توجه                 توجه
زهره امراه نژاد
سلام
من زهره امراه نژاد هستم.
ضمن عذر خواهی بابت وقفه طولانی در قرار دادن پست ها در وبلاگ
اعلام می کنم که وب سایت جدید راه اندازی کردم
از شما خوانندگان عزیز که 
مطالب مرا هر روز می خواندید و نظر می دادید ممنون هستم 
و خیلی ها پیگیر مطالب جدید من شدن 
این آدرس وب سایت منه
با کلی مطالب جدید



تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 10:25 ب.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بیماری کرنا)

اگر راستش را بخواهید مردم دیگه دل ودماغ داستان خواندن وشنیدن ازبندۀ حقیر را ندارند تا دهان بازمی کنم که چیزی بگویم ؛خیلی رُک به من می گویند...نمی خواد حرف بزنی ماسکت را بذار...وگرنه همه از همدیگه کرنا میگیریم.

من ماندم خیلی آلودگی هوا وصوت کم نبود اینهم بهش اضافه شد ،خدا خودش بدادمان برسد؛چیزی نمانده بود که به من بگویندبرو ((کشکت را بساب))یا بهتر بگویند برو((ماسکت را بساب))آخه نمی گویند کدوم ماسک ،تو این دوره وزمونه کو ماسک ؟...حالا چه ارزان وچه گران وچه رایگان اصلاً پیدا نمی شه!!...

چند روزپیش دیدم همه بدون استثناء ماسک زده اند به جزء من...خب معلوم دیگه همه باید از شیر سلطان جنگل...اِی وای برمن چی گفتم، البته از کرنا سلطان چین باید ترسید.هرکی با کرنا درافتاد ور افتاد. انشاالله که این مریضی نصیب هیچکس نشود.

بله داشتم می گفتم که:وقتی همه را در این وضعیت اسف بار دیدم خدائی خیلی ترسیدم وپیش خودم گفتم:نکنه همه به این بیماری دچار شدند؟... وتنها من سالم موندم،حالا اونا در مورد من چی فکر می کنند؟...حتماً می گویند آخه این بنده خدا به کرنا مبتلا شده که بیخیال ماسک زدن شده؟...بنابراین از ترس اینکه بهم بهتانی ببندند سریع سوار اتوبوس شدم ،تاهرچه زودتر به خانه برگردم...اصلاً یادم نبود که می خواستم برای خرید مایحتاج خانه به بازار بروم؛در اتوبوس هم همه ماسک زده بودند.

بالاخره با هر زحمتی بود خودم را به خانه رساندم...دیدم درخانه هم خانواده ام ماسک زده اند؛آخه تو این نیم ساعت که من از خانه خارج شده بودم چه اتفاقی افتاده بود که من ازآن بی خبر بودم،وچطوری واز کجا ماسک تهیه کردند؟...انگار فقط من تنها بودم که ماسک نداشتم؛ دراین هنگام دختر کوچکم دوان،دوان بطرفم آمد ویک ماسک به من داد وگفت:مامان اینو واسی تو نگه داشتم.

گفتم: کی اینو بهتون داده؟...بعد او گفت:مامان جون تا شما از در زدین بیرون بابا هم پشت سرتون رفت بیرون وگفت که می خواد به دیدن دوستش بره...وبعد از چند دقیقۀ دیگه برگشت خونه وبا یه عالمه ماسک ،راستی بعد که اینو به ما داد رفت که به دوستش یه سری بزنه.

منهم ازدخترم تشکر کردم وماسک را به صورتم زدم وبعد رفتم ودستم  را حسابی شستم ومشغول آشپزی ام شدم. همانطور که داشتم کار می کردم رفتم توفکرکه ،آخه یکی نیست بگه حالا در فضای بیرون خونه این بیماری(کرنا) وجود داره ،ولی ماکه داخل خونه هستیم چرا باید ماسک به صورتمون بذاریم؟...تازه چرا هرچی بیماری وارد کشور ما میشه؟...خب دیگه به این میگن((مهمان ناخوانده))،((اگراز دربیرونش کنیم از پنجره میاد تو)) ؛والا تو این سیاه زمستونی که همۀ درو پنجره ها هم که بسته است!!... وتازه همۀ ما هم که سالم هستیم!!...

الآن حدود یک هفته هم هست که تمام مدارس کشور تعطیل شده وآنهم فقط منوشوهرم بیرون میرویم ؛البته شوهرم برای کارش ومنهم برای خرید مایحتاج خانه.فکر کنم همۀ ما تا آخر زمستان تا وقتی که بهار نیاد از درخانه هایمان بیرون نیاییم!!...البته در خبرها اعلام کردند فقط یک هفته ولی اگر کرنا پیشرفت کند ممکن است این تعطیلات تا بعد از عید هم ادامه پیدا کند.امیدوارم که هرچه زودتر همۀ مردم از این بیماری (کرنا) خلاص شوند...منظورم اینه که در امان باشیم نه اینکه بمیریم؛اگر اینجوری پیش برود حتماً همه،چه بچه ها وچه بزرگترها چه آنهائی که در خانه وچه آنهائی که دربیرون از خانه کار میکنند تعطیل شوند و...امیدوارم که اینطور پیش نرود،وگرنه از کجا بیاریم که بخوریم تا نمیریم...اگر ازکرنا نمیریم حتماًاز بی آذوقه ای خواهیم مرد؛خدا بداد همۀ ما برسد.

 




طبقه بندی: مشکلات جامعه،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، کرونا، کرنا، ماسک، بیماری، ویروس،  

تاریخ : یکشنبه 11 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(بلا یای طبیعی)

والا تا اونجا که من یادم می یاد،اززمانی که من جوان بودم ؛هراتفاقی که درکشور ما ایران می افتاد،جزو بلایای طبیعی به حساب می آمد؛ ولی نمی دونم چرا اگرهمین بلاها درکشورهای خارج پیش بیاید جزو فعل وانفعالات زمین وهوا وکوه های آتشفشانهای خاموش و...است؟!.  ولی اگر همین بلا درایران مثل( زلزله یا سیل ویا طوفانهائی) پیش می آمد جزو بلا یای طبیعی به حساب می آید.

اما حالا چی؟...امراض گوناگونی در همین مملکت ما هست مثل (آنفلا نزای مرغی ،جنون گاوی وحالا هم که کُرنا و...خب اینها جزو بلایای طبیعی حساب نمی شود ،بلکه بر اثر بی احتیاطی بعضی از آدمها پیش می آید؛ودر کل هیچ درمانی هم برای آن پیدا نشده. الآن چند سالی می شود که سرطانهای جورواجوری درکشور ما شیوع پیدا کرده وبعضی هم گفته اند که تا حدودی توانسته اند داروی مورد نظر را پیدا کنندو... حالا شما فکر کنید اگر همین امراض در کشورهای خارج پیش بیاید چه خواهد شد؟...معلوم است دیگرافرادی پیدا می شود که درمورد آنها تحقیق وجستجو به عمل آورده وداروی آنرا پیدا خواهند کرد .

البته امیدوارم نگویید که کُرنا هم جزو بلایای طبیعی است و...البته تا اونجائی که ما خبردار شده ایم؛ این بیماری از خوردن خفاش ومارهای سمی بوجود آمده؛ خب اگر حسابش راهم بکنید بعید بنظر نمی رسد ؛ولی چرا این بیماری در ایران دیده شده ؟!...آخه یکی نیست بگه مارو چه بخوردن این جک وجونورا!!...ما تو همین ایران خودمون افرادی هستند که یا گیاه خوارند ویا نیمه گیاه خوار ویا گوشت خوار ...حالا همین افرادی هم که گوشت خوار هستند ،از گوشت نا مکروح (حرام) استفاده نمی کنند، وهمینها را هم با اکراه می خورند ،چه برسد به اینکه بخواهند از اینجور چیزها بخورند !!... ما ایرانی ها وقتی گوشت (البته دررستورانهای خارج)خرچنگ وهشت پا ومارو...جلوی ما می گذارند با دیدن آن یا حالمان بهم می خورد ویا غش خواهیم کرد.

پس اگر می خواهیم به این امراض دچار نشویم، بهترافرادی را که می خواهند به ایران بیایند کنترل بکنند تا امراض دیگری وارد کشور ما نشود ویا حالا که وارد شده ؛همه باید با هم متحد شده و با این مریضی جدید بجنگیم تا ریشه کن بشود واز شما می خواهم که به بهداشت شخصی خود بیشتر اهمیت بدهید تا به این بلا گرفتار نشویم .




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: کرونا، ویروس، ویروس کرونا، بلایای طبیعی، ایران، زلزله، سیل،  

تاریخ : جمعه 9 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

( فرزند کمتر زندگی بهتر)

یکروز دائی ام داشت برای ما بچه ها تعریف می کرد که محله شان یک رفتگری زندگی می کرد به اسم آقا مجتبی این بنده خدا 12 تا بچه قد و نیم قد داشت یعنی 6 تا پسر و 6 تا دختر ، که بچه بزرگش 15 سالشِ و پسر هم بود و دومی هم پسر که او هم 14 سالش بود و به ترتیب دو تا در میان دختر و پسر بودند آن  هم با فاصله یک یا دو سال .

این بنده خدا هر وقت می خواست به مهمانی برود مجبور بود ، خودشو خانوم و بچه هاش کنار خیابان بایستند و منتظر تاکسی آنهم دو تا دربست بگیرند و پسر بزرگ تر با پنج تای دیگه بره و پسر دومی هم با پنج تای دیگه توی یه تاکسی دیگه و خودش و خانومش هم مادام ، موسیو سوار یک تاکسی دیگر بشوند.

خلاصه که خانم آقا مجتبی یعنی همون صغرا خانوم بنده خدا چی می کشید از دست این بچه های شیطون. مدام آنها را کنترل می کرد و به صف می کرد و از بزرگتر تا کوچیک تر به ترتیب می شمارد که نبادا یکی از آنها گم شود به این صورت که : 1و 2 و 3 و4 و پنجمی کو کجا رفتی؟ باز تو پشت داداشات قایم شدی بیا تو صف وایسا ... 6و 7و 8و 9و اِوا خدا مرگم بده دَهُمی کجا رفت . بعد یکی از بچه ها مثلاً می گفت: رفته دستشوئی یا رفته یه چیزی بخور بیاد و... بالاخره دهمی را هم پیدا می کرد و ادامه اش می گفت: کجا بودیم؟!... آهان ...10 و 11 و 12 خب همه حاضرید حالا تو صف بایستید و قدم رو برید جلو و تا نگفتم کسی وای نمی ایسته .

نمی دونید این صغرا خانوم یک سربازی برای بچه هاش ترتیب داده بود که نگو و نشپرس . البته اینجوری هم که آنها را تعلیم می داد، برای بچه ها هم بد نمی شد... البته برای پسر ها بعداً که بخواهند سربازی بروند دیگر سختی معنی نداشت حسابی در حال آماده باش و منظم در یک صف حرکت می کنند. اینجوری هم نظم یاد می گیرند و هم ورزیده می شوند...حتماً می گویید چرا ورزیده؟! ... خب معلوم چون تو همین نظم و انظباط کمی هم نرمش و ورزش به آنها می داد. مثل یک معلم ورزش و هر کسی هم که خطا می کرد جریمه می شد آنهم چه جریمه ای باید یه مسافت کمی طولانی مثلاً 500 متر را کلاغ پر می کرد و بچه ها هم به خاطر اینکه به این جریمه دچار نشوند ، هر چه مادرشان می گفت گوش می دادند از نرمش و ورزش گرفته تا فوتبال و والیبال و... خلاصه که بچه ها را به سیخ می کشید البته با مهربانی نه خشونت.




طبقه بندی: مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، فرزند، کمتر، بیشتر، زندگی، بهتر، رفتگر،  

تاریخ : پنجشنبه 8 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(اوقات فراغت سه پسر)

زهره امراه نژاد

من اسمم سروش و با دو دوست دیگرم، سیامک و سیاوش  همیشه تابستان که می شد و مدرسه ها تعطیل می شد دو هفته اول تعطیلات تابستانی را با هم برای وقت گذرانی در محله مان  فوتبال بازی می کردیم یک هفته بعد را هم هفت سنگ و یک هفته بعد را هم به تیله بازی می پرداختیم البته ما سه نفر تنها نبودیم بلکه تمام بچه های محل را هم جمع می کریدم و این سه ماه تعطیلی را هر ماهش را به بازی های جور واجور می گذرانیدم و از این کار هم راضی بودیم تا اینکه یک روز خانواده ای که معلوم بود از شهر به روستای ما آمده بود به محله ما آمد . البته با این که پسرشان شهری بود ما پیش خود فکر می کردیم که او حتماً خودش را برای ما خواهد گرفت و ممکن برای ما به علت اینکه شهری است (خودشو طاقچه بالا بذاره) ولی اینطور نبود هم خودش و هم خانواده اش خیلی آدم ها خوبی بودند و مدام به ما احترام می گذاشتند و اگر هم به کمک احتیاج پیدا می کردیم آنها اولین نفر بودند که به همه کمک می کردند.

خلاصه یکروز البته از تعطیلات تابستانی آمد و پیشنهادی به ما داد و گفت: بهتر نیست اوغات فراغتمان را بیهوده حدر ندهیم و از آن به نحو احسن استفاده کنیم؟!

منهم گفتم: خب مثلاً چیکار کنیم؟!...

گفت: به نظر من به کلاس های فنی حرفه ای رفته و کارهای فنی یاد بگیریم تا در آینده بتوانیم از این کارها پول در بیاوریم هم چیزی یاد می گیریم و هم بی کار نمی مانیم.

ما اولش با نظر او مخالفت کردیم ولی بعد که خوب فکر کردیم دیدیم بد هم نمی گوید هم یه حرفه ای یاد می گیریم و هم پولی در میاوریم ... بنابراین باکاراش موافقت کردیم . با اینکه اولش تو کار خیلی خرابکاری می کردیم و جنس هائی که استاد ها برای یادگیری در اختیارمون می گذاشتند و داغونشون می کردیم ، ولی در آخر کارها را خوب یاد گرفتیم . البته آن سال نتوانستیم پولی دربیاوریم ولی در سال های دیگر اولش برای هم محله ای ها مثلاً ماشین لباس شوئی و یا جاروبرقی و حتی سماور برقی یا گازی را برایشان تعمیر می کردیم و پول کمی می گرفیتم و از سال های بعد وقتی به سن قانونی رسیدیم و درسمان هم تمام شد هر سه یه مغازه اجاره کردیم و مشغول به تعمیر هر نوع ماشینی که قبلاً برایتان گفتم شدیم واتفاقاً حسابی کارمون گرفت و پولدار شدیم و بعد ها هرکدام جداگانه برای خود مغازه ای اجاره کرده و به کارمان ادامه دادیم.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، مدرسه، فنی حرفه ای، فنی، حرفه ای، دوست، پسر،  

تاریخ : سه شنبه 6 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آگهی بازرگانی)

زهره امراه نژاد

من یک هنرمند هستم و در آینده می خواهم یک هنرپیشۀ مشهور و موفق بشوم ... وخیلی هم برای اینکه به هدفم برسم تلاش می کنم... و همیشه از همگان البته منظورم از آدم های موفق همان هنرپیشه هاست ، شنیده ام که آن ها گفته اند که : ما پدر و مادرمان یا معلمان مشوق ما بودند که الان به اینجا رسیده ایم و چقدر هم از آن ها ممنون هستیم و...ولی حالا ما رو بگو که بابامون فقط تا دیپلم ما کمک خرج و پشتیبان ما بود و بس . بعد از آن که خواستم ادامه تحصیل بدهم روز ها به سر کار می رفتم و شب ها درس می خواندم تا توانستم اول فوق دیپلم و بعد لیسانس هنرهای زیبا را بگیرم و بعد رد رشته هنرپیشگی را انتخاب کردمو تا حدودی موفق هم شدم ولی من موندم اگه بخواهم به درجات بالاتر راه پیدا کنم چه بلائی سرم خواهد آمدمثلاً کارگردانی فیلم و سریال را به عهده بگیرم و ...

آخه همین چند روز پیش تو آگهی تلویزیون دیدم که هنرپیشه های معروف آمده اند محصولاتی را تبلیغ می کنند...پیش خود گفتم مثلاً من می خواهم در آینده هنرپیشه موفقی مثل اینها بشوم...این یعنی چی در آینده باید برم تو کار تبلیغ محصولات ... این زحمت برای معروف شدن آخرش بشه تبلیغ جنس بونجول مغازه ها ... نه من اینکاره نیستم آخه بیام هنر و هنرپیشگی رو ببرم زیر صفر آخه اینم شد کار...

تازه اش هم این که دیگه احتیاج به درس خواندن و مردک گرفتن و زحمت و پول خرج کردن نداره... یه آدم بی سواد هم می تونه تبیلغ بکنه...

وقتی که داشتم این فکر ها رو بلند، بلند پیش خودم می گفتم بابامو و مادرم اینو شنیدند و گفتند: بیا این هم عاقبت هنرپیشگی آخرش می خوای بشی این... پس خوب شد بیشتر از این پول خرج درسات نکردیم تازه اگر بری تبیلغ این چیزا ما رو پیش فک و فامیل رو سیاه می کنی و برامون حرف درمیارن که (بله دیگه پسرشون با این همه مدرک رفته تبلیغات چی شده)...

بابام: حالا دیدی برای چی موافق با کارهات نبودم پس معلوم می شه این بنده خدا نمی تونند تو هنرپیشگی پول دربیارند، رو میار به تبلیغ بازی کردن این هم عاقبتش ... حالا می خوام ببینم بعد از این می خوای چی کاره بشی؟!...

بعد هم قاه قاه خندید و منو تواین فکر تنها گذاشت و رفت که اخبار تلوزیون را نگاه کنه... 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز،  مشکلات جامعه، 
برچسب ها: داستان، طنز، آگهی، بازرگانی، تبلیغ، بازیگری، هنرپیشگی،  

تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(قسط درقسط)

زهره امراه نژاد

من الآن یک مهندس معمار هستم وخیلی هم درزندگی ام موفق بودم وهستم وخواهم بود. البته تا آنجا که یادم می آید؛ من موقعی که جوان بودم،زندگی ام  را از صفرشروع کردم؛یعنی من در رشتۀ معماری فوق دیپلم گرفتم. ولی بعلت کمبود کارمجبور شدم،بروم بنا بشوم ،وبه مرور زمان در کارم پیشرفت کردم بطوری که بعدها بعنوان اوستا معمارشناخته شدم .مدتها که گذشت درکارم آنقدر حرفه ای شدم که همه منو بعنوان مهندس ساختمان صدا می کردند ؛که این دور از واقعیت نبود.از آنموقعی که ازدواج کردم برای اینکه زندگی بهتری برای خانواده ام فراهم کنم تلاش بسیار کردم؛چون از اول زیاد پول وپله ای در اختیار نداشتم تمام اجناس خانه ام را قسطی تهیه می کردم؛از فرش وتلویزیون ورادیوگرفته تا مبل ومیزناهارخوری و...خریداری کردم. یعنی هرکسی منو می دید بهم میگفت: راستشو بگو آقا محمود لباساتو چی اینها روهم فسطی خریدی؟!...

منهم در جوابشون میگفتم:ای بابا بخدا اینارو دیگه نقدی خریدم. ولی با این حال کسی حرفم را قبول نمی کرد.تا اینکه یکبار تو تلویزیون در یک آگهی بازرگانی دیدم،که یک پیرمردی تمام اجناس خانه اش را قسطی خریده بود ،وچقدرهم به اینکارش افتخار می کرد. پیش خودم گفتم:ای بابا ،بازهم به من حداقل تو جوانی ام این چیزهارو قسطی خریدم؛پس من از این پیرمرد زرنگتربودم وزودتر به این فکر افتادم. حالا این پیرمرد رو بگو که چطوری می خواد در این سن وسال قسط این چیزهارو بپردازد.آیا عمرش کفاف می دهد؟!...یا اینکه اینارو باید بچه ها ونوه هاش پولش را بدهند.

البته اگر اینطوری باشه که حتماًبچه ها ونوه هاش آن خنده ای که در تبلیغ نشان دادند، روی لبشان خشک خواهد شد.آخه می دونید چرا اینو میگم...آنموقع که من جوان بودم واجناس قسطی ام را یکی،یکی تهیه می کردم ،تا همین چند هفتۀ پیش تازه قسطش تمام شد ویه نفس راحت کشیدم. تازه الآن با اینکه خانه را آنهم قسطی خریده ام وتازه قسطش تمام شده باز،به فکر این افتادم که یک ویلای بزرگ هم درشمال تهران بخرم...حداقل باید به فکر بچه هایم هم باشم. البته این راهم باید قسطی بخرم عادت کردم دیگه چه می شود کرد.((ترک عادت موجب مرض است))؛البته وقتی فکرش راهم می کنم ،اگر از همین فردا شروع کنم یعنی الآن که درسن 40 سالگی هستم این ویلا را بخرم؛قسطش 11 یا 12 سال طول خواهد کشید تا قسطش تمام شود وآنموقع من باید درسن 51 یا 52 سالگی باشم .البته اگر تا آنموقع با این خرجهای گرانی بتوانم دوام بیارم !!...آنموقع است که منهم مثل همین پیرمرد که تو آگهی تلویزیون بود که انشاالله 120 سال عمرکند،بچه ها ونوه هایم بقیۀ قسط آنرا پرداخت خواهند کرد...آنموقع است که منهم مثل ایشون خنده برلبهایم بنشیند.




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، قسط، بیست، تبلیغ، خنده دار، خنده،  

تاریخ : یکشنبه 4 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(چه کشکی ،چه دوغی)

زهره امراه نژاد

یکروز تصمیم گرفتم برم به دوست قدیمی ام یه سری بزنم. حالا نگو این بنده خدا آلزایمر گرفته بود وتحت درمان بوده.منهم ازهمه جا بی خبررفتم که بهش سری بزنم.حالا گفتگوی من با او.

من میگم: میای بریم کوه؟...

اون میگه:کدوم کوه؟!...

من میگم: همون کوهی که پارسال رفتیم...

اون میگه:مثلاً کدوم سال؟!...

من میگم:همون کوهِ که رفتیم شکار پلنگِ...

اون میگه:کدوم شکار؟...کدوم پلنگ؟...

من میگم:همون پلنگِ که منوتواونو با تفنگ شکاری دخلشوآوردیم...

اون میگه:کدوم تفنگ؟...ما اونوکُشتیم؟...

من میگم:ای داد بیداد،تواصلاً مُخت تعطیلِ...

اون میگه:آی هوار کدوم مُخ ؟...کدوم تعطیلی؟...

من میگم:اصلاً ولش کن((خر ما از کُره گی دم نداشت))...

اون میگه:کیو ولش کنم؟...کدوم خر؟...مگه میشه خری دم نداشته باشه؟ً...

من میگم:فکر کنم در کابینتی باز بوده ،یا چیزی به سرت خورده که اینطوری شدی؟ً...

اون میگه:سر منو میگی؟ً...کدوم کابینت؟...چه چیزی؟...

من میگم:چه گرفتاری شدم از دست تو؟...

اون میگه:چی !!...گرفتارچی؟...از دست کی؟...

من که دیگه از دست اون خسته شده بودم دستم را روی دهانم گذاشتم وبه غلط کردن افتادم،ولی او دست بردار نبود ومدام ازم سوأل می کردو میگفت:کدوم؟...کی؟...کجا؟....

من پیش خودم فکر کردم که اگر یک دقیقۀ دیگه اینجا بمانم ،حتماً مُخ منهم تعطیل خواهد شد.پس ((فرار را برقرار ترجیح دادم)) وزود از او وخانواده اش که گیچ ومنگ به من نگاه می کردند از آنها خداحافظی کردم واز خانۀ آنها زدم بیرون،ودیگه((پشت سرم راهم نگاه نکردم)) وبقول معروف ((اگر کُلاهم ،هم بیافته اونجا برنمی گردم که برش دارم)).




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، خنده دار، کوه، پلنگ، آلزایمر، فراموشی،  

تاریخ : شنبه 3 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(تلفن ها)

زهره امراه نژاد

-        الومجلۀ انتشار؟!...

-        بله بفرمائید!...

-        می خوام بگم چرا داستان منو چاپش نکردین ؟!...

-        اسم داستانتون چی بود؟

-        خرگوش ولاک پشت .

-        خب حتماً تکراری بوده که چاپ نشده؟...

چند ثانیه بعد پسرک کمی فکر کردو دوباره گفت.

-نه اصلاً هم اینطوری نبود...

-ببین جانم ...شما باید مطالب جدیدتری به ما ارائه بدید؛یعنی کمی درآن ازواقعیت ها می گفتیدو کمی هم اقراق می کردید.

-آقا ببخشید شما ماروهالوحساب کردین؟...من واقعیت هارو نوشتم ،یعنی خرگوش برنده میشه؛آخه شما خودتون بگید... کدوم عقل ومنطقی میگه که لاک پشت که اِنقدرآهسته راه میره ...حالا باید از خرگوش تیز پا وباهوش جلوبزنه؟!...این با عقل جوردرنمی یاد!... نه والا ما که هیجا ندیدیم ونه شنیدیم.

-فدات شم خب قلم دست شماست،باید تو داستانها اقراق هم باشه ،اینطور نیست؟!...یا اصلاً عوضش می کردی...مثلاً بجای مسابقۀ دو... می نوشتی مسابقۀتند خوری یا تند نویسی ویا هر چیز دیگه و...

- آخه برادر،اگر که عوضش کنم که دیگه داستان من محسوب نمی شه ،میشه داستان با فکر شما ...پس من اینجا چه نقشی دارم؟!...هیچ.

-پسر جان می دونی چیه،من اصلاً وقت جروبحث کردن با شما رو ندارم ...من چاپش نمی کنم...لطفاً داستانت را ببر بده به یه مجلۀ دیگه ای چاپش کنه...وسلام.

-خب اینو از اول می گفتی که من یه خرج تلفن(صحبت) با شمارو نمی    کردم. 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، طنز، تلفن، انتشار، خرگوش، لاک پشت،  

تاریخ : جمعه 2 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(آرزوی بزرگ)

آرمین رضائی

من میگم: می خوام برم چین

اون میگه: دامن چین،چین

من میگم: خیلی مشنگی

اون میگه:توهم قشنگی

من میگم: خسته ام،برو ولم کن

اون میگه:خیلی خب،بروبه سلامت

من میگم:آرزو دارم

اون میگه:بگو،می شنوم

من میگم:آرزوم اینه که بشم،دکتر،مهندس

اون میگه:این که محالِ،این چجورفکرو خیالِ

من میگم:شدم کلافه،ندارم حتی یه کاری
اون میگه:غمت نباشه، میرسی به آرزوهات

من میگم:این کارمحالِ،ندارم حتی یه سنار

اون میگه:هیچ،کاری نشد نداره

من میگم:آرزوکشک،همه چی خواب وخیالِ

اون میگه:یا علی بگو،کارت میشه جور 




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، آرزوی، بزرگ، دامن، چین،  

تاریخ : پنجشنبه 1 اسفند 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(من چی میگم اون چی میگه)

چند روز پیش که تو پارک درحال قدم زدن بودم ؛به یکی از دوستانم برخورد کردم؛اون آدم شوخ وبزل گوئی بود وبعضی موقعها هم یا حرفها را اشتباه برداشت میکرد ویا اگر متوجه حرف آدم می شد،با آن مخالفت می کرد گفتگوی ما به این شکل بود.

من میگم:حالت چطوره ،کاروبارت خوبه؟...

اون میگه:حالو کارو که نگو دلم چه خونِ...

من میگم:منظورت چیه؟!...حالت یا کارت؟...

اون میگه:حال که نگومریضم،کار که نگو، بیکارم ...

من میگم: سرت سلامت،خدا بزرگِ...

اون میگه:معلوم خدا بزرگِ،این مائیم که کوچیکیم...

من میگم:حالا بیا بریم به خونه...

اون میگه:نه بابا همینجا خوبه...

من میگم:وقت ناهارِ...

اون میگه: حالا وقت بسیارِ...

من میگم:چقدر بلائی...

اون میگه: چه دلربائی...

من میگم:دلت باشه شاد...

اون میگه:خدا به همرات...

من میگم:شدی ازم خسته؟...

اون میگه:نشو دلگیراز بنده...

من میگم:نه بابا راحت باش...

اون میگه: الآن عیال میشه دلواپس...

من میگم:حق باتو هست بس...پس برو خدا نگهدار...

اون میگه:پس تا روزدیگر، خدا نگهدار...




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، کلکل، گفتن، گفتگو، دیالوگ، بی کاری،  

تاریخ : چهارشنبه 30 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم درغذا وقدر)

اونی که تازه اش خوبه،ماهیِ

اون چیزی که کهنه اش خوبه،ترشی 8 ساله است

اونی که تازه وداغش خوبه،کباب وجوجه کبابِ

اونی که پُر روغنش خوشمزه است،کوکوِ

اونی که خستگی رو از بدن بیرون میکنه،چای وقهوه است

اونی که تو هوای گرم به دل آدم میشینه،بستنی یا شربت

اونی که تو هوای سرد به دل آدم میشینه،لبوی داغ یا باقالاست

اونی که همه چی میشه ازش یاد گرفت،کتابِ

اونی که پخته کند خامی،سفرِ 




طبقه بندی: داستان کوتاه،  طنز، 
برچسب ها: داستان، طنز، غذا، قدر، کباب، جوجه، آشپزی،  

تاریخ : سه شنبه 29 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(نظم دنیا)

اونی که همیشه نصیحت خوب  میکنه،پدرِ

اونی که همیشه غمخوارتِ،مادرِ

اونی که همیشه همراتِ وهواتوداره،برادرِ 

اونی که همیشه به فکرتِ ،خواهرِ

اونی که تو سفر همراتِ،رفیقِ

اونی که راه درستو بهت نشون میده،خداست

اونی که همه چیزو بهت یاد میده،آموزگارِ

اونی که تو بیماری ازت مراقبت میکنه،پرستارِ 




طبقه بندی: طنز،  داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، طنز، خانواده، پدر، مادر، خواهر، برادر،  

تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

خون آشام

زهره امراه نژاد

یادم میاد زمانی که من کلاس پنجم ابتدائی بودم  یک پسری بود به اسم شاهین ...این پسر از فیلم های وحشتناک مثل خون آشام ، دراکولا، و گودزیلا و ...خیلی خوشش میومد و همیشه تو مدرسه که میومد از آن فیلم ها برای ما تعریف می کرد و مدام ادای دراکولا را هم برای ما در می آورد و بچه ها را به وحشت می انداخت؛ یکبار هم یکی از بچه ها گفت : من اصلاً از این فیلم ها خوشم نمیاد و همه اش الکیه ... سعی نکن با این ادا و اطوار ها منم بترسونی.

پسر وقتی اینو شنید ، خیلی عصبانی و میشه گفت حسابی دیوونه شده بود ، و به طرف او حمله ور شد و با آن دندان های دراکولا مانندش (البته منظورم دندان های نیش او بود که خیلی بد قوار و مثل دندون های دراکولا بود) آمد و دست پسرک را چنان گازی گرفت که خون ازش فواره زد و ما هم که این وضعیت را دیدیم به کمک آن پسر مجروج رفتیم و او را به زور از چنگ آن پسر دراکولایی(شاهین) در آوردیم... و پسر مجروح را به بیمارستان بردند و آن پسرک(شاهین) را هم از مدرسه برای همیشه اخراجش کردند.

از قدیم گفتن که فیلم های بد ، بدآموزی دار و بی راه هم نگفتند.




طبقه بندی: داستان کوتاه، 
برچسب ها: داستان، کوتاه، وحشت، وحشتناک، فیلم، دراکولا، خون آشام،  

تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات

(روز مادر)

هرساله این موقعها که می شه منظورم(روزمادر)هست،یک یا دوهفته جلوتر منو خواهر بزرگترم وداداش کوچیکم به فکرمیافتیم،که هدیه ای به مناسبت روزمادر براش بخریم ؛ودرآخرهم موفق هم نمی شویم... البته بنظر خودمون خیلی هم خوبِ ،ولی از نظر بزرگترها اصلاً هم خوب نیست؛البته ازنظرمادرمان خیلی هم خوب است؛چون مادرمان همیشه آدم کم توقعی هست وهمیشه در همه حال ازما تشکرهم می کند؛وما راهم دربغلش می فشارد وبوسه بارانمان می کند.ولی بابامون وهمینطور(مادر بزرگ وپدربزرگِ هم پدری وهم مادری)همچین چپ،چپ به ما نگاهی تمسخرآمیز می کنند که ما ((ازخجالت آب می شویم و درزمین فرومیرویم))...مثلاً من یکبار روزمادربراش بیسکویت خریدم وخواهر بزرگترم هم یک جفت جوراب وداداش کوچیکِ هم یک نقاشی کشید وبهش دادیم .

خلاصه هر کسی به وسع خودش یا بهتر بگم به اندازۀ جیب خودش خرج می کند. به قول معروف ((هرچقدرپول بدهی آش می خوری)). خب ما هم که حقوق بگیر دولت نیستیم که هر کدوممون پول زیاد داشته باشیم ؛بنابراین چشممون به جیب بابامونه که روزانه به من 500 به خواهرم 1000 وبه داداشم هم 300 تومان می دهد ،که اینهم برمی گرده به کوچیک ،بزرگی ما ،یعنی هرکی بزرگتر بیشتر از بقیه پول نصیبش می شود.واگر هم اعتراضی بکنیم به ما می گویند که شما که فقط دارین درس می خونین مثل خواهر بزرگترتان که به خیاطی نمی روید؟...

خلاصه که سالهایهای بعد هم که کمی بزرگترمی شدیم ،خرجمان بیشتر می شدو می توانستیم هدیه های بهتری بخریم؛بله اینبار من برای مادر روسری وخواهرم یک پیراهن وداداشم هم یک جفت جوراب خریدیم. بابا هم هر ساله برای مادر کالاهای مورد نیازش را می خرید ؛یکبار گاز پنج شعله ،سال بعد به ترتیب سماور زغالی وبعد نفتی،برقی ودرآخر سماور گازی خرید وسال بعد هم یک ماشین لباسشوئی براش خرید؛وگرنه ما که نمی تونستیم این اجناس گران قیمت را براش بخریم؛چون آنموقع است که باید خرج تو جیبی یکسالمان را نخوری کرده وپس اندازش می کردیم تا بتونیم یک قلم از آن جنسها روبراش بخریم که اینهم برای ما بچه ها غیر ممکن بود. بالاخره امسال یکماه جلوتر مانده بود به روزمادر،بابامون به ما پیشنهاد داد که هر چهار نفرمون یعنی ما بچه ها همراه با بابامون پولمان را پس انداز کرده وهمگی برای مادر یک سرویس طلا بخریم که همینطورهم شد. آخه به گفتۀ بابامون ،مادرمون از اول که سرعروسی فامیلها بهش طلا داده بودند ...اوهم مجبور بود برای خرج خونه آنها را بفروشد وبعد از آنهم بابامون آنقدر پول نداشت که براش طلائی بخرد وهمیشه بابامون از این بابت ناراحت هم بود ...ولی مادرمون همانطورکه گفتم آدم پر توقعی نبود وبه این وضع یعنی درآمد کمِ بابامون قانع بود وهیچوقت اعتراضی نمی کرد.

خلاصه روزمادر فرا رسید و وقتی مادرمون هدیه را دید از خوشحالی به گریه افتاد واول ما بچه ها را تک به تک بوسید وحتی آنقدر هول شده بود که بابامون روهم جلوی ما بوسید؛ماهم که تا آنموقع این عمل را از مادرمون ندیده بودیم ؛هم تعجب کردیم وهمه باهم خندیدیم وهر سه تامون ریختیم سر مامان وبابامون وآنها را درآغوش گرفتیم. آنروز درکل دیدنی ترین روز در همان سال یعنی روز مادری بود که ما بچه ها توعمرمون دیده بودیم (یعنی بوسۀ مامان از بابا)اوووووه...خیلی با حال بود...آخه تا آنموقع همچین چیزی رو ندیده بودیم...آخه ما ندید بدیدیم دیگه چه می شه کرد.


برچسب ها: روز، مادر، مبارک، داستان، کوتاه، مامان، مامانی،  

تاریخ : شنبه 26 بهمن 1398 | 07:30 ق.ظ | نویسنده : زهره امراه نژاد | نظرات
تعداد کل صفحات : 25 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By SlideTheme :.


  • وب سه راهی
  • وب قالب وبلاگ
  • وب سرکه
  • وب آموزش کامپیوتر
  • شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic