(من چی میگم اون چی میگه)

چند روز پیش که تو پارک درحال قدم زدن بودم ؛به یکی از دوستانم برخورد کردم؛اون آدم شوخ وبزل گوئی بود وبعضی موقعها هم یا حرفها را اشتباه برداشت میکرد ویا اگر متوجه حرف آدم می شد،با آن مخالفت می کرد گفتگوی ما به این شکل بود.

من میگم:حالت چطوره ،کاروبارت خوبه؟...

اون میگه:حالو کارو که نگو دلم چه خونِ...

من میگم:منظورت چیه؟!...حالت یا کارت؟...

اون میگه:حال که نگومریضم،کار که نگو، بیکارم ...

من میگم: سرت سلامت،خدا بزرگِ...

اون میگه:معلوم خدا بزرگِ،این مائیم که کوچیکیم...

من میگم:حالا بیا بریم به خونه...

اون میگه:نه بابا همینجا خوبه...

من میگم:وقت ناهارِ...

اون میگه: حالا وقت بسیارِ...

من میگم:چقدر بلائی...

اون میگه: چه دلربائی...

من میگم:دلت باشه شاد...

اون میگه:خدا به همرات...

من میگم:شدی ازم خسته؟...

اون میگه:نشو دلگیراز بنده...

من میگم:نه بابا راحت باش...

اون میگه: الآن عیال میشه دلواپس...

من میگم:حق باتو هست بس...پس برو خدا نگهدار...

اون میگه:پس تا روزدیگر، خدا نگهدار...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کلکل، گفتن، گفتگو، دیالوگ، بی کاری،  

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic