توجه                 توجه
زهره امراه نژاد
سلام
من زهره امراه نژاد هستم.
ضمن عذر خواهی بابت وقفه طولانی در قرار دادن پست ها در وبلاگ
اعلام می کنم که وب سایت جدید راه اندازی کردم
از شما خوانندگان عزیز که 
مطالب مرا هر روز می خواندید و نظر می دادید ممنون هستم 
و خیلی ها پیگیر مطالب جدید من شدن 
این آدرس وب سایت منه
با کلی مطالب جدید



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 11:25 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت یازدهم

من در ادامۀ حرفم گفتم:یادم میاد مادرم خیلی طلا دوست داشت

او میگفت:اول زندگیمان که مستاجر بودیم هر ماه برای دادن اجاره خانه یکی از طلا هایم را می فروختم...وپولش را به پدرت می دادم ... تا روی پولی که از اداره اش می گرفت بگذارد تا به صاحب خانه بدهد... وتا آخر برج هیچ پولی نداشتیم که شکم مان را سیر کنیم ومجبور می شدیم که هر روز به خانۀ مادرشوهرم برویم ...

منم میگفتم:خب شما که پول نداشتین پس چجوری طلا خریدین؟!

اونم در جواب میگفت: سر خرید بازار پدرت یکمی پول پس انداز کرده بود ویه گردنبند،یه گوشواره و....خریدیم بعد هم تو عروسی... فامیل ها به من یه زنجیر طلا ،یه النگو ،4تا انگشترو2سکۀ طلا به من دادند...ولی حالا چی... حتی دریغ از یه انگشتر...

دیگه پدرم نتوانست برایش طلا بخرد واو حتی برای خرید خانه هم از دوست و آشنا پول قرض کرده بود ...که آنهم خدا را شکر توانست با پس اندازی که مادرم کرده بود تمام بدهیش را بدهد... خلاصه بعد از بیست سال مستاجری... صاحب این خانۀ 50 متری شدیم... وبعد از آن هم یه ماشین پیکان دست دوم خرید که همش تند،تند خراب می شد و سر از تعمیرگاه در می آورد و ...بعد هم آن حادثۀ کذایی پیش آمد و آنها ما را تنها گذاشتند ورفتند... وبقییه رو هم که خودتان بهتر می دانید...

پدر خوانده ام همانطور که اشک در چشماش حلقه زده بود گفت:

بهروز جون ناراحت نباش منو فریده هرکاری برای خوشحالی شما میکنیم دیگر فکرش را نکن...هر وقت خواستی بگو تا ببرمت خانۀ پدریت...

منم گفتم :همین حالا...چطورِ؟!...او هم قبول کرد وما آمادۀ رفتن به آنجا شدیم.

وقتی به آنجا رسیدیم انگار که خاطرات بچگیم زنده شد وتمامش مثل یک فیلم سینمایی جلوی چشمم نمایان شد.اول پدرم را به یاد

آوردم که یه گوشۀ اتاق نشسته بود وداشت تلویزیون نگاه میکرد

بعد به آشپزخانه رفتم ومادرم را به یاد آوردم که داشت آشپزی میکرد....وبعد خودم را به یاد آوردم که مشغول مشق نوشتن بودم ...وبعد دو خواهرم را به یاد آوردم که هردو باهم وارد اتاقم میشدند ودفتر مشقم رو پاره میکردند...ومن با عصبانیت

دنبال آنها میدویدم ...وآنها پشت مادرم قایم میشدند ...ومادرم هم

از اونا دفاع میکرد...ومنم چاره ای جز این نداشتم که اونا رو

ببخشم. در این فکرها بودم که فرشید مرا صدا کردوگفت: بهروزجون بیا اینجا عمویت آمده ...چی شده چرا ماتت برده

...تا من با عموت صحبت میکنم ...شما هم به کارتون برسید.

منو خواهرام اول به اتاق مادرم رفتیم تا آنجا که یادم میاد،مادر یه دفتر خاطرات داشت که اونو تو کشوی دراورش قایم میکرد

وما حق نداشتیم به دفترش دست بزنیم بقول خودش این خاطرات محرمانه اش در آن ثبت شده وهیچ کس نباید از آن خبردار شود

و وقتی هم که او یواشکی میرفت تو اتاقش میرفت سراغ دفتر خاطراتش ،و وقتی که آن را آهسته برای خودش می خواند بعضی موقع ها اشک میریخت وگاهی می خندید ومنم که پشت در وایساده بودم ویواشکی داشتم او را نگاه میکردم  و بعضی موقع ها هم بقول معروف فضولیم گل میکردو وقتا ای که مادرم در آشپزخانه بود یواشکی میرفتم تو اتاقش وتا میخواستم دفترش را باز کنم وبخوانم ،نمی دونم از کجا میفهمید وبقول معروف زود میومدو مچمو میگرفت خلاصه که هیچ وقت نتونستم دفترشوبخونم...ولی حالا دفترش جلوی روم بود،انگار دو دل بودم که بخونمش یا نه...که بیتاو بهاره گفتند چرا معطلش میکنی

زود باش بخون دیگه...باحرف اونا یه کمی دلم قرص شد وبقول

معروف دلو زدم به دریا ودفترشو باز کردم وخوندم.

مادرم تودفترش بیشتر از خاطرات کودکیش گفته بود،بعد هم از

خواستگارها ی که برایش آمده بود،بعد از ازدواجش با پدرمان،

بعد هم ازروزهای خوش  وسختیهایی که تو زندگی برایشان پیش آمده و....  

باخواندن آن منو خواهرام هم خوشحال شدیمو هم ناراحت، خوشحال به خاطر خوشی که داشتند مثل خانه ویا ماشین خریدن

ویا برای تولدما بچه هاو.... آنموقع ها که ما نبودیم وآنها وقت بیشتری داشتند که به گردشو تفریح شان برسندو چقدر شاد بودند ودر آخر گفته بود واینو زیاد تاکید کرده بود که اگه بچه ها نبودند آنها چقدر زندگی شان پوچو بی معنی میشد واز این بابت خدا را شکر میکردند که با وجود بچه ها هنوزهم شاد هستند (البته آنموقع که زنده بودند) .




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، ناپدری، کوچه، محله، ما،  

تاریخ : دوشنبه 9 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دهم

یک روز عموم با من تماس گرفت وگفت:

-       سلام بهروز جون چطوری خوبی؟

-       سلام عمو جون خوبم شما چطورید؟

-        بیتاو بهاره چطورند اونام خوبند؟

-       بله خوبند،زنمو وبچه ها چطورند؟

-       اونام خوبندو سلام میرسونند.از خودت بگو... دیگه چه خبر؟...پدرو مادر جدیدتون که شما رو اذیت نمیکنند ؟

-       نه بابا اتفاقاً اونا ما رو خیلی هم دوست دارند وهمیشه به ما محبت میکنند.

-       میخواستم بهت بگم که از آن موقع که صاحب پدر ومادر جدید شدید من مجبور شدم که موضوع را به اطلاع شرکت بابات برسونم اگه نمی گفتم ...آنموقع پرورشگاه به آنها میگفت وآنموقع کامون بیخ پیدا میکرد... واوضاع بدتر می شد. آنها هم گفتند:پس از زیرنظر شرکت خارج شده اند و

دیگر حقوقی دریافت نخواهند کردواز آن تاریخ به بعد دیگر حقوق بابات قطع شد... وفقط مانده ارث ومیراثی که از او برایتان باقی مانده ...که آن هم همان خانۀ50متری با لوازم خانه که اگر خواستید ...بیا اینجا  ودربارۀ آن یه فکری بکنیم...اگر خواستی آنها را بفروش واگر نه آنموقع یه فکری برایش میکنیم...گفتم اینو به خودت بگم بهتره... چون آنقدر بزرگ شدی که خودت بتونی تصمیم بگیری هر چی نباشه الان باید18 سالت شده باشه درست نمیگم؟!...

- بله شما درست می گید ولی اگه اشکالی نداره میخوام این موضوع رو با پدرم درمیون بذارم...

- البته... اتفاقا باید اینو بهشون بگی و نظرشونو بپرسی ...معلومه که بچۀ با ادبی تربیت کردند که آنقدر باکمالات شده ای که با آنها مشورت میکنی.

- عمو جون داشتیم؟! این چه حرفیه... ما از اول هم با ادب بودیم.

خلاصه موضوع رو به پدر ومادرم گفتم وآنها هم قبول کردند و پدر خوانده ام بهم گفت: البته این نظر منه ،بهتر نیست خانه واسباب ،اثاثیه اش را به کسی بدهی که نیازمند است آنطوری ثوابش هم به روح پدر ومادر عزیزتان برسد؟...چون شما که پیش ما هستید وما هم سعی میکنیم که شما در رفاه کامل باشید ...وهر کم وکاستی که داشته باشید ما برایتان فراهم میکنیم...باز خودت میدانی ...

ما از اینکه پدر ومادر با گذ شتی نصیب مان شده بود بسیار خوشحال بودیم وبه خودمان افتخار می کردیم وبدون درنگ پیشنهاد شو قبول کردیم و من گفتم:فقط یک چیز مانده... آنهم اینکه البته اگه اجازه بدین منو خواهرام میخوایم برای آخرین بار به آن خانه برویم وکتاب های پدر و نیز آلبوم هایمان ودفتر خاطرات مادرمان را هم برای یادگاری برداریم... از نظر شما که اشکالی نداره؟...آخه نمی خواهیم آنها را فراموش کنیم هر چی نباشه آنها پدر ومادر خوبی برای ما بودند...بااینکه آرزوهای زیادی برای خودشان داشتند... با وجود اینکه وضع مالی خوبی هم نداشتند... ولی برای رفاه و آسایش ما خیلی از خود گذ شتگی کردند... واز خیلی چیزها چشم پوشی کردند...

پدر گفت:البته ...شما هر وقت امر کنید من شما را به آنجا میبرم

خیلی خوشحالم که خدا فرزندانی فهمیده به ما اعطاع کرد...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، فرزند، خوانده، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 8 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت نهم

داستان سریالی

وقتی که سوار ماشین بودیم یهو یاد پدرم افتادم... چقدر دوست داشت سوار یکی از این ماشینا بشه وهمیشه میگفت:خانوم نیگا ،

نیگا ببین چه ماشین خوشگلیه،رنگشو نیگا ...ببین خانوم کی گفتما... بالاخره ما هم اگه یکم نخوری کنیم... کمی پول پس انداز کنیم ما هم صاحب همچین ماشینی میشیم این خط واین نشون ...

وبا انگشتش یه خط بعلاوه رو کف دست خودش کشید.

مادرم هم میگفت:ما که بخیل نیستیم... ایشاالله که ما هم از این ماشینا میخریم (آرزو برجوانان که عیب نیست)تازه ...انقدرم

نا شکری نکن الان بعضیا هستند که همین پیکان را هم ندارند وباید پای پیاده همه جارو گز کنند...

ولی اونها نمی دونستند که عجل به اونا مهلت نمی دهد که به آرزویشان برسند...خیلی دلم هواشونو کرده بود وناخدا گاه اشکی از گوشۀ چشمم جاری شد...پدرم(آقا فرشید) متوجه من شد و رو

به من کردو گفت:مرد کوچک من...چی شده...اتفاقی افتاده؟!

من زود خودمو جمعو جور کردم وگفتم:چیزی نیست فقط یه لحظه یاد پدرم افتادم(آقا منصور)ومادرم(مینا خانم) اونا هم آرزو داشتند که بتوانند یه روز همچین ماشینی بخرند...ولی نشد که بشه.

وماجرا را برایشان تعریف کردم واو هم خیلی ناراحت شد ودستی به روی شانه من - که در کنار او در صندلی جلو نشسته بودم- زدو گفت:خدا رحمتشان کند...ناراحت نباش منو خانومم(فریبا) سعی میکنیم زندگی خوبی را برای شما

فراهم کنیم ...خدا به شما صبر عطا کند...درست که ما هیچ وقت نمی تونیم جای پدرو مادر شما را بگیریم... ولی تا اونجا که بتونیم سعی میکنیم جای خالی آنها را احساس نکنید... البته ما به خوبی آنها نخواهیم شد ... ولی نمیگم باید آنها را فراموش کنید نه اصلا اینطور نیست بلکه باید حداقل ماهی یکبار به سر مزار آنها بروید...چون آنها برای شما زحمت بسیاری کشیده اند تا شما به این سن برسید وهم اینکه شما خیلی بچه های خوب وبا ادبی هستید واین خودش خیلی برای ما با ارزش.

ما هم برای خواسته های شما ارزش قائلیم...فقط یه خواهش از شما داریم که شما هم مارا به عنوان پدر ومادر در کنارتان بپذیرید واز شما میخواهم که به درسهایتان بیشتر اهمیت بدهید.

من تو راه همش تو فکر این بودم که حالا خانۀ جدیدمان چطوری هست...حتما یک قصر خیلی بزرگ... همانطور که تو فیلما بود....

وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم یک خانۀ ویلایی بسیار بزرگو زیبا

جلوی رویمان نمایان شد البته مثل قصر پادشاه ها که تو فیلمها

دیده بودیم به همان زیبایی بود...منو خواهرام غرق تماشای آنجا شده بودیم...که ماشین نگه داشت وفریبا خانوم گفت: نمی خواین پیاده بشین...

وقتی وارد خانه شدیم بیشتر محو تماشای آن شدیم ...کف زمین از سرامیک ساخته شده بود وسالن بزرگی داشت که انتهای آن

نیم پلوید بود...طبقۀ پایین 4 اتاق مجزا داشت...باضافۀ سرویس بهداشتی... وطبقۀ دوم آن هم 4 اتاق باسرویس بهداشتی مجزا...

فریبا خانوم به ما اجازه داد که هر کداممان اتاقی جدا داشته باشیم وانتخابش هم با خودمونه...بهتر از این دیگه چی میخواستیم...همانطور که گفتم این خانه آنقدر بزرگ بود که

اتاق های زیادی داشت ازجمله(اتاق کار،اتاق کتاب خانه،اتاقی که پراز وسائل ورزشی بود...)درطبقۀ پایین یک آشپز خانه قرار داشت وقتی وارد آن شدیم دیدیم که چند نفر داخل آن بودند

که مشغول کار بودند با ورود ما همه دست از کار کشیدند وبه

ما سلامی کردند وما هم جواب سلام شان را دادیم.منو دو خواهرام تمام خانه را گشتیم بعد از آن به حیاط رفتیم .

حیاط که چه عرض کنم مثل یه باغ بزرگ با درختهای زیاد بود و وقتی ما داشتیم تو باغ گردش میکردیم... دیدم خواهرام نیستند خیلی ترسیدم که نکنه آنها گم شده باشند... سریع به سالن آمدم وسراغ آنها را از پیش خدمت (مرد)بود گرفتم وهر دو به حیاط رفتیم تا آنها را پیدا کنیم .بالاخره با کلی مکافات آنها را پیدا کردیم ودوباره به اتفاق هم به سالن پذیرایی برگشتیم .

همانطور که گفتم فریبا خانوم به ما اجازه داده بود که هر کداممان اتاق جداگانه داشته باشیم ما هم در طبقۀ بالا هر کدام برای خودمان اتاقی انتخاب کردیم ...داخل هر اتاق یک میزتحریرکه رویش یک لپ تاپ  قرار داشت ویک تخت خواب ویک میز توالت وجود داشت.

البته در آن (بقول خودشان اعمارت نه خانه)اعمارت به غیر از فریبا خانوم وآقا فرشید(3پیش خدمت مرد و2پیش خدمت زن و2

آشپز یکی مرد ویکی زن)بودند ولی مدام این دو آشپز باهم درپخت غذا تفاهم نداشتند وکلی با هم جرو بحث میکردند ودر آخر باهم به تفاهم (آن هم بل اجبار) میرسیدند ولی ازحق نگذریم

غذاهای خوشمزه ای درست میکردند... که ما تا آنموقع نخورده بودیم چون آشپز مرد غذاهای فرنگی درست میکرد که بعضی از اونا برای ما بچه ها قابل تحمل نبود ولی بعضی از غذاهاش مثل پیتزاهاش خیلی خوشمزه بود...آشپز زن هم غذاهای ایرانی درست میکرد که آن هم دست پختش حرف نداشت.

خلاصه از غذا که بگذریم کلا زندگی کردن درمیان آنها برای ما خیلی خوشایند بود وکلی بما خوش میگذشت.

البته فریبا خانوم وآقا فرشید برای ما خیلی زحمت کشیدند وبرای ما بچه ها معلم خصوصی گرفتند... که ما مجبور نباشیم برای درس خواندن به مدرسه برویم ؛چون آنها دوست نداشتند که لحظه ای از ما دور باشند ویا مورد آزار واذیت بچه های دیگر

قرار بگیریم وبه قول معروف می خواستند ما رو تو پر قو بزرگ کنند ؛البته نمی خوام بگم کارشون اشتباه بود نه اینطور نیست ولی با اینکار کمی از جامعۀ اطراف مون دور شده بودیم

البته نه اینکه بخوام بگم که ما را داشت بد بزرگ میکرد نه اصلا ولی هر کسی که ما را میدید میفهمید که چقدر با ادب با

دیگران صحبت می کردیم حتما میخواهید بگویید که شما که باکسی رفتو آمد نمی کردید ولی یادم رفت که بگم ما رفت وآمدمونو بافامیل های پدر ومادرم قطع نکردیم چون پدرو مادر جدیدمان اینطوری می خواستند که ما آنها را فراموش نکنیم بالاخره هر چی باشه آنها هم به نوبۀ خودشان زحمت ما را کشیده بودند ...و باید از آنها قدر دانی کرد.

آنموقع ها که تازه به پیش فریبا خانوم  وآقا فرشید آمده بودیم

برای ما خیلی سخت بود که آنها را مادر وپدر صداشون کنیم؛

آنها هم به ما حق میدادند ومیگفتند:اجباری تو این کار نیست شما

هر موقع که خواستید میتونید ما رو پدر ومادر صدا کنید؛البته ما

خیلی دوست داریم ولی مجبورتان نمی کنیم وما هم منتظر آن روز می مانیم.

بالاخره یه روز که داشتیم با آنها بازی میکردیم نمی دونم چی شد که یهو من آقا فرشیدو پدر صدا کردم وخواهرام هم فریبا خانومو مامان صدا کردند ...فریبا وفرشید با تعجب به یکدیگر

نگاه کردند وهمگی شروع کردیم به خندیدن وبعد آنها یکی،یکی

ما رو بغل کردند وبوسیدند وما هم به آنها گفتیم:ای بابا  چرا آنقدر سفت بغلمون میکنین نفسمون بند اومد...

بعدازما عذر خواهی کردند وبازهم با حیرت بسیاربه ما نگاه

کردند ودرحالی که اشک درگوشۀ چشمشان حلقه زده بود زود سر خود را برگرداندند که ما متوجه آن نشویم...ولی معلوم بود که چقدر از این بابت خوشحال شده بودند.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ماشین،  

تاریخ : شنبه 7 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت هشتم

زهره امراه نژاد

بعد از یک سال که از فوت پدر ومادرم می گذشت ما دل تنگشان شده بودیم وبعد عمو وبقیه تصمیمشان را عملی کردند ومنودو خواهرم رو فرستادند پرورشگاه ،وضعیت آنجا را هم

که همه میدانند که چگونه است(دخترها وپسرها )از هم جدا میکنند واین دبارۀ ما هم صدق میکرد.

اوائل خیلی برایمان سخت بود ولی به مرور زمان برایمان عادی شد وتو این مدت فامیلها به ما سر میزدند که مثلا خودشان ما کم و کثری نداشته باشیم.

آن موقع که تازه به اینجا آمده بودیم(پرورشگاه)،پسرهایی که از من بزرگتر بودند مدام سر به سرم میذاشتن،بقول خودشون هر چی باشه پیشکسوتاً دیگه وحرف اول وآخرو اونا میزنند وما هم بدون چونو چرا باید قبول کنیم وهیچ اعتراضی هم نباید بکنیم وگرنه تیکه بزرگمون گوشمونه....من همیشه نگران دو خواهرام

بودم که نکنه دخترهاهم اینجوری باشند...خدا...خدا میکردم که بلایی سرشون نیاد...وقتی که برای بازی به حیاط میرفتیم ازشون میپرسیدم که مشکله خاصی ندارند ،اوناهم میگفتند: نه دخترا کمتر مارو اذیت میکنند... وچیز مهمی نیست خودمون حلش میکنیم...با این حرف کمی خیالم راحت میشد ولی باز نگرانشان می شدم... هر چی باشه من برادر بزرگتر بودم وباید مواظبشون می بودم... آخه اونا تنها یادگار پدرومادرم بودند.

از آنموقع تا به بعد... چندین خانواده برای دیدن بچه ها به پرورشگاه میآمدند ...اولا فکر میکردم که آنها خانوادۀ بچه ها

هستند ولی اینطور نبود... بلکه برای سرپرستی از بچه ها میآمدند

وهر کدام از آنها را میخواستن با خود میبردند وکاری هم به این

نداشتن که ممکن این بچه ها با هم یا دو به دو باهم خواهرو برادرباشند...واینجوری بود که برادرها وخواهرها از هم جدا میشدند ومعلوم نمی شد که آیا در آینده همدیگرو میدیدند یا نه...ولی بعضی از بچه ها به ندرت پیش میآمد که با هم انتخاب

شوند...بعضی مواقع بود که وقتی پدرومادری به آنجا میامد من یواشکی پشت سر آنها راه میافتادم تا ببینم آیا دو خواهرم را

انتخاب میکنندیا نه؟... ولی هر بار به خیر می گذشت .

ولی یکباردیدم یک آقا وخانوم جونی آمدند پیشه مسئول پرورشگاه واوهم آنها را برد تو قسمت دخترها،منم طبق معمول یواشکی دنبال اونا راه افتادم تا ببینم آخر چه میشود؟...من همانطور که پشت در وایساده بودم وداشتم به حرفها شون گوش میدادم ،شنیدم که خانوم حکمتی گفت:والا از شما چه پنهون این دو تا قضیه شون با بقیه فرق داره ایندو هم دوقلواند وهم یک برادر بزرگتر هم دارند... که خیلی هم شره و نمی گذاره که کسی آنها را از هم جدا کنه ...خلاصه که این سه تا باهمند واینا تا وقتی باهمند خیلی آرومند... ولی خدا نکنه اگه کسی بخواد اونا رو از هم جدا کنه...اوندفعه وقتی خواستن خواهرای پسر رو ببرند همچین قشقرقی به پا کرد که نگوو نپرس...البته نمی خوام با این حرفا بترسونمتون ولی بهتر که از اول این مسئله حل شود که بعد نگین چرا به ما  نگفتین...از آن موقع به بعد همۀ بچه ها از اونا پیروی میکنند...و از اونا سر مشق میگیرند وما هم مجبوریم که دیگه خواهروبرادرهارو از هم جدا نکنیم.

آنگاه آن زن ومرد جوان باهم مشورت کردند وتصمیم گرفتند که

مراهم از نزدیک ببینند وبا من صحبت کنند...خانوم حکمتی به آنها گفت:الان صداش میکنم.

-آقا بهروز بیا تو...ومنم که اسم خودمو شنیدم فوری آمدم تو.

خانوم حکمتی به آن زن و مرد رو کرد وگفت: چرا تعجب کردین ...این بچه کارش همین هر وقت کسی برای انتخاب فرزندی به اینجا میاد فوری پشت سرشون راه میافته تا اینکه مبادا کسی بخواد خواهراشو ازش بگیره ...خلاصه که جنجال به پا میکنه.

البته بچۀ بدی نیست... فقط نگرانه خواهراش امیدوارم که از دستش ناراحت نشید.

آن دو بامن صحبت کردند آنها بسیار مهربون وخوش برخورد بودند...حتی از پدر ومادرمون هم مهربونتر بودند...خلاصه که هرچی ازشون بگم کم گفتم ...نمیدونم شما به شانس اعتقاد دارید؟!

ولی من قبلا به شانس اعتقاد نداشتم ولی حالا بهش اعتقاد پیدا کردم البته با دیدن ایندو زوج مهربان اعتقادم دو برابر شد...

آخه از آن موقع که مامادربزرگ وپدربزرگ وهمینطور مادر وپدرمو از دست دادم خیلی احساس بد شانسی ویا بدبختی میکردم... وهمیشه فکر میکردم حتما پیشونی نوشتم اینجور رقم زده شده ...بعدها فهمیدم که این خودمان هستیم که سرنوشتمونو

میسازیم به تقدیرمان بستگی ندارد برای همین من هم تصمیم گرفتم که زدگیمو تغییر بدم.

خلاصه که این دو زوج جوان ما سه تارو به فرزندی قبول کردند...یک هفته طول کشید تا آنها مراحل قانونی فرزند

خواندگی راطی کنند... وبعد آنها آمدندو ما را از آنجا بردند وما هم هرکدام با  دوستان صمیمی خود خدا حافظی کردیم وبه اتفاق پدرو مادر جدیدمان از پرورشگاه خارج شدیم ...جلوی در یه ماشین شیک شاسی بلندمشکی رنگ که اسمش را نمیدانستم چی بود وایساده بود... منو دوخواهرم مثل ندید بدیدا دور ماشینو گشتیم

بعد من رو کردم به پدر جدیدم وگفتم:این...مال...شماست؟!

او با اشارۀ سر ولبخند کوتاهی گفت:البته چی شد اگه خوشتون نیومد عوضش کنم ...من که کاملا گیج شده بودم به تت پت افتاده بودموگفتم: نه...اینچه ...حرفیه ...از سر ما هم زیاده.... البته... ببخشید که...اذحار نظر کردم...منو چه به... این کارا...بازم عذر خواهی میکنم.

مادر جدیدمان گفت: این چه حرفیه چقدر تو ازما عذر خواهی میکنی اینجوری ما معذب می شیما!.

بعد سوار ماشین شدیم تا حالا تو عمرمون سوار همچین ماشینی نشده بودیم...انگار که رو ابرا سوار بودیم چه کیفی داشت.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، جنجال، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 6 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت هفتم

کوچه محله ما

جعفرآقا رفت تو حیاط ...من از پشت پنجره به او نگاه میکردم،

او با مبایلش با کسی تماس گرفت وچند دقیقه ای مشغول صحبت بود وکمی ناراحت بنظر میرسید وبعد از اینکه تلفن را قطع کرد زنش را صدا کرد وهردو مشغول صحبت شدند؛از قیافۀ اقدس خانوم مشخص بود که خبر بدی شنیده وناراحت ومتحیر شده بود؛ پیش خودم گفتم: نکنه از پدرومادرم خبر بدی شنیده نکنه...

شوکه شده بودم پاهام حس نداشت وگرنه زود میدویدم تو حیاط وازشون میپرسیدم؛به هر زحمتی بود از جام پاشدم وآهسته بطوری که رو پاهام بند نبودم خودم را به حیاط رسوندم ،ناگهان

آندو متوجۀ من شدند مونده بودند چجوری موضوع را به من بگویند.

خلاصه که پدرومادرم تو اون تصادف لعنتی ...ازدست رفته بودن دیگه منو خواهرام یتیم شده بودیم... چیزی بدتر از این دیگه نمیشه.

***

همۀ فامیل برای مراسم خاکسپاری پدر ومادرم آمدند؛بعد از7

روز همه به خانه های خود برگشتند،جزء عمووخانومش وخاله وشوهرش وپدر بزرگ،آنها چندروزی پیش ما ماندند.

بهاره وبیتا خیلی بیتابی میکردند ولی من که بزرگتر از آنها بودم

سعی میکردم که با این وضعیت اسف بار که پیش آمده کنار بیام

وسعی میکردم دو خواهرم را هم آروم کنم ...آنها هر شب کنارمن میخوابیدن ...آنها فکر میکردند که ممکن منم اونا رو تنها بزارمو برم...ولی اونا نمیدونن که من بدون اونا میمیرم حتی نمی خوام لحظه ای از جلوی چشام دور بشن چه برسه که

بخوام اونا روترک کنم ...اصلا فکرش هم برام عذاب آور.

خلاصه که قرار شد پدر بزرگ هم با ما زندگی کند آن هم در خانۀ ما...به این صورت که هفتۀ اول خاله ام پیش ما بماند(چون

من باید درسم را تمام میکردم ونزدیک آخر سال بود وبه من انتقالی نمیدادند؛پس بنابراین ما نمی تونستیم که هر دفعه به خانۀ یکی از اقوام برویم ،همانطور که گفتم همۀ آنها در شیراز بسر میبردند وما درتهران بودیم) خلاصه که هفته های بعد نوبت عمو،عمه ها،دایی ها وخاله ها میشد که از ما نگه داری کنند...

مخصوصا پدر بزرگ که مریض حال هم بود وباید مدام دارو مصرف میکرد واگر هم حالش بد میشد باید او را به بیمارستان می بردند.

پدر بزرگ بعد از فوت مادر بزرگ وهمچنین مادر وپدرم که با فاصلۀ کمی از هم بود،دچار قلب درد شدید شد که آن هم آنقدر گریه وزاری کرده بودکه منجر به سکته قلبی شد ودکترها تاکید کرده بودند که نباید او را تنها بگذارند...تازه بعد از مدتی که از فوت خانواده ام میگذشت ،پدر بزرگم حالش بدتر شد با اینکه همۀ بچه هاش به نوبت هر کدام مواظبش بودند... او به مریضی آیزایمر هم دچار شد... به حدی که هیچ کس رو هم نمی شناخت و روز بهروز حالش بدتر میشد... بالاخره پدربزرگ رو تو بیمارستان بستری کردند...بعد از یک هفته پدر بزرگ مان هم دیگر دوام نیاورد واو هم مارو تنها گذاشت.

مراسم پدر بزرگ هم به خوبی انجام شد.نمیدانم  چه شد که  اقوام تصمیم گرفتند که ما را به پرورشگاه بفرستند،با اینکه تا آنموقع مخارج ما به عهدۀ عمویم بود که او هم خودش گفته بود که از حقوق پدرمان خرج مان را میدهد...اینطور که عمو برام گفته بود ...که بعد از فوت پدرتان من موضوع را برای رییس ادارۀ پدرتان توضیح دادم وآنها هم حدود یکماه حقوق پدرتان را قطع کرد ...بعداز طی مراحل اداری(قانونی) قرار شد هر ماه

حقوق پدرتان را به حسابتان بریزند وتا وقتی که ازدواج نکردید

ویا ادامۀ تحصیل میدهید این امر پابرجاست ودرغیراین صورت

حقوق تان قطع میشود.

خلاصه که هر ماه حقوق پدربه عمو داده میشد اوهم تمامش را خرج منو دو خواهرم میکرد...خدا را شکر که خانه برای خودمان بود ومثل بقیۀ فامیل ها اجاره نشین نبودیم...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، اجاره، نشین،  

تاریخ : پنجشنبه 5 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت ششم

فردای روز چهلم ،قرار بود پدر ومادرم به خانه برگردند وآن روز با خوشحالی بسیار از مدرسه به خانه برمیگشتم یه مقدار

هله هوله برای دو خواهرم گرفتم  وزود به خانه آمدم ؛دیدم طبق این سه روز اقدس خانوم پیش دو خواهرم وداشت غذای آنها را

میداد وغذای مرا هم بهم داد وبعد از شستن ظرفها دوباره بهم گفت:من میرم خونمون کاری داشتی صدام کن جلدی میام ...بعد رفت.

آن روز تا عصر منتظر پدر ومادرم بودم انگار آنها کمی دیر کرده بودند خیلی دلم شور میزد زود رفتم سر تلفن ویه زنگ به خاله ام زدم و او گفت: نگران نباش آنها همین امروز ساعت 6 را افتادند ،شاید ماشینشون خراب شده باشه یا....چمدونم شاید پدرت میخواد تو راه یه استراحتی بکنه... نگران نباش خلاصه تا ساعت 5 یا6 عصرمیرسن الان ساعت5/5  اگه دیر کردند یه زنگ به من بزن تا پی گیرش بشم؛بعد خداحافظی کردو گوشی رو قطع کرد.بعد شروع کردم به درس خواندن اصلا حواسم به درسم نبود فقط میخواستم وقت بگذره همش چشمم به ساعت بود.

یهو نیگاه کردم به ساعت دیدم 5/6 شده وهنوز از پدر ومادرم خبری نبود؛زود رفتم سراغ تلفن وبه خاله زنگ زدم  واو هم نگران شده بود ولی طوری صحبت کرد که مثلا من ناراحت نشم گفت:باشه همین الان با پلیس راه تماس میگیرم وبعد بهت

اطلاع میدم نگران نباش پیداشون میکنیم.

چند دقیقه بیشتر نگذشته بود که با صدای زنگ در از جام پریدم وبا خوشحالی بطرف در رفتم؛وقتی درو باز کردم دیدم اقدس خانوم پشت در  با بی حوصله گی سلامی کردم  وتعارفش کردم که بیاد داخل.اقدس خانوم بهم گفت: الان خاله ات بهم زنگ زد...  گفت که بیام پیشت تنها نباشی...انشاالله که پدرو مادرت صحیح و سالم میان پیشتون ...فکر میکنم خودش هم که این حرفو زده بود خیلی مطمئن نبود میدونم اینو برای دلخوشی من گفته بود.

یک ساعتی گذشت ناگهان صدای زنگ تلفن به صدا درآمد.منو اقدس خانوم سراسیمه بطرف تلفن دویدیم واقدس خانوم تلفنو برداشت وبا کسی که آ ن طرف خط بود صحبت کرد؛ ازحرفاش چیزی متوجه نشدم گه گداری میگفت:(بله ...اِ...اوه...چی...نه...

باشه ...یه کاریش میکنم ...)وبعد با بغضی که گلوشو گرفته بود به من نگاه کرد نمی دونست چجوری موضوع رو بهم بگه ،بعد از کلی کلنجار با خودش رو کرد و بهم گفت:چیزی نیست البته ...هنوز مشخص نشده...داشتم با خاله ات حرف میزدم...پلیس راه به خاله ات گفته در ساعت 2 بعد ازظهرتو جادۀ شیراز- تهران دو ماشین یکی پیکان ودیگری پراید بوده... که دو کشته وسه مجروح داشته... که آن هم به سبب خواب آلودگی رانندۀ پیکان صورت گرفته ...وپلیس از خاله ات خواسته که شمارۀ پلاک ماشین مربوطه را اعلام کنه... ولی خاله ات که بلد نبوده ...بنابراین قرار شده که خاله ات وشوهرش به بیمارستانی که مجروح ها را انتقال داده بودند بروند... تا فرد مورد نظرشان را شناسایی کنند وقرار شد که بعداً به ما اطلاع بدن ...آخه اونها رو به نزدیک ترین بیمارستان آن شهر بردند... که فاصلۀ آن از شیراز دور است تا به اونجا برسند ..کمی طول میکشه...نگران نباش اگه چیزی بشه اونا به ما اطلاع میدند...خدا کنه که چیزی نباشه ...کاری از دست ما ساخته نیست جزء دعا کردن.با شنیدن این حرفها یهو از حال رفتم وقتی چشم باز کردم توی اتاق خودم روی تختخواب دراز کشیده بودم... ودیدم جعفرآقا بالای سرمه سریع فریاد زد: زود باش بیا خانوم پسر بهوش اومد... واقدس خانوم زود اومد بالا سرم وهردو یکصدا گفتند:حالت چطور خوبی؟مارو ترسوندی ! چرا اینقدر خودتو اذیت میکنی ؟هنوز که اتفاقی نیوفتاده...

من گفتم:ازپدرو مادرم چه خبر؟راستی بهاره وبیتا کجا هستند؟!

اقدس خانوم گفت:نگران نباش تو به فکر خودت باش تا زودتر

خوبشی...جعفر آقا گفت: دِکی این چه کاریه که تو میکنی هی زرتو،زرت غش میکنی؛فردا تو زندگی میخوای چیکار کنی حتما تا به مشکلی برمخوری زود غش میکنی... یکم مرد باش ...این کار آدمای ظعیف ...تو دیگه واسه خودت مردی شدی ...

بعد اقدس خانوم شروع کرد به نصیحت کردن من وگفت:آخه پسر جون تو فکر نکردی... این دوتا (بیتا وبهاره) با این کار تو چقدر نگران میشن... تازشم این بنده خداها چشم امیدشون (بعد از خدا وهمینطور پدرومادرت) به توست... تازه اونا چه گناهی کردن که کوچیکتر از تو هستن... منم گفتم :آخه من چه گناهی کردم که برادر بزرگتر هستم ...وهمۀ این سختیها رو باید تواین سن کم تحمل کنم ...بخدا منم آدمم... بالاخره یه جاهایی هست که آدم کم میاره ...بعد شروع کردم به گریه کردن.

دراین موقع بود که جعفر آقا اومد پیشم ودست نوازشی رو سرم

کشید .من یهو انگار که دنبال یه بهونه ای بودم ،خودمو تو بغلش

انداختم وهای ،های شروع کردم به گریه کردن .




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 4 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت پنجم

کوچه محله ی ما زهره امراه نژاد

38 روز از فوت مامان بزرگ میگذشت وتو این مدت پدر بزرگم از تنهایی ودوری از مامان بزرگم ،از بس غصه خورده بود سخت مریض شد مرضی اش آنطور که دکترها گفته بودند(آیزایمریا فراموشی هاد) که آن هم اگر ادامه پیدا میکرد ممکن بود به عواقب بدترو خطرناکتری دچار میشد؛بنابراین باید بیشتر مواظبش باشیم.

تو این مدت پدر بزرگ به خانۀ ما آمده بود .روز 38 پدر بزرگ به همراه پدر ومادرم برای شب چهلم مامان بزرگم  به شیراز برگشتند وما را با خودشان نبردند چون من باید به مدرسه میرفتم وچون کسی هم نبود که از مانگه داری کنه مامانم ما رو به زنه همسایه که اسمش اقدس خانم بود سپرد وقرار شد فردای مراسم چهلم به خانه برگردند.

تو این دو روز اقدس خانم از صبح میومد پیش دو خواهردو قلوم (بیتا،بهاره)...ومن هم که صبح ها تا ظهر مدرسه بودم و وقتی هم که میومدم خونه دو خواهرم فوری میومدن ومیپریدن بغلم منم که خسته بودم ولو میشدم رو زمین و شروع میکردیم به خندیدن که با صدای ما اقدس خانوم  از تو آشپزخونه اومد تو وقتی ما رو تو اون وضع دید اونم شروع کرد به خندیدن....زود باشین بچه ها سریع بیاین ناهارتونو بخورین من الان هزارتا کار دارم الان اصغر آقا میاد خونه ومن ناهار درست نکردم ؛وما هم به حرفش گوش میدادیم تا اون بنده خدا هم بتونه به زندگیش برسه وبعد که ظرفارو شست رفت خونه اش ودوباره شب میومد برای ما شام درست میکرد ومیرفت وآنوقت بود که اصغر آقا میومد و تا صبح پیش ما میموند تا ما نترسیم؛ تازه اونوقت بد بختی ما شروع میشد چون اصغر آقا موقع خواب با صدای بلند خورو پف میکرد ونمی ذاشت که ما بخوابیم. صبح که شد باصدای ایشون از خواب بیدار شدیم ...پاشین تنبلا بوین نمازتونو بخونین  تا آفتاب نزده .ما هم خسته وخواب آلود جواب دادیم:سلام صبح بخیر ولی ما که نماز بهمون واجب نشده .ناگهان جعفر آقا با صدای بلند داد زدو گفت: خب که چی بچه باید از بچگیش عادت کن که زود نمازشو بخونه تا وقتی به سن تکلیف رسید بهونه تراشی نکنه...منو خواهرهام مثل فنر از جا پریدیم ورفتیم وضو گرفتیم وزود آمدیم،البته من چون کمی بزرگتر از خواهرهام بودم وضو گرفتن ونماز خوندنو از مامان بزرگم یاد گرفته بودم

ودو خواهرهام هم ازمن تقلید میکردند...

جعفر آقا گفت:زود باشید دیگه بیاین اینجا کنار من وایسین؛ بعد

روبه خواهرهام کرد و گفت:شما دخترها پشت سر ما وایسین منو آقا بهروز هم جلو  وهر چی من خوندم شما هاهم تکرار میکنید،دیگه سوال نکنید شروع کنید....

همان موقع به یاد مامان بزرگم افتادم که چجوری با مهربانی به

ما وضو گرفتن و یاد میداد،یا چطوری سر نماز وای  میستاد ونماز رو خیلی شمرده وآروم برای ما میخواند وما هم با خوشحالی بسیار پا به پای او نمازمان را میخواندیم...

نماز که تموم شد تازه جعفر آقا رفت سراغ رادیو وقتی روشنش کرد صدای نوای شیر خدا به گوش رسید وخودش شروع کرد به ورزش کردن وما را هم مجبور کرد که هر کاری او میکند انجام دهیم ،اولش یکم برامون مشکل بود چون ما هیچوقت عادت نداشتیم بعد از اینکه از خواب بیدار شویم شروع کنیم به

وَرجه ،وُرجه کردن خلاصه که نیم ساعتی ورزش کردیم وکم حالمون جا اومد دراین موقع بود که اقدس خانوم سر رسید و گفت: بچه ها دیگه بسه تا شما  برید صورتتونو بشوریدو بیاین

منم صبحونرو آماده میکنم ،آقا بهروز زود آماده شو که باید مدرسه الان دیرت میشه ها ...




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: کوچه، محله، ما، سریالی، داستان، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : سه شنبه 3 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت چهارم

کوچه محله ما

مادر وپدرم اجازۀ منو به مدت 7 روز از مدرسه گرفتند؛چون خانۀ ما در تهران بود ولی مامان بزرگم وپدر بزرگم وکلاً تمام فامیلمان درشیراز زندگی میکنند؛چون بخاطر انتقالی شغل پدرم ما به تهران آمدیم ودیگر در اینجا ماندگار شدیم؛ وقتی ما به اینجا آمدیم من حدوداً یک ساله بودم وچیزی از شهر خودم که شیراز بود یادم نمی آمد،ولی بعدها که کمی بزرگتر شده بودم خیلی دوست داشتم دوباره به زادگاهم برگردم ولی پدرم مخالفت می کرد چون کارش درتهران بود؛پدرم بهم قول داده بود که وقتی بازنشسته شد به شهرمان برمیگردیم؛البته برای تعطیلاتش ما را به شیراز میبرد،بیشتر به خانۀ فامیل هامون میرفتیم.

بالاخره هرطور بود ساکمان را بستیم وبه اتفاق خاله وشوهرش برای خاک سپاری مامان بزرگ به شیراز رفتیم؛مراسم عذاداری که تمام شد ما عازم تهران شدیم،ما هر دفعه که  برای مسافرت به شهر شیراز می آمدیم خیلی به نظرمان شهر قشنگی می آمد ولی اینبار با هر دفعه فرق میکرد،انگار شهر تو سکوت مرگباری فرو رفته بود؛انگار همۀ شهر عذادار مامان بزرگ من بودن البته این به نظر ما اینطور بود ....

خلاصه که منو بچه های فامیل وقتی آنجا بودیم یعنی خونۀ مامان بزرگ را میگویم همش دربارۀ مامان بزرگ حرف میزدیم؛وقتی جای خالیش را نگاه میکردیم یاد حرف های شیرینش می افتادیم که میگفت:بچه ها سعی کنید تو زندگیتون

به کسی بدی نکنید ،دل کسی رو نشکونید،غیبت نکنید،....

تا خدا از شما راضی باشه تا میتونید به دیگران احترام بگذارید.

تا اونجا که من یادمه مامان بزرگ کناره سماور زغالیش میشستو واسه همه چای میریخت ولی آن روز یکی از زنهای فامیل بجای او نشسته بود واز همه پذیرایی میکرد.

یک آن، یاد مامان بزرگ افتادم که هر شب جمعه برای خیرات اموات حلوا می پخت و به همسایه ها میداد.یکی از بچه ها گفت: بچه ها یادتونه وقتی ما میومدیم پیش مامان بزرگ ومیگفتیم برامون قصه بگو واون هم فقط دو تا قصه بیشتر بلد نبود یکیش چهل گیسو یکی دیگشم حسین کرد شب ستری  همیشه هم وسط داستان خوابمون میرفت بطوری که چند شب اونو سریالیش میکرد واز بقیه اش تعریف میکرد....




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، یتیم، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : دوشنبه 2 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سوم

زهره امراه نژاد

بنظر من بچۀ اول بودن خیلی درد سر داره آخه من 9 سالمه ودو خواهر دو قلوم 5 ساله هستند وکاری از دستشان بر نمی آید ومعمولاً همۀ کارهای اونا می افته گردن من ؛ مثلاً تمیز کردن اتاقشون و....فقط اونا جزء نق زدن ومسخره کردن من چیز دیگه ای بلد نیستن ومن هم چاره ای جزء گذشت کردن از خطا هایشان نداشتم ؛آخه اونا وقتی کار بد میکردن آنقدر مظلومانه به طرف نگاه میکردن که آدم دلش به رحم میومدو اونا رو میبخشید.

***

یه روز که داشتم از مدرسه برمیگشتم،طبق معمول زنگ در رافشار دادم بعد از کمی معطلی در باز شد با دیدن خاله ام تعجب کردم گفتم: سلام شما اینجا چیکار میکنید؟!.

دیدم اشک تو چشماش جمع شد وزود برگشت تا من اشکاشو نبینم و گفت:هیچی بهروز جون چیزی نشده،وزود رفت تو اتاق من هم دنبالش رفتم...مادرم گوشۀ اتاق کز کرده وبه جایی خیره شده بود واشک کوشۀ چشمش خشک شده بود ،گفتم :مامان چی شده چه اتفاقی افتاده؟چرا کسی چیزی به من نمیگه؟چرا ساکتین آخه یکی یه چیزی بگه؟!...مادرم با صدای من بهم نگاه کرد وزد زیر گریه،گریه امونشو بریده بود...من که کاملآ گیج شده بودم به اطرافم نگاه کردم ؛دیدم چند تا از زنهای همسایه آنجا بودن وداشتن به مادر دلداری میدادند و تسلیت گفتند وبعد یکی،یکی خداحافظی کردند ورفتند؛من که خیلی شوکه شده بودم نمی دونستم چیکار باید بکنم؛از پنجره به حیاط نگاه کردم،دیدم پدرم وچندتا از مردهای فامیل ،همسایه ها با هم گرم صحبت بودند؛سریع به حیاط رفتم و موضوع را از پدر پرسیدم اوگفت:

خودت که بهتر میدونی مادر بزرگت دو ماه که بیمارستان بستری بود اون هم به علت سکتۀ قلبی اون همون دیشب ...اونقدر ناراحت بودم دیگه چیزی نمی شنیدم وپاهام شل شدو غش کردم؛ وقتی چشمو باز کردم دیدم تو اتاق خودم هستم ومامانم بالای سرمه وداره آب میپاشه توصورتم...مادرم گفت:

مادر خوبی ...تو که منو نصف جون کردی...من نمیدونم مواظب تو باشم یا به عذا داری مامانم برسم...

یهو به فکر مامان بزرگم افتادم؛یاد صورت خندونش ،مهربونیاش،دلواپسیاش دل سوزیاش....خلاصه هر چی ازش بگم باز کم گفتم .همانطور که قبلآ گفته بودم من بچۀ شری بودم البته برای غریبه ها نه خودی ها ولی با اینحال هر وقت کار بدی ازم سر میزد مامان بزرگم فوری بدادم میرسد و منو از دست پدر و مامانم نجات میداد؛البته نه اینکه پدر ومادرم ظالم باشنا نه اصلاً...فقط یکمکی منو گوش مالی میدادند که اونهم لازم بود وگرنه بقول بزرگترها ((بچه عزیزه ولی تربیتش عزیزتره)).

تو این فکرها بودم که پدرم وارد اتاق شد؛من همانطور بیحال تو تختم دراز کشیده بودم،که پدرم آمد بالای سرم ودست نوازشی روی سرم کشید وگفت:حالت بهتر؟ پاشوپسر به خودت بیا ((مردی گفتن ،زنی گفتن)) غش کردن دیگه چه صیغیه ،با یه خبر بد که آدم پس نمیافته بلا نصبت مردا تو هم واسه خودت مردیا...بالاخره(( این شتریه که در خونۀ هرکی میخوابه ))،

((دیرو زود داره ولی سوختو سوز نداره))خب دیگه کاریش هم نمیشه کرد؛فقط از خدا بخواه که به همۀ ما صبر بده تا این مصیبت رو تحمل کنیم .انشاءالله که حتماً جاش تو بهشته ... وبعدآرام ،آرام شروع کرد به گریه کردن واز اتاق خارج شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریال، سریالی، کوچه، محله، ما، زهره امراه نژاد،  

تاریخ : یکشنبه 1 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دوم

کوچه محله ی ما

یه روز که داشتم از مدرسه به طرف خانه برمیگشتم مثل همیشه آنقدر گرسنه بودم که ازهر خونه ای که بوهای خوشی به مشامم میرسید آنها را حدس میزدم:((این بوی دمی گوجه ست،خونۀ بعدی بوی باقالی پلواین یکی بوی آش رشته ست،آخ جون این یکی دیگه بوی چلوکباب)).پیش خودم میگفتم : ((خدا کنه امروز چلو کباب داشته باشیم)) با اینکه میدونستم امروز آبگوشت موندۀ شب قبلِ ولی باز دلم میخواست کباب باشه... آخ ...صدای قارو قور شکمم دیگه بهم مهلت فکر کردن نداد ؛من هم سراسیمه بطرف خانه یه نفس دویدم وقتی به در خانه رسیدم فوری دستم را بدون توقف روی زنگ در فشار دادم .از آنطرف در صدای داد مادرم را شنیدم که میگفت:چه خبرتِ زنگو سوزوندی نا مسلمون صبر کن دیگه اومدم.

در که باز شد یهو مثل تیر عجل پریدم تو مادرم با این کار من نیم متر پرید عقب وگفت: وای خدا مرگم بده زهره ترک شدم بچه خدا بگم چیکارت نکنه تو که منو نصف جون کردی.

من گفتم:اه ببخشید ...سلام...غذا چی داریم؟

مادرم گفت:نون خالیو خورشت دل ضعفه...

گفتم:مامان د بگو دیگه چی داریم؟

-       خب همون غذای دیشب...آبگوشت... تازه اون هم نون نداریم برو 2 تا بگیرو جلدی بیا اینم پولش.

با شنیدن این حرف کاملاً حالم گرفته شد گفتم: وای نه حالش نیست ...من خیلی خسته ام نای راه رفتن ندارم آخه چرا من؟

-       پس کی بره منکه از صبح تا حالا به روفتو روب خونه میرسیدم دیگه وقتشو نداشتم ؛ازاین دو خواهرت هم که کوچیکن نمیشه اونا رو بفرستم برن نون بخرن ،وگرنه باید آبگوشتتو خالی ،خالی بخوری خلاصه که خود دانی از ما گفتنو از تو نشنیدن.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد، ما،  

تاریخ : شنبه 30 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت اول

این داستان برمیگرده به آن موقع که من کودکی بیش نبودم ،آن موقع ها که یادم میاد زندگی یه صفاو صمیمیت خاصی درآن کوچه ،محله ها وجود داشت ،حتی یادم میاد که چقدر خانوادۀ ما خوشبخت بودیم،آنقدر که همۀ فامیل و دوستان به صمیمیتی که در زندگی ما وجود داشت غبطه میخوردند.

آن روزها آنقدربه منو دو خواهرم خوش میگذشت که انگار فارق از دنیا بودیم و هیچ نگرانی در زندگی نداشتیم جزء درس خواندن که آنهم برای من یه دغدغۀ بزرگی محسوب میشد ،چون من اصلاًعلاقه ای به درس خواندن نداشتم وهمیشه پدر ومادرم منو نصیحت میکردند...

پدر-آخه پسر تو،تو زندگیت چی کم داری که یا درس نمیخونی یا اینکه مدیر ومعلم ازت شکایت میکنند،یه روز از مدرسه فرار میکنی ،روز دیگه با بچه ها دعوا میکنیو سرو کلشونو میشکونی...بهت گفته باشم تو با این کارات سر سالم به گور نمیبری آخر یه کار دست ما وخودت میدی! ...

مادرروبه پدر کردو گفت: زبونتو گاز بگیر مرد؛بعد رو کرد وبمنو گفت:بچه مگه تو چیت از پسر عموهاوپسر خاله هات و...کمتر،اونا با اینکه وضع مالیشون هم مثل ما کم درآمده ولی با این حال سرشون تو درسشونه ولی تو چی همینجوری وقتتو تلف میکنی وهر وقت هم که دوستات میان دنبالت که برین فوتبال میدوی میری پیه یللی ،تللی آخه اینهم شد کار تو اصلاً به فکر آیندات نیستی؛عاقبت میخوای چیکار شی حتماً میخوای فوتبالیست شی که اونهم بعید میدونم عرضهُ اون کارهم نداری...

منهم که باشنیدن این حرفها سرمو پایین می انداختم وچیزی نمیگفتم وزیر چشمی به دو خواهرام نیگاه میکردم که داشتند در گوشی باهم حرف میزدند وبه من اشاره میکردند و منو مسخره میکردند وبه من شکلک در می آوردند.از این کارشون خیلی عصبانی بودم اگه مامان اونجا نبود حساب شونو میرسیدم حیف که نمیشد .

خلاصه بعد از این حرفها رفتم سراغ درسام و با بی میلی تمام شروع کردم به درس خواندن ،ولی فکرم درگیر حرفهای پدرو مادرم بود ...واقعاً آینده ام چه خواهد شد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، ما، قسمت، اول،  

تاریخ : جمعه 29 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من کی هستم؟)

تا اونجا که یادم می یاد من تو یک خانوادۀ فقیری بدنیا اومدم که برای سیرکردن شکمشون باید ازصبح تا شب توسرماوگرما توخیابونها بگردند وکار بکنند...مادر وخواهر کوچیکترم بخاطر اینکه خیلی ضعیف هستند باید دست فروشی کنند وخودم وبابام وداداش بزرگترم باید باربری کنیم،از این مغازه به آن مغازه وازاین خیابون به آن خیابون...البته یه وسیلۀ نقلیه هم داریم که اونهم یک چرخ دستی چهارچرخ که زوار در رفته شده که با اندوخته های بابام خریده شده بودوفقط بابام ازآن استفاده می کرد ومنوداداشم که مثلاً قویتر از بابام بودیم بارهارو روی دوش خودمون حمل می کردیم...وفقط درسال آنهم روزهای عید که تعطیل که چه عرض کنم باید از صبح زود با صورتی که از واکس آنرا سیاه می کردیم ولباس حاجی فیروز که خودتان بهتر می دانید که چه رنگی است(ازکلاه گرفته ...تا لباسو شلوارقرمز)ویه دایرهزنگی کوچک بدست توی خیابونها می گردیمو شعر می خوندیم ودل مردمو شاد می کردیم؛درصورتی که دلمون از زندگی خودمون خون بود...از طلبکارها گرفته ...تا صاحب خونه که طلبشو می خواست واینکه شکم خودمونو چجوری باید سیر می کردیم.

یکروز تو عید بود که منو داداشم وبابام تو خیابونها لا به لای ماشینها درحال شعرخوندن بودیم(الباب خودم سامبولی علیکوم،الباب خودم سرتوبالا کن،الباب خودم به من نیگا کن،الباب خودم بز،بزقندی،الباب خودم چرا نمی خندی؟...)(بشکن،بشکن...بشکن،من نمیشکنم...بشکن، اینجا بشکنم یارگله داره...اونجا بشکنم یارنمی ذاره...این عاشق بیچاره عجب حوصله داره...).

خلاصه درحال خوندن ودایره زدن بودیم که یکی ازراننده ها که پشت چراغ قرمز بود توجه اش به من که کم سن وسالتر از بابام وداداشم بود جلب شد وبهم اشاره ای کرد که برم پیشش...منهم سریع بطرفش رفتم ...تا اومد چیزی بهم بگه...یکهو چراغ سبزشد ودیگر فرصتی نکرد وفقط بهم گفت:حاجی فیروز کوچولو زود بیا به لاین سمتراست باهات کار واجب دارم!!...منهم به حرفش گوش دادم وبطرف کنار خیابون که اوماشینش را پارک کرده بود ومنتظر من بود.

گفتم:بفرمائید الباب خوش تیپ وخوش روبا من کاری داشتید؟!...

مرد:پسرجون ناراحت نمی شی ازت بپرسم که چند سالت؟.

پسر:نه الباب این چه حرفیه!!...من 13 سالم...چطورمگه؟!...برای حاجی فیروز بودن خیلی بچه ام؟!...

مرد:نه اتفاقاً خیلی هم مناسب برای کار من هستی...ببینم تو کسو کاری هم داری؟.

پسر:بله ...مامان وآبجی ام دوتا خیابون پائین تر گل وفال می فروشند و منوبابامو داداشم...اوناهاشند اونطرف خیابونند ...همو حاجی فیروز هارو دارم میگم...ما عیدها حاجی فیروز می شیمو؛عید که تموم میشه بقیۀ روزها وماه های سالو به باربری مشغول میشیم.

مرد:حاضری تو بابات وداداشت برای من کار بکنید؟.

پسر:مثلاً چه کاری؟!...راستی نگفتید شما چیکاره هستید؟.

مرد:من دستیار کارگردان دوم صحنه تئاترهستم...وباید برای فیلمها و تئاتر ها بازیکر خوب پیدا کنم...الآن هم به چند تا بازیگراحتیاج دارم یا بهتر بگم یه روحوضی ترتیب دادیم ...(البته برای نمایش)

پسر:روحوضی دیگه چیه؟!...

مرد:قدیمها که سینما وتئاتر نبود بیشتر مردم برای جشن ها ومراسم های عروسی هایشان چند نفر مترب را می آوردندو2 نفر که یکی از آنها مرد بود ودیگری زنی که شلیتۀ بلند به پا داشت ویک چارقد بزرگ هم بسر داشت و هردو(مردوزن) با هم روی یک تخت چوبی که آنهم روی حوضی کوچک می گذاشتند ورویش می رقصیدند ومثلاًدل مردمو شاد می کردند...یه جورائی میشه گفت کارشون مثل شما بود...

پسر وسط حرف مرد پرید وگفت:آهان تازه فهمیدم مثل نمایش سیاه بازی هست ...

مرد:ای میشه گفت تو همون سبک هاست...ولی ساهی توش نیست فقط چند تا مترب و 2 نفر حال فرقی نمی کنه چه مرد باشِ چه زن ...حالا بگو ببینم آیا می یای برای ما بازی کنید یا نه؟!...

پسر:والا باید با خانواده ام مشورت کنم ببینم اونا چی میگند؟!...

مرد نگاهی به ساعت مچی اش میکن و یه کارتی از جیبش درمیآورد وبه پسر می دهد وبهش میگه که دیرش شده وباید زودتر به سرکار خود برود وبعداً با او تماس بگیرو نتیجه رو بهش بگه ...بعد از پسر خداحافظی میکند و زود ازآنجا دور می شود.

پسر درحالی که یه نگاهی به کارت می کردو یه نگاه به آن مرد که داشت کم،کم ازاو دور می شد با حالتی ناباورانه بطرف پدر وبرادرش رفت تا موضوع را با آنها در میان بگذارد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: من، کی، حاجی فیروز، سیاه، سیا، هستم، عید،  

تاریخ : پنجشنبه 28 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(کلبۀ جنگلی)

شب بود؛منو دو دوست دیگرم (نیما ونادر) درماشین بودیمو داشتیم به مسافرت می رفتیم...آنهم کجا ؟...دریا...فکرش راهم که می کردیم حسابی خوش وخرم می شدیم؛چه برسه به اینکه پا روی شن های داغ ساحل گذاشته وبعد هم از اینکه پایمان نسوزد دوان،دوان بطرف دریا می رفتیم وتن به آب می سپردیم؛وای چه حالی داشت ...وقتی پامونو تو آب می بردیم وشنهای نرمی که هرآن با هرقدمی که روی آن می گذاشتیم زیر پایمان خالی می شد ووقتی به وسط دریا می رسیدیم دیگر پاهایمان روی شنها نبود ومعلق درسطح آبها شناور می شدیم...تو این فکرها بودم که یکهو ماشین ما تکان شدیدی خورد ونور کامیون روبروئی بطرف ما آمد... نیما که تا آنموقع داشت رانندگی می کرد کنترلش را ازدست دادوماشین وبه کنار جاده برد وتو اون تاریکی چیزی دیده نمی شد یکهو زیرماشین خالی شد ودر پرتگاه کوچکی سقوط کردیم وماشین ما حدوداً دو یا سه ملقی به دور خود چرخیدو درجادۀ خاکی واژگون شد؛من دیگرچیزی نفهمیدم وزود بیهوش شدم .

انگارچند دقیقه ای درآن حالت بسربرده بودیم...وقتی بهوش آمدم خودمو بیرون ماشین دیدم انگار از ماشین پرت شده بودم بیرون...حالا چجوری خودم هم نمی دونم...من با صورت روی خاکها افتاده بودم وازسم داشت خون می اومد وکمی هم بدنم از درد کوفته شده بود...بعد تو اون تاریکی کورمال،کورمال...تنه خسته ام رو به جلو کشوندم وبا دست روی خاکها بدنبال نیما ونادرمی گشتم...چند دقیقه ای طول کشید تا آنها را پیدا کردم...نادرآنقدر با شدت روی خاکها افتاده بود که هم صورتش خونی شده بود وهم آسیب جدی دیده بودومدام آه وناله میکرد ...بطوری که وقتی خواستم زیرکتفش را بگیرم واو را بطرف خودم برگردانم...با اینکه نیمِ هوش بود آهی بلند ازته دلش کشید...کمی صبر کردم ...فکر می کنم یک دستش شکسته بود ووقتی بلندش هم کردم دوباره آهی بلند کشید اینبار کمی دقت که کردم دیدم زانویش انگار پیچیده بود...خیلی وضع ناجوری داشت ...سعی کردم او را از ماشین دور کنم ؛بعد ازآن بطرف ماشین رفتمونیماروپیدا کردم او هنوز تو ماشین بودودرحالی که سرش بروی فرمون ماشین خم شده بود...سرش را آهسته از روی رل ماشین بلند کردم ازپیشانی اش داشت خون می یومد وهنوز بیهوش بود...بعد از کلی کلنجار رفتن پایش را که بین ترمز وپدال گاز گیرکرده بود خیلی آروم بیرون کشیدم واو را از ماشین دور کردم وبعد از چند دقیقۀ دیگر ماشین منفجر شدو تکه های آهنش به اینطرف وآنطرف پرتاب شد و منهم دو دستم را همانطور که روی زمین خوابیده بودم روی بدن بی جان دو دوستم حائل کردم که دیگرآسیبی بهآنها نرسد وخدا راشکر که به سلامت البته نسبتاً جان سالم بدر بردیم...آتش هرلحظه شعله ورتر می شد ومنهم سعی کردم دو دوستم را ازآنجا دورترکنم...با اینکه دیگررمقی برایم نمانده بود باز دست از تلاشم برنداشتم .

چند دقیقه ای که گذشت دیدم دوستانم کمی بهوش آمده بودند ولی نای راه رفتن نداشتند با اینکه هرسه زخمی شده بودیم با اینحال آنها را راضی کردم که هرچه زودتر ازآنجا دور شویم...آنها هم قبول کردند ومنهم به آنها کمک کردم ...درحالی که آندو به من تکیه داده بودند؛در تاریکی شب راه افتادیم ...چند ساعتی گذشت وبه جنگلی رسیدیم واز وسط جنگل راهمان را ادامه دادیم...چند ساعت دیگرهم با خستگی را راطی کردیم واز آن دورسایۀ کلبه ای را دیدیم...وهرسه بطرف کلبه براه افتادیم...وقتی به آنجا رسیدیم کمی هوا روشن شده بود؛در زدیم چند لحظه ای گذشت درباز شد ویک پیرمرد خواب آلود درآستانۀ در دیده شد...وقتی مارا با آن حال زار دید...تصمیم گرفت که به ما کمک کند...وقتی واردکلبه شدیم...دیدم وسط اتاق یا همون کلبه یک میزچوبی که دوتا صندلی در کنارش بود ودرطرف دیگر کلبه یک شومینۀ سنگی زیبا که چند هیزم هم داخلش درحال سوختن بود به چشم می خورد...و  روی دیواریک تابلوی نقاشی از منظرۀ دریا که درآن دورها کشتی درحال حرکت بود...درطرف دیگرهم روی دیوار یک قلاب وطور ماهیگیری بزرگی خودنمائی می کرد ودر گوشۀ دیگر کلبه یک تخت خواب چوبی قرارداشت...انگار پیرمرد درآن کلبه به تنهائی زندگی می کرد...بعد من نیمارو که پاش شکسته بود بردم روی تخت خواباندم وبعد اومدم نادرو بردم روی کاناپه ای که نزدیک شومینه قرارداشت گذاشتم ...خودم هم که حسابی خسته شده بودم روی یکی از صندلیها که دور میز بود نشستم وخودمو روی آن ولو کردم...پیرمرد هم اومدو به تک،تک ما کمک کرد؛اول یه جعبۀ چوبی که پربودازوسائل کمک های اولیه را آورد وروی میز گذاشت ...اول سرم را با باند بست تا جلوی خون ریزی گرفته شود...بعد به نادرکه دستش شکسته بود کمک کردو دستش راجا انداخت وبا یک تختۀ تمیزوباند آنرا بست وصورتش  راهم که خونی شده بود تمیز کرد...بعد هم نوبت نیما رسید که روی تخت خوابیده بود ...پیشانی اش را بخیه زد وتمیزش کرد وباند پیچی اش کرد ...بعدهم پایش را که شکسته بود جا انداختو با یک تختۀ تمیز وباند آنرا بست وما هم که حسابی زخمی وخسته بودیم سریع بخواب رفتیم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: کلبه، جنگلی، تمرین، نویسندگی، روزانه، تصادف، زخمی،  

تاریخ : چهارشنبه 27 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(سرپیری ومعرکه گیری)

مشت باقر سر زمینش مشغول درو کردن گندمها بود که یکی ازاهالی ده سراسیمه خود را به او رساندوخبرفوت مادرش را بهش رساند...آخه این دم آخری مادرپیرش مریض وزمین گیر شده بود ودکترها هم ازش قطع امید کرده بودند؛وقتی مشت باقر خبر فوت مادرش راشنید کارش را رها کردوسریع بطرف خانه دوید ؛همسایه ها نزدیک خانه اش جمع شده بودند وگریه وزاری سرداده بودند ووقتی او را دیدند بهش تسلیت گفتند.

بنده خدا مشت باقر خیلی شوکه شده بود ونمی دانست چیکارباید کند... خلاصه که به کمک اهالی محل تشیع پیکر مادرش را انجام دادومراسم آبرومندی هم برای مادرش ترتیب دادوهمۀ همسایه ها هم به خانه های خود برگشتند ومشت باقر در خانه تنها ماند وحتی درو مزرعه را هم به امان خدا رها کرد؛او دیگر اصلاًدستو دلش به هیچ کاری نمی رفت.

خلاصه که شب هفت وچهلم وسالش را هم بخوبی برگذار کرد؛همۀ بچه ها هم به او دلداری میدادند ...بعد از یکسال بچه ها منتظر شدند که او بازهم برایشان داستان بگوید ،ولی او حوصلۀ هیچ چیزی را نداشت .

وقتی اهالی محل دیدند که مشت باقربه چه فلاکتی افتاده ،تصمیم گرفتند  که دست بدست هم بدهندو او را از این حالت منزوی بودن در بیاورند ...قرارشد که برای او(آستین بالا بزنند)یعنی او را سروسامانی بدهندو برایش زن بگیرند...ولی بعضی ازآنها موافق این امر نبودند ومدام اشکال تراشیمی می کردند ومی گفتند:کی به این پیرمرد آخرعمری زن میده ویا می گفتند)سرپیری ومعرکه گیری)...

بالاخره رأی با اکثریت همسایه ها پیش رفت وهرروز او را امیدوارتر می کردندوهربار به خواستگاری های زیادی می رفتند وبیشتر جاهائی  که رفتند جواب بی نتیجه ماند،آنهم یا بعلت پیری یا بعلت کم درآمد بودن مشت باقر بود (ایرادهای بنی اسرائیلی)گرفته می شد.

البته بقول بعضی ها :مشت باقر که سنی نداشت ،فقط 40 سالشه که اونهم مشکلی نیست(تازه اول چهل،چلی وجوونیش)؛واین هم برای مردها مشکلی نیست ...حالا اگه دختری به سن 30 سال برسه میگن (پیردختر ترشیده است)...ولی حالا که مردِ بهش می گویند(جوون با تجربه وپخته ایِ)...یعنی سردو گرم روزگارو کشیده وحسابی تجربه کسب کرده واینجور آدمها فکراقتصادیشون هم خوب کار می کنه ودر ضمن خانواده دوست هم هستند...ولی بنظر من اینطور نیست بالاخره هرکسی تو زندگیش یک نقطه ضعفی داره ویکروزی از مشکلات زندگی به نقطۀ جوش خواهد رسیدوصبرش سرانجام به پایان می رسد.

خلاصه که هر طوری بود برای مشت باقر یه دختر 28 ساله ای که آنهم مطلقه بود ویک پسر3 ساله هم داشت برایش گرفتندو گفتند:که این دختر هم سردو گرم روزگاررو چشیده ومی تونه تو رو خوشبخت کنه وهم اینکه پسرش میتونه تو روازاین حالت بیحالی وماتم گرفته دربیاره ...البته همینطورهم شد ؛چون پسر خیلی شیطون وآتیش پاره بود ومدام از (درو دیوار بالا می رفت)وکسی هم جلودارش نبود جزء مشت باقر که به قول خودش قلقش دست خود اوست وبس.

هروز کار مشت باقر شده بود تربیت این پسربچه شیطون یا براش خوراکیهای جورواجور می خرید یا اینکه براش اسباب بازی ویا اینکه اورا به گردش می برد وحسابی خرجش میکرد ودرعوض می خواست که هر کاری رو که او می خواهد پسر انجام بدهد ؛یعنی با همه به خوبی رفتار کند ویا اینکه از کلمات ادبی درجملاتش استفاده کند وبه همه احترام بگذارد ...حال چه همه با او خوب یا بد رفتار کنند اودر هرحال باید خوب باشد ...بطوری که هرجا هم که می رفت پسر هم به همراهش می رفت ودر کارها بهش کمک می کرد وهردو خیلی بهم وابسته شده بودند؛میشه گفت مشت باقر از این بچۀ بی ادب یک بچۀ نمونه ساخته بود بطوری که همۀ اهل محل آرزوی همچین بچه ای را داشتند؛درکل زندگی مشت باقر هم عوض شد وبیشتر دل بکار وخانواده اش می داد ...ودیگر(وقت سرخاراندن راهم نداشت)...دیگر حتی وقت قصه گفتن را برای بچه های اهل محل راهم نداشت وفقط آنهم شبها برای پسر خودش قصه می گفت .




طبقه بندی: قصه های مش باقر،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: مش باقر، قصه، پیری، ضرب المثل، ازدواج، سر، معرکه،  

تاریخ : سه شنبه 26 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قصه های مشت باقر)

(این قسمت ناجی)

طبق معمول مشت باقر گرم قصه تعریف کردن برای بچه ها بود که ناگهان حاج صفرسراسیمه به پیش مشت باقرامدو گفت: مشت باقر،چه نشستی که عیال پا به ماهم داره فارغ میشه...دستم به دامنت یه کاری بکن!!...آخه توتنها کسی هستی که تو این ده یه وسیلۀ نقلیه داری!!...

مشت باقربا تعجب به حرفهای حاج صفر گوش دادو گفت: ای بابا هواست کجاست؟!...حاج صفرمن کجا وسیلۀ نقلیه دارم که خودم خبر ندارم؟!...

حاج صفربا دست پاچگی روبه مشت باقر کردو گفت: منظورم همین خرتومیگم ؛حداقل ازش بعنوان یه وسیله که میشه استفاده کرد...نه اینطورنیست؟!...اگه اجازه بدی؟برم عیالمو بیارم که سوار الاغت بشه وبریم ده بالائی، چون شنیدم که یه قابلۀ خوب به اسم صغرا خاتون که اونجا زندگی میکنه ؛همه هم تعریف شومیکنند ...توخودت بهترمیدونی که تو ده ما هیچ قابله ای وجود نداره...می ترسم زن وبچه ام از بین برند...تو روخدا یه فکری بکن.

مشت باقر کلاه نمدیش را ازسربرداشتو سر کم موی خود را خاراند وبعد کلاه را در روی سرخود گذاشت ومتفکرانه به فکر فرو رفت وگفت:آخه مرد حسابی اگه عیالتو با این وضع بدش سوارالاغم بکنم  که با این حرکات ژانگولری که الاغ از خودش نشان می دهد؛ممکن وسط راه عیالت با آن وضع بدش فارغ بشه وهم خودشو هم بچه جونشون به خطر بیافته...نه بابا من امانت قبول نمی کنم.

بعد مشت باقر کمی مکث کردو گفت:ولی یه کاری می تونم برات بکنم ...اونم اینکه خودم به تنهائی برم دنبال قابله واونو بیارم اینجا...چطوره خوبه؟!...اینجوری دردسرش کمتر.

بعد هردو قبول کردند ومشت باقر با خود تدبیری اندیشید که:از ده ما تا ده بالائی حدوداًیک صبح تا شب زمان میبره تا به اونجا برسم؛ تازه اونهم با این خرسربه هوا که مدام دنبال بازیگوشی،بهترتعدادی فلفل قرمز بخرموبه خورد این خر بدم و وقتی حسابی آتیشی شد تموم راه رو یورتمه خواهد رفت؛وهمینطور هم شدو

خلاصه همانموقع که داشت راهی می شد صبح نزدیک ساعت 9 بود و وقتی فلفل را بخورد خر بیچاره داد تا مقداری از راه را یورتمه رفت و وقتی هم که اثرتندی فلفل تمام می شد سرعتش را کم می کرد؛و دوباره مشت باقر فلفلی دیگر به او می خوراند واین عمل را تا خود ده انجام داد،تا اینکه رأس ساعت 2 به مقصدش رسید وزود از اهالی ده سراغ قابله که همون صغرا خاتون بود وگرفت ؛وخیلی زود خانۀ او را پیدا کرد وموضوع را برای او تعریف کردو اوبا عجله بقچۀ وسائل مثلاً طبابتش را بست و همراه مشت باقرانهم با همان الاغ چموش راهی ده پائین شدند؛از آنجا که راه افتادند ساعت 30/2 دقیقه بود ،ومشت باقر برای اینکه زودتر به مقصدشان برسند،دوباره به الاغ بیچاره  فلفل خوراند...حال خودتان ببینید چه به سرصغرا خاتون که پیر وفرتوت شده بود آمده بود.

خلاصه که با آن رعت جت مانند الاغ رأس ساعت 30/7 دقیقۀ عصر به ده مورد نظرشان رسیدند ...با این سرعت زیاد هم الاغ وهم مشت باقر وهم صغرا خاتون به نفس،نفس افتاده بودند چون باآن حرکتهای الاغ که گاهی تند میرفت وگاهی کند حسابی همه خسته شده بودند.

مخصوصاً صغرا خاتون که حسابی از این سواری(خردرچمن)حالش منقلب شده بود وسرگیجه هم امانش را بریده بودبا وضع اسف باری از الاغ پیاده اش کردند ومدام میگفت:ای ننه...پاک روده هام بالاوپائین شد...وای خدای من دنیا داره دورسرم می چرخه...این خربود یا چرخ وفلک...(خدا نصیب گرگ بیابونهم نکنه)...ننه دستمو بگیرید ببرید تو اول برم دست به آب (گلاب بروتون )بالا بیارم تاکمی حالم جا بیاد...لعنت به من اگه دفعۀ دیگه سواراین خرچموش بشم...به گمانم این مردک داشت یه چیزائی تودهن الاغش میریخت...عوض اینکه آرومش  بکنه...بدتر وحشی ترش میکرد...غلط نکنم اون داشت بنزین به خورد الاغ می داد...که مثل موشک ازجاش پرید...باورتون نمی شه تموم درختای کنار جاده مثل فشنگ ازجلوی چشام رد می شد...یک آن فکر کردم آخر زمون شده!!...مرگمو جلوی چشام دیدم و زود اشهدمو گفتم ...وای خدا نفسم بند اومد ،چقدرشما ها حرف می زنید (گوشم رفت)... زودترمنو ببرین پیش زائو؛بعد زنهای همسایه آمدندو بهش کمک کردند  واو را به پیش زائو بردند؛بعد ازچند دقیقه اول صدای جیغ زائو وبعد صدای گریۀ نوزاد به گوش رسید ومشت باقر وحاج صفروهم بقیۀ مردهای همسایه خدا را شکر کردند ...بعد خبر رسید که هم مادر وهم بچه که یک پسرکاکل بسرهردو سالمند.

آنشب صغرا خاتون درخانۀ حاج صفر ماند وقرارشد ،مشت باقر فردا صبح قابله را( البته خیلی آروم) با الاغ به خانه اش برساند...وقابله گفته بود بشرطی سوارآن الاغ می شود که خیلی آهسته بطوری که(آب تو دلش تکان نخورد)...واگه شده 2 روز را در راه بماند بازبهتر...تا اینکه با آن سرعت سرسام آور او را به خانه برساند.

خلاصه که یکروز ونصفی در راه بودند وبه سلامتی به خانۀ قابله رسیدند...بعد وقتی او را رساند چون نصف روزدیگر وقت داشت ...بنابراین چون مشت باقر تک سرنشین شده بود دوباره تصمیم گرفت مثل قبل رفتار کند ونیمه دیگراز فلفلها که باقی مانده بود در راه برگشت به ده خودشان بخورد الاغ بینوا داد ودوباره(روزازنو،روزی ازنو)چون مشت باقر عادت داشت که حتماً شب را در خانۀ خود بگذراند وبنظر او اگه سرعت زیاد باشه بیشتر کیف خواهد کرد ؛البته برای خودش نه خر بیچاره( فلک زده).

بعد از اینکه مشت باقر وخرش به سلامتی برگشتند ...فردای آنروز  مشت باقرتمام ماجرا رو برای بچه ها آنهم بصورت داستان خنده دار تعریف کرد وکلی بچه ها به این ماجرا خندیدند.




طبقه بندی: قصه های مش باقر، 
برچسب ها: قصه، مش، باقر، خر، فلفل، الاغ، حامله،  

تاریخ : دوشنبه 25 آذر 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 25 ::      ...   4   5   6   7   8   9   10   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات