(بیماری کرنا)

اگر راستش را بخواهید مردم دیگه دل ودماغ داستان خواندن وشنیدن ازبندۀ حقیر را ندارند تا دهان بازمی کنم که چیزی بگویم ؛خیلی رُک به من می گویند...نمی خواد حرف بزنی ماسکت را بذار...وگرنه همه از همدیگه کرنا میگیریم.

من ماندم خیلی آلودگی هوا وصوت کم نبود اینهم بهش اضافه شد ،خدا خودش بدادمان برسد؛چیزی نمانده بود که به من بگویندبرو ((کشکت را بساب))یا بهتر بگویند برو((ماسکت را بساب))آخه نمی گویند کدوم ماسک ،تو این دوره وزمونه کو ماسک ؟...حالا چه ارزان وچه گران وچه رایگان اصلاً پیدا نمی شه!!...

چند روزپیش دیدم همه بدون استثناء ماسک زده اند به جزء من...خب معلوم دیگه همه باید از شیر سلطان جنگل...اِی وای برمن چی گفتم، البته از کرنا سلطان چین باید ترسید.هرکی با کرنا درافتاد ور افتاد. انشاالله که این مریضی نصیب هیچکس نشود.

بله داشتم می گفتم که:وقتی همه را در این وضعیت اسف بار دیدم خدائی خیلی ترسیدم وپیش خودم گفتم:نکنه همه به این بیماری دچار شدند؟... وتنها من سالم موندم،حالا اونا در مورد من چی فکر می کنند؟...حتماً می گویند آخه این بنده خدا به کرنا مبتلا شده که بیخیال ماسک زدن شده؟...بنابراین از ترس اینکه بهم بهتانی ببندند سریع سوار اتوبوس شدم ،تاهرچه زودتر به خانه برگردم...اصلاً یادم نبود که می خواستم برای خرید مایحتاج خانه به بازار بروم؛در اتوبوس هم همه ماسک زده بودند.

بالاخره با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم...دیدم درخانه هم خانواده ام ماسک زده اند؛آخه تو این نیم ساعت که من از خانه خارج شده بودم چه اتفاقی افتاده بود که من ازآن بی خبر بودم،وچطوری واز کجا ماسک تهیه کردند؟...انگار فقط من تنها بودم که ماسک نداشتم؛ دراین هنگام دختر کوچکم دوان،دوان بطرفم آمد ویک ماسک به من داد وگفت:مامان اینو واسی تو نگه داشتم.

گفتم: کی اینو بهتون داده؟...بعد او گفت:مامان جون تا شما از در زدین بیرون بابا هم پشت سرتون رفت بیرون وگفت که می خواد به دیدن دوستش بره...وبعد از چند دقیقۀ دیگه برگشت خونه وبا یه عالمه ماسک ،راستی بعد که اینو به ما داد رفت که به دوستش یه سری بزنه.

منهم ازدخترم تشکر کردم وماسک را به صورتم زدم وبعد رفتم ودستم  را حسابی شستم ومشغول آشپزی ام شدم. همانطور که داشتم کار می کردم رفتم توفکرکه ،آخه یکی نیست بگه حالا در فضای بیرون خونه این بیماری(کرنا) وجود داره ،ولی ماکه داخل خونه هستیم چرا باید ماسک به صورتمون بذاریم؟...تازه چرا هرچی بیماری وارد کشور ما میشه؟...خب دیگه به این میگن((مهمان ناخوانده))،((اگراز دربیرونش کنیم از پنجره میاد تو)) ؛والا تو این سیاه زمستونی که همۀ درو پنجره ها هم که بسته است!!... وتازه همۀ ما هم که سالم هستیم!!...

الآن حدود یک هفته هم هست که تمام مدارس کشور تعطیل شده وآنهم فقط منوشوهرم بیرون میرویم ؛البته شوهرم برای کارش ومنهم برای خرید مایحتاج خانه.فکر کنم همۀ ما تا آخر زمستان تا وقتی که بهار نیاد از درخانه هایمان بیرون نیاییم!!...البته در خبرها اعلام کردند فقط یک هفته ولی اگر کرنا پیشرفت کند ممکن است این تعطیلات تا بعد از عید هم ادامه پیدا کند.امیدوارم که هرچه زودتر همۀ مردم از این بیماری (کرنا) خلاص شوند...منظورم اینه که در امان باشیم نه اینکه بمیریم؛اگر اینجوری پیش برود حتماً همه،چه بچه ها وچه بزرگترها چه آنهائی که در خانه وچه آنهائی که دربیرون از خانه کار میکنند تعطیل شوند و...امیدوارم که اینطور پیش نرود،وگرنه از کجا بیاریم که بخوریم تا نمیریم...اگر ازکرنا نمیریم حتماًاز بی آذوقه ای خواهیم مرد؛خدا بداد همۀ ما برسد.

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کرونا، کرنا، ماسک، بیماری، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات