(کلید)

کلید

همین جوری که توکوچه درحال قدم زدن بودم ،وبدنبال سوژۀ مورد نظر خودم می گشتم؛یکهوصدای جرینگی از زیر کفشم شنیدم. صدا مثل فلزی بود که کشیده شده به سنگ فرش کوچه...اولش فکرکردم:نکنِ دوباره جیبم سوراخ شده وسکه هام روی زمین افتاده. بعد که دست تو جیبهام کردم واز سالم بودن آنها اطمینان پیدا کردم؛سریع به زیر پام نگاهی انداختم.دیدم یک کلید روی زمین افتاده ،پیش خودم گفتم:اینکه مال من نیست!!...چون کلیدهای من داخل یک جا سوئچی هست،و اصلاً هم شبیه هیچکدام از کلیدام نیست؛پس مال من نیست.

خواستم به راهم ادامه بدهم وبی خیال اون بشم؛ولی نتونستم فکرکردم: حتماً مال یه بنده خدائی هست،شایدهم براش خیلی مهم باشه !!...اونم حتماً یا ازدستش افتاده ویا ازجیبش ،شایدهم کلیدِ خونه،ماشین،مغازه ویا حتی گاوصندوقش باشه. خلاصه برگشتمواونو جوری که کسی متوجه ام نشود از روی زمین برداشتم؛ونگاهی بهش کردم ؛رویش اسم یک زن ویک مرد حکاکی شده بود دیگه اطمینان پیدا کردم کهاین کلید برای یک صندوقچۀ خاطرات آنهاست که براش هم خیلی مهم است.

پس سعی کردم صاحبش را هرطوری شده پیدا کنم. درآن نزدیکی یک سوپر مارکت کوچکی بود چند متر آنطرف تریعنی دست راستش هم یک سلمانی مردانه وآنطرف تریعنی دست چپش هم یک گل فروشی بود ومیشود گفت این کلید مذکورکمی آنطرفتر از گل فروشی یعنی نزدیک سوپر مارکت افتاده بود.

بنابراین تصمیم گرفتم پیشِ سوپر مارکتی برم واز او سوأل کنم .از صاحبش پرسیدم شما چیزی گم نکرده اید؟...واو گفت: مثلاً چی؟...منهم که خیلی زرنگ بودم گفتم: من یه چیزی پیدا کردم...ولی نمی تونم بگم؟...شما اگر چیزی گم کردید یا کسی اومد به شما گفت که گم شده ای داره به این شماره با من تماس بگیرید >خواستم بروم که یکهو یادم اومد یه نشونۀ کوچیک هم بهش بدم وگفتم:ببینم شما کسی رو به این اسامی می شناسید؟...آقایِ فلانی وخانومِ فلانی ...اوهم گفت: والا از اینجور اسمها زیادِ،از صبح تا شب هزارون نفر به همین اسمها میان ازم جنس می خرند ...فامیلیشونو میدونی ؟...شاید بشناسمش؛ ببینم نبادا روی همون شی ای که پیدا کردی نوشته ؟...گفتم:نه اصلاً ربطی به گم شده نداره فقط همینجوری پرسیدم.وراهمو گرفتم رفتم .انگار فهمیده بود که می خوام بهش کلک بزنم خیلی بی تفاوت شانه اش را بالا انداخت ودیگر چیزی نگفت.

وقتی از در سوپری آمدم بیرون کمی همان اطراف قدم زدم ؛منکه کاری نداشتم پس منتظر شدم ؛شاید خود طرف بیادودنبال گم شده اش بگردِ.چند لحظه ای گذشت ؛ولی خبری از کسی نشد گفتم بهتر برم یک سری هم به گل فروشی ویا سلمونی بزنم واز اوناهم بپرسم؛شاید یکی از آنها خبری داشته باشه .با لاخره رفتمو از اونا هم پرسیدم ولی کسی خبری نداشت.بنابراین چند دقیقه ای همان اطراف بازقدمی زدم .از آندور دیدم پیرمردی عصا زنان درحالی که مدام سرش پائین بود و انگار بدنبال چیزی می گردد به من نزدیک شد ومنهم از فرصت استفاده کردموازش پرسیدم که چی گم کرده؟...اوهم درجوابم گفت: آره جوون یک کلید صندوقچه ام که پر بود ازخاطراتم که آنهم عکسها ونامه های جوانی که بین منوهمسرمهربانم بود رو گم کرده ام وروی کلید هم اسم خودمو همسرم را دادم به کلید سازحکاکی کرده.وانموقعها که همسرم زنده بود هردو میشستیم باهم خاطراتمونو مرور می کردیم .همین امروز اومدم اول رفتم سلمونی به خودم سرو صفائی دادم بعد هم رفتم گل فروشی یک دسته گلی برای همسرم خریدم وبرگشتم خونه که صندوقچه رو بردارم ببرم سر مزار همسرم که دوباره باهم نگاهی بهش بندازیم که متوجه شده کلیدم نیست .تمام خونه روبهم ریختم ،ولی پیداش نکردم ؛پیش خودم گفتم شاید تو کوچه از جیبم افتاده !!...وتمام راه رو تا همینجا که صبح اومده بودم رو زمینو گشتم ولی پیداش نکردم .مگر اینکه برم یه سوألی از سلمونیِ وگل فروشیِ هم بکنم شاید اونا دیده باشنش.

بنده خدا اومد که بره من جلوشو گرفتمو تمام ماجرا روبراش تعریف کردم ؛چقدر خوشحال شد و وقتی کلیدرو بهش دادم با نگاهی به کلید اشک از چشمانش جاری شد ودستمالی از جیب بغل کتش که کمی هم رنگ رورفته بود درآورد واز زیر عینک ذره بینی که به چشم داشت اشکهایش را پاک کرد وهم ازم تشکر کردو هم دعایم کرد که این دعا برایم از صدتا سوژه بهتر بود ومنهم از او خداحافظی کردمو بطرف خانه رفتم که این داستان واقعی را برای شما بنویسم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کلید، دفترچه خاطرات، پیرمرد، پیرزن، داستانک،  

تاریخ : پنجشنبه 10 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic