(سه تفنگ دار)

من تو یک خانوادۀ چهار نفره بدنیا آمدم واز دو برادر دیگرم کوچکتر هستم،البته تفاوت سنی ما پسرها نسبت به هم یکسال اختلاف هست وهمۀ ما درتهران بدنیا آمده بودیم وبه خاطر شغل پدرکه یک کارمند بود به شهراصفهان منتقل شدیم ؛اول قرار بود که 4 سال درآنجا بمانیم ولی به علت هوای سالم آنجا تصمیم گرفتیم که بیشتردرآن شهر سکونت  داشته باشیم وهمۀ با این موضوع مشکلی نداشتیم؛پدرهم به اداره اشان درخواست داد که مدت بیشتری درآن شهر اقامت داشته باشیم وآنها هم با درخواست پدر موافقت کردند.

خلاصه ما وقتی درتهران بودیم برادربزرگترم4 ساله وبرادردیگر3 ساله ومنهم 2 سال بیشتر سن نداشتیم که به همراه پدرومادرمان به اصفهان آمدیم؛تا اینکه همگی بزرگترشدیم وبرادربزرگترم فرشید به مدرسه رفت وآنموقع فرشید 7 ساله وشهاب 6 ساله ومنهم که اسمم سیاوش که 5 ساله، شدیم...ووقتی فرشید به مدرسه رفت منو شهاب که درخانه تنها شدیم وخیلی حوصلۀ مان حسابی سرمی رفت،چون ما سه برادر خیلی بهم عادت کرده بودیم ودوری یکدیگر را نمی توانستیم تحمل کنیم وتا آنروزیک ساعت هم از یکدیگردور نمانده بودیم ومدام بهانه می گرفتیم بطوری که مادرمان از دستمان کلافه شده بود وسر ما داد میزد وماهم وقتی فرشید از مدرسه به خانه آمد پریدیم بغل او وچون همۀ ما یکجورائی ازجسۀ کوچکی برخوردار بودیم بنابراین فرشید نتوانست وزن مارو تحمل کنه وهمه باهم نقش زمین شدیم وهرسه به گریه افتادیم وتازه مادر آمدو مارو از رو زمین بلندمان کرد.

یکروز که فرشید از مدرسه برگشت دیدیم با پول تو جیبی که از پدرهر روزبهش می داد یک بسته پفک خریده ودلش نیامده تنهائی آنرا بخورد ، بنابراین آنرا به خانه آوردوبین همۀ ما تقسیم کرد...حال حساب کنید مگردریک بستۀ پفک چند تا دانه بود،یک موقعها 9 تا وبعضی موقعها هم 10 الی12 تا دربسته بود...اگر 9 تا بود که خب نفری 3 تا واگر هم 12 تا بود نفری 4 تا به هرکداممان می رسید...حال اگر 10 تا بود که دیگر مکافاتی برای ما سه نفر می شد یعنی به هر نفر 3 تا میرسید ویکی هم باقی می ماند که آنهم درآخر آن یکدانه را بین سه نفرمان تقسیم می کردیم.

خلاصه ازآنروز به بعد کار فرشید شده بود همین که هروقت از مدرسه برمیگشت به خانه برای ما میخریدو بین سه نفرمان بطور مساوی تقسیم می شد؛یکبار هم یک بستنی کاسه ای با سه قاشق بستنی خریده بود...روز دیگریک فالودۀ کاسه ای گرفت وروزهای بعد به ترتیب بیسکویت،شکلات تخته ای،آدامس و...ما هم که انگارهرروزجشن گرفته باشیم (گل از گلمون می شکوفت)وفکر می کردیم مدرسه رفتن یعنی همین؛و وقتی هم که تابستان می شدو مدرسه ها تعطیل می شد منوشهاب حسابی دمق می شدیم چون دیگر از پول تو جیبی فرشید وآن خریدهای آنچنانیش خبری نبود وماهم که به اینجور ولخرجی های فرشید عادت کرده بودیم سر مادرمان غُرمیزدیم.

سال بعد فرشید 8 ساله شدو به کلاس دوم رفت وشهاب هم 7 ساله شدو به کلاس اول رفت ومنهم کههنوز وقت مدرسه رفتنم نشده بود و6 سال بیش نداشتم واینبار من تنها البته با مادردرخانه مانده بودیم ومادر سرگرم خانه داری می شدو منهم جز اینکه با اسباب بازیهای خودم تنهائی بازی بکنم چاره ای دیگر نداشتم وکمی هم غُر میزدم .اینبار پدرم هم به فرشید وهم به شهاب پول تو جیبی می داد وآندو هم وقتی از مدرسه برمیگشتند دوبسته خوراکی حال هرچی که باشد بین ما سه نفر تقسیم می شد ومنهم که نخودی بودم واز پول توجیبی خبری نبود واز این بابت راحت بودم واز سال بعد منهم به جمع آنها پیوستم.

این کار ما آنقدرادامه پیدا کرد که حتی درنوجوانی وجوانی هم به این تقسیمات عادلانه عادت کرده بودیم وحسابی سرمون تو حساب وکتاب وتقسیمات گرم می شد،بحدی که همۀ آشنایان از دوستان وهمسایه ها گرفته تا فامیل دور ونزدیک کار ما(زبان زد همه شده بود)ومدام می گفتند:این سه پسرخیلی خسیس شده اند نبادا(تنشون خورده به اصفهانیها) درصورتی که آنها نمی دانستند که ما ازخساستمان نبوده بلکه اقتصادی یا بهتر بگویم عاقبت اندیش بودیم ومی شود گفت:آینده نگرودور اندیش بودیم ؛ولی آنها تأبیردیگری در مورد ما سه برادر می اندیشیدند که از نظر ما اصلاً درست نبود،وهمین کار ما درآینده خیلی به نفع مان شد؛بطوری که هرسه برادر با هم وارد بازار کار شدیم وهرسه به قول معروف(هوای همدیگر را داشتیم)وحتی پدریک مغازه بوتیک برای ما خریداری کرد وهرسه مشغول کار شدیم؛البته روزها به دانشگاه می رفتیم و شبها به سرکارمان می رفتیم وزیاد هم آدمهای ولخرجی نبودیم ونیستیم ودرآینده هم نخواهیم بود.

فرشید در رشتۀ پزشکی وشهاب در رشتۀ حقوق ومنهم در رشتۀ هنر که درآخر کارگردان می خواستم بشوم...هر سه قبول شدیم وازآنروز به بعد هر کدام جداگانه در رشته های مخصوص به خود فعالیت می کردیم؛یعنی هر سه روزها فرشید به مطب وشهاب به دفترکارومنهم به سر صحنۀ فیلمبرداری می رفتیم وشبها دوباره با هم به مغازۀ بوتیک خودمان می رفتیم .

هر روز صبح که ما سه برادر از خانه خارج می شدیم هم همسایه ها وهم کاسب کارهای محل وقتی ما را باهم می دیدند می گفتند: ای وای بازاین سه تفنگدارها پیداشون شد.حال ما هم نمی دانستیم برای چه این چیزهارو می گفتند؟!...اگر بخاطر شر بودن بود که اصلاً ما آدمهای شری نبودیم واگر هم بخاطر زرنگی ویا هماهنگی در راه رفتنمان  بود...که آنهم از بچه گی (تو خونِ مان بوده) بهتر بگویم به قول معروف (ترک عادت موجب معرض است)ما هم از بچه گی عادت کرده بودیم که هرجا برویم باهم برویم...حتی هر سه باهم زن گرفتیم وهرسه در یک زمان ودر یک مکان(تالارعروسی)جشن گرفتیم وباز مردم می گفتند:نه خیر،اینا درست بشو نیستند باز هم خساست بخرج دادند وبخاطر اینکه خرج عروسی شان زیاد نشوددر یکجا ویک زمان جشن گرفتند ...اینها که از خسیسی دست اصفهانی هارو از پشت بستند،شایدهم از زرنگی اشان هست؛که البته از نظر ما سه نفر حرف دومشان بیشتر به دلمان نشست ...بله از زرنگی ودر واقع اقتصادی فکر کردنمان بوده وبس.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، خساست، سه، تفنگ، دار، سه تفنگ دار،  

تاریخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic