توجه                 توجه
زهره امراه نژاد
سلام
من زهره امراه نژاد هستم.
ضمن عذر خواهی بابت وقفه طولانی در قرار دادن پست ها در وبلاگ
اعلام می کنم که وب سایت جدید راه اندازی کردم
از شما خوانندگان عزیز که 
مطالب مرا هر روز می خواندید و نظر می دادید ممنون هستم 
و خیلی ها پیگیر مطالب جدید من شدن 
این آدرس وب سایت منه
با کلی مطالب جدید



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 11:25 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(با طبیعت آشتی کنید)

همیشه معلم انشاءمان حرفهای قشنگی از رعایت کردن نظافت ازخانه گرفتِ تاشهر وطبیعت و...ویا رعایت کردن قانون را برایمان توضیح می داد ودرمورد هرکدامشان ازما می خواست که انشاءی بنویسیم ویا نظری بدهیم،وهمۀ ما هم هرکدام به نحوی البته برای خود شیرینی پیش معلم همیشه نظرات مثبتی ارائه می کردیم؛درصورتی که همۀ ما خوب می دانستیم که این نظراتی که می دهیم هیچکداممان به آن عمل نمی کنیم فقط حرف وبس.ولی با اینحال کم نمی آوردیم وبرای معلممان چاپلوسی یا بهتر بگم پاچِ خواری می کردیم تا خود را پیشش آدمی منظم وبا انظباط ومقرراتی جلوه بدهیم ؛البته درمحیط مدرسه سعی می کردیم درهمه حال چه درکلاس درس وچه درحیاط مدرسه نظافت را رعایت کنیم ویا مقررات مدرسه را زیرپا نگذاریم؛مثل دعوا کردن با یکدیگر ویا زیرآب زدن همدیگرو...را انجام ندهیم.ولی به محظ اینکه پامونو ازدرمدرسه بیرون می گذاشتیم،(روزازنو،روزی ازنو)یعنی تمام نظم ومقررات از یادمون می رفتوحسابی تو سرو کلۀ همدیگر می زدیم وآشغالهائی که تو کیفمون نگه داشته بودیم روی زمین می ریختیم وحسابی طبیعت رو خراب می کردیم وکلاًآتیش می سوزوندیم،وقتی هم که معلمها هم ازمدرسه بیرون می آمدند وبا آن صحنۀ آشوبگری ما مواجه می شدند بسیارتعجب کرده وبه ما تذکرمی دادند وماهم تا وقتی معلمها مواظب رفتار ناشایست ما بودند کار بدی نمی کردیم ودوباره نظم وقانون را رعایت می کردیم.

خلاصه یکروز معلم انشاء امان تصمیم گرفت که ما بچه ها را به یک اردوی علمی سیاحتی ببرد...آنهم کجا؟!...به طبیعت بکرودست نخورده که تا آنموقع تمیزبود؛حال حساب کنید اگر پای ما به آنجا می رسید چه می شد؟!...آنروز معلم انشاء ومعلم علوم وهمچنین ناظم هم همراه ما به اردو آمدند وهمگی با یک اتوبوس که همان سرویس مدرسه بود به اردو رفتیم،وقرار شد هرکدام ازبچه ها غذا وتنقلاتی برای خودشان بیاورند، وحتی معلم ها هم برای خودشان غذائی آورده بودندوفقط از طرف مدرسه یک کلمن آب،دو فلاکس چای ودوزیلوی حصیریِ بزرگ وهمچنین ومقداری هم البته به تعداد همه کباب دیگی که آنهم زن فراش مدرسه به دستورمدیرمدرسه پخته بود وبرای ما درقابلمۀ بزرگی گذاشته بود؛ چون فکر می کردند که ممکن بچه ها به اندازۀ کافی برای خودشان غذائی به همراه نیاورده باشند وزن فراش هم به همراه ما به این اردوآمد که غذاها را بین ما تقسیم کند،ولی خود مدیرو فراش درمدرسه ماندند، تا مواظب بچه های دیگرباشند.

ازقضا وقتی به مکان مورد نظرمون رسیدیم ما بچه ها ((سرازپا نمی شناختیم)) وسریع از ماشین بیرون پریدیم وبه طبیعت هجوم آوردیم ؛ بعضی ازبچه ها با خودشان توپ آورده بودندومشغول بازی شدند؛ و بعضی دیگرهم تنیس بازی می کردند؛ یکی دوتا از بچه های شرهم رفتند ،طنابی آوردندو به دوشاخۀ درخت بستند ومشغول تاب بازی شدند؛ برخی دیگرهم به دستور ناظم زیلوها را پهن کردند وبعد ش هم رفتند تا بقول خودشان هیزم جمع کنند وباخود بیاورند تا آتشی برای پختو پزغذاها درست کنند،البته ناظم هم به همراه بچه ها رفت تا مبادا بچه ها شاخۀ درختها را بجای هیزم بکنند چون او عقیده داشت که نباید به شاخه ها آسیبی برسد وباید از چوبهای خشک وریزی که به زمین ریخته استفاده کرد و...درکل آنجا تا قبل از اینکه ما بیاییم خیلی با صفا وتمیزبود ؛معلم انشاءمان به ما گفت: بچه ها می بینید اینجا چقدرتمیز است ؛اگرهمۀ ما دست بدست هم دهیم می توانیم تمام پارکها وجنگلهای سرزمین مان را آباد کنیم وبه آن احترام بگذاریم وتمیز نگه اش داریم واینطوری هوای سالمی هم خواهیم داشت واینگونه است که باید گفت:با طبیعت آشتی کرده ایم؛پس شما هم همانطور که خانۀ خود را تمیز نگه می دارید شهروطبیعت را هم باید تمیز نگه دارید.پس این شعار رافراموش نکنید وهمیشه با خودتان تکرارکنید(شهرما خانۀ ماست پس بکوشیم تا آنرا تمیز نگه داریم).منهم یواشکی رو به دوستم کردمو گفتم:بله همینطورِ(شهر ما خانۀ ماست وخانۀ ما هم همیشه از دست ما بچه ها کثیف است)؛دوستم هم یواشکی بهم گفت:حق با توِ،ما حتی خونۀ خودمون روهم تمیز نگه نمی داریم وحتی می شود گفت اتاقهای ما بچه ها از شهرهم البته از ریختو پاش ما درامان نیست.منهم گفتم: البته درشهر رفتگران زحمتکش بسیار هستند که به فکر تمیزی شهر باشند ،ولی درخانه های ما چی؟!...فقط این به عهدی مادرهای بیچاره امان هست که خدا قوتشون بده؛البته ما بچه های شلخته ای نیستیم ونمی خواهیم باشیم؛ولی وقتی معلمها انقدر به ما مشق می دهند که دیگه فرصت((سرخاراندن را هم نداریم))چه برسد به اینکه درتمیز کردن خانه به مادرهایمان کمک کنیم ؛البته ما نمی خواهیم بد باشیم ولی پیش میاد دیگه،وهردو باهم ریز خندیدیم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، دفتر، سپیده، طبیعت، آشتی، محیط زیست،  

تاریخ : سه شنبه 24 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین زمان)

یکروز ما به خانۀ خاله ام دعوت بودیم؛منودخترخاله هام ودختردائی هام وخواهرم سعیده داشتیم دراتاق دخترخاله ام ...مثل همۀ بچه های هم سن وسال خودمون خاله بازی می کردیم؛البته چون منو دخترخاله ام ازهمه بزرگتربودیم،نقش مادر یاخاله را بازی می کردیم وبقیه باید نقش بچه های ما را بازی می کردند،وهرچی ما میگفتیم باید بدون چونِ چرا قبول می کردند.همانطور که ما مشغول بازی بودیم،یکهو دیدیم که پسرخاله ام که از ما کمی بزرگتر بود همراه با برادرش وپسر دائی هام وارد اتاق ما شدند وباهیجان زیاد گفتند:بچه ها می خواید یک چیزعجیب وغریبی بهتون نشون بد م؟!...ما هم که هیجان زده شده بودیم گفتیم؟! البته ...حالا اون چیزعجیب چی هست؟!.وآنها گفتند : همراه ما بیایید تا بهتون بگم ...ماهم درنگ نکردیم وفوری با آنها همراه شدیم.البته پسرخاله ام 15 سالش بود وهمینطور که خودش بارها به ما گفته بود او از7 سالگی تا حالا همیشه چیزهای زیادی اختراع کرده؛ البته به گفتۀ پدرش بعضی ازآنها بدرد بخورهست وبعضی دیگر هم اصلاً بدرد هیچ بنی بشری نخورده ونمی خورد...

مصطفی ما را برد به کارگاه خودش یا بهتربگم به انباری که بیشتر محل کار او به حساب می آمد ولی قبلاً که او به این کارهای خطرناک دست نمی زده ،انباری خوبی بود وهمیشه درآنجا همۀ وسائل قدیمی مثل(رادیو،کمد،صندلی شکسته ودیگ های بزرگ و...)ویا شیشه های ترشی ومربای جورواجور خاله درآنجا نگه داری می شده و...ولی ازآنموقع که او مشغول اختراعات خود شده به قول خاله همه چیز بهم ریخته بود و دیگه خاله اطمینان نمی کردکه شیشه های ترشی ومربائی در آنجا بگذارد چون قبلاًهمۀ آنها را شکسته بود وهدرش داده بود.خاله ترجیح می دادکه خوراکی هایش خراب بشود ولی توسط پسرش منفجر نشود. خلاصه که درآنجا جزءچند تکه آهن آلات بدرد نخور چیز دیگر نگذاشته بودند وآنهم مصطفی با آنها ومقداری که خودش می گفت بعضی از وسائل آهنی را هم از بیرون خریده وبهم وصلش کرده؛ بله مصطفی ازآن آهنها یک اتاقک آهنی بزرگ درست کرده بود.بعد ازما خواست که آرام ویکی،یکی وارد اتاقک بشویم وسعی کنیم به هیچی دست نزنیم؛ داخل اتاقک روی دیوارش چند دگمه های فلزی رنگی نصب شده بود که هر کدام آنها کاری انجام می داد ،روی هرکدامشان باحروف اختصاری یا همون خارجی حک شده بود .از او پرسیدیم که این اتاقک چیست؟!... واین دگمه ها چه کاری انجام می دهد؟!... اوهم گفت:بهتر بیشتر مواظب اطرافتان باشید وبه این دگمه ها دست نزنید؛ اولاً این اتاقک ماشین زمان هست مارو میبره به گذشته وهمچنین حال وهمینطور آینده...وهر کدام از این دگمه ها کاری انجام می دهند، مثلاً دگمۀ (A)مارو میبره به زمان گذشته ودگمۀ(B)مارومیاره به زمان حال ودگمۀ (C)ما رو میبره به زمان آینده ودگمۀ(D) هم جهت حرکت را به ما نشان می دهد یعنی شمال ودگمۀ(E)جهت جنوب ودگمۀ (F)جهت مغرب ودگمۀ(G)جهت مشرق ودگمۀ(H) هم پرواز به فضا هست. بعد یکی از بچه ها گفت:خب ببینم پس این ماشین زمانِ درستِ؟!...آیا خودت هم به تنهائی اینوامتحانش کردی؟!...مطمئنی خطری نداره ؟! ...یهو منفجر نشه همه با هم بریم رو هوا و... یکهو مطفی پرید وسط حرف او وگفت:سوأل اولت...بله این ماشین زمانِ...سوأل دوم...هنوز به مرحلۀ امتحان نرسیده...وسوأل سوم...اول باید خودم امتحانش کنم بعد بهتون میگم که خطر داره یا نه؟...هنوز معلوم نمی کنه...فقط خواستم به شما نشان بدهم...وسوأل چهارم اگر به دگمه هایش دست نزنید هیچ اتفاقی براتون نمی افتد...دیگه کسی سوألی نداره؟!...بعد از مکثی کوتاه گفت: پس همه بدنبال من بیائید تا یک وسیلۀ دیگه رو که به تازگی اختراع کردم بهتون نشون بدم.وما هم به دنبالش رفتیم ته انباری درآنجا یک ماکت نسبتاً کوچک هواپیمای اسباب بازی بود وچند تا سیمو پیچ هم بهش وصل بود ویک کنترلی که از دور آن هواپیما را به حرکت درمیآورد ساخته بود وبه ما نشان داد که چطوری هواپیما را پرواز می دهد.اولش خیلی خوب کار میکرد وما حسابی سرگرم تماشای پروازش بودیم که یکهو صدای لرزشی ازطرف اتاقک یا همان ماشین زمان به گوشمان رسید،وهمه با عجله بطرف اتاقک رفتیم و جلوترازما مصطفی بطرفش رفت ودید متین پسر دائی مان که6 سالش بود ؛درآنجا مشغول بازی با دگمه ها بود،وتمام سیستم ماشین را بهم زده واز کنترل خارج شده بود ودودی غلیظ ازآنها خارج شده وناگهان ماشین با صدای مهیبی منفجرشد وماهم که درنزدیکی آن بودیم هر کداممان به پشت اسباب واثاثیه ای که درگوشه ای از انباری بود پرت شدیم وترکش آهنها به اطراف افتاد وخدا راشکر که هیچکدام از ما آسیب جدی ندیدیم وبعضی از ما کمی دست وپایمان خراش کوچکی دید وبعضی دیگر هم فقط لباسهایمان کثیف وکمی پاره شدوحسابی همۀ ما صورتمان مانند حاجی فیروز از دود سیاه شده بودوخیلی خنده دار شده بودیم...مثل لشکر شکست خورده شده بودیم ؛وهمه به همدیگر می خندیدیم،فقط این وسط مصطفی بود که خیلی ناراحت شده بود ومدام می گفت:ای وای برمن تمام زحمتِ چهارماه ام به هدر رفت وتمام وسائلی را که با پول تو جیبی ام خریده بودم همه به فنا رفت ودیگر نمی شود ازآنها استفاده کرد...چقدر گفتم بذارید اول امتحانش کنم ودست به دگمه هاش نزنید؛ ومدام پشت سر هم غر میزد... در این موقع بود که پدرو مادرهایمان با شنیدن صدا خودشان را سراسیمه به انباری رساندند...آنها می خواستند بدانند که چه اتفاقی سر ما بچه ها آمده !!...وهرکسی بچۀ خودش را بغل می کردو قربان صدقه اش می رفتند ومعلوم نبود بعداًچه خدمتی می خواهند سر ما بیاورند؟!...

خلاصه که آنروز هم بخیر گذشت وهرکسی به سلامت به خانۀ خود برگشت .ما دورا دور شنیدیم که ازآنروز به بعد قرار براین شد که مصطفی اگر اختراعی چیزی کرد تا ازآن مطمئن نشده به هیچکدام از فامیلها مخصوصاً بچه ها نشانش ندهد ویا چیزهای خطرناک درست نکند.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ماشین، زمان، ماشین زمان، اختراع،  

تاریخ : دوشنبه 23 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ماشین نو)

آنروزمنوخواهرم سعیده مشغول نوشتن مشق هایمان بودیم ومادر هم طبق معمول توی آشپزخانه مشغول پخت وپزبود؛که یکهوصدای بوق ماشینی را درکوچۀ مان شنید یم ؛خیلی جای تعجب بود،چون تو کوچۀ ما هیچکس ماشین نداشت؛البته توخیابانها پر بود ازماشین ولی تو محلۀ ما اصلاً ازاین خبرها نبود؛حتی آقا جواد هم که آنقدرپولداربود ماشین  نداشت؛آخه تومحل ما هروقت کالائی مثل(تلویزیون ،رادیو، گرامافون یخچال، ماشین لباسشوئی یا ظرفشوئی و...)می آمد اواولین کسی بود که آنرا خریداری می کرد وبقیه هم به تابعیت از او دست به خرید می شدند؛ما وبقیۀ اهل محل اوائل که رادیو وتلویزیون نداشتیم به برای شنیدن ویا تماشا کردن برنامه ها به خانۀ آنها می رفتیم؛و اوهم بخاطر اینکه اجناسش را به رخ هم محله یها بکشد به آنها اجازه می داد که به خانۀ آنها بیایند؛وتقریباً می شود گفت که همه بخصوص بچه ها وخانوم ها وبعضی اوقات هم مردها به آنجا می آمدند؛وبعد از یکماه دیگر هم محله یها بخاطر اینکه مدام مزاحم آقا جواد نشوند رادیو وتلویزیون برای خودشان می خریدند البته کالاهای دیگر برایشان زیاد مهم نبود.

آنروز وقتی صدای بوق ماشین را برای چندمین بار شنیدیم وچون خیلی کارداشتیم دیگر بهش اهمیت ندادیم...من گفتم: ای بابا این آقا جواد خسته نمیشه انقدر بوق می زنه؛حتماً اینبار می خواد ماشینشو به رخ ما بیچاره ها بکشِ!!...سعیده گفت:نه بابا طرف اوغده ایِ می خواد بگه باباش ماشینو با بوقش براش خریده!!...

بعد هردو بیخیال شدیم و دوباره مشغول مشق نوشتن شدیم،بعد یکهو صدایِ باز شدن درِ کوچه را شنیدیم...سعیده زود پاشد رفت ببینِ کی اومده؟!...معلومِ دیگه الآن ساعت4 بعداظهر شده وجزء بابا کی می تونه باشه؟...

بله بابا بود وما را صدا زد منو مامان هم رفتیم دَم درببینیم چی شده ؟!...بابا گفت: یه خبر خوب دارم براتون...ما هم باتعجب گفتیم: مگه چی شده؟!...بابا گفت:یادتون چند هفتۀ پیش گفتم با وامم موافت شده... امروز رفتم وامم رو گرفتم وباهاش یه ماشین مدل بالا گرفتم...یه تویوتا صفرهست بیایید با چشم خودتون ببینید.

مامان گفت:آخه چجوری؟!...حالا چجوری می خوای اونو(وام) پسش بدی؟!...

بابا م گفت:تو نگرون اون نباش بالاخره یجوری جورش میکنم،خدا بزرگِ!!...

مارو میگی ازخوشحالی سرازپا نمی شناختیم سریع رفتیم وماشین بابارو دیدیم یه تیوتا سفید رنگ زیبا وشیک بود وهمۀ بچه های محل هم دورش جمع شده بودندویکی به آئینه اش دست می زد یکی به برف پاکنش ور می رفت و...وچند نفر دیگه صورتشونو چسبانده بودند به شیشۀ ماشین وداشتند داخلش را برانداز می کردند وکلی سرو صدا به پا کرده بودند؛وقتی بابام اوضاع را چنین دید سر آنها داد زد وآنها را از ماشینش دور کرد.

درآنموقع بود که مامتوجۀ آقا جواد شدیم که ازدورباحسرت وعصبانیت ابرو درهم کشیدوماشین را براندازمی کرد؛فکر می کنم که ازعصبانیت ((خون ،خونش را می خورد))ورو به بابام کرد وگفت:سلام آقا مراد چطوری؟...خوبی،خوشی؟...به به ماشین نو مبارک !!...ایشاالله که ((چرخش برات بچرخِ)).

بابام هم از او تشکر کرد ودستی به روی ماشینش کشیدو گفت: ایشاالله که یکروز هم شما ماشین دار بشید.

وآقا جواد گفت: ممنون ازلطفت...((خدا ازدهنت بشنوه))آنروزهم ازراه میرسه،که ماهم ماشین دار بشیم...دور نیست آنموقع...به امید خدا.

بعد بابام از اوخداحافظی کردو رو کرد به ما وگفت: چرا وایسادین زود سوار شید می خوایم یه دور باهاش بگردیم؟!...

ماهم که ازخدا خواسته سریع پریدیم تو ماشین ولی مامان هنوزهاج و واج به ماشین نگاه می کرد وزیرلب انگار داشت وردی چیزی می خوند،بابام گفت:خانوم چرا ماتت برده عجله کن. بعد مادرگفت: یه لحظه صبرکن برم زیر گازو خاموش کنم یه موقع غذام نسوزه؛بعد رفت و بعداز چند لحظۀ دیگر برگشت وما آمادۀ حرکت شدیم.

وای چه کیفی داشت وقتی سوار ماشین شدیم با آن صندلی های نرم ،منو سعیده مدام در طی راه همه اش بالا وپائین (البته بصورت نشسته) می پریدیم وکلی ذوق می کردیم که بالاخره ما تومحل اولین نفری بودیم که صاحب ماشین می شدیم؛وچقدرپُزدادن به دیگران کیف داشت. خلاصه آنروز رفتیم گشتیم وبعد پدرم برای ماشینش به ما سور داد یعنی ما را به رستوران مجللی برد ویه غذای جدید که اسمش هم سخت بود(بیفستراناگوف)به ما داد البته نمی دونم از چی درست شده بود ولی هرچی بود خیلی خوشمزه بود؛البته پدرم ماهی یکبارما را به رستوران  می برد وبه ما یا جوجه کباب می داد یا چلو کباب ...چون او اعتقاد داشت زن هم باید استراحت بکند همه اش نمی شود که هی بشورو رفتوروب کند وبپزد او هم خسته می شود.آنروز به همۀ ما خیلی خوش گذشت.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: داستان، دفتر، خاطرات، سپیده، دفترچه، ضرب المثل، ماشین نو،  

تاریخ : یکشنبه 22 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(شوخی داریم تا شوخی)

من خاطرات خوب وبد درزندگی ام پیش آمده ولی سعی می کنم بهترینها را برای دیگران تعریف کنم؛ولی دردفترم همه را چه خوب چه بد ثبت می کنم ،که برای خودم به یادگار بماند.

اینباردرمورد خاطراتی که درمدرسه برایم رخ داده بود البته ازطرف دوستان الکی خوش برای منو بقیۀ دوستام اتفاق افتاده تعریف می کنم.

من آنموقع کلاس چهارم دبستان و9 ساله بودم؛یکروزالبته درماه آذربود که هوا بعضی مواقع ابری وبعضی مواقع آفتابی بودوآنروزطبق معمول هوا ابری بودوهوا روبه سردی می رفت وباید لباسهای گرم می پوشیدم؛من آنموقعهاخیلی ضعیف بودم وبایک باد وباران فوری سرما می خوردم وتا خود بهار هم خوب نمی شدم؛وحال حساب کنید که مادرم مرا مجبور می کرد که زیر روپوش مدرسه ام دو یا سه لباس گرم بپوشم وروی آنهم یک کاپشن وکلاه وشال گردن ودستکش ،وآنهم با آن جثۀ کوچکم چقدراینها برایم سنگین می شد بطوری که به سختی راه می رفتم وهی به چپ وراست متمایل می شدم وهمین هم سوژۀ خوبی برای بچه ها می شد که منو دست بیاندازند؛ومدام شال گردن یا کلاه هم رو به یکدیگر دست رشته می دادند ومنهم با آن وضعیت اسف بار باید به دنبال آنها می دویدم تا بتوانم کلاه وشالم را ازآنها پس بگیرم ودرآخر شال وکلاه را به زمین کثیف وخیس می انداختندوگریۀ مرا در می آوردند؛وموقع برگشتن به خانه هم آن چند نفر می امدندو باصطلاح خود می خواستند منو همراهی کنند که ای کاش نمی کردند((لطفشان مایۀ دردسرم بود))چون کیفهای خودشان را هم به روی دوش من سوار می کردندو...

یکروز هم منو تو دستشوئی گیر انداختندو در را از پشت قفل کردند وبعد از چند دقیقه ای که من در دستشوئی بودم وداشتم تقلا می کردم که خودم را ازآن مخمسه نجات دهم،یکهو آنها با لگد به در کوبیدند ومنهم که داشتم تعادلم را ازدست می دادم عقب،عقب رفته وسرم محکم به دیوار پشتی اثابت کرد ولی مشکلی پیش نیامدوفقط کمی درد گرفت.

فقط ازآن به بعد هرجا به غیرازدستشوئی خانۀ خودمان در دستشوئی را قفل نمی کنم چون می ترسم بازهمین اتفاق برایم بیافتد.

چند سالی ازاین موضوع گذشت ولی دوستانم همانطور بودند که بودند وشوخی هایشان هم بدتر شده بود البته فقط با من اینگونه رفتار نمی کردند بلکه باهمه از همین شوخی ها می کردند.یکروز تصمیم گرفتم که به ورزش رزمی روی بیاورم تا بتوانم ازخجالت این دوستان باصطلاح شوخ دربیایم وحسابی انتقام این چند ساله روازاونها بگیرم.

بنابراین به کلاسهای رزمی رفته وتمام فنون آنرا یادگرفتم وجثه ام هم قویتر شده بودودیگرخجالت راکنار گذاشتم وازحق خود ودوستان مظلومم هم دفاع کردم؛وآنها دیگر جرأت نکردند با منو دوستان مظلومم شوخی بکنند وحساب کار دستشان آمد؛بنظر من اگر اینکار را نمی کردم آنها تا ابد به کارشان ادامه می دادندوهمه را بدردسرمی انداختند؛ ومنوامثال منهم باید ازآنها بترسیم وبالخره موفق شدم به شوخیهای آنها خاتمه بدهم وخیلی ازاین بابت خوشحالم وهمۀ بچه ها هم مرا خیلی بیشتراز قبل دوست دارند چون از حق دفاع می کنم .




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، شوخی، خرکی، خاطره، دخترانه،  

تاریخ : شنبه 21 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(مسابقه یا مقایسه)

آنروزعمه وعمو با خانواده هایشان به خانۀ ما آمدند ومادروپدرم که فکر میکردند که آنها ازکردارخود پشیمان شده اند؛خیلی راضی و خوشنود شدند وبه نحو احسنت ازآنها پذیرائی کردند؛وخانوادۀعمو وعمه هم همین خیال را کردندوهمه درکل راضی بنظرمی رسیدند. خلاصه بعد از کلی حرف وحدیث ،بالاخره حرف ازاستعداد یابی بچه ها به میان آمد وقرار شد؛مسابقه یا بهتر بگویم مقایسه بین بچه ها شروع شد.

اول عمه شروع به تعریف کردن ازدختر2 ساله اش مینا کرد؛که مانند خواننده های حرفه ای آواز می خواند، ودرآنموقع بود که عمو پا پیش گذاشت وازپسر4 ساله اش سروش تعریف کردن که چقدرزیبا و ماهرانه گیتارمی نوازد؛اینبارنوبت پدرم بود که ازهنرنمائی خواهر کوچکترم سعیده که5 سالش بود تعریف به میان بکشد که چطورمثل بزرگترها تنبک می زند؛ومسابقه شروع شد.

اول هنرمندان کوچک سکوت کرده بودند وبعد عمه به دخترش مینا چشم خوره ای رفت که شروع کند؛بعد نوبت عموبود که پسرش سروش را با گیتارش هولش داد به وسط جمع وبعد هم نوبت مادرم شد که ازسعیده نیشگونی ازدست بیچاره گرفت که کمی دادش به هوا رفت که یعنی شروع کن وچون بچه ها از پدرو مادرشان حساب می بردند مسابقه را هرسه باهم ودریک زمان شروع کردند.

خلاصه که همۀ ما چه بزرگترها وچه کوچکترها همه ازاین ناهماهنگی این سه هنرمند کوچک به ستوه آمده بودیم وهیچکداممان هم صدایمان درنمی آمد که کوچکترین اعتراضی به میان بیاوریم وبه ناچارتحمل می کردیم؛وحتی خود بزرگترها هم با این سه هنرمند کوچک هم صدا شده بودندوهم با آنها همخوانی می کردند،البته آنهم به روش خودشان هرکسی شعری می خواند وحسابی این بچه ها ازاین شلوغی درفشار بودند به حدی که اول دخترعمه ام ،مینا که تا آنموقع با جیغ زدن داشت شعری را می خواند خودش را خیس کرد،بعد نوبت پسرعمویم سروش که درحال گیتارزدن بود...بخاطر اینکه صدای ناهنجار گیتارش به گوش همگان برسد درحین زدن سازش به خودش فشار می آوردو مدام (البته ببخشید که این را می گویم)ازخودش باد وبوی بد درمی کرد ودرآخر اوهم شلوارش را خراب کرد وحسابی این دوهنرمند این مسابقه راخراب کردند؛فقط در این میان خواهرم سعیده بود که اوهم تنها خرابکاریش این بود کهبخاطر اینکه صدای تنبکش به گوش همه برسد محکم ضرب گرفته بود که درآخرهم دستهایش قرمز شده بود وهم پوست تنبکش ترکید؛وبالاخره این مسابقه به اتمام رسیدوآنهم بدون هیچ برنده وبدون هیچ جایزه ایبخیر گذشت وکسی هم شکایت یا تعریفی از هنرهای بچه های خودشان نکردند ومهمانی به خوبی یا بدی تمام شدوهرکس به خانه های خود رفتند؛ وبعد ازاین هم توهیچ مراسمی ازهنر های بچه هایشان تعریف وتمجیدی به میان نیاوردند وبه خوشی برای همۀ ما به پایان رسید.

 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: مسابقه، مقایسه، استعدادیابی، استعداد، یابی، دفترچه خاطرات، سپیده،  

تاریخ : جمعه 20 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(قهروآشتی)

ما همیشه طبق معمول ماهی یکبار یا به مهمانی خانۀ عموها،عمه ها،دائی ها وخاله ها می رویم ویا آنها به خانۀ ما می آیند واین مهمانی ها ودورهمی ها دربین همۀ فامیل ماهی یکبار می گردد وچقدر هم به ما بچه ها وهمچنین بزرگترها خوش می گذرد؛ البته وقتی مردها دور هم جمع می شوند فقط ازکاروتجارت روزانۀ خود صحبت به میان     می آورند وزن ها هم ازهردری صحبت می کردند ویا بهتربگویم ، بیشترغیبت به حساب می آمد وبس وفقط ما بچه ها بودیم که همیشه سرمان گرم بازیهای کودکانه امان بودوبه کار بزرگترها کاری نداشتیم.

یکروز همین دورهمی ها بالاخره کار دست همۀ ما داد...اول از مردها شروع شد که یکهوعمووپدربا هم جروبحث کردند آنهم سرچه چیزی بود اولش ما بچه ها متوجۀ آن نشدیم وبعد زنها وارد معرکه شدند یعنی عمه ومادرم سر وصدایشان درآمد آنهم به طرفداری از شوهرهای خودشان ... ما هم سراسیمه به اتاق رفتیم ؛البته اگر ما بچه ها سرو صدائی می کردیم بزرگترها هیچوقت دخالت توکارما نمی کردند،چون آنها معتقد بودند که((بازی اشکنک داره سر شکستنک داره)) واین بین ما بچه ها زیاد پیش می آید ودرآخر باهم آشتی خواهیم کرد؛ ولی همیشه بزرگترها مثل ما مدام سروصدا نمی کردند،ولی اینبار موضوع فرق می کرد. بعد مهمانی آنشب پاک بهم ریخت وهمه به خانه های خود رفتند وبازی ما بچه ها هم نصفه نیمه ماند،ما بچه ها هم اعتراضی نکردیم وآنشب متوجه موضوع دعوا نشدیم.

خلاصه بعد از کلی تحقیق وپژوهش بسیاریا بهتر بگویم البته به قول بزرگترها(فضولی)بیش ازاندازۀ ما بچه ها سرازکار بزرگترها در آوردیم ؛البته سردستۀ گروه بچه ها من بودم وبه پسرعمه ودخترعمه ام وهمچنین پسرعمو ودخترعمویم البته یواشکی طوری که مادرمان نفهمد با آنها تماس تلفنی داشتم وازآنهاهم خواستم که یواشکی به حرفهای پدر ومادرشان گوش بدهند؛البته می دانم که استراق سمع اصلاً کار درستی نیست،ولی چاره ای جزاین نداشتیم وقرار شد همۀ ما بچه ها یه ترفندی را پیاده کنیم وبزرگترها را با هم آشتی دهیم،درصورتی که می دانستیم این کار خیلی زمان خواهد برد...وصد البته که به این زودیها امکان پذیر نبود؛چون این ماه قرار بود خاله ها ودائی ها به خانۀ ما بیایند وماه دیگرهم ما به خانۀ یکی ازآنها برویم؛ پس باید اول بفهمیم که پدرو عموومادروعمه سرچه چیزی دعوا یشان شده بود،بعد به فکرحل مشکل شان برآئیم .

دو روز بعد مهمانی مادر وپدرشروع کردند به تعریف از دعوای آنشب کذائی ومعلوم شد که دعوا سر استعداد یابی بچه هایشان بوده، وهرکدام می خواستند از شاهکارهای هنری فرزند خود تعریف کنند وبگویند که فرند خودشان نمونه ترهست؛حال نمی دانم چرا حرفش را زدند؟!.. ای کاش همان شب قبل ازاینکه کاربه جاهای باریک بکشد،هنرهای فرزندان خود را مورد مقایسه قرارمی دادند واگرحرفشان پیش نمی رفت بعد باهم مجادله می کردند.

خلاصه ما بچه ها هم باید از طرف بزرگترها طوری که آنها متوجه موضوع فوق نشوند همدیگر را دعوت به مبارزه که نه،دعوت به مقایسه یا مسابقه استعداد یابی فرزندانشان به خانۀ یکی ازآنها دعوتشان کرد،ولی چطوری ؟!...این مهم بود.

اگر ما مادرو پدر رامجبورمی کردیم که با عمو وعمه تماس بگیرندو آنها را برای آشتی برقرار کردن به خانه امان دعوت کنند؛حتماً قبول نمی کردند واگرهم به عمو وعمه این پیشنهاد داده می شد متقابلاً آنها هم قبول نمی کردند؛پس چاره ای جز نامه نگاری نبود، پس دومتن نامه را من ازطرف پدرومادرم به عنوان دعوت نامه وهمچنین عذرخواهی هم برای عمه وهم عمو فرستادموقرار شد که دخترعمو وهم دخترعمه هر کدام جداگانه برای نامۀ فقط عذرخواهی بنویسندوبس،تا این آشوبو بلوا تمام شود وهمینطور هم شد بالاخره نامه ها کارساز شد وهرسه خانواده باهم البته درخانۀ ما روبرو شدندو آشتی وصلح برقرارشد.

 

 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، قهر، آشتی، بزرگتر ها، عمو،  

تاریخ : پنجشنبه 19 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(هدیه)

یادم می یاد یکروز که بچه ای 8 یا9 ساله که بودم ودرحال بازی (با خواهر کوچکترم سعیده که 5 ساله بود)مشغول بودم؛البته فقط تابستانها که مدرسه ها تعطیل می شد واوقات فراغت زیادی داشتم گه گداری باهم خاله بازی می کردیم وهردوهراسباب بازی که دم دستمان بود مثل ( عروسک ووسائلی مثل استکان ،نعلبکی ،قندان ،سماور،قوری وپارچ پلاستیکی ) می آوردیمو باهاش بازی میکردیم وهمینطورچادرنماز مادر که ازش دیوار درست می کردیم ،که یکسرآنرا به دستگیرۀ پنجره وسر دیگرش را به دستگیرۀ در گره می زدیم وآنموقع هیچ کس حق نداشت در اتاق را بازکند وگرنه دیوارچادری ما روسرمان خراب می شد.

خلاصه توعالم بچه گی بودیم وتازه متکا های قدیمی را که حتماً یادتان هست چطوری بود؟!...مثل یک سوسیس بزرگ که پارچۀ سبز رنگی رویش کشیده شده بود وروی آنهم یک پارچۀ نیمه، سفید که رویش گلدوزی شده بود؛ماهم این متکاها رابرمی داشتیم بجای پشتی درخانۀ چادری خود قرارمی دادیم وبازی شروع می شد؛ یکبار سعیده به خانۀ من می آمدو یکبار هم من به خانۀ اومی رفتم ومهمان بازی شروع می شد؛درضمن از مادر هم می خواستیم که کمی تنقلاتی مثل(نخودچی وکشمش ،شکلات ویا میوه ...)به ما بدهد تا مهمانیمان کامل شود ومادر هم برای اینکه ما چند ساعتی هم که شده آرام بگیریم همین کار را می کرد؛وخودش هم می رفت که به کارهای روزانه اش برسد.

فردای آنروز که منو سعیده مشغول بازی بودیم ؛دیدیم که مادر که تازه از خرید روزانه برگشته بود ما را صدا زد که:سپیده ،سعیده...هردو بدویید بیاین اینجا پیش من ببینید چی براتون خریدم.

ما هم با ذوق وشوق فراوان به پیش مادرآمدیم؛مادربرای من یک دفترچۀ زیبا که قفلوکلید رویش بود بهم داد وبه سعیده هم یک دفتر نقاشی ویک بستۀ مدادرنگی 6 رنگ کوچک بهش داد...ما آنقدر از این هدیه ها خوشحال شده بودیم که هردواز خوشحالی پریدیم بغل مادرمان  وسرو صورتش را بوسیدیم وازاوتشکر کردیم ومادرهم از خوشحالی ما شاد شد واو هم مارا درآغوش گرفت وبوسید؛مادرگفت:سپیده از این به بعد خاطراتت را چه خوب چه بد درآن یادداشت کن تاوقتی که بزرگ شدی با خواندن آن تمام خاطراتت برایت زنده می شود ومثل یک فیلم که روی پردۀ سینما ست جلوی چشمت می آید وچقدر این صحنه دل انگیزاست...چون خود منهم یک دفترچۀ خاطرات از مادرم هدیه گرفتم وتمام خاطراتم را درآن ثبت کردم وبعضی مواقع که دلم برای مادر وپدرودیگربستگانم که تنگ می شود به سراغش میروم وآنرا مرور میکنم بعضی مواقع ناراحت وبعضی مواقع دیگر شاد می شوم.

وقتی مادر داشت این حرفها را می زد دیدم اشک در گوشۀ چشمش حلقه زده وطوری که ما متوجه نشویم زود رویش را از ما برگرداند ورفت که به بقییۀ کارهایش برسد منهم به گفتۀ مادرم گوش دادم واز همان روز شروع کردم به نوشتن خاطراتم حال چه خوب باشه وچه بد همه را یادداشت خواهم کرد اولین خاطره هم همین بود هدیۀ با ارزش مادرم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفتر خاطرات، دفتر، خاطرات، سپیده، خاطره، زهره امراه نژاد، داستان،  

تاریخ : چهارشنبه 18 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(سه تفنگ دار)

من تو یک خانوادۀ چهار نفره بدنیا آمدم واز دو برادر دیگرم کوچکتر هستم،البته تفاوت سنی ما پسرها نسبت به هم یکسال اختلاف هست وهمۀ ما درتهران بدنیا آمده بودیم وبه خاطر شغل پدرکه یک کارمند بود به شهراصفهان منتقل شدیم ؛اول قرار بود که 4 سال درآنجا بمانیم ولی به علت هوای سالم آنجا تصمیم گرفتیم که بیشتردرآن شهر سکونت  داشته باشیم وهمۀ با این موضوع مشکلی نداشتیم؛پدرهم به اداره اشان درخواست داد که مدت بیشتری درآن شهر اقامت داشته باشیم وآنها هم با درخواست پدر موافقت کردند.

خلاصه ما وقتی درتهران بودیم برادربزرگترم4 ساله وبرادردیگر3 ساله ومنهم 2 سال بیشتر سن نداشتیم که به همراه پدرومادرمان به اصفهان آمدیم؛تا اینکه همگی بزرگترشدیم وبرادربزرگترم فرشید به مدرسه رفت وآنموقع فرشید 7 ساله وشهاب 6 ساله ومنهم که اسمم سیاوش که 5 ساله، شدیم...ووقتی فرشید به مدرسه رفت منو شهاب که درخانه تنها شدیم وخیلی حوصلۀ مان حسابی سرمی رفت،چون ما سه برادر خیلی بهم عادت کرده بودیم ودوری یکدیگر را نمی توانستیم تحمل کنیم وتا آنروزیک ساعت هم از یکدیگردور نمانده بودیم ومدام بهانه می گرفتیم بطوری که مادرمان از دستمان کلافه شده بود وسر ما داد میزد وماهم وقتی فرشید از مدرسه به خانه آمد پریدیم بغل او وچون همۀ ما یکجورائی ازجسۀ کوچکی برخوردار بودیم بنابراین فرشید نتوانست وزن مارو تحمل کنه وهمه باهم نقش زمین شدیم وهرسه به گریه افتادیم وتازه مادر آمدو مارو از رو زمین بلندمان کرد.

یکروز که فرشید از مدرسه برگشت دیدیم با پول تو جیبی که از پدرهر روزبهش می داد یک بسته پفک خریده ودلش نیامده تنهائی آنرا بخورد ، بنابراین آنرا به خانه آوردوبین همۀ ما تقسیم کرد...حال حساب کنید مگردریک بستۀ پفک چند تا دانه بود،یک موقعها 9 تا وبعضی موقعها هم 10 الی12 تا دربسته بود...اگر 9 تا بود که خب نفری 3 تا واگر هم 12 تا بود نفری 4 تا به هرکداممان می رسید...حال اگر 10 تا بود که دیگر مکافاتی برای ما سه نفر می شد یعنی به هر نفر 3 تا میرسید ویکی هم باقی می ماند که آنهم درآخر آن یکدانه را بین سه نفرمان تقسیم می کردیم.

خلاصه ازآنروز به بعد کار فرشید شده بود همین که هروقت از مدرسه برمیگشت به خانه برای ما میخریدو بین سه نفرمان بطور مساوی تقسیم می شد؛یکبار هم یک بستنی کاسه ای با سه قاشق بستنی خریده بود...روز دیگریک فالودۀ کاسه ای گرفت وروزهای بعد به ترتیب بیسکویت،شکلات تخته ای،آدامس و...ما هم که انگارهرروزجشن گرفته باشیم (گل از گلمون می شکوفت)وفکر می کردیم مدرسه رفتن یعنی همین؛و وقتی هم که تابستان می شدو مدرسه ها تعطیل می شد منوشهاب حسابی دمق می شدیم چون دیگر از پول تو جیبی فرشید وآن خریدهای آنچنانیش خبری نبود وماهم که به اینجور ولخرجی های فرشید عادت کرده بودیم سر مادرمان غُرمیزدیم.

سال بعد فرشید 8 ساله شدو به کلاس دوم رفت وشهاب هم 7 ساله شدو به کلاس اول رفت ومنهم کههنوز وقت مدرسه رفتنم نشده بود و6 سال بیش نداشتم واینبار من تنها البته با مادردرخانه مانده بودیم ومادر سرگرم خانه داری می شدو منهم جز اینکه با اسباب بازیهای خودم تنهائی بازی بکنم چاره ای دیگر نداشتم وکمی هم غُر میزدم .اینبار پدرم هم به فرشید وهم به شهاب پول تو جیبی می داد وآندو هم وقتی از مدرسه برمیگشتند دوبسته خوراکی حال هرچی که باشد بین ما سه نفر تقسیم می شد ومنهم که نخودی بودم واز پول توجیبی خبری نبود واز این بابت راحت بودم واز سال بعد منهم به جمع آنها پیوستم.

این کار ما آنقدرادامه پیدا کرد که حتی درنوجوانی وجوانی هم به این تقسیمات عادلانه عادت کرده بودیم وحسابی سرمون تو حساب وکتاب وتقسیمات گرم می شد،بحدی که همۀ آشنایان از دوستان وهمسایه ها گرفته تا فامیل دور ونزدیک کار ما(زبان زد همه شده بود)ومدام می گفتند:این سه پسرخیلی خسیس شده اند نبادا(تنشون خورده به اصفهانیها) درصورتی که آنها نمی دانستند که ما ازخساستمان نبوده بلکه اقتصادی یا بهتر بگویم عاقبت اندیش بودیم ومی شود گفت:آینده نگرودور اندیش بودیم ؛ولی آنها تأبیردیگری در مورد ما سه برادر می اندیشیدند که از نظر ما اصلاً درست نبود،وهمین کار ما درآینده خیلی به نفع مان شد؛بطوری که هرسه برادر با هم وارد بازار کار شدیم وهرسه به قول معروف(هوای همدیگر را داشتیم)وحتی پدریک مغازه بوتیک برای ما خریداری کرد وهرسه مشغول کار شدیم؛البته روزها به دانشگاه می رفتیم و شبها به سرکارمان می رفتیم وزیاد هم آدمهای ولخرجی نبودیم ونیستیم ودرآینده هم نخواهیم بود.

فرشید در رشتۀ پزشکی وشهاب در رشتۀ حقوق ومنهم در رشتۀ هنر که درآخر کارگردان می خواستم بشوم...هر سه قبول شدیم وازآنروز به بعد هر کدام جداگانه در رشته های مخصوص به خود فعالیت می کردیم؛یعنی هر سه روزها فرشید به مطب وشهاب به دفترکارومنهم به سر صحنۀ فیلمبرداری می رفتیم وشبها دوباره با هم به مغازۀ بوتیک خودمان می رفتیم .

هر روز صبح که ما سه برادر از خانه خارج می شدیم هم همسایه ها وهم کاسب کارهای محل وقتی ما را باهم می دیدند می گفتند: ای وای بازاین سه تفنگدارها پیداشون شد.حال ما هم نمی دانستیم برای چه این چیزهارو می گفتند؟!...اگر بخاطر شر بودن بود که اصلاً ما آدمهای شری نبودیم واگر هم بخاطر زرنگی ویا هماهنگی در راه رفتنمان  بود...که آنهم از بچه گی (تو خونِ مان بوده) بهتر بگویم به قول معروف (ترک عادت موجب معرض است)ما هم از بچه گی عادت کرده بودیم که هرجا برویم باهم برویم...حتی هر سه باهم زن گرفتیم وهرسه در یک زمان ودر یک مکان(تالارعروسی)جشن گرفتیم وباز مردم می گفتند:نه خیر،اینا درست بشو نیستند باز هم خساست بخرج دادند وبخاطر اینکه خرج عروسی شان زیاد نشوددر یکجا ویک زمان جشن گرفتند ...اینها که از خسیسی دست اصفهانی هارو از پشت بستند،شایدهم از زرنگی اشان هست؛که البته از نظر ما سه نفر حرف دومشان بیشتر به دلمان نشست ...بله از زرنگی ودر واقع اقتصادی فکر کردنمان بوده وبس.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، ضرب المثل، خساست، سه، تفنگ، دار، سه تفنگ دار،  

تاریخ : سه شنبه 17 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(معضل اجتماعی)

پول،کار،ازدواج...البته اگرهمۀ اینها با هم باشد حرفی نیست؛بلکه خیلی هم خوب وبجاست،ولی موقعهائی پیش می آید که کارهست ولی ازدواج نمی شود کرد؛حالا این موضوع چه برای پسرها وچه برای دخترها فرقی نمی کند باز پیش می آید،اما یک موقعهائی هست که ازدواج جور می شود ولی کار نیست...والا این اصلاًعادلانه نیست آخه یکی نیست بگه خرج زندگی را چه کسی باید بدهد.

حالا یک موقعهائی هم هست که کار وازدواج هردو جفتو جورمی شود ولی 3 یا 4 ماه یا شایدهم بیشتر تأخیرحقوق پیش می آید حتی شده تا یکسال هم طرف حقوقی برای کارش دریافت نکرده ...حال اینو باید چی گفت؟!...

ولی یک موقعهای بخصوصی هم هست که همۀ اینها(پول وکار و ازدواج) بروفق مراد پیش می رود که اینهم خیلی کم پیش می آیدو... می شود گفت:این مورد برای همه کارساز نیست،پس می توان گفت: به قول معروف(آرزوبرجوانان عیب نیست)مگر اینکه این سه مورد(پول وکارو ازدواج)مثل تاس انداختن باهم جوردربیاید،مثل جفت شیش بشود ...البته اگر اینجوری پیش بیاید می گویند یا نصیب و یا قسمت ...این دیگه خواستِ خداست واگرهم جور درنیاید باز هم گردن خدا حساب می شود؛هیچوقت نمی گویند شاید خودمان کم کاری کرده باشیم ویا شاید رئیس مان برای جریمه کردن ما حقوق مان را کم داده و...چون خودشان ازبس بدنبال کار گشتند وبی فایده بوده بگویند:تقدیرمان اینطوری بوده وحتماًحکمتی درکار است...واگر کار پیدا می شد حتماً یک بلائی هم برایم نازل می شد...ویا بهانه های دیگر بیاورند که کار کجا بود؟!...همۀ اونهائی هم که کار دارند پارتی بازی می کنندو کار رو به فکو فامیلای خودشون می دهند...دیگه کاری برای ما بیچاره ها نمی مونه و...

بنظر من باید برای اینکه به هدفمان نزدیکتر بشویم باید بیشتر تلاش کنیم،یعنی اول کار بعد پول فراوان بعد مسکن ودرآخر اگرعمری بود ازدواج...الآن که خوب فکر می کنم بیشتر جوانها همه می خواهند همین راه را پیش بگیرند...ولی کو کار؟!...کوپول؟!...کومسکن؟!...و کوازدواج؟!...حال تا جوانها بخواهند به هدفشان برسند بقول معروف باید (موهاشون مثل دندوناشون سفید بشود)وآنقدر منتظر بمانند که این چند معضل بخودی خود حل شود واین هم چیزی است غیرممکن ؛البته ما که قدیمی ترهستیم وبه فرض مثال(چند پیراهن بیشتراز اونا پاره کردیم)یعنی درزندگی به تجربیات زیادی دست پیدا کردیم؛باید به آنها تا جائی که بتوانیم کمک کنیم تا آنقدرمنتظرنمانند...البته اگر خودمان در زندگی کم نیاوریم ...چون همانطور که همه درجریان امر هستید زندگی برای همه سخت می گذرپس چاره ای جزء تحمل کردن نداریم ...به امید اینکه بتوانیم برای جوانهای آینده سازان مملکتمان کمک حالی باشیم.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: مشکلات، جامعه، اجتماعی، معضل، پول، کار، ازدواج،  

تاریخ : دوشنبه 16 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دارا وندار)

همانطور که همۀ ما می دانیم حرف اولو همیشه پول میزنه،می دونید چرا؟!...خب معلوم دیگه اگه پول داشته باشی خوشبختی ،واگر غیر این باشه یعنی پول نداشته باشی معلوم دیگه بدبختی،تازه بعضی ها هم هستند که می گویند(پول خوشبختی نمی یاره)بعضی دیگه هم هستند که می گویند(پول چرک کف دست،میادو میره).

البته اونائی که می گویند (پول خوشبختی نمی یاره)...اینجور آدمها مثل (گربه ای که دستش به گوشت نمی رسه میگه پیف،پیف بو میده)هستند؛ چون پول ندارند و با این حرف می خواهند به خودشون وزن وبچه اشون دلداری بدهند که اگر من پول نمی تونم دربیارم الآن خوشبختریم ...یعنی اگه پول دار بشیم (دیگه خدارو بنده نیستیم)وآنقدر ولخرجی می کنیم تا پول تمام شود وبه گدائی بیافتیم واز این جور حرفهای پوچ وبی اساس...حال اونائی که می گویند(پول چرک کف دست ،میادو میره)... ایناهم از اون دست آدمهائیند کهحسابی ولخرجی می کنند واگر زن وبچه اشان به آنها بگویند چرا انقدر ولخرجی می کنید؟!...عاقبت پولت تمام می شودوبه گدائی میافتیم!!...وآنها درجواب می گویند:ناراحت هیچی نباش آنقدرشب وروز حسابی کار میکنم تا جای پولهای از دست رفته را برایتان پر میکنم و...حالا این پول چیه؟!...که همۀ دردسرها سر پول ...اگر زیاد باشه یک مکافات دارید واگرهم کم باشه ویا نداشته باشید بازهم یک مکافات دیگه هست.

مثلاًیک آدم ثروتمند رو درنظربگیرید...طرف آنقدردرزندگی روزمرۀ  خود ولخرجی می کند که بالاخره روزی میرسد که پولش تمام شود وآنوقت است که باید(کاسۀ چه کنم،چه کنم بدست بگیرد)ویا بلعکس اگر فقیر باشد آنقدر برای خرج روزمرۀ خود به این دروآن در میزند... یعنی حتی برای ازدواج کند قرض وقوله می کند ؛تازه بعد از آن برای سیر کردن زنش وخودش وبعد ازآن پای بچه به میان می آید بعدبچه بزرگتر شده می خواهد به مدرسه برود...بعد ازآن بچه می خواهد سرو سامانی بگیرد بازهم بدهی پشت بدهی قرض پشت قرض بعد اومیماند  وبدهی های کلانی که روی دستش مانده که باز (کاسۀ چه کنم،چه کنم،بدست می گیرد)پس نتیجه می گیریم که چه پولدار وچه فقیر فرقی نمی کند باید یک برنامه ریزی حساب شده در زندگی اشان داشته باشند که بعدها به مشکل برنخورند... تا پولی که با زحمت بسیار بدست   می آورند ؛بدرستی خرج کنند پس پول خوشبختی میاورد ولی بشرط آنکه بدرستی وبجا خرج شود...به امید آنروز که همه به خوبی پولهاشونو به موقع وبجا خرج کنند تا دیگر آدمی فقیر ومحتاجی تو مملکت خود نداشته باشیم به قول معروف (فقیر وغنی با هم هیچ فرقی ندارند)در صورتی این امر امکان پذیر می شود که برنامه ریزی در زندگی داشته باشیم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ضرب المثل، دارا، ندار، دارا و ندار، پول،  

تاریخ : یکشنبه 15 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بساطی)

تازه دیپلمم را گرفته بودم؛البته بازهم می خواستم ادامه تحصیل بدهم ومدرک بالاتری تورشتۀ معماری بدست بیاورم...ولی پدرم دیگر پولی دربساط نداشت که دیگر بخواهد خرج تحصیلم بکند،بنابراین تصمیم گرفتم درسم رارها کنم وبه فکر یه کاری باشم تا بتوانم ازآنراه پولی دربیاورم وخرج تحصیل خودم را بدهم؛البته اینکار به حرف خیلی آسان بود...ولی درعمل خیلی هم سخت بود آنهم تو این دوره زمانه .

خلاصه ازفردای آنروزدست بکار شدم وبدنبال کار به هرکجا که بگویید رفتم؛ازگشتن درروزنامه ها وسایتهای خبری اینترنتی و...گرفته تا رفتن به ادارۀ کاریابی ،ولی بی فایده بود...هرچه بیشتر تلاش می کردم کمتر به نتیجه ای می رسیدم؛بعد فکری بنظرم رسید که با پس اندازی که مادرم از بچه گی تو بانک برام باز کرده بود...دست بکاری بزنم...پس به بانک رفتم واز موجودیم با خبرشدم؛پیش خودم گفتم:آخه با این چندرغاز چیکار می توانم بکنم؟!...نه می شود خانه خرید ونه مغازه ای ویا حتی نمی شود ماشینی خرید ویا اینکه خانه یا مغازه ای اجاره کرد...تو این فکرها بودم که دوستم سینا را می گویم با من تماس گرفت وحالم را پرسید وحتی پرسید کاری پیدا کردم یا نه؟!...منهم درجوابش گفتم:ای بد نیستم تو چطوری ؟...راستی تو کار پیدا کردی یا نه؟!...

معلوم است دیگراو هم با من همدرد بود اوهم فقط به مدرک دیپلمش اکتفا کرده وبعد تصمیم گرفته مثل من وارد بازار کار بشود؛ ودرنتیجه اوهم مثل من بدنبال کار گشته ونتیجه ای هم ندیده واو هم حساب بانکی اش مانند من بوده وکاری با آن نتوانسته بکند؛او پیشنهاد داد: که بهتر بریم یه تولیدی لباس پیدا کنیم وازآنها مقداری لباس بخریم وببریم گوشۀ خیابونها بساط باز کنیم...چطور؟!.

اولش این پیشنهاد او را به تمسخر گرفتم و گفتم:مثلاً بلا نسبت ما قرار مهندسهای آینده بشیم  بعد این شغل بنظر تو مناسب ما هست؟!...او گفت: اُوووه...کوتا ما مهندس بشیم؟!...(بزک نمیربهارمیاد کمبزه با خیار میاد)اگه بخواهی این فکرهارو بکنی هیچوقت کاسب نمیشی؟!...البته تو فکر میکنی همین مهندسها ودکترها وحقوق دانها وووالبته اونا که پولدارند نه!!...افرادی رو میگم که مثل خود ما هستند...اینکارو نکردند بالاخره از یه جائی شروع کردندو پولی به جیب زدند تا تونستند حالا به درجات بالاتری برسند اینطور نیست؟!... اون بنده خداها که از اول دکتر مهندس که بدنیا نیومدند...بالاخره یه سختی رو تو زندگیشون تجربه کردند...به قول معروف (یه مدت بخور نون وتره بقیۀ عمربخورنون وکره) پس اول سختی بعد راحتی .             بعد که خوب بهش فکر کردم دیدم کاری جزء این نمی توانیم بکنیم ...بنابراین پیشنهادش راقبول کردم وهردو ازفردا رفتیم که دست بکار بشویم وحسابمونواز بانکمون درآوردیم وهمونطور که سینا گفت یه تولیدی لباس را پیدا کردیم وبعدش کار بساطمون رو راه انداختیم.

اوائل کار برامون خیلی سخت بود؛ البته نه اینکه بگم کارسختی بود نه!!...اینطور نبود...بلکه جائی که می خواستیم بساطمونو بزنیم مشکل داشت ،یا جلوی مغازه ها بود که صاحب مغازه ها شاکی می شدند ویا اگر هم جای مناسبی پیدا می کردیم سد معبرعابر پیاده بود واگرهم جائی که پیدا می کردیم ومناسب هم بود آنوقت با صاحب بساطی های دیگر که قدیمی تربودند باید سرشاخ می شدیم و...وآنها میگفتند :اینجا جای ماست شما نباید اینجا بساط کنید؛ انگارکه آنجا را خریده باشند وخلاصه که دردسرتون ندم...با هر مکافاتی که بود منو سینا جای مناسبی برای خودمان پیدا کردیم؛ ولی چه فایده...چند ساعتی که از فروشموننگذشته بود که یکهو بساطی های دیگر خبر دادند مأمور اومده هرچه زودتر بساطا تونو جمع کنید...ما هم باعجله بساط وفروخته ونفروخته جمع کردیمو به خیابانهای بالاتری رفتیم ومنتظر شدیم که (آبها از آسیاب بیافتد).

خلاصه که کارهر روزما از صبح تا شب همین شده بود...بعد که فروخت جنسها تموم می شد ماهی یکباراین بساطو ویعنی فروش لباس روجمع می کردیم وبساط دیگر یعنی فروش عطرو ادکلن ودفعۀ بعد شال وروسری ویا لوازم آرایشی بهداشتی ویا اسباب بازی و...می فروختیم ؛بحدی که از اینکارها یعنی بساط های جورواجور خسته شده بودیمودرآخر گذاشتیمش کناروگفتیم از اینکار پول زیادی در نمی یاد که هیچ حتی به ترسو لرزش هم نمیارزدو...بعد تصمیم گرفتیم مثل کارگرها کنار خیابون منتظر کار بشویم تا اینکه کسی بیادو مارو با خودش سر ساختمونها ببرد ومثل بناها مشغول کار می شدیم...آخه هرچی نباشد اینکار به نفع ما بود چون به رشتۀ درسیمون بیشتر نزدیک بودوما هرچی تو دبیرستان تئوری یاد گرفتیم حالا بصورت عملی کار رویاد می گرفتیم .

بالاخره اگرهم بخواهیم درآینده درسمان را ادامه بدهیم اونوقت دیگه واسه خودمون یه اوستا کارماهر می شویم...این که بهترازبساطی بودن هست...یکی دوسال هم بدین منوال گذشت وما هم حسابی پول جمع کردیموهم کاربلد شده بودیم.بعد که از اینکارپولدار شدیم کار رو رها کردیموبرای ادامۀ تحصیل به دانشگاه رفتیم

خلاصه تو آن مدت 4 سال درس خواندن در دانشگاه مدرک لیسانس را گرفتیم وهردو وارد بازار کار شدیم وروزها به کارگری یا همون بنائی می پرداختیم وشبها هم دوباره بساط عطر وادکلن در خیابونها باز می کردیم ودوباره پس اندازی کردیم اینبار هردو حساب شده عمل کرده وپول زیادی بدست آوردیم وهردو تصمیم گرفتیم از این به بعد کا را دوباره رها کردیم ویک مغازه اجاره کرده وآنرا دفتر کار مهندسی خودمان شراکتی انجام بدهیم ودر اینکار موفق هم شدیم.

خلاصه که از صبح تا شب توی دفتر کار خودمون مشغول کار شدیم ومشتریهای زیادی هم به ما رجوع می کردند...از ساختمان سازی گرفته وساخت پل ویا جاده ها و...تا ساخت فضای سبز ...حسابی سرمون شلوغ شده بود و مثل دکترها باید وقت قبلی ازمون می گرفتند. حسابی تو این کار خبره شده بودیم؛وبه قول معروف(پولمون از پارو بالا می رفت)البته ما هم سختیهای زیادی برای رسیدن به هدفمان متحمل شدیم ولی با صبوری آنرا پشت سرگذاشتیم...حالا هر کدام جدا ازهم مغازه برای خودمان خریداری کردیم ولی هنوزکه هنوز با هم در مورد بعضی از کارهای سخت تصمیم گیری ومشورت می کنیم به قول معروف(یک دست صدا ندارد)با کمک وهمیاری هم بود که به این موقیت چشم گیر نائل شدیم... والآن هم که دارم برای شما این موضوع را تعریف می کنم هر کداممان دارای زن وبچه یا بهتر بگویم خانوادۀ خوشبخت هستیم وهردو از این بابت خیلی هم خوشنود هستیم.




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: داستان، مشکلات، جامعه، بساطی، بساط، لباس، ضرب المثل،  

تاریخ : شنبه 14 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت پانزدهم

(قسمت پایانی)

کوچه محله ما

یه روز وقتی از کلاس آمدم بیرون تو محوطۀ حیاط بودم وسرم تو گوشیم بود وداشتم برای آن روز خودم برنامه ریزی میکردم ناگهان با دختری که اون هم در حال راه رفتن داشت کتاب میخواند برخورد کردم ومن گوشیم از دستم افتاد واون هم کتابش ... هر دو هم زمان باهم دولا شدیم که وسایلمان را برداریم که سرمان محکم بهم برخورد کرد وهمانطور که پیشانیمان را

می مالیدیم به همدیگر نگاهی کردیم واز یکدیگر عذر خواهی کردیم ...به قول معروف بایک نگاه یک دل نه صد دل عاشقش

شدم آن دختر آنقدر زیبا بود که نگو من هنوز محو تماشای او بودم که دیدم دختر گفت:ببخشید اصلا حواسم نبود ...واقعا معذرت میخوام...گوشیتون هم به خاطر من شکست...

من تازه به خودم آمدم وگفتم:شما باید منو ببخشید ...من هم با این حواس پرتیم باعث شدم که کتاب شما هم خراب شود منم معذرت میخوام...

منم سعی کردم بهش کمک کنم که کتابش را که ورق ،ورق شده بود و روی زمین پخشو پلا شده بود جمع کنیم.

بعدگوشیم را که روی زمین افتاده بود وبقول معروف هزار تکه شده بود جمع کردم با اینکه میدونستم دیگه مثل اولش نمیشه...

از یکدیگر خداحافظی کردیم...منم سوار ماشینم شدم و در اولین مبایل فروشی که سر رام دیدم توقف کردم و یه گوشی نوخریدم و سیم کارت گوشی شکسته شده رو- که خدارو شکر سالم بود- درآوردم و به گوشی جدیدم انداختم، وبه خانه رفتم.

هرروز آن دختر را در دانشگاه می دیدم ، اول در کلاس آن ها به عنوان مهمان وارد می شدم و بعد، از او جزوه قرض می گرفتم و بعد هم کم کم از این راه با هم دوست شدیم .اینطور که پیدا بود او هم از من بدش نمی آمد و آنقدر به هم وابسته شده بودیم که اگر یک روز یکدیگر را نمی دیدیم دلتنگ هم می شدیم. دوستی ما آنقدر ادامه پیدا کرد که بالاخره با هم ازدواج کردیم.

و او هم داشت لیسانس (گرایش قلب و عروق) را می گرفت و آخر ترمش بود که ما با هم ازدواج کردیم.

بنابراین من با هزینه خودم مطبی هم برای مهشید گرفتم ،البته هر دو در ساختمان پزشکان در تجریش کار می کردیم، مهشید در طبقه اول و من هم در طبقه چهارم همان ساختمان مطب داشتیم.مهشید مثل اوایل کار خودم ، زیاد مشتری نداشت، ولی بعد ها مثل من پیشرفت کرد.

البته ناگفته نماند که مهشید هم مثل من بیمار هایش برایش مهم تر از پول بودند، پس او هم همانند من از مریض هایش ویزیت کمتری می گرفت. حال می خواست پولدار باشد یا نباشد به حال ما فرقی نمی کرد ، فقط نیت جفتمان کمک به بیماران بود و بس.

خلاصه از اینکار ما پزشک های دیگر برداشت اشتباهی می کردند و آن ها فکر می کردند ، ما با این روش می خواهیم برای خودمان مشتری جم کنیم و همیشه با آن ها درگیری داشتیم. این موضوع بالاخره بیخ پیدا کرد و ما مجبور شدیم مطبمان را به جایی دیگر انتقال دهیم و هر دو مطب را فروختیم و به بیمارانمان آدرس مطب جدید را دادیم، البته در همان منطقه ، چند خیابان بالا تر. ساختمان جدید مطبمان ، یک ساختمان 10 طبقه بود که در هر طبقه اش دو واحد داشت و هر واحد 2 اتاق مجزا و یک آشپزخانه و سرویس بهداشتی هم داشت. ما هر دو در طبقه سوم  و هر دو در یک واحد کار می کردیم. با اینکه کوچک بود ولی در آنجا آرامش داشتیم.

از فردای آن روز ، من به دنبال مجوز آنجا به اداره اصناف و شهرداری می رفتم و هر روز در این اداره جات ها سرگردان بودم و برای گرفتن  یک امضاء از این اداره به اداره دیگر میرفتم و با کلی معطلی و سختگیری روئسا ، بالاخره مجوز را گرفتم؛ چون آنجایی که خریدم مجوز رسمی نداشت و فقط به عنوان یک ساختمان تجاری استفاده می شده.

هر دو بعد از کلی سختی مطبمان را آماده کردیم ، و از فردای آن روز مشغول به کار شدیم.

 در آن ساختمان هر کس به کاری مشغول بود و هیچکس ایرادی از دیگری نمی گرفت و در کل زندگی بر وفق مراد همه می گذشت.

من و همسرم بعد از دو سال که از ازدواجمان می گذشت صاحب یک فرزند پسر شدیم و اسمش را بابک گذاشتیم و از بابت خواهرانم هم خیالم راحت بود که آن ها هم در زندگیشان خوشبخت بودند. آن ها هم هرکدام صاحب فرزند دوقلو شدند. یکی دوقلوی پسر و دیگری دوقلوی دختر.

امیدوارم روزی برسد که بچه هایی هم که سرنوشت مانند داشتند (پرورشگاه) آن ها هم در آینده سرنوشت خوبی پیدا کنند. انشاالله در آینده پدران و مادرانی برای آن ها پیدا شوند که بتوانند آن ها را خوشبخت کنند. نه اینکه برای اهداف خود از آن ها بیگاری بکشند  و زندگیشان را تباه کنند.

به امید روزی که پدر و مادر هایی که می خواهند فرزندی را از پرورشگاه ها قبول کنند مسئولیت پذیر در قبال آینده ی آن ها باشند.

آنموقع است که بگوییم جامعه آن ، به رشد و تکامل فکری رسیده و هیچ مشکلی نخواهد داشت.

پایانن




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، کوچه، محله، زهره امراه نژاد، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : جمعه 13 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت چهاردهم

کوچه محله ما

زندگی آنها با خوبی وخوشی شروع شد وهمانطور که آن دو

جوان گفته بودند بعد از دو سال در شرکت پدرشان شروع به کار کردند.

دراین مدت بیتا وبهاره هم مدرکشان را گرفتند وآنها هم در یک

شرکت خصوصی مشغول به کار شدند.

منهم که لیسانس پزشکی ام را گرفتم ودر حال حاضر26سالمه و ازدواج هم نکرده ام وپدر خوانده ام هم برایم یک مطب شخصی گرفت وهنوز هم دارم درسم را ادامه میدهم در همان رشته(مغز واعصاب)(فوق لیسانس)بنابراین صبح ها را درس میخوانم وعصرها در مطب خود هستم .خدا راشکر بیمارانم هم کم هستند.

حتما پیش خود میگویید این دیگه چه وضعیشه،اگر هر کس دیگری بود میگفت:خدا کنه مریض هام زیاد بشوند تامن بتوانم کسب درآمد کنم.

ولی من هدفم اینه که می خواهم به مردم جامعه ام که به من نیاز دارند کمکی کرده باشم تا سلامتی شان را بدست آورند.درست که درآمدم کم میشود  ولی ارزش اینو داره که ببینم مردمم در سلامت کامل بسر میبرند؛چون هر چی که باشه ما دکترها اولش قسم پزشکی میخوریم که جز به سلامت مردم به منفعت خودمون

فکر نکنیم ولی متاسفانه هنوز هستند کسانی که به نفع خودشان عمل میکنند این کار از انسانیت بدوره امیدوارم روزی برسه که

که پزشکان ما به این نتیجه برسند که اولین کارشان این باشد که جان مردم برایشان با ارزش بشود.

همانطور که جامعۀ مان درحال پیشرفت وترقی است وپیش بسوی تکنولوژی میرود والبته برای اینکه از تکنولوژی بالایی

برخوردار باشیم باید از خیلی چیزها چشم پوشی کرد مثلا اگر میخواهیم هوا وآب سالمی داشته باشیم باید خیلی چیزها را رعایت کنیم...مثلا همین کارخانه ها و دود همین ماشینها و

هزاران وسائلی  که باعث آلودگی هوا میشود واین هروز در جامعۀ ما رو به افزایش است وهمین امر روی اعصاب وروان

همۀ ما تاثیر میگذارد واین باعث تاسف است.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، کوچه، محله، ما، جوان،  

تاریخ : پنجشنبه 12 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت سیزدهم

کوچه محله ما

6سالی از این موضوع میگذشت والان من 24ساله وبیتا وبهاره

هم20ساله هستند .البته این دو خواهرم از 17سالگی خواستگارهای زیادی داشتند وهیچ کدامشان راقبول نمی کردند

وبه قول معروف ایرادهای بنی اسرائیلی میگرفتند.منهم از خدام بود که آنها به این زودیها شوهر نکنند.

تا اینکه یک روز دو خواستگار که هر دو نفرشان باهم برادر دوقلو بودند همزمان در یک روز به خواستگاری دو خواهرام آمدند؛وآنها هم زود قبول کردند ،ولی برایم خیلی تعجب آور وسخت بود که این دو نفررا بپذیرم البته فاصلۀ سنیشان نسبت

به خواهرام 4سال بود یعنی هم سن خودم (24) ساله بودند.

ولی نگرانی من این نبود بلکه به خاطربیکاری واینکه دانشجو هم بودند ودرهمان  دانشگاهی بودند که خواهرام درس میخواندند

من تو این فکر بودم که آنها چطوری میخواهند به درسشون ادامه بدهند اینا تو خرج یومیۀ خودشون هم مونده بودند پس چطوری می خواستند از خرج یه زندگی برآیند.

در صورتی که گفته بودند که هر کدامشان مستقلا برای خودشان یک خانه ویک ماشین دارند،وتا مدتی خرج شان با پدرشان است

اینطور که می گفتند پدرشان تاجر بزرگی است ومدام به شهرها

وکشورهای بسیاری سفر میکند وکلی ثروت دارند؛ البته من آدمی نبودم که خواهرامو به ثروت آنها بفروشم ولی چه کنم که آنها (بیتاوبهاره)به آن دو جوان دل بسته بودند وکاریش هم نمی شه کرد؛آنها گفته بودند که بعداز فارغل التحصیلشان وگرفتن مدرک به شرکت پدرشان خواهند رفت ومشغول کار خواهند شد وادامه تحصیلشان حداقل 2سال طول میکشد؛وهمین امر مرا نگران میکرد که بعد از ازدواجشان دو خواهرم باید از پدر شوهرشان خرجی بگیرند واین برای من خیلی زور داشت.

خواهرانی که من وپدر خوانده ام وهمچنین مادر خوانده ام مخارج زندگیشان را تامین میکردیم حالا باید برای خرج خود التماس یه غریبه را بکنند؛ولی به نظر ما این خوشایند نبود.

ولی خواهرام از این بابت مشکلی نداشتند وماهم به ناچار به ازدواج آنها تن در دادیم وعروسی مفصلی گرفتیم وآنها هم سنگ تمام گذاشتند وکلی تو خرج عروسی به ما کمک کردند در صورتی که هیچ احتیاجی به این کار نبود ولی آنها وظیفۀ خودشون میدونستند که این کار را بکنند.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، سریال، کوچه، محله، زهره، امراه نژاد،  

تاریخ : چهارشنبه 11 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

کوچه محله ی ما

قسمت دوازدهم

بعد از آن به اتاق پدر رفتیم وسائل اتاق همانطور دست نخورده مانده بود تواتاقش یک کتابخانۀ کوچک قرار داشت منو خواهرام

کتاب ها را برداشتیم وداخل کارتن گذاشتیم و وسائلی که مربوط به پدر بود وخیلی هم براش مهم بود دریک کارتن دیگر گذاشتیم

و وسائلی هم که مربوط به مادر میشد جداگانه در یک کارتن دیگر گذاشتیم.

بعد به اتاق من وبعد از آن هم به اتاق خواهرام رفتیم وهر کداممان وسائلی که فکر میکردیم برایمان مهم است برداشتیم.

بعد نوبت به آلبوم ها رسید به بیتا وبهاره گفتم:آیا شما پدرو مادرو هم یادتون میاد؟!بیتا گفت:من که خیلی کم اونارو به یاد میارم ...چون آنموقع ما 5 ساله بودیم. وبهاره هم گفت:منم چیز

زیادی یادم نمیاد...ولی خیلی دوست داشتم یه خاطره ای از اونا

به یاد بیارم.

منم درجواب بهشون گفتم: ناراحت نباشید...عکسهاوفیلمبرداری که اونا ازمون کردند هست تا اونجایی که یادم میاد فیلم خانوادگیمون توکشوی میز پدر بود الان میرم میارمش بعد رفتمو

اونو آوردم و گفتم میریم خونه و اونو میبینیم الان وقت نداریم باید زودتر اثاثیه لازمه رو جمع کنیم.

بالاخرهم ما ، عمو جواد وفرشید پدر خوانده ام همانطور که همه توافق کرده بودیم خانه واسباب واثاثیه اش را به یک فرد نیازمند دادیم

 وآن بندۀخدا هم چقدر خوشحال شدو دعامون کرد.




طبقه بندی: داستان سریالی کوچه محله ی ما، 
برچسب ها: داستان، سریالی، اتاق، کتاب، کوچه، محله، ما،  

تاریخ : سه شنبه 10 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 25 ::      ...   3   4   5   6   7   8   9   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات