(گل وموش کور)

تازه گی ها نمی دونم چطورشده بود؟...که پدر ومادرم هرچقدر گل وگیاه درباغچه می کاشتند،اولش تا چند مدتی مشکلی پیش نمی آمد؛ ولی کم،کم بعد از اینکه گل یا گیاه بارور می شد؛یکهوساقۀ گلها ویا گیاهان باغچۀ مان جلوی چشمان حیرت زدۀ ما با سرعت به درون خاک کشیده وناپدید می شد؛ البته این موضوع نه تنها درباغچۀ خانۀ ما  بلکه درهمۀ باغچه های خانه های شهر مان پیش آمده بود،وهمۀ مردم اولش فکر میکردند ،ازفعل وانفعالات درون خاک پیش آمده ،برخی دیگر می گفتند: حتماً خاکش حاصل خیز نبوده ،بعضی دیگر هم گفته بودند:شاید به گیاه نورو یا آب ،وکود کافی نرسیده و...خلاصه هرکس نظری میداد؛در صورتی که اصلاً اینطور نبود وهمه می گفتند که ما حسابی به گیاهانمان می رسیم ؛این احتما لاً مربوط به چیز دیگری هست باید علت را پیدا کرد.

منو چند تا از دوستانم که این حرفها را از بزرگترهامون شنیده بودیم ؛تصمیم گرفتیم، یک راه حلی برای این مسئله پیدا کنیم؛البته ما بچه ها همیشه سعی میکردیم تواین مسئله های پیچیده کمک حال بزرگترهامون بشویم،ولی بزرگترها اینرا به فضولیِ(کنجکاوی) ما تلقی می کردند، اگر راستش را بخواهید بعضی مواقع کارمان خراب ازکار درمی آمد وبیشترموقع ها هم کارمان درست پیش می رفت.

خلاصه همه فکرهامونو گذاشتیم رویهم ؛بعضی از دوستام می گفتند: شاید شته یا کرم خاکی بزرگی زیر زمین هست، برخی دیگرهم می گفتند: حتماًکار کلاغها وکبوترهاست ،که دانه هارو قبل از اینکه رشد کنه اونارو از دل خاک بیرون می کشند و...منهم درجواب آنها می گفتم: نه هیچکدام از این چیزهائی که شما گفتین نیست،من فکر میکنم !...یه جور جونور موذی مثل موش صحرائی ،چیزی باشه وشایدهم موش کور ،چون آنها به گل وگیاه علاقۀ خاصی دارند؛مگه تو تلویزیون اون کارتون رو یادتون نیست که چجوری موش اومد وهمۀ گیاه هارو خوردش،البته یک موش نیست بلکه چندین موش هست که همه دریک زمان به باغچۀ همۀ خونه ها حمله میکنه وگرنه اگر یک موش بود اونم هرروز با این حجم زیاد چطوری می تونه این همه گیاه رو بخوره؟!...پس باید هرچه زودتریه کاری بکنیم .

همۀ بچه ها هم حرف منو تأئید کردند،وهمۀ بچه ها قرار شد نیمه شب امشب بطوری که بزرگترها ازاین عملیات ما باخبرنشوند؛دست بکار شویم ؛یعنی وقتی پدرومادرمون خوابیدند یواشکی از خانه بیرون بزنیم وبرای اون جانورهای خیالی که معلوم نیست چی هستند؟!...تله ای بگذاریم؛هرکدام از ما بچه هااز خانه های خودمان خوراکیهای جورواجور برای مثلاًموشِ آوردیم ومنهم یک هویج ویک سبد ویک تکه چوب ومقداری نخ باخودم بردم ؛مثلاً می خواستم با آنها یک تله درست کنم که تا موشِ اومد خورکیها روبخورد ،آن نخ را که یک سرش به چوب بسته بودم وسر دیگر نخ را که در دستم بود با خودم به پشت یک تکه سنگ بردم وبچه ها هم بدنبال من آمدند وهمگی در پشت آن تکه سنگ بزرگ کمین کردیم ومنتظرصید یا بهتربگم موش کور شدیم.

چند شبی کار ما شده بود همین هرنیمه شب برای گرفتن آن موجود خیالی گاهی به باغچۀ خانۀ ما ویا به باغچه های دیگر دوستان می رفتیم، وبالاخره  تو یک شب مهتابی چند ساعتی منتظر ماندیم ویکهو توی یه قسمت از باغچه که تاریک بود یه سیاهی دیدیم که ازدل خاک آهسته بیرون آمد وسرش را به آرامی به اطراف چرخاند، ومدام بو میکشید انگارفقطحس بویائی اش خوب کار میکرد ومتوجه ما شد؛ولی ما به روی خودمان نیاوردیم وسرجایمان بدون اینکه تکانی بخوریم همانطورساکت ایستاده بودیم؛اویواش،یواش بسوی طعمه رفت همان که درحال خوردن خوراکیها بود ،من سریع نخ را کشیدم وسبد روی موشِ افتاد وهمگی از اینکه اونو به تله انداخته بودیم خیلی خوشحا ل شدیم ومن آرام بطرف سبد رفتم ودستم را از زیرسبد بداخل بردم تا او رابگیرم ،ولی او زرنگی کردو دستم راگاز گرفت وفرار کرد بعد بچه ها همه به کمک من آمدند یکی سبد رویش می انداخت یکی با جارو تو سرش میزد ویکی دیگر هم با بیل افتاده بود دنبال موش وبالخره با هرزحمتی بود او را گرفتیم ودر قفسی زندانی کردیم ؛خلاصه با همین روش شبهای دیگر هم حدود 10 تا موش شکار کردیم وما دیگه احساس می کردیم چند شکارچی ماهر شده ایم ؛بالاخره درعرضِ دو هفته تمام شهر را ما بچه ها با همین کارمون پاکسازی کردیم واز دست شهردار هم یک جایزۀ نفیس مثل (جام طلا) گرفتیم وآنرا در مدرسه امان گذاشتیم ،چون اگه می خواستیم هرروز آن جام درخانۀ تک،تکمان به نوبت بگذاریم هم خراب می شد وهم برای بدست آوردنش با هم دعوا می کردیم ؛البته این از گفته های من نبود بلکه اینرا مدیر مدرسه امان به ما گفت وما هم بناچار قبول کردیم.

خلاصه شهردار هم تصمیم گرفت که آن موشها را به باغ وحش شهر تحویل دهد ،چون درآنجا بهتر به آنها رسیدگی می کردند ؛البته زمین آن قسمت که موش کورها بودند را سیمان کرده بودند ،که مبادا دوباره از راه زمین خاکی فرار کرده وبه شهر حمله کنند ودور تا دوراین لانۀ خاکی که برای آنها هم ساخته بودند سیم خاردار کشیده بودند که نه آنها فرار کنند ونه انسانها به آنها آسیبی برسانند.خلاصه شهر ما مثل اولش آباد شد یعنی همه دوباره درباغچه های خانۀ خود گل وگیاه کاشتند وهر روز بهتراز روز قبل می شد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، گل، موش، کور،  

تاریخ : یکشنبه 29 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic