توجه                 توجه
زهره امراه نژاد
سلام
من زهره امراه نژاد هستم.
ضمن عذر خواهی بابت وقفه طولانی در قرار دادن پست ها در وبلاگ
اعلام می کنم که وب سایت جدید راه اندازی کردم
از شما خوانندگان عزیز که 
مطالب مرا هر روز می خواندید و نظر می دادید ممنون هستم 
و خیلی ها پیگیر مطالب جدید من شدن 
این آدرس وب سایت منه
با کلی مطالب جدید



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 11:25 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(داستان وهم انگیز)

زهره امراه نژاد

پسرجوان عروس را روی تخت نشاند.برگشت در را بست وبطرف عروس رفت؛روبند عروس را کنارزد ودرچشم اوخیره شد.وقتی روبندش را کنار زد دید عروس چشمانش را بسته ؛اول فکر کرد حتماً مثل تازه عروسها از شرم وحیا ست؛چند لحظه ای خیره به اونگاهی کرد؛ناگهان دید،عروس سریع سرش رابالا گرفت وبا آن چشمانِسیاهش که تمام سفیدی چشمش را گرفته بود ؛با لبخندی تلخ وبا آن دندانهای سیاه ودراکولائی اش به او خیره شده؛وعروس مدام سرش را به چپ وراست گرداندودرآخر گردن وسرش بطور دورانی شروع به چرخیدن کرد؛بعد بطرف پسر جوان برگشت وبه اونگاهی معصومانه ای کرد.                 پسرجوان احساس کرد دنیا دورسرش می چرخد؛لحظاتی بعد نقش زمین شد.

چند دقیقه ای نگذشت که پسربهوش آمد وبه اطرافش نگاهی کرد از عروسش خبری نبود.وحشت زده بطرف در رفت؛درنیمه باز بود؛پس  اطمینان پیدا کرد که عروسش فرارکرده است.بنابراین سراسیمه از خانه خارج شد ودرسیاهی شب بدنبال او گشت؛ولی نتوانست او را پیدا کند.پس به خانۀ مادر خود که درمجاورت خانۀ آنها بود رفت وسراغ عروسش را از آنها گرفت. آنها هم اظهار بی اطلاعی کردند.آنها ازاو خواستند که کمی آرام بگیرد ،وپسرکل ماجرا را برای آنها تعریف کرد  وگفت:نمی دونم این چی بود که من دیدم واقعیت یا وهم وخیال؟...نمی دونم،نمی دونم.

بعد با دو دستش سرش را گرفت وبه اطراف تکان میداد؛انگار نمی توانست موضوع را درمغزش بگنجاند.                                      آنها از شنیدن این ماجرا فکر کردند که پسرشان دچار توهم شده حتماًاز خستگی است وبس. پدرکه تا انموقع آرام درگوشهای ازاتاق نشسته بود ازجایش بلند شدو بطرف پسررفت؛دستش را بر روی شانۀ پسرش گذاشت وبه آرامی گفت:پسرم به خودت بیا،این چه حالی ست که توداری؟...حتماً اشتباه بنظرت آمده...باید بریم از خانواده اش جویای حالش بشویم.پسر گفت:اگر آنها هم ازش خبر نداشتند چی؟!...

مادرش گفت: بالاخره دوستی ،آشنائی ،فامیلی چیزی هست که او بهش پناه ببره...حالا نگران نباش بقول پدرت باید بروید ازش ازکسی خبر بگیرید .

یک ساعت بعد در خانۀ عروس بودند وماجرا را هم برای آنها تعریف کردند ؛انها هم اطلاعی نداشتند .مادر عروس که از این بابت خیلی دل نگران بود؛روبه دامادش کردو گفت:آخه یکدفعه چی بینتون پیش اومد ؟...شما که هردو عاشق وشیدای هم بودین ومی گفتیم که اگه ما بهم نرسیم یا خودکش می کنیم ویا باهم فرار می کنیم پس چی شد ؟!...اون عشق آتشین تون به این زودی نم کشید ...راستشو بگو چه بلائی سر دختر بیچاره ام آوردی؟...

پدر دختر با فریادی خانومش را آرام کردو گفت:زن آرام باش ...زود قضاوت نکن شاید مشکلی برای دخترمان پیش اومده که عرصه بهش تنگ شده ودست به این کار احمقانه زده ...حالابهتر زودتر برویم از دوستان وآشنایان وفامیل خبری بگیریم ...شاید اونا چیزی دستگیرشان شده !!...

چند ساعت بعد خانوادۀ عروس وهمچنین خانوادۀ داماد همراه با پسرشان در کلانتری محل بودند ونشانۀ عروس را در اختیار پلیس گذاشتند؛چند دقیقۀ بعد به پلیس خبر داده شد که عروسی با همین مشخصات داده شده در سطح شهر داشته فرار می کرده که با یک کامیون حمل بار تصادف کرده وازخانواده اش خواستند که برای شناسائی به محل فوق بروند.

یک ساعت بعد همه در بیمارستان آمدند و...بله خودش بود خیلی حالش وخیم بود ودرکما بسرمی برد؛وشانس زنده ماندنش خیلی کم بودو دکتر از آنها خواست بجای دادوهوار کردن برایش دعا کنند؛وضعیت غریبی بود وهمه درانتظاربسرمی بردند.

بعد ازیک هفته انتظار عروس بهوش آمدو فقط هم اسم پسر را صدا میکرد .پسر بداخل اتاق رفت وبعد ازچند دقیقه دکترها سراسیمه با شنیدن قطع شدن دستگاه تنفس به اتاق بیمارآمدند وبعد از کلی تلاش بیهوده بیمار از دست رفت...وپسر را درغم سوگ خود نشاند، وپسر هم که شوک بزرگی بهش وارد شده بود زبانش تا ابد بند آمده وهیچکس نفهمید که درآن لحظۀ آخر چه حرفهائی بین آندو ردو بدل شد.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وهم انگیز، وحشتناک، دراکولا، عروس، مرده،  

تاریخ : چهارشنبه 9 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(مادر فولاد زره )

مادر فولاد زره

منو خانواده ام به تازگی به این محله نسبتاً آرام آمده بودیم.بطوری که دراین محله همسایه هاش مثل همسایه های محلۀ قبلی امان نبودند؛یعنی محلۀ قبلی همسایه ها تو کارهمدیگردخالت می کردندومدام برای هم اشکال تراشی بوجود می آوردند؛ولی دراین محله اصلاً اینطوری نبود. می شد گفت که همسایه ها به کارهم کاری نداشتند و بقول معروف ((هرکی سرش تولاک خودش بود)).

 بطورمثال درهمین محله جدیدمان اگر همسایه ای دزد به خانه اش میزد وصدایش بلند می شد ویا اگرمریضی ناعلاجی می گرفت ودر آخربه مرگ ختم می شد کسی توجه ای به آن نمی کرد؛به قول پدرم که می گفت :((نه به آن شوری شورو نه به این بی نمکی ))نه اون محله خوب بود ونه این محله،خلاصه هفته ها بداین منوال گذشت وروزها به ماه رسید؛سر یکماه که ازآمدن ما به آنجا می گذشت؛یکروزجمعه که منو خانواده ام درحال استراحت بودیم با سرو صدائی که از کوچه به گوشمان رسید؛با تعجب به یکدیگر نگاهی کردیم وگفتیم:تواین محله هیچوقت ازاین خبرها نبود!!...شاید غریبه ای وارد این محلۀ ما شده وباعث سروصدا شده.همینطور هم بود؛بله یه همسایۀ جدید که دیوار به دیوار خانۀ ما بود که تازه همین امروزبه اینجا اسباب کشی کرده وکارگرها مشغول خالی کردن اسباب واثاثیۀ آنها بودند؛ البته خود کارگرها سرو صدائی نمی کردند بلکه خود صاحب خونۀ جدید بودند؛ چه آقاه وچه خانومه مدام سر،کارگرهای بیچاره داد میزدندو دستور میدادند؛آقاه میگفت:های یارو یواشترچه خبرتِ مبلها وصندلیها رواز بغل دیوار آهسته رد کن، نبادا روی دیوارها واثاثیه خطی بیافته وگرنه از پول خبری نیست وباید خسارتشو تا دینار آخر از حُلقومتون میکشم بیرون. خانومه هم از طرف دیگر میگفت:هی مردک یواشتر چته داخل این کارتونها چینی هست مواظب باشید نشکنِ وگرنه شوهرم (( دمار از روزگارتون در میاره)).

خلاصه که یکی آقاه میگفتو یکی خانومه؛تواین هیروویرییه پسر بچۀ تپل مپل که معلوم بود پسر این دو مردو زن هست ومیشه گفت 13 سالش هم هست؛مدام مثل پدرومادرش به این بنده خداها دستور میداد ودستش را هم از دو جیبش بیرون نمی آورد ؛واز این بابت به خودش افتخار میکرد که بالاخره حرفش پیش بزرگترها خریدار داره ؛ولی نمی دانست که آن بیچاره ها از ترس پدرو مادراوبود که هیچی به او نمی گفتند .پسر مدام فریاد میزد که:هوی با توام مرتیکه کوری یا کری نشنیدی بابام چی بهت گفت:مواظب باش،تازه مال بابات که نیست که هی به درودیوار میزنی!!...میخوای منم تو رو مثل کیسه برنج به درو دیوار بکوبمت وخردو خمیرت کنم ببینی چه مزه ای داره؟...چیه چرا اینجوری نیگاه میکنی؟... مثل((اسبی که به نعل بندش نیگاه میکنه شده)) چیه دعوا داری ؟...بیا جلو تا نشونت بدم ((چند مردِ حلاجم)).

چند لحظه بعد تازه نوبت دخترشون که معلوم بود 9 سالش بود با آن هیکل قناس که بدتر از خانواده اش بود از ماشین پدرش با فیس وافاده پیاده شد؛همانطور که دریک دستش عروسک ودر دست دیگرش یک آبنبا تی که از سرش بزرگتر بود وآمد که او هم حرفی زده باشد وگفت: آهای مردک بی سرو پا چرا مامان وبابامو داداشمو با اون چشمهای از حدقه در اومدت اونجوری چپ،چپ نیگاه میکنی؟...مگه((ارث باباتواز  ما میخوای))؟...سرت به کارخودت باشه حواستو جمع کن!!.

بعد اشوه ای آمدو یک لیس جانانه ای به آبنباتش زد وراهش را کشیدو رفت پیش مادرش که حالا در خانه بود وصدای فریادش گوشِ فلک را کر کرده بود؛پدرو برادرش هم از بیرون به سر کارگرهای بیچاره فریاد می کشیدند.

خلاصه که بعد از دو ساعت سروصدا وسخت کار کردن کارگرها کار به پایان رسیدو کمی آرامش به محله برگشت؛البته این موقتی بود ،خدا بداد ما برسد که ازاین به بعد آنها چه سروصداهائی راه بیاندازند!!... حتماًبرای جابجائی اثاثِ شان سر همدیگر دادوهوار راه میاندازند.

مطمئن ام حتماًاز فردا سرو صدای دعوایشان راهم باید تحمل کنیم ؛حالا خدا کنه به همسایه ها کاری نداشته باشند.چون درمحلۀ قبلی امان یک همچین آدمهائی بودند که مثل اینها سرهرچیزی با هم یا با همسایه ها قشقرق بپا میکردند وحسابی محله رو بهم میریختند؛ویا اینکه به همسایه ها می گفتند:چه خبرتونِ دیشب دعواتون بود ؟...دیشب محله رو گذاشتین رو سرتون!!...مردم آسایش از دست شما ندارندو...

درصورتی که خودشن ازهمه بدتر بودندوهیچوقت ایرادهای خودشونو نمی دیدند؛یا اینکه ماهی یکبار همۀ همسایه هاروتو یک صف ردیف میکرد ومیگفت: که چند تا از آقایون محله را از سرکوچه تا ته کوچه باید آشغالهارو در سطل زباله جمع آوری کنند؛بعضی از خانومها هم همه جارو جارو کنندو بقیۀ خانومها هم تمام کوچه را با آب ومایع شوینده بسابندو بشورند؛البته نظافت خوبه ولی نه دیگه اینجوری هرکس یه وظیفه ای داره ؛درستِ ما باید آشغالها رو درسطل زباله بگذاریم ولی بقیۀ کارها وظیفۀ رفتگر محله هست ؛البته فقط جارو کردن نه اینکه آب وشوستشودرکار باشه .

کاشکی خودشان هم دراین نظافت دسته جمعی شرکت می کردند نه اینکه یک گوشه بایستاندو دستور بدهند ونظاره گر بقیه باشند؛ حالا خدا کنه این همسایه جدیدِ مثل اون نباشه وگرنه دیگه کارمون زار میشه خدا به همۀ ما رحم کنه ...دیگه هیچکدوم از خانوادۀ ما تحمل این کارا رو نداریم.ولی فکر میکنم این خانومه که قیافه اش مثل ننۀ فولاد زره که تو فیلم امیر ارسلان نامدار بود باشه ومثل خود اون بدجنس باشه؛ ولی ما باز امیدمون به خداست که اونجوری نباشه.




طبقه بندی: داستان با ضرب المثل،  طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ضرب المثل، مادر، فولادزره، فولاد، زره،  

تاریخ : سه شنبه 8 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شاعری که شاه دزد شد)

شاعری که شاه دزد شد

درزمانهای قدیم یک شاعری بود که شعرهای درهم برهم می نوشت؛ وقتی دید که دیگر شعرهایش هوا خواه ندارد،ودیگر به چاپ نمی رسد سعی کرد که از اشعار شعرای قدیمی مثل(فردوسی،سعدی،حافظ و مولانا و...)کپی ورداری می کرد ودستی به شعرهای آنها می برد،ویا چیزی از خودش به آن اضافه می کرد ویا چیزی ازآن کم می کرد،یا بیت یا مصرعی را از اول به آخر یا از آخر به اول می آورد مثل خطی که وقتی جلوی آئینه گرفته می شود،برعکس خوانده می شود بود.

خلاصه چند مدتی بداین منوال نوشتارش را ادامه داد؛تا اینکه در یک مجلس شب شعری ازشعرای نامی شرکت کرد ونوبت او که رسید با تکبر بسیار به پشت تریبون رفت و اینچنین خواند.

بکش مور بیچاره دانه ازخاک      که میازارندت مردم بینوا 

اصلش این بود (میازار موری که دانه کش است )

هرکه زورش بیشترباشدتواناترست    پس قلچماغ باش که این بهترست

اصلش این بود(توانا بود هرکه دانا بود)

خردو جانم خداوندا بنام توست      نگذردبراندیشه برترکزین

اصلش این بود(بنام خداوند جان وخرد   کزین برتر اندیشه برنگذرد)

خلاصه که آنقدر از این اشعاز بیهود سرود که شنوندگانی که برای شنیدن اشعار ناب به آنجا آمده بودند ؛صدایشان درآمده بود وبا توپو تشر او را از مجلسشان بیرون انداختند.او تعجب کرده بود از رفتار ناشایست دوستان شاعرودرآخریکی از دوستانش که نویسنده بود وبه دعوت خود او به آنجا آمده بود سر رسید و اورا درجریان امر قرار داد که:ببین دوست عزیزوگرامیم بازخدا را باید شکرکنی که توراهم مثل من دیوانه خطابت نکردند وراهی بیمارستان روانی نکردند ؛چون منهم مثل تو آن آخریها از بسکه داستانهای مزخرف نوشته بودم هم ناشر وهم چندتن از خوانندگان کتابهایم آنروز به پیش ناشرم آمده بودند که ازم انتقادکنند تا مرا آنجا دیدند با من دست به گریبان شدند ومنواز همانجا راهی تیمارستانم کردند ؛الآن هم که درخدمت شما هستم یکسالی می شود که دست به قلم نبرده ام وبقول خودمون منوآزادم کردند وقول داده ام که تا داستان خوبی به مغزم خطور نکرده دست به قلم نشوم ؛ بنظرمن توهم باید مثل من رفتار کنی وتا شعر خوبی به مخیله ات نیامده دست به قلم نشوی.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، شاعر، شاه، دزد، شعر، اثر،  

تاریخ : دوشنبه 7 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نویسنده ای که داستانش تمام شد)

درزمانهای نه خیلی دورونه خیلی نزدیک یعنی همین دیروزنه پریروز بله یک نویسندۀ مردی به سن70 یا 80 سال فکر کنم همین حدودها بود که این نویسنده گه گداری داستانهای عجیب وغریب ویا خنده دار ویا گریه دار؛جنائی وغیرجنائی برای خواننده هایش می نوشت وهمه را سرکار می گذاشت .

خلاصه که هرچی دم دستش ویا فکرش می آمد؛ازش یک سوژۀ باور نکردنی درمی آوردو روی کاغذ می نوشت ؛وبقول ما نویسنده ها کاغذ سفیدو حسابی با خط خوش خود خط،خطی می کرد. بالخره همانطور که درقدیمو جدید گفته اند روزی همه چی به پایان می رسد ...این نویسندۀ ماهم یکروز هم فکرش وهم دست نوشته هایش به پایان رسید. نمی دونم شنیدید که در پایان هر قصه ای می نویسند کلاغ به خونش نرسید یا اینکه بالا رفتیم ماست بود پایین اومدیم دوغ بود قصۀ ما همین بود یا دروغ بود...حالا فکر نکنید که قصۀ ما دروغ بودها نه خیلی هم دروغ نبود اصلاً هیچی نبود؛ولی یک چیزِ خیلی کوچیک بود؛که الآن براتون میگم...اونم اینه که این نویسنده همه اش فکرش شده بود نوشتن داستانهای جورواجور؛خوردو خوراک دیگه نداشت ،رفت وآمدش ، حرف زدنش ،غیبت کردنش،تهمت زدنش شده بود داستان ...بالاخره این داستانها وفکرهای الکیش کار دست خودش داد ویکروز طرفهای عصراز خانه اشان سر وصدای او بالا رفت ودیگر کسی نمی توانست او را ساکتش کند، ودرآخر او را به بیمارستان روانی بردند.

البته نمی گم آخروعاقبت نوشتن های پی درپی این می شود؛خیر اینطور نیست؛از قدیمو جدید گفته اند که هر کاری اندازهای دارد و وقتی بیش از حدش بگذرد ؛فکرها وداستانهای بدرد نخوری می نویسد که ارزش خواندن ندارد چه برسد به چاپ کردن...البته این داستان ما فقط برای مزاح بود اصلاً حقیقت نداشت شما باز به نوشتن خود ادامه دهید خوب چیزی است.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، جنایی، نویسنده، تمام، تیمارستان، روانی،  

تاریخ : یکشنبه 6 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(پاساژ)

صاحب پاساژ آقای حکمتیان که هروز رأس ساعت 7 صبح ،زودتر از کاسب کارهای دیگربه سرکار می آمدو کرکرۀ پاساژ را بالا می کشید، وتازه ساعت 8 صبح یکی،یکی مغازه دارها پیدایشان می شد؛البته آقای حکمتیان تا دوماه پی بجز مغازۀ پدر که آنهم چون پدر پیر شده بودو حوصلۀ کارکردن نداشت ومغازه را به اوسپرده بود؛وخود آقای حکمتیان ((آه دربساط نداشت))وبعد ازاتمام دانشگاه بدنبال کار میگشت ؛ وچون کاری پیدا نکرده بود پدرمغازه را به اوسپرد. نمی دونم بگم از بخت خوبش یا بخت بدش بود که به او خبر رساندن که تنها عمویش فوت کرده وچون زنش که چندین سال پیش فوت کرده بود وهمچنین بچه یا بهتر بگم وارثی نداشت ؛ وصیت کرده بود که تمام ارثش را ... که شامل خانۀ بزرگ در شمیرانات ودو ماشین شاسی بلند که یکی از آنها برای زنش ودیگری برای خود عمو بود ودو دهنه مغازه ای که در همین پاساژ بود به اوداد شود.

البته 2 سالی بود که عمویش بیمار بود ودر بستر خوابیده بود وپدراقای حکمتیان برایش پرستاری گرفته بود وگه گداری هم خودش وهم آقای حکمتیان به او سری میزدند .عمو 6 سالی از پدرش بزرگتر بود و این دو برادر هیچ فامیلی نداشتند ؛وهمیشه ایندو بودند که چه درجوانی وچه در پیری بداد هم می رسیدند. آقای حکمتیان خیلی عمویش را دست داشت وقتی خبر فوت او به گوشش رسید او درمغازۀ پدر بود ومشغول کار که یکهوبا شنیدن خبر از حال رفت وخدائی آنروز دوستش آمده بود بهش سری بزند وسریع بدادش رسیدوآبی بدهان او ریخت و بهوش آمد؛ومثل یک بچه زار ،زار زد زیر گریه؛ دوستش آرامش کرد.

خلاصه وقتی بهش گفتند که ارثی در کار است او خیلی ناراحت شدو گفت:مگه من چکار مفیدی برایش کردم ...نه قبول نمی کنم.

پدرش با اصرار زیاد او را راضی کرد که:این حق توست اون تو رو مثل بچۀ خودش می دونست پس باید به وصیتش عمل کنی وگرنه روحش درعذاب خواهد بود.

بنابراین او قبول کرد وتشیع پیکر عمویش را به خوبی برگذارکرد،به گفتۀ پدر اول تمام دارائی عمویش را فروخت وتبدیل به پولش کرد؛ بعد آنهم فقط دو مغازۀ عمو  که در همان پاساژبود،وهمچنین مغازۀ پدرکه آنهم درهمان پاساژبود برایش باقی ماند.

خلاصه که به غیراز آن 3 مغازه 10 مغازۀ دیگر هم بود وپدرآقای حکمتیان با مقدار پس اندازی که داشت روی پولهای پسرش که از برادرش به ارث رسیده بود گذاشت وبه پسرش گفت که کل پاساژ را از صاحبش بخرد، واز این به بعد او اجارۀ مغازه ها را به عهده بگیرد.

مغازه ها عبارت بودند ازپیرایش مردانه،بوتیک لباسهای مردانه وزنانه وبچه گانه،گالری کیف وکفش،سوپرمارکت،فروشگاه بزرگ موادغذائی ، داروخانه،لوازم تحریر،مغازۀ عطاری،مغازۀ شال وروسری،مغازۀ عطر وادکلن وآن 3 مغازه که برای پدر بود خرازی یا بهتر بگیم(نخ وسوزن وقیچی و...) و2 مغازۀ عمولوازم اسباب بازی وکلاً سیسمونی بچه درپاساژ بودوهمه یکجورائی مال آقای حکمتیان وخانواده اش بود.

خلاصه که همۀ کاسب کارها وقتی فهمیدند که از این به بعد باید اجاره را به آقای حکمتیان بدهند خیلی خوشحال وراضی بودند .چون دیگر آن صاحب قبلی خیلی آدم بداخلاقی بود وهمیشه با همه بدخلقی می کرد؛ ومدام کرایه ها را بقول معروف((دولا پهنا))حساب می کرد یعنی خیلی گرانترازجاهای دیگرمی گرفت؛ وچون کاسب کارها مشتری ها یشان دراین مدت بیشتر شده بود ؛نمی خواستند ؛آنجا را ترک کنند وبه جای جدیدتری بروند پس همانجا ماندگار شدند.اینجوری برای آنها هم بد نشد...چون دیگر صاحب پاساژآقای حکمتیان شده بود وبا آنها ارزانتر حساب می کرد به قول معروف((نون اینجا وآب اینجا کجا برند بعض اینجا)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، مشکلات، جامعه، پاساژ، ارثیه، ارث،  

تاریخ : شنبه 5 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آلودگی صوتی)

همانطور که برهمه گان مبرهن است ؛چند سالی می شود که آلودگی هوا وهمچنین آلودگی صوتی در تمام جوامع شیوع پیدا کرده ؛ بخصوص در ایران ما بیشتر دیده شده؛وهیچ اقدامی هم در این زمینه به میان نیامده ،یا اگرهم شده مردم به آن عمل نکرده اند. بنظرمن تا وقتی وسایل نقلیۀ شخصی وهمچنین کارخانه ها زیاد شده؛هیچ کاری برای این معضل نمی توان کرد.البته در گذشتگان همچین مسائلی وجود نداشت ویا اگرهم بود کمتر دیده می شد ؛منظورم ازگذشتگان همان زندگی غار نشینی بود که نه از ماشین وکارخانه ها ونه از تجملات آنچنانی خبری نبود .بطورمثال انسانهای اولیه شروع کردن به ساخت ابزارهای گوناگون مثل چاقو،تیروکمان،نیزه و...آنهم بخاطر اینکه یا در برابر حیوانات وحشی مثل دایناسورها ازخودشون دفاع کنند ویا از گوشت آنها برای سیر کردن شکمشان استفاده کنند؛البته برای آسایش خونه هاشون هم یک وسائلی می ساختند؛که آنهم تجملاتی به حساب نمی آمد فقط برای رفع نیازشان بوده وبس.

آنموقعها همه ساده زندگی می کردند والبته ببخشید که این را می گویم؛ ولی خانومهایشان برای هر وسئله ای که همسرانشان درست می کردند آنها را به رخ همدیگر نمی کشیدند؛ودیگر خانومها هم همسرانشان را مجبور به ساخت وسائلی که غیر ضروری نمی کردند؛خلاصه که زندگی های آنها به ((چشموهم چشمی))نمی گذشت وخیلی ساده وبی شیله پیله بود. ولی ازآنموقع که بشر به تکامل کامل خود رسید همه چی ((ازاین رو،به آن روشد))وکلاً همه چی از وسائل خانه گرفته تا ماشینها وکارخانه ها و...تغییراساسی پیش آمد که آسودگی بیش ازحد ما باعث آلودگی هوا وآلودگی صوت هم شد.

یکروز که می خواستم با ماشین خودم به سرکارم بروم ؛طبق معمول توی ترافیک گیرافتادم ؛البته اینبار ترافیک سنگین ترازهمیشه بود .

آنهم بعد از دو ساعت فهمیدیم که سرچهار راه اصلی دوماشین باهم برخورد کرده اند ،ومنتظر پلیس راهنمائی رانندگی بودند که بیاید وبرای آنها کروکی بکشد ومقصر اصلی را پیدا کند.تو این مدت بیشتر راننده ها صداشون درآمده بود ومدام یا بوق می زدند ویا عربده کشی  می کردند،وبعضی از این بساطی ها هم که درکنار خیابانها بودند صدای آنها هم به این صداها اضافه شد واین آلودگی صوتی بیشتر شد بحدی که همه از ماشینهاشون پیاده شده وبعضی باهم درگیر شدندو بعضی دیگر هم سرگرم خرید از بساطی ها شدند.

خلاصه که بعد ازمدتی راه باز شدوماشینها حرکت کردند ومن هم بعد از 3 ساعت تأخیر بالاخره به اداره امان رسیدم ،ویک جروبحث هم رئیس اداره با من فلک زده داشت ومنهم جز بهانه آوردن آنهم راست بودن گفته ام چیزی برای گفتن نداشتم وبا خجالت بسیار سرم را بهزیر انداختم وبه اتاق کارم رفتم.آنروز را با سردرد شدید به شب رساندم. ودر این فکربودم که حالا چجوری بازم تو این ترافیک خودم رو به خانه برسانم؟!...بازم ترافیک وآلودگی هوا وآلودگی صوتی!!...خدا،خدا میکردم که هرروز از این ترافیک وآلودگی هایش کم شود وحتی برطرف شود؛به امید آنروز.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: آلودگی، صوتی، هوا، ترافیک، ضرب المثل، چشم و هم چشمی، غارنشینان،  

تاریخ : جمعه 4 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(خلوص نیت)

امروزسر کلاس که بودیم معلم ریاضی امان اعلام کرد:بچه ها فردا امتحان ریاضی دارید؛امروز کمی با شما کارخواهم کرد؛ولی بقیه اش را باید سرگروه ها با گروه هایشان کار کنند ؛آنهم وقتهای زنگ تفریح واگر نشد به خانه های یکدیگر رفته باهم درس کار کنید ؛نبینم تو درس کم کاری کنید وفردا رو امتحان تونوبد بدهید آنوقت من میدونمو شما.  بچه ها دستۀ گروهی اشان 5 تائی بود؛ولی درگروه ما فقط منو امیر دوست صمیمی ام بودیم.

خلاصه آنروزاز دفتر مدرسه با مادرم تماس گرفتم وماجرا را براش گفتم: ممکنِ 1 ساعتی دیرتربه خونه بیام چون باید برم خونۀ دوستم تا درس بخونم؛چون فردا امتحان ریاضی دارم . اوهم قبول کرد وگفت: تا هوا تاریک نشده وبابات نیومده خونه زودتر برگرد. منهم بهش گفتم: باش حتماً زود میام.

وقتی به خانۀ امیررسیدیم؛امیر کلید انداخت ودر را بازکرد وبا هم به داخل خانه رفتیم. وقتی وارد سالن پذیرائی شدیم دیدیم که مادرامیر در حال نماز خواندن بود؛ما هم برحسب ادب سلامی به مادرامیرکردیم؛او هم با ایما واشاره مثلاً جواب ما را داد؛من اولش متوجه نشدم منظورش چیست؟!...چون تا بحال اینجوری شو ندیده بودم که کسی سرنماز ادا و اصولی از خودش دربیاره وبا تعجب به امیر نگاه کردم وگفتم:مادرت چی گفت؟!...من اصلاً نفهمیدم!!...چرا دستش را مدام پشت سر هم تکان می داد. امیرگفت:هیچی بابا...داره میگه سلام خوبی؟. منهم گفتم: سلام خانوم مراد بیگ ...من خوبم شما چطورید؟...دوباره مادرامیر دستش را بروی سینه اش گذاشت و کمی سرش را دولا کرد وگفت:الله واکبر... بعد من به امیرگفتم: والا فهمیدم که خدا بزرگه ولی اینکه جواب من نبود!!...امیر که فهمیده بود من زبان اشاره را بلد نیستم برام ترجمه کرد که:میگه علیک سلام من خوبم تو چطوری؟... مامانت اینا خوبند؟... بنظر من امیر دیلیماج خوبی درآینده می شد البته فقط درزمینۀ عربی واینجور اشارات. منهم در جواب مادرش گفتم:اِی بد نیستیم ممنون ازلطفتون ...مادر هم سلام میرسونه...بعد منتظر جواب شدم. اودو دستش را برای قنوت گفتن بالا بردوسری تکان دادکه مثلاً خودش تشکری ازمن کرد؛من که از این بازی خوش اومده بود باز خواستم چیزی بگویم که امیرهولم داد وگفت:اِی بابا بس دیگه بازیت گرفته چقدراحوال پرسی میکنی اگه تا شب ولت کنن می خوای ((روده درازی کنی))هاومادرم هم ازتو سمج تر می خواد جوابتو بده...زود باش زودتربریم به درسمون برسیم.بعد رفتیم به اتاق امیر وخواستیم درس بخونیم؛ که یکهو دیدم مادرامیرسرزده وارد اتاق شدو حسابی بامن حالو احوال کرد ودیگر اشاره ای درکار نبود.خیلی خوشحال شدم که مثل ما حرف میزنه.مادرامیرگفت:بچه ها قبل از اینکه مشغول درس خواندن بشوید؛ زودتر دست ورویتان را بشورید وبیایید سر سفره که ناهار بخوریم.ما هم همین کار را کردیم رفتیم به آشپزخانه ومادرو خواهرکوچکتر وبرادربزرگتر امیر دور میز نشسته بودند ومنتظر ما بودند وبا آنها هم حال واحوالی کردیمو سرمیزنشستیم ومشغول صرف غذا شدیم.

بعد از آنکه غذا تمام شد ما ازمادرامیر تشکر کردیم ورفتیم که به درسهایمان برسیم. بعد از چند دقیقه ای که گذشت امیرگفت:من برم یه تنقلات وچای برای دوتامون بیارم؛ وازاتاق خارج شد.بعد از جند دقیقه ای که گذشت امیر با یک سینی که داخلش 2 استکان چای وظرفی که درآن مقداری بیسکویت ویک کاسه آجیل وشکلات بود برایمان آورد.

دیدم داره می خنده علتشو پرسیدم اوهم گفت:مادر دوباره سرنماز بود ازش پرسیدم چرا؟...با اشاره گفت :بس که شماها با هام حرف زدین اشتباهی خوندم ودوباره باید از اول بخونم و...دیگه سرنماز باهام حرف نزنید.

منهم به امیر گفتم:تو چطوری میفهمی که مادرت با ایما واشاره چی داره بهت میگه؟!...

امیرگفت:اِی بابا ما ازبچه گی تا الآن که 14 سالمون شده دیگه این زبونو فوت آبیم،ولی اگه یه غریبه این ادا واطوارهارو ازمادرمون ببینه اونهم مثل تو هیچ متوجه نمیشه وحسابی هنگ میکنه...دیگه از این مقوله خارج بشیمو به درسمون برسیم؛وگرنه فردا سرجلسۀ امتحان باید با ایما واشاره بهم تقلبوبرسونیم؛البته که برای من کاری نداره ،ولی تو بدبخت میشی باز میل خودتِ ،حالا دیگه ازشوخی گذشته حواستو بده به درس .وهردو مشغول درس خواندن شدیم.




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، خلوص، نیت، نماز، اشتباه،  

تاریخ : پنجشنبه 3 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(ماشین پیکان)

در قدیم که تازه پیکان به بازارآمده بود وچمن این ماشین ساخت ایران بود همه برای آن ((سرودست میشکستند)) ،وهرکس که از این ماشین داشت یعنی آدم با کلاس وپولداری بود؛درصورتی که پیکان نسبت به ماشینهائی که از خارج کشوربه ایران وارد می شد ارزانتر ومقاومتر بود.ولی چون  این ماشین ساخت ایران به حساب می آمد ؛برای همگان باعث افتخار بود،وهمه می خواستند که یکی ازاین مدل داشته باشند؛ درآنموقع فروشش خیلی زیاد شد.

همانطور که همه می دانندبالاخره عمرهرچیزی یکروز به پایان می رسد؛اینهم مثل بقیۀ چیزهای دیگراز رده خارج شد؛البته کسانی هستند که با این وجودنمی خواهند از این ماشین دل بکنند حتی اگر اوراق هم باشد ؛با اینحال هنوز هم ماشینهای خارجی وهمچنین ماشینهای ایرانی بسیار زیبائی وارد وصادر به کشورایران ودیگر کشورها می شود ؛ولی هیچکدامشان به اندازۀ ماشین پیکان مقاوم نیست.

یکروز که مریض شده بودم ورفته بودم دکتر وبعد ازمطب دکترآمدم بیرون وخیلی هم خسته بودم.کنار خیابان منتظر تاکسی یا کرایه خطی بودم.یکهو دیدم دوستم محمود با آن ماشین پیکان زوار در رفته اش جلوی پایم با صدای قیژژژژگوشخراشی ایستاد؛منهم که منتظر تاکسی ایستاده بودمو خیلی هم خسته شده بودم دیگه برام فرقی نمی کرد که سوار چه ماشینی می شوم،فقط می خواستم تن رنجورم رو هرچه زودتر اول به داروخانه وبعد به منزل برسانم.

خلاصه تا محمود نگه داشت وگفت:سلام داداش صادق حالت چطور خوبی؟...کجا داری میری؟...بپر بالا می رسونمت.منهم ازخدا خواسته تا خواستم سوار بشوم دستمو بردم که دستگیرۀ درو بگیرم؛نمی دونم چی شد؟!...که دستگیره کنده شدو تو دستم موند،بعد با کلی کلنجار رفتن با آن سرجایش وصلش کردم وسوار ماشین شدم؛بعد که نشستم وخواستم در را ببندم دستگیرۀ بزرگش که مثلاً جای تکیۀ دست بود پیچو مهره اش شل شدو ((فقط به یک مو بند بود)) همینطورآویزون موند؛اینبار خود محمود با پیچ گوشتی که داخل داشپورت ماشینش بود؛ آنرا سفتش کرد و...بعد گفت:به امید خدا کمی مسئله حل شد تا بعد ببینم چی میشه...حال نگفتی کجا میری؟. منهم آدرس داروخانه را بهش دادم وازش تشکر کردم.

وقتی براه افتاد دیدم با هرگازیا ترمزی که می گیرد ،صداهای عجیب وغریبی که ازماشینش بلند می شود،تمام ماشین مثل زمین لرزه می لرزد وغرشی ترسناک مثل غرش شیر از خودش درمی آورد. خیلی  ترسیده بودم که نکند هرلحظه اسکلت ماشین ازهم جدا شود وما هنوز روی چهار چرخش نشسته باشیم وهرآن می رفت که اسکلت یا همان بدنۀ ماشین ازهم بازشود،تازه به هردست اندازی هم که می رسیدیم ما وماشین 2 متر به هوا می رفتیم وبعد محکم به زمین اثابت می کردیم؛ نمی دونم محمود حساب جاذبۀ زمینو نمی کرد که هرچیزی که به هوا پرت شود روزی به زمین برمیگردد؛خلاصه که سرتونو بدرد نمی یارم...با تمام این وجود تمام بدنم خوردو خمیر مثل خمیر پیتزا شده بود وحسابی کش اومده بود ...فکر کنم چند قسمت از استخوانهایم هم کمی جابجا شده بود؛بعد بهش گفتم: آخه مرد حسابی چرا این قراضه رو نمی فروشی ویکونه نو بخری که هم خودت راحت بشیو هم مسافرهای بدبخت بیچاره...آخه اونا چه گناهی کردن که باید با عذاب سوار این ماشین قراضه ات بشند...ببین محمود جون این ماشینت هم ((بوی نو شنیده))زودتر ازدستش خلاص شوتا((کاردست نداده))،((ازما گفتنو ازشما نشنیدن))،خود دانی قرار نیست تا دنیا،دنیاست برات کار کنه عمرش به پایان رسیده.

بعد محمود گفت:والا من از جوونیمبا اون اُخت(عادت کردن) شدم وتا دم پیری باید باهام باشه ما درد همیگر رو بهتر می فهمیم این بنده خدا ماشینمو میگم،از صبح که از خواب بلند میشه باید آبو روغنشو چک کنم وبعد با کلی کلنجار رفتن بهش تازه روشنش میکنم وبه امید خدا راه میافتیم برای((نون درآوردن،اونم از جنس حلالش)).تازه چند قدمی که از خونه دورمی شیم به پت،پت میافته وخاموش میشه واونوقت از مسافرها می خوام که اونو تا دم یک تعمیرگاه حل بدند؛تازه اش هم اگر مسافرها با انصاف باشند که اینکارو میکنن واگه غیر این باشند که خدا بدادم برسه...آخه اونم مثل من شده تا روزی 2یا 3 کیلودوا نخور خوب کار نمی کنهیعنی(( روزش، شب نمی شه)).

منهم گفتم:ای بابا خوب خودت هم می دونی این شده بلای جونت بازم ((دست از سرکچلش برنمی داری))؟...همینطور که داشتم برای محمود نطق می کردم دستمو بردم که با این ماس،ماسکش شیشۀ پنجره رو پایین بکشم ،چون داخل ماشین خیلی هوا گرم شده بود وداشتم از گرمای بیش از حد خفه می شدم؛که یکهو دیدم همون ماس،ماسکش کنده شدوتودستم قرار گرفت؛گفتم:وای خدای من حالا اینو چیکارش کنم ؟...محمود گفت:عیبی نداره این ازقبل شکسته بود وهمین دیروز دادم با پیچ وصلش کنند حتماً دستگیره مقاوم نبوده باید برم نو براش بخرم.

البته اگرلوازم یدکی اش پیدا شود،آخه چند روز پیش هم دستگیرۀ بیرونی وداخلی رو دادم عوضش کرده ویه دستگیرۀ دست دوم پیکان دیگه رو روی این نصب کرده؛ انگار خوب سفتش نکردند .گفتم:خوبِ خودت هم می دونی که این ماشین واست ماشین نمی شه ومدام برات خرج میتراشه وبقول معروف((خرج آفتابه لهیم کردن))پس دیگه خرجش نکن.دیگه به داروخانه رسیدیم؛با اینکه من همیشه وقتی آژانس یا تاکسی ویا کرایه خطی می گرفتم او را نگه می داشتم وکارهایم رو انجام می دادم وبعد به منزل می رفتم وکرایه اش هم برام مهم نبود با راننده حساب می کردم...ولی اینبار دیگه نمی خواستم دوباره ماشین او را سوار بشوم وخودمو عذاب بدهم وکرایه اش را همانجا حساب کردم اولش نمی خواست ازم کرایه ای بگیرد ولی با اصرار بیش از حد من بالاخره قبول کرد...خوب هرچی باشه باید کرایه اش را حساب کنه چون زندگی با همچین ماشینی خرج زیاد داره.

منهم به داروخانه رفتمو داروهایم را خریدم وبعد اومدم جلوی یک ماشین تاکسی مدل بالا را گرفتمو با خیال راحت سوار شدمو بطرف منزلم براه افتادیم .




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، ماشین، پیکان، خراب، تعمیر، قراضه،  

تاریخ : چهارشنبه 2 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(شب نشینی درجهنم)

زهره امراه نژاد

یاد میاد وقتی بچه بودم،پدربزرگم داستانهای زیادی برای ما نوه هاش تعریف می کرد؛ ازغول چراغ جادو،پری دریائی،دخترشاه پریون وامیرارسلان نامدار گرفته تا حسین کرد شب ستری و...ومخصوصاً این داستان حسین کرد شب ستری که آنقدرطولانی بود ما بچه ها وسط داستان خوابمان می برد وپدربزرگ هم بقیۀ داستان را برای شبهای دیگر می گذاشت، واین داستان حدود یکماه یا بیشتر طول می کشید ؛اونهم بستگی به خواب ما داشت که زودتر خوابمون بگیره یا دیرتر.

بالاخره داستان تمام شد وفردا شب یک داستان جدید شروع شد به اسم (شب نشینی درجهنم).اولش که این داستان را شروع کرد زیاد نترسیدیم ،ولی شبهای دیگرحسابی خودمونوباخته بودیم همینطور که از اسمش پیدا بود البته برای ما بچه ها خیلی ترسناک بود ؛ولی برای بزرگترها خیلی عادی بنظرمی رسید.اولش ما بچه ها پیش خودمان می گفتیم : چرا این اسمش ؟!...چرا شب نشینی دربهشت نباشه؟!...وهمه اش باید داستانهای ترسناک اونهم برای شبها که آدم می خواد با خیال راحت بخواب ...اونا فکر نمی کردند که بچه ها با شنیدن اینجورداستانها کابوس می بینند ،شاید هم خودشونوخیس کنند وشاید هم از ترس سکته کنند و...خلاصه داستان رو براتون می خوام تعریف کنم.

یک مرد خسیسی بود ،که درعربستان بدنیا آمده بود واز داردنیا یک حجرۀ نُقلی داشت یا بهتربگیم یک مغازۀ کوچک فرش فروشی داشت، وتوکارش هم خیلی خِبره (ماهر) بود،جونم براتون بگه این مرد که اسمش آمیرزا عبدالله بود ودر ضمن گفتم که هم خسیس بود وهم گرون فروش ؛ ازفرشها ی دستی وماشینی قدیمی وجدید گرفته تا فرشهای ابریشمی (زربافت)وگلیمو جاجیمو ...دربساطش پیدا می شد ،حتی فرشهای خیلی پوسیده ونخ نما وکهنه که آنها را از درو همسایه ها به قیمت ارزون می خرید وبه قیمت گرون به مردم بیچاره قالب میکرد. با اینحال بقول معروف((نون حروم ازگلشوراحت پائین میرفت ))،((مثل یه آب خوردن)) وبهش هم خوب می ساخت ؛حالا اگه ما باشیم یه نون حروم از گلومون پائین نمیره وخفه امون میکنه.

خلاصه این آمیرزا فقط برای مردم خساست بخرج نمیداد بلکه برای خودوخانواده اش هم همینطوربود؛ازخوردو خوراک گرفته تا پوشاک و...همیشه خود وآنها را درمضیقه قرار می داد ،وهمیشه همۀ آنها مدام بیمار وضعیف ورنجور بودند ؛آمیرزاهم هیچوقت برای خوب شدنشان هیچ اقدامی نمی کرد ومیگفت :خودمون خوب می شیم دوا وحکیم نمی خوایم پول بی زبونو بریزم تو جیب اونا که چی بشه؟...وبعد که مریضی آنها را از پا درمی آورد خودش به دشت وصحرا میرفتو دارو هائی که پدرو مادرش برای مریضی به او میدادند،آنها را پیدا میکرد ومفت ومجانی ((مفت باشه، کوفت باشه)) میچید وبرای خانواده اش می آورد وبه زنش میگفت که آنها را بجوشاند مثل دم کردن چای بعد بخورد همه بدهد که شاید شفا پیدا کنند. البته این داروها بعضی مواقع افاقه میکردو بعضی مواقع هم کاری از پیش نمی برد،ودرآخر هم کارشان حکیمو دارو می کشید.

یکروز که حال خودش خیلی وخیم شده بود ازهمان داروهای گیاهی البته از نوع سمی اش نوش جان کرده بود،درواقع خودش نمی دانست که آن گیاه سمی است ؛وقتی آنرا خورد اول احساس خواب آلودگی بهش دست داد ،بعد هم چشمانش سیاهی رفت وبعد ازآنهم سرش گیج رفت وهمۀ اینها را مدام برای زنش میگفت که چه حالتهائی برایش پیش آمده وزنش هم بهش میگفت که به پیش حکیم بروند ولی او مدام بونه میاوردو...بالاخره بیهوش شدو روی زمین ولو شد؛دررویایش دید که مرده است واول عزرائیل به سراغش آمد وبعد وقتی جونش را گرفت ،بعد به چند نفرکه درپشت سراوسرتا پا سیاه پوشیده بودند دستورداد که او را همینطورخوابیده بطرف یک سیاه چاله بردند واورا ازآن بالا پرت کردن به ته سیاه چال واو هم در راه که داشت بطرف نا کجا آباد پرت می شد مدام فریاد میزد معلوم نبود خواب بود یا بیداراو که بسیار ترسیده بود بالاخره به زمین آنجا افتاد وبا درد وآه وناله بسیار خودش را از زمین بلند کرد وبه اطرافش نگاهی کردودید،چند نفر را با زنجیر به دیوار بسته اند وتنشان خونینومالین هست ومدام ازدرد فریاد میزنند وبقیۀ افراد سیاه پوش که صورتشان دیده نمی شد آنها را شکنجه میدادند وبعد ازآن یکی،یکی آنها را بدرون آتش گداخته می انداختند وجزغاله می شدند؛ دیدن این صحنه برای هرکسی درد آور بود؛بخصوص برای آمیرزا که خودش می دانست چه ناحقی هائی درحق خودش وخانواده اش وهمچنین برای همۀ مردمی که با او در ارتباط بودند انجام داده. تا اینکه نوبت به او رسید بعد از کلی شکنجه های زیاد او را هم مثل بقیه بداخل گودال آتش انداختند وهمانطور که داشت درآتش می سوخت وجیغ میزد وکمک می خواست یکهو از خواب پرید .وقتی به اطرافش نگاه کرد دید از آنهمه عذاب خلاص شده کمی آروم گرفت .زنش  وحکیم بالای سرش بودند وداشتند به مداوای او می پرداختند انگار با خوردن آن سم تب شدیدی کرده بود ومدام درآن حالت هزیان می گفت و...

خلاصه وقتی حالش جا آمد از زنش وحکیم عذرخواهی کرد وقول داد که از این به بعد با همه بخوبی رفتار کندو دیگر خساست بخرج ندهد وزندگی خوبی را برای خانواده اش مهیا کند واز آن بع بعد او رفتارش با همه بهتر شده بود وحتی کاسب کارها وهمسایه ها وهرکسی که او را می شناخت از او راضی شده بودند ودر کل آن خواب او را ((از زمین تا آسمون ))عوضش کرده بودو با همه به مهربانی رفتار می کرد ؛حتی در فروش فرشهایش هم به همه تخیف ویژه می داد.

 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، ترسناک، خسیس، وحشتناک، فرش، فروشی،  

تاریخ : سه شنبه 1 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آموزش رانندگی)

زهره امراه نژاد

یادم میاد موقعی که 14 یا15 سالم بود،همیشه پدرم یک وانتی داشت که مدام با آن بارکشی می کرد؛ حال چه برای جابجائی اسباب واثاثیه منزل باشه یا بارمیوه وسبزی و...ازآن استفاده می کرد وموقع تابستانها که مدرسه هاهم تعطیل می شد مرا هم با خودش می برد تا به او هم کمک کنم وهم رانندگی یاد بگیرم مثلاً خودش((با یه تیردونشون می زد)) ومنهم که ازخدام بود که رانندگی آنهم بدون اینکه کلاسش را بروم وپولی از جیب بدهم خیلی بی دردسرازپدرم یاد می گرفتم ؛البته پدرم معتقد بود که آدم از نوجوانی باید همه کاری بلد باشد یعنی ((همه فن حریف باشه))، ومنهم که ((سرم درد میکرد برای همه فنی))،وتازه می گفت:پسرباید همه کاری بلد باشه اومدیوخواستی تو این اجتماع به تنهائی زندگی کنی اونوقت اگرازت بپرسن چه کاری بلدی؟!...بعد تو می خوای چی بگی؟!...بگی ببخشیدآقا من هیچی بلد نیستم ...چون ترسیدمالنگوهام بشکنه...اینطورنیست؟...تازه اومدیو خدائی نکرده من تو جاده تصادف کردمو هیچکس هم نیومد به ما کمک کنه...اونوقت تو نباید رانندگی بلد باشی تا منو نجات بدی وسریع به یه بیمارستان و...برسونی؟!. منهم کمی فکر کردمو گفتم:آره شما درست می گوئید ولی اگه پلیس جلومونوبگیره وبفهمه که من تصدیق رانندگی ندارم ...اونوقت کی می خواد منو وشمارو تو اون حال نجات بده؟...تازه من از رانندگی می ترسم؛همه اش فکر می کنم هرآن ممکنِ تصادف کنمو به یه ماشین ویا عابری بزنم ...بعد چه اتفاقی میافته اونموقعست که خودم درجا سکته کنم ؛بعد((خربیارو باقلا بارکن)) .بعد پدرم بهم اطمینان داد که :انشاالله که اتفاقی نمیافته،اگر حواستو خوب جمع کنی مشکلی پیش نمی یاد،دیگه با من بحث نکنو به رانندگی یت ادامه بده تمام. منهم با حرفهای او کمی دلگرم می شدم ،وبه رانندگی خود با حواس جمع ترادامه می دادم .اوائل خیلی برام سخت بود ومدام دست و پام موقع رانندگی می لرزید؛ولی بعد از مدتی که گذشت در رانندگی حرفه ای شدم وپدرم هم بهم گفت:حالا وقتشِ...الآن که به سن قانونی رسیدی برو امتحان رانندگی بده وبا خیال راحت تصدیقت را بگیر واز آن به بعد بدون ترس از پلیس و...بکارت برس؛البته از این به بعد تو در همه حال کمک من خواهی شد.منهم به پیشنهاد پدر اول رفتم کلاسهای آموزشی را گذراندم وبعدبا اولین امتحان رانندگی چه تئوری وچه عملی بقول دوستام یک ضرب قبول شدم وموفق شدم بلافاصله تصدیقم را بگیرم؛البته روزها به درس ومدرسه ام می رسیدم وشبها هم به پدرم درحمل بارکمکش می کردم وپدرم هم با خیال راحت سفارشات بارها را قبول می کرد ؛چون دیگر می دانست که من درهمه حال برای کمک کردن حاضروآماده به خدمت او هستم.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرینی، آموزش، رانندگی، اسباب، بار، کشی،  

تاریخ : دوشنبه 30 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(گل وموش کور)

تازه گی ها نمی دونم چطورشده بود؟...که پدر ومادرم هرچقدر گل وگیاه درباغچه می کاشتند،اولش تا چند مدتی مشکلی پیش نمی آمد؛ ولی کم،کم بعد از اینکه گل یا گیاه بارور می شد؛یکهوساقۀ گلها ویا گیاهان باغچۀ مان جلوی چشمان حیرت زدۀ ما با سرعت به درون خاک کشیده وناپدید می شد؛ البته این موضوع نه تنها درباغچۀ خانۀ ما  بلکه درهمۀ باغچه های خانه های شهر مان پیش آمده بود،وهمۀ مردم اولش فکر میکردند ،ازفعل وانفعالات درون خاک پیش آمده ،برخی دیگر می گفتند: حتماً خاکش حاصل خیز نبوده ،بعضی دیگر هم گفته بودند:شاید به گیاه نورو یا آب ،وکود کافی نرسیده و...خلاصه هرکس نظری میداد؛در صورتی که اصلاً اینطور نبود وهمه می گفتند که ما حسابی به گیاهانمان می رسیم ؛این احتما لاً مربوط به چیز دیگری هست باید علت را پیدا کرد.

منو چند تا از دوستانم که این حرفها را از بزرگترهامون شنیده بودیم ؛تصمیم گرفتیم، یک راه حلی برای این مسئله پیدا کنیم؛البته ما بچه ها همیشه سعی میکردیم تواین مسئله های پیچیده کمک حال بزرگترهامون بشویم،ولی بزرگترها اینرا به فضولیِ(کنجکاوی) ما تلقی می کردند، اگر راستش را بخواهید بعضی مواقع کارمان خراب ازکار درمی آمد وبیشترموقع ها هم کارمان درست پیش می رفت.

خلاصه همه فکرهامونو گذاشتیم رویهم ؛بعضی از دوستام می گفتند: شاید شته یا کرم خاکی بزرگی زیر زمین هست، برخی دیگرهم می گفتند: حتماًکار کلاغها وکبوترهاست ،که دانه هارو قبل از اینکه رشد کنه اونارو از دل خاک بیرون می کشند و...منهم درجواب آنها می گفتم: نه هیچکدام از این چیزهائی که شما گفتین نیست،من فکر میکنم !...یه جور جونور موذی مثل موش صحرائی ،چیزی باشه وشایدهم موش کور ،چون آنها به گل وگیاه علاقۀ خاصی دارند؛مگه تو تلویزیون اون کارتون رو یادتون نیست که چجوری موش اومد وهمۀ گیاه هارو خوردش،البته یک موش نیست بلکه چندین موش هست که همه دریک زمان به باغچۀ همۀ خونه ها حمله میکنه وگرنه اگر یک موش بود اونم هرروز با این حجم زیاد چطوری می تونه این همه گیاه رو بخوره؟!...پس باید هرچه زودتریه کاری بکنیم .

همۀ بچه ها هم حرف منو تأئید کردند،وهمۀ بچه ها قرار شد نیمه شب امشب بطوری که بزرگترها ازاین عملیات ما باخبرنشوند؛دست بکار شویم ؛یعنی وقتی پدرومادرمون خوابیدند یواشکی از خانه بیرون بزنیم وبرای اون جانورهای خیالی که معلوم نیست چی هستند؟!...تله ای بگذاریم؛هرکدام از ما بچه هااز خانه های خودمان خوراکیهای جورواجور برای مثلاًموشِ آوردیم ومنهم یک هویج ویک سبد ویک تکه چوب ومقداری نخ باخودم بردم ؛مثلاً می خواستم با آنها یک تله درست کنم که تا موشِ اومد خورکیها روبخورد ،آن نخ را که یک سرش به چوب بسته بودم وسر دیگر نخ را که در دستم بود با خودم به پشت یک تکه سنگ بردم وبچه ها هم بدنبال من آمدند وهمگی در پشت آن تکه سنگ بزرگ کمین کردیم ومنتظرصید یا بهتربگم موش کور شدیم.

چند شبی کار ما شده بود همین هرنیمه شب برای گرفتن آن موجود خیالی گاهی به باغچۀ خانۀ ما ویا به باغچه های دیگر دوستان می رفتیم، وبالاخره  تو یک شب مهتابی چند ساعتی منتظر ماندیم ویکهو توی یه قسمت از باغچه که تاریک بود یه سیاهی دیدیم که ازدل خاک آهسته بیرون آمد وسرش را به آرامی به اطراف چرخاند، ومدام بو میکشید انگارفقطحس بویائی اش خوب کار میکرد ومتوجه ما شد؛ولی ما به روی خودمان نیاوردیم وسرجایمان بدون اینکه تکانی بخوریم همانطورساکت ایستاده بودیم؛اویواش،یواش بسوی طعمه رفت همان که درحال خوردن خوراکیها بود ،من سریع نخ را کشیدم وسبد روی موشِ افتاد وهمگی از اینکه اونو به تله انداخته بودیم خیلی خوشحا ل شدیم ومن آرام بطرف سبد رفتم ودستم را از زیرسبد بداخل بردم تا او رابگیرم ،ولی او زرنگی کردو دستم راگاز گرفت وفرار کرد بعد بچه ها همه به کمک من آمدند یکی سبد رویش می انداخت یکی با جارو تو سرش میزد ویکی دیگر هم با بیل افتاده بود دنبال موش وبالخره با هرزحمتی بود او را گرفتیم ودر قفسی زندانی کردیم ؛خلاصه با همین روش شبهای دیگر هم حدود 10 تا موش شکار کردیم وما دیگه احساس می کردیم چند شکارچی ماهر شده ایم ؛بالاخره درعرضِ دو هفته تمام شهر را ما بچه ها با همین کارمون پاکسازی کردیم واز دست شهردار هم یک جایزۀ نفیس مثل (جام طلا) گرفتیم وآنرا در مدرسه امان گذاشتیم ،چون اگه می خواستیم هرروز آن جام درخانۀ تک،تکمان به نوبت بگذاریم هم خراب می شد وهم برای بدست آوردنش با هم دعوا می کردیم ؛البته این از گفته های من نبود بلکه اینرا مدیر مدرسه امان به ما گفت وما هم بناچار قبول کردیم.

خلاصه شهردار هم تصمیم گرفت که آن موشها را به باغ وحش شهر تحویل دهد ،چون درآنجا بهتر به آنها رسیدگی می کردند ؛البته زمین آن قسمت که موش کورها بودند را سیمان کرده بودند ،که مبادا دوباره از راه زمین خاکی فرار کرده وبه شهر حمله کنند ودور تا دوراین لانۀ خاکی که برای آنها هم ساخته بودند سیم خاردار کشیده بودند که نه آنها فرار کنند ونه انسانها به آنها آسیبی برسانند.خلاصه شهر ما مثل اولش آباد شد یعنی همه دوباره درباغچه های خانۀ خود گل وگیاه کاشتند وهر روز بهتراز روز قبل می شد.




طبقه بندی: تمرین روزانه، 
برچسب ها: داستان، تمرین، روزانه، نویسندگی، گل، موش، کور،  

تاریخ : یکشنبه 29 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(ارکست سمفونی)

زهره امراه نژاد

نزدیک عید شده بود وهمه درحال تکاپو بودند ؛خانومها وهمچنین دخترها برای کمک به مادر مشغول خانه تکانی و...بودند، وبعد ازآن هم باید برای خرید عید آماده می شدند.

یکروز که از کار خانه تکانی فارغ شده بودیم منو خانواده ام تصمیم گرفتیم برای خرید عید به بازار برویم...آنروزچه درخیابانها وچه درپیاده روها آنقدر ازدحام جمعیت بود که حتی((جای سوزن انداختن را هم نداشت))، و حتی از سر کوچۀ ما تا خود بازار نوازنده ها و همچنین حاجی فیروز ها چه در خیابان و چه در پیاده رو ها مشغول آواز خوانی و نوازندگی خود بودند، و این منظره را با نوازندگیشان زیبا تر کرده بودند؛ ما هم که پشت ویترین مغازه ای ایستاده بودیم و درحال تماشای لباس ها و کفش ها و ... بودیم . در همان موقع سعیده که تا آنموقع دستش در دستم بود، دست مرا تکانی داد و یواشکی به طوریکه پدر و مادر متوجه نشوند؛ رو به من کرد و گفت: آبجی یه چیزی به فکرم رسید.

-        چی شده؟... چیزیو می خوای؟... لباس یا کفشیو انتخاب کردی؟

-        نه ... درباره یه چیز دیگه می خواستم بگم.

-        پس چیه؟...چرا اینقدر یواش صحبت می کنی؟...اونم تو این سرو صدای جمعیت!!

-        دیدی این نوازنده ها و حاجی فیروز ها چه خوب دارن کاسبی می کنن؟!

-        خب که چی؟... اون ها هم باید نون در بیارن دیگه...مگه چه ایرادی دار؟

سعیده کمی فکر کرد و گفت: ایرادی که نداره ... ولی من تو این فکر بودم که ما هم یه کاسبی مثل این راه بندازیم...ببین من که تنبک زدن بلدم... تو هم که تازگیا آواز خوندن رو یاد گرفتی و ته صدای قشنگی هم که داری... بهتر نیست منو تو هم مثل اینا هنرنمایی کنیم و پولی در بیاریم؟

-        چی داری می گی؟...این غیر ممکنِ...اونم ما؟!... ببینم کدوم دختری تو خیابون نوازندگی کرده و آواز خونده که ما دومیش باشیم؟...تازه اینا آواز مجاز می خونن... ولی من آواز کوچه بازاری قدیمیِ غیر مجاز می خونم...تو می خوای ما رو گیر بندازی... نه؟...اینطور نیست؟

-        اولاً که ما می تونیم مجاز بزنیم و بخونیم... کاری نداره که... یه کم تمرین کنیم درست میشه ... دوماً ... ما می تونیم لباس مردونه تنمون کنیم و یه کلاه هم سرمون بذاریم ... و سوماً ... شایدم حاجی فیروز بشیمو لباس های گشاد قرمز تنمون کنیم و صورتمونم سیاه کنیم و موهامونم توی کلاه قرمز حسابی می پوشونیم...حالا کی می خواد بفهمه که ما دختریم یا پسر؟

-        ببین... دیگه داری شورشو در میاریا...مثلاً این کار رو هم کردیم... آخه خودت می گی من یه ته صدای قشنگی ام دارم ...حالا تو حساب نمی کنی که صدام زنونه ست...اون موقع چی می شه؟!... حتماً گیر میوفتیم.

-        ای بابا...تو چرا اینقدر سخت می گیری؟... یه کم صداتو کلفت کنی درست میشه.

-        نه خیر انگار تو از مرحله پرتی... مگه می خوام فیلم رو دوبله کنم که صدامو تغییر بدم؟...ای بابا... صدام موقعی قشنگه که با صدای ظریف و چهچه زدن همراه باشه...اون وقت بیام با صدای کلفت چی بگم؟- و با صدای مردانه زدم زیر آواز- خوش اومدی خونۀ ما ... هاهاهاهاها.

سعیده با پوز خند و تعجب گفت: ای بابا... صدات چقدر شبیه بابانوئل شده...ای کاش همون موقع که کریسمس بود تو می یومدی بجای بابانوئل آواز می خوندی...اینجوری هم تو اولین بابانوئلی بودی که تو شهر آواز می خوندی!... هم خیلی جالب می شدها!!

-        ای خدا بهم رحم کن تا از دست این بچه دیوونه نشدم ...((خدا یه عقلی به تو بده و یه پول کلونی هم به من)) ...آهای آیکیو ... اینقدر از مغزت کار نکش منفجر میشه ها...زود بیا لباس و کفشتو انتخاب کن بریم...- ناگهان متوجه شدم که از مادر و پدرم عقب افتادیم پس روبه سعیده کردم و گفتم- زود بیا تا اونا رو گمشون نکردیم... اون موقع است که به جای بچه های گمشده ما رو ببرن برای گدائی و دستفروشی ازمون استفاده کنن... نه خواننده و مطربی.

واقعاً سعیده راست می گفت؛ هر جا رو چشم می انداختی، یک نوازنده در حال نوازندگی بود، از دایره زنگی و تمپو گرفته تا ویلون و گیتار و ... هرکدام از نوازندگان در گوشه ای از خیابان و پیاده رو ها در حال نوازندگی یا به قول سعیده ( کاسبی) خود بودند.

چه شهر شادو در عین حال غمگینی هست.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: داستان، دفترچه، دفتر، خاطرات، سپیده، ویولون، ارکست،  

تاریخ : شنبه 28 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(فارسی را پاس بدارید)

سرصف بودیم وطبق معمول داشتیم سرود ملی را می خواندیم؛که یکهو صدای یک پیرمرد دورگرد را که همیشه همین موقعها به آن اطراف  (مدرسه) می آمد را شنیدیم، که توکوچه پس کوچه ها داد میزدومی خواند که:کاسه ،بشقابیییییییِ،نمکیییییییِ،نون خشکیییییییِ...واین کلام رو مدام تکرار می کرد؛بحدی که ما بچه ها که داشتیم سرود ملی رو می خوندیم به اشتباه افتادیموهمه یکصدا همان آهنگ پیرمرد دورگرد را تکرار کردیم؛بعد ناظم که متوجه اشتباه خوانی ما شد؛آمد پشت میکروفن وگفت: ساکت بچه های بی ادب معلوم هست چی دارید میگید ؟!...حواستونو جمع کنید...حالا مجبورید دوباره...(یکهو دوباره صدای آوازِهمان پیرمرد به گوش رسید؛ ناظم حواسش پرت شدو گفت:)بله داشتم می گفتم که از اول باید سرود کاسه بشقابی رو بخونید.

بچه ها با شنیدن این حرف همه زدند زیرخنده ناظم که فهمید چه اشتباهی کرده گفت: ببخشید منظورم اینه که دوباره از اول سرود ملی رو باید بخونید وحواستون فقط به سرود باشه نه به صداهای ناهنجار بی کلاس اطرافتون...تمام دیگه حرفی نباشه.

ما هم به حرفش گوش دادیم وحسابی حواسمونو تمام وکمال به سرود ملی امان جمع کردیم؛بالاخره با هر زحمتی بود برنامۀ صبحگاهی را به اتمام رساندیم وبه سر کلاسهایمان رفتیم.تو کلاس که بودیم طبق معمول بچه زرنگها سرشون تو کتابهاشون بودو بقیه هم درحال شیطنت وسروصدا کردن وموشک کاغذی درست کردن وبهم پرت کردن بودند؛با صدای در کلاس همه ازجامون بلند شدیم،آن ساعت زنگ فارسی بود وما منتظر معلم خودمان بودیم که دیدیم مدیرمدرسه با یک خانوم جوان وزیبائی وارد کلاس ما شد.مثل موقعهائی که مدیر می آمد ومی گفت: بچه ها این شاگرد جدیدِ که ازیه شهردیگه ای آمده به شهر ما ومی خواد تو کلاس شما درس بخونه وباهاش مهربون باشیدو تو درساش کمکش کنید...ولی اینبارمدیرمعلم جدیدی را جای معلم قبلی امان به کلاس آوردو گفت:بچه ها ایشون معلم جدیدتان خانوم نادری هستند که به تازه گی ازخارج آمده اند...البته ایشون ایرانی هستند ومدرکشونو از کشور فرانسه آنهم دررشتۀ ادبیات کسب کرده اند واز امروز به بعد ایشون معلم فارسی شما خواهد بود ومی دانید که معلم قبلی اتان بازنشسته شده اند ودیگه به کارشون نمی تونند ادامه دهند؛ وما هم از یک نیروی جوان وماهرخواستیم استفاده کنیم وکی بهتر از خانوم نادری!!...پس سعی کنید که ایشونو ناراحتش نکنید وخوب به درسها وپندهای ایشون گوش بدهید .

خلاصه پس از سخنرانی مفصل خانوم مدیر،خانوم نادری اول خودش را کامل معرفی کردوبعد نوبت ما بچه ها رسید که خواست با تک، تک ما آشنا شود؛بعد ازمعرفی وآشنائی با هم ،خانوم نادری شروع کرد به درس دادن وایشون همانطور که مدیر گفته بود،خیلی با پرستیژ ویا بهتر بگم با کلاس حرف میزد، ومدام درحرفهایش یک تکه کلام بخصوصی داشت که آنهم این بود که می گفت :( فارسی را پاس بدارید). بعضی مواقع هم ما ازحرف هایش سردرنمی آوردیم وازاو می خواستیم در مورد کلماتی که بکار می برد برایمان توضیحی بدهد واو هم با کمال میل قبول می کرد.

چند دقیقه ای از درس دادن ایشون نگذشته بود که دوباره صدای همان پیرمرد دورگرد به گوش رسید؛خانوم نادری با تعجب گفت:این دیگر چه زبانی هست؟!...یکی از بچه ها که خودش فکر می کرد با مزۀ کلاس هست گفت:خانوم اجازه...ما بگیم؟...این زبون زرگری که چه عرض کنم بیشتر زبون مسگری وکاسب کاریِ.

-        حالا چه چیزی دارد می گوید؟!...

-        والا داره نون خشک یا میخره یا میفروشه وعوضش به آدم نمک میده،بعضی موقعها هم ننه هامون به اونا دمپائی پاره ویا ظرفهای پلاستیکی کهنه میدن جاش یا نمک میگیرند یا پولشو ویا سبد پلاستیکی نومیدن و...

-        چی؟!...نمک ودمپائی وسبد ...یعنی چه؟!...مگر شما از اینها را از مغازه دارها نمی خرید؟!...اینها اصلاً بهداشتی نیستند وبرای بدن شما مضر خواهد بود و...

-        ای بابا خانوم معلم ...این حرفها از ما گذشته تا بوده همین بوده ...تازه بعضی ازهمین دست فروشها هم آهن آلات ومفرق هم از ما میخرند مثل کمد ومیزآهنی وسماور خراب و...در اصل میشه گفت که اینا سمسار،سیارهستند،وبقول بابامون اینا همچیو میخوان مفت از ما بردارند ومیبرند یکجائی گرون میفروشند...حالا کجا ما دیگه نمی دونیم!!...تازه بعضی ازاینا هم درست نمی تونند کلماتشونو ادا کنند وبه نون خشک میگن ؛ننه خشکی یا نعناع خشکی و...ویا آهن ومفرق را میگن ؛آنی ومرفقی و...

-        شاگردان عزیز،می بینید همۀ ما چگونه صحبت می کنیم،برای همین هم هست که می گویم ما ایرانی هستیم وباید(فارسی را پاس بداریم)؛اگراین وضع ادامه پیدا کند حتماً زبان مادری خود را که فارسی هست بزودی فراموش خواهیم کرد واین برای یک ایرانی اصلاً خوب نیست یعنی برابر با مرگ تدریجی واین موضوع غیرقابل تحمل است پس شما سعی کنید که هم خودتان درست صحبت کنید وهم به دیگران درست ادا کردن کلمات را یاد بدهید.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده،  داستان با ضرب المثل، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، فارسی، پاس، معلم، ضرب المثل،  

تاریخ : جمعه 27 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(محدودیت یا ممنوعیت)

زهره امراه نژاد

ما تو یک خانۀ 50 متری که دریک آپارتمان 5 طبقه بود ،زندگی می کردیم؛البته خانۀ ما درطبقۀ پنجم وآخرین طبقه به حساب می آمد؛این خانه یک اتاق خواب 10 متری ویک سالن کوچک 12 متری ویک آشپزخانۀ6 متری وهمچنین یک سرویس بهداشتی که درآن یکحمام کوچک که روی هم می شد گفت 4 متری بود.پدرم می گفت: چه حمام ودستشوئی اش آنقدرکوچک است که مثل قبر می ماند آدم نمی تونه توش تکون بخوره.؛البته برای ما یعنی منو مادروسعیده بد نبود وهیچ مشکلی نداشتیم اما پدرم چون هیکل ورزشکارانه داشت خیلی سخت بود،آخه پدرممربی پرورش اندام بود وتو اتاق خواب کوچکمان یک دوچرخۀ ثابت وچند تا دمبل کوچک وبزرگ ویک تردمیل کوچک(که البته برای اتاق خوابمان بسیاربزرگ بود ،ولی نسبت به تردمیلهای دیگر خیلی کوچک بود)قرار داشت وحسابی جایمان را تنگ کرده بود. همیشه مادرم به پدرم می گفت :خیلی جایمان تنگ نیست تو هم وسائل ورزشیت را آوردی تو خونه ،تازه با این وضعیت همه باید وسط سالن بخوابیم،اینجا نه پارکینگ داره ونه انباری اینم شده خونه،حالا این اسبابهای اضافه رو کجا جاش بدیم ویا اینکه ماشینمونو تو کدو پارکینگ بگذاریم؛فکر کنم از این به بعد از اتاق خواب باید بجای انباری ازش استفاده کنیم وماشین را هم باید جلوی درخونه بگذاریم وشبها از ترس اینکه ماشینو ندزدنش باید چند ساعت یکبار از تو پنجره نگاهش کنیم تا ببینیم سلامت هست یا نه!!...

منهم پریدم وسط حرف مادرم وگفتم:عوضش آسانسور داره اینکه خیلی خوبه .مادرم هم درجوابم میگفت:آره والا اونم چه آسانسوری!!...یا بیشتر موقعها خرابِ یا برق نیست که ازش استفاده کنیم وبیشتر موقعها باید از پله ها رفت وآمد کرد.منهم گفتم:عوضش پول به ورزشگاه ها نمی دیم وخودمون اینجا از پله ها بالا وپائین میریم واینم یک نوع ورزش به حساب میاد اینطور نیست.پدرم که ازاین حاضرجوابی من خوشش آمده بود خندۀ بلندی کردوگفت:((حرف راستوازبچه باید شنید)) ؛مادرم هم بهم گفت: بچه انگار یادت رفته همین چند روز پیش وقتی منو تو وسعیده برای ورزش کردن رفتیم پارک سر کوچه چه اتفاقی افتاد ؟!... منهم گفتم: اوه آنروز رو میگوئی آره خیلی بد بود.

آنروز منو مادر وسعیده برای ورزش ونرمش رفته بودیم به پارک سر کوچه امان همانطورکه داشتیم نرمش های اولیه را انجام می دادیم ؛چند نفر مردو زن با تعجب به ما نگاه می کردند وبا هم حرف می زدندوگه گداری به ما اشاره می کردند؛انگارما آدمهای فضائی بودیموشاید خودمون خبر نداشتیم ویا اینکه انگار داشتیم کار شاغی انجام می دادیم، بعد مادر گفت: بچه ها بیایید برویم کمی دورتر تا از شر نگاه های آنها درامان باشیم. وماهم قبول کردیم وبه همراه مادر شروع کردیم به دویدن مثلاً خودمون داشتیم ورزش دو می کردیم ...بعد وقتی که داشتیم از جلوی آن چند زن ومرد پیر رد می شدیم (البته مجبور بودیم چون راه دیگری نبود)یکی از آنها که مدام دستو پایش میلرزید با صدای بلندولرزانش که مانند جیغ بود روبه ما کردوگفت: چی شده دخترم؟!... اتفاقی افتاده؟!...کسی دنبالتون کرده؟!...دزد دیدین؟!...کدوم بی ناموسی می خواد اذیتتون کنه؟!...بگید تا با این عصام بزنم تو سرش ...یکی دیگر از پیرزنها گفت:بگم نوه ام بیاد حسابشو برسه؟!...آخه نوه ام اونجا داره با اون وسائل ورزشی بازی میکنه...با یه صوت صداش میکنم ها... مادرم  همانطور که آهسته داشتیم می دویدیم از پیر زن ها تشکری کرد وگفت: احتیاجی به این کارنیست ...کسی هم مارو دنبال نکرده فقط با بچه هام اومدیم تو هوای آزاد صبحگاهی کمی ورزش کنیم فقط همین.بعد پیرزن ها نفس راحتی کشیدند وبا خیال راحت با هم شروع کردند به حرف زدن ،وماهم زود ازآنجا دورشدیم.

اینبار یک مرد جوان که روی نیمکت پارک نشسته بود وداشت با دوستش گپ می زد؛متوجه ما شد وبا تعجب به ما نگاه می کرد واو هم همراه با دوستش به ما نزدیک شدند وآنها هم شروع کردند به دویدن در کنار ما ویکی ازآنه گفت: چی شده آبجی؟!...چرا می دوید؟!... ناموساً راستشو بگید کسی دنبالتون کرده ؟!...که با این عجله دارید از دستش فرار می کنید؟!...یا اینکه خدائی نکرده دزدی چیزی ...کیفتونو دزدیده؟!...اگه اینجوریِ بگید تا حسابشوبرسم...کواون دزد بی ناموس. مادرم هم که داشت نفس ،نفس میزد گفت: ای بابا...آقای محترم...این چه حرفیه؟!...ما داریم...ورزش می کنیم...ورزش کردن جُرمِ؟!... چراهمتون این ...سوأل وازمن...می کنید؟!. مرد گفت:ببخشید آبجی... آخه تو این...زمونه اگه...زنی درحال...دویدن دیدید...بی شک بدونید ...که یا کسی ...درتعقیبش...یا دزد کیفشو...زده واو...داره دنبال ... دزد میدود...از این ...دو حالت...خارج نیست.

خلاصه منومادروسعیده برای نفس تازه کردن ایستادیم؛وآنها هم ایستادند تا ببینند آخر کارچه می شود؟!...مادرم گفت: ببین آقای محترم ...ما هیچ مشکلی نداریم...نه از دست کسی فرارکردیم... ونه دزدی به اموالمون زده...که حالا بخواهیم تعقیبش کنیم...دیگه هم سوأل بیجا نکنید...بذارید چند دقیقه ای برای... خودمون ورزش کنیم.

مرد گفت:خب اگه همینجوریباشه...که گفتین،پس چرا نفس،نفس میزدید ...انگارازچیزی ترسیده بودید!!...ما که اینجوری فکر کردیم.

مادرم گفت:ببخشید ها شما هم اگه جای ما بودید...ودرحال ورزش کردن کسی میومد ازشما...سوألهای بیهوده میکرد...حتماً به نفس، نفس میافتادید...الآنهم که شما مثل من دارید... نفس،نفس میزنید...نبادا خدائی نکرده یه آدم بدی دنبالتون کرده... ویا شایدهم یه دزدی اموالتو دزدیده ؟!. مرد ودوستش ازاین سوأل مادرانگارکه جاخورده باشند با تعجب به یکدیگرنگاهی کردندو دیگر سوألی نکردند واز پیش ما رفتندتا به کار معلوم نیست خودشان برسند.

ما هم همراه مادر آرام وآهسته قدم زنان به خانه رفتیم وقرار شد دیگر درپارکها ورزش نکنیم وعوضش درورزشگاه بدن سازی ثبت نام کنیم اینجوری بهتر شد دیگه کسی سوألهای بیجا ازمون نمی کنند.

من مانده ام که چرا ما خانومها نباید درهوای آزاد ویا همون فضای باز بدون هیچ مزاحمتی ورزش کنیم؟!...ولی مردها خیلی آزادانه درهر کجا که دلشان بخواهد براحتی ورزش کنند؟!...وکسی هم از آنها نمی پرسد که چه اتفاقی  براتون افتاده؟!...این هم شانس ما خانومهاست که باید از هر چیزی ممنوع یا محدود باشیم این عدالت نیست. 




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، ورزش، بانوان، پارک، دویدن،  

تاریخ : پنجشنبه 26 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(دفترچه خاطرات سپیده)

(عدد چها ر)

پدرم دریک کارخانۀ نساجی(تولید پارچه)کار می کرد؛البته الآن باز نشسته شده.آنموقعها وضع مالی خوبی نداشتیم ،ولی پدرم هیچوقت ازخوردو خوراک وپوشاک وتفریح ما کم نمی گذاشت والآن هم همینطورهست .

یادم میاد یکروز یکی از دوستانش می خواست که جبران محبتهای پدرم را بکند؛یعنی پدرم همیشه درحق همه حال چه خانواده وچه فامیل وچه دوستانش می کرد ومی کند،وهرکسی که ازش کمکی می خواست (چه مالی وچه غیر مالی ) تا اونجا که از دستش بر می آمد،ازاو دریغ نمی کرد؛وهمه هم سعی می کردند که جبران کنند.

خلاصه یکروز همان دوستش آقا ابراهیم ومی گویم،از پدرم دعوت کرد برای تعطیلات 10 روزۀ تابستانی که کارخانه اشان دراختیارشان می گذارد به مزرعه ای که خارج از شهردارد برود ؛که آنهم از ارث پدری به او و دوخواهر ویک برادرش رسیده بود.اول پدرم قبول نمی کرد ،ولی با اصرار بیش ازحد آقا ابراهیم بالاخره پدرم قبول کرد وآن تابستان را آنهم فقط 5 روز مهمان آنها بودیم چون مادرم راضی نمی شد که بیشتر از این مزاحم آنها بشویم.

ازقضا وقتی رفتیم آنجا با یک زمین گندم زار000/00 2 هکتاری روبروشدیم؛ودرپشت گندم زار یک خانۀ بزرگ ویلائی دیده می شد.

آقا ابراهیم وخانومش وهمچنین دو فرزندش هم به استقبال ما آمدند؛ وارد خانه که شدیم حسابی روستائی بودنش را بیشتر احساس کردیم، روی زمین از فرش دستی کهنه وچند جاجیم وگلیم که دراتاقهای دیگر پهن شده بود ،گرفته تا روی دیوارها که در یک قسمت سبدی حصیری ودر یک قسمتدیگر از دیوار تابلوی نقاشی شده از یک مزرعه وچند تابلوی دیگر که منظره ای از طبیعت سرسبز را نشان می داد آویزان بود.در گوشه ای ازاتاق یک سماور زغالی بزرگ که رویش یک قوری چینی بزرگ بود به چشم می خورد ؛درطرف دیگراتاق یک کرسی نسبتاً بزرگ که فقط زمستانها ازش استفاده می شد قرار داشت وفضای اتاق را دو چندان زیباتر کرده بود،ودر اتقهای دیگرهم که اتق خواب محسوب می شد درهر کدام از آنها یک تختخواب چوبی زیبا با پرده هائی که نقش ونگاری ازلیلی ومجنون که دراطرافش از گلهای بزرگ پوشیده شده بود ،دیده می شد.

خلاصه بعد ما بچه ها که کمی گذشت حوصله امان خیلی سر رفته بود وبچه ای که هم سن وسال ما باشد درآنجا نبود؛همانطور که قبلاً گفتم آنها دو فرزند که یکی ازآنها پسرو22 سالش بود ودیگری دخترکه آنهم 20 سالش بود؛که آنهم از سن بازی کردنشان گذشته بود ودرحال پذیرائی ازما بودند.وقتی آقا ابراهیم منو سهیده را پکردید رو به ما کردو گفت: چی شده؟! ...نبینم اخماتون رفته توهم...حتماًحوصله تون سر رفته اینطورنیست؟!.

ما هم که حسابی خجالت کشیده بودیم هردو سرمان را به زیر انداختیمو هیچی نگفتیم ودوباره آقا ابراهیم به ما گفت:ای بابا چرا چیزی نمی گید؟!...خیلی خب بیایید برویم یه چیزی بهتون نشون بدم که تا بحال تو شهرندیده باشید. بعد ازمنو سعیده وپدرو مادرمون خواست که همراه او برویم.

آقا ابراهیم ما را با خودش برد به بیرون از خانه که پشت آن یک تویلۀ بزرگ که داخلش 4 رأس اسب ،4 رأس گوسفند،4 رأس گاو و4 رأس بزدر آنجا بود که هر کدامشان 2 نر و2 ماده بودند؛بعد ازآنجا ما رو برد به یک لانۀ خیلی بزرگ که مانند کلبه ای بود که درآن 4 خروس و4 مرغ که هرکدامشان 4 جوجه که درحال دانه خوردن بودند به ما نشان داد وما بچه ها هم ازش پرسیدیم:آخه این چه حکمتیِ که شما از هر حیوانی 4 تا دارید؟!...اوهم درجواب ما گفت: آخه پدر خدا بیامرزم ازعدد 4 خیلی خوشش می آمد ومیگفت که براش شانس میاره.ووقتی هم ازش می پرسیدیم که چرا 4 تا ؟!...او هم میگفت:((تا سه نشه بازی نشه))یا((یکی کمِ،دوتا غمِ،سه تا که شد خاطرجمعِ))...ما هم بهش می گفتیم:آخه این مثل چه ربطی به عدد چهار داره؟!...او هم میگفت:شماها نمی فهمید که من چی میگم ربط داره،ربط داره...انقدر با من جروبحث نکنید،برید پی کارتون...بچه انقدرسوأل میکنه؟!...ماهم دیگه ادامه نمی دادیم؛ولی نمی دونم چه حکمتیِ که حتی حیونهاش هم هرکدام جفت ، جفت ازاسب،گاو،گوسفندوبزش گرفته تامرغ وخروسش همه اشان 4 تا بچه دارند؛حتماً عدد4 برای اونا هم خوش یومِ ...خدا را چه دیدی...ما که سرازکارطبیعت درنمی یاریم؛ولی خدا را شکر فقط یک سگ نر وماده داریم که اونهم 6 تا توله بدنیا آورد که حداقل با حیونهای دیگر مون فرق داشت.ما بچه ها هم ازش پرسیدیم که نژاد این سگ چیه؟!... ویا سگ گله هست یا شکاری؟!...آقا ابراهیم گفت:والا من چیزی از نژادش نمی دونم مطمئناً پدرم هم چیزی نمی دونست...فقط اینو میدونیم که پدرم اونو از یک آقای خاجی خریده بودواونوبرای مراقبت از گله وخانه وهم از مزرعه گرفته بود وحکم دزد گیروبرای ما داشت.

-البته وقتی پدرم زنده بود این آخری های عمرش چون دیگر حال وحوصلۀ رسیدگی به مزرعه وحیونهاشو نداشت ،یک سرایدارآورد که هم به خودش وهم به کارهای مزرعه رسیدگی بکنه؛چون منوخواهرها  وبرادرم که تنها بازماندۀ او بودیم ،نه از این کارها سردرمی آوردیم ونه در اینجا پیش او زندگی می کردیم وما برای گرفتن مدرکمون که همون سیکل ودیپلم به بالا مجبور شدیم که به شهر بیاییم ودرشهر هم ازدواج کردیم ودارای خانه وخانواده شدیم وخانواده های ما هم که شهری بودند هیچگاه حاضر نمی شدند که برای زندگی به اینجا بیایند وهمۀ ما فقط تابستانها که تعطیل می شدیم و برای تفریح به اینجا می آمدیم.پدرهم بعد از فوت مادرم دیگر دست ودلش بکار نمی رفت واز مشت باقرخواست که به کارهای مزرعه رسیدگی کند،وچون شهرنشینی مشکلات مربوط به خودشو داره وما حتی وقت سرخاراندن راهم نداشتیم وفقط سالی یکبار به مادر وپدرمان سر میزدیم وآنها هم از ما گِله مند می شدند که چرا زود به زود به آنها سری نمی زنیم وخودمان هم از این بابت خیلی ناراحت بودیم وحتی به پدر پیشنهاد دادیم که مزرعه وحیونهاشو بفروشه بیاد درشهر پیش ما زندگی کنند ولی او راضی نمی شد ومی گفت:هیچوقت راضی نمی شوم که هوای سالم آنجا را به هوای آلودۀ شهرترجیح بدهم، ودرضمن این مزرعه ارزشش بیشتر ازخانه های شهری هست؛تازه این خانه ومزرعه با حیوناتش بعد از مرگ من به شما بچه ها میرسه،بعد آنوقت خودتون براش تصمیم بگیری که نگهش دارید یا بفروشید ش خود دانید.

الحق که او راست می گفت؛ما هروقت که از شهر ودودو دمش خسته می شویم چه منو چه خواهرها وچه برادرم همراه با خانواده هامون به اینجا میا ییم وکمی استراحت می کنیم وحداقل از سروصدای وآلودگی هوای شهردر امان خواهیم بود...واین کلی برای ما با ارزش هست.

آن 5 روزهم که ما درآنجا بودیم خیلی به ما خوش گذشت،وقرار شد یکروزهم آنها به خانۀ ما بیایند وما ازآنها پذیرائی کنیم.




طبقه بندی: دفترچه خاطرات سپیده، 
برچسب ها: دفترچه، خاطرات، سپیده، گوسفتد، گاو، مزرعه،  

تاریخ : چهارشنبه 25 دی 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 25 ::      ...   2   3   4   5   6   7   8   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic