(شهر فرنگی)

یادم میاد آنموقع ها یه شهر فرنگی بود که تو کوچه ،پس کوچه ها می آمد و بیشتر ما بچه می رفیتم از اون حفره های کوچک که مانند دوربین برجسته ای بود که با چشمهایمان داخل آنرا تماشا می کریدم همه اش عکسهای رنگی زیبا از شهرها و کشورها و یا خانه های مجلل که فقط عکسها مال کشور خارجی ها بود و ماهم که تا آنموقع همچنین خانه ها و برجهای بسیار زیبا را در محله یا محلات دیگر یا خلاصه در کشور یا شهرهای ایران اصلاً ندیده بودیم ما را به تعجب وا می داشت و چنان گرم دیدن این عکسها می شدیم که در آخر صاحب شهرفرنگی به ما می گفت بسه دیگه وقتتان تمام شده و اگر می خواهید دوباره نگاه کنید باید دوباره پول بدهید ؛ و ما هم اگر پول داشتیم بهش می دادیم و اگر نداشتیم باید می رفتیم پی کارمون . حتماً می گویید شهر فرنگی چیه ... یه بشکۀ فلزی طلائی که بالای آن مانند گنبد و در کنارهای آن از دو طرف مانند مناره ها و چند حفره مثل عینک برجسته قرار داشت که این حفره ها در سه قسمت اصلی این شهرفرنگی وجود داشت و بیشتر بچه ها آنرا نگاه می کردند و بعضی موقعها هم بزرگترها به تماشا می نشستند و در این موقع صاحب شهرفرنگی با آن صدای آوازینش شروع می کرد به تعرف و تمجید از شهرهائی که در آن وجود داش و می خواند (شهر، شهر فرنگِ، از همه رنگِ)(بیا و تماشا کن که این شهر ها چقدر قشنگِ)...(اینجا رو که می بینی فلان شهر در پاریس و یا فلان شهر لندن و...) و چقدر این آوازها برای ما بچه ها دلنشین بود.

الان دیگر از آن شهر فرنگی ها دیگر خبری نیست . واقعاً الان صاحبان آنها چیکار می کنند؟ دیگه از کجا پول در می آورند ؟ آیا پیر شده اند یا مرده اند؟...و یا اینکه آن بساطشان را کجا گذاشته اند؟ حتماً دست فرزندان و نوه هایشان آنهم در انباریها دارد خاک می خورد، امیدوارم که خاطراتشان در دل مردم خاک نخورد، من هنوزم که هنوز دوست دارم از نزدیک آن عکسها را با آن صدای دلنواز صاحبان شهر فرنگی بشنوم ، یادشان بخیر و گرامی باد خاطراتشان.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، شهر، فرنگ، شهر فرنگی، شهر فرنگ، نوستالژی،  

تاریخ : پنجشنبه 22 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic