کوچه محله ی ما

قسمت یازدهم

من در ادامۀ حرفم گفتم:یادم میاد مادرم خیلی طلا دوست داشت

او میگفت:اول زندگیمان که مستاجر بودیم هر ماه برای دادن اجاره خانه یکی از طلا هایم را می فروختم...وپولش را به پدرت می دادم ... تا روی پولی که از اداره اش می گرفت بگذارد تا به صاحب خانه بدهد... وتا آخر برج هیچ پولی نداشتیم که شکم مان را سیر کنیم ومجبور می شدیم که هر روز به خانۀ مادرشوهرم برویم ...

منم میگفتم:خب شما که پول نداشتین پس چجوری طلا خریدین؟!

اونم در جواب میگفت: سر خرید بازار پدرت یکمی پول پس انداز کرده بود ویه گردنبند،یه گوشواره و....خریدیم بعد هم تو عروسی... فامیل ها به من یه زنجیر طلا ،یه النگو ،4تا انگشترو2سکۀ طلا به من دادند...ولی حالا چی... حتی دریغ از یه انگشتر...

دیگه پدرم نتوانست برایش طلا بخرد واو حتی برای خرید خانه هم از دوست و آشنا پول قرض کرده بود ...که آنهم خدا را شکر توانست با پس اندازی که مادرم کرده بود تمام بدهیش را بدهد... خلاصه بعد از بیست سال مستاجری... صاحب این خانۀ 50 متری شدیم... وبعد از آن هم یه ماشین پیکان دست دوم خرید که همش تند،تند خراب می شد و سر از تعمیرگاه در می آورد و ...بعد هم آن حادثۀ کذایی پیش آمد و آنها ما را تنها گذاشتند ورفتند... وبقییه رو هم که خودتان بهتر می دانید...

پدر خوانده ام همانطور که اشک در چشماش حلقه زده بود گفت:

بهروز جون ناراحت نباش منو فریده هرکاری برای خوشحالی شما میکنیم دیگر فکرش را نکن...هر وقت خواستی بگو تا ببرمت خانۀ پدریت...

منم گفتم :همین حالا...چطورِ؟!...او هم قبول کرد وما آمادۀ رفتن به آنجا شدیم.

وقتی به آنجا رسیدیم انگار که خاطرات بچگیم زنده شد وتمامش مثل یک فیلم سینمایی جلوی چشمم نمایان شد.اول پدرم را به یاد

آوردم که یه گوشۀ اتاق نشسته بود وداشت تلویزیون نگاه میکرد

بعد به آشپزخانه رفتم ومادرم را به یاد آوردم که داشت آشپزی میکرد....وبعد خودم را به یاد آوردم که مشغول مشق نوشتن بودم ...وبعد دو خواهرم را به یاد آوردم که هردو باهم وارد اتاقم میشدند ودفتر مشقم رو پاره میکردند...ومن با عصبانیت

دنبال آنها میدویدم ...وآنها پشت مادرم قایم میشدند ...ومادرم هم

از اونا دفاع میکرد...ومنم چاره ای جز این نداشتم که اونا رو

ببخشم. در این فکرها بودم که فرشید مرا صدا کردوگفت: بهروزجون بیا اینجا عمویت آمده ...چی شده چرا ماتت برده

...تا من با عموت صحبت میکنم ...شما هم به کارتون برسید.

منو خواهرام اول به اتاق مادرم رفتیم تا آنجا که یادم میاد،مادر یه دفتر خاطرات داشت که اونو تو کشوی دراورش قایم میکرد

وما حق نداشتیم به دفترش دست بزنیم بقول خودش این خاطرات محرمانه اش در آن ثبت شده وهیچ کس نباید از آن خبردار شود

و وقتی هم که او یواشکی میرفت تو اتاقش میرفت سراغ دفتر خاطراتش ،و وقتی که آن را آهسته برای خودش می خواند بعضی موقع ها اشک میریخت وگاهی می خندید ومنم که پشت در وایساده بودم ویواشکی داشتم او را نگاه میکردم  و بعضی موقع ها هم بقول معروف فضولیم گل میکردو وقتا ای که مادرم در آشپزخانه بود یواشکی میرفتم تو اتاقش وتا میخواستم دفترش را باز کنم وبخوانم ،نمی دونم از کجا میفهمید وبقول معروف زود میومدو مچمو میگرفت خلاصه که هیچ وقت نتونستم دفترشوبخونم...ولی حالا دفترش جلوی روم بود،انگار دو دل بودم که بخونمش یا نه...که بیتاو بهاره گفتند چرا معطلش میکنی

زود باش بخون دیگه...باحرف اونا یه کمی دلم قرص شد وبقول

معروف دلو زدم به دریا ودفترشو باز کردم وخوندم.

مادرم تودفترش بیشتر از خاطرات کودکیش گفته بود،بعد هم از

خواستگارها ی که برایش آمده بود،بعد از ازدواجش با پدرمان،

بعد هم ازروزهای خوش  وسختیهایی که تو زندگی برایشان پیش آمده و....  

باخواندن آن منو خواهرام هم خوشحال شدیمو هم ناراحت، خوشحال به خاطر خوشی که داشتند مثل خانه ویا ماشین خریدن

ویا برای تولدما بچه هاو.... آنموقع ها که ما نبودیم وآنها وقت بیشتری داشتند که به گردشو تفریح شان برسندو چقدر شاد بودند ودر آخر گفته بود واینو زیاد تاکید کرده بود که اگه بچه ها نبودند آنها چقدر زندگی شان پوچو بی معنی میشد واز این بابت خدا را شکر میکردند که با وجود بچه ها هنوزهم شاد هستند (البته آنموقع که زنده بودند) .




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ناپدری، کوچه، محله، ما،  

تاریخ : دوشنبه 9 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic