(پاساژ)

صاحب پاساژ آقای حکمتیان که هروز رأس ساعت 7 صبح ،زودتر از کاسب کارهای دیگربه سرکار می آمدو کرکرۀ پاساژ را بالا می کشید، وتازه ساعت 8 صبح یکی،یکی مغازه دارها پیدایشان می شد؛البته آقای حکمتیان تا دوماه پی بجز مغازۀ پدر که آنهم چون پدر پیر شده بودو حوصلۀ کارکردن نداشت ومغازه را به اوسپرده بود؛وخود آقای حکمتیان ((آه دربساط نداشت))وبعد ازاتمام دانشگاه بدنبال کار میگشت ؛ وچون کاری پیدا نکرده بود پدرمغازه را به اوسپرد. نمی دونم بگم از بخت خوبش یا بخت بدش بود که به او خبر رساندن که تنها عمویش فوت کرده وچون زنش که چندین سال پیش فوت کرده بود وهمچنین بچه یا بهتر بگم وارثی نداشت ؛ وصیت کرده بود که تمام ارثش را ... که شامل خانۀ بزرگ در شمیرانات ودو ماشین شاسی بلند که یکی از آنها برای زنش ودیگری برای خود عمو بود ودو دهنه مغازه ای که در همین پاساژ بود به اوداد شود.

البته 2 سالی بود که عمویش بیمار بود ودر بستر خوابیده بود وپدراقای حکمتیان برایش پرستاری گرفته بود وگه گداری هم خودش وهم آقای حکمتیان به او سری میزدند .عمو 6 سالی از پدرش بزرگتر بود و این دو برادر هیچ فامیلی نداشتند ؛وهمیشه ایندو بودند که چه درجوانی وچه در پیری بداد هم می رسیدند. آقای حکمتیان خیلی عمویش را دست داشت وقتی خبر فوت او به گوشش رسید او درمغازۀ پدر بود ومشغول کار که یکهوبا شنیدن خبر از حال رفت وخدائی آنروز دوستش آمده بود بهش سری بزند وسریع بدادش رسیدوآبی بدهان او ریخت و بهوش آمد؛ومثل یک بچه زار ،زار زد زیر گریه؛ دوستش آرامش کرد.

خلاصه وقتی بهش گفتند که ارثی در کار است او خیلی ناراحت شدو گفت:مگه من چکار مفیدی برایش کردم ...نه قبول نمی کنم.

پدرش با اصرار زیاد او را راضی کرد که:این حق توست اون تو رو مثل بچۀ خودش می دونست پس باید به وصیتش عمل کنی وگرنه روحش درعذاب خواهد بود.

بنابراین او قبول کرد وتشیع پیکر عمویش را به خوبی برگذارکرد،به گفتۀ پدر اول تمام دارائی عمویش را فروخت وتبدیل به پولش کرد؛ بعد آنهم فقط دو مغازۀ عمو  که در همان پاساژبود،وهمچنین مغازۀ پدرکه آنهم درهمان پاساژبود برایش باقی ماند.

خلاصه که به غیراز آن 3 مغازه 10 مغازۀ دیگر هم بود وپدرآقای حکمتیان با مقدار پس اندازی که داشت روی پولهای پسرش که از برادرش به ارث رسیده بود گذاشت وبه پسرش گفت که کل پاساژ را از صاحبش بخرد، واز این به بعد او اجارۀ مغازه ها را به عهده بگیرد.

مغازه ها عبارت بودند ازپیرایش مردانه،بوتیک لباسهای مردانه وزنانه وبچه گانه،گالری کیف وکفش،سوپرمارکت،فروشگاه بزرگ موادغذائی ، داروخانه،لوازم تحریر،مغازۀ عطاری،مغازۀ شال وروسری،مغازۀ عطر وادکلن وآن 3 مغازه که برای پدر بود خرازی یا بهتر بگیم(نخ وسوزن وقیچی و...) و2 مغازۀ عمولوازم اسباب بازی وکلاً سیسمونی بچه درپاساژ بودوهمه یکجورائی مال آقای حکمتیان وخانواده اش بود.

خلاصه که همۀ کاسب کارها وقتی فهمیدند که از این به بعد باید اجاره را به آقای حکمتیان بدهند خیلی خوشحال وراضی بودند .چون دیگر آن صاحب قبلی خیلی آدم بداخلاقی بود وهمیشه با همه بدخلقی می کرد؛ ومدام کرایه ها را بقول معروف((دولا پهنا))حساب می کرد یعنی خیلی گرانترازجاهای دیگرمی گرفت؛ وچون کاسب کارها مشتری ها یشان دراین مدت بیشتر شده بود ؛نمی خواستند ؛آنجا را ترک کنند وبه جای جدیدتری بروند پس همانجا ماندگار شدند.اینجوری برای آنها هم بد نشد...چون دیگر صاحب پاساژآقای حکمتیان شده بود وبا آنها ارزانتر حساب می کرد به قول معروف((نون اینجا وآب اینجا کجا برند بعض اینجا)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، مشکلات، جامعه، پاساژ، ارثیه، ارث،  

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic