(شوخی با کرونا)

آقا رحیم یه جوان خوش تیپ و باکلاس وهمچنین آدم شوخ طبعی بود که مدام سعی می کرد باغ همه آنهم با ادب خاصی که در او سراغ می شد داشت برخورد می کرد و هیچ کس هم از او ناراحت نمی شد و با حرفهایش کلی همه را می خنداند.

یکروز تو صف بانک بودم که او آمد و با هم چاق سلامتی کردیم و بعد از کلی تو صف بانک معطل شدن چون رحیم خیلی عجله داشت و می خواست زدتر به سر کارش برود فکری به کله ا زد که خیلی شنیدنی و دیدنی بود ... البته چون من از قبل یعنی از بچه گی با خصوصیات اهپخلاقی او اشنا بودم و وقتی می دیم او آدم عجولی هست و اصلاً هم طاقت توصف وایسادن را نداشت بهانه ای می تراشید و می گفت: برید کنار رنگی نشوید و ویا برید کنار نفتی نشوید و همه زود خود را کنار می کشیدند و او هم با این ترفند می رفت جلی صف و به کارش رسیدگی می کرد و اینبار هم همینطر شد وقتی تو صف وایساده بود سریع مردم را کنار می زد و می گفت : ببخشید، برید کنار کرونائی نشید من کرونا دارم .

و تا این را گفت همه کنار رفتند وکلاً از بانک خارج شدند و حسابی آنجا را برای آقا رحیم قُرغ کردند و...حالا بشنوید از کارکنان بانک آنها هم از ترس از همان طرف یک در مخفی داشت و سریع از آنجا خارج شدند و منو اقا رحیم مونده بودیم که حالا چیکار کنیم ما موندیمو کارهای نا تمام بانکی ... بعد از چند دقیقه معطلی در بانک دیدیم و شنیدیم ماشین پلیس و ماشین آمبولانس آمد و جلوی بانک ایستادند انگار با یک جنایتکار رو برو باشند با بلندگو اعلام کردند که : دستهایتان را پشت سرتان بگذارید و بیایید بیرون ... و اطراف در محاصرۀ پلیس است. لطفاً به حرف ما گوش دهید و بدون هیچ خشونتی بیاید بیرون وگرنه...

هیچی دیگه با این شوخی آقا رحیم منهم گیرافتادم و به حرف آنها گوش دادیم و امد بیرن تمام اسلحه ها به طرف ما هدف گرفته شده بود ، مارو میگی  هرجفتمان رنگمان مثل گچ سفید شده بود و دیدیم دو نفر که ماسک و دستکشو لباسهای دکتری به تن داشتند آمدند جلو و ما را به قول خودشان دستگیر کردن و سوار امبولانس کردند و بردند به بیمارستانی که آدم های کرونائی قرنطینه بودند و از ما دو نفر آزمایشاتی گرفتند و فهمیدن که ما خیلی هم  سالم هستیم و به قول معروف هیچ مرگی امان هم نیست وبعد سریع ما رو آزاد کردن و ما هم از آنهم عذرخواهی کردیم و گفتیم : فقط خواستیم شوخی کرده باشیم و آنها هم ما را نصیحت کردند که تو این موقعیت دیگه شوخی نباید کرد و ما هم چون بچه های حرف گوش کنی بودیم قول دادیم دیگه شوخی نکنیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کرونا، شوخی، خنده دار، خنده، بانک،  

تاریخ : جمعه 23 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic