کوچه محله ی ما

قسمت هفتم

کوچه محله ما

جعفرآقا رفت تو حیاط ...من از پشت پنجره به او نگاه میکردم،

او با مبایلش با کسی تماس گرفت وچند دقیقه ای مشغول صحبت بود وکمی ناراحت بنظر میرسید وبعد از اینکه تلفن را قطع کرد زنش را صدا کرد وهردو مشغول صحبت شدند؛از قیافۀ اقدس خانوم مشخص بود که خبر بدی شنیده وناراحت ومتحیر شده بود؛ پیش خودم گفتم: نکنه از پدرومادرم خبر بدی شنیده نکنه...

شوکه شده بودم پاهام حس نداشت وگرنه زود میدویدم تو حیاط وازشون میپرسیدم؛به هر زحمتی بود از جام پاشدم وآهسته بطوری که رو پاهام بند نبودم خودم را به حیاط رسوندم ،ناگهان

آندو متوجۀ من شدند مونده بودند چجوری موضوع را به من بگویند.

خلاصه که پدرومادرم تو اون تصادف لعنتی ...ازدست رفته بودن دیگه منو خواهرام یتیم شده بودیم... چیزی بدتر از این دیگه نمیشه.

***

همۀ فامیل برای مراسم خاکسپاری پدر ومادرم آمدند؛بعد از7

روز همه به خانه های خود برگشتند،جزء عمووخانومش وخاله وشوهرش وپدر بزرگ،آنها چندروزی پیش ما ماندند.

بهاره وبیتا خیلی بیتابی میکردند ولی من که بزرگتر از آنها بودم

سعی میکردم که با این وضعیت اسف بار که پیش آمده کنار بیام

وسعی میکردم دو خواهرم را هم آروم کنم ...آنها هر شب کنارمن میخوابیدن ...آنها فکر میکردند که ممکن منم اونا رو تنها بزارمو برم...ولی اونا نمیدونن که من بدون اونا میمیرم حتی نمی خوام لحظه ای از جلوی چشام دور بشن چه برسه که

بخوام اونا روترک کنم ...اصلا فکرش هم برام عذاب آور.

خلاصه که قرار شد پدر بزرگ هم با ما زندگی کند آن هم در خانۀ ما...به این صورت که هفتۀ اول خاله ام پیش ما بماند(چون

من باید درسم را تمام میکردم ونزدیک آخر سال بود وبه من انتقالی نمیدادند؛پس بنابراین ما نمی تونستیم که هر دفعه به خانۀ یکی از اقوام برویم ،همانطور که گفتم همۀ آنها در شیراز بسر میبردند وما درتهران بودیم) خلاصه که هفته های بعد نوبت عمو،عمه ها،دایی ها وخاله ها میشد که از ما نگه داری کنند...

مخصوصا پدر بزرگ که مریض حال هم بود وباید مدام دارو مصرف میکرد واگر هم حالش بد میشد باید او را به بیمارستان می بردند.

پدر بزرگ بعد از فوت مادر بزرگ وهمچنین مادر وپدرم که با فاصلۀ کمی از هم بود،دچار قلب درد شدید شد که آن هم آنقدر گریه وزاری کرده بودکه منجر به سکته قلبی شد ودکترها تاکید کرده بودند که نباید او را تنها بگذارند...تازه بعد از مدتی که از فوت خانواده ام میگذشت ،پدر بزرگم حالش بدتر شد با اینکه همۀ بچه هاش به نوبت هر کدام مواظبش بودند... او به مریضی آیزایمر هم دچار شد... به حدی که هیچ کس رو هم نمی شناخت و روز بهروز حالش بدتر میشد... بالاخره پدربزرگ رو تو بیمارستان بستری کردند...بعد از یک هفته پدر بزرگ مان هم دیگر دوام نیاورد واو هم مارو تنها گذاشت.

مراسم پدر بزرگ هم به خوبی انجام شد.نمیدانم  چه شد که  اقوام تصمیم گرفتند که ما را به پرورشگاه بفرستند،با اینکه تا آنموقع مخارج ما به عهدۀ عمویم بود که او هم خودش گفته بود که از حقوق پدرمان خرج مان را میدهد...اینطور که عمو برام گفته بود ...که بعد از فوت پدرتان من موضوع را برای رییس ادارۀ پدرتان توضیح دادم وآنها هم حدود یکماه حقوق پدرتان را قطع کرد ...بعداز طی مراحل اداری(قانونی) قرار شد هر ماه

حقوق پدرتان را به حسابتان بریزند وتا وقتی که ازدواج نکردید

ویا ادامۀ تحصیل میدهید این امر پابرجاست ودرغیراین صورت

حقوق تان قطع میشود.

خلاصه که هر ماه حقوق پدربه عمو داده میشد اوهم تمامش را خرج منو دو خواهرم میکرد...خدا را شکر که خانه برای خودمان بود ومثل بقیۀ فامیل ها اجاره نشین نبودیم...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، اجاره، نشین،  

تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1398 | 08:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic