(دلقک بلند پرواز)

دلقک

درزمان های خیلی دور درشهربغداد پادشاهی زندگی می کرد ؛که مردم شهرش ازکارهای او درعذاب بودند؛اوهم مثل دیگرپادشاهان ظالم از مردم مالیاتهای فراوانی مگرفت،وهرکسی هم که با اومخالفت می کردو می خواست مالیاتش راندهد؛با ظلم سربازان او روبرو می شد.یعنی به دستور او آنها را یا زندانی می کردو شکنجه می داد ویا اینکه همانجا درجا کشته می شد،وازاین بدتراینکه کودکان چه دخترها وچه پسرهائی که بالای سن 8 سال را از خانواده هایشان جدایشان می کردوبه کاخ خود می برد؛وازدخترها هم بعنوان ندیمان برای همسران خود وبعضی دیگررا درآشپزخانۀ دربارخود به خدمت آنها می گماشت. از پسرها هم بیگاری می کشید.

هنگامی که پسرها به سن بلوغ می رسیدند؛بعنوان سربازان درکاخ خودش استفاده میکردوجنگیدن را توسط سربازان قدیمی تر به آنها تعلیم شان می داد ؛تا درموقع لوزوم ازآنها برای دفاع ازمملکت خود بهره بگیرد.هنگامی هم که دختران به سن ازدواج می رسیدند؛چه بخواهند وچه نخواهند باید به همسری پادشاه درمی آمدند؛این امر ادامه پیدا کرد.

تا اینکه افرادی جدید، چه پسران وچه دختران وارد کاخ شدند ؛دربین آنها یک پسرکه خیلی ضعیف بود وحتی نای راه رفتن راهم نداشت چه برسد به کار کردن؛یکی از سربازان اورا به پیش پادشاه برد.پادشاه هم که پسر ناتوان را دید دلش برای او سوخت.

همه فکر می کردند که حتماً پادشاه آن پسر رابه خانواده اش برمی گرداند،ولی اینطورنشد؛بنابراین رو به پسر کردو گفت:ببینم پسرک اسمت چیست؟...وچه کاری بلدی؟...

پسرک گفت:اسمم عبدو ست...ومن هیچ کاری جز خنداندن دیگران بلد نیستم...من بیشترلطیفه تعریف می کنم وبعضی موقعها هم ادای وصدای حیونهای جورواجورازخودم درمیارم.

پادشاه از حرف پسرک شاد شد وگفت:اینکه خیلی خوبِ،اتفاقاً همین یک هفته پیش تلخک دربار از فرط بیماری درگذشت ،وبعد ازآن کسی را پیدا نکردیم که جایگزین او باشد...پس ازاین به بعد توجای تلخک برای ما اداواطوار درمی آوری واگر نتوانی مارا بخندانی سرازبدنت جدا خواهیم کرد.

عبدو هم گفت:قربانتان گردم ازاین به بعد هرطوری شده سعی خودمو میکنم تا شمارا بخندانم...این باعث افتخارمن است.

عبدو از همان لحظه اولین کاری که کرد چند لطیفه برای پادشاه گفت وبعدهم بقول خودش صدا وادای چندتا از حیونها رو برای پادشاه در آورد؛اوبالاخره توانست نظر پادشاه را به خود جلب کند وحتی پادشاه به سربازانش دستور داد که اورا بهحمام برده ولباس مخصوص دلقکان را برایش آماده کنند وکمی هم غذا به اوبدهند تا ازگرسنگی جان نداده.

خلاصه عبدو روز به روز درکارش موفقتر می شد؛وهرروز که می گذشت ازآن بدن ضعیف ولاغر خبری نبودوهرروزچاقتراز روزقبل می شد.بطوری که وقتی وارد سالن بزرگی که پادشاه روی تخت سلطنتی اش لم داده بود شد که بقول خودش کارش را شروع کند ؛آنقدر شکمش گنده شده بود که حتی نمی توانست جلوی پایش را ببیند وهمیشه سکندری می خورد،ومثل توپ بزرگی روی زمین قل می خورد و بطرف پای پادشاه می آمد؛وپادشاه هم مجبور می شد با یکی از پاهایش جلوی قل خوردن اورا بگیرد؛تا به ظرف میوه ها وتنقلاتش برخورد نکند.

اینکار برای دلقک ما دیگرخسته کننده شده بود ومی خواست که روزی از کاخ فرارکند؛وبقیۀ عمرش را براحتی سپرکند؛ولی بیفایده بود چون او خیلی ترسو بود وجرأت اینکار را نداشت.

یکروز دلش را به دریا زدوپیش خود گفت:امروز بالاخره فرارمیکنم دیگه هرچی می خواد بشه ،بشه.

خلاصه آنشب تصمیم خود راگرفت وآرام وآهسته تا دم دروازۀ کاخ رفت ،ولی با آن هیبت بزرگ چطوری باید از جلوی سربازان رد شود؟!...در این موقع یکی از سربازان متوجه او شد وگفت: تواینجا چیکار میکنی؟...نبادا توهم مثل دیگران می خواهی از اینجا فرار کنی؟...انگار نمی دونی هرکی وارد اینجا بشه دیگه نمی تونه خارج بشه.مگر اینکه جنازه اش ازاین دربره بیرون دیگرهم با ما بحث نکن.

هرچی دلقک اصرار کرد بیفایده بود ؛حتی آن یکی سرباز هم به او گفت: آیا می دونستی؟... تلخک وچند تن از زنها ومردانی که می خواستند شبانه از اینجا فرار کنند چه بلائی به سراونا اومد...پس نمی دونی ...اونشب وقتی خواستند از اینجا فرار کنند همراه با آندو سرباز کشیک آنشب همگی به دستور پادشاه سراز بدنشان جدا شد ؛ما هم نمی خواهیم بخاطر تو سرمونو به باد بدهیم ...پس زودتر برگرد به اتاقت ودیگر حرف زیادی هم نزن.

دلقک ماهم که خیلی ترسو بود همیشه در رویا ی فرارازاینجا به سر می برد ولی کاری از پیش نبرد؛ودیگر بی خیال فرار شد وفقط در رویاهایش آزادی را می دیدوبس ؛ومثل تمام آن افرادی که به زور به آنجا آمده بودند بقیۀ عمرش را درهمان کاخ که بقول خودش مثلقفس طلائی بود به زندگی کسالت بار خود ادامه داد >پادشاه هم تا زمان مرگ خودش به ظلم هایش به مردم بیچاره ادامه داد.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، کوتاه، دلقک، بلند پرواز، رویا، بغداد،  

تاریخ : جمعه 11 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic