( صاحب اصلی)

همینطور که داشتم تو پیاده رو قدم می زدم  ناگهان جلوی پایم یک کیف جیبی مردانه پیدا کردم ... با خود گفتم: آخه این دیگه مال کدام بیچاره ای است . حتماً خیلی هم دنبالش می گردد ... تصمیم گرفتم صاحبش را پیدا کنم ... ولی تو این شلوغی تهران چطوری باید صاحبش را پیدا کرد... تو این فکر ها بودم که یهو یاد یه کتابی افتادم که یکماه پیش خوانده بودم. آن کتاب این بود(چهار اثر از فلورانس اسکاول شین) در آن چیزهای زیادی برای خوب فکر کردن و خوب عمل کردن و خوب پولدار شدن و... نوشته شده بود. یک نکته اش درباره این بود که فردی فقیر پولی پیدا کرد و آنرا خرج کرد و یعنی هم شکمش را سیر کرد و هم خانه ای برای خود خرید و بعد با مقدار دیگرش کاسبی راه انداخت . و از آن راه ثروتمند شد. پس نتیجه می گیریم اگرپولی پیدا کردی دنبال صاحبش نگرد . چون خدا خواسته این پول جلوی پای تو بیافتد، پس چرا این پول جلوی پای دیگران نیافتاده پستو محتاج تر از دیگران هستی و خواست خداوند بوده که این پول را تو پیدا کنی و با خیال راحت خرج کن . همینطور که داشتم به این چیز ها فکر می کردم یکهو یادم افتاد پارسال هم کیف پولی پیدا کردمو و چقدر هم پول زیادی بود و یک صبح تا شب فقط به دنبال صاحبش گشتم و با هزار مکافات پیدایش کردم و وقتی کیف را به او دادم ... خیلی خوشحال شد و سریع داخلش را نگاه کرد و شروع کرد به شمردن پول هایش که کم نشده باشد و من هم راهم را گرفتم که بروم ... که ناگهان همان صاحب کیف مرا صدا کرد و گفت: وایسا داداش...

من فکر کردم می خواهد ازم تشکر کند و مبلغ کمی از آن پول را به من بدهد برگشتم که بگم قابلی نداره ما این کارو برای رضای خدا کردیم و هیچ چشم داشتی به پول شما نداریم که ایشان گفت: ببین داداش 10 دسته 1000 ازش کم شده ... آخه نامسلمون این چه کاری بود کردی؟!و...

منو میگی از این بابت آنقدر ناراحت شدم که نگو و نپرس بهش گفتم : حالا بیا و خوبی کن...ببین داداش من از صبح تاحالا که که پاسی از شب هست من کارو زندگی ام رو ول کردم بخاطر جناب العالی که شما را پیدا کنم ... این جای تشکرت ... بابا تشکر نمی خوایم ... حداقل به ما تحمت نزن داداش ... خوبیت نداره و ...

خلاصه آنشب ایشون از من شکایت کرد و من هم یک شب در بازداشتگاه بسر بردم چون (( اومدم ثواب کنم کباب شدم))... بالاخره با شاهد ها یعنی همون کاسبکارهای محل موضوع را درمیان گذاشتیم و همه هم حق را به من دادند و معلوم شد این آقا کار همیشه اش اینست که با این کارهاش مردمو تَلَکِ می کنه و از آنها به ناحق پولی هم می گیرد و حسابی از این راه کاسبی می کند و مردم بینوا اگر شاهد نداشته باشند و پولی هم برای پس دادن نداشته باشند باید برودن آب خنک بخورند(زندانی بشوند)...

خلاصه که این قضیه اینجا تمام شد و یکبار هم یادم میاد که همین امسال یعنی 6 ماه پیش هم که کیف پر پول پیدا کردم ولی اینبار آنرا برداشتم برای خودمو حسابی باهاش خوشگذروندم آنهم بعد از 3 روز این خوشی تبدیل به مکافات شد یعنی خودمو خانواده ام مریضی سختی گرفتیم که علاجی نداشت ، بعد مادر من و مادر زنم برایمان دعا و نماز و نذر و نیاز پیش خدا کردند ... که نمی دونم اسمشو چی بذارم ؟! ... معجزه یا شفا...هرچی بود به خیر گذشت و از آن به بعد تصمیم گرفتم اگر پولی پیدا کردم به آن دست نزنم و همانجا رهاش کنم بره... ((این پولها خوردن نداره))...اینجور چیزها برای خارجی ها خوبِ نه ما مسلمانها که اعتقاد به خدا و پیغمبر داریم...

خلاصه کیف پول را روی زمین انداختم و رفتم پی کارم نه ثروت می خوام نه نفرین و نه زندانی شدنش را همین زندگیمعمولی و سالم برایم بس است.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، کیف، پول، پیدا، صاحب،  

تاریخ : جمعه 16 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic