(شب نشینی درجهنم)

زهره امراه نژاد

یاد میاد وقتی بچه بودم،پدربزرگم داستانهای زیادی برای ما نوه هاش تعریف می کرد؛ ازغول چراغ جادو،پری دریائی،دخترشاه پریون وامیرارسلان نامدار گرفته تا حسین کرد شب ستری و...ومخصوصاً این داستان حسین کرد شب ستری که آنقدرطولانی بود ما بچه ها وسط داستان خوابمان می برد وپدربزرگ هم بقیۀ داستان را برای شبهای دیگر می گذاشت، واین داستان حدود یکماه یا بیشتر طول می کشید ؛اونهم بستگی به خواب ما داشت که زودتر خوابمون بگیره یا دیرتر.

بالاخره داستان تمام شد وفردا شب یک داستان جدید شروع شد به اسم (شب نشینی درجهنم).اولش که این داستان را شروع کرد زیاد نترسیدیم ،ولی شبهای دیگرحسابی خودمونوباخته بودیم همینطور که از اسمش پیدا بود البته برای ما بچه ها خیلی ترسناک بود ؛ولی برای بزرگترها خیلی عادی بنظرمی رسید.اولش ما بچه ها پیش خودمان می گفتیم : چرا این اسمش ؟!...چرا شب نشینی دربهشت نباشه؟!...وهمه اش باید داستانهای ترسناک اونهم برای شبها که آدم می خواد با خیال راحت بخواب ...اونا فکر نمی کردند که بچه ها با شنیدن اینجورداستانها کابوس می بینند ،شاید هم خودشونوخیس کنند وشاید هم از ترس سکته کنند و...خلاصه داستان رو براتون می خوام تعریف کنم.

یک مرد خسیسی بود ،که درعربستان بدنیا آمده بود واز داردنیا یک حجرۀ نُقلی داشت یا بهتربگیم یک مغازۀ کوچک فرش فروشی داشت، وتوکارش هم خیلی خِبره (ماهر) بود،جونم براتون بگه این مرد که اسمش آمیرزا عبدالله بود ودر ضمن گفتم که هم خسیس بود وهم گرون فروش ؛ ازفرشها ی دستی وماشینی قدیمی وجدید گرفته تا فرشهای ابریشمی (زربافت)وگلیمو جاجیمو ...دربساطش پیدا می شد ،حتی فرشهای خیلی پوسیده ونخ نما وکهنه که آنها را از درو همسایه ها به قیمت ارزون می خرید وبه قیمت گرون به مردم بیچاره قالب میکرد. با اینحال بقول معروف((نون حروم ازگلشوراحت پائین میرفت ))،((مثل یه آب خوردن)) وبهش هم خوب می ساخت ؛حالا اگه ما باشیم یه نون حروم از گلومون پائین نمیره وخفه امون میکنه.

خلاصه این آمیرزا فقط برای مردم خساست بخرج نمیداد بلکه برای خودوخانواده اش هم همینطوربود؛ازخوردو خوراک گرفته تا پوشاک و...همیشه خود وآنها را درمضیقه قرار می داد ،وهمیشه همۀ آنها مدام بیمار وضعیف ورنجور بودند ؛آمیرزاهم هیچوقت برای خوب شدنشان هیچ اقدامی نمی کرد ومیگفت :خودمون خوب می شیم دوا وحکیم نمی خوایم پول بی زبونو بریزم تو جیب اونا که چی بشه؟...وبعد که مریضی آنها را از پا درمی آورد خودش به دشت وصحرا میرفتو دارو هائی که پدرو مادرش برای مریضی به او میدادند،آنها را پیدا میکرد ومفت ومجانی ((مفت باشه، کوفت باشه)) میچید وبرای خانواده اش می آورد وبه زنش میگفت که آنها را بجوشاند مثل دم کردن چای بعد بخورد همه بدهد که شاید شفا پیدا کنند. البته این داروها بعضی مواقع افاقه میکردو بعضی مواقع هم کاری از پیش نمی برد،ودرآخر هم کارشان حکیمو دارو می کشید.

یکروز که حال خودش خیلی وخیم شده بود ازهمان داروهای گیاهی البته از نوع سمی اش نوش جان کرده بود،درواقع خودش نمی دانست که آن گیاه سمی است ؛وقتی آنرا خورد اول احساس خواب آلودگی بهش دست داد ،بعد هم چشمانش سیاهی رفت وبعد ازآنهم سرش گیج رفت وهمۀ اینها را مدام برای زنش میگفت که چه حالتهائی برایش پیش آمده وزنش هم بهش میگفت که به پیش حکیم بروند ولی او مدام بونه میاوردو...بالاخره بیهوش شدو روی زمین ولو شد؛دررویایش دید که مرده است واول عزرائیل به سراغش آمد وبعد وقتی جونش را گرفت ،بعد به چند نفرکه درپشت سراوسرتا پا سیاه پوشیده بودند دستورداد که او را همینطورخوابیده بطرف یک سیاه چاله بردند واورا ازآن بالا پرت کردن به ته سیاه چال واو هم در راه که داشت بطرف نا کجا آباد پرت می شد مدام فریاد میزد معلوم نبود خواب بود یا بیداراو که بسیار ترسیده بود بالاخره به زمین آنجا افتاد وبا درد وآه وناله بسیار خودش را از زمین بلند کرد وبه اطرافش نگاهی کردودید،چند نفر را با زنجیر به دیوار بسته اند وتنشان خونینومالین هست ومدام ازدرد فریاد میزنند وبقیۀ افراد سیاه پوش که صورتشان دیده نمی شد آنها را شکنجه میدادند وبعد ازآن یکی،یکی آنها را بدرون آتش گداخته می انداختند وجزغاله می شدند؛ دیدن این صحنه برای هرکسی درد آور بود؛بخصوص برای آمیرزا که خودش می دانست چه ناحقی هائی درحق خودش وخانواده اش وهمچنین برای همۀ مردمی که با او در ارتباط بودند انجام داده. تا اینکه نوبت به او رسید بعد از کلی شکنجه های زیاد او را هم مثل بقیه بداخل گودال آتش انداختند وهمانطور که داشت درآتش می سوخت وجیغ میزد وکمک می خواست یکهو از خواب پرید .وقتی به اطرافش نگاه کرد دید از آنهمه عذاب خلاص شده کمی آروم گرفت .زنش  وحکیم بالای سرش بودند وداشتند به مداوای او می پرداختند انگار با خوردن آن سم تب شدیدی کرده بود ومدام درآن حالت هزیان می گفت و...

خلاصه وقتی حالش جا آمد از زنش وحکیم عذرخواهی کرد وقول داد که از این به بعد با همه بخوبی رفتار کندو دیگر خساست بخرج ندهد وزندگی خوبی را برای خانواده اش مهیا کند واز آن بع بعد او رفتارش با همه بهتر شده بود وحتی کاسب کارها وهمسایه ها وهرکسی که او را می شناخت از او راضی شده بودند ودر کل آن خواب او را ((از زمین تا آسمون ))عوضش کرده بودو با همه به مهربانی رفتار می کرد ؛حتی در فروش فرشهایش هم به همه تخیف ویژه می داد.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ترسناک، خسیس، وحشتناک، فرش، فروشی،  

تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات