(قسط درقسط)

زهره امراه نژاد

من الآن یک مهندس معمار هستم وخیلی هم درزندگی ام موفق بودم وهستم وخواهم بود. البته تا آنجا که یادم می آید؛ من موقعی که جوان بودم،زندگی ام  را از صفرشروع کردم؛یعنی من در رشتۀ معماری فوق دیپلم گرفتم. ولی بعلت کمبود کارمجبور شدم،بروم بنا بشوم ،وبه مرور زمان در کارم پیشرفت کردم بطوری که بعدها بعنوان اوستا معمارشناخته شدم .مدتها که گذشت درکارم آنقدر حرفه ای شدم که همه منو بعنوان مهندس ساختمان صدا می کردند ؛که این دور از واقعیت نبود.از آنموقعی که ازدواج کردم برای اینکه زندگی بهتری برای خانواده ام فراهم کنم تلاش بسیار کردم؛چون از اول زیاد پول وپله ای در اختیار نداشتم تمام اجناس خانه ام را قسطی تهیه می کردم؛از فرش وتلویزیون ورادیوگرفته تا مبل ومیزناهارخوری و...خریداری کردم. یعنی هرکسی منو می دید بهم میگفت: راستشو بگو آقا محمود لباساتو چی اینها روهم فسطی خریدی؟!...

منهم در جوابشون میگفتم:ای بابا بخدا اینارو دیگه نقدی خریدم. ولی با این حال کسی حرفم را قبول نمی کرد.تا اینکه یکبار تو تلویزیون در یک آگهی بازرگانی دیدم،که یک پیرمردی تمام اجناس خانه اش را قسطی خریده بود ،وچقدرهم به اینکارش افتخار می کرد. پیش خودم گفتم:ای بابا ،بازهم به من حداقل تو جوانی ام این چیزهارو قسطی خریدم؛پس من از این پیرمرد زرنگتربودم وزودتر به این فکر افتادم. حالا این پیرمرد رو بگو که چطوری می خواد در این سن وسال قسط این چیزهارو بپردازد.آیا عمرش کفاف می دهد؟!...یا اینکه اینارو باید بچه ها ونوه هاش پولش را بدهند.

البته اگر اینطوری باشه که حتماًبچه ها ونوه هاش آن خنده ای که در تبلیغ نشان دادند، روی لبشان خشک خواهد شد.آخه می دونید چرا اینو میگم...آنموقع که من جوان بودم واجناس قسطی ام را یکی،یکی تهیه می کردم ،تا همین چند هفتۀ پیش تازه قسطش تمام شد ویه نفس راحت کشیدم. تازه الآن با اینکه خانه را آنهم قسطی خریده ام وتازه قسطش تمام شده باز،به فکر این افتادم که یک ویلای بزرگ هم درشمال تهران بخرم...حداقل باید به فکر بچه هایم هم باشم. البته این راهم باید قسطی بخرم عادت کردم دیگه چه می شود کرد.((ترک عادت موجب مرض است))؛البته وقتی فکرش راهم می کنم ،اگر از همین فردا شروع کنم یعنی الآن که درسن 40 سالگی هستم این ویلا را بخرم؛قسطش 11 یا 12 سال طول خواهد کشید تا قسطش تمام شود وآنموقع من باید درسن 51 یا 52 سالگی باشم .البته اگر تا آنموقع با این خرجهای گرانی بتوانم دوام بیارم !!...آنموقع است که منهم مثل همین پیرمرد که تو آگهی تلویزیون بود که انشاالله 120 سال عمرکند،بچه ها ونوه هایم بقیۀ قسط آنرا پرداخت خواهند کرد...آنموقع است که منهم مثل ایشون خنده برلبهایم بنشیند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، قسط، بیست، تبلیغ، خنده دار، خنده،  

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات