(چه کشکی ،چه دوغی)

زهره امراه نژاد

یکروز تصمیم گرفتم برم به دوست قدیمی ام یه سری بزنم. حالا نگو این بنده خدا آلزایمر گرفته بود وتحت درمان بوده.منهم ازهمه جا بی خبررفتم که بهش سری بزنم.حالا گفتگوی من با او.

من میگم: میای بریم کوه؟...

اون میگه:کدوم کوه؟!...

من میگم: همون کوهی که پارسال رفتیم...

اون میگه:مثلاً کدوم سال؟!...

من میگم:همون کوهِ که رفتیم شکار پلنگِ...

اون میگه:کدوم شکار؟...کدوم پلنگ؟...

من میگم:همون پلنگِ که منوتواونو با تفنگ شکاری دخلشوآوردیم...

اون میگه:کدوم تفنگ؟...ما اونوکُشتیم؟...

من میگم:ای داد بیداد،تواصلاً مُخت تعطیلِ...

اون میگه:آی هوار کدوم مُخ ؟...کدوم تعطیلی؟...

من میگم:اصلاً ولش کن((خر ما از کُره گی دم نداشت))...

اون میگه:کیو ولش کنم؟...کدوم خر؟...مگه میشه خری دم نداشته باشه؟ً...

من میگم:فکر کنم در کابینتی باز بوده ،یا چیزی به سرت خورده که اینطوری شدی؟ً...

اون میگه:سر منو میگی؟ً...کدوم کابینت؟...چه چیزی؟...

من میگم:چه گرفتاری شدم از دست تو؟...

اون میگه:چی !!...گرفتارچی؟...از دست کی؟...

من که دیگه از دست اون خسته شده بودم دستم را روی دهانم گذاشتم وبه غلط کردن افتادم،ولی او دست بردار نبود ومدام ازم سوأل می کردو میگفت:کدوم؟...کی؟...کجا؟....

من پیش خودم فکر کردم که اگر یک دقیقۀ دیگه اینجا بمانم ،حتماً مُخ منهم تعطیل خواهد شد.پس ((فرار را برقرار ترجیح دادم)) وزود از او وخانواده اش که گیچ ومنگ به من نگاه می کردند از آنها خداحافظی کردم واز خانۀ آنها زدم بیرون،ودیگه((پشت سرم راهم نگاه نکردم)) وبقول معروف ((اگر کُلاهم ،هم بیافته اونجا برنمی گردم که برش دارم)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، کوه، پلنگ، آلزایمر، فراموشی،  

تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic