(خلوص نیت)

امروزسر کلاس که بودیم معلم ریاضی امان اعلام کرد:بچه ها فردا امتحان ریاضی دارید؛امروز کمی با شما کارخواهم کرد؛ولی بقیه اش را باید سرگروه ها با گروه هایشان کار کنند ؛آنهم وقتهای زنگ تفریح واگر نشد به خانه های یکدیگر رفته باهم درس کار کنید ؛نبینم تو درس کم کاری کنید وفردا رو امتحان تونوبد بدهید آنوقت من میدونمو شما.  بچه ها دستۀ گروهی اشان 5 تائی بود؛ولی درگروه ما فقط منو امیر دوست صمیمی ام بودیم.

خلاصه آنروزاز دفتر مدرسه با مادرم تماس گرفتم وماجرا را براش گفتم: ممکنِ 1 ساعتی دیرتربه خونه بیام چون باید برم خونۀ دوستم تا درس بخونم؛چون فردا امتحان ریاضی دارم . اوهم قبول کرد وگفت: تا هوا تاریک نشده وبابات نیومده خونه زودتر برگرد. منهم بهش گفتم: باش حتماً زود میام.

وقتی به خانۀ امیررسیدیم؛امیر کلید انداخت ودر را بازکرد وبا هم به داخل خانه رفتیم. وقتی وارد سالن پذیرائی شدیم دیدیم که مادرامیر در حال نماز خواندن بود؛ما هم برحسب ادب سلامی به مادرامیرکردیم؛او هم با ایما واشاره مثلاً جواب ما را داد؛من اولش متوجه نشدم منظورش چیست؟!...چون تا بحال اینجوری شو ندیده بودم که کسی سرنماز ادا و اصولی از خودش دربیاره وبا تعجب به امیر نگاه کردم وگفتم:مادرت چی گفت؟!...من اصلاً نفهمیدم!!...چرا دستش را مدام پشت سر هم تکان می داد. امیرگفت:هیچی بابا...داره میگه سلام خوبی؟. منهم گفتم: سلام خانوم مراد بیگ ...من خوبم شما چطورید؟...دوباره مادرامیر دستش را بروی سینه اش گذاشت و کمی سرش را دولا کرد وگفت:الله واکبر... بعد من به امیرگفتم: والا فهمیدم که خدا بزرگه ولی اینکه جواب من نبود!!...امیر که فهمیده بود من زبان اشاره را بلد نیستم برام ترجمه کرد که:میگه علیک سلام من خوبم تو چطوری؟... مامانت اینا خوبند؟... بنظر من امیر دیلیماج خوبی درآینده می شد البته فقط درزمینۀ عربی واینجور اشارات. منهم در جواب مادرش گفتم:اِی بد نیستیم ممنون ازلطفتون ...مادر هم سلام میرسونه...بعد منتظر جواب شدم. اودو دستش را برای قنوت گفتن بالا بردوسری تکان دادکه مثلاً خودش تشکری ازمن کرد؛من که از این بازی خوش اومده بود باز خواستم چیزی بگویم که امیرهولم داد وگفت:اِی بابا بس دیگه بازیت گرفته چقدراحوال پرسی میکنی اگه تا شب ولت کنن می خوای ((روده درازی کنی))هاومادرم هم ازتو سمج تر می خواد جوابتو بده...زود باش زودتربریم به درسمون برسیم.بعد رفتیم به اتاق امیر وخواستیم درس بخونیم؛ که یکهو دیدم مادرامیرسرزده وارد اتاق شدو حسابی بامن حالو احوال کرد ودیگر اشاره ای درکار نبود.خیلی خوشحال شدم که مثل ما حرف میزنه.مادرامیرگفت:بچه ها قبل از اینکه مشغول درس خواندن بشوید؛ زودتر دست ورویتان را بشورید وبیایید سر سفره که ناهار بخوریم.ما هم همین کار را کردیم رفتیم به آشپزخانه ومادرو خواهرکوچکتر وبرادربزرگتر امیر دور میز نشسته بودند ومنتظر ما بودند وبا آنها هم حال واحوالی کردیمو سرمیزنشستیم ومشغول صرف غذا شدیم.

بعد از آنکه غذا تمام شد ما ازمادرامیر تشکر کردیم ورفتیم که به درسهایمان برسیم. بعد از چند دقیقه ای که گذشت امیرگفت:من برم یه تنقلات وچای برای دوتامون بیارم؛ وازاتاق خارج شد.بعد از جند دقیقه ای که گذشت امیر با یک سینی که داخلش 2 استکان چای وظرفی که درآن مقداری بیسکویت ویک کاسه آجیل وشکلات بود برایمان آورد.

دیدم داره می خنده علتشو پرسیدم اوهم گفت:مادر دوباره سرنماز بود ازش پرسیدم چرا؟...با اشاره گفت :بس که شماها با هام حرف زدین اشتباهی خوندم ودوباره باید از اول بخونم و...دیگه سرنماز باهام حرف نزنید.

منهم به امیر گفتم:تو چطوری میفهمی که مادرت با ایما واشاره چی داره بهت میگه؟!...

امیرگفت:اِی بابا ما ازبچه گی تا الآن که 14 سالمون شده دیگه این زبونو فوت آبیم،ولی اگه یه غریبه این ادا واطوارهارو ازمادرمون ببینه اونهم مثل تو هیچ متوجه نمیشه وحسابی هنگ میکنه...دیگه از این مقوله خارج بشیمو به درسمون برسیم؛وگرنه فردا سرجلسۀ امتحان باید با ایما واشاره بهم تقلبوبرسونیم؛البته که برای من کاری نداره ،ولی تو بدبخت میشی باز میل خودتِ ،حالا دیگه ازشوخی گذشته حواستو بده به درس .وهردو مشغول درس خواندن شدیم.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، خلوص، نیت، نماز، اشتباه،  

تاریخ : پنجشنبه 3 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic