(ماشین پیکان)

در قدیم که تازه پیکان به بازارآمده بود وچمن این ماشین ساخت ایران بود همه برای آن ((سرودست میشکستند)) ،وهرکس که از این ماشین داشت یعنی آدم با کلاس وپولداری بود؛درصورتی که پیکان نسبت به ماشینهائی که از خارج کشوربه ایران وارد می شد ارزانتر ومقاومتر بود.ولی چون  این ماشین ساخت ایران به حساب می آمد ؛برای همگان باعث افتخار بود،وهمه می خواستند که یکی ازاین مدل داشته باشند؛ درآنموقع فروشش خیلی زیاد شد.

همانطور که همه می دانندبالاخره عمرهرچیزی یکروز به پایان می رسد؛اینهم مثل بقیۀ چیزهای دیگراز رده خارج شد؛البته کسانی هستند که با این وجودنمی خواهند از این ماشین دل بکنند حتی اگر اوراق هم باشد ؛با اینحال هنوز هم ماشینهای خارجی وهمچنین ماشینهای ایرانی بسیار زیبائی وارد وصادر به کشورایران ودیگر کشورها می شود ؛ولی هیچکدامشان به اندازۀ ماشین پیکان مقاوم نیست.

یکروز که مریض شده بودم ورفته بودم دکتر وبعد ازمطب دکترآمدم بیرون وخیلی هم خسته بودم.کنار خیابان منتظر تاکسی یا کرایه خطی بودم.یکهو دیدم دوستم محمود با آن ماشین پیکان زوار در رفته اش جلوی پایم با صدای قیژژژژگوشخراشی ایستاد؛منهم که منتظر تاکسی ایستاده بودمو خیلی هم خسته شده بودم دیگه برام فرقی نمی کرد که سوار چه ماشینی می شوم،فقط می خواستم تن رنجورم رو هرچه زودتر اول به داروخانه وبعد به منزل برسانم.

خلاصه تا محمود نگه داشت وگفت:سلام داداش صادق حالت چطور خوبی؟...کجا داری میری؟...بپر بالا می رسونمت.منهم ازخدا خواسته تا خواستم سوار بشوم دستمو بردم که دستگیرۀ درو بگیرم؛نمی دونم چی شد؟!...که دستگیره کنده شدو تو دستم موند،بعد با کلی کلنجار رفتن با آن سرجایش وصلش کردم وسوار ماشین شدم؛بعد که نشستم وخواستم در را ببندم دستگیرۀ بزرگش که مثلاً جای تکیۀ دست بود پیچو مهره اش شل شدو ((فقط به یک مو بند بود)) همینطورآویزون موند؛اینبار خود محمود با پیچ گوشتی که داخل داشپورت ماشینش بود؛ آنرا سفتش کرد و...بعد گفت:به امید خدا کمی مسئله حل شد تا بعد ببینم چی میشه...حال نگفتی کجا میری؟. منهم آدرس داروخانه را بهش دادم وازش تشکر کردم.

وقتی براه افتاد دیدم با هرگازیا ترمزی که می گیرد ،صداهای عجیب وغریبی که ازماشینش بلند می شود،تمام ماشین مثل زمین لرزه می لرزد وغرشی ترسناک مثل غرش شیر از خودش درمی آورد. خیلی  ترسیده بودم که نکند هرلحظه اسکلت ماشین ازهم جدا شود وما هنوز روی چهار چرخش نشسته باشیم وهرآن می رفت که اسکلت یا همان بدنۀ ماشین ازهم بازشود،تازه به هردست اندازی هم که می رسیدیم ما وماشین 2 متر به هوا می رفتیم وبعد محکم به زمین اثابت می کردیم؛ نمی دونم محمود حساب جاذبۀ زمینو نمی کرد که هرچیزی که به هوا پرت شود روزی به زمین برمیگردد؛خلاصه که سرتونو بدرد نمی یارم...با تمام این وجود تمام بدنم خوردو خمیر مثل خمیر پیتزا شده بود وحسابی کش اومده بود ...فکر کنم چند قسمت از استخوانهایم هم کمی جابجا شده بود؛بعد بهش گفتم: آخه مرد حسابی چرا این قراضه رو نمی فروشی ویکونه نو بخری که هم خودت راحت بشیو هم مسافرهای بدبخت بیچاره...آخه اونا چه گناهی کردن که باید با عذاب سوار این ماشین قراضه ات بشند...ببین محمود جون این ماشینت هم ((بوی نو شنیده))زودتر ازدستش خلاص شوتا((کاردست نداده))،((ازما گفتنو ازشما نشنیدن))،خود دانی قرار نیست تا دنیا،دنیاست برات کار کنه عمرش به پایان رسیده.

بعد محمود گفت:والا من از جوونیمبا اون اُخت(عادت کردن) شدم وتا دم پیری باید باهام باشه ما درد همیگر رو بهتر می فهمیم این بنده خدا ماشینمو میگم،از صبح که از خواب بلند میشه باید آبو روغنشو چک کنم وبعد با کلی کلنجار رفتن بهش تازه روشنش میکنم وبه امید خدا راه میافتیم برای((نون درآوردن،اونم از جنس حلالش)).تازه چند قدمی که از خونه دورمی شیم به پت،پت میافته وخاموش میشه واونوقت از مسافرها می خوام که اونو تا دم یک تعمیرگاه حل بدند؛تازه اش هم اگر مسافرها با انصاف باشند که اینکارو میکنن واگه غیر این باشند که خدا بدادم برسه...آخه اونم مثل من شده تا روزی 2یا 3 کیلودوا نخور خوب کار نمی کنهیعنی(( روزش، شب نمی شه)).

منهم گفتم:ای بابا خوب خودت هم می دونی این شده بلای جونت بازم ((دست از سرکچلش برنمی داری))؟...همینطور که داشتم برای محمود نطق می کردم دستمو بردم که با این ماس،ماسکش شیشۀ پنجره رو پایین بکشم ،چون داخل ماشین خیلی هوا گرم شده بود وداشتم از گرمای بیش از حد خفه می شدم؛که یکهو دیدم همون ماس،ماسکش کنده شدوتودستم قرار گرفت؛گفتم:وای خدای من حالا اینو چیکارش کنم ؟...محمود گفت:عیبی نداره این ازقبل شکسته بود وهمین دیروز دادم با پیچ وصلش کنند حتماً دستگیره مقاوم نبوده باید برم نو براش بخرم.

البته اگرلوازم یدکی اش پیدا شود،آخه چند روز پیش هم دستگیرۀ بیرونی وداخلی رو دادم عوضش کرده ویه دستگیرۀ دست دوم پیکان دیگه رو روی این نصب کرده؛ انگار خوب سفتش نکردند .گفتم:خوبِ خودت هم می دونی که این ماشین واست ماشین نمی شه ومدام برات خرج میتراشه وبقول معروف((خرج آفتابه لهیم کردن))پس دیگه خرجش نکن.دیگه به داروخانه رسیدیم؛با اینکه من همیشه وقتی آژانس یا تاکسی ویا کرایه خطی می گرفتم او را نگه می داشتم وکارهایم رو انجام می دادم وبعد به منزل می رفتم وکرایه اش هم برام مهم نبود با راننده حساب می کردم...ولی اینبار دیگه نمی خواستم دوباره ماشین او را سوار بشوم وخودمو عذاب بدهم وکرایه اش را همانجا حساب کردم اولش نمی خواست ازم کرایه ای بگیرد ولی با اصرار بیش از حد من بالاخره قبول کرد...خوب هرچی باشه باید کرایه اش را حساب کنه چون زندگی با همچین ماشینی خرج زیاد داره.

منهم به داروخانه رفتمو داروهایم را خریدم وبعد اومدم جلوی یک ماشین تاکسی مدل بالا را گرفتمو با خیال راحت سوار شدمو بطرف منزلم براه افتادیم .




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ماشین، پیکان، خراب، تعمیر، قراضه،  

تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات