(زورگیری)

همانطور که همه درجریان امرکم وبیش هستید،زورگیرها درمملکت ما زیادشده قبلاً ها درکوچه ،پس کوچه ها زورگیری می کردند،ولی الآن درملع عام بدون هیچ ترس یاخجالتی زورگیری می کنند.مثلاً همین چند روز پیش جلوی چشم خودم بود، که درخیابان یه آقائی قلچماق کچل با آن سبیل ازبنا گوش در رفته ای را دیدم که جلوی یه خانومِ چادری راگرفت ومی خواست کیفش را ازش به زوربگیرد...منهم که به رگ غیرتم برخورده بود؛رفتم جلو که جلویش را بگیرم که یارو فهمید وگفت: چیِ داداش ؟...چرا اینجوری به ما نیگا می کنی؟...تا حالا توعمرت آدم حسابی ندیدی؟ منهم درجوابش گفتم: آدم حسابی دیدم ولی آدم ناحسابی مثل تو ندیدم. اوکه خیلی عصبانی شده بود گفت: هی یارو مواظب حرف زدنت باش ها!!...هیچکی نمی تونه به من چیزی بگه من کرونا دارم اگه یه قدم جلو بذاری یه پِخت کنم که ویروس کرونا رو بهت انتقال میدم ...امتحانش مجانیِ راست میگی بیا جلوتا نشونت بدم. منو آن خانومِ وقتی اینو ازش شنیدیم حسابی جا خوردیم و...ترسیدیم ولی من زیاد به روی خودم نیاوردم ،ولی خانومِ از ترسش کیف وزیورآلاتی که همراش بود را بطرف یارو پرت کرد وزود ازآنجا دور شد .بقول معروف((علی موندو حوضش)) بله من موندمو اون یارو . بعد پیش خودم گفتم: آخه مرتیکه به توچه مربوطِ که تو کار مردم دخالت می کنی؟...آخه ((توسرپیازی،ته پیازی))توروچه به اینکارا؟...آخه طرف بخشیدو رفت پیِ کارش مثل این شده که((شاه می بخشه،وزیرنمی بخشه))؛اگر برم جلو بخوام حق طرف وازش بگیرم که از این یاروِ کرونا گرفتم...اگرهم جا بزنم کهطرف فکر میکنه ازش ترسیدم!!...فوری فکری به ذهنم رسید پیش خودم گفتم :((سنگ مفت، گنجشک هم مفت))حالا ما یه پلتیکی بهش میزنیم یا میگیره یا نمی گیره امتحانش مجانیِ .گفتم: چی داداش مارواز چی می ترسونی؟... ((بالاتر ازسیاهی که رنگی نیست))...((مرگ یه بار،شیون هم یه بار))...من خودم همین چند لحظۀ پیش صد درصد کرونای خالص گرفتم و داشتم می رفتم پیش دکترکه قرنطینه بشم...حالا دیر که نمیشه ؛بیا جلو یه دست دوستانه ای به همدیگر بدیم...هرچی نباشه هم درد که هستیم،اینطور نیست؟!...از اون دست دادنها ودیده بوسی های کرونائی که ازخوشحالی آدم همنوعش را میبینه وذوق زده بالا وپایین می پرن ها...جون تو خیلی وقتِ دست به کسی ندادم دلم لک زده برای یه دست دادن ودیده بوسی جانانه...بیا داداش چرا معطل می کنی؟ بعد یواش، یواش رفتم بطرفش ودستم را دراز کردم برای دست دادن؛که یکهو دیدم...مردک با آن هیکل غول پیکرش کیف وزیورآلاتی که ازآن خانوم دزدیده بود با ترس ودادو فریاد بسیار آنها را بطرفم پرتاب کرد و((فرار رابرقرارترجیح داد)).

خلاصه که منهم فهمیدم که یارو دروغ گفته بود که کرونا داره وبا این کلک معلوم نیست چند نفر رو تلکه کرده بوده؛ آمدم جلو وتمام وسائلی که او دزدیده بود را از روی زمین برداشتم زیورآلاتش را داخل کیف گذاشتمو به دنبالِ آدرسی ،شماره تلفنی گشتموبالاخره به یک شماره که معلوم شد برای همسر خانومِ بوده زنگی زدمو آدرسِاداره اش را گرفتمو رفتم وسائلش را به همسر خانوم تحویل دادم ورفتم پیِ کارم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، زورگیری، طنز، خنده دار، سرقت، دزدی، خلاف،  

تاریخ : شنبه 24 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات