(خود شکن آینه شکستن خطاست)

اینبار میخوام داستان هاجر خانوم فراش مدرسه امونو براتون بگم

که این خانوم بخاطر کنجکاویهاش چه ها که نکشید.

هاجر خانوم وشوهرش وچند بچه های قدو نیم قدش به علت فقر نتوانسته بودند که برای خود خانه ای تهیه کنند...بنا براین آنها در یکی از اتاقهای آنطرف حیاط مدرسه زندگی میکردند...وخرج زندگیشان را هم از همین راه (نظافت مدرسه)بدست میآوردند ...یعنی از حقوقی که

از مدیر ومعلمها گیرش میامد بود...چون اداره آموزش وپرورش

نمی توانست از عهدی مخارج بچه های مدرسه بر بیاید چه برسد به

اینکه بخواهد حقوقی هم برای فراش در نظر بگیرد...داشتم میگفتم که هاجر خانوم وشورش فراش بودند...وشوهرش علاوه بر اینکارسر ساختمانها هم بنائی میکرد...و ازاین راه امرار معا ش میکردند.

آنها باسختی زیاد روزگار میگذروندند.

یه روز منو دوستام زنک تفریح درحیاط مشغول بازی بودیم... که دیدیم 4 تا خانوم باصطلاح شیک پوش که معلوم شد که والدین بچه ها

بودند وارد مدرسه شدند ویکراست به طرف دفتر کار مدیر رفتند...

بعد از چند دقیقه ای که گذشت خانوم ناظم رفت پیش هاجر خانوم واو را هم با خودش به دفتر مدیر برد.

ما خیلی تعجب کرده بودیم...آنها با هاجر خانوم چیکار داشتند؟!...

مگه اون کار بدی کرده بوده؟!...او آنقدر مهربان بود که حتی(آزارش

هم به یک مورچه نمیرسید)؟!...یکی از بچه ها گفت(عا قبت خیاط هم

در کوزه افتاد) ماهم گفتیم: این چه ربطی به حرف ما داشت؟!...

یکی دیگه گفت: همچینا هم بی ربط نبود...هاجر خانوم هر دفعه شکایت ما رو پیش مدیر میکنه ومارو تو دردسر میاندازه...وحالا

نوبت خودش شداز قدیم میگن(چاه مکن بهر کسی اول خودت دوم

کسی)...یکی دیگه از بچه ها که خیلی تو هر کاری دخالت میکرد

گفت:اینکه ناراحتی نداره الان میرم ته توی قضیه رو در میارم...

منتظرم باشید...ورفت.

زنگ تفریح بعد همون دوستمان آمد آنهم با خبرهای بقول خودش

(توپ)...گفت:اگه بدونین چی شده!...(از تعجب شاخ در میارین)؟!...

-من یواشکی جوری که کسی نفهمه رفتم فال گوش وایسادم...خانوم مدیر...فراشو توبیخش کرد ...وبهش گفت:چرا اینکار رو کرده؟...

هاجر خانوم برای امرار معاشش حدود یکسالیه که برای نظافت به خانه این 4 تا خانوم با کلاس میرفته...ویه حقوقی بخورو نمیری از

اونا میگرفته...

درهمین موقع دوستم گفت(هر چقدر پول بدی آش میخوری)

-داشتم میگفتم :هاجر خانوم این کارهارو از آگهی استخدام در روزنامه پیدا کرده بود...وبرای کار به خانه آنها میرفته... وبعضی موقعها تو

کارشون هم دخالت میکرد...خلاصه که همه رو بهم میریخت...دخترو با مادر،زن وبا شوهر،پدرو باپسر به جان هم میانداخت البته این تقصیر خودش نبود او به اینکار عادت کرده بود...حتی طوری شد که

زندگی آن خانومو با خانومای دیگه مقایسه میکرد...چرا فلانی پرده

اطلسی داره ،یافرش زیر پاش ابریشمی ...ولی تو چرا نداری؟شوهرتو مجبور کن برات بگیره...واز اینجور حرفا...وبین این 4 خانوم اختلاف انداخته وآنها ازش پیش مدیرشکایت کردند و او هم قل داد که دیگر تو کار دیگران مداخله نکند.

یک هفته ای از این ماجرا گذشت تا اینکه یه روز دوستمان آمد پیشمون

وگفت:دیروز که داشتم از مدرسه میرفتم بطرف خانه یهو یادم آمد که کتاب ریاضی ام رو تو مدرسه جا گذاشتم زود برگشتم مدرسه دیدم یه

مینی خاور اومد تو مدرسه وهاجر خانومو شورش اسباب واثاثیه شان

را که بسته بودند آوردند گذاشتن تو ماشین وبعد از چند دقیقه ای که

گذشت آنها سوار ماشین شدندو رفتند...مگه چی شده بود؟!...

یکی از بچه ها گفت:من میدونم 2 روز پیش کهمدرسه تعطیل بود اومدم که به پسر خاله ام نشون بدم که کجا درس میخونم که دیدم ماشین پلیس اومد وهاجر خانوموکه دستبند به دستش بود با خود بردند...

بعد متوجه شدم آنجا که هاجر خانوم کار میکرد دزدی اتفاق افتاده وهیچکس جز هاجر خانوم تو خونه نبوده وهمه به اوشک کردند

در صورتی که دختر کوچک خانوم گفته بود بعد از اینکه مادرش رفته بیرون دائیش اومده وزود هم رفت...معلوم شده که برادر خانوم معتاد بود و وقتی جواهرات خواهرش را روی میز آرایشی میبیند وسوسه

میشود تا آنها رابا خود ببرد وبفروشد که سر بزنگاه تو طلا فروشی پلیس گیرش میاندازد...واو هم محبور میشود راستش را بگوید وهاجر خانوم هم که2 شب در بازداشتگاه بیگناه دستگیرشده بود با ضمانت

خانوم بخشیده میشود...ولی هاجر خانوم کهدیگر آبروئی برایش نمانده

بود از مدرسه وهمچنین کارش استفا میدهد وبه جای دیگر میرود.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: طنز، داستان، کوتاه، ضرب المثل، خود شکن آینه شکستن خطاست، آینه، خود،  

تاریخ : جمعه 9 فروردین 1398 | 09:51 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات