلورانس اسکاول شین براتون می خواهم بگویم.

در این کتاب نوشته که نفوذ کلام خیلی مؤثر هست مثلاً کسی که می خواهد خانه یا ماشین یا هرچیز دیگری بخرد و توان آنرا نداشته باشد فقط کافی است که هم از خدا بخواهد و هم به خودش بگوید که من می توانم صاحب این مال بشوم یا می توانم فلان موقع مقرر به آن چیز برسم.

من واقعاً حرفش را قبول دارم چون چندین بار در زندگی ام آنرا تجربه کردم و نتیجه اش را هم دیده ام.

مثلاً پیش خودم می گفتم که : آرزو دارم صاحب ماشینی بشوم و یا خانه ای بخرم ...ولی توانش را ندارم و مدام به خودم می گفتم : من می خواهم فلان چیز را داشت باشم ولی با خودم نمی توانم آنرا بخرم یا خدا آنرا به من نمی دهد ... تا یک مدت باورم شده بود که هر وقت چیز کوچکی مثل خوراکی ، چیزیبخوام خدا زود به من می دهد... ولی هر چیز بزرگی مثل خانه و ماشین را نه خدا به من می دهد و نه  من توان خریدش را دارم و همینطور هم برایم پیش می آمد ؛ تا اینکه این کتاب فلورانس را خواندم و پی بردم که همۀ انسانها دارای سه ذهن هستند 1- ذهن نیمه هشیار 2- ذهن هشیار 3- ذهن هشیاربرتر

پس هر چه که ذهنت به شما بگوید آنرا بدون چون و چرا قبول می کنید .مثلاض اجگر بگویی من می توانم فلان کار را بکنم پس حتماً می توانید آن کار را انجام دهید و اگر بگویید از حد من خارج است ، پس همین اتفاق برایتان می افتد.

پس این ذهن هشیار شماست که تصمیم می گیرد که چه کاری به نفع تان هست یا چه کاری به ضررتان ... پس بهتراست از ذهن هشیار برتر خود استفاده کرده و ازخدا و خودتان بهترین را بخواهید و مطمئناً به ان خواهید رسید، حتی ذهن شما تصمیم می گیرد فلان کار در چه موقع از ساعت یا روز و ماه و سال برایتان پیش بیاید.

بنابراین من از خدای خود و همچنین خودم خواستم و توانستم به آن چیزهائی که خواستم برسم بقول معروف ( خواستن توانستن است ) و  یا ( دیر و زود داره ، ولی سوخت و سوز نداره) پس شماها سعی کنید و در زندگی تان تلاش بسیار کنید تا به هر چی بخواهید برسید.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: نفوذ، کلام، موفقیت، انگیزشی، قدرت، جذب، قانون،  

تاریخ : سه شنبه 20 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(حاجتم روا شد)

یادم میاد یکروز احتیاج مبرمی به پول زیادی برای خرید خانه پیدا کرده بودم وبه هردری میزدم نمی توانستم پول مورد نظر خودم را تهیه کنم...حتی برای گرفتن وام از بانک هم اقدام لازم را انجام دادم،ولی تا ،تاریخِ مقرر وامم حاضر نشد؛ونزدیک بود خانه ای که از قبل قسطی آنرا خریداری کرده بودم ،ازدست بدهم؛افکارم خیلی بهم ریخته بود وهمه اش ازخدا می خواستم که کمکم کند؛حتی نذرو نیاز بیش ازحد هم کردم ولی افاقه نکرد ...بناچار به کتاب انگیزشیِ(چهار اثرازاسکاول شین)پناه بردم؛دریک قسمتی ازکتاب نوشته شده بود،که یک فردی مشابه مشکل من را داشته وبا اعتقاد وبا دل پاک ونیت پاک ازخدا طلب خواسته اش را کرده وچون ایمانش به این جمله(خدا روزی رسان است)زیاد بوده،پس خدا درهمان وقت مقرر پول را توسط یک فرد دیگری دراختیارش گذاشته ومشکلش را حل کرده.

منهم وقتی این موضوع را خواندم ؛پیش خودم گفتم: خب منهم ازخدا کمک خواستم پس چرا خدا کمکم نکرد؟...شاید ایمانم ضعیف بوده؟ ... ویا شاید نیت ودل پاکی نداشتم؟...یا شایدهم به این جملۀ(خدا روزی رسان است)اعتقاد نداشتم؟...شاید زبانم با عملم یکی نیست؟...و هزاران شاید وامّای دیگر.

ازفردای آنروزشروع کردم به تلاش کردن...اول کمی ازاسباب خانه را که زیادهم ضروری نبود مثل (صندلیها ومیز ناهارخوری ومبلها و...)به قیمت پایین به یک سمساری فروختم؛بعد همان مقدار کمی که طلا ازقبل برای همسرم خریده بودم هم بردم تبدیل به پولش کردم،بعد نوبت ماشینم شد که آنراهم به ضرر فروختم ودیگه چیز دیگری برای فروش نداشتم ؛ولی باز این پولها مشکلم را حل نمی کرد...بنابراین دست به دعا برداشتم با اینکه قبلاً هم اینکار را بارها انجام داده بودم باز با اینحال اینبار با خلوص نیت ودل پاک واستغاثۀ بسیار روبه خدا کردمو از خدا خواستم که مشکلم را هرچه زودترحل کند.

چند روز بعد نزدیک به روز مقررقرارداد خانه ام یکی از دوستانم به خانه ام آمد وگفت که از قبل از من برای مشکلش پولی به قرض گرفته ومنهم بهش گفته بودم هروقت داشتی پول را پس می گیرم و اوهم مرا دعا کرده بود وحالا آمده بود که دینش را به من ادا کند وقرض اش را به من بدهد...بعد یادم این جمله افتادم که ازقدیم می گفتند((ارحم ، ترحم))یعنی رحم کن تا خدا بهت رحم کند؛من بطور کل یادم رفته بود که او به من بدهکاراست ؛از این بابت خیلی خوشحال شدم ...دیگه ((سرازپا نمی شناختم)) فوری پریدمو صورتش را بوسیدم وحسابی ازش تشکر کردم که تواین موقعیت بدادم رسیدوشروع کردم به گریه کردن.دوستم دلداریم دادو گفت: اگر مشکلت را به من گفته بودی زودتر از اینها پولت را بهت پس می دادم؛وچقدر از این بابت متأسفم که کمی دیرشد.

خلاصه مشکل منهم با فروش اسباب واثاثیه خانه وهمچنین ماشین وطلای همسرم وهمچنین پولی که دوستم ازمن قرض گرفته وپس ام داده بود حل شد وباز خدا را شکر می کنم که با هر زحمتی بود خانه را خریداری کردم...البته وامی که گرفتم بعد از تاریخ مقرر بدستم رسید ولی دردی ازمن دوا نکرد ،وفقط من را مقروض به بانک کردو بس.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: حاجتم، حاجت، روا، خدا، آمین، خواسته، خانه،  

تاریخ : یکشنبه 18 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(جنگ برای زندگی

یا

بازی برای زندگی)

بیشتر مردم فکر می کنند دنیا با آنها سر جنگ دارد و با هر چیز و هر کس برای بدست آوردنش باید جنگید ...

در صورتی که اینطور نیست . به نظر من دنیا مثل بازی است ، مثلاً در بازی اگر خوب پیش بروی یا بهتر بگم از روی اصول و قانون رفتار کنی حتماً برنده می شوی و اگر بخواهی با حیله ونیرنگ بازی کنی حتماً خواهی باخت . مثلاً برای نمونه اگر کسی به تو بدی کرد برایش آرزوی خوشبختی بکن ... اگر اینگونه بکنی حتماً نتیجه خوب می بینی و برعکس اگر بدی کنی حتماً بد خواهی دید. از قدیم گفتند: ((هرچه بکاری، همان را برداشت خواهی کرد.)) یا بطور مثال همین بیماری کرنا...اگر به آن فکر کنیم حتماً به سراغمان خواهد آمد و در کل بهتر است به آن فکر هم نکنیم ، ولی بهداشت شخصی را حتماً رعایت کنید، مشکلی برای شما پیش نخواهد آمد .

بقول معروف ((از هر چیزی بترسی، حتماً سرت می آید.)) پس باید بی خیال آن شد.

دیشب در اخبار شنیدم که مردم از این بیماری خیلی ترسیده اند بطوری که جاده ها که همیشه شلوغ بود و همه مردم برای اینکه آب و هوائی عوض کنند به مسافرت به شهر های دیگر می رفتند . ولی حالا از ترس (کرنا) همه در خانه های خود پناه گرفتند و با هیچکس و هیچ چیز در تماس نیستند... آخه اینکه نشد کار البته درست است که نباید در شهر اجتماع کنیم و ممکن است به این بیماری مبتلا شویم ... ولی نه اینکه خودمان را در گوشۀ خانه مان زندانی کنیم ... پس چجوری مایحتاج خانۀ مان را تأمین کنیم... حالا می گویم از رستورانها و اغذیه فروشیها مثل (پیتزا فروشیها و ساندویچی ها) اصلاً خرید نکنیم ... ولی میوه و سبزی و نان و مواد لبنی را که خودمان در منزل نمی توانیم تهیه کنیم پس باید از خانه خارج بشویم... به نظر من همینکه بهداشت قردی را رعایت کنیم از همه چیز بهتر است.

راستی در این روز ها تا حدودی اخلاق و رفتار مردم بایکیدگر بهتر شده و دنبال غیبت کردن و تهممت زدن و دروغ گفتن به یکدیگر نیستند و حتی برای کشور گشایی به جان یکدیگر نمی افتند ... این هم از فواید این بیماری (کرنا) است.

پس کرنا تا هر موقع که دلت می خواهد به تمام کشورها یک سری بزن تا بین همۀ مردم کشور ها صلح برقرار باشد.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، جنگ، زندگی، بازی، اسکاول شین، کرونا، ترس،  

تاریخ : شنبه 17 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( صاحب اصلی)

همینطور که داشتم تو پیاده رو قدم می زدم  ناگهان جلوی پایم یک کیف جیبی مردانه پیدا کردم ... با خود گفتم: آخه این دیگه مال کدام بیچاره ای است . حتماً خیلی هم دنبالش می گردد ... تصمیم گرفتم صاحبش را پیدا کنم ... ولی تو این شلوغی تهران چطوری باید صاحبش را پیدا کرد... تو این فکر ها بودم که یهو یاد یه کتابی افتادم که یکماه پیش خوانده بودم. آن کتاب این بود(چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) در آن چیزهای زیادی برای خوب فکر کردن و خوب عمل کردن و خوب پولدار شدن و... نوشته شده بود. یک نکته اش درباره این بود که فردی فقیر پولی پیدا کرد و آنرا خرج کرد و یعنی هم شکمش را سیر کرد و هم خانه ای برای خود خرید و بعد با مقدار دیگرش کاسبی راه انداخت . و از آن راه ثروتمند شد. پس نتیجه می گیریم اگرپولی پیدا کردی دنبال صاحبش نگرد . چون خدا خواسته این پول جلوی پای تو بیافتد، پس چرا این پول جلوی پای دیگران نیافتاده پستو محتاج تر از دیگران هستی و خواست خداوند بوده که این پول را تو پیدا کنی و با خیال راحت خرج کن . همینطور که داشتم به این چیز ها فکر می کردم یکهو یادم افتاد پارسال هم کیف پولی پیدا کردمو و چقدر هم پول زیادی بود و یک صبح تا شب فقط به دنبال صاحبش گشتم و با هزار مکافات پیدایش کردم و وقتی کیف را به او دادم ... خیلی خوشحال شد و سریع داخلش را نگاه کرد و شروع کرد به شمردن پول هایش که کم نشده باشد و من هم راهم را گرفتم که بروم ... که ناگهان همان صاحب کیف مرا صدا کرد و گفت: وایسا داداش...

من فکر کردم می خواهد ازم تشکر کند و مبلغ کمی از آن پول را به من بدهد برگشتم که بگم قابلی نداره ما این کارو برای رضای خدا کردیم و هیچ چشم داشتی به پول شما نداریم که ایشان گفت: ببین داداش 10 دسته 1000 ازش کم شده ... آخه نامسلمون این چه کاری بود کردی؟!و...

منو میگی از این بابت آنقدر ناراحت شدم که نگو و نپرس بهش گفتم : حالا بیا و خوبی کن...ببین داداش من از صبح تاحالا که که پاسی از شب هست من کارو زندگی ام رو ول کردم بخاطر جناب العالی که شما را پیدا کنم ... این جای تشکرت ... بابا تشکر نمی خوایم ... حداقل به ما تحمت نزن داداش ... خوبیت نداره و ...

خلاصه آنشب ایشون از من شکایت کرد و من هم یک شب در بازداشتگاه بسر بردم چون (( اومدم ثواب کنم کباب شدم))... بالاخره با شاهد ها یعنی همون کاسبکارهای محل موضوع را درمیان گذاشتیم و همه هم حق را به من دادند و معلوم شد این آقا کار همیشه اش اینست که با این کارهاش مردمو تَلَکِ می کنه و از آنها به ناحق پولی هم می گیرد و حسابی از این راه کاسبی می کند و مردم بینوا اگر شاهد نداشته باشند و پولی هم برای پس دادن نداشته باشند باید برودن آب خنک بخورند(زندانی بشوند)...

خلاصه که این قضیه اینجا تمام شد و یکبار هم یادم میاد که همین امسال یعنی 6 ماه پیش هم که کیف پر پول پیدا کردم ولی اینبار آنرا برداشتم برای خودمو حسابی باهاش خوشگذروندم آنهم بعد از 3 روز این خوشی تبدیل به مکافات شد یعنی خودمو خانواده ام مریضی سختی گرفتیم که علاجی نداشت ، بعد مادر من و مادر زنم برایمان دعا و نماز و نذر و نیاز پیش خدا کردند ... که نمی دونم اسمشو چی بذارم ؟! ... معجزه یا شفا...هرچی بود به خیر گذشت و از آن به بعد تصمیم گرفتم اگر پولی پیدا کردم به آن دست نزنم و همانجا رهاش کنم بره... ((این پولها خوردن نداره))...اینجور چیزها برای خارجی ها خوبِ نه ما مسلمانها که اعتقاد به خدا و پیغمبر داریم...

خلاصه کیف پول را روی زمین انداختم و رفتم پی کارم نه ثروت می خوام نه نفرین و نه زندانی شدنش را همین زندگیمعمولی و سالم برایم بس است.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، کیف، پول، پیدا، صاحب،  

تاریخ : جمعه 16 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گفتگوی من با من)

اگر راستش را بخواهید جدیداً ایده ای پیدا نکردم که براتون بنویسم و پست آقا شاهین کلانتری که نویسندۀ بزرگ ایرانی هست را دیدم و خیلی خوشم آمد و از گفته های ایشان ایده گرفتم حال برایتان می نویسم .امیدوارم که خوشتان بیاید چون تو این دو هفته خیلی درگیر خونه فروختن و خونه خریدن بودم حسابی مخم قفل کرده بود و هی از بیماری کرونا و چیزهای دیگه برایتان نوشتم نمی خواستم که شما خوانندگا عزیز را درگیر گرفتاری های روزمره ای که همه با آن سر و کار دارید بکنم...حالا بریم سر داستان من .

من : یه مقدار پولی دستم اومده بهتره برم خونه بخرم .

وجدانم: تو پولت کجا بود که می خوای خونه بخری؟!...

من: هی تو چرا مدام دخالت تو کار من می کنی؟!...

وجدانم: آخه تو همیشه عجولانه تصمیم می گیری!...پیش خودت دو دوتا چهار تا کن ببین پول خریدشو داری یا نه ؟!...

من: اصلاً تو به این کار ها چی کار داری ؟!... خودم یه فکرایی براش کردم .

وجدانم: مثلاً چه فکرایی؟...حتماً عاقلانه نبوده...

من: ای بابا چی می گی واسه خودت...ببینم من باید همیشه از تو اجازه بگیرم که چی کار کنم؟ و چی کار نکنم؟

وجدانم: ببین به نظر من اگر یه مغازه بخری بهتر، بالاخره یه کسب درآمدی برات میشه !!...

من: ببین جانم قبل از اینکه این فکر به کله تو خطور کنه به مخ من خورده ... بعد دیدم اصلاً با عقل  جور در نمیاد چون اگر کل پول را بدهم مغازه بگیرم ...حالا چه جوری برم جواز کار براش بگیرم؟...و تازه اش هم با کدوم پول جنس بخرم و بریزم توش و باهاش کاسبی کنم؟...

وجدانم: خدا بزرگه یه چاره ای برات می اندیشه .

من: حق با توست ولی تو این دوره زمونه کی دیگه پول براش مونده که بیاد خرید کنه...اونم از من که تازه می خوام وارد بازار کار بشم و هیچی هم بلد نیستم .

وجدانم: ای بابا چرا اینقدر زندگی رو به خودت سخت می گیری ؟... تو که تنها نیستی خانواده ات هم کمکت می کنند.

من: به قول خودت ای بابا...انگار حرف حالیت نمیشه...( من میگم نره تو میگی بدوش) دیگه هم با من کل کل نکن...شب بخیر بخواب که صبح زود باید بروم خونه را از صاحبش بخرم...والسلام.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، گفتگو، دیالوگ، من، وجدان، خانه، مغازه،  

تاریخ : چهارشنبه 14 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل بیماری جدید)

چند روزپیش توخیابان به دوستم برخورد کردم؛البته طبق عادت دستم را بردم جلو که با او دست بدهم که هم من وهم اوسریع دستمان را بردیم عقب وازیکدیگرعذرخواهی کردیم،وبه همان سلام وعلیک معمولی اکتفا کردیم؛وحالی ازهم وخانواده هایمان پرسیدیم،و وقتی از سلامت همدیگرمطلع ومطمئن شدیم؛با هم قدم زنان بطرف پارکی که درهمان نزدیکی ها بود رفتیم.

خلاصه از کارو زندگی روزمره گرفته تا همین بیماری جدید (کرنا) صحبت به میان آوردیم؛من از اینکه ماسک ودستکش کمیاب شده وهم اینکه چقدر بیمارستان ها از سرماخوردگی معمولی گرفته تا همین کرنا شلوغ شده برای او صحبت کردم؛واوهم که انگار داغ دلش تازه شده باشد برای من تعریف کرد که چه به روزش آمده وگفت:آره جونم برات بگه ،همین چند روز پیش رفته بودم بیمارستان بقول تو انقدر شلوغ بود که نگو ونپرس،بعد از کلی انتظار نوبتم شدو رفتم داخل مطب دکتر ؛این آقای دکتر که پسر جوانی که حدوداً 24 یا25 ساله بنظر می رسید را دیدم که پشت میزش نشسته بود و یک ماسک فیلتردارهم بصورتش زده ویک دستکش طبی هم دستش بود.

من با سرفه وعطسه وارد مطب شدم ،ویک دستمال هم دستم بود وآنرا جلوی دهان وبینی ام را هم گرفته بودم که خدائی نکرده به کسی سرایت نکنه.دکتر تا مرا درآن وضعیت دید انگار که ترسیده باشه روبه من کردو گفت: همانجا که هستی وایسا...جلوتر نیا...از همانجا بگو دردت چیه؟!...

منهم براش توضیح دادم که آب ریزش بینی دارم وکمی هم گلوم درد میکنه...البته اونم بخاطر اینه که من سینوزیت دارم ومدام زمستانها که می شود سرما می خورم.

دکتر گفت:مگه تو دکتری ؟!...تو باید تشخیص بدی یا من؟

 بعد یکدونه از همان چوبها که مثل چوب بستنیِ از جا ظرفی طبی اش برداشت ویک چراغ قوۀ کوچکش را هم از روی میزش برداشت و گفت: ازهمانجا که وایسادی دهانت را باز کن ببینم گلویت در چه حالی هست؟

بعد من هم تا دهانم را باز کردم ...یکهو منشی دکتر سرزده وارد اتاق شدومنهم که پشت درایستاده بودم با شتابی که دربه پشت کمر بندۀ حقیر خورد، چنانبطرف دکتر بینوا پرتاب شدم که دکتر در همان حالی که چوب را روبروی من گرفته بودم ،چوبِ مستقیم رفت تو حلقم وحالم را بهم زدو((چشمتان روز بد نبینه)) نمی دونم چی شد که روی میزولباس دکتر(البته ببخشید اینرا می گویم)بالا آوردم وبقول خودمون گند زدم به بساط آقای دکتر...ودکترهم همینطورهاجو واج به من نگاهی از روی عصبانیتی کرد؛ منو میگی اینقدرخجالت کشیدم که با دست پاچگی چند تا دستمال را که توی جعبۀ دستمال کاغذی که آنهم روی میز او بود را برداشتم واول دهانم را تمیز کردم وبعد چند تا دستمال دیگه برداشتم وخواستم میزش را تمیزکنم که دکترِبهم گفت: بس دیگه آقای محترم... فهمیدم چه مرگته؟...یه سرماخوردگی جزئی هست...حالا زودتر برو بیرون ...شرتو کم کن.

بعد دفترچه ام را ازم گرفت و چندتا قرص وآمپول برام نوشت...حالا حساب کن که با آن حال زار رفتم وداروهایم را از داروخانه گرفتم، ورفتم به همان بیمارستان که آمپولم را بزنند که پرستار که مرد جوانی بودبهم گفت: برو رو تخت بخواب وآماده شو تا من بیام.

منهم رفتمو آماده شدم تا او بیاد همانطور که به اطرافم نگاه می کردم یکهو دیدم همان پرستار از همان راه دور آمپول را نشانه گیری کرده ومثل یک تیر دارت بطرفم پرتاب کرد ومنهم زود سرم را برگرداندم که نبینم چه بلائی می خواد سرم بیاد...بعد با کلی آه وناله ...بالاخره پرستار فوری آمدو محتویاط آمپول را در بدن بیچارۀ من خالی کرد وزود جیم شد.منکه حسابی از این رفتار نابجای پرستار گیج وناراحت شده بودم ،رفتم که با او صحبت کنم وگفتم:چرا اینبار اینجوری به من آمپول زدی؟!...اوهم گفت: مگه از جونم سیرشدم ،که دست به هر مریضی بزنم...شاید کرنا داشته باشه ومنهم از شماها بگیرم...تکلیف من چی میشه؟...بعد کی می خواد برای شماها آمپول تزریق بکنه؟

دیدم بنده خدا راست میگه ((حرف حساب جواب نداره)) بنابراین چیزی نگفتم وراهم رو کشیدم رفتم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، مشکلات جامعه، بیماری، جدید، کرونا، کرنا،  

تاریخ : دوشنبه 12 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic