(آموزش رانندگی)

زهره امراه نژاد

یادم میاد موقعی که 14 یا15 سالم بود،همیشه پدرم یک وانتی داشت که مدام با آن بارکشی می کرد؛ حال چه برای جابجائی اسباب واثاثیه منزل باشه یا بارمیوه وسبزی و...ازآن استفاده می کرد وموقع تابستانها که مدرسه هاهم تعطیل می شد مرا هم با خودش می برد تا به او هم کمک کنم وهم رانندگی یاد بگیرم مثلاً خودش((با یه تیردونشون می زد)) ومنهم که ازخدام بود که رانندگی آنهم بدون اینکه کلاسش را بروم وپولی از جیب بدهم خیلی بی دردسرازپدرم یاد می گرفتم ؛البته پدرم معتقد بود که آدم از نوجوانی باید همه کاری بلد باشد یعنی ((همه فن حریف باشه))، ومنهم که ((سرم درد میکرد برای همه فنی))،وتازه می گفت:پسرباید همه کاری بلد باشه اومدیوخواستی تو این اجتماع به تنهائی زندگی کنی اونوقت اگرازت بپرسن چه کاری بلدی؟!...بعد تو می خوای چی بگی؟!...بگی ببخشیدآقا من هیچی بلد نیستم ...چون ترسیدمالنگوهام بشکنه...اینطورنیست؟...تازه اومدیو خدائی نکرده من تو جاده تصادف کردمو هیچکس هم نیومد به ما کمک کنه...اونوقت تو نباید رانندگی بلد باشی تا منو نجات بدی وسریع به یه بیمارستان و...برسونی؟!. منهم کمی فکر کردمو گفتم:آره شما درست می گوئید ولی اگه پلیس جلومونوبگیره وبفهمه که من تصدیق رانندگی ندارم ...اونوقت کی می خواد منو وشمارو تو اون حال نجات بده؟...تازه من از رانندگی می ترسم؛همه اش فکر می کنم هرآن ممکنِ تصادف کنمو به یه ماشین ویا عابری بزنم ...بعد چه اتفاقی میافته اونموقعست که خودم درجا سکته کنم ؛بعد((خربیارو باقلا بارکن)) .بعد پدرم بهم اطمینان داد که :انشاالله که اتفاقی نمیافته،اگر حواستو خوب جمع کنی مشکلی پیش نمی یاد،دیگه با من بحث نکنو به رانندگی یت ادامه بده تمام. منهم با حرفهای او کمی دلگرم می شدم ،وبه رانندگی خود با حواس جمع ترادامه می دادم .اوائل خیلی برام سخت بود ومدام دست و پام موقع رانندگی می لرزید؛ولی بعد از مدتی که گذشت در رانندگی حرفه ای شدم وپدرم هم بهم گفت:حالا وقتشِ...الآن که به سن قانونی رسیدی برو امتحان رانندگی بده وبا خیال راحت تصدیقت را بگیر واز آن به بعد بدون ترس از پلیس و...بکارت برس؛البته از این به بعد تو در همه حال کمک من خواهی شد.منهم به پیشنهاد پدر اول رفتم کلاسهای آموزشی را گذراندم وبعدبا اولین امتحان رانندگی چه تئوری وچه عملی بقول دوستام یک ضرب قبول شدم وموفق شدم بلافاصله تصدیقم را بگیرم؛البته روزها به درس ومدرسه ام می رسیدم وشبها هم به پدرم درحمل بارکمکش می کردم وپدرم هم با خیال راحت سفارشات بارها را قبول می کرد ؛چون دیگر می دانست که من درهمه حال برای کمک کردن حاضروآماده به خدمت او هستم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرینی، آموزش، رانندگی، اسباب، بار، کشی،  

تاریخ : دوشنبه 30 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گل وموش کور)

تازه گی ها نمی دونم چطورشده بود؟...که پدر ومادرم هرچقدر گل وگیاه درباغچه می کاشتند،اولش تا چند مدتی مشکلی پیش نمی آمد؛ ولی کم،کم بعد از اینکه گل یا گیاه بارور می شد؛یکهوساقۀ گلها ویا گیاهان باغچۀ مان جلوی چشمان حیرت زدۀ ما با سرعت به درون خاک کشیده وناپدید می شد؛ البته این موضوع نه تنها درباغچۀ خانۀ ما  بلکه درهمۀ باغچه های خانه های شهر مان پیش آمده بود،وهمۀ مردم اولش فکر میکردند ،ازفعل وانفعالات درون خاک پیش آمده ،برخی دیگر می گفتند: حتماً خاکش حاصل خیز نبوده ،بعضی دیگر هم گفته بودند:شاید به گیاه نورو یا آب ،وکود کافی نرسیده و...خلاصه هرکس نظری میداد؛در صورتی که اصلاً اینطور نبود وهمه می گفتند که ما حسابی به گیاهانمان می رسیم ؛این احتما لاً مربوط به چیز دیگری هست باید علت را پیدا کرد.

منو چند تا از دوستانم که این حرفها را از بزرگترهامون شنیده بودیم ؛تصمیم گرفتیم، یک راه حلی برای این مسئله پیدا کنیم؛البته ما بچه ها همیشه سعی میکردیم تواین مسئله های پیچیده کمک حال بزرگترهامون بشویم،ولی بزرگترها اینرا به فضولیِ(کنجکاوی) ما تلقی می کردند، اگر راستش را بخواهید بعضی مواقع کارمان خراب ازکار درمی آمد وبیشترموقع ها هم کارمان درست پیش می رفت.

خلاصه همه فکرهامونو گذاشتیم رویهم ؛بعضی از دوستام می گفتند: شاید شته یا کرم خاکی بزرگی زیر زمین هست، برخی دیگرهم می گفتند: حتماًکار کلاغها وکبوترهاست ،که دانه هارو قبل از اینکه رشد کنه اونارو از دل خاک بیرون می کشند و...منهم درجواب آنها می گفتم: نه هیچکدام از این چیزهائی که شما گفتین نیست،من فکر میکنم !...یه جور جونور موذی مثل موش صحرائی ،چیزی باشه وشایدهم موش کور ،چون آنها به گل وگیاه علاقۀ خاصی دارند؛مگه تو تلویزیون اون کارتون رو یادتون نیست که چجوری موش اومد وهمۀ گیاه هارو خوردش،البته یک موش نیست بلکه چندین موش هست که همه دریک زمان به باغچۀ همۀ خونه ها حمله میکنه وگرنه اگر یک موش بود اونم هرروز با این حجم زیاد چطوری می تونه این همه گیاه رو بخوره؟!...پس باید هرچه زودتریه کاری بکنیم .

همۀ بچه ها هم حرف منو تأئید کردند،وهمۀ بچه ها قرار شد نیمه شب امشب بطوری که بزرگترها ازاین عملیات ما باخبرنشوند؛دست بکار شویم ؛یعنی وقتی پدرومادرمون خوابیدند یواشکی از خانه بیرون بزنیم وبرای اون جانورهای خیالی که معلوم نیست چی هستند؟!...تله ای بگذاریم؛هرکدام از ما بچه هااز خانه های خودمان خوراکیهای جورواجور برای مثلاًموشِ آوردیم ومنهم یک هویج ویک سبد ویک تکه چوب ومقداری نخ باخودم بردم ؛مثلاً می خواستم با آنها یک تله درست کنم که تا موشِ اومد خورکیها روبخورد ،آن نخ را که یک سرش به چوب بسته بودم وسر دیگر نخ را که در دستم بود با خودم به پشت یک تکه سنگ بردم وبچه ها هم بدنبال من آمدند وهمگی در پشت آن تکه سنگ بزرگ کمین کردیم ومنتظرصید یا بهتربگم موش کور شدیم.

چند شبی کار ما شده بود همین هرنیمه شب برای گرفتن آن موجود خیالی گاهی به باغچۀ خانۀ ما ویا به باغچه های دیگر دوستان می رفتیم، وبالاخره  تو یک شب مهتابی چند ساعتی منتظر ماندیم ویکهو توی یه قسمت از باغچه که تاریک بود یه سیاهی دیدیم که ازدل خاک آهسته بیرون آمد وسرش را به آرامی به اطراف چرخاند، ومدام بو میکشید انگارفقطحس بویائی اش خوب کار میکرد ومتوجه ما شد؛ولی ما به روی خودمان نیاوردیم وسرجایمان بدون اینکه تکانی بخوریم همانطورساکت ایستاده بودیم؛اویواش،یواش بسوی طعمه رفت همان که درحال خوردن خوراکیها بود ،من سریع نخ را کشیدم وسبد روی موشِ افتاد وهمگی از اینکه اونو به تله انداخته بودیم خیلی خوشحا ل شدیم ومن آرام بطرف سبد رفتم ودستم را از زیرسبد بداخل بردم تا او رابگیرم ،ولی او زرنگی کردو دستم راگاز گرفت وفرار کرد بعد بچه ها همه به کمک من آمدند یکی سبد رویش می انداخت یکی با جارو تو سرش میزد ویکی دیگر هم با بیل افتاده بود دنبال موش وبالخره با هرزحمتی بود او را گرفتیم ودر قفسی زندانی کردیم ؛خلاصه با همین روش شبهای دیگر هم حدود 10 تا موش شکار کردیم وما دیگه احساس می کردیم چند شکارچی ماهر شده ایم ؛بالاخره درعرضِ دو هفته تمام شهر را ما بچه ها با همین کارمون پاکسازی کردیم واز دست شهردار هم یک جایزۀ نفیس مثل (جام طلا) گرفتیم وآنرا در مدرسه امان گذاشتیم ،چون اگه می خواستیم هرروز آن جام درخانۀ تک،تکمان به نوبت بگذاریم هم خراب می شد وهم برای بدست آوردنش با هم دعوا می کردیم ؛البته این از گفته های من نبود بلکه اینرا مدیر مدرسه امان به ما گفت وما هم بناچار قبول کردیم.

خلاصه شهردار هم تصمیم گرفت که آن موشها را به باغ وحش شهر تحویل دهد ،چون درآنجا بهتر به آنها رسیدگی می کردند ؛البته زمین آن قسمت که موش کورها بودند را سیمان کرده بودند ،که مبادا دوباره از راه زمین خاکی فرار کرده وبه شهر حمله کنند ودور تا دوراین لانۀ خاکی که برای آنها هم ساخته بودند سیم خاردار کشیده بودند که نه آنها فرار کنند ونه انسانها به آنها آسیبی برسانند.خلاصه شهر ما مثل اولش آباد شد یعنی همه دوباره درباغچه های خانۀ خود گل وگیاه کاشتند وهر روز بهتراز روز قبل می شد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، گل، موش، کور،  

تاریخ : یکشنبه 29 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ارکست سمفونی)

زهره امراه نژاد

نزدیک عید شده بود وهمه درحال تکاپو بودند ؛خانومها وهمچنین دخترها برای کمک به مادر مشغول خانه تکانی و...بودند، وبعد ازآن هم باید برای خرید عید آماده می شدند.

یکروز که از کار خانه تکانی فارغ شده بودیم منو خانواده ام تصمیم گرفتیم برای خرید عید به بازار برویم...آنروزچه درخیابانها وچه درپیاده روها آنقدر ازدحام جمعیت بود که حتی((جای سوزن انداختن را هم نداشت))، و حتی از سر کوچۀ ما تا خود بازار نوازنده ها و همچنین حاجی فیروز ها چه در خیابان و چه در پیاده رو ها مشغول آواز خوانی و نوازندگی خود بودند، و این منظره را با نوازندگیشان زیبا تر کرده بودند؛ ما هم که پشت ویترین مغازه ای ایستاده بودیم و درحال تماشای لباس ها و کفش ها و ... بودیم . در همان موقع سعیده که تا آنموقع دستش در دستم بود، دست مرا تکانی داد و یواشکی به طوریکه پدر و مادر متوجه نشوند؛ رو به من کرد و گفت: آبجی یه چیزی به فکرم رسید.

-        چی شده؟... چیزیو می خوای؟... لباس یا کفشیو انتخاب کردی؟

-        نه ... درباره یه چیز دیگه می خواستم بگم.

-        پس چیه؟...چرا اینقدر یواش صحبت می کنی؟...اونم تو این سرو صدای جمعیت!!

-        دیدی این نوازنده ها و حاجی فیروز ها چه خوب دارن کاسبی می کنن؟!

-        خب که چی؟... اون ها هم باید نون در بیارن دیگه...مگه چه ایرادی دار؟

سعیده کمی فکر کرد و گفت: ایرادی که نداره ... ولی من تو این فکر بودم که ما هم یه کاسبی مثل این راه بندازیم...ببین من که تنبک زدن بلدم... تو هم که تازگیا آواز خوندن رو یاد گرفتی و ته صدای قشنگی هم که داری... بهتر نیست منو تو هم مثل اینا هنرنمایی کنیم و پولی در بیاریم؟

-        چی داری می گی؟...این غیر ممکنِ...اونم ما؟!... ببینم کدوم دختری تو خیابون نوازندگی کرده و آواز خونده که ما دومیش باشیم؟...تازه اینا آواز مجاز می خونن... ولی من آواز کوچه بازاری قدیمیِ غیر مجاز می خونم...تو می خوای ما رو گیر بندازی... نه؟...اینطور نیست؟

-        اولاً که ما می تونیم مجاز بزنیم و بخونیم... کاری نداره که... یه کم تمرین کنیم درست میشه ... دوماً ... ما می تونیم لباس مردونه تنمون کنیم و یه کلاه هم سرمون بذاریم ... و سوماً ... شایدم حاجی فیروز بشیمو لباس های گشاد قرمز تنمون کنیم و صورتمونم سیاه کنیم و موهامونم توی کلاه قرمز حسابی می پوشونیم...حالا کی می خواد بفهمه که ما دختریم یا پسر؟

-        ببین... دیگه داری شورشو در میاریا...مثلاً این کار رو هم کردیم... آخه خودت می گی من یه ته صدای قشنگی ام دارم ...حالا تو حساب نمی کنی که صدام زنونه ست...اون موقع چی می شه؟!... حتماً گیر میوفتیم.

-        ای بابا...تو چرا اینقدر سخت می گیری؟... یه کم صداتو کلفت کنی درست میشه.

-        نه خیر انگار تو از مرحله پرتی... مگه می خوام فیلم رو دوبله کنم که صدامو تغییر بدم؟...ای بابا... صدام موقعی قشنگه که با صدای ظریف و چهچه زدن همراه باشه...اون وقت بیام با صدای کلفت چی بگم؟- و با صدای مردانه زدم زیر آواز- خوش اومدی خونۀ ما ... هاهاهاهاها.

سعیده با پوز خند و تعجب گفت: ای بابا... صدات چقدر شبیه بابانوئل شده...ای کاش همون موقع که کریسمس بود تو می یومدی بجای بابانوئل آواز می خوندی...اینجوری هم تو اولین بابانوئلی بودی که تو شهر آواز می خوندی!... هم خیلی جالب می شدها!!

-        ای خدا بهم رحم کن تا از دست این بچه دیوونه نشدم ...((خدا یه عقلی به تو بده و یه پول کلونی هم به من)) ...آهای آیکیو ... اینقدر از مغزت کار نکش منفجر میشه ها...زود بیا لباس و کفشتو انتخاب کن بریم...- ناگهان متوجه شدم که از مادر و پدرم عقب افتادیم پس روبه سعیده کردم و گفتم- زود بیا تا اونا رو گمشون نکردیم... اون موقع است که به جای بچه های گمشده ما رو ببرن برای گدائی و دستفروشی ازمون استفاده کنن... نه خواننده و مطربی.

واقعاً سعیده راست می گفت؛ هر جا رو چشم می انداختی، یک نوازنده در حال نوازندگی بود، از دایره زنگی و تمپو گرفته تا ویلون و گیتار و ... هرکدام از نوازندگان در گوشه ای از خیابان و پیاده رو ها در حال نوازندگی یا به قول سعیده ( کاسبی) خود بودند.

چه شهر شادو در عین حال غمگینی هست.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: داستان، دفترچه، دفتر، خاطرات، سپیده، ویولون، ارکست،  

تاریخ : شنبه 28 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(فارسی را پاس بدارید)

سرصف بودیم وطبق معمول داشتیم سرود ملی را می خواندیم؛که یکهو صدای یک پیرمرد دورگرد را که همیشه همین موقعها به آن اطراف  (مدرسه) می آمد را شنیدیم، که توکوچه پس کوچه ها داد میزدومی خواند که:کاسه ،بشقابیییییییِ،نمکیییییییِ،نون خشکیییییییِ...واین کلام رو مدام تکرار می کرد؛بحدی که ما بچه ها که داشتیم سرود ملی رو می خوندیم به اشتباه افتادیموهمه یکصدا همان آهنگ پیرمرد دورگرد را تکرار کردیم؛بعد ناظم که متوجه اشتباه خوانی ما شد؛آمد پشت میکروفن وگفت: ساکت بچه های بی ادب معلوم هست چی دارید میگید ؟!...حواستونو جمع کنید...حالا مجبورید دوباره...(یکهو دوباره صدای آوازِهمان پیرمرد به گوش رسید؛ ناظم حواسش پرت شدو گفت:)بله داشتم می گفتم که از اول باید سرود کاسه بشقابی رو بخونید.

بچه ها با شنیدن این حرف همه زدند زیرخنده ناظم که فهمید چه اشتباهی کرده گفت: ببخشید منظورم اینه که دوباره از اول سرود ملی رو باید بخونید وحواستون فقط به سرود باشه نه به صداهای ناهنجار بی کلاس اطرافتون...تمام دیگه حرفی نباشه.

ما هم به حرفش گوش دادیم وحسابی حواسمونو تمام وکمال به سرود ملی امان جمع کردیم؛بالاخره با هر زحمتی بود برنامۀ صبحگاهی را به اتمام رساندیم وبه سر کلاسهایمان رفتیم.تو کلاس که بودیم طبق معمول بچه زرنگها سرشون تو کتابهاشون بودو بقیه هم درحال شیطنت وسروصدا کردن وموشک کاغذی درست کردن وبهم پرت کردن بودند؛با صدای در کلاس همه ازجامون بلند شدیم،آن ساعت زنگ فارسی بود وما منتظر معلم خودمان بودیم که دیدیم مدیرمدرسه با یک خانوم جوان وزیبائی وارد کلاس ما شد.مثل موقعهائی که مدیر می آمد ومی گفت: بچه ها این شاگرد جدیدِ که ازیه شهردیگه ای آمده به شهر ما ومی خواد تو کلاس شما درس بخونه وباهاش مهربون باشیدو تو درساش کمکش کنید...ولی اینبارمدیرمعلم جدیدی را جای معلم قبلی امان به کلاس آوردو گفت:بچه ها ایشون معلم جدیدتان خانوم نادری هستند که به تازه گی ازخارج آمده اند...البته ایشون ایرانی هستند ومدرکشونو از کشور فرانسه آنهم دررشتۀ ادبیات کسب کرده اند واز امروز به بعد ایشون معلم فارسی شما خواهد بود ومی دانید که معلم قبلی اتان بازنشسته شده اند ودیگه به کارشون نمی تونند ادامه دهند؛ وما هم از یک نیروی جوان وماهرخواستیم استفاده کنیم وکی بهتر از خانوم نادری!!...پس سعی کنید که ایشونو ناراحتش نکنید وخوب به درسها وپندهای ایشون گوش بدهید .

خلاصه پس از سخنرانی مفصل خانوم مدیر،خانوم نادری اول خودش را کامل معرفی کردوبعد نوبت ما بچه ها رسید که خواست با تک، تک ما آشنا شود؛بعد ازمعرفی وآشنائی با هم ،خانوم نادری شروع کرد به درس دادن وایشون همانطور که مدیر گفته بود،خیلی با پرستیژ ویا بهتر بگم با کلاس حرف میزد، ومدام درحرفهایش یک تکه کلام بخصوصی داشت که آنهم این بود که می گفت :( فارسی را پاس بدارید). بعضی مواقع هم ما ازحرف هایش سردرنمی آوردیم وازاو می خواستیم در مورد کلماتی که بکار می برد برایمان توضیحی بدهد واو هم با کمال میل قبول می کرد.

چند دقیقه ای از درس دادن ایشون نگذشته بود که دوباره صدای همان پیرمرد دورگرد به گوش رسید؛خانوم نادری با تعجب گفت:این دیگر چه زبانی هست؟!...یکی از بچه ها که خودش فکر می کرد با مزۀ کلاس هست گفت:خانوم اجازه...ما بگیم؟...این زبون زرگری که چه عرض کنم بیشتر زبون مسگری وکاسب کاریِ.

-        حالا چه چیزی دارد می گوید؟!...

-        والا داره نون خشک یا میخره یا میفروشه وعوضش به آدم نمک میده،بعضی موقعها هم ننه هامون به اونا دمپائی پاره ویا ظرفهای پلاستیکی کهنه میدن جاش یا نمک میگیرند یا پولشو ویا سبد پلاستیکی نومیدن و...

-        چی؟!...نمک ودمپائی وسبد ...یعنی چه؟!...مگر شما از اینها را از مغازه دارها نمی خرید؟!...اینها اصلاً بهداشتی نیستند وبرای بدن شما مضر خواهد بود و...

-        ای بابا خانوم معلم ...این حرفها از ما گذشته تا بوده همین بوده ...تازه بعضی ازهمین دست فروشها هم آهن آلات ومفرق هم از ما میخرند مثل کمد ومیزآهنی وسماور خراب و...در اصل میشه گفت که اینا سمسار،سیارهستند،وبقول بابامون اینا همچیو میخوان مفت از ما بردارند ومیبرند یکجائی گرون میفروشند...حالا کجا ما دیگه نمی دونیم!!...تازه بعضی ازاینا هم درست نمی تونند کلماتشونو ادا کنند وبه نون خشک میگن ؛ننه خشکی یا نعناع خشکی و...ویا آهن ومفرق را میگن ؛آنی ومرفقی و...

-        شاگردان عزیز،می بینید همۀ ما چگونه صحبت می کنیم،برای همین هم هست که می گویم ما ایرانی هستیم وباید(فارسی را پاس بداریم)؛اگراین وضع ادامه پیدا کند حتماً زبان مادری خود را که فارسی هست بزودی فراموش خواهیم کرد واین برای یک ایرانی اصلاً خوب نیست یعنی برابر با مرگ تدریجی واین موضوع غیرقابل تحمل است پس شما سعی کنید که هم خودتان درست صحبت کنید وهم به دیگران درست ادا کردن کلمات را یاد بدهید.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، فارسی، پاس، معلم، ضرب المثل،  

تاریخ : جمعه 27 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(محدودیت یا ممنوعیت)

زهره امراه نژاد

ما تو یک خانۀ 50 متری که دریک آپارتمان 5 طبقه بود ،زندگی می کردیم؛البته خانۀ ما درطبقۀ پنجم وآخرین طبقه به حساب می آمد؛این خانه یک اتاق خواب 10 متری ویک سالن کوچک 12 متری ویک آشپزخانۀ6 متری وهمچنین یک سرویس بهداشتی که درآن یکحمام کوچک که روی هم می شد گفت 4 متری بود.پدرم می گفت: چه حمام ودستشوئی اش آنقدرکوچک است که مثل قبر می ماند آدم نمی تونه توش تکون بخوره.؛البته برای ما یعنی منو مادروسعیده بد نبود وهیچ مشکلی نداشتیم اما پدرم چون هیکل ورزشکارانه داشت خیلی سخت بود،آخه پدرممربی پرورش اندام بود وتو اتاق خواب کوچکمان یک دوچرخۀ ثابت وچند تا دمبل کوچک وبزرگ ویک تردمیل کوچک(که البته برای اتاق خوابمان بسیاربزرگ بود ،ولی نسبت به تردمیلهای دیگر خیلی کوچک بود)قرار داشت وحسابی جایمان را تنگ کرده بود. همیشه مادرم به پدرم می گفت :خیلی جایمان تنگ نیست تو هم وسائل ورزشیت را آوردی تو خونه ،تازه با این وضعیت همه باید وسط سالن بخوابیم،اینجا نه پارکینگ داره ونه انباری اینم شده خونه،حالا این اسبابهای اضافه رو کجا جاش بدیم ویا اینکه ماشینمونو تو کدو پارکینگ بگذاریم؛فکر کنم از این به بعد از اتاق خواب باید بجای انباری ازش استفاده کنیم وماشین را هم باید جلوی درخونه بگذاریم وشبها از ترس اینکه ماشینو ندزدنش باید چند ساعت یکبار از تو پنجره نگاهش کنیم تا ببینیم سلامت هست یا نه!!...

منهم پریدم وسط حرف مادرم وگفتم:عوضش آسانسور داره اینکه خیلی خوبه .مادرم هم درجوابم میگفت:آره والا اونم چه آسانسوری!!...یا بیشتر موقعها خرابِ یا برق نیست که ازش استفاده کنیم وبیشتر موقعها باید از پله ها رفت وآمد کرد.منهم گفتم:عوضش پول به ورزشگاه ها نمی دیم وخودمون اینجا از پله ها بالا وپائین میریم واینم یک نوع ورزش به حساب میاد اینطور نیست.پدرم که ازاین حاضرجوابی من خوشش آمده بود خندۀ بلندی کردوگفت:((حرف راستوازبچه باید شنید)) ؛مادرم هم بهم گفت: بچه انگار یادت رفته همین چند روز پیش وقتی منو تو وسعیده برای ورزش کردن رفتیم پارک سر کوچه چه اتفاقی افتاد ؟!... منهم گفتم: اوه آنروز رو میگوئی آره خیلی بد بود.

آنروز منو مادر وسعیده برای ورزش ونرمش رفته بودیم به پارک سر کوچه امان همانطورکه داشتیم نرمش های اولیه را انجام می دادیم ؛چند نفر مردو زن با تعجب به ما نگاه می کردند وبا هم حرف می زدندوگه گداری به ما اشاره می کردند؛انگارما آدمهای فضائی بودیموشاید خودمون خبر نداشتیم ویا اینکه انگار داشتیم کار شاغی انجام می دادیم، بعد مادر گفت: بچه ها بیایید برویم کمی دورتر تا از شر نگاه های آنها درامان باشیم. وماهم قبول کردیم وبه همراه مادر شروع کردیم به دویدن مثلاً خودمون داشتیم ورزش دو می کردیم ...بعد وقتی که داشتیم از جلوی آن چند زن ومرد پیر رد می شدیم (البته مجبور بودیم چون راه دیگری نبود)یکی از آنها که مدام دستو پایش میلرزید با صدای بلندولرزانش که مانند جیغ بود روبه ما کردوگفت: چی شده دخترم؟!... اتفاقی افتاده؟!...کسی دنبالتون کرده؟!...دزد دیدین؟!...کدوم بی ناموسی می خواد اذیتتون کنه؟!...بگید تا با این عصام بزنم تو سرش ...یکی دیگر از پیرزنها گفت:بگم نوه ام بیاد حسابشو برسه؟!...آخه نوه ام اونجا داره با اون وسائل ورزشی بازی میکنه...با یه صوت صداش میکنم ها... مادرم  همانطور که آهسته داشتیم می دویدیم از پیر زن ها تشکری کرد وگفت: احتیاجی به این کارنیست ...کسی هم مارو دنبال نکرده فقط با بچه هام اومدیم تو هوای آزاد صبحگاهی کمی ورزش کنیم فقط همین.بعد پیرزن ها نفس راحتی کشیدند وبا خیال راحت با هم شروع کردند به حرف زدن ،وماهم زود ازآنجا دورشدیم.

اینبار یک مرد جوان که روی نیمکت پارک نشسته بود وداشت با دوستش گپ می زد؛متوجه ما شد وبا تعجب به ما نگاه می کرد واو هم همراه با دوستش به ما نزدیک شدند وآنها هم شروع کردند به دویدن در کنار ما ویکی ازآنه گفت: چی شده آبجی؟!...چرا می دوید؟!... ناموساً راستشو بگید کسی دنبالتون کرده ؟!...که با این عجله دارید از دستش فرار می کنید؟!...یا اینکه خدائی نکرده دزدی چیزی ...کیفتونو دزدیده؟!...اگه اینجوریِ بگید تا حسابشوبرسم...کواون دزد بی ناموس. مادرم هم که داشت نفس ،نفس میزد گفت: ای بابا...آقای محترم...این چه حرفیه؟!...ما داریم...ورزش می کنیم...ورزش کردن جُرمِ؟!... چراهمتون این ...سوأل وازمن...می کنید؟!. مرد گفت:ببخشید آبجی... آخه تو این...زمونه اگه...زنی درحال...دویدن دیدید...بی شک بدونید ...که یا کسی ...درتعقیبش...یا دزد کیفشو...زده واو...داره دنبال ... دزد میدود...از این ...دو حالت...خارج نیست.

خلاصه منومادروسعیده برای نفس تازه کردن ایستادیم؛وآنها هم ایستادند تا ببینند آخر کارچه می شود؟!...مادرم گفت: ببین آقای محترم ...ما هیچ مشکلی نداریم...نه از دست کسی فرارکردیم... ونه دزدی به اموالمون زده...که حالا بخواهیم تعقیبش کنیم...دیگه هم سوأل بیجا نکنید...بذارید چند دقیقه ای برای... خودمون ورزش کنیم.

مرد گفت:خب اگه همینجوریباشه...که گفتین،پس چرا نفس،نفس میزدید ...انگارازچیزی ترسیده بودید!!...ما که اینجوری فکر کردیم.

مادرم گفت:ببخشید ها شما هم اگه جای ما بودید...ودرحال ورزش کردن کسی میومد ازشما...سوألهای بیهوده میکرد...حتماً به نفس، نفس میافتادید...الآنهم که شما مثل من دارید... نفس،نفس میزنید...نبادا خدائی نکرده یه آدم بدی دنبالتون کرده... ویا شایدهم یه دزدی اموالتو دزدیده ؟!. مرد ودوستش ازاین سوأل مادرانگارکه جاخورده باشند با تعجب به یکدیگرنگاهی کردندو دیگر سوألی نکردند واز پیش ما رفتندتا به کار معلوم نیست خودشان برسند.

ما هم همراه مادر آرام وآهسته قدم زنان به خانه رفتیم وقرار شد دیگر درپارکها ورزش نکنیم وعوضش درورزشگاه بدن سازی ثبت نام کنیم اینجوری بهتر شد دیگه کسی سوألهای بیجا ازمون نمی کنند.

من مانده ام که چرا ما خانومها نباید درهوای آزاد ویا همون فضای باز بدون هیچ مزاحمتی ورزش کنیم؟!...ولی مردها خیلی آزادانه درهر کجا که دلشان بخواهد براحتی ورزش کنند؟!...وکسی هم از آنها نمی پرسد که چه اتفاقی  براتون افتاده؟!...این هم شانس ما خانومهاست که باید از هر چیزی ممنوع یا محدود باشیم این عدالت نیست. 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ورزش، بانوان، پارک، دویدن،  

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(عدد چها ر)

پدرم دریک کارخانۀ نساجی(تولید پارچه)کار می کرد؛البته الآن باز نشسته شده.آنموقعها وضع مالی خوبی نداشتیم ،ولی پدرم هیچوقت ازخوردو خوراک وپوشاک وتفریح ما کم نمی گذاشت والآن هم همینطورهست .

یادم میاد یکروز یکی از دوستانش می خواست که جبران محبتهای پدرم را بکند؛یعنی پدرم همیشه درحق همه حال چه خانواده وچه فامیل وچه دوستانش می کرد ومی کند،وهرکسی که ازش کمکی می خواست (چه مالی وچه غیر مالی ) تا اونجا که از دستش بر می آمد،ازاو دریغ نمی کرد؛وهمه هم سعی می کردند که جبران کنند.

خلاصه یکروز همان دوستش آقا ابراهیم ومی گویم،از پدرم دعوت کرد برای تعطیلات 10 روزۀ تابستانی که کارخانه اشان دراختیارشان می گذارد به مزرعه ای که خارج از شهردارد برود ؛که آنهم از ارث پدری به او و دوخواهر ویک برادرش رسیده بود.اول پدرم قبول نمی کرد ،ولی با اصرار بیش ازحد آقا ابراهیم بالاخره پدرم قبول کرد وآن تابستان را آنهم فقط 5 روز مهمان آنها بودیم چون مادرم راضی نمی شد که بیشتر از این مزاحم آنها بشویم.

ازقضا وقتی رفتیم آنجا با یک زمین گندم زار000/00 2 هکتاری روبروشدیم؛ودرپشت گندم زار یک خانۀ بزرگ ویلائی دیده می شد.

آقا ابراهیم وخانومش وهمچنین دو فرزندش هم به استقبال ما آمدند؛ وارد خانه که شدیم حسابی روستائی بودنش را بیشتر احساس کردیم، روی زمین از فرش دستی کهنه وچند جاجیم وگلیم که دراتاقهای دیگر پهن شده بود ،گرفته تا روی دیوارها که در یک قسمت سبدی حصیری ودر یک قسمتدیگر از دیوار تابلوی نقاشی شده از یک مزرعه وچند تابلوی دیگر که منظره ای از طبیعت سرسبز را نشان می داد آویزان بود.در گوشه ای ازاتاق یک سماور زغالی بزرگ که رویش یک قوری چینی بزرگ بود به چشم می خورد ؛درطرف دیگراتاق یک کرسی نسبتاً بزرگ که فقط زمستانها ازش استفاده می شد قرار داشت وفضای اتاق را دو چندان زیباتر کرده بود،ودر اتقهای دیگرهم که اتق خواب محسوب می شد درهر کدام از آنها یک تختخواب چوبی زیبا با پرده هائی که نقش ونگاری ازلیلی ومجنون که دراطرافش از گلهای بزرگ پوشیده شده بود ،دیده می شد.

خلاصه بعد ما بچه ها که کمی گذشت حوصله امان خیلی سر رفته بود وبچه ای که هم سن وسال ما باشد درآنجا نبود؛همانطور که قبلاً گفتم آنها دو فرزند که یکی ازآنها پسرو22 سالش بود ودیگری دخترکه آنهم 20 سالش بود؛که آنهم از سن بازی کردنشان گذشته بود ودرحال پذیرائی ازما بودند.وقتی آقا ابراهیم منو سهیده را پکردید رو به ما کردو گفت: چی شده؟! ...نبینم اخماتون رفته توهم...حتماًحوصله تون سر رفته اینطورنیست؟!.

ما هم که حسابی خجالت کشیده بودیم هردو سرمان را به زیر انداختیمو هیچی نگفتیم ودوباره آقا ابراهیم به ما گفت:ای بابا چرا چیزی نمی گید؟!...خیلی خب بیایید برویم یه چیزی بهتون نشون بدم که تا بحال تو شهرندیده باشید. بعد ازمنو سعیده وپدرو مادرمون خواست که همراه او برویم.

آقا ابراهیم ما را با خودش برد به بیرون از خانه که پشت آن یک تویلۀ بزرگ که داخلش 4 رأس اسب ،4 رأس گوسفند،4 رأس گاو و4 رأس بزدر آنجا بود که هر کدامشان 2 نر و2 ماده بودند؛بعد ازآنجا ما رو برد به یک لانۀ خیلی بزرگ که مانند کلبه ای بود که درآن 4 خروس و4 مرغ که هرکدامشان 4 جوجه که درحال دانه خوردن بودند به ما نشان داد وما بچه ها هم ازش پرسیدیم:آخه این چه حکمتیِ که شما از هر حیوانی 4 تا دارید؟!...اوهم درجواب ما گفت: آخه پدر خدا بیامرزم ازعدد 4 خیلی خوشش می آمد ومیگفت که براش شانس میاره.ووقتی هم ازش می پرسیدیم که چرا 4 تا ؟!...او هم میگفت:((تا سه نشه بازی نشه))یا((یکی کمِ،دوتا غمِ،سه تا که شد خاطرجمعِ))...ما هم بهش می گفتیم:آخه این مثل چه ربطی به عدد چهار داره؟!...او هم میگفت:شماها نمی فهمید که من چی میگم ربط داره،ربط داره...انقدر با من جروبحث نکنید،برید پی کارتون...بچه انقدرسوأل میکنه؟!...ماهم دیگه ادامه نمی دادیم؛ولی نمی دونم چه حکمتیِ که حتی حیونهاش هم هرکدام جفت ، جفت ازاسب،گاو،گوسفندوبزش گرفته تامرغ وخروسش همه اشان 4 تا بچه دارند؛حتماً عدد4 برای اونا هم خوش یومِ ...خدا را چه دیدی...ما که سرازکارطبیعت درنمی یاریم؛ولی خدا را شکر فقط یک سگ نر وماده داریم که اونهم 6 تا توله بدنیا آورد که حداقل با حیونهای دیگر مون فرق داشت.ما بچه ها هم ازش پرسیدیم که نژاد این سگ چیه؟!... ویا سگ گله هست یا شکاری؟!...آقا ابراهیم گفت:والا من چیزی از نژادش نمی دونم مطمئناً پدرم هم چیزی نمی دونست...فقط اینو میدونیم که پدرم اونو از یک آقای خاجی خریده بودواونوبرای مراقبت از گله وخانه وهم از مزرعه گرفته بود وحکم دزد گیروبرای ما داشت.

-البته وقتی پدرم زنده بود این آخری های عمرش چون دیگر حال وحوصلۀ رسیدگی به مزرعه وحیونهاشو نداشت ،یک سرایدارآورد که هم به خودش وهم به کارهای مزرعه رسیدگی بکنه؛چون منوخواهرها  وبرادرم که تنها بازماندۀ او بودیم ،نه از این کارها سردرمی آوردیم ونه در اینجا پیش او زندگی می کردیم وما برای گرفتن مدرکمون که همون سیکل ودیپلم به بالا مجبور شدیم که به شهر بیاییم ودرشهر هم ازدواج کردیم ودارای خانه وخانواده شدیم وخانواده های ما هم که شهری بودند هیچگاه حاضر نمی شدند که برای زندگی به اینجا بیایند وهمۀ ما فقط تابستانها که تعطیل می شدیم و برای تفریح به اینجا می آمدیم.پدرهم بعد از فوت مادرم دیگر دست ودلش بکار نمی رفت واز مشت باقرخواست که به کارهای مزرعه رسیدگی کند،وچون شهرنشینی مشکلات مربوط به خودشو داره وما حتی وقت سرخاراندن راهم نداشتیم وفقط سالی یکبار به مادر وپدرمان سر میزدیم وآنها هم از ما گِله مند می شدند که چرا زود به زود به آنها سری نمی زنیم وخودمان هم از این بابت خیلی ناراحت بودیم وحتی به پدر پیشنهاد دادیم که مزرعه وحیونهاشو بفروشه بیاد درشهر پیش ما زندگی کنند ولی او راضی نمی شد ومی گفت:هیچوقت راضی نمی شوم که هوای سالم آنجا را به هوای آلودۀ شهرترجیح بدهم، ودرضمن این مزرعه ارزشش بیشتر ازخانه های شهری هست؛تازه این خانه ومزرعه با حیوناتش بعد از مرگ من به شما بچه ها میرسه،بعد آنوقت خودتون براش تصمیم بگیری که نگهش دارید یا بفروشید ش خود دانید.

الحق که او راست می گفت؛ما هروقت که از شهر ودودو دمش خسته می شویم چه منو چه خواهرها وچه برادرم همراه با خانواده هامون به اینجا میا ییم وکمی استراحت می کنیم وحداقل از سروصدای وآلودگی هوای شهردر امان خواهیم بود...واین کلی برای ما با ارزش هست.

آن 5 روزهم که ما درآنجا بودیم خیلی به ما خوش گذشت،وقرار شد یکروزهم آنها به خانۀ ما بیایند وما ازآنها پذیرائی کنیم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، گوسفتد، گاو، مزرعه،  

تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(با طبیعت آشتی کنید)

همیشه معلم انشاءمان حرفهای قشنگی از رعایت کردن نظافت ازخانه گرفتِ تاشهر وطبیعت و...ویا رعایت کردن قانون را برایمان توضیح می داد ودرمورد هرکدامشان ازما می خواست که انشاءی بنویسیم ویا نظری بدهیم،وهمۀ ما هم هرکدام به نحوی البته برای خود شیرینی پیش معلم همیشه نظرات مثبتی ارائه می کردیم؛درصورتی که همۀ ما خوب می دانستیم که این نظراتی که می دهیم هیچکداممان به آن عمل نمی کنیم فقط حرف وبس.ولی با اینحال کم نمی آوردیم وبرای معلممان چاپلوسی یا بهتر بگم پاچِ خواری می کردیم تا خود را پیشش آدمی منظم وبا انظباط ومقرراتی جلوه بدهیم ؛البته درمحیط مدرسه سعی می کردیم درهمه حال چه درکلاس درس وچه درحیاط مدرسه نظافت را رعایت کنیم ویا مقررات مدرسه را زیرپا نگذاریم؛مثل دعوا کردن با یکدیگر ویا زیرآب زدن همدیگرو...را انجام ندهیم.ولی به محظ اینکه پامونو ازدرمدرسه بیرون می گذاشتیم،(روزازنو،روزی ازنو)یعنی تمام نظم ومقررات از یادمون می رفتوحسابی تو سرو کلۀ همدیگر می زدیم وآشغالهائی که تو کیفمون نگه داشته بودیم روی زمین می ریختیم وحسابی طبیعت رو خراب می کردیم وکلاًآتیش می سوزوندیم،وقتی هم که معلمها هم ازمدرسه بیرون می آمدند وبا آن صحنۀ آشوبگری ما مواجه می شدند بسیارتعجب کرده وبه ما تذکرمی دادند وماهم تا وقتی معلمها مواظب رفتار ناشایست ما بودند کار بدی نمی کردیم ودوباره نظم وقانون را رعایت می کردیم.

خلاصه یکروز معلم انشاء امان تصمیم گرفت که ما بچه ها را به یک اردوی علمی سیاحتی ببرد...آنهم کجا؟!...به طبیعت بکرودست نخورده که تا آنموقع تمیزبود؛حال حساب کنید اگر پای ما به آنجا می رسید چه می شد؟!...آنروز معلم انشاء ومعلم علوم وهمچنین ناظم هم همراه ما به اردو آمدند وهمگی با یک اتوبوس که همان سرویس مدرسه بود به اردو رفتیم،وقرار شد هرکدام ازبچه ها غذا وتنقلاتی برای خودشان بیاورند، وحتی معلم ها هم برای خودشان غذائی آورده بودندوفقط از طرف مدرسه یک کلمن آب،دو فلاکس چای ودوزیلوی حصیریِ بزرگ وهمچنین ومقداری هم البته به تعداد همه کباب دیگی که آنهم زن فراش مدرسه به دستورمدیرمدرسه پخته بود وبرای ما درقابلمۀ بزرگی گذاشته بود؛ چون فکر می کردند که ممکن بچه ها به اندازۀ کافی برای خودشان غذائی به همراه نیاورده باشند وزن فراش هم به همراه ما به این اردوآمد که غذاها را بین ما تقسیم کند،ولی خود مدیرو فراش درمدرسه ماندند، تا مواظب بچه های دیگرباشند.

ازقضا وقتی به مکان مورد نظرمون رسیدیم ما بچه ها ((سرازپا نمی شناختیم)) وسریع از ماشین بیرون پریدیم وبه طبیعت هجوم آوردیم ؛ بعضی ازبچه ها با خودشان توپ آورده بودندومشغول بازی شدند؛ و بعضی دیگرهم تنیس بازی می کردند؛ یکی دوتا از بچه های شرهم رفتند ،طنابی آوردندو به دوشاخۀ درخت بستند ومشغول تاب بازی شدند؛ برخی دیگرهم به دستور ناظم زیلوها را پهن کردند وبعد ش هم رفتند تا بقول خودشان هیزم جمع کنند وباخود بیاورند تا آتشی برای پختو پزغذاها درست کنند،البته ناظم هم به همراه بچه ها رفت تا مبادا بچه ها شاخۀ درختها را بجای هیزم بکنند چون او عقیده داشت که نباید به شاخه ها آسیبی برسد وباید از چوبهای خشک وریزی که به زمین ریخته استفاده کرد و...درکل آنجا تا قبل از اینکه ما بیاییم خیلی با صفا وتمیزبود ؛معلم انشاءمان به ما گفت: بچه ها می بینید اینجا چقدرتمیز است ؛اگرهمۀ ما دست بدست هم دهیم می توانیم تمام پارکها وجنگلهای سرزمین مان را آباد کنیم وبه آن احترام بگذاریم وتمیز نگه اش داریم واینطوری هوای سالمی هم خواهیم داشت واینگونه است که باید گفت:با طبیعت آشتی کرده ایم؛پس شما هم همانطور که خانۀ خود را تمیز نگه می دارید شهروطبیعت را هم باید تمیز نگه دارید.پس این شعار رافراموش نکنید وهمیشه با خودتان تکرارکنید(شهرما خانۀ ماست پس بکوشیم تا آنرا تمیز نگه داریم).منهم یواشکی رو به دوستم کردمو گفتم:بله همینطورِ(شهر ما خانۀ ماست وخانۀ ما هم همیشه از دست ما بچه ها کثیف است)؛دوستم هم یواشکی بهم گفت:حق با توِ،ما حتی خونۀ خودمون روهم تمیز نگه نمی داریم وحتی می شود گفت اتاقهای ما بچه ها از شهرهم البته از ریختو پاش ما درامان نیست.منهم گفتم: البته درشهر رفتگران زحمتکش بسیار هستند که به فکر تمیزی شهر باشند ،ولی درخانه های ما چی؟!...فقط این به عهدی مادرهای بیچاره امان هست که خدا قوتشون بده؛البته ما بچه های شلخته ای نیستیم ونمی خواهیم باشیم؛ولی وقتی معلمها انقدر به ما مشق می دهند که دیگه فرصت((سرخاراندن را هم نداریم))چه برسد به اینکه درتمیز کردن خانه به مادرهایمان کمک کنیم ؛البته ما نمی خواهیم بد باشیم ولی پیش میاد دیگه،وهردو باهم ریز خندیدیم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، دفتر، سپیده، طبیعت، آشتی، محیط زیست،  

تاریخ : سه شنبه 24 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین زمان)

یکروز ما به خانۀ خاله ام دعوت بودیم؛منودخترخاله هام ودختردائی هام وخواهرم سعیده داشتیم دراتاق دخترخاله ام ...مثل همۀ بچه های هم سن وسال خودمون خاله بازی می کردیم؛البته چون منو دخترخاله ام ازهمه بزرگتربودیم،نقش مادر یاخاله را بازی می کردیم وبقیه باید نقش بچه های ما را بازی می کردند،وهرچی ما میگفتیم باید بدون چونِ چرا قبول می کردند.همانطور که ما مشغول بازی بودیم،یکهو دیدیم که پسرخاله ام که از ما کمی بزرگتر بود همراه با برادرش وپسر دائی هام وارد اتاق ما شدند وباهیجان زیاد گفتند:بچه ها می خواید یک چیزعجیب وغریبی بهتون نشون بد م؟!...ما هم که هیجان زده شده بودیم گفتیم؟! البته ...حالا اون چیزعجیب چی هست؟!.وآنها گفتند : همراه ما بیایید تا بهتون بگم ...ماهم درنگ نکردیم وفوری با آنها همراه شدیم.البته پسرخاله ام 15 سالش بود وهمینطور که خودش بارها به ما گفته بود او از7 سالگی تا حالا همیشه چیزهای زیادی اختراع کرده؛ البته به گفتۀ پدرش بعضی ازآنها بدرد بخورهست وبعضی دیگر هم اصلاً بدرد هیچ بنی بشری نخورده ونمی خورد...

مصطفی ما را برد به کارگاه خودش یا بهتربگم به انباری که بیشتر محل کار او به حساب می آمد ولی قبلاً که او به این کارهای خطرناک دست نمی زده ،انباری خوبی بود وهمیشه درآنجا همۀ وسائل قدیمی مثل(رادیو،کمد،صندلی شکسته ودیگ های بزرگ و...)ویا شیشه های ترشی ومربای جورواجور خاله درآنجا نگه داری می شده و...ولی ازآنموقع که او مشغول اختراعات خود شده به قول خاله همه چیز بهم ریخته بود و دیگه خاله اطمینان نمی کردکه شیشه های ترشی ومربائی در آنجا بگذارد چون قبلاًهمۀ آنها را شکسته بود وهدرش داده بود.خاله ترجیح می دادکه خوراکی هایش خراب بشود ولی توسط پسرش منفجر نشود. خلاصه که درآنجا جزءچند تکه آهن آلات بدرد نخور چیز دیگر نگذاشته بودند وآنهم مصطفی با آنها ومقداری که خودش می گفت بعضی از وسائل آهنی را هم از بیرون خریده وبهم وصلش کرده؛ بله مصطفی ازآن آهنها یک اتاقک آهنی بزرگ درست کرده بود.بعد ازما خواست که آرام ویکی،یکی وارد اتاقک بشویم وسعی کنیم به هیچی دست نزنیم؛ داخل اتاقک روی دیوارش چند دگمه های فلزی رنگی نصب شده بود که هر کدام آنها کاری انجام می داد ،روی هرکدامشان باحروف اختصاری یا همون خارجی حک شده بود .از او پرسیدیم که این اتاقک چیست؟!... واین دگمه ها چه کاری انجام می دهد؟!... اوهم گفت:بهتر بیشتر مواظب اطرافتان باشید وبه این دگمه ها دست نزنید؛ اولاً این اتاقک ماشین زمان هست مارو میبره به گذشته وهمچنین حال وهمینطور آینده...وهر کدام از این دگمه ها کاری انجام می دهند، مثلاً دگمۀ (A)مارو میبره به زمان گذشته ودگمۀ(B)مارومیاره به زمان حال ودگمۀ (C)ما رو میبره به زمان آینده ودگمۀ(D) هم جهت حرکت را به ما نشان می دهد یعنی شمال ودگمۀ(E)جهت جنوب ودگمۀ (F)جهت مغرب ودگمۀ(G)جهت مشرق ودگمۀ(H) هم پرواز به فضا هست. بعد یکی از بچه ها گفت:خب ببینم پس این ماشین زمانِ درستِ؟!...آیا خودت هم به تنهائی اینوامتحانش کردی؟!...مطمئنی خطری نداره ؟! ...یهو منفجر نشه همه با هم بریم رو هوا و... یکهو مطفی پرید وسط حرف او وگفت:سوأل اولت...بله این ماشین زمانِ...سوأل دوم...هنوز به مرحلۀ امتحان نرسیده...وسوأل سوم...اول باید خودم امتحانش کنم بعد بهتون میگم که خطر داره یا نه؟...هنوز معلوم نمی کنه...فقط خواستم به شما نشان بدهم...وسوأل چهارم اگر به دگمه هایش دست نزنید هیچ اتفاقی براتون نمی افتد...دیگه کسی سوألی نداره؟!...بعد از مکثی کوتاه گفت: پس همه بدنبال من بیائید تا یک وسیلۀ دیگه رو که به تازگی اختراع کردم بهتون نشون بدم.وما هم به دنبالش رفتیم ته انباری درآنجا یک ماکت نسبتاً کوچک هواپیمای اسباب بازی بود وچند تا سیمو پیچ هم بهش وصل بود ویک کنترلی که از دور آن هواپیما را به حرکت درمیآورد ساخته بود وبه ما نشان داد که چطوری هواپیما را پرواز می دهد.اولش خیلی خوب کار میکرد وما حسابی سرگرم تماشای پروازش بودیم که یکهو صدای لرزشی ازطرف اتاقک یا همان ماشین زمان به گوشمان رسید،وهمه با عجله بطرف اتاقک رفتیم و جلوترازما مصطفی بطرفش رفت ودید متین پسر دائی مان که6 سالش بود ؛درآنجا مشغول بازی با دگمه ها بود،وتمام سیستم ماشین را بهم زده واز کنترل خارج شده بود ودودی غلیظ ازآنها خارج شده وناگهان ماشین با صدای مهیبی منفجرشد وماهم که درنزدیکی آن بودیم هر کداممان به پشت اسباب واثاثیه ای که درگوشه ای از انباری بود پرت شدیم وترکش آهنها به اطراف افتاد وخدا راشکر که هیچکدام از ما آسیب جدی ندیدیم وبعضی از ما کمی دست وپایمان خراش کوچکی دید وبعضی دیگر هم فقط لباسهایمان کثیف وکمی پاره شدوحسابی همۀ ما صورتمان مانند حاجی فیروز از دود سیاه شده بودوخیلی خنده دار شده بودیم...مثل لشکر شکست خورده شده بودیم ؛وهمه به همدیگر می خندیدیم،فقط این وسط مصطفی بود که خیلی ناراحت شده بود ومدام می گفت:ای وای برمن تمام زحمتِ چهارماه ام به هدر رفت وتمام وسائلی را که با پول تو جیبی ام خریده بودم همه به فنا رفت ودیگر نمی شود ازآنها استفاده کرد...چقدر گفتم بذارید اول امتحانش کنم ودست به دگمه هاش نزنید؛ ومدام پشت سر هم غر میزد... در این موقع بود که پدرو مادرهایمان با شنیدن صدا خودشان را سراسیمه به انباری رساندند...آنها می خواستند بدانند که چه اتفاقی سر ما بچه ها آمده !!...وهرکسی بچۀ خودش را بغل می کردو قربان صدقه اش می رفتند ومعلوم نبود بعداًچه خدمتی می خواهند سر ما بیاورند؟!...

خلاصه که آنروز هم بخیر گذشت وهرکسی به سلامت به خانۀ خود برگشت .ما دورا دور شنیدیم که ازآنروز به بعد قرار براین شد که مصطفی اگر اختراعی چیزی کرد تا ازآن مطمئن نشده به هیچکدام از فامیلها مخصوصاً بچه ها نشانش ندهد ویا چیزهای خطرناک درست نکند.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ماشین، زمان، ماشین زمان، اختراع،  

تاریخ : دوشنبه 23 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین نو)

آنروزمنوخواهرم سعیده مشغول نوشتن مشق هایمان بودیم ومادر هم طبق معمول توی آشپزخانه مشغول پخت وپزبود؛که یکهوصدای بوق ماشینی را درکوچۀ مان شنید یم ؛خیلی جای تعجب بود،چون تو کوچۀ ما هیچکس ماشین نداشت؛البته توخیابانها پر بود ازماشین ولی تو محلۀ ما اصلاً ازاین خبرها نبود؛حتی آقا جواد هم که آنقدرپولداربود ماشین  نداشت؛آخه تومحل ما هروقت کالائی مثل(تلویزیون ،رادیو، گرامافون یخچال، ماشین لباسشوئی یا ظرفشوئی و...)می آمد اواولین کسی بود که آنرا خریداری می کرد وبقیه هم به تابعیت از او دست به خرید می شدند؛ما وبقیۀ اهل محل اوائل که رادیو وتلویزیون نداشتیم به برای شنیدن ویا تماشا کردن برنامه ها به خانۀ آنها می رفتیم؛و اوهم بخاطر اینکه اجناسش را به رخ هم محله یها بکشد به آنها اجازه می داد که به خانۀ آنها بیایند؛وتقریباً می شود گفت که همه بخصوص بچه ها وخانوم ها وبعضی اوقات هم مردها به آنجا می آمدند؛وبعد از یکماه دیگر هم محله یها بخاطر اینکه مدام مزاحم آقا جواد نشوند رادیو وتلویزیون برای خودشان می خریدند البته کالاهای دیگر برایشان زیاد مهم نبود.

آنروز وقتی صدای بوق ماشین را برای چندمین بار شنیدیم وچون خیلی کارداشتیم دیگر بهش اهمیت ندادیم...من گفتم: ای بابا این آقا جواد خسته نمیشه انقدر بوق می زنه؛حتماً اینبار می خواد ماشینشو به رخ ما بیچاره ها بکشِ!!...سعیده گفت:نه بابا طرف اوغده ایِ می خواد بگه باباش ماشینو با بوقش براش خریده!!...

بعد هردو بیخیال شدیم و دوباره مشغول مشق نوشتن شدیم،بعد یکهو صدایِ باز شدن درِ کوچه را شنیدیم...سعیده زود پاشد رفت ببینِ کی اومده؟!...معلومِ دیگه الآن ساعت4 بعداظهر شده وجزء بابا کی می تونه باشه؟...

بله بابا بود وما را صدا زد منو مامان هم رفتیم دَم درببینیم چی شده ؟!...بابا گفت: یه خبر خوب دارم براتون...ما هم باتعجب گفتیم: مگه چی شده؟!...بابا گفت:یادتون چند هفتۀ پیش گفتم با وامم موافت شده... امروز رفتم وامم رو گرفتم وباهاش یه ماشین مدل بالا گرفتم...یه تویوتا صفرهست بیایید با چشم خودتون ببینید.

مامان گفت:آخه چجوری؟!...حالا چجوری می خوای اونو(وام) پسش بدی؟!...

بابا م گفت:تو نگرون اون نباش بالاخره یجوری جورش میکنم،خدا بزرگِ!!...

مارو میگی ازخوشحالی سرازپا نمی شناختیم سریع رفتیم وماشین بابارو دیدیم یه تیوتا سفید رنگ زیبا وشیک بود وهمۀ بچه های محل هم دورش جمع شده بودندویکی به آئینه اش دست می زد یکی به برف پاکنش ور می رفت و...وچند نفر دیگه صورتشونو چسبانده بودند به شیشۀ ماشین وداشتند داخلش را برانداز می کردند وکلی سرو صدا به پا کرده بودند؛وقتی بابام اوضاع را چنین دید سر آنها داد زد وآنها را از ماشینش دور کرد.

درآنموقع بود که مامتوجۀ آقا جواد شدیم که ازدورباحسرت وعصبانیت ابرو درهم کشیدوماشین را براندازمی کرد؛فکر می کنم که ازعصبانیت ((خون ،خونش را می خورد))ورو به بابام کرد وگفت:سلام آقا مراد چطوری؟...خوبی،خوشی؟...به به ماشین نو مبارک !!...ایشاالله که ((چرخش برات بچرخِ)).

بابام هم از او تشکر کرد ودستی به روی ماشینش کشیدو گفت: ایشاالله که یکروز هم شما ماشین دار بشید.

وآقا جواد گفت: ممنون ازلطفت...((خدا ازدهنت بشنوه))آنروزهم ازراه میرسه،که ماهم ماشین دار بشیم...دور نیست آنموقع...به امید خدا.

بعد بابام از اوخداحافظی کردو رو کرد به ما وگفت: چرا وایسادین زود سوار شید می خوایم یه دور باهاش بگردیم؟!...

ماهم که ازخدا خواسته سریع پریدیم تو ماشین ولی مامان هنوزهاج و واج به ماشین نگاه می کرد وزیرلب انگار داشت وردی چیزی می خوند،بابام گفت:خانوم چرا ماتت برده عجله کن. بعد مادرگفت: یه لحظه صبرکن برم زیر گازو خاموش کنم یه موقع غذام نسوزه؛بعد رفت و بعداز چند لحظۀ دیگر برگشت وما آمادۀ حرکت شدیم.

وای چه کیفی داشت وقتی سوار ماشین شدیم با آن صندلی های نرم ،منو سعیده مدام در طی راه همه اش بالا وپائین (البته بصورت نشسته) می پریدیم وکلی ذوق می کردیم که بالاخره ما تومحل اولین نفری بودیم که صاحب ماشین می شدیم؛وچقدرپُزدادن به دیگران کیف داشت. خلاصه آنروز رفتیم گشتیم وبعد پدرم برای ماشینش به ما سور داد یعنی ما را به رستوران مجللی برد ویه غذای جدید که اسمش هم سخت بود(بیفستراناگوف)به ما داد البته نمی دونم از چی درست شده بود ولی هرچی بود خیلی خوشمزه بود؛البته پدرم ماهی یکبارما را به رستوران  می برد وبه ما یا جوجه کباب می داد یا چلو کباب ...چون او اعتقاد داشت زن هم باید استراحت بکند همه اش نمی شود که هی بشورو رفتوروب کند وبپزد او هم خسته می شود.آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: داستان، دفتر، خاطرات، سپیده، دفترچه، ضرب المثل، ماشین نو،  

تاریخ : یکشنبه 22 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(شوخی داریم تا شوخی)

من خاطرات خوب وبد درزندگی ام پیش آمده ولی سعی می کنم بهترینها را برای دیگران تعریف کنم؛ولی دردفترم همه را چه خوب چه بد ثبت می کنم ،که برای خودم به یادگار بماند.

اینباردرمورد خاطراتی که درمدرسه برایم رخ داده بود البته ازطرف دوستان الکی خوش برای منو بقیۀ دوستام اتفاق افتاده تعریف می کنم.

من آنموقع کلاس چهارم دبستان و9 ساله بودم؛یکروزالبته درماه آذربود که هوا بعضی مواقع ابری وبعضی مواقع آفتابی بودوآنروزطبق معمول هوا ابری بودوهوا روبه سردی می رفت وباید لباسهای گرم می پوشیدم؛من آنموقعهاخیلی ضعیف بودم وبایک باد وباران فوری سرما می خوردم وتا خود بهار هم خوب نمی شدم؛وحال حساب کنید که مادرم مرا مجبور می کرد که زیر روپوش مدرسه ام دو یا سه لباس گرم بپوشم وروی آنهم یک کاپشن وکلاه وشال گردن ودستکش ،وآنهم با آن جثۀ کوچکم چقدراینها برایم سنگین می شد بطوری که به سختی راه می رفتم وهی به چپ وراست متمایل می شدم وهمین هم سوژۀ خوبی برای بچه ها می شد که منو دست بیاندازند؛ومدام شال گردن یا کلاه هم رو به یکدیگر دست رشته می دادند ومنهم با آن وضعیت اسف بار باید به دنبال آنها می دویدم تا بتوانم کلاه وشالم را ازآنها پس بگیرم ودرآخر شال وکلاه را به زمین کثیف وخیس می انداختندوگریۀ مرا در می آوردند؛وموقع برگشتن به خانه هم آن چند نفر می امدندو باصطلاح خود می خواستند منو همراهی کنند که ای کاش نمی کردند((لطفشان مایۀ دردسرم بود))چون کیفهای خودشان را هم به روی دوش من سوار می کردندو...

یکروز هم منو تو دستشوئی گیر انداختندو در را از پشت قفل کردند وبعد از چند دقیقه ای که من در دستشوئی بودم وداشتم تقلا می کردم که خودم را ازآن مخمسه نجات دهم،یکهو آنها با لگد به در کوبیدند ومنهم که داشتم تعادلم را ازدست می دادم عقب،عقب رفته وسرم محکم به دیوار پشتی اثابت کرد ولی مشکلی پیش نیامدوفقط کمی درد گرفت.

فقط ازآن به بعد هرجا به غیرازدستشوئی خانۀ خودمان در دستشوئی را قفل نمی کنم چون می ترسم بازهمین اتفاق برایم بیافتد.

چند سالی ازاین موضوع گذشت ولی دوستانم همانطور بودند که بودند وشوخی هایشان هم بدتر شده بود البته فقط با من اینگونه رفتار نمی کردند بلکه باهمه از همین شوخی ها می کردند.یکروز تصمیم گرفتم که به ورزش رزمی روی بیاورم تا بتوانم ازخجالت این دوستان باصطلاح شوخ دربیایم وحسابی انتقام این چند ساله روازاونها بگیرم.

بنابراین به کلاسهای رزمی رفته وتمام فنون آنرا یادگرفتم وجثه ام هم قویتر شده بودودیگرخجالت راکنار گذاشتم وازحق خود ودوستان مظلومم هم دفاع کردم؛وآنها دیگر جرأت نکردند با منو دوستان مظلومم شوخی بکنند وحساب کار دستشان آمد؛بنظر من اگر اینکار را نمی کردم آنها تا ابد به کارشان ادامه می دادندوهمه را بدردسرمی انداختند؛ ومنوامثال منهم باید ازآنها بترسیم وبالخره موفق شدم به شوخیهای آنها خاتمه بدهم وخیلی ازاین بابت خوشحالم وهمۀ بچه ها هم مرا خیلی بیشتراز قبل دوست دارند چون از حق دفاع می کنم .




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، شوخی، خرکی، خاطره، دخترانه،  

تاریخ : شنبه 21 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(مسابقه یا مقایسه)

آنروزعمه وعمو با خانواده هایشان به خانۀ ما آمدند ومادروپدرم که فکر میکردند که آنها ازکردارخود پشیمان شده اند؛خیلی راضی و خوشنود شدند وبه نحو احسنت ازآنها پذیرائی کردند؛وخانوادۀعمو وعمه هم همین خیال را کردندوهمه درکل راضی بنظرمی رسیدند. خلاصه بعد از کلی حرف وحدیث ،بالاخره حرف ازاستعداد یابی بچه ها به میان آمد وقرار شد؛مسابقه یا بهتر بگویم مقایسه بین بچه ها شروع شد.

اول عمه شروع به تعریف کردن ازدختر2 ساله اش مینا کرد؛که مانند خواننده های حرفه ای آواز می خواند، ودرآنموقع بود که عمو پا پیش گذاشت وازپسر4 ساله اش سروش تعریف کردن که چقدرزیبا و ماهرانه گیتارمی نوازد؛اینبارنوبت پدرم بود که ازهنرنمائی خواهر کوچکترم سعیده که5 سالش بود تعریف به میان بکشد که چطورمثل بزرگترها تنبک می زند؛ومسابقه شروع شد.

اول هنرمندان کوچک سکوت کرده بودند وبعد عمه به دخترش مینا چشم خوره ای رفت که شروع کند؛بعد نوبت عموبود که پسرش سروش را با گیتارش هولش داد به وسط جمع وبعد هم نوبت مادرم شد که ازسعیده نیشگونی ازدست بیچاره گرفت که کمی دادش به هوا رفت که یعنی شروع کن وچون بچه ها از پدرو مادرشان حساب می بردند مسابقه را هرسه باهم ودریک زمان شروع کردند.

خلاصه که همۀ ما چه بزرگترها وچه کوچکترها همه ازاین ناهماهنگی این سه هنرمند کوچک به ستوه آمده بودیم وهیچکداممان هم صدایمان درنمی آمد که کوچکترین اعتراضی به میان بیاوریم وبه ناچارتحمل می کردیم؛وحتی خود بزرگترها هم با این سه هنرمند کوچک هم صدا شده بودندوهم با آنها همخوانی می کردند،البته آنهم به روش خودشان هرکسی شعری می خواند وحسابی این بچه ها ازاین شلوغی درفشار بودند به حدی که اول دخترعمه ام ،مینا که تا آنموقع با جیغ زدن داشت شعری را می خواند خودش را خیس کرد،بعد نوبت پسرعمویم سروش که درحال گیتارزدن بود...بخاطر اینکه صدای ناهنجار گیتارش به گوش همگان برسد درحین زدن سازش به خودش فشار می آوردو مدام (البته ببخشید که این را می گویم)ازخودش باد وبوی بد درمی کرد ودرآخر اوهم شلوارش را خراب کرد وحسابی این دوهنرمند این مسابقه راخراب کردند؛فقط در این میان خواهرم سعیده بود که اوهم تنها خرابکاریش این بود کهبخاطر اینکه صدای تنبکش به گوش همه برسد محکم ضرب گرفته بود که درآخرهم دستهایش قرمز شده بود وهم پوست تنبکش ترکید؛وبالاخره این مسابقه به اتمام رسیدوآنهم بدون هیچ برنده وبدون هیچ جایزه ایبخیر گذشت وکسی هم شکایت یا تعریفی از هنرهای بچه های خودشان نکردند ومهمانی به خوبی یا بدی تمام شدوهرکس به خانه های خود رفتند؛ وبعد ازاین هم توهیچ مراسمی ازهنر های بچه هایشان تعریف وتمجیدی به میان نیاوردند وبه خوشی برای همۀ ما به پایان رسید.

 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: مسابقه، مقایسه، استعدادیابی، استعداد، یابی، دفترچه خاطرات، سپیده،  

تاریخ : جمعه 20 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(قهروآشتی)

ما همیشه طبق معمول ماهی یکبار یا به مهمانی خانۀ عموها،عمه ها،دائی ها وخاله ها می رویم ویا آنها به خانۀ ما می آیند واین مهمانی ها ودورهمی ها دربین همۀ فامیل ماهی یکبار می گردد وچقدر هم به ما بچه ها وهمچنین بزرگترها خوش می گذرد؛ البته وقتی مردها دور هم جمع می شوند فقط ازکاروتجارت روزانۀ خود صحبت به میان     می آورند وزن ها هم ازهردری صحبت می کردند ویا بهتربگویم ، بیشترغیبت به حساب می آمد وبس وفقط ما بچه ها بودیم که همیشه سرمان گرم بازیهای کودکانه امان بودوبه کار بزرگترها کاری نداشتیم.

یکروز همین دورهمی ها بالاخره کار دست همۀ ما داد...اول از مردها شروع شد که یکهوعمووپدربا هم جروبحث کردند آنهم سرچه چیزی بود اولش ما بچه ها متوجۀ آن نشدیم وبعد زنها وارد معرکه شدند یعنی عمه ومادرم سر وصدایشان درآمد آنهم به طرفداری از شوهرهای خودشان ... ما هم سراسیمه به اتاق رفتیم ؛البته اگر ما بچه ها سرو صدائی می کردیم بزرگترها هیچوقت دخالت توکارما نمی کردند،چون آنها معتقد بودند که((بازی اشکنک داره سر شکستنک داره)) واین بین ما بچه ها زیاد پیش می آید ودرآخر باهم آشتی خواهیم کرد؛ ولی همیشه بزرگترها مثل ما مدام سروصدا نمی کردند،ولی اینبار موضوع فرق می کرد. بعد مهمانی آنشب پاک بهم ریخت وهمه به خانه های خود رفتند وبازی ما بچه ها هم نصفه نیمه ماند،ما بچه ها هم اعتراضی نکردیم وآنشب متوجه موضوع دعوا نشدیم.

خلاصه بعد از کلی تحقیق وپژوهش بسیاریا بهتر بگویم البته به قول بزرگترها(فضولی)بیش ازاندازۀ ما بچه ها سرازکار بزرگترها در آوردیم ؛البته سردستۀ گروه بچه ها من بودم وبه پسرعمه ودخترعمه ام وهمچنین پسرعمو ودخترعمویم البته یواشکی طوری که مادرمان نفهمد با آنها تماس تلفنی داشتم وازآنهاهم خواستم که یواشکی به حرفهای پدر ومادرشان گوش بدهند؛البته می دانم که استراق سمع اصلاً کار درستی نیست،ولی چاره ای جزاین نداشتیم وقرار شد همۀ ما بچه ها یه ترفندی را پیاده کنیم وبزرگترها را با هم آشتی دهیم،درصورتی که می دانستیم این کار خیلی زمان خواهد برد...وصد البته که به این زودیها امکان پذیر نبود؛چون این ماه قرار بود خاله ها ودائی ها به خانۀ ما بیایند وماه دیگرهم ما به خانۀ یکی ازآنها برویم؛ پس باید اول بفهمیم که پدرو عموومادروعمه سرچه چیزی دعوا یشان شده بود،بعد به فکرحل مشکل شان برآئیم .

دو روز بعد مهمانی مادر وپدرشروع کردند به تعریف از دعوای آنشب کذائی ومعلوم شد که دعوا سر استعداد یابی بچه هایشان بوده، وهرکدام می خواستند از شاهکارهای هنری فرزند خود تعریف کنند وبگویند که فرند خودشان نمونه ترهست؛حال نمی دانم چرا حرفش را زدند؟!.. ای کاش همان شب قبل ازاینکه کاربه جاهای باریک بکشد،هنرهای فرزندان خود را مورد مقایسه قرارمی دادند واگرحرفشان پیش نمی رفت بعد باهم مجادله می کردند.

خلاصه ما بچه ها هم باید از طرف بزرگترها طوری که آنها متوجه موضوع فوق نشوند همدیگر را دعوت به مبارزه که نه،دعوت به مقایسه یا مسابقه استعداد یابی فرزندانشان به خانۀ یکی ازآنها دعوتشان کرد،ولی چطوری ؟!...این مهم بود.

اگر ما مادرو پدر رامجبورمی کردیم که با عمو وعمه تماس بگیرندو آنها را برای آشتی برقرار کردن به خانه امان دعوت کنند؛حتماً قبول نمی کردند واگرهم به عمو وعمه این پیشنهاد داده می شد متقابلاً آنها هم قبول نمی کردند؛پس چاره ای جز نامه نگاری نبود، پس دومتن نامه را من ازطرف پدرومادرم به عنوان دعوت نامه وهمچنین عذرخواهی هم برای عمه وهم عمو فرستادموقرار شد که دخترعمو وهم دخترعمه هر کدام جداگانه برای نامۀ فقط عذرخواهی بنویسندوبس،تا این آشوبو بلوا تمام شود وهمینطور هم شد بالاخره نامه ها کارساز شد وهرسه خانواده باهم البته درخانۀ ما روبرو شدندو آشتی وصلح برقرارشد.

 

 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، قهر، آشتی، بزرگتر ها، عمو،  

تاریخ : پنجشنبه 19 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(هدیه)

یادم می یاد یکروز که بچه ای 8 یا9 ساله که بودم ودرحال بازی (با خواهر کوچکترم سعیده که 5 ساله بود)مشغول بودم؛البته فقط تابستانها که مدرسه ها تعطیل می شد واوقات فراغت زیادی داشتم گه گداری باهم خاله بازی می کردیم وهردوهراسباب بازی که دم دستمان بود مثل ( عروسک ووسائلی مثل استکان ،نعلبکی ،قندان ،سماور،قوری وپارچ پلاستیکی ) می آوردیمو باهاش بازی میکردیم وهمینطورچادرنماز مادر که ازش دیوار درست می کردیم ،که یکسرآنرا به دستگیرۀ پنجره وسر دیگرش را به دستگیرۀ در گره می زدیم وآنموقع هیچ کس حق نداشت در اتاق را بازکند وگرنه دیوارچادری ما روسرمان خراب می شد.

خلاصه توعالم بچه گی بودیم وتازه متکا های قدیمی را که حتماً یادتان هست چطوری بود؟!...مثل یک سوسیس بزرگ که پارچۀ سبز رنگی رویش کشیده شده بود وروی آنهم یک پارچۀ نیمه، سفید که رویش گلدوزی شده بود؛ماهم این متکاها رابرمی داشتیم بجای پشتی درخانۀ چادری خود قرارمی دادیم وبازی شروع می شد؛ یکبار سعیده به خانۀ من می آمدو یکبار هم من به خانۀ اومی رفتم ومهمان بازی شروع می شد؛درضمن از مادر هم می خواستیم که کمی تنقلاتی مثل(نخودچی وکشمش ،شکلات ویا میوه ...)به ما بدهد تا مهمانیمان کامل شود ومادر هم برای اینکه ما چند ساعتی هم که شده آرام بگیریم همین کار را می کرد؛وخودش هم می رفت که به کارهای روزانه اش برسد.

فردای آنروز که منو سعیده مشغول بازی بودیم ؛دیدیم که مادر که تازه از خرید روزانه برگشته بود ما را صدا زد که:سپیده ،سعیده...هردو بدویید بیاین اینجا پیش من ببینید چی براتون خریدم.

ما هم با ذوق وشوق فراوان به پیش مادرآمدیم؛مادربرای من یک دفترچۀ زیبا که قفلوکلید رویش بود بهم داد وبه سعیده هم یک دفتر نقاشی ویک بستۀ مدادرنگی 6 رنگ کوچک بهش داد...ما آنقدر از این هدیه ها خوشحال شده بودیم که هردواز خوشحالی پریدیم بغل مادرمان  وسرو صورتش را بوسیدیم وازاوتشکر کردیم ومادرهم از خوشحالی ما شاد شد واو هم مارا درآغوش گرفت وبوسید؛مادرگفت:سپیده از این به بعد خاطراتت را چه خوب چه بد درآن یادداشت کن تاوقتی که بزرگ شدی با خواندن آن تمام خاطراتت برایت زنده می شود ومثل یک فیلم که روی پردۀ سینما ست جلوی چشمت می آید وچقدر این صحنه دل انگیزاست...چون خود منهم یک دفترچۀ خاطرات از مادرم هدیه گرفتم وتمام خاطراتم را درآن ثبت کردم وبعضی مواقع که دلم برای مادر وپدرودیگربستگانم که تنگ می شود به سراغش میروم وآنرا مرور میکنم بعضی مواقع ناراحت وبعضی مواقع دیگر شاد می شوم.

وقتی مادر داشت این حرفها را می زد دیدم اشک در گوشۀ چشمش حلقه زده وطوری که ما متوجه نشویم زود رویش را از ما برگرداند ورفت که به بقییۀ کارهایش برسد منهم به گفتۀ مادرم گوش دادم واز همان روز شروع کردم به نوشتن خاطراتم حال چه خوب باشه وچه بد همه را یادداشت خواهم کرد اولین خاطره هم همین بود هدیۀ با ارزش مادرم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفتر خاطرات، دفتر، خاطرات، سپیده، خاطره، زهره امراه نژاد، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سه تفنگ دار)

من تو یک خانوادۀ چهار نفره بدنیا آمدم واز دو برادر دیگرم کوچکتر هستم،البته تفاوت سنی ما پسرها نسبت به هم یکسال اختلاف هست وهمۀ ما درتهران بدنیا آمده بودیم وبه خاطر شغل پدرکه یک کارمند بود به شهراصفهان منتقل شدیم ؛اول قرار بود که 4 سال درآنجا بمانیم ولی به علت هوای سالم آنجا تصمیم گرفتیم که بیشتردرآن شهر سکونت  داشته باشیم وهمۀ با این موضوع مشکلی نداشتیم؛پدرهم به اداره اشان درخواست داد که مدت بیشتری درآن شهر اقامت داشته باشیم وآنها هم با درخواست پدر موافقت کردند.

خلاصه ما وقتی درتهران بودیم برادربزرگترم4 ساله وبرادردیگر3 ساله ومنهم 2 سال بیشتر سن نداشتیم که به همراه پدرومادرمان به اصفهان آمدیم؛تا اینکه همگی بزرگترشدیم وبرادربزرگترم فرشید به مدرسه رفت وآنموقع فرشید 7 ساله وشهاب 6 ساله ومنهم که اسمم سیاوش که 5 ساله، شدیم...ووقتی فرشید به مدرسه رفت منو شهاب که درخانه تنها شدیم وخیلی حوصلۀ مان حسابی سرمی رفت،چون ما سه برادر خیلی بهم عادت کرده بودیم ودوری یکدیگر را نمی توانستیم تحمل کنیم وتا آنروزیک ساعت هم از یکدیگردور نمانده بودیم ومدام بهانه می گرفتیم بطوری که مادرمان از دستمان کلافه شده بود وسر ما داد میزد وماهم وقتی فرشید از مدرسه به خانه آمد پریدیم بغل او وچون همۀ ما یکجورائی ازجسۀ کوچکی برخوردار بودیم بنابراین فرشید نتوانست وزن مارو تحمل کنه وهمه باهم نقش زمین شدیم وهرسه به گریه افتادیم وتازه مادر آمدو مارو از رو زمین بلندمان کرد.

یکروز که فرشید از مدرسه برگشت دیدیم با پول تو جیبی که از پدرهر روزبهش می داد یک بسته پفک خریده ودلش نیامده تنهائی آنرا بخورد ، بنابراین آنرا به خانه آوردوبین همۀ ما تقسیم کرد...حال حساب کنید مگردریک بستۀ پفک چند تا دانه بود،یک موقعها 9 تا وبعضی موقعها هم 10 الی12 تا دربسته بود...اگر 9 تا بود که خب نفری 3 تا واگر هم 12 تا بود نفری 4 تا به هرکداممان می رسید...حال اگر 10 تا بود که دیگر مکافاتی برای ما سه نفر می شد یعنی به هر نفر 3 تا میرسید ویکی هم باقی می ماند که آنهم درآخر آن یکدانه را بین سه نفرمان تقسیم می کردیم.

خلاصه ازآنروز به بعد کار فرشید شده بود همین که هروقت از مدرسه برمیگشت به خانه برای ما میخریدو بین سه نفرمان بطور مساوی تقسیم می شد؛یکبار هم یک بستنی کاسه ای با سه قاشق بستنی خریده بود...روز دیگریک فالودۀ کاسه ای گرفت وروزهای بعد به ترتیب بیسکویت،شکلات تخته ای،آدامس و...ما هم که انگارهرروزجشن گرفته باشیم (گل از گلمون می شکوفت)وفکر می کردیم مدرسه رفتن یعنی همین؛و وقتی هم که تابستان می شدو مدرسه ها تعطیل می شد منوشهاب حسابی دمق می شدیم چون دیگر از پول تو جیبی فرشید وآن خریدهای آنچنانیش خبری نبود وماهم که به اینجور ولخرجی های فرشید عادت کرده بودیم سر مادرمان غُرمیزدیم.

سال بعد فرشید 8 ساله شدو به کلاس دوم رفت وشهاب هم 7 ساله شدو به کلاس اول رفت ومنهم کههنوز وقت مدرسه رفتنم نشده بود و6 سال بیش نداشتم واینبار من تنها البته با مادردرخانه مانده بودیم ومادر سرگرم خانه داری می شدو منهم جز اینکه با اسباب بازیهای خودم تنهائی بازی بکنم چاره ای دیگر نداشتم وکمی هم غُر میزدم .اینبار پدرم هم به فرشید وهم به شهاب پول تو جیبی می داد وآندو هم وقتی از مدرسه برمیگشتند دوبسته خوراکی حال هرچی که باشد بین ما سه نفر تقسیم می شد ومنهم که نخودی بودم واز پول توجیبی خبری نبود واز این بابت راحت بودم واز سال بعد منهم به جمع آنها پیوستم.

این کار ما آنقدرادامه پیدا کرد که حتی درنوجوانی وجوانی هم به این تقسیمات عادلانه عادت کرده بودیم وحسابی سرمون تو حساب وکتاب وتقسیمات گرم می شد،بحدی که همۀ آشنایان از دوستان وهمسایه ها گرفته تا فامیل دور ونزدیک کار ما(زبان زد همه شده بود)ومدام می گفتند:این سه پسرخیلی خسیس شده اند نبادا(تنشون خورده به اصفهانیها) درصورتی که آنها نمی دانستند که ما ازخساستمان نبوده بلکه اقتصادی یا بهتر بگویم عاقبت اندیش بودیم ومی شود گفت:آینده نگرودور اندیش بودیم ؛ولی آنها تأبیردیگری در مورد ما سه برادر می اندیشیدند که از نظر ما اصلاً درست نبود،وهمین کار ما درآینده خیلی به نفع مان شد؛بطوری که هرسه برادر با هم وارد بازار کار شدیم وهرسه به قول معروف(هوای همدیگر را داشتیم)وحتی پدریک مغازه بوتیک برای ما خریداری کرد وهرسه مشغول کار شدیم؛البته روزها به دانشگاه می رفتیم و شبها به سرکارمان می رفتیم وزیاد هم آدمهای ولخرجی نبودیم ونیستیم ودرآینده هم نخواهیم بود.

فرشید در رشتۀ پزشکی وشهاب در رشتۀ حقوق ومنهم در رشتۀ هنر که درآخر کارگردان می خواستم بشوم...هر سه قبول شدیم وازآنروز به بعد هر کدام جداگانه در رشته های مخصوص به خود فعالیت می کردیم؛یعنی هر سه روزها فرشید به مطب وشهاب به دفترکارومنهم به سر صحنۀ فیلمبرداری می رفتیم وشبها دوباره با هم به مغازۀ بوتیک خودمان می رفتیم .

هر روز صبح که ما سه برادر از خانه خارج می شدیم هم همسایه ها وهم کاسب کارهای محل وقتی ما را باهم می دیدند می گفتند: ای وای بازاین سه تفنگدارها پیداشون شد.حال ما هم نمی دانستیم برای چه این چیزهارو می گفتند؟!...اگر بخاطر شر بودن بود که اصلاً ما آدمهای شری نبودیم واگر هم بخاطر زرنگی ویا هماهنگی در راه رفتنمان  بود...که آنهم از بچه گی (تو خونِ مان بوده) بهتر بگویم به قول معروف (ترک عادت موجب معرض است)ما هم از بچه گی عادت کرده بودیم که هرجا برویم باهم برویم...حتی هر سه باهم زن گرفتیم وهرسه در یک زمان ودر یک مکان(تالارعروسی)جشن گرفتیم وباز مردم می گفتند:نه خیر،اینا درست بشو نیستند باز هم خساست بخرج دادند وبخاطر اینکه خرج عروسی شان زیاد نشوددر یکجا ویک زمان جشن گرفتند ...اینها که از خسیسی دست اصفهانی هارو از پشت بستند،شایدهم از زرنگی اشان هست؛که البته از نظر ما سه نفر حرف دومشان بیشتر به دلمان نشست ...بله از زرنگی ودر واقع اقتصادی فکر کردنمان بوده وبس.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، خساست، سه، تفنگ، دار، سه تفنگ دار،  

تاریخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل اجتماعی)

پول،کار،ازدواج...البته اگرهمۀ اینها با هم باشد حرفی نیست؛بلکه خیلی هم خوب وبجاست،ولی موقعهائی پیش می آید که کارهست ولی ازدواج نمی شود کرد؛حالا این موضوع چه برای پسرها وچه برای دخترها فرقی نمی کند باز پیش می آید،اما یک موقعهائی هست که ازدواج جور می شود ولی کار نیست...والا این اصلاًعادلانه نیست آخه یکی نیست بگه خرج زندگی را چه کسی باید بدهد.

حالا یک موقعهائی هم هست که کار وازدواج هردو جفتو جورمی شود ولی 3 یا 4 ماه یا شایدهم بیشتر تأخیرحقوق پیش می آید حتی شده تا یکسال هم طرف حقوقی برای کارش دریافت نکرده ...حال اینو باید چی گفت؟!...

ولی یک موقعهای بخصوصی هم هست که همۀ اینها(پول وکار و ازدواج) بروفق مراد پیش می رود که اینهم خیلی کم پیش می آیدو... می شود گفت:این مورد برای همه کارساز نیست،پس می توان گفت: به قول معروف(آرزوبرجوانان عیب نیست)مگر اینکه این سه مورد(پول وکارو ازدواج)مثل تاس انداختن باهم جوردربیاید،مثل جفت شیش بشود ...البته اگر اینجوری پیش بیاید می گویند یا نصیب و یا قسمت ...این دیگه خواستِ خداست واگرهم جور درنیاید باز هم گردن خدا حساب می شود؛هیچوقت نمی گویند شاید خودمان کم کاری کرده باشیم ویا شاید رئیس مان برای جریمه کردن ما حقوق مان را کم داده و...چون خودشان ازبس بدنبال کار گشتند وبی فایده بوده بگویند:تقدیرمان اینطوری بوده وحتماًحکمتی درکار است...واگر کار پیدا می شد حتماً یک بلائی هم برایم نازل می شد...ویا بهانه های دیگر بیاورند که کار کجا بود؟!...همۀ اونهائی هم که کار دارند پارتی بازی می کنندو کار رو به فکو فامیلای خودشون می دهند...دیگه کاری برای ما بیچاره ها نمی مونه و...

بنظر من باید برای اینکه به هدفمان نزدیکتر بشویم باید بیشتر تلاش کنیم،یعنی اول کار بعد پول فراوان بعد مسکن ودرآخر اگرعمری بود ازدواج...الآن که خوب فکر می کنم بیشتر جوانها همه می خواهند همین راه را پیش بگیرند...ولی کو کار؟!...کوپول؟!...کومسکن؟!...و کوازدواج؟!...حال تا جوانها بخواهند به هدفشان برسند بقول معروف باید (موهاشون مثل دندوناشون سفید بشود)وآنقدر منتظر بمانند که این چند معضل بخودی خود حل شود واین هم چیزی است غیرممکن ؛البته ما که قدیمی ترهستیم وبه فرض مثال(چند پیراهن بیشتراز اونا پاره کردیم)یعنی درزندگی به تجربیات زیادی دست پیدا کردیم؛باید به آنها تا جائی که بتوانیم کمک کنیم تا آنقدرمنتظرنمانند...البته اگر خودمان در زندگی کم نیاوریم ...چون همانطور که همه درجریان امر هستید زندگی برای همه سخت می گذرپس چاره ای جزء تحمل کردن نداریم ...به امید اینکه بتوانیم برای جوانهای آینده سازان مملکتمان کمک حالی باشیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، اجتماعی، معضل، پول، کار، ازدواج،  

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 2 ::      1   2  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات