(مادر فولاد زره )

مادر فولاد زره

منو خانواده ام به تازگی به این محله نسبتاً آرام آمده بودیم.بطوری که دراین محله همسایه هاش مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند؛یعنی محلۀ قبلی همسایه ها تو کارهمدیگردخالت می کردندومدام برای هم اشکال تراشی بوجود می آوردند؛ولی دراین محله اصلاً اینطوری نبود. می شد گفت که همسایه ها به کارهم کاری نداشتند و بقول معروف ((هرکی سرش تولاک خودش بود)).

 بطورمثال درهمین محله جدیدمان اگر همسایه ای دزد به خانه اش میزد وصدایش بلند می شد ویا اگرمریضی ناعلاجی می گرفت ودر آخربه مرگ ختم می شد کسی توجه ای به آن نمی کرد؛به قول پدرم که می گفت :((نه به آن شوری شورو نه به این بی نمکی ))نه اون محله خوب بود ونه این محله،خلاصه هفته ها بداین منوال گذشت وروزها به ماه رسید؛سر یکماه که ازآمدن ما به آنجا می گذشت؛یکروزجمعه که منو خانواده ام درحال استراحت بودیم با سرو صدائی که از کوچه به گوشمان رسید؛با تعجب به یکدیگر نگاهی کردیم وگفتیم:تواین محله هیچوقت ازاین خبرها نبود!!...شاید غریبه ای وارد این محلۀ ما شده وباعث سروصدا شده.همینطور هم بود؛بله یه همسایۀ جدید که دیوار به دیوار خانۀ ما بود که تازه همین امروزبه اینجا اسباب کشی کرده وکارگرها مشغول خالی کردن اسباب واثاثیۀ آنها بودند؛ البته خود کارگرها سرو صدائی نمی کردند بلکه خود صاحب خونۀ جدید بودند؛ چه آقاه وچه خانومه مدام سر،کارگرهای بیچاره داد میزدندو دستور میدادند؛آقاه میگفت:های یارو یواشترچه خبرتِ مبلها وصندلیها رواز بغل دیوار آهسته رد کن، نبادا روی دیوارها واثاثیه خطی بیافته وگرنه از پول خبری نیست وباید خسارتشو تا دینار آخر از حُلقومتون میکشم بیرون. خانومه هم از طرف دیگر میگفت:هی مردک یواشتر چته داخل این کارتونها چینی هست مواظب باشید نشکنِ وگرنه شوهرم (( دمار از روزگارتون در میاره)).

خلاصه که یکی آقاه میگفتو یکی خانومه؛تواین هیروویرییه پسر بچۀ تپل مپل که معلوم بود پسر این دو مردو زن هست ومیشه گفت 13 سالش هم هست؛مدام مثل پدرومادرش به این بنده خداها دستور میداد ودستش را هم از دو جیبش بیرون نمی آورد ؛واز این بابت به خودش افتخار میکرد که بالاخره حرفش پیش بزرگترها خریدار داره ؛ولی نمی دانست که آن بیچاره ها از ترس پدرو مادراوبود که هیچی به او نمی گفتند .پسر مدام فریاد میزد که:هوی با توام مرتیکه کوری یا کری نشنیدی بابام چی بهت گفت:مواظب باش،تازه مال بابات که نیست که هی به درودیوار میزنی!!...میخوای منم تو رو مثل کیسه برنج به درو دیوار بکوبمت وخردو خمیرت کنم ببینی چه مزه ای داره؟...چیه چرا اینجوری نیگاه میکنی؟... مثل((اسبی که به نعل بندش نیگاه میکنه شده)) چیه دعوا داری ؟...بیا جلو تا نشونت بدم ((چند مردِ حلاجم)).

چند لحظه بعد تازه نوبت دخترشون که معلوم بود 9 سالش بود با آن هیکل قناس که بدتر از خانواده اش بود از ماشین پدرش با فیس وافاده پیاده شد؛همانطور که دریک دستش عروسک ودر دست دیگرش یک آبنبا تی که از سرش بزرگتر بود وآمد که او هم حرفی زده باشد وگفت: آهای مردک بی سرو پا چرا مامان وبابامو داداشمو با اون چشمهای از حدقه در اومدت اونجوری چپ،چپ نیگاه میکنی؟...مگه((ارث باباتواز  ما میخوای))؟...سرت به کارخودت باشه حواستو جمع کن!!.

بعد اشوه ای آمدو یک لیس جانانه ای به آبنباتش زد وراهش را کشیدو رفت پیش مادرش که حالا در خانه بود وصدای فریادش گوشِ فلک را کر کرده بود؛پدرو برادرش هم از بیرون به سر کارگرهای بیچاره فریاد می کشیدند.

خلاصه که بعد از دو ساعت سروصدا وسخت کار کردن کارگرها کار به پایان رسیدو کمی آرامش به محله برگشت؛البته این موقتی بود ،خدا بداد ما برسد که ازاین به بعد آنها چه سروصداهائی راه بیاندازند!!... حتماًبرای جابجائی اثاثِ شان سر همدیگر دادوهوار راه میاندازند.

مطمئن ام حتماًاز فردا سرو صدای دعوایشان راهم باید تحمل کنیم ؛حالا خدا کنه به همسایه ها کاری نداشته باشند.چون درمحلۀ قبلی امان یک همچین آدمهائی بودند که مثل اینها سرهرچیزی با هم یا با همسایه ها قشقرق بپا میکردند وحسابی محله رو بهم میریختند؛ویا اینکه به همسایه ها می گفتند:چه خبرتونِ دیشب دعواتون بود ؟...دیشب محله رو گذاشتین رو سرتون!!...مردم آسایش از دست شما ندارندو...

درصورتی که خودشن ازهمه بدتر بودندوهیچوقت ایرادهای خودشونو نمی دیدند؛یا اینکه ماهی یکبار همۀ همسایه هاروتو یک صف ردیف میکرد ومیگفت: که چند تا از آقایون محله را از سرکوچه تا ته کوچه باید آشغالهارو در سطل زباله جمع آوری کنند؛بعضی از خانومها هم همه جارو جارو کنندو بقیۀ خانومها هم تمام کوچه را با آب ومایع شوینده بسابندو بشورند؛البته نظافت خوبه ولی نه دیگه اینجوری هرکس یه وظیفه ای داره ؛درستِ ما باید آشغالها رو درسطل زباله بگذاریم ولی بقیۀ کارها وظیفۀ رفتگر محله هست ؛البته فقط جارو کردن نه اینکه آب وشوستشودرکار باشه .

کاشکی خودشان هم دراین نظافت دسته جمعی شرکت می کردند نه اینکه یک گوشه بایستاندو دستور بدهند ونظاره گر بقیه باشند؛ حالا خدا کنه این همسایه جدیدِ مثل اون نباشه وگرنه دیگه کارمون زار میشه خدا به همۀ ما رحم کنه ...دیگه هیچکدوم از خانوادۀ ما تحمل این کارا رو نداریم.ولی فکر میکنم این خانومه که قیافه اش مثل ننۀ فولاد زره که تو فیلم امیر ارسلان نامدار بود باشه ومثل خود اون بدجنس باشه؛ ولی ما باز امیدمون به خداست که اونجوری نباشه.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مادر، فولادزره، فولاد، زره،  

تاریخ : سه شنبه 8 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات