کوچه محله ی ما

قسمت دهم

یک روز عموم با من تماس گرفت وگفت:

-       سلام بهروز جون چطوری خوبی؟

-       سلام عمو جون خوبم شما چطورید؟

-        بیتاو بهاره چطورند اونام خوبند؟

-       بله خوبند،زنمو وبچه ها چطورند؟

-       اونام خوبندو سلام میرسونند.از خودت بگو... دیگه چه خبر؟...پدرو مادر جدیدتون که شما رو اذیت نمیکنند ؟

-       نه بابا اتفاقاً اونا ما رو خیلی هم دوست دارند وهمیشه به ما محبت میکنند.

-       میخواستم بهت بگم که از آن موقع که صاحب پدر ومادر جدید شدید من مجبور شدم که موضوع را به اطلاع شرکت بابات برسونم اگه نمی گفتم ...آنموقع پرورشگاه به آنها میگفت وآنموقع کامون بیخ پیدا میکرد... واوضاع بدتر می شد. آنها هم گفتند:پس از زیرنظر شرکت خارج شده اند و

دیگر حقوقی دریافت نخواهند کردواز آن تاریخ به بعد دیگر حقوق بابات قطع شد... وفقط مانده ارث ومیراثی که از او برایتان باقی مانده ...که آن هم همان خانۀ50متری با لوازم خانه که اگر خواستید ...بیا اینجا  ودربارۀ آن یه فکری بکنیم...اگر خواستی آنها را بفروش واگر نه آنموقع یه فکری برایش میکنیم...گفتم اینو به خودت بگم بهتره... چون آنقدر بزرگ شدی که خودت بتونی تصمیم بگیری هر چی نباشه الان باید18 سالت شده باشه درست نمیگم؟!...

- بله شما درست می گید ولی اگه اشکالی نداره میخوام این موضوع رو با پدرم درمیون بذارم...

- البته... اتفاقا باید اینو بهشون بگی و نظرشونو بپرسی ...معلومه که بچۀ با ادبی تربیت کردند که آنقدر باکمالات شده ای که با آنها مشورت میکنی.

- عمو جون داشتیم؟! این چه حرفیه... ما از اول هم با ادب بودیم.

خلاصه موضوع رو به پدر ومادرم گفتم وآنها هم قبول کردند و پدر خوانده ام بهم گفت: البته این نظر منه ،بهتر نیست خانه واسباب ،اثاثیه اش را به کسی بدهی که نیازمند است آنطوری ثوابش هم به روح پدر ومادر عزیزتان برسد؟...چون شما که پیش ما هستید وما هم سعی میکنیم که شما در رفاه کامل باشید ...وهر کم وکاستی که داشته باشید ما برایتان فراهم میکنیم...باز خودت میدانی ...

ما از اینکه پدر ومادر با گذ شتی نصیب مان شده بود بسیار خوشحال بودیم وبه خودمان افتخار می کردیم وبدون درنگ پیشنهاد شو قبول کردیم و من گفتم:فقط یک چیز مانده... آنهم اینکه البته اگه اجازه بدین منو خواهرام میخوایم برای آخرین بار به آن خانه برویم وکتاب های پدر و نیز آلبوم هایمان ودفتر خاطرات مادرمان را هم برای یادگاری برداریم... از نظر شما که اشکالی نداره؟...آخه نمی خواهیم آنها را فراموش کنیم هر چی نباشه آنها پدر ومادر خوبی برای ما بودند...بااینکه آرزوهای زیادی برای خودشان داشتند... با وجود اینکه وضع مالی خوبی هم نداشتند... ولی برای رفاه و آسایش ما خیلی از خود گذ شتگی کردند... واز خیلی چیزها چشم پوشی کردند...

پدر گفت:البته ...شما هر وقت امر کنید من شما را به آنجا میبرم

خیلی خوشحالم که خدا فرزندانی فهمیده به ما اعطاع کرد...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، فرزند، خوانده، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 8 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic