(من چی میگم اون چی میگه)

چند روز پیش که تو پارک درحال قدم زدن بودم ؛به یکی از دوستانم برخورد کردم؛اون آدم شوخ وبزل گوئی بود وبعضی موقعها هم یا حرفها را اشتباه برداشت میکرد ویا اگر متوجه حرف آدم می شد،با آن مخالفت می کرد گفتگوی ما به این شکل بود.

من میگم:حالت چطوره ،کاروبارت خوبه؟...

اون میگه:حالو کارو که نگو دلم چه خونِ...

من میگم:منظورت چیه؟!...حالت یا کارت؟...

اون میگه:حال که نگومریضم،کار که نگو، بیکارم ...

من میگم: سرت سلامت،خدا بزرگِ...

اون میگه:معلوم خدا بزرگِ،این مائیم که کوچیکیم...

من میگم:حالا بیا بریم به خونه...

اون میگه:نه بابا همینجا خوبه...

من میگم:وقت ناهارِ...

اون میگه: حالا وقت بسیارِ...

من میگم:چقدر بلائی...

اون میگه: چه دلربائی...

من میگم:دلت باشه شاد...

اون میگه:خدا به همرات...

من میگم:شدی ازم خسته؟...

اون میگه:نشو دلگیراز بنده...

من میگم:نه بابا راحت باش...

اون میگه: الآن عیال میشه دلواپس...

من میگم:حق باتو هست بس...پس برو خدا نگهدار...

اون میگه:پس تا روزدیگر، خدا نگهدار...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کلکل، گفتن، گفتگو، دیالوگ، بی کاری،  

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم دنیا)

اونی که همیشه نصیحت خوب  میکنه،پدرِ

اونی که همیشه غمخوارتِ،مادرِ

اونی که همیشه همراتِ وهواتوداره،برادرِ 

اونی که همیشه به فکرتِ ،خواهرِ

اونی که تو سفر همراتِ،رفیقِ

اونی که راه درستو بهت نشون میده،خداست

اونی که همه چیزو بهت یاد میده،آموزگارِ

اونی که تو بیماری ازت مراقبت میکنه،پرستارِ 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر،  

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

خون آشام

زهره امراه نژاد

یادم میاد زمانی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم  یک پسری بود به اسم شاهین ...این پسر از فیلم های وحشتناک مثل خون آشام ، دراکولا، و گودزیلا و ...خیلی خوشش میومد و همیشه تو مدرسه که میومد از آن فیلم ها برای ما تعریف می کرد و مدام ادای دراکولا را هم برای ما در می آورد و بچه ها را به وحشت می انداخت؛ یکبار هم یکی از بچه ها گفت : من اصلاً از این فیلم ها خوشم نمیاد و همه اش الکیه ... سعی نکن با این ادا و اطوار ها منم بترسونی.

پسر وقتی اینو شنید ، خیلی عصبانی و میشه گفت حسابی دیوونه شده بود ، و به طرف او حمله ور شد و با آن دندان های دراکولا مانندش (البته منظورم دندان های نیش او بود که خیلی بد قوار و مثل دندون های دراکولا بود) آمد و دست پسرک را چنان گازی گرفت که خون ازش فواره زد و ما هم که این وضعیت را دیدیم به کمک آن پسر مجروج رفتیم و او را به زور از چنگ آن پسر دراکولایی(شاهین) در آوردیم... و پسر مجروح را به بیمارستان بردند و آن پسرک(شاهین) را هم از مدرسه برای همیشه اخراجش کردند.

از قدیم گفتن که فیلم های بد ، بدآموزی دار و بی راه هم نگفتند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وحشت، وحشتناک، فیلم، دراکولا، خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روز مادر)

هرساله این موقعها که می شه منظورم(روزمادر)هست،یک یا دوهفته جلوتر منو خواهر بزرگترم وداداش کوچیکم به فکرمیافتیم،که هدیه ای به مناسبت روزمادر براش بخریم ؛ودرآخرهم موفق هم نمی شویم... البته بنظر خودمون خیلی هم خوبِ ،ولی از نظر بزرگترها اصلاً هم خوب نیست؛البته ازنظرمادرمان خیلی هم خوب است؛چون مادرمان همیشه آدم کم توقعی هست وهمیشه در همه حال ازما تشکرهم می کند؛وما راهم دربغلش می فشارد وبوسه بارانمان می کند.ولی بابامون وهمینطور(مادر بزرگ وپدربزرگِ هم پدری وهم مادری)همچین چپ،چپ به ما نگاهی تمسخرآمیز می کنند که ما ((ازخجالت آب می شویم و درزمین فرومیرویم))...مثلاً من یکبار روزمادربراش بیسکویت خریدم وخواهر بزرگترم هم یک جفت جوراب وداداش کوچیکِ هم یک نقاشی کشید وبهش دادیم .

خلاصه هر کسی به وسع خودش یا بهتر بگم به اندازۀ جیب خودش خرج می کند. به قول معروف ((هرچقدرپول بدهی آش می خوری)). خب ما هم که حقوق بگیر دولت نیستیم که هر کدوممون پول زیاد داشته باشیم ؛بنابراین چشممون به جیب بابامونه که روزانه به من 500 به خواهرم 1000 وبه داداشم هم 300 تومان می دهد ،که اینهم برمی گرده به کوچیک ،بزرگی ما ،یعنی هرکی بزرگتر بیشتر از بقیه پول نصیبش می شود.واگر هم اعتراضی بکنیم به ما می گویند که شما که فقط دارین درس می خونین مثل خواهر بزرگترتان که به خیاطی نمی روید؟...

خلاصه که سالهایهای بعد هم که کمی بزرگترمی شدیم ،خرجمان بیشتر می شدو می توانستیم هدیه های بهتری بخریم؛بله اینبار من برای مادر روسری وخواهرم یک پیراهن وداداشم هم یک جفت جوراب خریدیم. بابا هم هر ساله برای مادر کالاهای مورد نیازش را می خرید ؛یکبار گاز پنج شعله ،سال بعد به ترتیب سماور زغالی وبعد نفتی،برقی ودرآخر سماور گازی خرید وسال بعد هم یک ماشین لباسشوئی براش خرید؛وگرنه ما که نمی تونستیم این اجناس گران قیمت را براش بخریم؛چون آنموقع است که باید خرج تو جیبی یکسالمان را نخوری کرده وپس اندازش می کردیم تا بتونیم یک قلم از آن جنسها روبراش بخریم که اینهم برای ما بچه ها غیر ممکن بود. بالاخره امسال یکماه جلوتر مانده بود به روزمادر،بابامون به ما پیشنهاد داد که هر چهار نفرمون یعنی ما بچه ها همراه با بابامون پولمان را پس انداز کرده وهمگی برای مادر یک سرویس طلا بخریم که همینطورهم شد. آخه به گفتۀ بابامون ،مادرمون از اول که سرعروسی فامیلها بهش طلا داده بودند ...اوهم مجبور بود برای خرج خونه آنها را بفروشد وبعد از آنهم بابامون آنقدر پول نداشت که براش طلائی بخرد وهمیشه بابامون از این بابت ناراحت هم بود ...ولی مادرمون همانطورکه گفتم آدم پر توقعی نبود وبه این وضع یعنی درآمد کمِ بابامون قانع بود وهیچوقت اعتراضی نمی کرد.

خلاصه روزمادر فرا رسید و وقتی مادرمون هدیه را دید از خوشحالی به گریه افتاد واول ما بچه ها را تک به تک بوسید وحتی آنقدر هول شده بود که بابامون روهم جلوی ما بوسید؛ماهم که تا آنموقع این عمل را از مادرمون ندیده بودیم ؛هم تعجب کردیم وهمه باهم خندیدیم وهر سه تامون ریختیم سر مامان وبابامون وآنها را درآغوش گرفتیم. آنروز درکل دیدنی ترین روز در همان سال یعنی روز مادری بود که ما بچه ها توعمرمون دیده بودیم (یعنی بوسۀ مامان از بابا)اوووووه...خیلی با حال بود...آخه تا آنموقع همچین چیزی رو ندیده بودیم...آخه ما ندید بدیدیم دیگه چه می شه کرد.


برچسب ها: روز، مادر، مبارک، داستان، کوتاه، مامان، مامانی،  

تاریخ : شنبه 26 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روباه پلیس وکلاغ دزد)

داستان روباه وکلاغ را که درکتابهای درسی که قدیمها می خواندید؛ حتماً یادتان هست،که کلاغ یا صابون می دزدید ویا پنیر،ودرآخر میرفت بالای درخت نمی دونم چیکارمی کرده،حتماً منتظر روباه بوده که بیاد گولش بزند وصابون یا پنیر را ازش بقاپد.

ولی حالا بشنوید ازنوۀ،نوۀ همان کلاغ که الآن دزدی قهارشده؛وبشنوید ازنوۀ،نوۀ همان روباه مکار که حالاعاقل شده وپلیس هم تشریف دارند. خلاصه از قدیم گفتند((تره به تخمش میره وحسنی به باباش))؛صد البته که کلاغ مثل اجدادش آفتابِ لگن نمی دزدیده ایشون برخلاف اجدادش ازچیزهای براق ومدرن خوشش می آمد،مثل(طلا وجواهرات گرانبها ویا ظروف طلائی ونقره ای) ویا حتی چیزهای مدرنی مثل (مبایل وتبلت )کوچک وسبکی که قابل حمل باشد ویا ساعت مچی طلائی و... وهربارهم ازدست روباه پلیسِ درمیرفت.

یکروزروباه به پایدرخت همیشگی که کلاغ درآنجا لانه داشت آمدوبا زبان خوش ازکلاغ تعریف وتمجیدی کردوگفت:به ،به آقا کلاغِ خوبی؟ ...خوشی؟...چیکارمی کنی ؟...انگار سرت خیلی شلوغِ؟...سراغی ازما نمی گیری؟کم پیدا شدی؟.

کلاغ همانطورکه سرش را با غروربالا گرفته بود وگوشی مبایلش به منقارش بود ؛گوشی مبایلش را خیلی با احتیاط در لانه اش جاسازی کرد وبعد لب به سخن گشود که:سلام آقا روباهِ...ما که حسابی کیفمان کوک است...شما چطورید؟...باز که صداتونو انداختی تو گلوت ودادو هوار راه انداختی؟...چه خبرتِ؟...صبح کله سحری پاشدی اومدی سراغ ما؟!...چی شده؟...کلاغهای دیگه خبرچینی کردند؟...یا شاید هم خواب نما شدی؟...عجبِ ازاین طرفها یادی ازما کردی؟...ببین آقا روباه من مثل اجدادم خنگو کودن نیستم که با چند تعریف ازخود بیخود بشوم ودهانم را بی موقع باز کنم...من تو مدرسۀ کلاغها لیسانس هوشمندترین پرنده را گرفته ام ؛پس بیخود خودتوومنو مچل نکن وبروسر اصل مطلب چی ازمن می خوای؟.

روباه گفت:هیچی جونِ تو،همین دو،سه روزپیش مبایلم ازکارافتاد وآنقدر هم پول ندارم که برم بدم درستش کنند ویا برم یه نوشو بخرم ... وخودت که بهترمیدونی من تواین شهر غریب هستمو تمام فامیلام توشهرهستند وتازه گی هم شنیده ام که بابای پیرم سخت مریض شده ونگرانش شده بودم...از گوشی اداره امان هم نمی توانیم برای کار شخصی امان ازش استفاده کنیم؛ازشانس بدمون هم خواستم ازدوستم قرض بگیرم که سیم کارتش شکسته بود ،اون یکی هم که شارژ پولی نداشت واون یکی دیگه هم شارژپولی وهم شارژبرقی نداشت و...و تو این موقعیت هم رئیس منو فرستاد بدنبال مأموریت که الآن هم که سر راه تورا دیدم...که تو منقارت یه مبایل بود...خواستم بگم اگر اجازه بدی من با مبایلت یه زنگ به بابام بزنم وحالی ازش بپرسم.

کلاغ گفت:ای بابا منهم الآن داشتم با همین مبایل جدیدم ور میرفتم که فهمیدم نه شارژبرقی ونه شارژ پولی داره...متأسفم نمی تونم کمکی بهت بکنم ((خدا روزیت را جای دیگه حواله بکنه)). روباه که دیگر ازاین جروبحثها حوصله اش بسرآمده بود؛سریع از درخت به آن بلندی بالا رفت وجلدی به بالهای کلاغِ دست بند زد...چون هرچی باشه او یک پلیس حرفه ای بود واگر هم تا حالا کلاغ را دستگیر نکرده بود فقط بخاطر این بود که می خواست کلاغ خودش تسلیم عدالت بشود. ولی کو پشیمانی و((کو گوش شنوا)).




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، روباه و کلاغ، روباه، کلاغ، نوه، جد،  

تاریخ : پنجشنبه 24 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گوشی نودردسرنو)

مدتی بود که گوشی قدیم ام حسابی خراب شده بود مدام باید خرجش می کردم ؛درآخرهم درست نشد،که نشد.

خلاصه تصمیم گرفتم یک گوشی نو بخرم،البته از این جدیدیا که بهش می گفتند،اندروید که هم دوربین داشت وهم باهاش می شد به اینترنت وصل شدوهم تصویری با کسی صحبت کرد ؛با اینکه خیلی برام گران تمام شد ولی کار با آنرا بلد نبودم،بعضی موقعها دوستم وبعضی موقعها هم پسر یا دختر بزرگم ویا حتی همسرم که از قبل از این گوشیها داشتند ،کاربا آنرا به من یاد دادند وآنقدرمشغلۀ فکری وکاری داشتم یادم نمی ماندوهمین شد واسم یک دردسر دیگه.

اوائل که تازه گوشی رو خریده بودم ،تو دفتر کار خودم مشغول کارم بودم که یکهو صدای زنگ گوشی ام به صدا درآمد...اونم چه زنگی با زنگ گوشی قبلی ام زمین تا آسمان فرق داشت ...آخه قبلاً ها صدای آوای نوح بود ولی در این گوشی جدید زنگهائی بود که صداش کم بود ومنهم که گوشم کمی سنگین بود آنها را نمی شنیدم ؛پس پسرم یک آهنگ بابا کرم برام تو گوشی ریخته بود که صداش آنقدر واضح وبلند بود که از دوفرسخی به گوش می رسید.وقتی صدا را شنیدم سعی کردم روشنش کنم وجواب تلفن را بدهم ،منهم که کار کردن با آنرا زیاد بلد نبودم بجای اینکه جواب بدهم دگمۀ رد تماس وزدم وگوشی را دم گوشم گذاشتم وهی می گفتم:الو بفرمائید...چند بار تکرا کردم ولی هیچ صدائی ازآنطرف به گوشم نرسید پیش خودم گفتم:ای بابا این توهم مزاحم تلفنی پیدا می شه؟!...همینطور که داشتم با گوشی ام ور میرفتم تا بتوانم صدای آهنگش را عوض کنم،که آنهم بلد نبودم...یکهو در باز شد وآبدارچی وارد اتاقم شد وگفت:ببخشید آقای سهرابی یان ...رئیس با شما کار واجبی داشت ؛چرا جواب تلفنش را نمی دهی؟...منهم در جوابش گفتم:خب چرا به تلفن اتاقم زنگ نمی زند؟...آبدارچی :ای بابا انگار حواستون نیست مدتی ست که گوشی تلفن تان خراب شده بود دادند درستش کنند واین یکی گوشی تلفن هم که الآن جلوی روی تان هست که البته به گفتۀ خودتون سیمهاش اتصالی کرده و...دیگه هیچ گوشی اضافی هم نداریم که بهتون بدیم .پس رئیس هم از این به بعد مستقیماً به گوشیتون زنگ می زنه ...که ماشاالله انقدر سرتون شلوغ که وقت نمی کنید به رئیس تون جواب بدهی؟اینطورنیست؟.

منهم دیگه چیزی نگفتم وازش هم تشکر کردم وزود خودمو به اتاق رئیس رسوندم.

رئیس: ببینم جالا کارت بجائی رسیده که برای من رد تماس میزنی؟... پشتت به کی یا چی گرمِ؟...حالا واسه من ((طاقچه بالا میزاری))؟.

منهم با ترسولرز از اوعذرخواهی کردم وجریانو برایش تعریف کردم .اوهم تا حدودی مرا بخشید وبه من گفت:که امروز جلسۀ روئسا اجرا خواهد شد ومنهم باید در جلسه حضور داشته باشم واینکه باید با رئیسها تماس گرفته و آن ها را دعوت به این جلسه مهم بکنم؛ که یکهو صدای زنگ گوشی ام با رنگ باباکرم شروع کرد به صدا کردن و رئیس از زیر عینکش با تعجب به من نگاهی کرد و با اخم به من اشاره کرد که صدای گوشی را خفه کنم؛ بعد نگاهی به گوشی ام کردم اسم زنم را دیدم خیلی آروم گفتم: ای وای وزیر جنگ زنگ زده.

رئیس گوشش را تیز کرد و گفت : چی ؟! ...وزیر جنگ با تو چی کار داره؟

منهم گفتم: ببخشید منظورم اینه که زنم زنگ زده...اگر گوشی رو دیر جواب بدهم ... همچین جنگی به پا می کنه که آن سرش نا پیداس...منم که بلد نیستم با این گوشیا جواب بدم... از صبح تا حالا که ظهر شده... پنج یا شیش بار زندگ زده و منم بلد نبودم جواب بدم رد تماس زدم...خدا به دادم برسه... وقتی برم خونه پوستمو مثل پوست بادمجون خواهد کند.

رئیس خنده ای کرد و گفت: بیار گوشیتو ببینم چطوری کار می کنه.

منهم رفتمو گوشی رو بهش دادم و اونهم دستش درد نکند با خانمم تماس گرفت و گوشی رو داد دستم ، من هم به اشتباه دستم به پخش بلندگوش خورد و گفت: در به در چرا جواب تلفنو نمی دی؟...از صبح تا حالا صد دفعه بهت زنگ زدم ... مگه مردی یا کرد شدی؟... خواستم بگم امشب مادرم اینا برای شام میان خونۀ ما...سر رات داری میای خونه یه مقدار میوه و شیرینی بگیر بیار...خبرت زود تر هم از ادارت جیم شو بیا ... به این رئیس کور شده ات هم بگو ... مهمون از خارجه داریم یا بگو ننه ات (مادر شوهر) مریضِ گور به گور شده افتاده بیمارستان و...

مونده بودم چطوری صدای این ماس ماسک رو خفه کنم و به رئیس نگاهی انداختم دیدیم از عصبانیت صورتش قرمز شده و اگر ((کارد به استخوانش می زدی خونش در نمی اومد))...خلاصه با ترس و لرز زدم روی دگمه خاموش بالاخره گوشی پر دردسر خاموش شد و از رئیس عذر خواهی کردم و رئیس هم محبت کرد و همان روز حقوقم را پیش ،پیش داد و از اداره اخراجم کرد و گفت: حالا باخیال راحت برو وَرِ دل زنت بشین و به مهمون داریت برس تو دیگه از این لحظه به بعد اخراج هستی ... دیگه اینطرفا نبینمت.

منهم باخجالت پولم را گرفتم و رفتم بغل دست وزیر جنگ بشینم . حالا که حسابشو می کنم دیدم رئیسم مقامش از وزیر جنگ هم بالاتر بوده ببین چه به روزم آورد. از فردا باید به دنبال یه کار بگردم اونم تو این اوضاع بی کاری کی حالا به من کار می ده...اونم تو این سنی که باید بازنشسته می شدم ...کارم در اومد.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، گوشی، اندروید، بی کاری، ضرب المثل،  

تاریخ : چهارشنبه 23 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سخنرانی کوبنده وتأثیرگذار)

زهره امراه نژاد

یکروز به پیشنهاد دوستم به یک سخنرانی خانمی که معلوم بود اهل سیاست هم بود رفتیم؛درآغازین صحبتش زیاد چنگی به دل نمی زد؛ ولی کمی که گذشت صحبتهایش چنان دل انگیزبود؛ که هر کسی را تحت تأثیرحرفهای خودش قرار می داد.من که از جنس زن بودم بهش حق دادم ؛چون بیشتر حرفهایش در مورد حقوق زنان بود .البته من تنها نبودم که اینطور منقلب شده بودم بلکه بیشتر کسانی هم که درآن مجلس حضور داشتندچه زن وچه مرد تحت تأثیر حرفهایش قرارگرفته بودند،وبعد از هر نطقی که می کرد با دست زدن وهورا کشیدن او را تشویق می کردند.

متن سخنرانیش این بود:البته باید از همۀعزیزانی که بداین جلسه آمده اند اول تشکر ودوم عذر خواهی بکنم ؛آنهم به علت اینکه می خواهم خیلی خودمانی یا بقول جوونا(رک) صحبت کنم.والا طرف صحبتم به آقایون محترم هست .البته نمی خوام بگم خانومها محترم نیستند ها نه اینطور نیست خانومها جایگاه خاص ی در دل همه دارندواحترامشان واجب است؛حالا آقایون بهشون بر نخوره که آنها قابل احترام نیستندها نه بازهم اینطور نیست شما هم به نوبۀ خودتون قابل احترامید؛ولی ...ولی بعضی از آقایون همین باصطلاح محترم هستند؛که همیشه دم از مدی ومردانگی ومرد سالاری می زنند ودر کلامشان آنهم نسبت به خانومها تندو زننده است ،وخودم به عینِ شنیده ام که زنها را با الفاظ بد مثل ضعیفِ،کنیزه زنیکِ خطاب می کنند ؛که البته خدا را هزار مرتبه شکر می کنم که همسر بنده سوای اینجور مردهاست وهمیشه احترام منو فرزندانش وهمچنین خانومهای دیگر را دارد .البته اینو من تنها نمی گم بلکه هرکس که با او آشنا هست به من گفته؛البته الآن میدونم که همین آقایونی که دراین مجلس هستند پیش خودشان چه فکر در مورد همسر بنده وامسال ایشون هستند می کنند .حتماً پیش خودتان می گوئید این مردک (همسربنده)چاره ای جز اطاعت از حرف زنش نداره وبقول بعضی ها که کم جنبه هستند(زن ذلیل)تشریف دارند .نه اینطور نیست این عمل را به قول ما روانشناس ها تفاهم بین زن وشوهر نام گذاری می شود...نه زن ذلیلی.

خدمت آقایون داشتم می گفتم که شماها که دم از مسلمانی می زنید آیا در اسلام گفته شده که با زنهایتان با خشونت رفتارکنید؟ ویا با الفاظ بد آنها را صدا بزنید؟مگر نه اینست که شخصیت زنها را با فاطمه زهرا (ص)می سنجید واز آنها می خواهید فاطمه گونه باشند؛حال چه از نظر حجاب وچه ازنظررفتارایشان را الگوی خود قرار بدهند؟اگرهم اینگونه باشند پس چرا بازهم با آنها با خشونت رفتارمی کنید؟ آیا شما هم حضرت علی(ع) را الگوی خود قرارداده اید؟وعلی گونه با زنهایتان رفتار کرده اید؟

مگر نه اینکهاین زن مادر بچه های شما هستند وتربیت بچه ها به عهدۀ اوست؟...پس چرا با آنها بد رفتاری می کنید؟...حتی برخی ازمردان هم هستند که نه تنها با الفاظ بد بلکه آنها را مورد ضربوشتم شدید هم که منجر به مرگ هم شده قرار داده اند.من می خواهم بدانم این چجور عدالتی ست که شما باصطلاح مردان مسلمان پیشۀ خود کرده اید ؟کدام دادگاه این اجازه را به شما داده که چون مرد هستیدو قوی هرکاری که دلتان بخواهد بر سر زن بیچاره دربیاورید؟آیا این عدل الهی ست ؟پس انصافاً نه...چون خدا همه را چه زن وچه مرد ،چه سیاه وچه سفید همه را برابر آفریده وهمه حق دارند که دراین دنیا وچه آن دنیا به خوشی زندگی کنند.

خلاصه طرف صحبتم به مردهائی هست که قدر زنهایشان را نمی دانند؛واینگونه با آنها برخورد می کنند.شمائی که می گوئید زنها ضعیفو نفس هستند ...آیا همۀ شما به عینِ درکل جهان هستی ندیده اید؟ که زنها هم پا به پای شما مردان در جامعه حتی سخترازشما کار می کنندو جیکشان هم درنمی آید...یا حتی همین زنها که شما آنها را ضعیف می دانید ورزشکارهای با افتخار وطنمان هستند وبرخی هم سیاستمدارهای قابلی برای کشورشان هستندو...مثلاً همین دردو رنجی که در موقع بارداری ویا حتی زایمانشان تحمل می کنند چقدر سخت است؟...وحتماً شنیده اید که زنهای باردار هنگام زایمانشان با مرگ دستو پنجه نرم می کنند...وحتی بعضی از آنها سرزایمانشان ازبین می روند...البته بعضی از مردها هم هستند که از این حرف ما استنبات غلطی می کنندو می گویند :اگر شما یکبار می زائید ما روزی هزار بار میزائیم منظورشان به کار سختی است که روزانه انجام می دهند ...بله درست است ولی یکی نیست به آنها بگوید که زن با زایمانش هم جسمو هم روحش آسیب می بیند ولی شما ها چی؟فقط روحتان آسیب می بیند وبس.ولی زنها انسانی را بوجود می آورد که به زندگی خودتان روح تازه ای می بخشد وچه بسا در آینده فرد مفیدی برای هم خودش وهم شما وهم جامعه اش باشد.البته بعضی از مردها هم هستند که می گویند ما هم قوی هستیم وهم شجاع ...ولی همین ها فقط کافی دستشان با چاقوی میوه خوری ببرد ،آنوقت است که آه از نهانشان بیرون بیاید همچین قشقرقی به پا می کنند که نگونپرس که انگار ((جُهودهمدانی خون دیده باشد)).

یادم یکروز رفته بودم آزمایشگاه که خونمو بدن برای آزمایش...که یکهو دیدم از قسمت آزمایشگاه آقایون صدای دادو هواری بلند شد ودر این بین آقای پرستاری که داشت ازش خون می گرفت بهش گفت:آقا چته؟چرا انقدردادوهوار راه انداختی؟...فقط یه سر سوزن ازت خون گرفتیم ها ...حالا هرکی ندونه پیش خودش میگه ازش یک کیسه خون گرفتند چه خبرت ...پاشو خجالت بکش برو بزار ما بکارمون برسیم ...تازه دستم بیار پائین خونش بند اومده ...چیه مثل الم یزید گرفتی بالا انگار دستشو قطع کردیم. بعد مرد با ناله گفت :ای بابا سرم داره گیج میره یه آب پرتقالی ؛پسته ای چیزی بدین بخورم تا جایگزینش بشه.

همان آقای پرستار گفت: یه چیزم دستی می خوای!...پاشو برو پیِ کارت امروز گیر چه کسائی افتادیم ها!...بعد میگن خانومها ضعیف اند تو که از اونا ضعیفتری ...حداقل از اون هیکل گنده ات واز اون سیبیلهای چخماقیت خجالت بکش مرد گنده...اسم خودت هم گذاشتی مرد.یکهو نمی دونم چی شد که هردو زدن به تیپوتار همدیگه وحسابی آنجا را بهم ریختند ...انگار این آقاه یادش رفته بود که همین چند ثانیۀ پیش از درد سوزن داشت ناله می کرد ...بالاخره هرطوری بود آندو را ازهم جدا کردندو مریضِ رو ردش کردن رفت پیِ کارش.

خلاصه که سخنرانی این خانوم هم به پایان رسید وهمه خوش وخندان از مجلس بیرون رفتند؛البته امیدوارم که این سخرانیش دل مردها را نرم کرده باشه ودیگر با زنها به خوبی رفتار کنند...به امید آنروزی که در همۀ جوامع به زنها مثل مردها احترام گذاشته شود.




طبقه بندی: مقالات،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، سخنرانی، کوبنده، تاثیر گذار، مقاله، مشکلات، جامعه،  

تاریخ : سه شنبه 22 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(برادران مارکس ،سه دوست جدا نشدنی)

اسمم اصغر محبتی است.البته تو مدرسه چه معلمها وچه بچه ها بخاطر همین اسمو فامیلم خیلی منومسخره می کنند،ومدام بهم می گویند:این پسر رو ببینین با این قد درازه وهیکل چاقش اسمش اصغر(کوچک) وفامیلیش هم محبتی(مهربان)...ناز بشی الهی چقدر تو بامزه ای ،ننه وبابات به قربونت برند؛اینم شد اسم؟ یکی از بچه ها هم گفت: اه چرا ننه وباباش به قربونش برند؟اونا از کجا باید می دونستند که بچه اشان وقتی بزرگ میشه به این خرسی میشه؟تازه ننه وباباش اونقدرلاغرو استخونی وقد کوتاه هستند که نگونپرس...تازه خبرنداری فکر کنم این گنده بک حق اوناروخورده وهم ازعرض وهم از طول کش اومده؛ باید این به قربون اونا بره.

منم درجوابشون می گفتم:آره من به قربونشون هم میرم .چی فکر کردین مگه من مثل شماها هستم که جابزنم وحرفی که بزنم حتماً بهش عمل می کنم؛من مثل شما نمک نشناس نیستم که زحمات اونارو ندید بگیرموهرچی ازدهنم دربیاد به اونا بگم.

اونها هم5 یا 6 نفری درزنگ تفریح به سرم می ریختندو((دمار از روزگارم درمی آوردند)) وحسابی مشت ومالم دادند،ولی من با آن هیکل قوی قد درازم ازپس همشون برآمدمو یکی ،یکی به خدمتشان رسیدم؛البته خودم هم کمی بگی ،نگی زخمی شدم ولی اونارو حسابی خونین ومالینشون کردم؛وقتی هم ناظم فهمید همۀ ما را تنبیه کرد وفردا دوباره((روزازنو،روزی ازنو))دعوای بچه ها با من شروع می شد ومنهم که کم نمی آوردم.

یکروز معلم انشاءموضوعی داد وگفت: شما از کدام هنرپیشه خارجی که کمدین هم باشه خوشتون می یاد.هرکس به نوبۀ خود یک یا دو هنرپیشه را معرفی می کردو درمورد آنها صحبت می کرد ؛منهم به نوبۀ خودم از فیلمهائی که برادران مارکس درآن بازی می کردند تعریف کردم وحتی گفتم خیلی دوست دارم آنها را ازنزدیک ببینمو... ومعلم هم که این موضوع را ازمن شنید حسابی بول گرفت وگفت:اتفاقاً به شخصیتت هم می خوره که با اونا هم کاسه بشی ؛توهم دست کمی ازاونا نداری .بهتر یه سفر بری کشور اونا شاید ازت خوششان بیاید وتو فیلمها ازت استفاده کنند؛اینجا که به هیچ دردی نمی خوری شاید اونجا به یه دردی خوردی؟!...

ناگهان با صحبتهای آقا معلم ازخندۀ بچه ها کلاس رفت رو هوا، منهم از خجالت سرم را پائین انداختم .بنظرمن آنها از این فیلمها فقط جنبۀ منفی ومسخره بازیشان را درنظر گرفته بودند؛در صورتی که نمی دانستند که جنبۀ مثبتی هم دارد،وآنها کارشان خنداندن مردم است ؛ گرچه در نظر مردم مسخره جلوه داده شوند ؛آنها برایشان موردی ندارد که مردم آنها را کودن یا چیز دیگری بخوانند ؛آنها فقط نیتشان خوشحال کردن مردم هست ،وبرای همین هم هست که آنها همیشه با هم درفیلمها بازی می کنند وموفق هم می شوند.البته نمی خواهم بگویم که در بیشتر فیلمهائی که با هم بازی کرده اند اشتباهات زیادی نکرده اند...بله اشتباهاتشان زیاد وجبران ناپذیر هم هست ولی همین نکته های ریز که از نظر ما اشتباه است همین ما را به خنده می اندازد. مثلاً یکی از آنها پوست موزش را به زیر پای یک بنده خدائی می اندازد وطرف نا قافلاً به هوا رفته ومحکم به زمین می خورد ...بله اینکار خوب نیست ولی با اینحال هرکسی را به خنده می اندازد.

خلاصه که آنها در کنار یکدیگر بازی خوب را اجرا می کنند واگر همین بازی را هرکدام جداگانه در فیلمهای مختلفی با دیگر بازیگران عادی انجام بدهند خنده دار که نخواهد بود هیچ بلکه خیلیه تاسف برانگیز خواهد شد.یا مثلاًلرن وهاردی دوشخصیت متضاد هم هستندو همیشه در فیلمها کنار هم هستند وخیلی هم برای همه جالب هست.ولی بعضی از بازیگران کمدی هم هستند که به تنهائی ایفای نقش می کنند که آنها هم درکارشان حسابی موفق هستند.مثلچارز چاپلین ویا هاروی لویت البته درست نمی دانم که اسمهایشان را درست تلفظ کردم یا نه ...درکل می خواستم بگویم که همۀ این افراد به نوبۀ خود از خیلی خوب هم بهتر بازی کرده اند وهدف همۀ آنها خوشحال کردن مردم بود ودر این کار هم بسیار موفق بوده اند.البته نظر معلم انشاء ما وهمچنین برخی از مردم این است که آنها آدمهای بی عقلی هستند و...ولی من با نظر آنها مخالفم وهمیشه به این آدمها احترام خواهم گذاشت ...وآنها را خیلی دوست دارم البته تنها این حرف من نیست بلکه بیشتر مردم برای آنها احترامی خاص قائل هستند.




طبقه بندی: مقالات، 
برچسب ها: مقاله، برادران، مارکس، طنز، کمدی، خنده دار، فیلم،  

تاریخ : دوشنبه 21 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(خوابی که به حقیقت پیوست)

قسمت چهارم و آخر

وقتی منوسیما ازباصطلاحمطب دکتررمال(فالگیر) بیرون آمدیم.تصمیم گرفتیم ازفردا دنبال درست کردن ویزای کشورهای مورد نظرمون برویم؛البته همسرانمان راهم درجریان امر قرار دادیم وآنها هم قبول کردند،ولی با این وصف که خرجش تمامو کمال با خودمان باشد وماهم که ازاین لحاظ مشکلی نداشتیم؛بنابراین قبول کردیم ؛چون خودمان پس انداز کافی برای اینکار داشتیم .درضمن قرارشد که پدرو مادرمان ازاین جریان خبردارنشوند.چون اگر بفهمند یا ما را ازاینکار منصرف می کنند ویا حتی ممکن ما را به تمسخر بگیرند...پس قرار براین شد که تازمانی که هنوز ازکشورخارج نشدیم ؛چیزی به آنها نگوییم؛بعد که همه چی جورشد یکروزجلوتر میرویم ماجرا را هم براشون تعریف میکنیم وهم ازآنها حلالیت می طلبیموخداحافظی می کنیم،چون معلوم نیست آنجا باچه چیزهائی روبرومی شویم وآیا زنده برمی گردیم یانه؟!...ولی بهترتا آنموقع آنها را نگران نکنیم.

البته سفرما فقط 3 هفته طول می کشد؛چون بلیط رفت وبرگشتهواپیما را خواهیم گرفت.حال تواین 3 هفته معما راحل خواهیم کردیانه؟...خدا می داند.

خلاصه ازفردای آنروزمنوسیما بنبال کارهایمان رفتیم وهمه چیزمهیا شد،وهمانطور که گفتم روز قبل ازحرکت به پیش پدرومادرمان رفتیم وآنها را درجریان امر قراردادیم...اول آنها راضی نمی شدند،ولی ماچارهای جزاین نداشتیم وهمه چی برای سفرمان آماده بود ودیگه نمی شد کاری کرد،وآنها هم بناچار قبول کردند،وقرار شد که ازفردا تا مدتی که ما درسفر هستیم پدرو مادرمان به همراه همسرانمان به کارهای خانه وخانوادۀ ما رسیدگی کنند .البته اول ما راضی بزحمت آنها نبودیم؛ولی درآخر به اینکار راضی شدیم.اینطوری خیال ماهم ازبابت خانواده هایمان راحت تر بود.

خلاصه سفر ما شروع شد اول هردو باهم به ترکیه رفتیم ،درآنجا یک هفته ونیم ماندیم وبعد هردو باتفاق هم به پاریس رفتیم ویک هفته ونیم هم درآنجا بسر بردیم.

وقتی به ترکیه رسیدیم اولین کاری که کردیم به یک هتل شیک و بزرگی که آنهم  یک رانندۀ ایرانی به ما معرفی کرد رفتیم .از بعداز ظهرهمان روزمنو سیما تصمیم گرفتیم که برویم بدنبال هویت گم شده امان بگردیم،بالاخره بعد از کلی پرسوجوی بسیارهمان مرد مسنی که درگوی شیشه ای بود را پیدا کردیم ؛او دریک معبد سکنا گزیده بود وبقول مردم آنجا درحال ریاضت کشیدن بود. وقتی ما به آنجا رسیدیم و وارد سالن بزرگ شدیم دیدیم که او جلوی یک مجسمۀ بزرگ که بهش می گفتند بودا نشسته بودو دعائی زیر لب می خواند، که ما اصلاً متوجۀ حرفهائی که داشت باصطلاح با خدای خودش زمزمه می کرد را نمی فهمیدیم...ما هم درگوشه ای از سالن آرام وآهسته به روی زمین نشستیم ومنتظر شدیم تا او دعایش تمام شود.چند لحظه ای بدین منوال گذشت وبالاخره دعایش تمام شد واز جایش بلند وبطرف در همانجا که ما نشسته بودیم آمد، وما هم با دیدن او بطرفش رفتیمو بعد از سلامو احوالپرسی البته به زبان فارسی خودمان برای او ماجرای خواب ورفتن به پیش آن رمال را تعریف کردیم .البته او هم یک کمی (دستوپا شکسته) فارسی را تاحدودی هم می فهمیدوهم کمی حرف می زد.اوما را به یک اتاقکی که انگار خانه اش بود برد.درآنجا از ما یک تست dna گرفت وهمان رویه ای که درگوی شیشه ای روی ما انجام دادرا پیاده کرد؛یعنی با همان گوش پاکن وگرفتن آب ازبزاق دهان ماو...بعد از چند دقیقه جواب آماده شدو باز هم همان حرفهائی که درگوی شیشه ای بود برایمان اتفاق افتاد .بله معلوم شد همۀ آنها واقعیت داشته و...وحتی قبرهای اجدادم را به من نشان داد.معلوم شد که پدر بزرگم پدریم درترکیه بدنیا آمده و مادربزرگم هم ایرانی بوده وآنها بعدها به ایران مهاجرت کردند ودرمورد هویتشان هم حرفی به بچه ها ونوه هایشان نزده بودند.این ازوضعیت ماجرای من بود؛حال بریم سر ماجرای سیما...منو سیما بعد از اتمام کارمان خواستیم برای پیدا کردن هویت سیما به پاریس برویم که باخبرشدیم که مقامات بالای کشور ترکیه ازورود ما وهمچنین برای چه کاری به آنجا آمده بودیم باخبر شده وازمن خواسته بودندکه هرچه زودتر به سفارت آنجا رفته . چون آنها مدتهاست بدنبال وارث اجدادم می گشتند تا ارث هنگفتی که ازآنها به ما رسیده تحویلمان بدهند .ماهم هم خوشحال شدیم که ارثی نصیبمان شده وهم ناراحت از اینکه چرا پدربزرگمان مارا درجریان امر نگذاشتند ...خب مگر زندگی کردن درترکیه اشکالی داشت که درهمانجا نماندندو...ارثی که ازآنها به من رسید پول رایج آنجا آنهم بصورت نقدی دراختیارم گذاشتند.ارث اصلی از این قرار بود؛از املاک وماشین ،کارخانه گرفته تا پول زیادی که دربانکهای آنجا سرمایه گذاری کرده بودند وآنهم همراه با وصیت نامه از پدر، پدر بزرگ پدریم بود.حال بشنوید از سیما که وقتی کار وراثت من به پایان رسید هر دو باهم راهی سفر به پاریس شدیم ومعلوم شد اوهم همین اتفاقها برای اجدادش پیش آمده .البته با این تفاوت که اومادر بزرگ پدریش پاریسی بوده و اوهم با یک مرد ایرانی وصلت کرده وآنها هم برای زندگی به ایران آمده بودند وآنها هم هیچکدام از بچه ها وهمچنین نوه هایشان را درجریان این امر قرارنداده بودند.خلاصه سیما هم صاحب ارث ومیراث فراوانی شد؛ بالاخره هردو با دست پُربه ایران برگشتیم.وقتی خانواده هایمان اصل ماجرا را فهمیدند خیلی خوشحال شدند .ماهم برای اینکه از زحمات پدرو مادرمان برای نگهداری از خانوادۀ کوچک ما به عمل آورده بودند قدر دانی که کردیم ،این بودکه مقداری از ارثیه که پول نقدآنجا بود را دراختیارآنها قرار دادیم که یکروز دیگر برویم وآن را به پول ایرانی تبدیل کنیم.ودیگر اینکه مقداری دیگر راهم برای خودمان وباقی ماندۀ آنرا هم درحساب پس انداز فرزندانمان کنار گذاشتیم...که آنها هم بی نصیب نمانند.فکر کنم این خوابهابرای منوسیما وخانواده هایمان سود آوربود امیدوارم که شماهم از این خوابهای پربرکت ببینید وتمام عمرتان را به خوشی بگذرانید.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما، سیما، خواب، تعبیر، حقیقت،  

تاریخ : یکشنبه 20 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(بازم همان خواب،فال گیر)

قسمت سوم

همانطور که درقسمت قبل گفتم قرارشد بریم پیش یک فال گیریا رمال.

یک هفته بعدنوبت ما شد چون همانطور که سودابه گفته بود اوسرش خیلی شلوغ بودو باید ازقبل وقت می گرفتیم.

آنروز صبح منوسیما وقتی به کارهای خانه امان رسیدگی کردیم ؛یعنی همسر وفرزندانمان را راهی کارشان کردیم ،(همسرانمان را راهی اداره اشان)و(فرزندانمان راهم راهی مدرسه).باهم به آدرسی که سودابه به ما داده بود رفتیم ...آنهم باچه مشقتی آدرس کذائی آن خانوم رمال را پیدا کردیم.ما اول فکر می کردیم مثل قدیمها رمالها تو یک خانه خرابهای زندگی می کنند،که خیلی تاریکو مخوف وغیر قابل تصور هست که محل کارشان هم حساب می شد؛ولی اینطورنبودانگار این خانوم دفتر کاری داشت همراه با یک منشی خانوم که باید وقت قبلی ازآنها می گرفتیم وخدارا شکر وقتش راهم سودابه برای ما گرفته بود.وقتی به محل مورد نظرمان رسیدیم خیلی تعجب کرده بودیم ؛یک آپارتمان مجلل دربالای شهر تهران(شمیرانات) بود واف،اف تصویری هم داشت وما زنگ را فشار دادیم وچندثانیۀ بعد ازآنطرف اف،اف صدائی شنیدیم وباید خودمان را معرفی میکردیم ماهم گفتیم برای چه کاری آمده ایموبعد درباز شدوما بداخل رفتیم وای خدای من چه دمو دستگاهی منظورماینه که وارد آسانسوری که دو طرفه بود شدیموو رفتیم به طبقۀ 15 البته این ساختمان 30 طبقه بود.وقتی به آن طبقه رسیدیم دیدیم که درآن طبقه 3 واحد بود که سردرِیکی ازواحدها یک تبلوی کوچک طلا کوب شده که رویش نوشته شده بود(دکترای افتخاری= خانوم پروین اِعوضی)من روکردم بهسیماو گفتم:مگه فالگیری هم دکترا داره این یعنی چی؟!...

سیما با اشاره مرا ساکت کردوگفت: هیس ساکت ،نبادا دوربین مداربسته داشته باشند وصدای مارو بشنوند...حالا بهتر زودتر بریم داخل ببینیم چی میشه؟!...راستی اگه دکتر باشه که کارمون درمیاد اونوقت باید ویزیت آنچنانی هم پرداخت کنیم.

خلاصه رفتیم داخل ،وارد یک سالن نسبتاً بزرگی شدیم که حداقل ده تا صندلی شیک دورتادور سالن قرار گرفته بود وفقط دوتای آن خالی بود 8 تا از صندلی ها پربود از خانومها وآقایان ویک میزکه پشتش یک خانوم منشی با آرایش خلیجی نشسته بود؛وداشت با مبایلش باکسی صحبت می کرد.چند لحظه ای ایستادیم تا صحبتش تمام شود.وبعداز معرفی خودمان نوبت گرفتیم ودرانتظار نشستیم تا صدامون کند.بعداز کلی انتظار یعنی 5 ساعت معطلی نوبت ما شد.

وارد اتاق که شدیم فضای اتاق نیمی روشن ونیمی تاریک بود؛آن قسمت که روشن بود بانورهای رنگی که درسقف اتاق تزئین شده بود جلوه ای خاص به آن بخشیده بود،ودرنیمۀ تاریک اتاق یک گوی شیشه ای رنگی که معلوم نبود،چطوری درهوا معلقمانده بود؛به چشم می خوردودر یک گوشۀ اتاق درهمان قسمت تاریک یک خانومی پشت میزش نشسته بود،وقیافه اش اصلاً دیده نمی شد که آیا زشت بود یا زیبا؟...پیراست یا جوان؟...سیاه است یاسفید؟...هیچ چیزی معلوم نمی کرد...ما پیش خودمان فکر می کردیم ؛الآنست که ما را با صدای وحشتناک وبمش بگوید:بیایید جلوتر تابهتر شمارو ببینم...ولی اینطور نبود با همان صدای نرمو لطیفش ما را به پیش خود خواند وماهم مثل دوتا عروسک کوکی وجادو شده آرام وآهسته بطرفش رفتیم؛واوهم ازما خواست در روبروی میزش وهمچنین زیر گوی شیشه ای قرارداشت بنشینیم وماجرا را برایش تعریف کنیم.سیما که کمی گیج شده بودو کمی هم زبانش بند آمده بود به تته ،پته افتاده بود ونمی توانست درست اصل ماجرا را برای اوتعریف کند ؛بنابراین او ازمن خواست که ماجرا را برایش بگویم.

خانوم فالگیر که تا آنموقع ساکت نشسته بود وبه حرفهای من دقیق گوش داده بود...وقتی همه چی رو براش گفتم ...یکهو هردو دستش را همزمان باهم بالا بردوانگار که از دستش نوری را بطرف همان گوی شیشه ای هدایت می کرد؛گوی که تا آنموقع خاموش وساکن درهوا معلق بود با اشارۀ دست او روشن شد وبطور دورانی شروع کرد به چرخیدن به دور خودش وتازه ما قیافل خانوم فالگیر را دیدیم.او آرایشی ملایم داشت وخیلی هم زیبا روبودوزنی بود که می شد گفت سنش درحدود 40 یا 43 سال را داشت وخیلی آرام وبا صدای نرمو لطیفش شروع کرد به وردی زیر لب خواندن که ما هیچی ازش نمی فهمیدیم.درهمان موقع به گوی اشارهای کرد که ما به آن نگاه کنیم...یکهو دیدیم یک شهر زیبا وسرسبزی درآن نمایان شدووقتی دقیقتر بهآن نگاه کردیم همان موزه با همان مجسمه ها که شبیه خودمان بود روبرو شدیم.هردو با تعجب به آن خیره شده بودیم که یک آقائی مسن به پیش منوسیما آمد(البته در داخل همان گوی)ازما مثل یک موش آزمایشگاهی تست dna گرفت .مثلاً یک چیزی مثل گوش پاکن به ما داد که ازآب بزاق دهانمان تستی گرفت وهر کدام را جداگانه درداخل پلاستیک کوچک آزمایشگاهی قرارداد.بعد از چند دقیقه جواب آماده بود وهمان مرد مسن آمدو گفت:شما خانوم هما اهل ترکیه یا همون استانبول هستید، وشما خانوم سیما اهل فرانسه یا همون پاریس هستید.

منو سیما باورمون نمی شد ولی همون مرد حتی اسامی وفامیلی های اجدادمان را به ما نشان داد البته از جوانی تا پیری یشان وحتی مرگ ویا حتی قبرشان را هم به مانشان داد.ماهردو خیلی وحشت کرده بودیم .

وقتی به حال طبیعی مان برگشتیم از خانوم رمال خداحافظی کردیم و ویزیت یکماه همسرانمان را تقدیم او کردیم تا از این خواب کذائی وگذشته وآینده مان آگاه شویم واین برای ما وهمسرانمان خیلی گران تمام شد.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما، سیما، رمال، فالگیر، ترکیه، فرانسه،  

تاریخ : شنبه 19 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هماوسیما)

این قسمت

(آن خواب کذائی)

قسمت دوم

زهره امراه نژاد

صبح که ازخواب بیدارشدم؛هنوز توفکرخواب دیشب بودم،که منوسیما همراه با خانواده هایمان به سفرترکیه رفته بودیم؛همانطور که در تختخوابم غلط می خوردمو به بدنم کشو قوسی می دادم،پیش خودم گفتم:بهترِاول یه تلفن به مادرم بزنمواین خوابوبراش تعریف کنم بعدهم برای سیما تعریف می کنم...شاید تعبیری داشته باشه!!...ناگهان یاد حرفهای همسرم افتادم که هروقت خواب عجیبی میدیدم وتعبیرش را از مادریا سیما می پرسیدم اومی گفت:مگه اونا خواب گذاراعظم هستند،یا پیشگو؟!...فقط یک خوابِدیگه اینکه واقعیت نداره و...ولی بازدلم آرام نمی گرفت وانها (مادرم وسیما)را درجریان می گذاشتم وبعضی مواقع تعبیری که آنها می گفتند درست درمی آمد وگاهی هم نادرست بود.

خلاصه من که خواهری نداشتم که با او درد دل کنم؛آخه مادرم فقط 2 فرزند داشت ؛یکی برادر بزرگترم ویکی هم من ،وهرکداممان را هم حساب کنید تک پسر وتک دختربودیم.پس هیچکداممان هم نمی توانستیم با هم درد دل کنیم.پس من با مادرم ویا سیما درد دل میکردم ،وبرادرم هم با پدر ویا دوست صمیمیش یعنی همان برادر سیما دوست من بود،درد دل می کرد.آخه سیما هم مثل من تک دختر وبرادرش تک پسر بود با این تفاوت که سیما از برادرش بزرگتر بود.

بالاخره تصمیم گرفتم اول به مادرم زنگ بزنم.هما:مامان سلام چطوری خوبی؟!...

مادر:سلام دخترم خوبم تو چطوری؟...شوهرو بچه هات چطورند اوناهم خوبند؟...

هما:ممنون همگی خوبند ،دست بوسند وهمگی سلام می رسانند.راستی بابا چطور؟...قرار بود شما وبابا دیروز برید دکتر؟...بالاخره چی شد؟...

مادر: هیچی می خواستی چی بشه من که قلبمو اِکوکرده وبهم داروهای اضافی هم داده خیلی قبلیها کم بود اینم بهش اضافه شد،بابات هم برای کلیه هاشبهش داروهای دیگه ای هم داد...هیچی دیگه آخرعمری منو بابات باید تا زنده ایم چند کیلو روزانه بخوریم اینم شد غذای ما، ای بابا دیگه خسته شدیم از این همه دارو خوردن.

هما:مامان ناراحت نباش دکتر که بدشمارو نمی خواد حتماً لازم بوده که داده ...مامان جون سرموقع داروهاتونو بخورید ...انشاالله که هرچه زودتر خوب شوید.

مادر:مگه کار دیگه ایهم می تونیم بکنیم ؟!...راضی ایم به رضای خدا تا بالاخره وقتش سربرسه.

هما:خدا نکنه... انشالله که 120 سال هم شما وهم باباعمربکنیدوماهم زیرسایۀ شما باشیم.

خلاصه بعداز کلی حال واحوالپرسی باهم ماجرای خوابمو براش تعریف کردم ومادرم هم گفت:والا چی بگم نه ننمون ونه بابامون ونه جدوآبادمون هیچکدوم ترک نبودند ؛که تو اینجوری خواب نما بشی!!... تازه باباتهم تا اونجا که من می دونم اونهم نه باباش ونه ننه اش ونه جدو آبادش ترک نبودند؛همگی تهرونی اصیل بودیمو، هستیمو،خواهیم بود.

منهم بعداز مطمئن شدن از مادرم وخداحافظی کردن ازاو بسراغ سیما رفتمو یک تماس تلفنی هم با اوداشتم.عجیب اینجا بود که اوهم دیشب وهم زمان با من هردویک خواب را دیده بودیم ولی بااین تفاوت که من درترکیه واو درفرانسه بودیم.تازه اوهم همین چند دقیقه پیش همین سوأل هارو که من از مادرم کردم اوهم از مادرش کرده وبی نتیجه بوده است.منوسیما مانده بودیم که چیکار باید بکنیم.بالاخره هردو تصمیم گرفتیم که به دوست مشترکمان سودابه که قبلاً هم دانشگاهی مان بود تماس بگیریم وآدرس یک فال گیرخوبوازش بگیریم.با اینکه منو سیما هیچوقت آنها را قبول نداشتیم ؛ولی برای پی بردن به این خواب عجیب که هردو به آن گرفتار شده بودیم،بل اجبار مجبور به اینکار شدیم.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: هما، سیما، خواب، مسافرت، ترکیه، فرانسه، پاریس،  

تاریخ : جمعه 18 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(خواب یا بیدار )

قسمت اول

یکروز منو سیما تعطیلات تابستان را خواستیم با هم بگذرانیم و همسران مان راهم راضی کردیم که به یک طرفی برویم؛البته بیشتر شهرهای تفریحی را رفته بودیم ولی اینبارمی خواستیم که به ترکیه برویم وازتفریح گاههای دیدنی های تاریخی آنجا هم دیدن کرده باشیم؛و چون تعریف آنجا را از دوستان وآشنایان خود شنیده بودیم،پیش خود گفتیم: چرا ما به آنجا نرویم؟...ما چی مون از دیگران کمترِ؟...پول نداریم ،که داریم،خونه وزندگی لوکس نداریم،که داریم،ماشین و ویلای آنچنانی نداریم،که داریم،...پس چیزی از آدمهای پولدار کم نداریم ، که اونهم بحمدالله خوبش راهم داریم؛پس ماهم واجب شد که یک سفر به ترکیه داشته باشیم؛که اونهم بزودی خواهیم رفت.

خلاصه روزی که ما می خواستیم آمادۀ سفر بشویم فرا رسید وبجاهای دیدنی آنجا رفتیم وحسابی خوشگذروندیم...البته به یک موزه هم سری زدیم که الآن اسمش رابخاطر ندارم؛درآن موزه از ابزار آلات جنگی گرفته تا ظروف سفالی ومسی وزیورآلات زنانه وهمچنین لباسهای نه چندان حد باستانی محلی وحتی حمامهائی که مانند خزینه ای در دل کوه درآورده بودند و...درآنجا به چشم می خورد.خلاصه همه چیزش مثل موزهای ایران خودمون بود.

همینطور که منو سیما داشتیم جلوتراز همسران وفرزندانمان در موزه قدم میزدیم؛ناگهان چیز عجیبی نظرمان را به خود جلب کرد...آنهم 2 مجسمه که لباسهای محلی پوشیده بودند وکوزهائی هم بردوش داشتند. البته تعجب ما از این بود که ایندو مجسمه قیافه هایشان خیلی طبیعی ومثل منو سیما بود!!...درنتیجه منو سیما تصمیم گرفتیم کمی جلوتر رفتیم ودستی به آنها زدیم که یکهو دیدیم آندو مجسمه زنده شده وبا ما حرف زدندوگفتند: چی شده تعجب کردید؟... ما را نشناختید؟...ما از اجداد شما دونفرهستیم،ودرواقع شما از نوادگان ما هستید...وتازه تو هما در ترکیه بدنیا آمدی وپدرومادرت اهل استانبول است وتوسیما در فرانسه بدنیا آمدی...وپدرو مادرتوهم اهل پاریس هستند؛ولی دلیل اصلی این را هرگز ما نفهمیدیم که چرا آنها به ایران رفتند؛ای کاش شمارا به ایران نمی بردند،وهمینجا درهمین شهر می ماندند،واگر در اینجا می بودند حتماً وضع زندگی یتان بهترازاین می بود که الآن درایران دارید.

ما باتعجب به هم نگاهی کردیم وقتی به پشت سرمان نگاه کردیم نه از همسرانمان ونه از فرزندانمان ونه ازموزه هیچ خبری نبود وفقط منوسیما در صحرای برهوت بودیم...خیلی ازاین بابت ترسیده بودیم وسریع شروع کردیم به دویدن وهرچه بیشتر می دویدیم کمتر به نتیجه ای می رسیدیم؛گرمای خورشید که بالای سرما بودداشت بدنمان را می سوزاند واز تشنه گی زبانمان به سقف دهانمان چسبیده بود ؛مونده بودیم که تو اون صحرای بی آب وعلف چیکاربکنیم. ناگهان دراینموقع بادو خاک وطوفان صحرائی شروع به وزیدن کرد ،وما هم که سرپناهی نداشتیم(( فرار را برقرار ترجیح دادیم)) وبه جائی رسیدیم که درآنجا شنهای روان صحرائی وجود داشت؛دیگر راه فراری نداشتیم.منو سیما دستهای یکدیگر را گرفتیم تا بتوانیم به یکدیگر کمک کنیم ...ولی چه کمکی ،وقتی پایمان در شنها فرو رفت با هر تقلائی که می کردیم بدنمان در شنها بیشتر فرو می رفت...آنقدر این وضعیت ادامه پیدا کرد که فقط صورتمان بیرون بود دیگر از ترس نفس جفتمان بند آمده بود بطوری که از وحشت مردن دراین صحرا ...که یکهو از خواب پریدم ومدام دادو هوارمی کشیدم وکمک می خواستم...بعد همسرم با یک لیوان آب به اتاق آمد وآبی تازه وگوارا درحلقم ریخت وتازه متوجه شدم که همۀ آنها را درخواب دیدم وبس ...وخدا را شکر کردم که همه اش یک خواب بود.




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: خاطرات، هما و سیما، خواب، بیدار، ترکیه، فرانسه، پاریس،  

تاریخ : پنجشنبه 17 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترخاطرات هما وسیما)

این قسمت

(دام غیر منتظره)

یکشب منو سیما تصمیم گرفتیم 2 نفری به سینما برویم،وبا فرزندان وهمسرانمان اتمام حجت کردیم که فقط امشب رو برای یک بارهم که شده،آنها به فکرشام شبشان باشندو بگذارند ماهم با خیال راحت به تفریحمان بپردازیم وآنها هم قبول کردند.

آنشب منوسیما باتفاق هم به سینما رفتیم؛ویک فیلم خانوادگی ولی غمگین یا به قول تئاتریها (تراژدی)نگاه کردیم،وحسابس کیف کوکمان تبدیل به کیف ناکوک شد؛اینهم از شانس بد ما بود؛خدا اولیشو که همون دیدن فیلم بود را به خیر گذراند؛خدا تاآخرشب 2 تای دیگرش راهم به خیربگذراند.بعد ازاتمام فیلم با چشمان گریان از سینما که بیرون آمدیم. من روبه سیما کردمو گفتم:همیشه با کرایه خطی به خانه میرویم بیا وامشب با خط یازده (پای پیاده) بریم، واگروسط راه خسته شدیم بقیۀ راهو با ماشین میریم. همینطور که تو پیاده رو داشتیم قدم میزدیم وبه مغازه ها نگاه میکردیم ؛ناگهان دیدیم پیاده رو تمام شدو یک دیوار بلند جلویمان سبز شده ،پس مجبورشدیم از کنارخیابان رد شویم؛ که ناگهان صدای بوق ماشینی را از پشت سرمان شنیدیم ،که با اشاره میگفت: کجا؟...ماهم با اشارۀ سر گفتیم نه جائی نمیریم.سیما گفت :بهتر برویم به آنطرف خیابان توی پیاده رو ...البته اگه بازم پیاده رو تمام نشود. منهم قبول کردم بالاخره از دست بوق های پی درپی این ماشینها خلاص می شویم.

وقتی داشتیم از وسط خیابان آنهم با احتیاط کامل وروی خط عابر پیاده رد می شدیم ناگهان یک ماشین با سرعت سرسام آوری آمدوما هم که نه راه پیش داشتیمو نه راه پس مونده بودیم چیکار باید بکنیم پس کمی عقب نشینی کردیم ؛اینهم دومین حادثۀ امشب بود ؛پس خدا سومیش را به خیر بگذراند.وقتی به سلامت ازخیابان گذشتیم وخود را به پیاده رو خلوت آنطرف رساندیم؛آنقدر تاریک بود که چاله ای که کنده بودند را من ندیدم وبه داخل آن سقوط آزاد کردم البته ارتفاعش فقط یک متر بود ولی با اینحال وقتی افتادم ؛صدای جیغم به هوا رفت وسیما هم که پشت سرم می آمد به من گفت: توکجائی ؟...نمی بینمت...حالت خوبه؟...

گفتم: آره خوبم...فقط حس می کنم بدنم خوردو خمیر شده ...

تا اومدم سر پایم بایستم پای راستم درد بدی داشت که باز جیغم به هوا رفت واینبار سیما پرسید :چی شد؟...بازم افتادی ؟مگه چقدرگودهست؟ گفتم:نه بابا اومدم پاشم وایستم ولی فکر میکنم پای راستم شکسته خیلی درد میکنه ...زودترمنوبیاربیرون .بعد بهش گفتم:کاشکی از خیابون رد می شدیمو حداقل ماشین که به ما میزد همه خبردار می شدندو به آمبولانس زنگ میزدند ومنو میرسوندند به بیمارستان.سیما گفت: ببخشید هول شدم یادم رفت به آمبولانس زنگ بزنم الآن با آنها تماس می گیرم .منهم گفتم: بجایآمبولانس باید به آتش نشانی زنگ بزنی تا منو از اینجا بیاره بیرون.بنابراین سیما هم باورش شد وفوری به آتش نشانی زنگ زد ؛وآنها هم بعد از ده دقیقۀ بعد به محل فوق رسیدندو منوبا زحمت بسیار از داخل گودال بیرون آوردند.ودر کل سومیش هم کمی به خیر گذشت حداقل نمردم ولی اگر حسابش را بکنید درکل شب خوبی البته برای همسران وفرزندانمان بود ؛نه برای ما یا بهتر بگم من بود.پس تا یک مدت طولانی باید دیگر به تنهائی به تفریح نروم یا نرویم.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، چاله، دام، غیر منتظره، خاطرات، هما و سیما،  

تاریخ : چهارشنبه 16 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خاطرات هما وسیما)

این قسمت

(صف نانوائی،نذری آش،حلوا)

یکروزمنو سیما رفته بودیم نانوائی آنهم نانوائی بربری که اونهم دوتا کوچه بالاتراز کوچۀ ما بود؛درصورتی که نزدیکترین نانوائی به ما نانوائی لواشی بود که اونهم سر کوچه امون بود ؛ولی نمی دونم چه حکمتی ویا چه هوسی بود ،که مادران هردوی ما همزمان وباهم ازما خواسته بودند که نان بربری بخریم ؛ماهم قبول کردیم وباتفاق هم به نانوائی بربری رفتیم .البته آنموقعها صف نانوائی هم شلوغ بودوهم اینکه زنانه ومردانه سوا بود؛بطوری که اگر صف کم بود یکی زن میرفتو یکی مرد واگر صف زنها شلوغترمی شد 2 تا زن میرفت ویکی مرد واگر صف مردها زیاد بود ،برعکس می شد 2 تامردو یکی زن ،خلاصه که آنروز چه صف زنها وچه صف مردها خیلی زیاد بود ومعطلی ماهم زیاد شد واینبار بجای اینکه 2 تا یکی بشود ،4 تا مرد میرفت و4 تا زن میرفت.

خلاصه حساب کنید تو این موقعیتها حالا چه زن وچه مرد وقتی میدیدند که باید بیشتر وقتشان تو این صفها تلف بشود باصطلاح خودشان دست به ترفند میزدندو بجای یک یا دوعدد نان 4 یا 8 ویا 10 عدد نان می گرفتند وهم خودشان بیشترمعطل می شدندو هم بقیۀ مردم را اسیر می کردند وهمه هم همین کارو می کردند؛بالاخره ما بچه ها هم ترفند خودمان را داشتیموبا شیرین زبانیهایمان از زنها جلو می زدیموباهر زحمتی بود خودمان را به ردیف سوم یا چهارم میرساندیم واگر هم می خواستیم یک نان بگیریم وقتی معطلی صف را می دیدیم؛نظرمان عوض می شدو بجاش 2 یا 3 تا میگرفتیم البته بیشتراز این برای ما مقدور نبود چون مادرمان به اندازۀ خریدمان به ما پول میدادند وبقیۀ پول برای خرید هله هولۀ ما صرف می شد ؛ولی منو سیما درآخر مجبور بودیم پول هله هوله رو صرف نان خریدن بکنیم .تازه اونجوری پیش مادرهامان هم عزیزتر می شدیم.

خلاصه بعد از کلی وقت تلف کردند همانطور که منتظر نوبت خود شده بودیم از پشت سرمان صدای گفتگوی دوخانوم به گوشمان رسید که داشتند به یکدیگر می گفتند:خواهرشنیدی تو کوچۀ بیدی دارند آش نذری میدند تازه تو همون کوچه البته دوتا خونه آنطرفتر هم دارند حلوای نذری به همه میدند ؛حیف که تا نوبتمان بشود حتماً نذری ها تمام میشه و((سرما بی کلاه می ماند)).اون یکی درجوابش گفت:ای بابا خواهر تو ،تو چه فکری هستی؟... ماتو چه فکری!...قسمت دیگهِ کاریش هم نمی شه کرد،((قسمت یکنفردیگرویه نفردیگه نمی تونه بخوره))نوش جون کسی که قسمتش میشه.

بعداز شنیدن حرف آندومنو سیما که نانمان را گرفته بودیم وقتی اینو شنیدیم باهم تصمیم گرفتیم که به محل مورد نظر برویمو شاید قسمتمون اون نذریها بشود؛اینجوری((با یک تیر دونشان زده ایم))هم نونمونو گرفتیم وهم نذری هامونوگرفتیم.

خلاصه بعد از نانوائی بطرف محل نذری رفتیم ومن به سیما گفتم :توبرو2 تا آش بگیرو بهشون بگو ما دوتا خانواده هستیم که دریک خانه زندگی میکنیم ؛منهم میرم 2 تا حلوا میگیرمو باهم میریم خونه باشه.اونهم قبول کردو رفتیمو بدون هیچ درد سری البته بازم تو صف زیادی ایستادیم تا نوبتمان برسد ؛البته آنموقع که اردر خانه زدیم بیرون هوا روشن بودو حالا پس از کلی معطلی تو صفهای جورواجور دیگه هوا تاریک یعنی شب شده بود.وقتی به سر کوچه مان رسیدیم آنهم با دست پروخوشحالو خندون بودیم هردو دیدیم که مادرهایمان سر کوچه منتظر ما ایستاده بودندو گرم حرف زدن بودند انگار خیلی نگران ما بودند چون قیافه هایشان به این می خورد که آشفته ودلنگران هستند.  منو سیما باترسو وحشت بسیار به یکدیگر نگاهی انداختیم ومثل آدمهای پشیمان سرمونوکج کردیمو قیافۀ حق به جانب بخود گرفتیم .البته حق با ما بود صف نانوائی شلوغ بود .ولی صف نذری دیگه واسه چیمون بود؛ولی زود منو سیما جبهه گرفتیم که پول هله هوله رو دادیم نون اضافه گرفتیم .پس باید برای جبرانش می رفتیم نذری می گرفتیم .منو سیما تا به سر کوچه برسیم خودمونوآماده کرده بودیم همه چی رو راستوحسینی راستشو به آنها بگیم.با این حال مادرهایمان دلشان شور زده بودو هردو آمده بودند دنبال ما توصف نانوائی و وقتی مارو آنجا ندیدند بیشتر دل نگران شدند ودوباره برگشتند بطرف خانه و...

خلاصه که آنشب ما از کتک خوردن قسردررفتیم وآش وحلوا همراه با نان بربری به ما حسابی چسبید ،ولی نانها کمی سرد شده بود ولی باز تازه که بود همین برامون بس بود.ولی بشنوید از اینکه دیگر مادر هامون این وظیفۀ خطیر نان گرفتن را از ما سلب کردندو چقدر خوش بحال ما شد وازآن به بعد یا خودشان ویا پدرامون میرفتند نان بگیرند وماهم از این بابت راحت شده بودیمو بیشتر وقت داشتیم که هم به تکالیفمان وهم به بازی یمان بپردازیم.ولی دیگه نذری در کار نبود ؛البته تو محلۀ ما سالی دوباردوتا از همسایه ها نذری می دهند که آنهم بد نیست بهتراز هیچیِ ؛خدا کنه از این بع بعد نذریها بیشتر بشود اونهم تو محلۀ ما وهمچنین خودما هم باشه بد نیست بقول معروف((کاچی به از هیچی هست)).




طبقه بندی: خاطرات هما و سیما، 
برچسب ها: دفترچخ، خاطرات، هما، سیما، نانوایی، آش، نذری،  

تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات