(آموزش رانندگی)

زهره امراه نژاد

یادم میاد موقعی که 14 یا15 سالم بود،همیشه پدرم یک وانتی داشت که مدام با آن بارکشی می کرد؛ حال چه برای جابجائی اسباب واثاثیه منزل باشه یا بارمیوه وسبزی و...ازآن استفاده می کرد وموقع تابستانها که مدرسه هاهم تعطیل می شد مرا هم با خودش می برد تا به او هم کمک کنم وهم رانندگی یاد بگیرم مثلاً خودش((با یه تیردونشون می زد)) ومنهم که ازخدام بود که رانندگی آنهم بدون اینکه کلاسش را بروم وپولی از جیب بدهم خیلی بی دردسرازپدرم یاد می گرفتم ؛البته پدرم معتقد بود که آدم از نوجوانی باید همه کاری بلد باشد یعنی ((همه فن حریف باشه))، ومنهم که ((سرم درد میکرد برای همه فنی))،وتازه می گفت:پسرباید همه کاری بلد باشه اومدیوخواستی تو این اجتماع به تنهائی زندگی کنی اونوقت اگرازت بپرسن چه کاری بلدی؟!...بعد تو می خوای چی بگی؟!...بگی ببخشیدآقا من هیچی بلد نیستم ...چون ترسیدمالنگوهام بشکنه...اینطورنیست؟...تازه اومدیو خدائی نکرده من تو جاده تصادف کردمو هیچکس هم نیومد به ما کمک کنه...اونوقت تو نباید رانندگی بلد باشی تا منو نجات بدی وسریع به یه بیمارستان و...برسونی؟!. منهم کمی فکر کردمو گفتم:آره شما درست می گوئید ولی اگه پلیس جلومونوبگیره وبفهمه که من تصدیق رانندگی ندارم ...اونوقت کی می خواد منو وشمارو تو اون حال نجات بده؟...تازه من از رانندگی می ترسم؛همه اش فکر می کنم هرآن ممکنِ تصادف کنمو به یه ماشین ویا عابری بزنم ...بعد چه اتفاقی میافته اونموقعست که خودم درجا سکته کنم ؛بعد((خربیارو باقلا بارکن)) .بعد پدرم بهم اطمینان داد که :انشاالله که اتفاقی نمیافته،اگر حواستو خوب جمع کنی مشکلی پیش نمی یاد،دیگه با من بحث نکنو به رانندگی یت ادامه بده تمام. منهم با حرفهای او کمی دلگرم می شدم ،وبه رانندگی خود با حواس جمع ترادامه می دادم .اوائل خیلی برام سخت بود ومدام دست و پام موقع رانندگی می لرزید؛ولی بعد از مدتی که گذشت در رانندگی حرفه ای شدم وپدرم هم بهم گفت:حالا وقتشِ...الآن که به سن قانونی رسیدی برو امتحان رانندگی بده وبا خیال راحت تصدیقت را بگیر واز آن به بعد بدون ترس از پلیس و...بکارت برس؛البته از این به بعد تو در همه حال کمک من خواهی شد.منهم به پیشنهاد پدر اول رفتم کلاسهای آموزشی را گذراندم وبعدبا اولین امتحان رانندگی چه تئوری وچه عملی بقول دوستام یک ضرب قبول شدم وموفق شدم بلافاصله تصدیقم را بگیرم؛البته روزها به درس ومدرسه ام می رسیدم وشبها هم به پدرم درحمل بارکمکش می کردم وپدرم هم با خیال راحت سفارشات بارها را قبول می کرد ؛چون دیگر می دانست که من درهمه حال برای کمک کردن حاضروآماده به خدمت او هستم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرینی، آموزش، رانندگی، اسباب، بار، کشی،  

تاریخ : دوشنبه 30 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic