توجه                 توجه
زهره امراه نژاد
سلام
من زهره امراه نژاد هستم.
ضمن عذر خواهی بابت وقفه طولانی در قرار دادن پست ها در وبلاگ
اعلام می کنم که وب سایت جدید راه اندازی کردم
از شما خوانندگان عزیز که 
مطالب مرا هر روز می خواندید و نظر می دادید ممنون هستم 
و خیلی ها پیگیر مطالب جدید من شدن 
این آدرس وب سایت منه
با کلی مطالب جدید



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 11:25 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(مال بد بیخ ریش صاحبش)

یکروزهمینطورکه مشت باقر داشت برای بچه ها قصه می گفت ناگهان خر مشت باقر که تا آنموقع ساکت وآرام بود( با طنابی که به اوسارش وصل بود وسر دیگر طناب هم به درخت بسته شده بود)شروع کرد به عرعرکردن و جفتک پرانی...انگارکه ازچیزی یا حیوانی دیده وترسیده

شاید هم گرسنه یا تشنه اش شده بود...خلاصه بعدازکلی سروصدا کردن مشت باقر بطرف خرش رفت تا ببیند چه شده؟!...چند بار دور تادورخرش را حسابی نگاهی انداخت؛ولی هیچ چیز خاصی که باعث رم کردن خرش بشود پیدا نکرد...بعد برای اینکه خیال خرهم راحت باشه یه دست نوازشی به سر خر کشیدو او را آرامش کرد...بعد یکی از بچه ها که همون حسن فش،فشو که در داستان قبل گفتم که بچۀ شری بود ومدام چرت وپرت می گفت روکرد به مشت باقر وگفت:چی شده؟!...مشتی خرت ازت شیر می خواد...حیونکی طفل معصوم بچه عادت کرده بهت...ننه که نداره ...با اینکار خواسته بگه یه دست نوازشی هم سرما بکش...مشتی بد بارش آوردی ها!!...اینجوری لوس بارمی یادها...(از ما گفتن واز شما نشنیدن)...حالا خود دانید.

بعد مشت باقر با عصبانیت گفت: بچه انگارتنت می خاره ها!!...ببینم ازکی تا حالا تو زبون حیونارو می فهمی؟!...نبادا باهاشون فامیلی؟!... والا از تو بعید نیست...(ازتو دم بریده هرچی بگی برمی یاد).

حسن شروع کرد مثل مار فش،فش کردن ؛آخه وقتی عصبانی می شد زبونش میگرفتوبه فش ،فش می افتاد.

اختیارش دارید ش مشت باقرش...تا شماش بزرگتراش هستیدش وبا حیونا ش فامیلش جون ،جونیش هستیدش ...کیش به ماش کوچیکتراش اهمیتش مید ش.

مشت باقر که ازعصبانیت (خونش بجوش آمده بود)بی هیچ حرفی بطرف حسن رفت ویک چک آبدار ویک لگد جانانه ای نثارش کرد وحسن هم طبق معمول (فرار را برقرار ترجیح داد)واز آنجا کمی که دورتر شد دستی برای مشت باقر تکان دادو گفت:مشتی ایشاالله که با خرت خوش باشی وبپای هم پیرشین.

مشت باقرهم دیگر چیزی نگفت وبطرف بچه ها آمدویکی از بچه ها بهش گفت:خب مشتی خرت چه اش شده بود که انقدردادوهوارمی کرد ؟!...گشنه اشِ یا تشنه اشِ یا اینکه از چیزی ترسیده ؟!...شاید هم ماری عقربی چیزی اونو نیش زده؟!.

مشت باقر گفت: نه بابا جون هیچ مرگیش نیست فقط بعضی موقعها دلش برام تنگ میشه...ودلش کمی توجه می خواد وبس.

همون پسر گفت:تازه گیها اینجوری شده یا از اولش هم همینجوری بوده ...شایدهم حال که پیرشده دل نازکتر شده باشه اینطورنیست ؟!.

مشت باقرگفت:نه جانم این ازهمون وقت که کرۀ کوچکی بود با از دست دادنِمادرش وهمینطور دیونه شدنِ پدرش که سر به بیابون گذاشت ودیگه ازش خبری نشد به این روزافتاده...یعنی حسابی تک وتنها موند وجزء من مونسی دیگر نداردوبخاطر همین هم هست که می خواد بهش توجه بشه ومنهم همینکاروبراش میکنم ...به خوردو خوراکش میرسمو جاشو تمیز میکنم وبهش محبت میکنم...خلاصه هر کار که از دستم بربیاد براش میکنم.

بچه ها یاد یه خاطره ای افتادم که در مورد خرم هست الآن براتون میگم خوب گوش کنید؛یکروز که گندمهائی رو که بار همین خرم کردم که ببرم تو بازارشهربفروشم؛وقتی گندمهارو فروختم ...اونهم بعد از کلی چانه زدن به مشتری دادم...بعد که سرمو برگردوندم تا ببینم خرم در چه وضعیتی هست؛(چشمتون روزبد نبینه)دیدم که از خرم خبری نیست...هاجو واج وسط بازار مونده بودم که چه خاکی به سرم بریزم.

سراسیمه تو اون بازار به اون بزرگی بدنبالش گشتم واز هرکسی سراغش را گرفتم ...ولی هیچکس ازاوخبری نداشت حسابی کُفری شده بودم ...دیگه شب شده بود تصمیم گرفتم شب واونجا بگذرونم تا خرم را پیدا نکنم از این شهر بیرون نمی روم...بنابراین به یک مسافرخونه رفتم وشب را با ناراحتی به صبح رسوندم وبعد به بازار رفتم ودوباره سراغ خرم را از کاسبکارهای محل گرفتم ...ولی باز اذحار بی اطلاعی کردند...ومنهم که حسابی ناراحت وناامید شده بودم ؛اومدم کنار دیواری نشستم وسرم را بین دو پایم گرفتم وشروع کردم به گریه کردن وبه خود گفتم:حالا جواب ننه وبابامو چی بدم؟!...اونا نمی پرسند که خرتو کجا بردی؟...یا چه بلائی سرش آوردی؟...یا اینکه بگند نبادا فروختیش؟...اگه اینجوریِ پس کو پولش؟!...تواین فکرها بودم که احساس کردم یک چیزی مثل حیونی پوزه اش رابه سر ودستهایم میمالد وبعد عر،عری هم سردادزود سرمو گرفتم بالا ودیدم خود خرشِ صورتش را نوازشی کردمو اوهم با زبان بی زبانی خودش ازم تشکر کردو بعد هم از خجالتش سرش را به زیر انداخت ...انگار که فهمیده بود که چقدرمنونگران کرده؛بعد دیدم یک جوانی که به همراه خر من آمده بودو اوسارخرم هم دستش بود سرش را از خجالت پائین انداخت وگفت:ببین پسر جون...منوچند تا از دوستام خواستیم با خرت شوخی کرده باشیم وکمی بهش قند دادیم واونهم خوشش اومدو دنبال ما براه افتاد...و وقتی هم که فهمیدیم که دیگردیرشده بودو حسابی ازت دور شدیم ووقتی هم که به همونجا که از اول دیدیمش آوردیمش تو دیگر درآنجا نبودی وسراغتو از کاسبای محل گرفتیم ولی اونها هم نمی دونستند کجا رفتی ولی گفتند که فردا حتماً برمیگردی وما هم تصمیم گرفتیم که صبح به اینجا بیائیم؛بازهم ازتوعذرخواهی میکنیم امیدوارم که مارو ببخشید...اینهم خرت صحیحوسالم تحویل شما...

مشت باقرهم به آنها گفت:البته کاربدی کردید ولی چون اونو بهم برگردوندید می بخشمتون...ولی باید قول بدهید دیگر این کارو با حیونات بیچاره انجام ندهید...چون با اینکارتون هم منو وهم حیونِ بیچاره رو حسابی ترسوندید وهم اینکه خودتونوبه زحمت انداختید... البته همه که مثل من با جنبه نیستند...یه موقع اومدیو هم صاحب خر وهم خود خرِ از این شوخی بیجای شما درجا سکته کردندو...اونوقت خونشون گردن شما ست ها!!...

خلاصه داستان مشت باقر هم همینجا تمام شد تا داستانی دیگر خدانگهدار.




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، قصه، مش باقر، مثل، ضرب المثل، مال، خر،  

تاریخ : یکشنبه 24 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)


مشت باقر توی یک دهی که خیلی دورازتهران بود با مادرپیرش زندگی می کرد؛وازداردنیا یک خونۀ60 متری حیاط دار ویک مزرعۀ گندم که آنهم از ارث پدری بهش رسیده بود داشت...درضمن یک خر پیری هم داشت.

خلاصه که خرج خودش ومادر پیرش را ازفروش محصولشان که همان گندم بود بدست می آورد؛مشت باقرآدمی بود با چهره ای بامزه وخنده رو...او چه ناراحت بود وچه خوشحال باز قیافه ای جالب و دوست داشتنی داشت وهمیشه سعی می کرد دیگران را بخنداند ؛چون اوعقیده داشت که دنیا فقط دو روز وباید تو این دو روزخوش بود... و میگفت:(بزن برطبل بی عاری که آنهم عالمی داره)پس تا وقتی که آدم می تونه خوب وخوش باشه ،چرا باید بد وعبوس باشه وهم خودشو عذاب بده وهم باعث ناراحتی دیگرون بشه...

مشت باقر اوغات فراغت زیادی داشت البته بجزء وقت کاشت و برداشت گندم وهمینطورمراقبت ازمادرپیر وبیمارش هم بود؛موقع های دیگربچه های ده را دورخودش جمع می کرد وبرای آنها قصه های واقعی ویا داستانهای افسانه ای تعریف می کرد؛بچه ها هم خیلی از قصه های او خوششان می آمد وبا شورو هیجان بسیار به قصه هایش گوش می دادند.

یکروز مشت باقر که داشت برای بچه ها ازجنگ رستم با اژدهای دوسر تعریف می کرد،یکی از بچه ها که خیلی هم شر بنظرمی رسید هی مدام وسط حرف مشت باقر می پریدو هی ازاوسوألهائی( در رابط با رستم واسبش که همون رخش نام داشت وهمچنین اژدها)می کرد ورشتۀ کلام از دست مشت باقر در می رفت ومیگفت:کجای داستان بودیم؟!...

آن پسرشر که اسمش ملقب به (حسن فش ،فشو )بود گفت:ببینم مشتی این اژدها هِ کسو کاری نداشت مثلاً پدرومادرویا خواهرو برادری چیزی ...که بیان کمکش؟!...

بعد مشت باقر با عصبانیت وتعجب بسیاربهش میگفت:ببینم بچه سرتق توطرف کی هستی؟!...رستم یا اژدها...یه دقیقهزبون به دندان بگیر... ای وای برمن چی دارم میگم؟!...منظورم اینه که زبون به جیگرت بذار...اِ اینکه بدترشد(اومدم ابروشو وردارم زدم چشمشوهم کورکردم)  منظورم اینه که (دندان به جیگرت بذار)...میذاری بقیۀ قصه روبگم یا نه؟!...

حسن (دست بردار نبود) وگفت:ای بابا مشت باقر یه چی میگی ها... اگه دندان به زبون بذارم که زبونم قطع میشه!!...واگه زبون به جیگر بذارم که اینکه دیگه غیرممکنِ زبونم تا جیگرم خیلی فاصله داره چجوری بهش برسونم...تازه اش هم اومدی اینکار عملی شد ...اَه حتماً خیلی هم بد مزه میشه...حالم بهم خورد...واگر دندان به جیگرم بذارم  که اونهم نمی رسه واومدیو جور شد...اونوقت که جیگرم مثل جیگر زُلیخا سوراخ،سوراخ میشه که؟!...آخه مشت باقر جون چه حرفهائی میزنی ها(این باعقل جور درنمی یاد)تازه اش مگه من خام خوارم ؟!... اّ ه من که گوشت خام دوست ندارم وفکرش راهم میکنم حالم بهم می خوره ،چه برسه به اینکه بخورمش...مگه چیزقحطیِ.

مشت باقر که خیلی کُفری شده بود با غضب به حسن نگاهی کرد وگفت:میشه دیگه انقدر(روده درازی نکنی)وبذاری من بقیۀ قصه رو تعریف کنم؟!...

حسن با شیطنت بسیار گفت:ای بابا تو مارو چی فرض کردی ؟!...من که آدم غیرعادی نیستم که روده دراز باشم...اگه اینطوری بود که الآن بایدروده هام ازشکم یا ازدهانم بزنِ بیرون که وباید اونو تو دستام بگیرمو با خودم اینطرف واونطرف ببرم.

مشت باقردیگه طاقت نیاوردو بطرف حسن حمله ورشد وحسن هم که بچۀ تروفرزی بود پا به فرار گذاشت ومشت باقر هم برگشت پیش بچه ها وشروع کرد به تعریف کردن بقیۀ قصه ...بعد حسن ازآن دورها به مشت باقرشکلکی درآوردو چیزهائی میگفت که نا مفهوم بود.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش باقر، گو، خر، الاغ، بچه، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : شنبه 23 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(آدم بی حال)

اونسال روخوب به یاد دارم که وقتی مدرسه ها باز شد ما با چه شورو شوقی وارد مدرسه شدیم؛چون اول مهربود وبا بازشدن مدرسه هم دوستان جدید وهم معلمهای جدیدی درکلاس بالاتر پیدا می کردیم؛ آنروز اول که وارد کلاس جدیدمان شدیم را خوب بخاطر دارم ، تکوتوک ازدوستان قدیمی ام درکلاسمان بودند و...بقیۀ دوستان جدید بودند بعضی ازآنها گوشه گیر وبعضی دیگر پر جوشو خروش،بعضی کم حرف ووعده ای دیگرهم پُرحرف،بعضی مظلوم وبعضی هم قُلدُر کلاس به حساب می آمدند ودر کل میشه گفت که از همه فرقه ای در مدرسۀ ما یافت می شد؛ولی اینباربا هرسال فرق می کرد...یک پسر بی حال هم در کلاس ما دیده می شد که از نظر جسه ای خیلی لاغر اندام بود بطوری که می شد تمام اسکلت دنده هایش را براحتی شمرد؛ این پسرخیلی آرام وبی زبون(کم حرف) بود،او موقع راه رفتن خیلی آهسته وآرام قدم برمی داشت یا به قول بچه ها (حرکت اسلومیشنی داشت)وبچه ها برای مسخره کردنش پشت سرش راه می افتادندو ادایش را درمی آوردندو...اونه تنها اینجوری بود بلکه تو حرف زدن هم همینگونه(اسلومیشنی)بود؛اگر کسی با او حرف می زد باید ساعتها معطل می ماند تا از او یک کلامی بشنود یعنی هم آهسته وهم آرام کلمات را ادا می کرد به قول معروف(اگرشما از مورچه صدائی می شنیدید،ازاوهم صدائی می شنیدید)واین موضوع هم ما بچه هارو وهم معلمها رو کلافه می کرد وبرای همین بود که همه او را مسخره می کردند...بیشتر معلمها سعی می کردند،بجای اینکه درسها را از او شفاهی بپرسند ترجیح می دادند کتبی ازش امتحان بگیرند...اما اینهم یه دردسر دیگه داشت ،یعنی اگر ساعت امتحان از ما نیم ساعت بود ولی برای او حداقل 1 ساعت یا بیشتر زمان می گذاشتند و...چون او نه تنها درجواب دادن سوألها کُند بود بلکه تو نوشتن هم کُند بودو هم غلط املائی زیادی داشت واینهم یک معضلی بود.

یکروز معلم علوم تصمیم گرفت بجای اینکه اسکلت عروسکی که در آزمایشگاه بود با خود به کلاس بیاورد ...اینبارخواست ازاین پسر بیچاره استفاده کند...چون هم لاغربودو هم از دندانهای سفیدومرتبی برخوردار بود وکلاًبدرد کارمعلممان می خورد؛اول پسر را آوردَم میزخودش وگفت:علی اکبرجان لطفاً دهانت را باز کن تا برای دوستانت در بارۀ نظافت دهان ودندان توضیحی بدهم.

بعد یک مسواک تمیز وآکبندی از کیف خود درآورد جلدش را باز کرد وشروع کرد به مسواک زدن صحیح دندان پسرک وتوضیح داد که طرز درست مسواک زدن به چه گونه ای هست و...بعد گفت: حالا نوبت خوردن غذا هست که باید طرز درست جویدن لقمه را هم به شما آموزش بدهم ...وبعد یک لقمه ازپنیری که در یک ظرف بسته بندی شده استریل بود وهمراه با یک نانی که آنهم در یک کیسه فریزر که جداگانه بسته بندی شده بود را ازکیفش درآورد وبرای پسرک لقمه ای کوچک گرفت وبه او داد که خوب آنرا بجود...ما رو میگی همگی با دیدن این وضع دهانمان حسابی آب افتاده بود وبا حسرت وتعجب به او خیره شده بودیم؛وقتی لقمه را به دهانش گذاشت وبه گفتۀ معلم باید انرا چند بارآرام بجود...خب معلوم دیگه این همینجوریش(نزده می رقصه) چه برسه به اینکه بهش بگی آروم انجام بده!!.

همانطور که گفتم پسرک خیلی لاغر واستخوانی بود بطوری که وقتی درحال جویدن لقمه بود با اینکه لقمه کوچک بود هی از اینطرف به آنطرف لپش می رفت وبرآمدگی بزرگی را ایجاد کرده بود که ما هرآن فکر می کردیم که الآنست لپش جِربخورد بعد خیلی آروم لقمه را به دندان جلوییش هدایت می کرد ولبهای جلوی غنچه شده بودو همچین که فکر می کردید که الآنست رگ آرواره اش پاره شود...این لقمه مثل توپ فوتبال به اینطرفوآنطرف پرتاب می شد ودرآخربعد از کلی کلنجار رفتن با آن لقمۀ بیچاره آنهم با اَدا واَطواربسیارآنرا آهسته وآرام فرو دادبطوری کهلقمۀ برآمده وقتی داشت از گلوی باریکش پائین می رفت یک خط سیری را داشت طی می کرد...واقعاًاین از اسکلت عروسکی بهتر عمل میکرد ...فقط اگر گوشت وپوستش را درنظر نگیرید هیچ فرقی با اسکلت عروسکی نداشت تنها فرقش این جاندار بود وبس.

خلاصه که وقتی لقمه از گودی گردنش پائین رفت دیگر دیده نشد که به کجا رفت؟!...وچه بلائی به سرش آمدوچه مراحلی را برای هضم شدن باید طی کند ولی معلم همچنان برای ما مراحل هضم غذا را  بطور تئوری توضیح داد و دیگر نمی توانست آنرا کاملاً به ما نشان بدهد خدا را شکر که به خیر گذشت وبعد معلم گفت:خب بچه ها امیدوارم که خوب درس را فهمیده باشید واگر سوأالی دارید بگوئید.

یکی از بچه ها که خیلی شر بود از معلم پرسید:آقا اجازه ما هم مثل این دوستمون باید غذا را بجویم ...آخه اگه اینکار را بکنیم که چند روز غذا خوردنمون طول میکشه ...آخه تا غذا هضم بشه باید نوبت غذای بعدی را شروع کنیم ...اینجوری که مدام هم فکمون باید حرکت کنه وهم دندانهایمان زود خراب میشه ...چون دیگه فرصت مسواک زدن بین نوبت غذائی بعدی رو نداریم ...وهم حسابی خسته می شیم.

معلم گفت:البته این دوستتان زیاد از حد آروم این عمل رو انجام داد... ولی شما سعی کنید از این کمی تندتر انجام بدهید...اینجوری نه وقت خودتونو ونه وقت دیگرونو تلف نکنید وهمانطور که گفتید تا معدۀ بنده خدا بیاد عمل هضم را انجام بده نوبت وعدۀ غذائی شب یا روز می رسه ودیگر نمی تونه استراحت کنه وبه قول معروف مدام باید(کار خونۀ شکمتون مثل یک کارگر کار بکنه)اونهم بدون هیچ استراحتی اینجوری معده داغون میشه...تازه آنموقع است که تمام اجزاء بدنتان به حرف در بیایندوبگویند :که ای خدا کاری کن این بنده ات را روی دور تند کوک بشه ما مردیم از بس که شبو روز کار کردیم.




طبقه بندی: زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، طنز، زنگ، انشاء، آدم، بی حال، مدرسه،  

تاریخ : جمعه 22 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(بازرس)

اینبار مثل همیشه زنگ انشاء چه خوب وچه بد بالاخره گذشت؛ولی جالبتراینکه یکروزمدیر اومده بود وسرصف سخنرانی کرد اونهم درمورد اینکه قراراست 2 روز دیگه بازرس به مدرسه امان بیاید وچقدرهم تأکید داشت که:اولاً شما بچه ها بایدبیشتر به درسهایتان اهمیت بدهید وهمینطور موقعی که معلم تان سر کلاس درس میدهد بیشتر دقت کنید که همانجا زود درس را یاد بگیرید و همۀ اینهارو برای شب امتحان نگذاریدو...دوماً باید در رفتار وکردارتان نسبت به یکدیگربیشتر دقت بخرج بدهید یعنی با هم دعوا ومرافه نکنید وباهم مهربان باشید ...البته من همیشه به شما این حرفها را میزنم (ولی کو گوش شنوا)ولی ازتون میخواهم حداقل اونروز که بازرس به اینجا می یاد درست رفتار کنید که بگویند چه مدرسه خوبی هست وبعنوان مدرسۀ نمونه انتخاب شویم ؛ سوماً باید نظافت را هم در مدرسه رعایت کنیدو...

خلاصه که آنروز نیم ساعت در مورد همۀ اینها صحبت که چه عرض کنم بیشتربه نصیحت کردن ما گذشت وآنروزهیچ برنامۀ صبحگاهی مثل(تلاوت قرآن،سرود،نرمش صبحگاهی و...)اجرا نشد وفقط به سخنرانی مدیرگذشت وبعدش رفتیم سرکلاس.آنروز ودو روز بعدش هم البته زنگهای تفریح بنده خدا فراش مدرسه همراه با خانومش وبعضی از بچه های مدرسه به کمک هم درحال تمیز کردن مدرسه بودند از کلاس ها گرفته تا حیاط بزرگ مدرسه و...خلاصه به کمک هم مدرسه را حسابی آب وجارو کردیم.

آنروزکه قراربود بازرس به مدرسۀ مابیاید همه ازمدیر وناظم ومعلمها گرفته تا ما بچه ها همه درتکاپو بودیم و(سرازپا نمی شناختیم).

آنروز تا زنگ آخرمنتظرماندیم ولی بازرس نیامد بعد معلوم شد که ایشون مریض شده بودند وآمدنش به فردا موکول شد؛فردای آنروزهم منتظر او شدیم ولی باز بازرس نیامد وباز گفته شد که اینبارعیالش مریض شده ...یعنی تا یک هفته به همین منوال گذشت یعنی هرروز یه بهانۀ تازه ؛وبالاخره این تلسم شکسته شدو همان روزی که اصلاً در انتظارش نبودیم به مدرسۀ ما آمد؛آنهم با چه وضعی که خدا می داند... آنروزکذائی که معلمها وهمچنین دانش آموزان اصلاً حوصله درس دادن وپرسیدن وجواب دادن را نداشتندو...ومدرسه هم طبق معمول کثیف وبهم ریخته وهمچنین بچه ها هم درحال جنگ وجدل با هم بودند؛ مدرسۀ ما مثل میدان جنگ شده بود و...

آنروزوقتی بازرس آمد به کلاس ما معلممان از سرماخوردگی بی حال بود با ورود ایشون با بیحالی احترامی گذاشت وواز بچه های زرنگ درسهائی پرسید وفقط این بچه زرنگها بودند که آبرو داری کردند،بعد بازرس با رضایت تمام از معلم وهمچنین شاگرد دان کلاس ما تشکری کرد ورفت وبعد معلوم شد که بازرس از کلاس ما و دو کلاس دیگر راضی بوده ،وازبقیه کلاسها راضی نبود.




طبقه بندی: زنگ انشا،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، زنگ، انشا، انشاء، بازرس، مدرسه،  

تاریخ : پنجشنبه 21 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت درآینده می خواهید چه کارشوید)

زنگ انشاء شدو دوباره معضل انشاء نوشتن من شد؛آخه نمی دونم چرا باید درسی به این اسم وجود داشته باشد،البته هر بچه ای از یه درسی شکایت دارد،منهم از این انشاء متنفرم وهر دفعه سعی میکنم به مغزم فشار بیارم تا بتونم انشاء بهتری بنویسم که دیگه حرفی توش نباشه... ولی نمی دونم چی میشه که درآخر کارم خوب ازآب در نمی یاد و حسابی معلمم رو از خودم نا امید میکنم ؛اینبارهم سعی میکنم که بهترش کنم پس شروع میکنم.

اگر از من بپرسید جوابم اینه که وقتی بزرگ شدم می خواهم یه مخترع بشوم...ولی بابام میگه با این درس خوندنت هیچ امیدی نیست؛منهم هرچه بیشتر تلاش میکنم کمتر به نتیجه می رسم...حتماً می گوئید چرا ؟...آخه معلم هنرهردفعه که به ما می گوید یه کاردستی درست کنید هربار با کاغذهای باطل از دفتر های مشق خودم وخواهرم وبرادر بزرگترم ویا جعبه های شیرینی و...یا ماشین یا خونه ویا ابزارهای جنگی مثل(شمشیر،نیزه،گرز و...)می سازم وهر بار هم معلم ایراد میگیره ویه پس گردنی جانانه ای بهم میزنه ومیگه:آخه این چه کاریِ ؟!...تو با این اختراعاتت می خواهی مردم رو به جون هم بندازی؟!... این که نشد کار...اینجوری پیش بری درآینده یه فرد بدرد نخورازآب درمی یای!!...تو اینو می خوای؟!...

منهم سرمو از خجالت می اندازم پائین و قول می دهم چیز بدرد بخوری درست کنم ولی نمی دونم چرا آخرش به این وسائل جنگی تبدیل میشه!!...بعد هم به معلم قول دادم که درآینده دکتر،مهندس ویا معلم بشم  وباز بزرگترها بهم میگن با این درس خوندنت هیچی نمی شی وبا این حرفشون حسابی بهم امید می دهند...بابام که میگفت: تو اگه دکتربشی آدمهارودرجا می کُشی...اگر مهندس بشی ساختمونهائی رو که تو پیِ شونو میریزی آنقدر شل و ول که با یه فوت(پس لرزه یا زلزله)ازهم می پاشه ونتیجه چی میشه؟!...اگه گفتی؟خب معلوم دیگه باز با این کارت مردم رو بکُشتن میدی!!...واگرهم معلم بشی خدا بداد شاگردات برسه که بخواهند ازتودرس بگیرند فکر میکنم اونها سراز دیونه خونه در بیارند وعاقبت توهم سراززندان دربیاری ...چون والدین اونا ازت شکایت می کنند...واینهم از مخترع شدنت که اونهم باز به جون مردم ربط پیدا میکنه...بنظر من بهتر ترک تحصیل کنی تا همۀ مردم درامان باشند واگرهم درستو خواستی ادامه بدی فقط مدرکتو که گرفتی برای افتخارماوخودت به دیوار قابش کنوپُزشو بده... این جوری هم خودت وهم همۀ مردم سالم می مانند.

حالا واقعاًنمی دونم می خواهم چیکاره بشم!!...

بابام میگه: توبالاخره باید تو این مملکت نون خودتو دربیاری منکه تا ابد بالا سرت نیستم که نونتوبدم ...تازه باید زن هم بگیری بعد هم که بچه دارمیشی...بنده خدا اون زن وبچه ای که بخواهند به توتکیه کنند (کلاهشون پس معرکه است)خدا بدادشون برسه...تو بهتر بعداز تموم شدن درست به فکر یه کار مناسب باشی ...بنظرم برای تو همون گدائی دّم درامامزاده ها خوب باشه خیلی هم برازنده ات هم هست چون ساده ترازهرکاری برای تو،این شغل هم برات نون وآب برات میاره، وهم اینکه به مردم آسیب جسمی نمی یاد مگر اینکه خیلی سماجت کنی تا به روحشون هم آسیب برسونی...بهتراینکه سماجت نکنی بزار خودشون بهت کمک کنند...توکه بلدی چجوری خودتو به(موش مردگی بزنی)همین برات بسه...(ازمن به تو نصیحت)فقط باعث آزارمردم نشی به نفرین کردن مردم نمی یارزه. 




طبقه بندی: زنگ انشا،  داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: زنگ، انشاء، داستان، انشا، طنز، آینده، چکاره،  

تاریخ : چهارشنبه 20 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت بنزین)

دوباره زنگ انشاء شده بود ومعلم با آن ایده های جالبش که درمورد مشقات نفت وبنزین وگاز...برایمان سخنرانی کرد وبعد ازمون خواست که هفتۀ آینده انشاء ای بنویسیم که (اگر روزی بنزین تمام شود چه اتفاقی میافتد)؛منهم اینطور نوشتم.

همانطور که همه الآن بنزین کم،کم روبه اتمام است وبرای همین هم هست که بنزین گران شده و...آخه یکی نیست به ما بگوید آنموقع که بنزین هم زیاد بودو هم ارزون چرا به نحو احسن ازش استفاده نکردیم. مخصوصاً این جوونها که برای تفریح شان مدام از ماشین خود یا ماشینهای پدرشون استفاده میکردند...اگر می خواهید به پارک بروید یا پای پیاده برید ویا با وسائل نقلیۀ عمومی مثل(اتوبوس ومینی بوس و...)بروید ازتون که کم نمیشه هیچ هم صرفه جوئی در بنزین میشه وهم هوارو آلوده نمی کنید وهم یه ورزشی برای شما جوونها میشه اینکه بد نیست!!...واگه می خواهید به شهرهای دورتر برید با قطار وهواپیما و...برید؛چرا خودتونو به دردسر می اندازید وبا ماشین خودتون می روید؟!.

خلاصه که اگر می خواهید تا چندین سال آتی دچار کمبود بنزین نشوید به این ارآیض بنده بیشتر توجه کنید...همینطور که همۀ ما درجریان این موضوع هستیم این مواد با ارزش از فسیل یا همون اجساد دایناسورهاست که بوجود اومده ...وآنها هم چندین هزار سال پیش در روی زمین می زیسته اند؛خب حالا شما خودتون قضاوت کنید حال باید از کجا دایناسور پیدا کنیم واونهارو به زور بِکُشیمش وچندین هزار سال هم منتظر بمانیم تا اجسادش به فسیل تبدیل بشه وازش تازه نفت بدست بیاریمو بعدش رویش چقدر کار باید انجام بشه که بعد تبدیل به بنزین بشه؟!...پس در مصرف بنزین بیشتر دقت کنید؛ودرآخر انشاء ام هم چند فحش جانانه ای هم نثار( آدمهائی که انقدربی رویه از این مواد استفاده می کنند)آنها کردم،وحسابی جوش آورده بودم که همۀ بچه ها زدند زیر خنده وحالا نخند وکِی بخند و...وحسابی نظم کلاسو بهم زدم وبعد معلم با توپوتشر بچه هارو ساکت کردو روبه من کردو گفت:ببین آقا مصطفی اول انشاء ات را خوب شروع کردی ومنم ازت راضی ام ...ولی این جملات آخری یعنی همین فحش دادنت کارتو خراب کرد... بنظرمن اصلاً کارت خوب نبود...البته اولش می خواستم نمرۀ 20 را بهت بدم ولی همون فحش دادن برات گرون تموم شد وحالا مجبورم بهت یه صفر کله گنده به اندازۀ کلۀ پوکت بهت بدم ...حالا هم برو سرجات بشین ودیگه سعی کن از این به بعد انشاء های بهتری بنویسی ...آخه هر دفعه هی پیش خودم میگم طرف بچه است وعقلش نمی رسه شاید اینبار بهتر بشه ...ولی (کو گوش شنوا ؟!...)ببینم تو کِی میخوای آدم بشی وشعور پیدا کنی وبزرگ بشی؟!...

خلاصه آنروز هم بخیر گذشت امیدوارم که درآینده بهتر بتونم مطلب بنویسم ...به امید آنروز.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، طنز، گرانی، گران، بنزین، نفت، زنگ انشاء،  

تاریخ : سه شنبه 19 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت قاراش میش شدن)

هفتۀ پیش به علت نوشتن آن انشاء افتضاح اینباردیگه معلممان برای تنبیه من تصمیم گرفته بود تا دوهفته انشاءام خوانده نشود ولی موظف به نوشتنش بودم ؛منهم که از خدا خواسته راحت می شستمو از گوش دادن به انشاء دیگرون فیض می بردم .

دوهفته ای گذشت وهفتۀ سوم دیگه نمی شد قصر در رفت انگار که معلممان دلش برای شنیدن انشاء من تنگ شده بود...ولی نمی دونم آنروز معلممان دلش از کی پُربودازخودش یاهمکاراش ویا خانواده اش ؛خلاصه که آنروز خیلی ناراحت بود بطوری که (اگه چاقو بهش میزدند خونش در نمی آمد)...ولی از بخت بد من بود یا خودش نمی دونم اصلاً انشاءام هم خنده داربود وهم خیلی گریه دار...منهم اونو خوندم وخودتون حتماًمی دونید چه اتفاقی افتاد...هیچی دیگه معلم پاشدو با عصبانیت تمام بطرفم اومد ویک گوشم را محکم پیچوندوبطرف بالا کشید که از دردش آخی بلند کشیدم وبعد یک پس گردنی محکم ویک اُردنگی جانانه ای هم نثارم کردو از کلاس بیرونم کرد.

خلاصه که آنروز زنگ انشاءهم معلم وهم بچه ها حسابی تحت تأثیر نوشته ام قرار گرفتندو بقول روانشناسا روان پریش شده بودند گاهی الکی می خندیدندو گاهی هم تو سرشون میزدندو گریه می کردند...ولی به نظر خودم همچینا هم بد نبود ...فکر میکنم اونا مشکل داشتند وگرنه که انشاء من مثل همیشه بود البته کمی هم خودم چاشنی اش را زیاد کردمو گریه دار هم بهش اضافه کردم...واین حالت بهم ریختگی آنها تا آخر زنگ هم ادامه داشت؛تا اینکه زنگ تفریح شدو بچه هائی که جنبشون بالاتر بود اومدندو حسابی منو زیرمشت ولگدشون گرفتند ومیشه گفت(دمار از روزگارم درآوردند)حسابی بدنم خوردو خمیر شده بود...یهو دیدم تو اون شلوغی مدیر اومد ...تا به حال انقدرازآمدن به موقع مدیر خوشحال نشده بودم وپیش خودم گفتم که الآنست که منو از چنگال وحشی بچه ها نجات دهد انگار که (تودلم قند آب می کردند)یه نفس راحتی کشیدم بعد مدیر اومدو مرا از دو گوشم چنان بلند کرد که از دردش روی دو پا پریدم بالا وصدای استخوان گوشهایم را که جِرقی کرد شنیدم  وگفت:خجالت نمی کشی همۀ بچه ها وهمینطور معلمت را به چنین حال فلاکت باری کشوندی این چجور انشاء بود که نوشته بودی حالا بندازمت تو سیاه چال تا مارها بخورنت؟!.

منو میگی همچین ترسیده بودم، نفهمیدم چی شد که خودمو خیس کردم و حسابی (قوز بالا قوزشد)و هم از مدیر وهم از بچه ها که داشتند منو هو میکردند خجالت کشیدمو همانطور که گوشهایم دست مدیر بود ومنو کشون،کشون بطرف سیاه چال می برد و...در همون موقع یهو از ترس غش کردمو دیگه نفهمیدم چی شد که سراز بهداری مدرسه امون درآورده بودم وآقای بهدار یا همون پزشک را بالای سرم دیدم که بهم سرم داشت وصل میکرد وکمی حالم بهترشد وآنطرف تخت صدای مادرم را شنیدم که مدام اه وناله سر داده بود و وقتی بهوش آمدم مادرم پیشانی ام را بوسیدو چقدر قربون صدقه ام رفت وبالاخره آنروز هم بخیرگذشت.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه،  زنگ انشا، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، قاراشمیش، زنگ، انشا، انشاء،  

تاریخ : دوشنبه 18 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت آلودگی هوا)

اینبار معلممان وقتی آمد به کلاس اول نمره های انشاءهای قبلی را کهنمره های انتیکی بنظرمیرسید را بهمون داد،منهم نمرۀ متوسطی گرفتم ودرکل بد نبود؛اینبار انشاءمان دربارۀ آلودگی هوا بود ...چون آندفعه درانشاءام از آلودگی هوا حرفی به میان آورده بودم...حالا همۀ مامجبور بودیم درموردش چیزهائی بنویسیم وباید می نوشتیم که چه کسی مقصر ویا برای جلوگیریش چه اقداماتی باید انجام داد...من با اینکار برای خودمو بقیه دردسر ایجاد کردم... (وای بردهانی که بی موقع بازشود).

خلاصه که منهم به نوبۀ خودم البته بنظرخودم چیز بدی نبود ولی این نظر معلممان مهم نه من...بنابراین وقتی انشاءام تمام شد نمرۀ بدی بهم داد که روم نمیشه بگم چند شدم...لطفاً شما هم ازم نپرسید...انشاءام را اینطورشروع کردم .

(به نام خدا)

همینطور که همۀ ما میدانیم آلودگی هوا نه تقصیر شماست ونه تقصیر ما !!...فکر میکنم بیشتر تقصیرخرمشتی رجب باشه...البته آقا رجب فامیل همسایۀ روبروئی مونِ وبه تازگی از دهات خودشون به تهران اومده...بنده خدا مشت رجب ومیگم،خیلی وقتِ که تصمیم داشتِ زمین کشاورزی اش را بفروشد وبا پولش یک خونه درشهر(تهران) بخرد وچون مشت رجب پیرشده بود دیگر رمقی برای کشاورزی نداشت وچون آدم خسیسی هم بوده خودش به تنهائی بروی زمینش کار می کرده وکارگری هم برای کمک برای جمع آوری محصولش نمی گرفته ومیگفت:ای بابا کارگر خرج داره هم صبحانه مفت وهم ساعت 10 یه چیزی برای خوردن می خواد واگرهم کارشان طول بکشد ناهار وعصرونه وحتماً شام هم می خواد...ومنهم اهل این ولخرجیا نیستم تازه اش هم به غیر از اینا ساعتی 1000 تومان می خواهند ازم بِسُلفند ...نه اینکه پول زورِ منهم که زیر بار زور نمیرم .

خلاصه که چون مشت رجب بچه ای هم نداشت وفقط خودشو زنش بودند خرج چندانی هم نداشتند، و درضمن زنش هم خیلی بی زبون  وترسو بودهیچ وقت از مشت رجب پولی طلب نمی کرد...وخرج خونه هم با مشت رجب بود؛بنده خدا زنش ازآنموقعی که با مشت رجب ازدواج کرده یعنی (50 سالی) میشه...فقط 5 دست لباس برای خودش خریده واز غذا هم که نگوبا اینکه مزرعۀ برنج کاری(شالیزار)داشتند ولی فقط یکبارآنهم به مقدار کمی ازآن استفاده کردند وبقیۀ محصول را با قیمت گزافی به مردم بیچاره می فروخته وزنش هم آنقدر نخوری کرده که پوستو استخون شده بود...ولی خود مشت رجب برای سیر کردن شکم خودش به پیش دوستاش می رفتومفت خوری میکرد وحسابی(دلی از عضا در می آورد)وهرروز چاقو،چاقتر می شد.

حالا بگذریم از این موضوع به ما چه که تو کار اونا دخالت می کنیم...بله داشتم می گفتم که:قبل از اینکه مشت رجب تصمیم بگیره که بیاد شهرحدود یکسالی می شد که هوای تهران به افتخار ورود ایشون وهم اینکه به علت دود ماشینها وکارخانه ها و...همینطور زبالها که در بیرون شهر سوزانده می شد وهمچنین قطع درختها وبجای آن ساختن برجها وآپارتمانهای چند طبقه و...همۀ اینها باعث شد که جلوی ورود هوای سالم به کشورمان گرفته شود.

با ورود مشت رجب وزنش وخرش به شهرمون آلودگی تهران 2 برابر شد؛آخه می دونید چرا؟!...چون مشت رجب وخرش برای اینکه پیرو فرتوت بودند از وضع مزاجی بدی هم برخوردار بودند وهمیشه وقتی مشت رجب وخرش چه برای خرید وچه برای تفریح تو شهر می گشتند ...البته ببخشید که اینو میگم ولی باید گفت دیگه...بله مدام هردویشان از خودشان باد در می کردند وهوای اطرافشان را حسابی آلوده می کردند وهر کسی که ازبغل دست آنها رد می شد از این هوای آلوده استشمام میکردو یا بیهوش می شد ویا زود آنجا را ترک می کرد...باز خوبی کاراین بود که مشت رجب فقط باد در می داد ولی خر نفهمش حسابی خرابکاری میکردواز خودش در تمام شهر تهران آثار باستانی بجا می گذاشت...و وای به روزی که یک بنده خدائی این خرابکاری را نمی دیدوپاش میرفت روش وبا سروغیره به زمین گرم می خوردو حسابی مجروح می شد وکارش به بیمارستان می کشید...ودرکل ایندو باعث بیشتر شدن آلودگی هوا شد.




طبقه بندی: زنگ انشا،  داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، زنگ، انشا، آلودگی، هوا،  

تاریخ : یکشنبه 17 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(زنگ انشاء)

(این قسمت سوغاتی )

یادم میاد وقتی بچه تر بودم یه معلم آروم ولی کمی سختگیری داشتیم ؛ یکروزمعلم انشاء اومد سرکلاس وبه ما گفت: اینبار می خوام یه موضوعی بهتون بدم که شاید خیلی از شماها خبری ازسوغات شهر خود نداشته باشید واین خیلی مهم که بدانید در شهر خودتان چه سوغاتی هائی ویا چه هنرهای دستی ویا حتی گردشگریهای شهرتان کجا هست؟...حتی ممکن مسافرانی که به شهر شما می آیند از این چیزها خبر نداشته باشند واز شما بخواهند در موردش توضیحی بدهید ...حال می خواهم بدانم چگونه برای مسافران تعریف ازشهرخودتان می کنید...موضوع این است(سوغات وهنرهای شهر خود را توصیف کنید).

البته توی کلاس ما 20 نفرشون اهل شهرهای دیگر بودند ومشکلی برای این موضوع نداشتند؛ولی منو 12 نفر دیگه که اهل تهران بودیم خیلی برامون خیلی سخت بود که بدانیم چه سوغات ویا چه هنرهای دستی در شهرمون وجود داره ...پس من دواطلب برای پرسش از معلممان شدم وگفتم:آقا اجازه ببخشید ولی تهران که سوغات خاصی نداره؟!...هرچیزی هم که توتهران پیدا میشه همه مال شهرهای اطراف تهران هست!!...ومیشه گفت اصلاً هیچی نداره!!...

معلم:بچه ها برای همین است که همیشه به شما می گفتم برای اطلاعات تون بیشترکتاب بخوانید وهمینطور چیزی را که نمی دانید درباره اش بیشترتحقیق کنید .

گفتم:آقا اجازه...نزدیک خونۀ ما یک کتابخانۀ عمومی بزرگ هست وما هم تمام کتابهای اونجارو خوندیم ...از کتاب کودک گرفته تا...کتابهای علمی تخیلی ،ورزشی،تاریخی،رمان،آشپزی،فکاهی،کارهای فنی وپزشکی و...زیاد خوندیم ومیشه گفت درمورد این چیزهائی که گفتین توش پیدا نکردیم...ببخشید حالا چطوری این مطالب روپیدا کنیم.

معلم:بچه ها حتماً چیزی به نام گوگل(google) به گوشتون خورده هر سوالی یا مطلب مهمی که بنظرتون میرسه می تونید درآن سرج کنید؛ ما که دیگه عصر حجر نیستیم که بخواهیم برای سوالاتمان خونه به خونه ویا حتی شهر به شهر و...بریم تا از این مطالب باخبربشیم!!... پس دیگه هیچ بهانه ای را قبول نمی کنم تمام.

واقعاً مونده بودم که چی بگم...آخه خانوادۀ من ازدرآمد بالائی برخوردارنبودند که تو خونه مون کامپیوتریا لب تاب ویا حتی تبلت وگوشی اندروید داشته باشیم...فوق،فوقش فقط مامان وبابام یه مبایل ساده که فقط میشه باهاش تلفن زد وبس...حتی عکس هم نمیشه گرفت ...اونهم برای سرکارشون ازش استفاده می کنند...تازه آنقدر هم پول نداشتیم که به من بدهند تا برای تحقیقاتم بهکافی نت بروم تا مطالب مهم درسی را از آنجا دربیارم...وهمیشه از دوستام می پرسیدم ...ولی حالا موضوع خیلی فرق می کرد واونها بهم گفتند که ما هیچ کمکی بهت نمی کنیم باید تو هم زحمت بکشی اینجوری که نمیشه ما پول خرج کنیمو تو راحت بیائی از دست رنج ما مفت ،مفت بخوری...خب اگر هم راستش را بخواهید حق با اونا بود ...اونا که نباید توئونه بی پولی منو بدهند ...بالاخره تصمیم گرفتم که با پول تو جیبی که بابام هر روز بهم میداد تا یک هفته ای نخوری کردمو باهاش رفتم کافی نت و مطالب فوق را که معلم ازمون خواسته بود ودربیاورم ...تازه بعد از این همه سختی وتحقیق کردن تازه فهمیدم که سوغات تهران به غیر از آب وهوای آلوده ...خوراکیهائی مثل(سوهان وکشمش شهریاروانگور وانواع ترشیجات ومرباهای کوناگون وهمچنین دوغ آبعلی )یافت می شود...اولش که تو گوگل گشتم میگفت که هیچی جز آب وهوای آلوده چیز دیگری نداره و...تازه از گردشگریهاش هم(برج میلاد،میدان آزادی ،زیارتگاه ها) ،(شاه عبد العظیم،بی بی ذوبیده،بی بی شهربانو، امام زاده صالح،امامزاده پنج تن،امامزاده داوود و...)گرفته همه نوع گردشگری دارد.

خلاصه آنروز زنگ انشاء فرا رسیدو بعضی از بچه ها انشاء شان را خواندند؛یکی ازآنها اهل سمنان بوده گفت: درشهرما سوغات فراوان یافت می شود مثل(پستۀ دامغان،محصولات لبنی وکشاورزی وهمچنین صنایع دستی از گلیم ،جاجیم وفرش گرفته تا ...)ونانهای محلی مثل (شیرمال،کماچ،بسقیمات،فطیر،گردو،گولاچ و...)هست وگردشگریهاش هم مثل(تیمچۀ پهنه،خانه ابراهیم خان،بازارشاهرود،مهدیشهر،شهمیزاد، دامغان وامامزادهای بسیار)دیده می شود.

ییک دیگر از بچه ها که شمالی بود گفت: سوغات شهر ما ، کلوچه های مختلف مثل کلوچه نارگیلی ، گردوئی و موزی و کوکی و ... انواع ترشیجات مثل (زیتون، روغن زیتون، زیتون پروده، زغال اخته و آلوچه و لواشک های میوه ای و داریم و انواع مربا ها (بالنگ، بهارنارنج، شقاقول و...هست و صنایع دستی بسیار داریم و انواع خوراکی ها مثل (برنج و چای محلی و ...)گردشگری هایش هم عبارتند از (دریا و جنگل و دریاچه چورت، واشت،شورمت، ارومیه)هست.

یکی دیگه از بچه ها که اهل کرمان بود گفت: سوغات شهر مون نانهای محلی و محصولات کشاورزی و طبیعی مثل(داروهای گیاهی ، پسته و انواع آجیل ها، کلمپه، زیره، قووتو و صنایع دستی و گردشگری)

یکی دیگر از بچه ها که اهل یزد بود گفت: سوغات شهر ما هم، شیرینی هائی مثل (قطاب، نقل، باقلوا، اناوع لوز، کیک یزدی و سوهان خانی سوهان آردی و همچنین صنایع دستی و گردشگری)

یکی دیگه از بچه ها که اهل اصفهان بود گفت: سوغات شهر ما شیرینی هائی مثل(سوهان،گز، کرکی، پولکی ، شیرینی برنجی، برشتوک) وصنایع دیتی وگردشگری(زایدنده رود، منارجنبان، سی و سه پل، چهلستون، نقش جهان، عالی قاپو و...)

خلاصه که هرکسی افتخارات و هنرهاهی خاص شهر خودش را تعریف می کرد و معلم در آخر گفت: بچه ها حالا فهمیدید که چرا به شما گفتم که بیشتر کتاب بخوانید و ...اینجوری از هنرهای شهرهای ایران خودمان خبردار خواهیم شد و این باعث افتخارات ما خواهد شد حتی میخواهم از شما بخواهم برای هفته های دیگر انشاهائی درباره (تاریخ شهر یا کشورتان بنویسید) و حتی می خواهم در هفته های آینده هم انشائی درباره (لهجه و حتی لباس ها و همچنین ضرب المثل ها و داستان ها و افسانه هائی که در گذشته بوده)برایمان بنویسید...

خلاصه که این انشاء ها درباره ایران خودمان تمامی نداردو می ترسم این آقای معلم آنقدر به این موضوع هایش ادامه بدهد و بگوید شما باید از کشورهای خارجه هم از تاریخ اش گرفته تا صنایع دستی و گردشگری هایش و همچنین شریرنی و مربا و ترشیجات و غذاهای آنجا هم از ما خبر ی بخواهد از ما بگیرد...

خدا به داد ما برسد امسال را هم خدا به خیر بگذراند تا ببینیم سال دیگه از دست این معلم خلاص شویم و بس.

البته خوب هست که آدم از همۀ این چیز ها خبر داشته باشد ولی از حدش نگذرد بهتر است.




طبقه بندی: زنگ انشا، 
برچسب ها: زنگ، انشا، سوغات، ایران، ایرانی، تهران، شمال،  

تاریخ : چهارشنبه 13 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش چهاردهم

قسمت آخر

-چند روزی از این ماجرا گذشت وحمید وسپیده بدنبال کارهای سرپرستی پسر سپیده(بابک)بودند بعد از کلی کارهای قانونی بالاخره پسرش را از پرورشگاه تحویل گرفتند،حالا پسر سپیده 5 ساله است ،پسری با موهای بلوند وچشمانی آبی که معلوم بود این وجنات را از کی به ارث برده(سپیده)؛حمید با دیدن پسرک خیلی خوشحال شد وبه قول خودش با نگاه اول مهرش بدلش نشسته همچین که یک لحظه هم او را از آغوشش پایین نمی گذاشت به حدی که سپیده حسودیش می شد ومیگفت:حمید آقا انقدر لوسش نکن ،یکمی هم به من محبت کن تازه اول گوش بود که گوشواره اومد وحمید هم اظهار محبت را بین هردوی آنها رعایت می کرد؛از خودتان می پرسید پس مهلا و

وحید چی شدند؛2 سال بعد از عروسی سپیده وحمید،آنها هم با یکدیگر ازدواج کردند وزندگی خوشی را با هم شروع کردند.امیدوارم که تمام زندگی ها به خوبی وخوشی ختم شود. 




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 12 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم 

بخش سیزدهم

-فردای آن روز حمید با خانواده اش موضوع را درمیان گذاشت؛آنها اول قبول نمی کردند،ولی با اسرار فرزندشان راضی به این کار شدند که به حمید کمک کنند؛البته نه اینکه آنها اهل کمک نباشند نه اینطور نیست ،بلکه حمید می خواست با سپیده ازدواج کند وآنها فکر می کردند باید دوباره

به مراسم خواستگاری پیش خانوادۀ سپیده بروند واین هم غیر ممکن بود،چون خانواده اش بطور کل قید اورا زده بودند،البته به جزء مادرش ولی باز هم فرقی برای سپیده نمی کرد و او می خواست بدون حضور آنها عقد در محضر انجام شود؛که همین طورهم شد.

-خلاصه آن روزها که سپیده درحال ترک مواد بسر می برد اوائل خیلی برایش سخت بود وپرستارها مدام به او آرام بخش تذریق میکردند؛

ولی روزهای بعد ،البته به گفتۀ خودش دیگر آن سختیِ اولیه رانداشت وکم،کم به این وضع عادت کرده بود؛بقول خودش هر چه بود گذشت.

-حمید هم تو این مدت به فکر تهیه خانۀ مناسب برای خودشان(خود وسپیده) بود وبالاخره یک آپارتمان درمنطقۀ نارمک بود تهیه کرد که آن هم فاصلۀ چندانی با خانۀ پدرش که در منطقۀ ونک قرار داشت نبود.

-بعد از عروسی آنها به خانه شان رفتند؛وقتی سپیده وارد خانه شده بود با حیرت به اطراف خود نگاه میکرد او باورش نمی شد حتی این جور زندگی کردن را هم درخواب ببیند؛چون سپیده دختری بود که درمنطقۀ پایین شهر تهران (افسریه)زندگی میکرد وتا به حال چنین زندگی عیونی ندیده بود؛ناگهان اشک از چشمان آبیش سرازیر شد در همین هنگام که مهلا وپدر ومادر حمید وهمچنین مادر سپیده که برای دست به دست دادن عروس وداماد به همراه آنها آمده بودند متوجۀ اوشدند ومهلا زود به سپیده گفت: چیکار می کنی عروس خانم الان تمام آرایشات پاک میشه خودتو جمعو جور کن دختر این چه قیافه ایه که گرفتی الان میگن این دختر چقدر ندید بدیده اینجوری ذول زده به درو دیوار بسه دیگه اشکاتو پاکن؛بقول مامانت امشب نباید عروس گریه کنه شگون نداره.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، خواستگاری، خواستگار، ترک،  

تاریخ : دوشنبه 11 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دوازدهم

حسن-آبجی خودت که خوب میدونی که من چیزی دربساط ندارم پس چجوری باید شکممو سیرکنم؟!

سپیده-خدا بزرگِ بالاخره یه کاریش میکنیم حالا بیا این هزاری رو بگیر تا ببینم بعد چی میشه...بعد کیفو ازش گرفتم برگشتم پیشه همون خانمه وگفتم:بیا اینم کیف؛ نمی دونین خانوم عجب بچۀ فرضی بود... جونم در اومد تا پیداش کنمو اینو ازش بگیرم...خب ببین چیزی ازش کم نشده...بعد خانومِ زود داخل کیفشو برانداز کردو گفت: نه دخترجون همش کاملِ خدا عمرت بده ...ما گفتیم:چاکریم مادمازل ،وظیفس... ولی اون ول کن ماجرا نبود؛دست کرد توکیفشو پنج تا اسکناس هزاری بهم داد،اول قبول نمی کردم،ولی با اسرار زیاد اوخلاصه قبول کردمو ازش تشکر کردم.

سپیده-چند لحظه بعد از رفتن خانومِ دیدم سرو کله حسن پیداش شد،صداش کردمو پولی که از خانومِ گرفته بودم بهش دادم وگفتم:بیا اینم مزد کار خوب من ،مال تو ولی دیگه سعی کن دزدی نکنی ممکنِ دیگه از این شانسا گیرت نیاد.

مهلا-خب که این طور...ببین اگه ناراحت نمیشی...منو دوستان این همه راه رو نیومدیم که فقط داستان گوش بدیم ...بعد هم بی خیال تو...راه مونو بگیریمو بریم...انگار نه انگار که اتفاقی افتاده...ازمون اینو نخوای...البته این نظر من تنها نیست ،وروکرد به دوستانش وگفت: اینطور نیست بچه ها؟!؛آنها هم سری به علامت تأیید تکان دادند.

-سپیده با نا باوری به هرسۀ آنها نگاهی از روی شرم کرد وقبول کرد وقرار شد یکی دو روز دیگر هرسه دوست به دنبال او بیایند وکارهای لازمه راهم انجام دهند(اورا با خود به مرکز ترک اعتیاد ببرند) چون سپیده نمی خواست فرزندش او را این چنین ببیند ودرضمن قاضی هم باید صلاحیت سلامت او را تأیید می کرد.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، زندگی، مرموز، کیف، اعتیاد،  

تاریخ : یکشنبه 10 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش یازدهم

سپیده-وقتی از اون مرتیکه طلاق گرفتم من میخواستم بچه رو ازش بگیرم ولی اون خیلی آسون از بچه اش گذشت، البته این برای من خوب بود ولی آنقدر خوشحال بودم که فکر عاقبت کار رو نکردم؛خب خودت که بهتر می دونی اون اوائل چقدر دنبال کار گشتم ولی بی فایده بود ومامانو بابام که نه منو قبول کردن ونه بچه رو آن موقع هم نمی دونم چجوری دولت فهمیده بودو بچه رو ازم گرفتند وتحت حمایت پرورشگاه قرار دادند وقرار شد که دولت تمام هزینه های مربوط به بچه را متقبل شود تا زمانی که من بتوانم از احدۀ خرج بچه بر بیایم در پرورشگاه خواهد ماند؛ولی افسوس خودت که وضع منو می بینی به چه حال و روزی افتادم برای چندر غاز چه روهائی به چه گسائی انداختم حالا خودت بگوبا چه روئی پیش بچه ام برم فکر می کنی اون یه مادر معتاد روقبول می کنه... نه واللا نه بلا به خدا قبول نمی کنه ...حالا بفرضم قبول کنه آیا دولت اونو به من میده بازم نه پس باید بی خیالش بشم حداقل میدونم اگه منم نرم سراغش بالاخره یه خونوادۀ خوب پیدا میشه و سر پرستی اونو به عهده می گیره خلاصه اون خوشبخت میشه همین برام بسه دیگه...

مهلا-نگفتی چجوری گرفتار( بقول معروف)این بلای خانه مان سوز شدی؟!.

سپیده-والا چی بگم؛بعد این ماجرا که نه راه پیش داشتمو نه راه پس همینجوری بی هدف برای خودم تو پارک نشسته بودم وتو عالم خودم بودم که دیدم یه خانم نسبتاً جون که ظاهر شیکی هم داشت کنارمن نشست وبعد از چند لحظه ای که گذشت رو به من کردو گفت:چی شده دختر جون چرا ناراحتی ؟ اول به حرفاش توجه ای نکردم؛بعد دوباره سوال کرد ولی اینبار با لحنی آرامتر ومن هم که آنموقع پولی نداشتم وخیلی هم گرسنه بودم چاره ای جز این نداشتم وهمۀ ماجرا رو براش تعریف کردم واینکه جای برای رفتن وهمینطور کاری هم ندارم وازش خواهش کردم که اگه می تونه یه کاری برام جور کنه واو هم کمی فکر کردو بهم گفت :باشه یه فکری برات می کنم حالا پاشو دنبال من بیا ؛بعد منو برد خونۀ خودش وباصطلاح شکم مارو سیر کرد بعد هم یه جا خوابی بهم داد.البته اون خانم با دونفر دیگه هم خونه بود؛بعدها فهمیدم که کارشون قاچاق مواد مخدر بوده وخودشون هم گه گداری بطور تفریحی ازش استفاده می کردند ومنم که با اونا زندگی می کردم مجبور شدم وارد دستۀ اونا بشم اوائل تو این کار ناشی بودم ولی بقول خودشون راه افتادم به حدی که دست اونا رو از پشت بسته بودم ؛آخه میدونی چیه اگه کاری که اونا ازم میخواستن انجام نمی دادم الان آوارۀ کوچه وخیابونا بودم ومعلوم نبود چی بسرم میومد حتماً گیرمردهای لائو بالی می افتادم ،البته من از مرگ نمی ترسم ولی چیزی بدتر از مرگ نصیبم می شد که اون هم به بی آبروی ختم می شد که اون هم بدتر از مرگ نیست؛خب بگذریم اینطوری شد که من وارد این کار شدم وآلودۀ آن شدم بطوری که اگه یکی دو ساعت موادم دیر بشه زمینو زمونو بهم می ریزم...خلاصه منم تو این مدت دوستای زیادی پیدا کرده بودم ،تصمیم گرفتم که از اونا جداشم این بنفع همه مون بود که سوائی برای خودمون کار کنیم که اگه اتفاقی برای یکیمون افتاد بقییه بتونن قسر در برن منم با کلی مکافات این خونه رو پیدا کردم ؛منم مشتری های خودمو داشتم واون پارک قبلی رو ترک کردمو به این پارکی که چندهفتۀ پیش تو منو اونجا دیدی اومدم وآدرس جدیدم روبه مشتری های قبلیم دادم تازه اینجا بنفعم شد مشتری های جدید هم بهم اضافه شد البته بگذریم که تو این هیروویری توام شدی موی دماغ ما ولی بی خیالش اینم یه سرگرمی شد واسه ما ولی بشرط اینکه تو کار ما دخالت نکنی آسته برو،آسته بیا کاری باهات نداریم فقط بهم نگو اومدیم بهت کمک کنیم مارو به خیر تو امیدی نیست لطفاً شر نرسان...راستی یه چیزی رو یادم رفت بهت بگم اون روز که تو برای اولین باراومدی تو پارک یادته؟بعد از رفتن تو داشتم به حرفات فکر میکردم که یکهو یه اتفاق جالب افتاد؛دیدم چند نیمکت آنطرفتر من یه هیاهوی بپا شد برگشتم بطرف صدا دیدم یه پسر جغله تیزو بز از کنارم رد شد ویه کیف خوشگل زنونه هم دستش بود تازه فهمیدم همون حسن دزدِ خودمونِ اون ولد چموش دست از این کاراش برنداشته بود ،آخه دفعۀ آخری که گیر افتاده بود به سرکار احمدی قول داده بود دیگه از این کارا نکنه؛ولی باید بهش حق داد اگه اینکارو نکنه پس چجوری شکمشو سیر کنه؛آخه این بدبخت که کسی رو نداره که خرجشو بده....بهتر دیگه روده درازی نکنم؛جونم برات بگه که اونروز وقتی انورو تو اون حالت دیدم دلم براش سوخت ،زود تعقیبش کردم ،آخه می دونستم پاتوقش کجاست ...وقتی گیرش اوردم اول ازم ترسید بعد بهش گفتم:تو که نمی خوای گیر بیفتی وگرنه خودت میدونیو سرکار احمدی می برت اونجائی که عرب نی بندازِ...




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، زندگی، مرموز، طلاق، پارک،  

تاریخ : شنبه 9 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش دهم

مهلا- آخه خانم تواین مدت اخلاق اون دستتون اومده ...اون از هیچکی کمک نمی گیره ومی خواد خودش تنهایی کاراشو انجام بده...بعد یه روز

فهمیدیم از خونه فرار کرده وما سه تا از دوستانش

هستیم که از فامیلش هم بهش  نزدیکتریم ومیشه گفت هم رازش هم هستیم.

خانم-آبجییا حالا یه کلوم ام بشنوفین از مادر عروس خانوم...حالا بفرضم پیداش کنین می خواین چه گلی به سرش بزنین؟ مامانو باباش که عزیز دوردونشونو ول کردن ،شوماها میخواین براش چیکار کنین؟!.

-درهمین هنگام بود که سپیده از یکی از اتاق ها بیرون آمد ومهلا م متوجه اش شد واو را صدا زد.بعد سپیده بطرف صدا برگشت وبا تعجب به آنها نگریست.

سپیده-شما دیگه کی هستین؟اینجا چیکار می کنین؟با من چیکار دارین؟!.

-مهلابا دیدن او سریع از پله ها بالا رفت وسپیده را در آغوش گرفت درهمین موقع سپیده با عصبانیت او راکنار زد واز خود دورش کرد و گفت: انگار گوشتم سنگین گفتم که نمی شناسمت نفهمیدی چی گفتم؟ بابا دسخوش ...

-پشت سرمهلا حمید و،وحید هم به دنبال او از پله ها بالا آمدند وآنها هم به نوبۀ خود با او صحبت کردند؛دیگه انکار کردن بی فایده بود وسپیده خسته از این ماجرا آنها را با خودش به همان اتاقی که از آن بیرون آمده بود برد؛آنجا یک پیر زنی نحیف وبیمار در رختخواب خوابیده بود.

سپیده-درد خودم کم بود حالا باید به داد این (هاجر)خانم هم برسم البته نا گفته نمونه اون اوائل که اومدِ بودم اینجا هاجر خانم خیلی بهم کمک کرد ومیشه گفت یجورائی سنگ صبوری برا دردام بود برای همین هم هست تا مریض میشه میفرستند دنبال من چون او فقط با من راحته ومن هم بهش مدیونم وسعی می کنم هر کاری از دستم بربیاد واسش بکنم ...خب حالا شما بگین چجوری منو پیدا کردین؟.

مهلا-سپیده جون نمی دونی چقدر ما دنبالت گشتیم سر فرصت تمام ماجرا رو واست میگم... حالا اگه کاری نداری میخوایم دو کلام باهات حرف بزنیم؛میشه از اول ماجرا رو برای منو دوستات تعریف کنی ببینیم چجوری می تونیم کمکت کنیم؟

-سپیده دیگه طاقت نیاورد وهمۀ ماجرا را برای آنها نقل کرد تا آنجا رسید ومکث کوتاهی کرد همانطور که سرش پایین بود وداشت با انگشتانش بازی می کرد به حرفش ادامه داد...


طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، فامیل، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 8 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

زندگی مرموز

فصل دوم

بخش نهم

-آنها بعد از خداحافظی با مراد از خانه خارج شدند وکمی با هم صحبت کردند ومدتی هم منتظر سپیده ماندند ولی بی فایده بود اونیامد؛ناگهان وحید گفت:

-بچه ها یادتونه مراد چی گفت؟ اون گفت که یه خونۀ دیگه ام به جز این داره ؛می خواین یه سری ام اونجا بزنیم ویه خبری ام از اونا بگیریم؟ شاید اونا هم سپیده رو،ببخشید منظورم شراره رو بشناسند شایدم برای فرار از طلب کارا اونجا هم آشنا داشته باشه؟!.

-آنها به دنبال آدرسی که مراد گفته بود رفتند وزود خانه را پیدا کردند و درزدند ولی آنقدرسر وصدای بچه ها از داخل زیاد بود که صدای زنگ در به گوش کسی نمی رسید؛در خانه نیمه باز بود آنها اول یاالله ی گفتند بعد وارد خانه شدند،درحیاط سه تا زن که چادر کودری به سر داشتند وادامۀ چادرشان را به کمرشان بسته بودند...آنها هر کدامشان مشغول کاری بودند،یکی رخت می شست دیگری درحال ظرف شستن بود وآن یکی داشت حیاط را آب وجارو می کرد ،وبچه ها هم از سر کول هم بالا می رفتند وباصطلاح خودشان داشتند بازی می کردند واقعآ اونجا چه غوغایی بود...خلاصه با ورود آنها بچه ها لحظه ای ساکت شدند چون این ورود غیر منتظره بود آنها برایشان آشنا نبودند بعد بی خیال به سر وصدای خود ادامه دادند...یکی از آن خانم ها از کارش دست کشید وگفت:چیه چه خبرشوما دیگه کی هستین؟!.

وحید-ببخشید... سلام عرض کردم... ما دنبال شراره می گردیم واز فامیل های شراره ایم.

خانم-آهان...تازه فهمیدم حالا چرا اومدین اینجا اون که خونش سه تا خونه اونورتر.؟!

حمید-بله اول ما آنجا بودیم ولی ایشون خونه نبودند؛ما هم اومدیم اینجا دنبالش.

خانم- آبجییا اینجارو باش این آقا سوسوله چه لفظ قلم حرف می زنه ...خیلی تی تیش مامانیه...آخه کی فکرشو می کرد اینا فامیلاش باشند ...خب داداش تو اگه فامیلشی اون چرا این وضعوداره؟

چرا قبل از اینکه کارش به اینجاها بکشه دنبالش نیومدی؟!.




طبقه بندی: داستان سریالی زندگی مرموز، 
برچسب ها: داستان، سریالی، زندگی، مرموز، داستانک، فامیل، آدرس،  

تاریخ : پنجشنبه 7 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 25 ::      ...   5   6   7   8   9   10   11   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات